جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[continious]] بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1388 10:47
نمایش جزئیات
آفلاین
-خوب چیه خنگول بابا؟!

ریموس دستی به سرش میکشه و چشمش رو به حالت مظلوم نمایی در میاره!

-بابا جون!من می خوام مرگخوار بشم!

و در این لحظه آسپ از شدت تعجب دهنش کف کرده بود و داشت عینهو جن زده ها به قیافه ی ریموس نگاه میکرد!ریموس هم به حالت دی توی چشم های باباش زل زده بود!

-چشمم روشن!رزی بیا ببین چه بچه ای تربیت کردیم!

ولدمورت ناگهان حرف آسپ رو قطع میکنه و عینهو نخود میپره وسط و ریموس رو میگیره تو بغلش بعد لپ های ریموس رو با تمام قدرت میکشه و جیغ بنفش ریموس تمام ملت رو به سمت خودش میکشونه!

-ریمی!پسرم!تو هنوز جوونی!اگه عله بفهمه منو زنده به گور میکنه ها!حالا همین جوری که از ارث محرومم تو دیگه شیپیش نشو !

-اصلا!حرفش رو هم نزن!من و این آقا کچله دوستای خوبی میشیم!

ولدی از شدت عصبانیت خونش به جوش اومده بود و اگه مو داشت،تمام مو هاش رو دونه دونه می کند

رز هم که تا حالا داشت گوش میکرد وارد معرکه میشه و دو سه بار سعی میکنه تا گریه کنه ولی هر چه قدر زور زد اشکش در نمی اومد!( :دی)

در همین حال سر و کله ی یه نفر از پشت در های بیمارستان به چشم می خورد!آسپ با دیدن اون به وحشت افتاده بود و داشت ناخن هاش رو تا ته می جوید!

-یکی منو قایم کنه...............!

رز بلافاصله غش میکنه و میفته بغل آسپ!ولدی هم سعی میکنه که بتونه مرگخوارا رو تو یه اتاق 3*4 قایم کنه!

شخص مورد نظر آروم آروم از پله ها میاد بالا و چشمش به آسپ و رزی میفته و با تعجب میاد بالا...

-ا.....رم....بابایی....چرا اومدی آخه؟

-اومدم نوه ی گلم رو ببینم دیگه بابا جون!حالا بگو این آبنبات مربایی بابا بزرگ کجاست؟چرا نمیاد بغل بابایی؟

در همین حال ریموس از پشت شنل ولدی بیرون میاد و عله چماغ به دست به ولدی و آسپ نگاه میکنه!

-با نوه ی من چی کار داری خیکی؟!

-از باباش بپرس!!اصلا به من چه؟

-آســــــــــــــــــــپ!

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/3/3 11:15:51
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/3/3 11:26:25
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/3/3 20:11:30
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 2 خرداد 1388 22:47
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه:

رز ویزلی، همسر آلبوس سوروس پاتر، یک بچه به دنیا میره. بعد از آسیبی که به مغز ریموس (نام نوزاد!) وارد میشه پزشکان سنت مانگو معتقدن که اون بچه در آینده رفتارهای نا به هنجاری از خودش نشون میده ولی با تعویض مغزی که انجام میشه و گذاشتن مغز آلبرت انیشتین به جای مغز آسیب دیده ی ریموس، مشکل رفع میشه و ریموس تبدیل به یک نابغه میشه. یازده سال بعد به هاگوارتز میره و در اونجا در حال بازی هست که میفته زمین و دوباره مغزش آسیب می بینه. اونو به سنت مانگو منتقل می کنن و تحت درمان قرار میگیره. در این بین،مودی که زنده شده،میاد به بیمارستان،بعد از ماجراهای بسیار،لرد با خبر میشه که مودی زندست.پس با لشکری از مرچخوارا برای دستگیری اون میاد به سنت مانگو.
در این بین،ریموس پاتر نابغه،با طرحی،به دست هر نفر،یه آینه میده تا با انعکاس نور مرگخوارارو بسوزونن.


- آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآی!
- اووووووووووووووووووخ!
- اوووووووووووی،خدا نگذره ازت!

ملت مرگخوار در حالی که هرکدوم یه جاییشونو گرفته بودن،فریاد زنان به سمت طبقه اول فرار کردند.

10 مین بعد

بلاتریکس در حالی که داشت پماد سوختگی روی سر لرد میمالید گفت : مای لرد،پوست سرتون داغونه داغونه،فکر کنم باید عمل کنید.

مورفین در حالی که سیگاری رو به دستش میچسبوند تا روشن بشه گفت : به دایی ژون،میخوای عمل کنی؟میبینم که قراره بیای جژ دار و دشته ملکوتیا،حلال ژاده ای دیگه،به داییت رفتی.

لرد خونش به جوش اومد و گفت : ساکت شین همتون،ساکــــــــــــــت!باید حمله کنیم.

بعد از اتمام این جمله،ظرف کرم رو از بلا گرفت و همشو خالی کرد رو سر کچلش و به سمت پله ها به راه افتاد...
مرگخوارا هم با اکراه بسیار پشت سر اون به راه افتادن.



همون لحظه،اتاق ریموس پاتر


مودی : الهی مامانت قربونت بره که انقدر تیز هوشی.
رز : لازم نکرده،خودم بلدم بگم قربونش میرم
آسپ که لوله ای به کالیبر 6میلی متر در ناحیه گردنش دیده میشد گفت : هووووووی،تو با زن من چی کار داری باباقوری؟
ملت : رگشووووووووووو!
یه دسته دیگه از ملت : اووووووووووو!
ملت : رگشوووووووووووووووو!
یه دسته دیگه دیگه از ملت : ایــــــــــــول!

در همین اوضاع و احوال،یه دفعه صدای لرد پخش میشه : ما حاضریم به اون بچه،امکانات بدیم تا پیشرفت کنه،ما به هوش اون نیاز داریم،همه شما میتونین جز ارتش سیاه باشین.

ریموس که گویی برای پیوستن به لرد،اشتیاق داشت نگاهی ملتمسانه به آسپ کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1387 18:16
نمایش جزئیات
آفلاین
آسپ در حالی كه از نا اميدی سرش را می خاراند به پرستارانی نگاه می كرد كه آينه در دست خود گرفته بودند. ناگهان رز گفت:
- آسمونو...آسمونو نيگا كن ريموس!
آسپ گفت:
- آفتااااب.
ريموس با شادی گفت انگار صدای مرگخوارا مياد. مثل اينكه از سد مودی گذشتند. حالا پرستارا آينه ها رو آماده نگاه دارند.
ريموس در حالی كه به دقت وضعيت پرستارها را بررسی می كرد گفت:
- حالا يكی باهاس در رو باز كنه.
آسپ گفت:
- اوكی
و بعد با عجله در را باز كرد. مرگخوارها كه در نزديكی در بودند همگی آماده شدند كه پرستاران آينه به دست را طلسم كنند. اما قبل از آن پرستاران با دستورات ريموس پاتر به خوبی وفق شده بودند نور را بر روی مرگخواران متمركز كنند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: جمعه 9 اسفند 1387 18:30
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس:
-آخه توی این بیمارستان خراب شده یه دونه آینه هم پیدا نمی شه؟!!!
رئیس بیمارستان که از این حرف به شدت بدش اومده بود،سعی کرد جلوی دهنش رو بگیره و چیزی نگه!!
-ریموس!نمی شه به اینا بگی سریع تر کار کنن؟!آخه من که تا ابد نمی تونم از سپر مدافعم استفاده کنم!!
-باشه!ولی می دونم که اینا این قدر شل و ولن که اگه حتی بهشون بگی کند تر کار می کنن!
یک دقیقه بعد:
-اصلا انگار نه انگار ها!!!عین خیالشون هم نیس که مرگخوار ها اون پایینن!!
10 دقیقه بعد:
-بیا پسرم!اینم آینه!!
ریموس:
-بابا جان!این که از یه نخود هم کوچیک تره!!!
ملت:
-اصلا خودم میارم!!همتون اینجا بشینید!!
یه ربع بعد:
-هورا!!پیدا شد!!!
-خوب...نقشه مون رو شروع می کنیم!!
از شانس خیلی خیلی زیاد اونا،باید خدمتتون عرض کنم که همون موقع هوا ابری شد!!!
-تف به این شانس!!
مرگخوار ها تونستن از سد مودی بگذرن و بیان بالا!
-فهمیدم!!!!!!!!!!
-برو بابا!فکرت به درد خودت می خوره!!!
-هر جور شما فکر کنید!!!اصلا من رو بگو چرا به شما گفتم!!
بعدشم آروم نقشه ش رئ در گوش آسپ گفت...
-خوب بابا جون!!ما اول یه ناودون درست می کنیم.بعدش این ناودون رو می گیریم سمت مرگخوار ها!اونا هم پرت می شن پایین!
-ولی ما که اینجا ناودونی نداریم!
.......

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1387/12/9 18:37:22
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: پنجشنبه 8 اسفند 1387 11:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ریموس یه وری رو تخت خوابیده بود که یهو صدای کشداری از پشت در اتاقش اومد...
همه توی همون طبقه ای که اتاق 666 توش بود جمع شده بودند و داشتند فکر میکردند که چی کار کنن...
ملت با صدای کش دار!: موددددییییی رووووو تحووووویل بدیییییم! اینطوریییی بهترهههههه..
مودی:
ادامه ی ملت بدون کشدار: خوب بالاخره یه بار مرده بود دیگه...چیزی نمیشه که
مودی:ای نامردا! جرات دارید بیاید جلو!
در همون زمان در طبقه ی دیگه ای صدای کش دار دیگه ای داشت حرف میزد: بلاتريكس، تو اون اتاق ها رو بگرد. من فعلا میرم تو اين اتاق. شايد مودی اينجا باشه. اتاق چنده؟ آها 666...
ولدمورت در اتاق رو باز می کنه...
ریموس جیغ میکشه:
ملت همه به طرف اتاق میدون...و شروع می کنن به جیغ کشیدن:
تو این گیرو ودار که همه دارن جیغ میکشن و اسانسور خراب بود ، بلاتریکس داشت هن و هن از پله ها میومد بالا(بالاخره پیره دیگه!!موهاهاههاهاها)
ریموس: من یه فکری دارم!
ملت که از الکی جیغ کشیدن خودشون شرمنده شده بودن به پدر مادر ریموس هشدار دادن که بهتره به بجه اشون به جای جیغ کشیدن صحبت کردن یاد بدن!

ولدمورت توی طبقه پایین با تعجب به اتاقی که 6 7 تا پیرزن توش نشستن و دارن بافتنی میکنن نیگا میکنه و در میکوبه میاد بیرون...ولدمورت پیش خودش: پس این اتاق 999 بوده! و با سرعت از پله ها شروع میکنه بالا اومدن!( واسه فلسفی شدن قضیه اتاق های شماره بالا تر، پایین تر بودن!)

ملت دور تخت ریموس جمع میشن...
مودی: خوب فکرت چیه؟
ریموس: یادتون باشه که من یه دانشمندم...حالا از یه روش علمی که ارشمیدس توی جنگ با رومی ها فکر کنم!! استفاده کرده بود استفاده می کنم..

ملت ذوق زده:خوب خوب!
ریموس:خوب من احتیاج به اینه دارم..هی چی تعداد اینه ها بیشتر باشه بهتره! و تا موقعی که اینه ها رو پیدا نکردید...سعی کنید سرعت مرگ خوارا رو توی پله ها کم کنید!
مودی:خوب بعدش تو با اینه ها چی کار میکنی؟؟
ریموس:خیلی ساده اس..با اینه ها مثه ارشیمدس...نور خورشید رو منعکس می کنم روی مرگ خوارا..اونا هم از شدت اشعه متمرکز شده اتیش میگیرن و میمیرن!!!!
مودی با تعجب: خوب نمی شد حالا به جای روح ارشمیدس..روح یکی دیگه توت حلول میکرد!
ریموس جیغ می زنه و میگه که باید همین کارو بکنن...یه سری میرن دنبال اینه های تو بیمارستان..یه سری به رهبری مودی..دم پله ها وایمیستن که جلوی مرگ خوارا رو بگیرن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می دونید با چه کسی طرف هستید؟!
اپتیموس پرایم!
مودی-تریلی!
Leader Prime!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1387 20:21
نمایش جزئیات
آفلاین
آسپ با تعجب رز را نگاه كردو گفت:
- جونم؟
رز در حالی كه ترسيده بود رفت و ريموس را در آغوش كشيد. ريموس را غرق در بوسه كرد:
- عزيزم، ريموس! تو همين اتاق می مونی و ازجات تكون نمی خوری!
ريموس با حالتی پرشگرانه گفت:
- كيا اومدن؟ كسی می خواد منو بكشه؟
آسپ در حالی كه سرش را می خواراند گفت:
- قرار نيس كسی تو رو بكشه ولی تو باهاس مواظب خودت باشی. به من قول بده كه مواظب خودت می مونی.
ريموس با بی قراری گفت:
- باشه قول می دم. فقط بگين مرگخوارها اومدن؟
آسپ در حالی كه پسرش را نوازش می كرد گفت:
- آره مرگخوارها اومدن.
ريموس:
آسپ رو به ريموس گفت:
- ما داريم می ريم. پس مواظب خود..
ريموس در حالی كه می خواست مشكلی را حل كند تند و تند پرسيد:
- مگه مرگ خوارها نابود نشدند؟ مگه ولدمورت نمرده؟ مگه بابا بزرگ ولدمورت رو نكشت؟
آسپ:
رز:

طبقه ی پايين:

مرگخوارها سنت ماگو را بهم می ريختند. صندلی ها را به اين طرف و آن طرف پرت می كردند. و دنبال مودی می گشتند. پس از مدتی صدای ولدمورت در سراسر بيمارستان طنين افكند:
- من می دونم الستور مودی زنده است. من اونو می خواهم. تنها كاری كه شما بايد بكنين اينه كه الستور مودی رو به من يعنی لرد ولدمورت تحويل بدين. اگه می خواين آمار جنازه هاتون بالا نره مودی رو به من بدين. اگه می خواين اين همه افراد بی گناه كه واسه ديدن مودی اومدن نميرن، مودی رو به من تحويل بدين.

در اتاق 666:

ريموس در حالی كه سر و صدای درگيری را به خوبی از طبقه ی پايين می شنيد يكوری روی تخت افتاده بود. بعد از گذشت مدتی صدای كشداری را از پشت در شنيد:
- بلاتريكس، تو اون اتاق ها رو بگرد. من فعلا میرم تو اين اتاق. شايد مودی اينجا باشه. اتاق چنده؟ آها 666...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1387 18:39
نمایش جزئیات
آفلاین
دفتر رئيس بخش

رئيس بخش يه کم به ريموس نگاه کرد، بعد از جاش پريد و در حالي که بازوش رو محکم گرفته بود، اونو به زور دنبال سره خودش به سمت اتاق 666 کشيد!

ريموس: اقا! اقاي محترم اخه چرا اينجوري ميکنين؟ طرز رفتار شما اصلا درست نيست! من ميخواستم در مورده موضوع مهمي با شما صحبت کنم!
رئيس بخش: والا بچه اينقدر پرو نديده بوديم که خودش راه بيفته بياد دفتره رئيس!

ريموس که همون لحظه چشمش افتاد به شماره اتاقش گفت:
- راستي شما ميدونستيد که 666 در واقع نشان دهنده تعداد سياره ها در واحد زمان به توان دو در لگاريتم سه در مبناي هشت هس؟
- !!
- ببينيد اقاي رئيس، من اومده بودم دفتر شما که...

رئيس بخش درحالي که ريموس رو به زور روي تختش مي نشوند يکي از پرستارا رو صدا زد و به ريموس گفت:
- ببين پسرم! الان خانوم پرستار مياد خب؟ هر کار داشتي به اون بگو باشه؟ اينا الان تو طبقه پايين تا دوباره خودشون مودي رو نفرستن قبرستون ول کن نيستن!
- باشه

خانه ريدل

شوفت( صداي برخورد دست ولدمورت با ميز)

- يعني چي که مودي زندست؟

صداي فرياد لرد سياه، پنجره هاي خونه اربابي ريدل را به لرزه در اورد...لرد سياه نيم ساعت پيش با يکي از مرگخوارانش به اتاقش رفته بود و از اون موقع تا حالا، صداي فريادهاي لرد، اخ و اوخ هاي مرگخوار و طلسم هاي کروشيو لحظه اي قطع نشده بود

- پس شماها اون موقع اونجا چه غلطي ميکردين؟؟؟

بقيه مرگخوارا همه تو سالن خونه ريدل نشسته بوندند و با دلواپسي به همديگه نگاه ميکردند! بليز که با حالتي عصبي جلو بقيه مرگخوارا، طول و عرض سالن رو قدم ميزد زير لب گفت:

- باز دوباره دردسر شروع شد!

سنت مانگو

رز به زور راه خودشو از بين جمعيت باز کرد و به سمت اسپ رفت و گفت:

- البوس گل پسرم تنهاست ها! بيا بريم پيشش
- جون من بيا بريم يه امضا از مودي بگيريم...الان اينا ميکشنش بعد ضرر ميکنيم ها
-
- اهم...ميريم پيش ريموس!

رز و اسپ در حالي که به زور از بين ملت رد ميشدند به سمت پله ها رفتن تا به اتاق ريموس برن!

ريموس در حالي که روي تختش نشسته بود، داشت براي خودش مسئله هاي فيزيک حل ميکرد. رز با عجله وارده اتاق شد و به سمت تخت پسرش رفت...البوس هم در حالي که با محبت به زن و پسرش خيره شده بود، به طرف پنجره اتاق رفت تا کمي لاي ان را باز بزارد

اسپ: اِاِاِاِ...رز ببين! عجب ادمايي هستن ها! نيم ساعت نشده که سر و کله اين مودي پيدا شده خبرنگارا ريختن سنت مانگو! چه همه هم هستن...اوووووو....چه خبره؟ نگاه کن! همشون هم سياه تنشون کردن! بيا ببين رز

رز به سمت پنجره اتاق رفت و از ان به بيرون نگاه کرد:
- اِ راست ميگي...چه زود اومـ...اسپ اينا مرگخواران!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1387/12/7 18:42:55
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: چهارشنبه 7 اسفند 1387 17:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه سوژه:

رز ویزلی، همسر آلبوس سوروس پاتر، یک بچه به دنیا میره. بعد از آسیبی که به مغز ریموس (نام نوزاد!) وارد میشه پزشکان سنت مانگو معتقدن که اون بچه در آینده رفتارهای نا به هنجاری از خودش نشون میده ولی با تعویض مغزی که انجام میشه و گذاشتن مغز آلبرت انیشتین به جای مغز آسیب دیده ی ریموس، مشکل رفع میشه و ریموس تبدیل به یک نابغه میشه. یازده سال بعد به هاگوارتز میره و در اونجا در حال بازی هست که میفته زمین و دوباره مغزش آسیب می بینه. اونو به سنت مانگو منتقل می کنن و تحت درمان قرار میگیره. در همین حال آلستور مودی که سال ها پیش مرده از ناکجاآباد پیداش میشه و به سنت مانگو میاد و باعث تعجب همه میشه. ملت در حال گرفتن امضا و دادن شیرینی به مودی هستن که ریموس به هوش میاد و می بینه هیچکس تو اتاقش نیست. بلند میشه و به سمت دفتر رییس بخش میره...

---

دفتر رییس بخش!

تق تق تق !

-کیستی؟
-بیمار اورژانسی اتاق 666!

یک لحظه سکوت برقرار میشه و ناگهان درب دفتر باز میشه.
رییس بخش: آقای پاتر!
ریموس: میتونم بیام داخل؟

طبقه پایین!

-آقا ول کن ردا رو! من مودی نیستم!
-خودتی! این مودیه! مودی چشم باباقوری! هوررررررا!
-این چشمم تقلبیه! بیا اصلا واسه خودت!
و چشمشو در میاره و میده دست طرف. اونم از ترس چشم رو از پنجره پرت می کنه بیرون!

-ولی تو خود مودی هستی!
بقیه ملت: موووووووووودی!

مودی در حالی که تو دلش به آسپ بد و بیراه میگه و جملاتی نظیر چه غلطی کردیم زنده شدیم و اینا دوباره میگه:
-من مودی نیستم! اون پرستاره میدونه! از اون بپرسید من یک بیمار روانی هستم!
-نــــــــــــــه! جناب مودی به خودتون نگید روانی! آهاااااااا .... اینم پای چوبیتون! شما مودی هستید!

مودی پای چوبیش رو هم در میاره و میده دست طرف! اونم شروع می کنه چک کردن و بعد از چند لحظه میگه:
-اورجیناله!
ملت: موووووووووودی!

خارج از سنت مانگو!

چشم مودی چرخش وار به سمت زمین در حال سقوطه و تلپ میفته جلوی پای یک عابر. عابر که بر حسب اتفاق (!) یک علامت شوم رو ساعدشه با تعجب چشم رو برمیداره:
-ها؟ این چیه؟ چه آشناست! شبیه چشم آلستور مودیه! نه مثل اینکه واقعا چشم مودیه! مودی ... مودی ... مودی!

چشم رو در جیبش میزاره و با صدای پاقی غیب میشه. آخرین صدایی که از اون به گوش میرسه فقط یک جمله‌ست:
-ارباب، مودی زند‌ست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: شنبه 3 اسفند 1387 17:47
نمایش جزئیات
آفلاین
-اینجا که نمیشه!بیاین بیرون براتون توضیح بدم ...


مودی سرش رو برگردوند و اومد که از در بیرون بره...و یهو به یه نفر برخورد کرد . عقب رفت و با عصبانیت گفت:
-مگه کوری مرتیکه بو....ماااااااااااع!
آسپ چند لحظه با چشم های از حدقه در آمده به او خیره شد . دهان مدی باز مانده بود . رز پشت سر آسپ وارد راهرو شد و با دیدن مودی او هم همانجا خشکش زد .
رز:
-
آسپ:
-
مودی:
-
ناگهان آسپ و رز بدون اخطار قبلی شروع به جیغ زدن کردن و یه گله پرستار و شفادهنده از اتاق ها و بخش ها ریختن توی راهرو !
-روووووووووووووح!
-نههههههههههههههههه!منو نخور!!!
- روح مودییییییییییی!
-کمـــــــــــــــــــــــــــــک!

چند دقیقه بعد تمام محفلی ها و کار آگاه ها و مرگخوار ها و وزارتی ها با خبردار شدن از زنده بودن مودی خودشون رو به سنت مانگو می رسونن تا با امضا و دسته گل و شوکولات و این جور چیز ها ازش استقبال کنن .

در همان حال ، اتاق ریموس:
ریموس که به هوش اومده -درواقع خودش رو به هوش میاره . چون اصلا از هوش نرفته بود -خیلی راحت و شاد روی تخت دراز کشیده و آب پرتقال می خوره. هیچ هم خبر نداره که بیرون اتاقش چه خبره . حتی نمی دونه که توی مغزش چی می گذره .
داخل مغز ریموس:
-دلنگ...دینگ...چخخخخخ....بنــــگ....تیک تیک ....کوکو!کوکو!...شترق!
فرمول های ریاضی ،فیزیک و شیمی توی مخ ریموس این ور و اون ور میرن و ریموس که خیال می کنه خل شده ؛چون هی کلمه های خیشتان خیشتانی میان توی ذهنش و کلا از زبان آلمانی سر در نمیاره و علاقه ای هم به فیزیک نداره. پس حتما یه جای مخش ایراد پیدا کرده-استدلال رو دارید!- بنابراین پرستار رو صدا می کنه . هیچ کس جوابش رو نمیده چون همه به طبقه پایین ریختن که ببینن چه خبره . ریموس که میبینه هیچ کس نیست که به وضعیتش رسیدگی کنه از تخت می پره پایین و به سمت دفتر رییس بخش راه می افته....


میشه نقدش کنین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1387/12/3 18:28:42
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1387/12/3 18:48:58
[b]دامبلدو?
Re: بیمارستان سوانح جادویی سنت مانگو
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 بهمن 1387 20:32
نمایش جزئیات
آفلاین
مودی اروم میاد تو و همه جا رو نیگا می کنه...از اخرین باری که اومده بود اینجا کلی می گذشت..ولی نه اون قدری که ببینه پاتر نوه دار شده!
مودی که شدیدا دچار چالش شده بوده،سریعا خودشو پیش روانشناس بیمارستان رسوند...
شفادهنده: خوب مشکل چیه؟
مودی: من دچار چالش شخصیتی شدم...من وقتی از جاروم حدود 3 سال پیش افتادم پایین، پاتر هنوز 17 سالش بود....ولی الان که برگشتم اینجا..نوه اش اینجاس!
شفادهنده:خوب ببینید،این مشکل دقیقا از وقتی شروع شد که توی قسمت آزکابان، پاتر به عقب برگشت...اون چون جنبه ی این کارا رو نداشت...تبدیل به دو شخصیت شد...یکی از شخصیت ها همونیه که شما می شناسیتش...و یکی از اون ها...اون یکی جنبه ی شخصیتشه...که اینقدر عقب رفت تا به صفر رسید و از اون ور به پیری...و حالا هم داره همین روند معکوس رو طی می کنه!
مودی که چالشش بیشتر شده بود رو کرد به خواننده ها و گفت: من چون دلیل منطقی دیگه ای نمی بینم...این استدلال رو قبول میکنم! :grin:
بعد هم از شفادهنده به خاطر شفاف سازیش تشکر کرد و برای نوه ی پاتر ارزوی سلامتی کرد و از سنت مانگو رفت بیرون!
ملت هم مودی رو هو کردند که مگه مجبوری بیای همه جا خودتو بندازی وسط! (هو با چماق)
مودی هم سرشو میاره تو می گه: خوب اره دیگه!تازه از مرگ برگشتم...ذوق دارم!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
می دونید با چه کسی طرف هستید؟!
اپتیموس پرایم!
مودی-تریلی!
Leader Prime!