ریموس دستی به سرش میکشه و چشمش رو به حالت مظلوم نمایی در میاره!
-بابا جون!من می خوام مرگخوار بشم!
و در این لحظه آسپ از شدت تعجب دهنش کف کرده بود و داشت عینهو جن زده ها به قیافه ی ریموس نگاه میکرد!ریموس هم به حالت دی توی چشم های باباش زل زده بود!
-چشمم روشن!رزی بیا ببین چه بچه ای تربیت کردیم!
ولدمورت ناگهان حرف آسپ رو قطع میکنه و عینهو نخود میپره وسط و ریموس رو میگیره تو بغلش بعد لپ های ریموس رو با تمام قدرت میکشه و جیغ بنفش ریموس تمام ملت رو به سمت خودش میکشونه!
-ریمی!پسرم!تو هنوز جوونی!اگه عله بفهمه منو زنده به گور میکنه ها!حالا همین جوری که از ارث محرومم تو دیگه شیپیش نشو !
-اصلا!حرفش رو هم نزن!من و این آقا کچله دوستای خوبی میشیم!

ولدی از شدت عصبانیت خونش به جوش اومده بود و اگه مو داشت،تمام مو هاش رو دونه دونه می کند
رز هم که تا حالا داشت گوش میکرد وارد معرکه میشه و دو سه بار سعی میکنه تا گریه کنه ولی هر چه قدر زور زد اشکش در نمی اومد!( :دی)
در همین حال سر و کله ی یه نفر از پشت در های بیمارستان به چشم می خورد!آسپ با دیدن اون به وحشت افتاده بود و داشت ناخن هاش رو تا ته می جوید!
-یکی منو قایم کنه...............!

رز بلافاصله غش میکنه و میفته بغل آسپ!ولدی هم سعی میکنه که بتونه مرگخوارا رو تو یه اتاق 3*4 قایم کنه!
شخص مورد نظر آروم آروم از پله ها میاد بالا و چشمش به آسپ و رزی میفته و با تعجب میاد بالا...
-ا.....رم....بابایی....چرا اومدی آخه؟
-اومدم نوه ی گلم رو ببینم دیگه بابا جون!حالا بگو این آبنبات مربایی بابا بزرگ کجاست؟چرا نمیاد بغل بابایی؟
در همین حال ریموس از پشت شنل ولدی بیرون میاد و عله چماغ به دست به ولدی و آسپ نگاه میکنه!
-با نوه ی من چی کار داری خیکی؟!
-از باباش بپرس!!اصلا به من چه؟

-آســــــــــــــــــــپ!
...
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





مودی ...