جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

18 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[single]] **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: پنجشنبه 14 خرداد 1388 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
جيمز در كنار گودريك به جاده اي مي نگريست كه چند ماه پيش پسرك مو قرمز از همان جاده پا به سوي نيستي نهاد و رفت .
گودريك با اشتياق به جاده اي كه پشت سر جيمز قرار داشت نگاه مي كرد كه متوجه شد نواده اش رداي او را مي كشد .
با آرامش خم شد روي دو زانو نشست تا هم قد جيمز كوچولو شود .

- گودريك ،چرا پسردايي رفت ؟
گودريك آهي كشيد و گفت :
- اون رفت چون اينجا ديگه نيازي بهش نداشتن .
- مگه اينجا نيازيه ؟
- نه ولي اون اينجوري فكر مي كرد ، به نظرش اينجا ديگه نمي خواستنش ، دوستش نداشتن ، مي خواستن كه اون بره .
- خب آخه چرا؟
- براي اين كه با افكارش مخالف بودند ، اون وقتي كه مي گفت خاموش كنيم چراغ ها ،در سياهي چراغ ها شواليه مي شد . شواليه ي تاريكي .
- ولي اون سفيد بود ، يه سفيد اصيل
- جيمز ،عزيزم هميشه بدون تاريك ترين زمان شب قبل از سپيده ي صبحه .
- ولي اون بايد برگرده ، بايد بياد پيش من ، من هوگو رو مي خوام !!

- جيمز ، اون ديگه نيست كه بگه چه كسي بود صدا زد هوگو ؟!
- يعني ديگه نمي ياد ؟
- چرا مياد ، ولي از دل تاريكي ها ، از توي آسمونا و اون برگشته ، ولي ديگه نمي خواد هوگو باشه ، ديگه نمي خواد اون افكار رو داشته باشه . اون الآن پيش ماس ، ولي يكي ديگه شده .
با اين آخرين جمله ي گودريك جيمز آرام شد و ديگر هيچي نگفت .
در صورتش شعفي پيدا بود از برگشتن هوگو . معلوم بود كه آن دو چقدر همديگر رو دوست دارند .

و آن دو تا غروب در همان جا ماندند و در تنهايي شفق راهي را نگريستند كه بي شك براي پسرك مو قرمز راه بازگشتي نبود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1388 18:56
نمایش جزئیات
آفلاین
در بلندي ها ،پسرك مو قرمز .
دورها گم ،سطح ها شسته و نگاهشان سنگين تر از شب
رو به او بود .

دست هايش ،ساقه ي سبز پيامي را مي داد به من
و سفالينه ي ،با نفس هايش آهسته ترك مي خورد
و تپش هايش مي ريخت به دل هاي سنگ .

از نوشيدني كره اي ديرين ،شن هاي ويلاي صدفي عشق در رگ هايش
ولعال مهتاب ، روي رفتارش .
تو شگرف ،از ناشناختنش و شگرف از گمشدنش

فرصت سبزحيات ، به هواي خنك كوهستان مي پيوست .
سايه ها برمي گشت .
و هنوز ،در سر راه نسيم ،
اشك هايش را مي ريخت بر روي خاك ،
و تشكيل شدن بر روي خاك از فراموشي و بي معرفتي .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور در 1388/3/3 19:15:42
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 30 اردیبهشت 1388 11:54
نمایش جزئیات
آفلاین
پسرك مو قرمز فراموش شده مي گفت :
-« جنگ و بيماري دو عامل فروپاشي انجمن هاس .»
راست هم مي گفت ، خودم ديدم كه چطوري جاه طلبي ها كه از نظر من همون بيماري هستند باعث جدايي چند تن از بچه هاي خوب يك انجمن شد .
چطور جنگ داخلي كه بين يه سري ها اتفاق افتاد باعث شد كه مدت ها دعواها بشه .
اين به اون گير بده ، اون به اين گير بده كه تو چرا مسئولي ؟
و اون چرا اين كار رو كرد ؟

پاره پاره شدن كاغذ زيبايي
پرو خالي شدن كاسه ي عبرت از باد


ولي اينا واسه ما عبرت شد ، واسه ما درس شد كه ديگه دنگ همو واسه خودخواهي خودمون نزنيم .
انجمني مذكور رو قوي تر ادامه بديم و ديگه خبري از جنگ و بيماري پسرك موقرمز فراموش شده نباشه .


بدرآ،بي هدفي مرا بياگن ،زادگاه جديد بي آغازم شو .
نزديك آي،تا ما سراسر «ما» شويم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اردیبهشت 1388 15:45
نمایش جزئیات
آفلاین
كم پست زده باشيم
ياز ياد زده باشيم
اندازه هميم

وقتي خاموش كنيم چراغها را .

سياه باشيم يا سفيد
محفلي باشيم يا مرگ خواريت
يه رنگ مي بينندمان
وقتي خاموش كنيم چراغ ها را .


پسرك مو قرمز كه خيلي از ماها حتي شايد ديگر او را به خاطر نداشته باشيم با همين شعار كار خود را اغاز كرده بود .
او مي خواست به همه بفهماند كه همه چيز ساده است .

كچل باشيم يا مو دار
يه رنگ مي بينندمان


او دقيقا يك نمونه ي نمادين از يك انسان ساده بود . تفكرات خاص خود را داشت و غير از چند نفر كس ديگري او را درك نمي كرد .
تفكراتش را نمي فهميدند و مي خواستتند تفكراتش را از او بگيرند و گرفتند .
او را تحت فشار گذاشتند تا جايي كه ديگر دل از سايت كند و رفت و ديگر برنگشت .

هنوز چه كسي بود صدا زد (.......)؟ را به خوبي يادم است .
اكنون مي فهمم كه سياه باشيم يا سفيدش را چرا مي گفت !!
چون هم سياه ها و هم سفيد ها در تاريكي خاموشي چراغ ها او را له كردند و يك رنگ ديده شدند .

سياه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط گودریک گریفندور در 1388/2/29 16:05:19
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 18 اردیبهشت 1388 14:07
نمایش جزئیات
آفلاین
صبح یک روز سرد برفی صدای جیغ جیمز سیریوس پاتر همه محفلیها را در سالن اجتماعات محفل!جمع کرد.
همه به چهره رنگ پریده و وحشتزده جیمز خیره شده بودند.تد با عجله لیوان آبی برای جیمز برد و درحالیکه سعی میکرد جرعه ای آب به او بنوشاند گفت:
آخه چی شده؟پنج دقیقس که همینطور داری جیغ میکشی.آروم باش.
جیمز با وحشت کلمات نامفهومی به زبان آورد.مالی ویزلی دستی به موهای جیمز کشید و گفت:
آروم باش عزیزم.اینجا کاملا امنه.حالا بگو ببینم چی دیدی؟مرگخوار؟اسمشو نبر؟باسیلیسک؟
جیمز با وحشت بطرف حمام اشاره کرد.تد با شجاعت بطرف حمام رفت ولی سیریوس جلوی او را گرفت.
-صبر کن.حتما چیز خطرناکیه که این بچه اینجوری شده.بهتره احتیاط کنیم.
تدی با سر تایید کرد.ریموس لوپین و سیریوس چوب جادویشان را بطرف در حمام گرفتند.
ریموس:هر چی که هستی بیا بیرون.بهت اخطار میکنم.
خبری نشد.سیریوس به جیمز که هنوز در حال هق هق کردن بود نگاه کرد و گفت:
خب بچه یه چیزی بگو.سوسک دیدی؟
جیمز سرش را بشدت تکان داد.
سیریوس که از چهره اش کاملا مشخص بود کمی (فقط کمی!)ترسیده آب دهانش را به سختی قورت داد.
آلبوس کجا غیبیش زده؟شاید بهتر باشه بهش خبر بدیم.
ریموس شکلات کوچکی را به جیمز داد و با مهربانی پرسید:
حالا بهتر شدی؟میتونی بگی اون تو چی دیدی؟
گریه جیمز دوباره شروع شد و به سختی جواب داد:یه،یه،هیولااااااااااااا!
صدایی از حمام به گوش رسید.سیریوس و ریموس به حالت آماده باش به در حمام زل زدند.دستگیره تکانی خود و در حمام باز شد.هیولا به آرامی ازحمام خارج شد.چند لحظه سکوت و بعد شلیک خنده محفلی ها.
سیریوس با عصبانیت رو به جیمز کرد:هیولایی که دیدی این بود؟
جیمز با شرمندگی تایید کرد.
آلبوس دامبلدور با حوله قرمز گلدارش از حمام خارج شد.حوله قرمز دیگری را دور سرش و حوله سوم را دور ریشش پیچیده بود.سیریوس اعتراف کرد که آلبوس در آن وضعیت بی شباهت به هیولا نبود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: یکشنبه 6 اردیبهشت 1388 20:23
نمایش جزئیات
آفلاین
نمايشي براي دو جادوگر





در بالاي يك سكوي گچي بزرگ دو كيسه ي در بسته و دو پشته ي لباس تا خورده و مرتب وجود دارد .

در هريك از كيسه هاي A و B يك جادوگر وجود دارد . يك ميله ي بلند از سمت راست سكو وارد مي شود به كيسه ي A مي زند .
A وا كنشي نشان نمي دهد .
ميله دوباره ضربه اي وارد مي كند .
اين بار A بيدار مي شود و از كيسه بيرون مي آيد . خميازه اي مي كشد . از ظاهرش به راحتي مي توان فهميد كه جادوگري شلهته و هپلي است .
قرصش را مي خورد و با بي سليقگي تمام لباسش را مي پوشد.
هويجي را گاز مي زند و جويده اش را تف مي كند بيرون .
مهم ترين فعاليتش اين است كه رداهايش را هل مي دهد آن ورتر ، كيسه اش را بر مي دارد و دوباره مي خزد توي كيسه .

اين بار B در معرض ضربه هاي ميله است .
جادوگر درون كيسه ي B با همان ضربه ي اول بيدار مي شود و از درون كيسه بيرون مي آيد .
جادوگر B دقيق ، كاري و با عرضه است . او مي داند چطور ردايش را بپوشد و به خود برسد .
دندان هايش را مسواك مي زند و ورزش مي كند .
چوبدستي اش را در مي آورد و چيزهايي ظاهر مي كند ،از روي چيزهاي ظاهر شده يادداشت برداري مي كند .
به كمك پودر پرواز به جاهاي مختلفي مي رود و در آخر دوباره به همان سكوي گچي بر مي گردد اما در نهايت بعد از همان مدتي كه A بيدار بود ، لباس هايش را در مي آورد ، خيلي مرتب و كمي آن طرف تر روي هم مي چيند ، كيسه خودش را مي آورد جاي لباس ها و مي خزد درون كيسه .
اكنون A در معرض ضربه است و ....

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1388 09:59
نمایش جزئیات
آفلاین
گالیون گمشده



هوا تاریک بود و چشم ، چشم را نمی دید . همه ی شاگردان به خوابگاه های خود بازگشته بودند و برای خواب و آغاز روزی دیگر خود را آماده می کردند . صدای خش خش برگ درختان از جنگل به گوش می رسید و سکوت را از شب می گرفت .

در تالار گریفندور چند نفری روی مبل ها نشسته و در حال انجام تکالیف خود بودند . جیمز و هوگو و رز نیز روی کاناپه ی کنار شومینه نشسته بودند و گرم صحبت بودند .

- جیمز ، من می گم که فردا که آخرین روز الف و داله باید هر چیزی که به نظرت ممکنه در آینده هم به درد بچه ها بخوره آموزش بدیم .


- هوگو ، این سری سن کسایی که ثبت نام کردن خیلی کم ، یعنی بیشتریاشون از سال اولی ها هستن . نمی تونیم یه سری افسون ها رو بهشون یاد بدیم . هم ممکن برای اونا مشکل ساز بشه . نمی خوایم توی این سن توی دردسر بیفتن و یا درگیر غرور کاذب بشن که دیگه نشه جلوشون رو گرفت .


- بچه ها دیگه دیر وقته باید زود تر بریم بخوابیم که فردا کلی کار داریم . فردا صبح باید ساعت کلاس رو برای بچه ها بفرستیم . اتاق ضروریات باید آماده بشه . تازه معجون سازیم داریم . راستی شما دو تا تکالیفتون رو انجام دادین ؟


جیمز و هوگو به یکدیگر نگاه کردند و سرشان را به نشانه ی منفی بالا بردند .
- اه که از دست شما دو تا . دوست دارین جریمه شین ؟
اصلا به من چه . چرا اعصابم رو به خاطر شما دو تا باید خورد کنم ، من رفتم بخوابم .شب بخیر .
- باشه . هوگو پس منم می رم بخوابم . فردا زود بلند شم تکلیفمو انجام بدم . نمی خوام آقای لانگ باتم بازم منو جلوی بابام خراب کنه .

- شب بخیر.


روز بعد


جیمز ، هوگو و رز در حالی که برای شروع کلاس خود را آماده می کردند اعضای الف و دال وارد اتاق ضروریات شدند . جیمز شروع به حضور و غیاب بچه ها کرد و متوجه غیبت یکی از آن ها شد .
- هوگو کلوین نیست ! به نظرت اتفاقی براش افتاده ؟
- امیدوارم اینطور نباشه .
- رز ، تو اینجا بمون و کلاس رو شروع کن ، من و جیمز هم می ریم دنبال کلوین .


آن ها به سمت در خروجی در حرکت بودند که در باز شد و تعداد زیادی از جوخه ای ها وارد شدند . رز ، بچه ها را به سمت دیگری از اتاق برد تا به آن ها آسیبی نرسد و ود به سمت جیمزو هوگو رفت . آن سه نفر شروع به مبارزه کردند . آن ها هدفی داشتند و برای آن هدف حاضر به انجام هرکاری بودن .


افسون ها به سمت یکدیگر حمله می کردند و دیگری را ز بین می بردند . هر کسی هر چه می دانست استفاده می کرد تا دیگری را شکست دهد . رز افسونی به سمت آن ها فرستاد و همه ی آن ها در هر حالتی که بودند بی حرکت نگه داشت .


جیمز و هوگو اول به یکدیگر و بعد با چهره ای متعجب به رز نگاه کردند .
- چیه ؟ چرا اینجوری نگام می کنید ؟
- یادتون هست مامانم تعریف می کرد سال دوم اون شیطونک ها رو سر کلاس لاکهارت بی حرکت نگه داشت ؟ من رفتم دنبال اون افسون و پیداش کردم . حالا هم اینجوری نگام نکنید .
- من فکر می کنم باید یکی از گالیون ها رو پیدا کرده باشن و احتمالا هم مال همون کلوین که نیومده . جیباشون رو بگردین و بعد خوب ببندینشون ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Can You Forgive Me Again, You're My One True Friend, And I Never Ment To Hurt You

[url=http://meadowsisadorc.livejournal.com/profile]حقایق ت
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1388 16:12
نمایش جزئیات
آفلاین
من رول قبلی رو بشدت تکذیب میکنم :دی
_______________________________


بیمارستان سوانح و امراض جادویی سنت مانگو

بیمارستان سنت مانگو خلوت تر از همیشه بود. صدایی از کسی در نمی آمد که ناگهان جاروی آمبولانسی دستی کشان جلوی در بیمارستان ایستاد.
به سرعت خدمه به سمت آمبولانس رفتند و مریض را که دارای شکمی بزرگ بود به سمت اتاق عمل بردند و عده ای دکتر نیز مشغول صحبت با شووور ایشان شدند و پس از پرسیدن سوالات لازم، او را ترک کردند و به سمت اتاق عمل شتافتند.


مرد که قیافه ای بوقی داشت. دائم عرض راهروی جلوی اتاق عمل را طی میکرد و در این فکر بود که آیا بچه ای زیبا نصیبش خواهد شد یا نه؟ اما به محض اینکه قیافه ی خود را در آیینه ی کنار در دید، بسیار محزون و غم زده شد.

او مردی مهربان با قیافه ای زشت بود. همه او را از بچگی مسخره میکردند. نمیخواست این اتفاق برای پسرش نیز بیفتد... همینطور نگران و غمگین بود که ناگهان یکی از شفادهنگان به نام آقای دکتر، از اتاق عمل بیرون آمد و رو به مرد گفت: به شما تبریک میگم. خانومتون یه پسر گوگوری گوگولی آوردن

- کو؟ کجاس؟ میخوام ببینمش...

شفادهنده به در اتاق عمل اشاره کرد و مرد وارد اتاق شد. ناگهان یک حیوان درنده را روی تخت در کنار خانومش دید. فریادی از سر ترس زد.

- وایییی. این کیه؟ این که یه پلنگه



تولدت مبارک پلنگ جان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: جمعه 28 فروردین 1388 15:47
نمایش جزئیات
آفلاین
درست در پانزده سال پيش در چنين روزي پدر مضطرب در پشت در هاي اتاق عمل انتظار مي کشيد.

(ذهن مرد)

پس چرا اينقدر طول کشيد ؟
يعني حالشون چطوره ؟
يعني سالمن ؟

در همين هين شفاهنده اي رد شد .

خانوم شفاهنده چطورن ؟ خوبن ؟
- بابا تازه پانزده دقيقه است رفتن داخل اتاق عمل، چرا اينقدر نگرانيد ؟ از مرلين کمک بخواهيد.

(ذهن مرد)

پس چرا زمان اينهمه دير مي گذره مرلين؟


يک و نيم ساعت بعد

صداي کودکي تمام فضاي بيمارستان رو گرفته بود .

شفاهنده اي با سرعت به سوي مرد مي دويد و مي گفت : مبارکه مبارکه ، پدر شديد، مرلين به شما يک پسر گوگوري مگوري داده . !

مرد از مرلين تشکر کرد و به سوي اتاق نگهداري کودکان رفت.


تولد یگانه پلنگ سایت مبارک باد .






امتیازات این تاپیک تا بدین جا به روز شده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1388/1/28 15:49:41
ویرایش شده توسط ریموس لوپین در 1388/1/28 15:57:16
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1388/1/29 11:47:15
در قلمروی ما چیزی جز تاریکی دیده نمی شود !
اینجا قلمروی فراموش شدگان است !
Re: **همانند يك سفيد اصيل بنويسيد**
ارسال شده در: چهارشنبه 12 فروردین 1388 21:13
نمایش جزئیات
آفلاین
در شبی بسیار سرد و برفی در یکی از محله های فقیر نشین لندن مردی خسته، لنگان لنگان به سوی خانه اش می شتافت!! چهره اش رو به سفیدی میزد، خونی که از دست چپ و پای راستش میریخت در کوچه به راحتی دیده میشد... برفی که می بارید تمام ردای سفری او را سفید کرده بود، گرچه در بعضی نقاط با خون امیخته شده بود...

به طرف یکی از کوچه های فرعی که باریک تر بود رفت ... شب از نیمه گذشته بود ... چراغ تمام خانه ها خاموش بود ... سکوتی که در کوچه وجود داشت و ان سرما، او را به یاد دمنتورها اندخت... حتی اگر ان ها هم در انجا حضور داشتند هیچ کاری نمیتوانست انجام دهد، نگاهی به جیبش که چوبدستی شکسته اش در ان وجود داشت انداخت و لبخندی تلخ بر لبانش نشت!!

جلوی یکی از خانه ها ایستاد! نفرتی عمیق درونش ایجاد شد، می بایست با روش ماگل ها در خانه اش را باز میکرد... کلید را با دستش برداشت و در را باز کرد... هوای درون خانه نیز با بیرون فرق چندانی نداشت.

به فکر چوبدستی که در یکی از نبردها بدست اورده بود افتاد، به طرف کمدی که فکر میکرد ان را در انجا نگه داری میکند حرکت کرد و ان را برداشت! پنجره های کثیف - میزهای خاک گرفته و بوی نمی که از خانه می امد نشان می داد که مدتها کسی از انجا استفاده نکرده است... تصمیم گرفت اتش روش کند تا کمی از سرمایی که در بدنش نشسته بود کم شود! کنار شومینه نشت تا زخمهایش را مداوا کند...

صدای ضربه ای به در و قدمهای چند نفر به داخل خانه باعث شد تا اتش شومینه را خاموش کند!! مرگخوارها؟! اعضای محفل!؟ انها نمیتوانستند به این زودی او را پیدا کنند! صدای حرف زدن چند نفر در وردی خانه شنیده میشد!!

- یعنی اومده اینجا؟
- قرارمون همین بود، ابنجا بهنرین مکان برای مخفی شدنه! کسی نمیتونه اینجا رو پیدا کنه!!
- بقیه کجان؟!

صداهایی که از داخل سالن شینده میشد اشنا به نظر میرسید... ان صداهای لرزان - ارام - زمخت وخشن، متعلق به نارسیسا - دالاهواف و آوری بودند!!

- باید ...
- من هم اینجام!! و به طرف سالن حرکت کرد... زخمهایی در بعضی از نقاط بدن انها دیده میشد ولی همگی وضعیت جسمی خوبی داشتند!

- تو زنده ای؟ اوه، خدا رو شکر لوسیوس!
- از بقیه خبر نداری، کسی دیگه ای اینجا نیست؟
- حالا باید چیکار کنیم؟

دوباره چوبدستیش رو به طرف شومینه گرفت تا روشنش کند! نه، من به سختی مجروح شدم و ...

انتونین نگاهی به چوبدستی که در دست لوسیوس قرار داشت انداخت و گفت:
چوب دستیت شکسته بود، ناچار شدی فرار کنی! دیدم وقتی داشتی با کینگزلی میجنگیدی شکست؛ شانس اوردی من همون موقع یه طلسم به طرف اون فرستادم و حواسش پرت شد و گرنه الان مرده بودی!!

فنریر: اونها از نقشه ما خبر داشتن، همه اعضای محفل اونجا بودن لوسیوس!!

نارسیسا: چطوری بهتون حمل کردن؛ تو که گفتی همه چی بررسی شده !!

- خوب من تا اخر نبودم، بهتره تو بگی چی شد دالاهوف...

فلش بک

قصر مالفوی

- سرور من، جاسوس ما گفته که هری پاتر قراره دو روز دیگه بره به خونه ارتور ویزلی! ما میتونیم انو قبل از اینکه به خونه برسه بکشیمش!!

- چند بار باید بهت بگم ؟!! هری پاتر مال منه، خودم باید بکشمش!! این اطلاعات درست هستن؟
- بله سرورم!! ما مطمئنیم که اون درست میگه، همه جور ازمایشی روی اون انجام شده!

- این بار باید هر پاترو برای من بیاری لوسیوس! و گرنه خودت رو جای اون میکشم!! نقشه رو چند بار مرور کنید تا اشتباهی رو مرتکب نشید و گرنه زنده نمیمونید، هیچکدومتون!!

پایان فلش بک


فلش بک در فلش بک

بارو

از هر طرف صدای فرستادن طلسمهای گوناگون به گوش میرسید... اعضای محفل و مرگخوارها با یکدیگر مبارزه میکردند... طلمسها، اسمان سفید را رنگین کرده بودند...

لوسیسوس که با کینگزلی مبارزه میکرد فریاد زد: هری پاترو بگیرید، اون هدیه کریسمس برای لرد سیاه هستش!!

دالاهوف و بارتی کرواچ به طرف ارتور که از هری مراقبت میکرد رفتند!! بارش برف بیشتر شده بود و جلوی دید انها را می گرفت... چند طلسم از از طرف کسانی که مبارزه می کردند از کنار انها گذشت...

- پاتر؛ لرد سیاه امشب خودش تو رو میکشه، امپدیمنتا!

- ریموس - الستور از هری مراقبت کنین! استوپیفای!! او نگاهی به اطراف کرد ولی انها مشغول مباره با بلاتریس و گری بک بودند... تانکس با بارتی کرواچ میجنگید...

- اکسپلی اراموس! جز این بلد نیستی از ورد دیگه ای استفاده کنی پاتر؟ انگورجور، طلسم از چند سانتی سر او رد شد!!

- سکتو سمپرا! دیفیندو! روی دوقمست از بدن مالفوی بریدگی عمیقی ایجاد شد و از درد فریادی کشید!
- بلا من دیگه نمیتونم اینجا بمونم، شماها کارو تموم کنید!!

- پتریفیکوس توتالوس!! کینگزلی طلمسی از پشت به طرف اوری فرستاده که به او خورد و به زمین افتاد!
- ارتور هری رو به پناهگاه ببر و اگه تونستی برگرد...

طلسم بلاتریس به ریموس خورد و او در حالی که بیهوش بود به طرفی دیگر پرت شد!!

- انگورجو، طلمسی به طرف دالاهوف که داشت دنبال ارتور میرفت فرستاد ولی از چند سانتی متری او رد شد...
- فکر میکردم شجاعتر از این باشی که از پشت طلسم بفرستی کینگزلی؛ اواداکداورا!!
- پروتوگو! انقدر سریع مبارزه میکردند که چوبدستی هایشان معلوم نبود...

امپدیمنتا، این طلسم از طرف ارتور که به همرا مالی به صحنه نبرد برگشته بودند فرستاده شد و به گری بک خورد و روی زمین افتاد!!

- الان دامبلدور هم میاد، یه پاترونوس براش فرستادم!

- بلا بهتره بریم، پاتر که از دستمون در رفت، اگه دامبلدور بیاد ممکنه هممون گیر بیفتیم!
- نه، باید بمونیم!! به چه جراتی این رو میگی؟ لرد سیاه همه ما رو میکشه اگه پاتر رو براش نبریم!!

- اگه هم اینجا بمونی دستگیر میشی و باید تا اخر عمرت در ازکابان باشی!! دامبلدور تازه به محل مبارزه وارد شده بود...
- دامبدور تو به چه جراتی همچین حرفی میزنی؟! اوداکداورا !!
دامبلدور با تکانی ساده به چوبدستیش طلسم رو باطل کرد! لرونسو کوریو!!
نیروی طلسم انقدر زیاد بود که شکافی روی برف تا سپری که بلاتریس برای دفع طلسم درست کرد، ایجاد شده بود!!

- مطمئن باش انتقام میگرم دامبلدور،بریم! و همه مرگخوارها غیب شدند...

پایان فلش بک

تیتر پیام امروز

مرگخوارها از ترس جان خود، فرار کردند!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اگر به یک انسان فرصت پیشرفت ندهید لیاقت چندان تاثیری در پیشرفت او نخواهد داشت. ناپلئون