-

تا اینکه لیوانی از دست ایوان میافته و میشکنه و سکوت هم مثل یه طلسم دود میشه و به هوا میره.
بلاتریکس با حالتی مثل این کولی ها به سر روی خودش میکوبید و فریاد میزد:
-وا مصیبتا!!اربابم از دست رفت.دیدی چی شد؟!

در همین حین ایوان داره برای لیوانش گریه میکنه و زجه میزنه:
-عههههههههههههه، من لیوانمو میخوام.عررررررررررر

مورگانا هم حالتی غمگین و محزون به خودش گرفته در حالی که با خودش میگه:
-بوقی ها، چه زود باورشون شد. علاوه بر اینکه تالار راه میافته حالا حالا ها سوژه خنده دارم

1 ساعت بعد
سوروس اسنیپ با حالتی که به جیمز باند گفته بود زکی از تالار خارج میشه و با خودش میگه:
-باید این اطلاعات رو به آلبوس برسونم.مطمئنا خوشحال میشه.
و به سمت دفتر دامبلدور به راه میافته.
در همین حال در تالار اسلی
ملت:
-

مورگانا:
-

ملت:

مورگانا:
-

ملت:
-

سرانجام مورگانا فریاد میزنه:
-شما وصیت ارباب رو فراموش کردید؟ اون از شما میخواد که تالار رو دوباره فعال کنید.پس راه بیافتید.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج








باورت میشه؟