در سیاره ی ناتافولاغول ها ریتا و آسپ را به چیزی شبیه چوب بستند و دو نفر از فضایی ها و دو تا غول با هم در روبرویشان نشستن تا (با دیدن چهره ی اون ها) حتی فکر فرار هم به سرشون خطور نکنه.
آسپ به زور گردنش رو برگردوند و به ریتا نگاه کرد و بعد از چند لحظه گفت:چی شد یهو بعد از این همه مدت پیوز عزیز شد؟
_به خاطر دلایل خاص که به تو مربوط نیست.
_این آخرین چیزیه که می خوای بگی؟
_تلاشت رو بکن ولی بیش تر از این چیزی نمی فهمی . در واقع این مغزته که یاریت نمی ده.
آسپ سکوت کرد و برای آخرین بار با عشق به ریتا نگاه کرد ولی در ریتا یک تغییری رو حس کرد ولی نفهمید این تغییر چیه به همین دلیل گفت:من یک تغییری رو در تو حس می کنم ولی نمی دونم چیه ! خودت بگو.
ریتا گفت: نخیرم من هیچ تغییری نکردم.
_نه نه صبر کن الان بهت می گم.
_چی رو می خوا ی بگی وقتی هیچ تغییری نکردم!
_اصلا شما نگهبانا بگین.
غول ها که حرف آسپ رو نمی فهمیدن با یک نعره نظرشون رو بهشون فهموندن(یعنی ساکت باشید)
_متشکرم از نظرتون!
_باید هم باشی!
این جمله را رییس موجودات فضایی که به شکل بتی قبلا در آمده بود گفت و ادامه داد:خوش حال باش تا به حال نمردی البته به زودی می میری و مثل دوست عزیزت می شی و اما تو اگر بخوای می تونی بری ولی راه برگشت رو نمی دونی. به خاطر این که جسدت کمکی به ما در پژوهش هایمون کرده بهت این فرصت رو می دم که با یاد دادن جادوی سرزمینتون به ما، راه رو نشونت بدم.
آسپ:چرا جادو ی سرزمین ما رو می خوای !حتما باید برای کار شیطانیی باشه که با کلک از اول شروع کردی.
_اصلا این طور نیست اگر من...
ریتا وسط حرف او پرید و گفت: تو هیچ رحمی نداری و جز منفعت خودت به چیز دیگه ای بها نمی دی . تو منو بدون هیچ گناهی اون هم از پشت کشتی . تو یک قاتلی و من نمی خوام به یک قاتل جادوی سرزمینمون رو یاد بدم . هرگز!
_پس باید از روش دیگه ای استفاده کنم.(و به زبان فضایی ها گفت)نگهبانا پسر رو ببرید به باتلاق بزرگ .زود باشید!
نگهبانا هم خیلی سریع آسپ رو برداشتن و بردن.
فضایی بعد از باز کردن طناب ها و خنثی کردن جادویشان، دوباره به زبان انسان ها گفت: من طبق گفته ام تو رو آزاد کردم. حالا باید تو تصمیم بگیری که بایاد دادن جادوی سرزمینتون به ما راه برگشت به زمین رو به دست بیاری و هم جون دوستتو نجات بدی ویا با لجبازی فرصتت رو از دست بدی!
و بعد غیب شد و ریتا رو در میان افکار پیجیده اش، و با این انتخاب سخت تنها گذاشت.بعد از چند لحظه دابی با صدای بلندی در جلوی ریتا ظاهر شد و گفت:زود باشید دست من رو بگیرید که بریم.
_من نمی تونم دابی.
_اگر با من الان نیاین شاید دیگه فرصت دیگه ای پیش نیاد.
_دابی من ازت یک خواهشی دارم....
چند لحظه بعد در کنار باتلاق بزرگ بر از جیوه !(

)د سیاره ی ناتافولا
آسپ به صورت معلق در بالای باتلاق قرار گرفته بود و به چهره ی فضایی ها نگاه می کرد در لحظات آینده او به درون مواد زیر پایش می افتاد و می مرد.با این فکر دوباره عرق سرد کرد. نمی دونست در اون دنیا چه چیزی در انتظارشه . مرگ چطوریه ؟ویا ...
افکار آسپ با فریادی از بین رفت و باعث شد او به طرف فرد برگردد.ریتا با صدای بلندی گفت:من تصمیمم رو گرفتم من .شما یک کلمه از جادوی سرزمین مارو از زبان من نخواهید شنید.
رییس فضایی ها به زبان خودشون به مردم فضایی گفت:متاسفانه این موجود نمی خواد به آسانی حرف بزند و کار ما را برای اسیر کردن بقیه ی هم نژاد هایش آسان بکند . درسته که جادوی این ها به ما کمک می کند که دوباره جادوگرانی جدید داشته باشیم و بقیه ی نژادشان غذایی خوب برای ما خواهند بود ولی اگر این موجود حرف نزند من نمی توانم کاری بکنم.
همهمه ای در میان مردم فضایی درگرفت و آن ها با خشم به رییسشان نگاه کردند ولی رییسشان خیلی سریع با صدایی بلند تر از قبل که به وسیله ی جادو برای خودش درست کرده بود گفت:آرامش خودتون رو نگه دارید. من گفتم کارم رو سخت تر کرده است ولی نگفتم که این کار را انجام نمی دهم.ما هر آنچه که بخواهیم را می توانیم به دست بیاریم. این موجود یا تا ابد در این سیاره اسیر است و فقط بعد از مرگ من می تواند از این سیاره برود و در آن موقع در کهکشان گم خواهد شد.در ضمن سیارات دیگری هم هستند که به کار ما بیایند.و حالا بگذارید از نمایشی که ترتیب دادم لذت ببریم.
مردم فضایی که حرف های رییسشان آن ها رو قانع کرده بود با اشتیاق به صحنه ی روبرویشان خیره شدند.رییس فضایی ها به زبان ما گفت: پس شاهد مرگ دوستت باش!
و بعد از گفتن یک ورد به زبان خودشان باعث آزاد شدن بند های نامریی وسقوط آسپ شد ولی قبل از رسیدن آسپ به سطح باتلاق ، در میان آسمان و زمین، دابی ظاهر شد و در همان لحظه با آسپ غیب شد.
مردم فضایی:

رییسشان:

نقشه ی ریتا عمل شده بود و خرسند متنظر آمدن دابی بود که رییس فضایی ها پیش دستی کرد و وردی را خواند و بعد دو دفعه (یک بار به زبان ما و یک بار به زبان خودشان) گفت:جادویی بر سرزمینمان گذاشتم که جلوی غیب و ظاهر شدن هر موجود ی از زمین را به این جا و یا بلعکس بگیرد .
سپس با صدای خش خش مانندش خندید .خنده ای شیطانی که به
شبح ریتا فهماند که آینده ای سخت و عذاب آور را در پیش رو دارد.

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _
من توی پست قبلیم نوشتم ریتا (البته دور از جونش) توسط این فضاییه که شبیه بتی شده بود کشته شد. ولی زاخاریس ریتا رو دوباره به درون داستان آورد که این در یک صورت امکان پذیر بود.اونم این بودش که ریتا تبدیل به شبح شده باشه.این می تونه دلیل دوستانه شدن روابط ریتا و پیوز هم باشه چون تا اون جایی که من یادمه روابط بین این دونفر خواهر برادرانس(

)
یک نکته رو که من قبلا گفته بودم توسط پست های قبلی از داستان حذف شده بود این بود که من گفتم ما در اون سیاره مشکل تنفس داریم و مجبور بودیم در درون گوی بمونیم ولی به دلایل خاص که منم نمی دونم گوی و مشکل تنفس نادیده گرفته شد و من هم از همون الگو پیروی کردم.
می دونم وقت امتحانا و ایناست ولی ممنون می شم اگر پستمو نقد کنین.به خاطر نقد قبلی هم ممنون.