جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

165 کاربر(ها) آنلاین هستند (28 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
160
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  180 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  197 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 27 بهمن 1387 02:59
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:

امپراطور تاریکی ،ونوس و سالازار شبانه وارد تالار اسلیترین شده اند.در آشپزخانه اسلیترین ملت اسلی با سه جادوگر بزرگ روبرو میشود.لرد سیاه زیاد از این برخورد خوشحال نیست!
--------------------------------------
به محض رسیدن سه جادوگر به تالار مجلل اسلی سه نفر از جا بلند شدند.
-خواهش میکنم.ارباب سالازار شما تشریف بیارین جای من.
-نمیشه ارباب...من عمرا بذارم.بفرمایین کنار شومینه.

لرد سیاه که با شنیدن کلمه ارباب متعجب شده بود نگاهی به مورگان انداخت.
-کوری مگه؟کنار شومینه من نشستم.

مورگان لرد را کنار زد.
-ارباب جون امشبه رو یه جای دیگه بشین خب.اینا مهمونن.تازه جناب سالازار ما رو سرافراز کردن.

لرد سیاه با عصبانیت بطرف آنی مونی رفت.
-مونی زود بپر سه فنجون قهوه برام بیار.اینا باز رفتن رو اعصاب من.

آنی مونی با بی توجهی بطرف سالازار رفت.تعظیمی کرد.
-ارباب شما چی میل دارین؟کاپوچینو؟اسپرسو؟نسکافه؟

لردسیاه آهی کشید و طرف بلاتریکس رفت.
-میبینی بلا؟؟هنوز دو دقیقه از اومدن اینا نگذشته.منو فراموش کردن.راستی ماموریتتو انجام دادی؟

بلا در حالیکه به نقطه ای در کنار شومینه خیره شده بود جواب داد.
-هوم؟ماموریت؟ولش کن ارباب.الان ماموریت مهمتری دارم.

وبا عجله بطرف سالازار رفت و مشغول ماساژدادن شانه هایش شد.

لرد سیاه نگاهی به سالن انداخت.برای اولین بار جایی برای او نبود و کسی با دیدن او از جایش بلند نشده بود.چشکش به سالازار افتاد که به او خیره شده بود.
-تامی؟خجالت نکش فرزندم.بیا اینجا.بیا بشین کنارم.میخوام بدونم تو چرا این شکلی شدی؟ما تو خونواده مون کچل نداشتیم.
محلی که سالازار اشاره میکرد روی زمین کنار پاهایش بود.

لرد سیاه علاقه ای به نشستن در آن مکان نداشت ولی چاره ای نبود.به سختی لبخند زد و بین صدای پچ پچ و خنده های ریز اسلی ها طرف جدش حرکت کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 25 بهمن 1387 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
آنی مونی با دماغ سوختگی به ونوس نگاه می کنه:
- لابد اینم همون الهه هه هستش دیه! همونی که همش با جدتون شوخی و جنگ و اینا داره!

ونوس:
- اوهوم!

لرد سیاه نگاه متعجبش رو از سالازار اسلیتررین بر میداره. بدون یه کلمه حرف از آشپزخونه خارج میشه و برمیگرده به تالار عمومی. ملت اسلی هم به دنبالش.

ونوس به امپراطور نگاهی میندازه:
- چرا همچین شد؟ اوهوی سالی! بلند شو ببینم! چرا نوۀ نوۀ تو همینجور سرشو انداخت پایین و رفت؟ بدون خوشامدی چیزی؟

امپراطور سالی رو ول می کنه تا بتونه دستشو متفکرانه زیر چونۀ خودش قرار بده:
- هووووم! گمونم دچار دوگانگی شده. چون تا حالا اون سرگروه و بالاترین فرد اسلیترین بوده و حالا جد جدش اومده و اون نمی تونه جلوی جد جدش عرض اندام کنه!!!

سالازار که گرومپی خورده زمین و از بیهوشی در اومده، از جاش بلند میشه و خاک ها رو از سر و کولش می تکونه:
- هوم؟ حال چون نوۀ نوۀ من است به رویش نمی آورم که همچین اندام جالبی هم ندارد که آن را عرض کند!!!

ونوس:
- چیه سالی جوگیر شدی لفظ قلم حرف می زنی؟ باب ملت اسلی رفتن بیرون می تونی مث آدم حرف بزنی خو!

سالی:
- هین؟ هیــــــــــــــــــــــــــــــن! یادم رفته بود. جوگیری هم جالبه ها! کلاس آدم میره بالا.

امپی همونطور متفکرانه شروع می کنه:
- نباید بهشون مهلت بدیم به خودشون بیان و واسه ما قپی درکنن و خودشونو ازمون بالاتر بگیرن. زودی بریم پیششون که مجبور شن ماها رو به عنوان سران تالالر بپذیرن.

دو نفر دیگه موافقت می کنن و راه می افتن طرف تالار.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1387/11/25 15:52:52
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: پنجشنبه 24 بهمن 1387 00:19
نمایش جزئیات
آفلاین
ونوس با دسته ساطور به فرق سر انی مونی میکوبه و جیغ کشان میگه:بی حیا...جلوی چشم این همه ادم حقوق ساحره ای منو نقض میکنی؟بزنم شپلخت کنم؟
انی مونی تلو تلو خوران به عقب میره و در بغل لرد میوفته!لرد سریعا انی مونی را به گوشه ای پرتاب میکنه و بعد با صدایی خشن میگه:ببینم به چه جراتی روی مرگخوار و آشپز مخصوص من دست بلند کردی؟بزنم کروشیوییت کنم؟

سالازار سریعا جلو میپره و میگه:من به شما اخطار میدهم که هر کس چوب بر ونوس بلند کند با امپراطور و من طرف خواهد بود!
لرد نگاهی به سالازار میکنه و بعد در حالی که انگار تازه متوجه شده میگه:آهای اهای...صبر کن ببینم.اصلا شما توی تالار ما چیکار میکنین؟
امپراطور،سالازار و ونوس که تا لحظه ای پیش اماده مبارزه بودند به این شکل در میان و حرفی نمیزنن:(شکل مورد نظر = )

نارسیسا در حالی که چوب جادوش درون چشم لوسیوس گیر کرده به لرد میگه:ارباب اون پیرمرده خیلی آشناس.نکنه دامبل باشه؟
با شنیدن نام دامبل همه مرگخواران چوب های جادوییشون رو به سمت سه تفنگدار...اهم نه یعنی سه تازه وارد نشونه میرن.
سالازار با کف دست بی پیشانی خودش میزنه و میگه:شرم اور است.شما چطور جد جدتان را نمیشناسد؟آبروی نام اسلیترین با وجود چنین نوادگانی در خطر است!آه قلبم!

و بعد در اغوض امپراطور میوفتد!امپراطور با صدایی آرام زیر گوش سالازار میگه:اوهوی پیرمرد جمع کن خودتو.نمیخواد نقش بازی کنی.اینا که خودی هستن.چرا ژانگولر بازی در میاری!
سالازار با دست قلبش را میگیره و میگه:ننگ بر تو!همانا که این حرکتی بود واقعی!
لرد یکی از چشم هایش را تنگ میکنه و در حالی که به سه نفر نزدیک میشه میگه:تو خیلی شبیه جد جد سالازاری.زود باشین بگین کی هستین تا اوادایی نشدین!

ونوس پای امپراطور رو لگد میکنه و میگه:بفرما.صد بار گفتم عین بچه ادم بریم از اول باهاشون حرف بزنیم.هی گفتی نه شوکه میشن...باورشون نمیشه!حالا بیا جوابشون رو بده.
امپراطور سالازار رو روی صندلی میذاره و میگه:خب راستش...چطوری بگم.من امپراطورم.امپراطور تاریکی.این هم سالازار جد جدته و اون هم ونوسه.ما اومدیم تا یه مدت اینجا پیش شما نواده های عزیزمون باشیم.

ملت در حالت اول:
ملت در حالت دوم:
سالازار با عصبانیت از روی صندلی بلند میشه و فریاد میزنه:ننگ بر شما ای نسل جدید.شما آبروی چند صد ساله مرا به سخره گرفته اید!اگر میدانستم که روزی شما از نسل من خواهید بود خود را زنده به گور میکردم!نوه نوه من تو هم؟یعنی با جد جدت اینطور رفتار میکنی؟
صدای خنده ها قطع میشه.لرد با ناباوری نگاهی به سالازار میکنه و میگه:سالازار اسلیترین؟؟؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 دی 1387 14:46
نمایش جزئیات
آفلاین
ونوس به فر رسید و دستش را بطرف دکمه برد. ولی بلافاصله دستش را پس کشید و به زیر پا، سقف و در و دیوار نگاه کرد:
- ببینم بچه ها، تو این تالار اسلیترین، زلزله هاشم جادوئیه؟

سالازار که با سیب زمینی ها درگیر بود جواب داد:
- یادم نمیاد که جوونیام رو این فقره ش کار کرده باشم! چطور؟

- چون همه جا بی حرکته ولی فر داره به شدت تکون می خوره! از توشم جرقه دیده میشه ولی من که فرو هنو روشن نکردم!

- امپراطور از همان دور، دستش را حرکت داد و در فر باز شد. در یک لحظه، ونوس جیغی کشید و عقب پرید و سالی و امپی با چشمانی به قاعدۀ یک نعلبکی (به زبون باب بزرگ مرلین بیامرزم!!!) به جمعیتی که از داخل فر به بیرون جاری شدند و روی هم قِل می خوردند، زل زدند. جمعیت خارج شده از فر نیز با چهره های به سه ناشناس بیرون فر نگاه می کردند به جز:

- آخ غلط کردم نارسی! به مرلین قسم داشتم شوخی می کردم! باب ولم کن!

- مردک نمک به حروم! اون بابای بینوای منو بگو که کارخونه پرورش کرم فلوبرشو داده بود دست تو! راس میگن وای به روزی که گدا معتبر شود! حالا دیگه واسه من دم درآوردی و میری با ساحره های خوشگل قرار میذاری؟ کروشیــــــــــــــــو!!!

- باب هزار بار میگم غلط کردم! بعدشم اون کارخونه هه وقتی رسید به من یه کرم فلوبرم نداشت!

- لابد همشونو لمبونده بودی! سکتوم سمپرا!

- ببین موهامو بریدی! من کلی واسشون زحمت کشیده بودم و هر روز اتو می کشیدمشون

- حیف که اگه کچل بشی، بی ظرفیت بازی درمیاری و خیال می کنی لرد سیاهی! وگرنه یه دونه مو هم برات نمیذاشتم ! ریلاشیو!

- جون هرکی دوس دارین یکی جلوی این نارسی رو بگیره!

آنی مونی لبخند شیرینی به ونوس زد :
- ما تو مسایل خونوادگی ملت دخالت نمی کنیم لوسیوس! خودت باید با خانومت کنار بیای!... اممم... سلام مادموازل، من آناکین مونتاگ هستم. اممم... ماقبلا با هم ملاقات نکردیم؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 دی 1387 12:30
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای خشمگین جادوگرانی که "سالی و امپی" نامیده شده بوند به گوش ملت اسلی رسید.
ما شام درست کنیم ضعیفه؟تا جاییکه ما اطلاع داریم غذا درست کردن وظیفه ساحره هاست.جادوگرای بزرگی مثل ما...

صدای ظریف ولی خشن ساحره حرف دو جادوگر را قطع کرد.
-یه ضعیفه ای نشونتون بدم که...هنوز منو نشناختین؟زود بیایین اینجا ببینم.سالی تو پیتزا خواسته بودی؟خمیرشو گذاشتی تو فر؟

سالازار با بیحوصلگی مشغول پوست کندن سیب زمینی ها شد.
-آری.قبلا هم به عرض رساندم که خمیر مهیا و همی در فر قرار داده شد.

ونوس نگاه مشکوکانه ای به سالازار کرد.به نظر نمیرسید که سالازار از وجود و چگونگی کار کردن وسیله ای بنام فر اطلاع داشته باشد.امپراطور همچنان سرگرم بررسی دفترچه کوچکی بود که درگوشه تالار پیدا کرده بود.
-کاخ امپراطورم که قفله.به چه جرأتی کاخ مخوف و با شکوه منو قفل کردن؟هر کاری کردم نتونستم بازش کنم.سالی به نظر من این نوه نوه تو به هیچ دردی نمیخوره.

سالازار که مهارت زیادی در کندن پوست سیب زمینیها نداشت با خارج شدن ونوس با عصبانیت چاقو را به گوشه ای پرتاب کرد.
-من که قبلا این نکته را گوشزد کرده بودم.این ساحره دائم دستور میدهد.وای بر ما.

ونوس با سبدی پر از کلم به آشپزخانه برگشت.
-سالی باز که بیکار نشستی...زود برو اون فرو روشن کن.خمیر باید بپزه.

سالازار با دستپاچگی نگاهی به اطراف انداخت وبا تردید به سمت یخچال رفت.
-این فر چگونه روشن میشود؟مدلش با مدل فر کاخ ما بسی تفاوت دارد.

ونوس خنده تمسخر آمیزی کرد.
-اوهوم...لازم نیست.تو برگرد سر سیب زمینیا.خودم فرو روشن میکنم.

ملت درون فر:

ونوس با قدمهای بلند بطرف فر رفت.لوسیوس با وحشت دست نارسیسا را گرفت.
-سیسی،تا چند دقیق دیگه اینجا کباب میشیم.میخوام یه اعترافی بکنم.اون شب که بهت گفتم سرگرم انجام ماموریت ارباب بودم در واقع ماموریتی درکار نبود.یه ساحره خوشگل تو کافه...

ونوس به فر رسید و دستش را بطرف دکمه برد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 دی 1387 10:46
نمایش جزئیات
آفلاین
چه خفنگ !!! مرسی از سوژه ولدی جون...!!!

***
داخلی سالن غذا خوری اسلی - ساعت چهار صبح

سالی در حالی که داره پاهاشو رو میز غذا خوری دراز می کنه : ونی بپر برایمان شام درست کن ، ما خسته ایم!!

ونوس: اولا فیت داون!یعنی پاهاتو بذار پایین!!! دوما مثل آدم حرف بزن! این چه مدل حرف زدنه!!!؟؟؟

سالی : خودمم نمی دونم ! ولدی و بلا تو پستشون این مدلی زدن منم جوگیزر شدم

ونوس آهی می کشه و به سمت آشپزخونه تالار حرکت می کنه!

*

آشپزخونه تالار - ساعت چهار و پنج دقیقه صبح!!!

داخل فر - در حال کشیک دادن برای غافل گیر کردن مهاجمین!!!

نارسیسا: بچه ها این فکر کی بود که ما باید تو فر قایم شیم؟!

بلاتریکس : ساکت!!! الان مای لرد رو بیدار می کنی سیسی ! ما اینجاییم چون جای مخفی دیگه ای رو تو تالار نمی شناسیم!

سر لرد روی شانه ی بلا کمی جا به جا می شه ، همه با نگرانی نگاهش می کنند ، اما بیدار نمیشه.

لوسیوس : سالازار اسلیترین کبیر تمام رازهای تالارو با خودش به گور برد!

نارسیسا : لوسیوس یکم برو اونور ! من خسته شدم ! می خوام پاهامو دراز کنم!

لوسیوس : آی !!! چرا لگد می زنی ؟

بلاتریکس : یه صداهایی میاد!

صدا : سالی و امپی ! من مواد اولیه رو گذاشتم ! بیاین شام درست کنید!

نارسیسا : ایول ! لوسیوس درو باز کن بپریم بیرون !

لوسیوس : دلم می خواد ... ولی انگار ... در فر گیر کرده!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 23 دی 1387 14:30
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار با وقار در حمام قدم می زد و در حالی که با دستان کشیده اش دیوار ها را لمس می کرد گفت :
_این نوه ی ما در این تالار چه کرده است.این دیوار ها برای نوادگان من بسیار ناچیز است.ما حاضر نیستیم که در اینجا زندگی کنیم.باید به نوه بگوییم اینجارا اراسته کند.

امپراطور اهی کشید و بعد به سالازار نگاه کرد.سپس به دیواره های حمام دست کشید و با ناراحتی گفت:
_چقدر تالار عوض شده.در این دوشبی که در تالار گشت می زدیم ،خیلی چیزا دیدیم.مثلا ..

ونوس لبخندی زد و پیراهنش را صاف کرد.سپس کمی جلو امد و تابلویی را که روی درب حموم بود برداشت.
_مثلا همین حموم.من فکر می کردم اینجا حموم ساحره ها و جادوگرا جدا باشه .من فکر می کردم که اینجا از حقوق ساحره ها دفاع میشه.

امپراطور لبخندی زد و بار دیگر به حمام نگاه کرد و بعد به طرف وان بزرگی رفت که در گوشه ی ان قرار داشت.سپس به ارامی گفت :
_ونوس، من رو بگو که فکر می کردم اینجا استخر داره.

سالازار به سرعت صابونی را که نزدیک امپراطور بود برداشت و گفت:
_من فکر می کردم که اینجا همه چیز برای ورود ما اماده باشه.ولی گویا نوه ی من پدربزرگ جوانش را فراموش کرده است.

ونوس _پدربزرگ جوان ؟ بعد از این همه مدت که برگشتیم به تالار نباید زیاد بترسونیمشون.یکمی توی تالار می چرخیم و بعد پشت اون دیوار قایم میشیم.
_یعنی اونا نفهمن که ما برگشتیم؟
_نه ،تو جادوگرا رو نمی شناسی.اونا موجوداتی بی منطق هستند ،اونا اگه بفهمن که ما اینجاییم ممکنه شورش کنند .

سالازار و امپراطور که با شنیدن موجودات بی منطق کمی عصبی شده بودند همزمان به طرف وان دویدند. ونوس نیشخندی زد و گفت :
_فکر می کنم بهتر باشه بریم یه جای دیگرو بگردیم.نظر من اینه که به اشپزخونه ی تالار بریم.

امپراطور اخمی کرد و بعد در حالی که سعی می کرد خود را بی تفاوت نشان دهد گفت :
_چه فرقی می کنه؟ولی من خودم ترجیح می دم که بریم به مرلینگاه تالار.نظرتون چیه؟

سالازار چوب دستی اش را بیرون کشید و با صدایی نسبتا بلند گفت :
_ولی من به نظرم بهتره بریم به اتاق نوه ام.میخوام صورت قشنگشو توی خواب ببینم(!!!)نظر شما هم اصلا مهم نیست.نظر من مهمه چون من پدر جد شماهام.خب حالا بریم دیگه...

ونوس که ناراحت شده بود با صدای ارامی گفت :
_ولی اینطوری که نمیشه.دیروز و پییروزم رفتی تو اتاق نوه تو.امشب باید حرف یکی از ما باشه دیگه.
امپراطور با اهوم اهوم موافقتش را اعلام کرد.سالازار فکری کرد و بعد به سردی پاسخ داد:
_باشه، اما قرعه کشی می کنیم.هرچی شد شد.خب ونوس تو قرعه کشی کن.

ونوس با خوشحالی اسم هارا روی کاغذ نوشت و بعد در حالی که چشم هایش را بسته بود ان را به طرف سالازار گرفت :
_بردار سالی..بردار .

سالازار کاغذ را گرفت.ونوس و امپراطور به لب های باریک سالازار خیره شده بودند.در همین لحظه سالازار با صدایی که پیروزی در ان موج می زد گفت :
_نوه ی گلم و من اصلا هم تقلب نکردم(ک.ر.ب مورفین)

امپراطور اهی کشید و روی صندلی که گوشه ی حمام قرار داشت نشست.ونوس با حالتی مشکوک به سالازار نگاه کرد
_اون کاغذو بده به من سالازار.
_می خوای چی کار؟نمی دم.این که کاغذ حمایت از ساحره ها نیست.نمیدم.
_سالی لطفا اونو بدش به من.
_نمـــــــــــــــــــــــــــــــــــییییییییییییدم.

دقایقی بعـد:

_نوشته سالن غذاخوری تالار.این که جز کاندیدا نبود.کی این رو نوشت و انداخت؟

امپراطور و سالازار مبهوت به ونوس خیره شده بودند .ونوس زیر چشمی نگاهی به سالازار کرد و بعد گفت:
_پس کی این کارو کرده؟سالازار نکنه تو تقلب کردی؟ولی نه اگه کار تو باشه که همون اول معلوم میشه.خب پس ولش کن اصلا.میریم همینجا که اینجا نوشته.

دو جادوگر و یک ساحره ی قدیمی با گام هایی بلند به طرف سالن غذاخوری تالار حرکت کردند....



_________________________
ممنون مای لرد برای سوژه ی قشنگشون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/10/23 15:19:45
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/10/23 21:23:11
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 23 دی 1387 10:44
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی گریه کنان بطرف در خروجی محفل دوید.مری بلافاصله خطر را احساس کرد.
-بارتی.صبر کن.بابا کجا داری میری؟شوخی کردیم.برات زنم میگیرم.کجاااااااااا؟

بارتی که بشدت سرگرم جیغ و داد بود متوجه حرفهای مری نشد..مری و دامبل به دنبال بارتی از محفل خارج شدند.
-بارتی بهت اخطار میکنم برگرد.من جدیم.من خفنم.تو نمیدونی من چقدر میتونم خشن باشم.بااااااارتی....

بارتی همانطور که میدوید و اشک میریخت جواب داد:نمیخوام.من بابامو میخوام.باااباااااااایی...

دامبل بشدت نفس نفس میزد.
-مری من دیگه نمیتونم.بابا من شونصد سالمه.خسته شدم.یه کاری بکن.

مری دست از دویدن برداشت.
-هوم؟باشه.خودت خواستی بارتی.آواداکداورا....

چشمان حیرت زده دامبلدور اشعه سبز رنگی را که از چوب دستی مری خارج شده و بطرف بارتی میرفت دنبال کرد.طلسم با بیرحمی تمام به بارتی برخورد کرد.بارتی به آرامی روی زمین افتاد.دیگر خبری از اشک و جیغ و داد نبود.ظاهرا دیگر زن هم نمیخواست!

مری لبخند شرورانه ای زد.
-ایول...زدم به هدف.برگردیم محفل.با یه قهوه چطوری؟

دامبلدور از جا بلند شد و آه بلندی کشید.
-آره مری...درست زدی به هدف.ولی فکر نمیکنم بتونی برگرد محفل.تو فراموش کردی که یه جادوگر سفیدی؟فراموش کردی که تفاوت ما با اونا چیه؟ما هرگز کسی رو نمیکشیم.مخصوصا کسی رو که خطری برای ما نداره.تو اخراجی مری!تو دیگه نمیتونی برگردی محفل.

مری با بی تفاوتی شانه هایش را بالا انداخت.
-اوه...پس برای خوردن قهوه باید تا کافه سیاه برم.

(نکته :این سوژه با توجه به خروج مری از محفل ققنوس و بسته شدن شناسه بارتی تموم شد.)

پایان سوژه
---------------------------------------------------------
سوژه جدید:

تالار اسلی ساعت 6 عصر:

ملت اسلی خسته و کوفته از کلاس بدنسازی جادوگری به تالار برگشتند.بارتی که همچنان در جو کلاس بود با سه بالانس زیبا خود را به خوابگاه رساند و روی تختش فرو آمد.
-هوم؟هین؟یکی قبلا رو تخت من خوابیده!

بدن خسته لرد سیاه که توسط بلاتریکس و مورگان و سوروس حمل میشد روی تختش گذاشته شد.
-هوم؟یکی رو تخت منم خوابیده!به چه جراتی؟

بلاتریکس نگاهی به کاسه سوپ روی میز انداخت.
-یکی سوپ منو خورده.

نارسیسا به کاسه سوپ دوم اشاره کرد ولی قبل از اینکه حرفی بزند لرد سیاه از روی تخت بلند شد.
-خب بابا فهمیدیم.یکی سوپ تو رم خورده.خوبه یه کارتون دیدین ها...اینجا چه خبره؟آیا تالار ما در تصرف موجودات بیگانه است؟

بلاتریکس با احتیاط زیر تختش را نگاه کرد.
-ارباب حالا چرا کتابی حرف میزنی؟محض اطلاعتون باید بگم که تو خوابگاه دخترونه رد پای یک غریبه به چشم میخوره.سه تار موی بلندم رو بالشم پیدا کردم.

ملت اسلی به دستور ارباب همه گوشه و کنار تالار را جستجو کردند.ولی خبری از غریبه ها نبود.

تالار اسلی ساعت 3 نیمه شب:

در ورودی تالار باز شد و صدای قدمهای آرامی به گوش رسید.
-هیسسس...آروم باشین.الان همشونو بیدار میکنین باز میریزن تو نحوه.

صدای دوم به مراتب خشمگینتر از صدای ظریف اول بود.
-من باورم نمیشود که باید اینگونه وارد تالارم شوم.شرم آوراست!این نوه نوه ما هم که آبرویی برای ما باقی نگذاشته است.

صدای سوم با وجود سیاهی مطلق ، آرام و صبور بود.
-آروم باشین.ما نیومدیم مزاحم کسی بشیم.اینجوری ممکنه بترسن.باید کم کم بهمون عادت کنن.

ونوس وسالازار اسلیترین و امپراطور در جستجوی محلی برای گذراندن شب همچون شبهای گذشته سرگرم بررسی تالار شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: چهارشنبه 13 آذر 1387 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی به محض اینکه مری را با نگاهی مادرانه دید ، دست و پایش شل و شد و وا رفت و از درون طناب ها بیرون آمد و به سمت مری حمله ور شد ... و بالاخره او را در آغوش کشید !

آن دو همدیگر را در آغوش گرفته بودند و دامبلدور بدون رعایت کردن مپی رایت مثل لرد ولدمورت به صورت خندید و از اتاق بیرون رفت .


ساعتها به سرعت از پی یکدیگر می گذشتند و جیمز سیریوس هنوز توی حمام بود و دامبل هم مثل لرد می خندید و مری و بارتی هم مشغول بازی کردن با هم بودند که ناگهان بارتی رو به مری گفت :
- مامانی من هر چی به بابایی گفتم زن می خوام به حرفم گوش نکرد . نه یویوی جیمز سیریوسو واسم می گیره ، نه زن می گیره ، نه مامان درست و حسابی می گیره . هیچی نمی گیره . من زن می خوام !
- کیو می خوای عزیزم ؟
- من ؟ من گابریلو می خوام .

مری :

- ها ؟ نباید بخوام ؟ ببخشید ...

و به سرعت قیافه ای ناراحت و محزون به خود گرفت و از روی پای مری بلند شد و به سمت در رفت . مری هم که نمی توانست با همچین خواسته ای موافقت کند سر جایش نشست و بارتی از اتاق خارج شد و چشمش به دامبل افتاد که کنار در خوابش برده بود .
به سرعت دستش را به سمت ریش های دامبل برد و آنها را کشید و چندی از آنها کنده شدند . دامبل نیز که از خواب پریده بود با چوبدستیش روی دست بارتی می کوبید .

- عمو دامبل . چرا منو می زنی ؟
- چونکه تو شلوغی کردی و باید تنبیه بشی !
- چرا ریشات کنده شد ؟
- چونکه ریش باید کنده بشه !
- چرا من بابام واسم زن نمی گیره ؟
- چونکه هیشکی بهت زن نمی ده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بارتي كراوچ در 1387/9/13 21:11:01
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: چهارشنبه 13 آذر 1387 16:33
نمایش جزئیات
آفلاین
بارتی :اوم...اوم...کلیک کلیک...(صدای تکان خوردن و جنگولک بازی با دهان بسته)

-خفه شو دیگه...

جیمز سیریوس به حالت جلو رفت و مقابل بارتی ایستاد.سپس دستش را در جیبش کرد و یویوی افسانه ای اش را در آورد و چند حرکت ژانگولری با یویویش رفت.

-حالااینو ببین... این حرکت هلیکوپتری رو از مسابقات مشنگی بسکتبال and 1 یاد گرفتم...آها...فیش فیش...روم ...روم روم روم....

جیمز سیریوس یویویش رابه طرز گولاخانه ای همانند توپ بسکتبال دور گردن دست و پا و کمر و نوک انگشت و ... چرخاند و چسب دهان بارتی را کند.

-اوق...شرررررر.

بارتی روی صورت جیمزسیریوس استفراغ کرد و کل هیکلش را زیر سوال برد.

-حالم از خودتو اون یویوتو هر چی مشنگ و حرکات مشنگیه بهم میخوره . بیا همینو می خواستی ؟ حالا باز کلاس یویو بیا برای ما.حالا باید بری حموم.

جیمز : همچین بزنم...

مری باود فریادی زد و در حالیکه از تماس با هیکل به کثافت کشیده شده ی جیمز سیریوس امتنا میکرد او را به کناری کشید و زیر لب گفت:

-هی...حواستو جمع کن نباید یک مو از سر این کم بشه...مگه نه اسمشو نبر هممونو بوق میکنه.

جیمز:ولمون کن بینیم باو...صد رحمت به بابای خودم که یک هزارم جرئتشو شما ندارین. سپس به سمت حمام حرکت کرد.

در همین حین دامبل جلو آمد و مری را کنار کشید ویک نگاه به بارتی که در حال تف کردن ادامه ی استفراغش بود کرد سپس آرام به مری گفت:

-تا وختی این اینجاست مادر امانیم... به محض اینکه اینو پس بدیم اسمشو نبر کلکمونو میکنه. من فکر میکنم باید یک کاری کنیم که خودش بخواد اینجا بمونه .

-خوب منظور؟

دامبل: خوب معلومه دیگه باید ببینیم این از چی خوشش میاد،



- شاید یک مادر.

مری باود لحظه ای با ترحم به بارتی نگاه کرد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فنریر گری بک در 1387/9/13 16:38:00
[b]زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست ، هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود ، صحن