جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (15 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  180 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  198 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  292 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1388 14:52
نمایش جزئیات
آفلاین
تالار خصوصی اسلیترین

نیمه شب بود و تالار اسلیترین خلوت.تنها در گوشه ای از آن سه نفر نشسته بودند.سالازار،ونوس و امپراطور کنار شومینه خود را گرم میکردند و نقشه شان را بررسی میکردند.
- ونوس!معجون صداقت فردا آماده میشه.باید سر ناهار بریزیم تو غذاش!
- باب این روش ها دیگه قدیمی شده! لرد خیلی وقته تو غذاش معجون محافظت کننده در برابر سموم میریزه.باید بهش تزریق کنیم!
با صدای تق بلندی، جسمی خمارگون! روی سر سالازار ظاهر میشه و بعد از صدای صدای فریاد سالازار به حرف میاد:ناقلا ها خبریه؟!اگه میخواین به ارباب تژریق کنین چرا به من نگفتین خوب؟!خودم واشه ارباب بهترین هاشو میارم تا مشرف کنه!فردا شاعت دواژده خوبه؟
سالازار مورفین را از روی سرش به پایین مبل پرتاب کرد و او هم به محض روی زمین قرار گرفتن در خواب ناز فرو رفت.چند لحظه بعد نگاه و لبخند های شیطانی و خوفناکی بین آن سه نفر رد و بدل شد.
- لرد!کار هورکراکس هات تمومه!

خوابگاه اسلیترین- اتاق لرد سیاه

دراکو در زد و بعداز شنیدن فیش فیش غلیظی وارد اتاق شد.اتاق لرد با عکس های پی در پی قاب آویز،فنجان،دفترچه خاطرات ،دیهیم،انگشتر،نجینی و هری کاغذ دیواری شده بود!قاب آویز،فنجان،دفترچه خاطرات ،دیهیم،انگشتر،نجینی و هری.قاب آویز،فنجان،دفترچه خاطرات و...!
لرد که روی صندلی بلندی نشسته بود و از پنجره بیرون را نگاه میکرد با ورد دراکو ناگهان از جایش بلند شد و زمزمه کنان گفت:فیسو فیس فشیو فیشس!
- ام!آی کنت سپیک ...ام!سنیکی!فیسو!
لرد دستی به سرش کشید و گفت:ببخشید!انقدر همش با نجینی صحبت کردم دیگه عادتم شده دیگه!خوب فیشو فیوس کردی دراکو؟!
- جان؟
- به فارسی چی میشد؟!آهان!فکر کردی دراکو؟!
- راستش...
- دست دست نکن پسر جون!نمیمیرن که،فقط قراره یه ذره بکشیشون!
-قبوله!
لرد دست نوازشی بر سر دراکوکشید و گفت:فردا ساعت 12 اونا تو خوابگاه اختصاصیشون هستن.بهترین وقته کارو تموم کنی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1388 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
- ببین دراکو الان می خوایم با هم مردونه حرف بزنیم و دوست دارم حرف ها بینمون بمونه و می دونم اون قدر عاقل هستی که با گفتن این حرفا به دیگران جون خودت و خانواده ات رو به خطر بندازی . متوجه هستی ؟

دراکو سرش را به علامت تایید تکان داد و آب دهانش را سخت قورت داد .

- دراکو لازمه تو برای من کار مهمی رو انجام بدی و اگه بتونی این کار رو انجام بدی مطمئن باش پاداش شگفت انگیزی دریافت خواهی کرد و من تو رو جانشین خودم خواهم کرد !

- امم . من در خدمت حاضرم . ماموریت رو بفرمایید من برای همیشه با شما هستم .

- تو باید سالازار و دوستانش رو از بین ببری !

- چی کار کنم ؟ ! متوجه نشدم ...

- گفتم باید سالازار رو از بین ببری !

- امم ارباب ! من از انجام دادن این یکی معذورم ...

- دراکو این یک پیشنهاد نیست یک دستوره !

دراکو که به دشواری نفس می کشید پرسید : چرا خودتون این کار رو نمی کنید ؟ من که قدرتی در مقابل شما ندارم !

- خفه شو ! اینا به تو ربطی نداره . تا فردا وقت داری بین مرگ خودت یا کشتن سالازار یکی رو انتخاب کنی . فردا ساعت 8 توی اتاقم مایلم جوابتو بدونم . متوجه هستی .

دراکو توانایی حرف زدن نداشت و به سختی پاسخ داد : بله .

- خوبه ! خوب فکر کن . فعلا تنهات می ذارم .

- امم. شب خوش .

دراکو سخت در تنگنا قرار گرفته بود در تنگایی برای جان خودش ...

دراکو تمام شب رو فکر کرد و صبح برای رفتن به اتاق لرد سیاه آماده شد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
گیلبرتو تصویری عالی از رفتار ما می دهد . به گفته ی او ، آدم ها مثل هندی ها بر روی زمین راه می روند . با یک سبد در جلو ، و یک سبد در پشت . در ?
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1388 23:26
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد دستی به سر کچلش کشید.
-اینجا چه خبره؟مورفین؟مگه نرفته بودی برای من دسر بیاری؟

مورفین لبخند موذیانه ای زد و دور شد.لرد سیاه در حالیکه به سه تازه وارد نگاه میکرد به فکر فرو رفت.
-اینجوری نمیشه.باید هر طور شده کلکشونو بکنم.قلب پاک...قلب پاک...قلب من پاک نیست؟حتما هست.ولی بهتره ریسک نکنم.یه پاکترشو پیدا کنم.بلا؟اوه، نه.رودولف؟مورگانا؟ایوان؟نه قلب هیچکدوم از اینا پاک نیست.

لرد به تالار برگشت.نگاهی به اعضای اسلی انداخت.بارتی، نارسیسا،لوسیوس و دراکو؟؟!!
-خودشه.قلب دراکو باید پاک باشه.دراکو تنها کسیه که از ته دل دستورات منو انجام نمیده.ضمنا تازه وارد تالار شده و هنوز فرصت نکردیم قلبشو سیاه کنیم.

لرد بطرف دراکو رفت و در مقابل چشمان وحشتزده لوسیوس و نارسیسا دستش را روی شانه دراکو گذاشت.
-سلام پسرم.دیشب خوب خوابیدی؟تختخوابت راحت بود؟

دراکو با تعجب نگاهی به لرد سیاه انداخت.
-بد نبود.عادت میکنم.

لرد یکی از چمدانهای دراکو را برداشت و به خوابگاهش برد.
-بذار کمکت کنم.اینا برای تو سنگینن.

دراکو لبخندی زد.
-شما زحمت نکشین.خودم از پسشون برمیام.جادو رو برای اینجور مواقع گذاشتن احتمالا!

لرد به سختی لبخندش را حفظ کرد.دراکو هر شش چمدان را به خوابگاه آورد.
-خب؟؟شما خیال دارین همینجا بمونین؟میخوام لباسامو عوض کنم.

لرد بطرف پنجره خوابگاه رفت.
-خب...راستش یه چیزی هست که باید بهت بگم.ما توی این تالار یه رسمی داریم.یه ماموریتی به تازه واردا میدیم.واگه بتونن انجامش بدن اونا رو تو جمعمون قبول میکنیم.ضمنا درباره این ماموریت نباید با کسی حرف بزنی.حتی پدر و مادرت.اینجوری رازداری خودت رو ثابت میکنی.حاضری؟

دراکو سرش را به نشانه تایید تکان داد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: جمعه 22 خرداد 1388 13:08
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه ]

خلاصه :

سالازار اسلیترین، امپراطور تاریکی و ونوس به تالار اسلیترین بازگشته اند. لرد سیاه می خواهد از شر سالازار و دوستانش خلاص شود چون از وقتی که سالازار به تالار برگشته است همه ی اسلیترینی ها به او اهمیت می دهند و " ارباب" خطابش می کنند. لرد سیاه فهمیده است که نمی تواند با حریض کردن سالازار و دوستانش به هورکراکس ها ان هارا بکشد زیرا در افسانه ها امده تنها کسی می تواند سالازار و رفیقانش را بکشد که قلب پاکی داشته باشد! از طرفی سالازار، امپراطور و ونوس نقشه ای کشیده اند تا هورکراکس های لرد سیاه را از چنگش در آورند! بر طبق این نقشه آنان تصمیم گرفته اند که لرد را تنها گیر بیاندازند و به او معجون صداقت بنوشانند تا بتوانند هورکراکس هایش را بگیرند. در این بین دایی مورفین متوجه ماجرا می شود و به انان می گوید که اگر به او باج ندهند همه چیز را به لرد لو می دهد. سالازار ، امپراطور و ونوس هم ناچارند برای محفوظ ماندن رازشان، ماهانه به مورفین باج بدهند. مورفین اولین باجش را می گیرد و در همین لحظه لرد سیاه در چهارچوب در نمایان می شود. [/spoiler]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl
تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1388 18:31
نمایش جزئیات
آفلاین
سالی اندکی چشمان گرد شده و از حدقه بیرون زده خویش را چپ و راست کرد و به در و دیوارهای تالار اسلی زل زد. سپس با دستپاچگی در حلیکه ریش های مارمانند سفیدش را می جوید خطاب به ونوس گفت:

- میگم...همشون رفتن... حس میکنم یکی دور و برمونه...

ونوس هم به دور و اطراف خیره شد، چشمانش روی امپراطور متوقف شذ که روی مبلی نشسته بود و با چاقو به مانند سیبی، پوست هندوانه ای را می کَند . در حالیکه دندون های مصنوعی اش را به هم می فشرد جیغ کوتاه و آرامی بر سر سالی کشید و با انگشتش به امپراطور اشاره کرد. امپراطور در حالیکه هندوانه ی پوست کنده را درون دهانش فرو می برد با "ملچ ملوچ" گفت:

- دیوار میشنوه، دیوار موش داره، موش هم گوش داره، موش ها هم مال تامی هستن خنگه !

سالی بدون توجه به حرف امپراطور آرام آرام شروع به صحبت کرد:

- تنها یه راه داریم... معجون صداقت ! باید هر جور هست تام رو تنها گیر بیاریم، بریزیم تو حلقش، بریزیم یه چهل پنجاه لیتر دیگه ریشه میشه قضیه رو هم رو میکنه...

ونوس که از حرص دیگر دندون های مصنوعی اش خرد شده بودند و یکی یکی بر کف تالار نقش می بستند با عصبانیت گفت:

- ییگه.. بیی مییمه ایی اوییی لییی لیی وئو وااو مرووو خووییا...

سالازر:

امپراطور: هی هی ! ونوس الان اگه اسلیترینی ها بودن میدیدن ننه بزرگ دندون مصنوعی داره سوژه میشدی که...

پوزخندی سر داد، در حالیکه لب و دهنش ذرا با دسته مبل چرمی تمیز می کرد از جایش بلند شد و به سمت سالی و ونوس گام برداشت. در حالیک همچنان پوزخند میزد گفت:

سالی نگران نباش بذار ترجمه کنم برات. می فرماین که : خنگه خدا..خدا الهی ذلیل و خوارت کنه...الهی چوبدستی تامی بره تو چشمت... الهی که دایی مورفین با فندکش ریشت رو بسوزونه...آخه اون همه مرگخوار میذارن ما با تامی تنها باشیم...

سالازر: آهان..اون وقت این همه کلمات رو در همون چند تا صوت گفتن؟! صحیح !

صدایی از سوی شومینه مانع از پاسخگویی امپراطور گشت و توجه سه جادوگر را به سمت خود معطوف ساخت:

- بنده فندک خودمو حروم ریش های مار ماری حژرت سالی نمیکنم..آتیژ این روژا گرون شده...

در مقابل دیدگان سه جادوگر دایی مورفین گانت در مقابل شومینه نمایان شده بود. روی قالیچه ی سبزی لم داده بود که تصویر چهره ی سالازر اسلیترین به زیبایی روی آن بافته شده بود. در حالیکه ته سیگارش را روی قالیچه و قسمت کلمه سالی اسلی خاموش می کرد، از جایش برخاست. رویش را به سمت دیوار و پشت به سه جادوگر کرد و در چند صدم ثانیه دست درون شلوار خال خالی و بسیجی اش نمود و اسپری مو را بیرون آورد.

اسپری را تکانی داد و سپس روی موهای بلند و ژولیده فرفری اش و ریش بلند بسیجی اش خالی کرد. به سمت سه جادوگر گام برداشت. دست درون ریشش کرد و پاکت سیگاری را بیرون آورد و به سمت سه جادوگر تعارف کرد؛

سالی: قربون دستت...آسم دارم...

ونوس: یی موییی یبیی لتاتتنه فغففا اتاتا لالغغععمتذ :no:

امپراطور: ورزش دشمن سلامتیه ! اعتیاد راهی به روشناییه !

امپراطور مشتش را درون پاکت کرد و چهار عدد سیگار بیرون کشید و در یک آن روی لبانش قرار داد. مورفین که انسانی بسیار "دمت گرم" و البته "دمت داغ و با حرارت" بود دمی داد و سیگارها را روشن نمود. سپس لب به سخن گشود:

- ببینید... من الان کل قژیه و نشقه ی شوما رو فمیدم... میرم الان به تامی میگم... منو راژی کنید تا بلکه خدا اژتون راضی باشه... خیری ما ببینیم و شودی هم شوما ببرین !

سه جادوگر که به همدیگه خیره شده بودن به تیپ و هیکل خود نگاه می کردند. دست درون جیب های خود می کردند و سکه های نقره ای را روی زمین می انداختند. سپس هر سه خم شدند و شروع به شمارش کردند. امپراطور با سرافرازی نعره ای کشید و گفت:

- حله مورفین جون ! شد یک گالیون ! جنس فردات جوره !

مورفین: مگه داره به گدا کومک میکنی مرد حشابی ؟! با یه گالیون این روزا یه گرم هم مورفین نمیدن نامردا ! من میرم به تامی بگم قژیه رو !
امپراطور التماس کنان بازوی مورفین را می کشید و او را از حرکت به سمت خوابگاه باز می داشت. در حالیکه مورفین را روی مبل می نشاند گفت:

- چرا حالا قاطی میکنی دایی؟! کنار میام با هم دیگه !

مورفین بار دیگر دست درون شلوار بسیجی اش کرد و قلیانی را بیرون کشید و شروع به استعمال شد. سه جادوگر آرام با یکدیگر پچ پچ می کردند:

سالی: چیکار کنیم حالا؟! گفتم یکی داره ما رو نیگا میکنه، گفتی نه !
امپراطور: چاره ای نداریم سالی ! مجبوریم لباسای ونوس را بهش بدیم..قیمتش بالاست...

ونوس در حالیکه موفق شده بود دندون های مصنوعی را با چسب نواری به هم متصل کند و درون فکش جای دهد، با کیف دستشی اش محکم تو سر امپراطور می کوبید با نفرین و لعنت گفت:

- مگه تو خودت ناموس نداری؟! لباسای منو بفروشی؟! یادگار مامانمه ! نظرت چیه تو رو بهش هدیه کنیم !

سالی: چاره ای نیست ونوس، بیا این چادر سفید نماز رو سرت کن اون لباسا رو بکن بده من !

چند لحظه بعد ونوس به سالن اصلی تالار بازگشت و لباس های صورتی رنگش را کف دست سالی گذاشت و رو به قبله، در حالیکه چادر سفید را سر میکرد، شروع به راز و نیاز شد. . سالی و امپراطور لباس ونوس را خدمت مورفین بردند. مورفین در حالیکه به لباس صورتی خیره شده بود با تعجب گفت:

- این ژیه ؟! توش ژنس منس جاسازی کردین؟! این چه به درد من میخوره...

صدای باز شدن درب خوابگاه پسران به گوش رسید و کله سیفید لرد سیاه در مقابل چارچوب درب نمایان شد. مورفین سریع در حالیکه لباس صورتی را درون شلوارش قایم می کرد، شروع کرد به عطر و ادکلن زدن به هوا و قرار دادن قلیان درون دست سالازر ! قدم های لرد سیاه نزدیک تر می شد.

مورفین زیر لب گفت: این لباسه قشط اولتون بود ها...گفته باشم !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اینیگو ایماگو در 1388/1/4 21:19:03
"Severus...please..."
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 فروردین 1388 03:05
نمایش جزئیات
آفلاین
قبل از هرچیز باید عرض کنم، ما ملکه ای توی داستان نداشتیم و اون کسی که نارسیسای عزیزم توی رولشون آوردن، همون امپراطور تاریکی هستن که قبلا هم توی داستان بودن. من با فرض امپراطور بودن اون شخص رول رو ادامه میدم.

**************

سالازار رو به ملت اسلی کرد:
- درحال حاضر ما بسی خسته ایم و به استراحت نیاز داریم. ما را خوابگاهی نشان دهید تا در آن دمی بیاسائیم.

نارسیسا با احترام رو به ونوس کرد:
- الهۀ عزیز، هرکدوم از اتاق های خوابگاه دختران رو که بخواین، در اختیار شماست.

سالی و امپی چشمانشان گرد شد:
- یعنی بانو ونوس را از ما جدا می کنید؟ می خواهید نیروی جادویی مان کاهش یابد؟

بلاتریکس هاج و واج به سالازار و امپراطور زل زد:
- نکنه اینجا رو با تالار هافلپاف اشتباه گرفتین؟ یادمه یکی از بچه های هافل محل سکونتش رو خوابگاه مختلط هافلپاف معرفی می کرد! ما اینجا از این رسم ها نداریم که خوابگاه مختلط راه بندازیم.

سالازار با ناامیدی به ونوس نگاه کرد. ونوس که به خاطر ضایع شدن سالی ذوق ذوقانش شده بود، به سمت خوابگاه دختران راه افتاد که با صدایی در ذهنش متوقف شد. سالازار با تله پاتی با او صحبت می کرد:
- بوقی! من که نمی خواستم تو اینجا بخوابی! می خواستم باهات درمورد هورکراکس های نوادۀ خودم حرف بزنم که چطور میشه از چنگش درآورد!

ونوس همچنان که سر جایش ایستاده بود، رویش را به سمت نارسیسا برگرداند:
- می دونی، حالا که فکر می کنم می بینم سالی و امپی عادت دارن که من حتما براشون لالایی بخونم تا خوابشون ببره. هرچی باشه من یه عمره مادربزرگه بودم براشون. شماها برین. منم اینا رو خوابوندم میام پیشتون.

بلاتریکس با احترام گفت:
- بی ادبیه که ما قبل از شما بریم. صبر می کنیم خوابشون که برد، همراه شما میریم به خوابگاه.

امپراطور تاریکی لب باز کرد که موافقت خودش را با حضور این بانوان زیبا اعلام کند ولی سالازار پیش دستی کرد:
- عمرا! من امکان نداره روم بشه جلوی شما خانوما بخوابم.

اهل اسلیترین با سرهای فرو افتاده و همچنانکه گیج خواب بودند از تالار خارج شدند. ونوس رو به سالازار کرد:
- زود بنال ببینم چی می خواستی بگی که منو از یه خواب راحت جدا کردی؟ موضوع هورکراکس دزدیدن چیه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 25 اسفند 1387 02:14
نمایش جزئیات
آفلاین
-ارباب...ارباب جونم
-چیه بلا؟

بلا در حالی که با دست روی سرش و با پا روی لرد سیاه می کوبید خود را به سالازار رساند.

-چی شد ارباب جونم؟الهی تامی قربونتون بره لطفا" پاشین.

لرد سیاه در حالی که از عصبانیت به حد نیمه انفجار رسیده بود گفت:
-واقعا که بلا!حالا دیگه کارت به جایی رسیده که لرد رو پرت می کنی؟!به خدا همین که بابا بزرگ سالازارم بیدار شد بهش می گم دخلتو بیاره.
-باشه ارباب هرجور دوست دارین.

بالاخره بعد از تلاش های پی در پی و گریه و زاری بلا,سالازار با کتک های پی در پیی که از نارسیسا و لوسیوس می خورد به هوش آمد.

-تامی جان پسر بابا تو چه کار کردی؟!

لرد سیاه با ناراحتی سرش را برگرداند وگفت:

-هر چه قدر هم اصرار کنی گنجینه های با ارزشم رو به تو نمیدم.

وبه حالت قهر محل را ترک کرد.

سالازار رو به ونوس کرد و با ناراحتی گفت:

-اصلافکر نمی کردم تامی کوچولوی من اینقدر خفن باشد!ببین ماشالا هزار ماشالا چه قدر به جد سیاهش کشیده است!
ملکه:
-سالی جون انگار تو متوجه اصل ماجرا نشدی اون هفت تا هورکراکس درست کرده.می دونی این چقدر خطرناکه؟!
سالازار:
-خوب مگر ما خود این چنین بازنگشتیم؟ راستی لطفا با دستور زبان قدیمی صحبت کن چون تو ایفای نقش گیر می دن !
ونوس :
-آری درست است.اما ما سه نفری با هم و فقط یک هورکراکس فراهم آوردیم البته آن را هم با هزار خواهش و تمنا و غش و ضعف.

ملکه که متوجه طعنه ی ونوس شده بود پشت چشمی نازک کرد و گفت:

-در زمانی دیگر راجع به این موضوع با تو سخن خواهم گفت ای ونوس. تو نیز ای سالازار کبیر بهتر است با این نوه ی کچلت سخن گویی و او را از اسب شیطان پیاده اش کنی.

اما سالازار به چیزهای دیگری می اندیشید, به چیزهایی فراتر از ذهن خراب ونوس و ملکه, او می توانست دوباره به اوج قدرت برسد, درست همان چیزی که از همان ابتدای برگشتن به آن فکر می کرد.و حالا نوه ی عزیزش این راه را هموارتر کرده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/12/25 2:36:33
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/12/25 2:49:42
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1387/12/25 3:06:32
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 25 اسفند 1387 01:22
نمایش جزئیات
آفلاین
- اولین خاطره ای که یادم میاد و دلم می خواد براتون تعریف کنم، مربوط میشه به زمانی که هنوز یه یتیم بودم و توی پرورشگاه مشنگا زندگی می کردم. هنوز نمی دونستم که جادوگرم و فقط می دونستم که با بقیه فرق دارم. يه روزي من رو تخت دراز كشيده بودم و داشتم چشماي خرگوش دوستمو در مي اوردم يه بابا بزگي اومد تو اتاقم. اين هوا ريش داشت.

لرد همزمان با بكار بردن كلمه ي "اين هوا" دستانش را از هم باز كرد وانگشت شست راستش رادر بيني سالازار و انگشت شست چپش را در دهان بلاتريكس فرو كرد ولي چون از ابهت خاص و گولاخي بهره مند بود با واكنش آنها مواجه نشد.

-بعدش بهم گفت كه من خيلي خوشگلمو اينا! منو خام كرد با خودش برد تو يه مدرسه، كه خيلي باحال بود. بعدش اسم مدرسه هاگوارتز بود. بعدش من همش شاگرد اول بودم و بعدشم بازم شاگرد اول شدم خلاصه هي شاگر اول ميشدم. يه روز كه شاگرد اول شدم گفتن كه سال بعدش هم حتما شاگرد اول ميشم، من دوباره سال بعدش هم شاگرد اول شدم...

سالازار حرف لرد رو قطع كرد و رو به ونوس گفت :

-نواده رو حال ميكني؟! ها؟ هفت سال درس خونده بيست دفعه شاگرد اول شده!‌ عشق كن

بعد رو به لرد كرد و گفت" بقيشو بگو تامي جون"

-داشتم ميگفتم! بعدش منم كه خيلي عاشق رنگ سياه بودم هي جادوي سياه به كار ميبردمو اينا. يه روز كه دوباره شاگرد اول شدم رفتم پيش يكي از معلمامون كه خودش هم قبلا شاگرد اول بوده و ازش پرسيدم كه "هوكراكس" چيه؟ بعد اونم كلي در موردش بهم گفت.

سالازار با شنيدن نام "هوركراكس" عرق سردي بر روي پيشونيش نشست و حيرت زده به لرد نگريست. لرد بي توجه به چهره سالازار حرفش رو ادامه داد.

-خلاصه من كه خيلي خفن بودم رفتم هفت تا هوركراكس درست كردم! جاتون خالي خيلي حال داد. الان هر هفت تاشم يادگاري نيگه داشتم.

امپراطور و سالازار و ملكه هر سه دستشان را بر روي قلبشان گذاشتنتد و با سر بر زمين صاف و سنگي خانه ريدل فرود امدند.

لرد با چهره ي حيرت زده به انها نگاه كرد. نقشه اش گرفته بود. لبخند شيطاني بر لبانش نشست و در فكر فرو رفت

اندرون فكر لرد

" اينا به همين راحتي نميميرن. تو يه افسانه اومده كه خود سالازاز و هر جادوگري كه باهاش رفيقه رو، فقط يه شخص با قلبي سرشار از عشق و محبت بايد بكشه. دامبل كجايي؟"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: یکشنبه 18 اسفند 1387 20:50
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه نگاهی به سالازار و برو بکسش میندازه. یه نگاهی هم به چشای مشتاق مرگخوارانش که منتظرن تا اعمال قهرمانانۀ لردشون رو بشنون. اول یه کمی ناز می کنه:
- نه خوب! من عادت ندارم همه جه افتخاراتمو جار بزنم.

سالازار سعی کرد تشویقش کنه:
- زود باش دیگه پسرم. ما رو منتظر نذار!

- هممم... آخه گفتنی نیس.

- خودتو لوس نکن دیگه بچه! میگم تعریف کن یعنی تعریف کن.

لرد سیاه برای اولین بار توی زندگیش به حالت در میاد و نزدیک بود بغض کنه که خیلی به سرعت یادش میاد که نباید همچین کاری بکنه و این ابدا به شخصیت ایفای نقشش نمی خوره. درنتیجه تمام وقار و ابهت خودش رو به یاد میاره، با یه حرکت چوبدستی یه مبل راحتی مجلل ظاهر می کنه و روش لم میده. همونطور که یه پاشو انداخته روی پای دیگش، کمی فکر می کنه. و بالاخره شروع می کنه:

- اولین خاطره ای که یادم میاد و دلم می خواد براتون تعریف کنم، مربوط میشه به زمانی که هنوز یه یتیم بودم و توی پرورشگاه مشنگا زندگی می کردم. هنوز نمی دونستم که جادوگرم و فقط می دونستم که با بقیه فرق دارم.

*****

شرمنده که کوتاه شد. می خوام سلسله افتخارات لرد سیاه رو به صورت طنز بیاریم اینجا. می خواستم اولین خاطره ایشون رو همون اتفاقاتی بذارم که توی پرورشگاه رخ داده ولی داستان کتابیش کلا از ذهنم پریده

اگه جالب نیست یه جور دیگه ادامه بدینش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: تالار عمومی اسلیترين
ارسال شده در: دوشنبه 12 اسفند 1387 19:50
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سیاه علاقه ای به نشستن در آن مکان نداشت ولی چاره ای نبود. به سختی لبخند زد و بین صدای پچ پچ و خنده های ریز اسلی ها طرف جدش حرکت کرد. سالازار لبخند مرموزی زد:
-تامی، نواده ی اصیل ما، تورا چه شده است؟ چرا مو دیگر بر سر تو نیست؟ نکند بیماری گرفتی که در میان خاندان ما بی سابقه بوده؟ نکند به پدر مشنگت رفته باشی.


مورگانا بافتنی اش را کنار انداخت؛ بارتی لگو هایش را پرتاب کرد؛ بلاتریکس دست از کروشیو کردن رودولف کشید و همه ی اسلیترینی ها به لرد چشم دوختند.

مورگانا:
-وای وای! لردمون مشنگه. دامبل بفهمه چی میشه؟ وای وای من به نگهبانان قصرمون می گم اجازه ندن این خبر از تالار بیرون بره.

مورگان:
-وای وای. لردمون مشنگه. مورگانا یه فکری دارم. به نگهبانای قصرتون بگو نذارن این خبر از تالار بیرون بره.

-


لرد سیاه که از شدت عصبانیت سرخ شده بود از جایش بلند شد. سالازار درحالی که سعی می کرد صدایش رعب انگیز باشد گفت:
-کجا می روی تامی؟ بنشین و اندکی با ما سخن بگو. ما تازه یکدیگر را دیده ایم. درضمن ما با نواده ی خود مذاح کردیم. شما چه کار دارید؟


رودولف به بقیه نگاهی کرد و به طرف شومینه رفت؛ شمع بلند سبزرنگی که رو به تابلوی بزرگداشت سالازار قرار داشت خاموش کرد.

ونوس:
-این بود نوادت؟ تو که خیلی ازش تعریف می کردی. خودمونیما سالی، همه جا پز این تامی رو می دادی.


لرد که با شنیدن نام تامی به شدت عصبانی شده بود به ونوس چشم غره ای رفت
-کروشیو الهه. اینجا فقط سالازار اسلیترینه که به ارباب میگه تامی. حتی آنیت هم به ارباب میگه ارباب.

مورفین از آن سر تالار با صدای آرامی گفت:
-منو یادت رفت دایی ژوون! منم بهت می گم تامی.

-بله و البته به جز مورفین ..!

امپراطور که کلافه شده بود به سالازار اشاره ای کرد. سالازار طوری که بقیه نشنوند زیر لب گفت:
-چی میگی؟ بذار حالمون رو بکنیم. تازه داره از اینا خوشم می آد.

- چی چیو خوشم می آد؟ بلند شو جمع کن بریم.

- چی امپی؟ چگونه جرات می کنی؟ مگر نمی بینی این ها به من می گویند سالازار اسلیترین بزرگ؟

-سالی پاشو جمع کن. جوگیر شدی یادت رفت چطوری حرف می زدیم؟ من حوصلم داره سر میره. تاریکی خونم افتاده پایین. اگه زودتر یه کاری نکنی بقیه حرفامون رو با صدای بلند می زنیم و درضمن همه جا می گم که بابای نواده ی اصیلت مشنگ بوده.


سالازار با شنیدن این حرف از جا پرید و با حالتی التماس گونه به امپراطور نگاه کرد. سپس دقایقی ساکت شد و بعد با صدای بلندی گفت:
-خب تامی، بگو ببینم تو این مدت چی کار می کردی؟ بگذار این امپراطور و الهه شگفتی های نواده ی مارا ببینند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلاتريكس لسترنج در 1387/12/12 19:52:40
وقتی شب برمی خیزد
دنیا را در خود پنهان می کند
در تاریکی غیرقابل رُسوخ
سرما بر می خیزد
از خاک
و هوا را آلوده می کند
ناگهان...
زندگی معنایی جدید به خود می گیردl