ابتدا ایستاد و نگاهی به پشت سرش انداخت ، میدان گریمولد مثل همیشه نبود. به نظر در سکوت سنگینی فرو رفته بود ... اما چرا در این روز؟
آهی کشید و وارد خانه شد ، در را پشت سرش بست و به سمت آشپزخانه رفت. جایی که همیشه اعضای محفل ققنوس در آن گرد هم می آمدند.
پشت در ایستاد ، نفس عمیقی کشید و به چیزهایی که در پشت آن در انتظارش را می کشیدند اندیشید. با خود فکر کرد:
« وقتی درو باز کردم ، با یه آشپزخونه ی تاریک رو به رو میشم که بلافاصله روشن میشه و محفلیون منو تشویق میکنن و تولدمو بهم تبریک میگن ... اوهوم! »
با این فکر در را باز کرد و وارد شد. همان طور که فکر کرده بود آشپزخانه تاریک بود ، اما با ورود او تغییری در آن حاصل نشد.
« پس کجا بودند؟ یعنی روز تولد او را ، موسس گروه گریفندور را فراموش کرده بودند؟ »
با ناراحتی نگاه دیگری به آشپزخانه انداخت و از آنجا خارج شد. تصمیم گرفت قبل از خارج شدن نگاهی به سالن بالا بیندازد.
آهسته از پله ها بالا رفت ، صدای غیژ غیژ پله ها را زیر پایش می شنید.
بالاخره به در سالن رسید ، در را باز کرد. همه جا تاریک بود ، تاریک تاریک. هیچ کس در خانه نبود ، روز تولدش بود انتظاری بیش از این داشت.
خواست برگردد و از آن جا خارج شود که ناگهان چراغ ها روشن شدند و فریاد شوق افراد حاضر در آنجا به هوا برخاست.
هیچ کس تولد او را فراموش نکرده بود ، حال لبخندی زد و با خوش حالی به سمت اعضای محفل رفت تا با آن ها به ادامه ی جشن بپردازد.
تولدت مبارک گودریک گریفندور
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج





!! خفه شو قاتل ! 





