جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] حمام عمومی هافلپاف

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 10 خرداد 1388 09:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- تخته بشه ؟

- آره باو ... خودم شنیدم ! توی یکی از دیوارا بودم () که شنیدم داشتن میگفتن !

- یعنی اونا کین که میتونن در اینجا رو تخته کنن ؟

- حتما بازرس های وزارت کنترل مکان های جادویی !

مری سری تکان داد و شروع به قدم زدن در عرض دفتر ناظرین کرد سپس رو به پیوز کرد و گفت :
- اگر در هاگوارتز تخته بشه هافلپاف هم از بین میره درسته ؟

- درسته ! اونم به خاطر چند تا سوسک

مری تایید کرد : من هافلپاف با سوسک رو به نبودن هافلپاف ترجیح میدم ! باید سریع با اعضا صحبت کنیم !

پیوز چشمکی زدی و گفت :
- حق با توئه جیگر

سپس در حالی که از لپ مری نیشگون (!) میگرفت از دفتر ناظرین خارج شد ...

پنج دقیقه بعد - تالار اصلی هافلپاف

اعضای هافلپاف همه روی مبل های اطراف شومینه تالار نشستن و نور هم از پنجره مجازی تالار به داخل میتابد ... فضا نورانی و روحانی عرفانی و انسانی و ... شده و کلا خیلی گولاخه !

پیوز و مری بین دو ردیف مبل ایستادن و به اعضا نگاه میکنن ! مری اول صحبت رو شروع میکنه : « همونطور که گفتم باید یه کاری بکنیم ! نمیتونیم دست رو دست بذاریم تا در تالار عزیزمون رو تخته کنن ! اونا هرلحظه ممکنه برسن ! کسی نظری نداره ؟ »

پیوز نگاهی به مری میکنه و میگه : « اونا گفتن میخوان با اعضای مصاحبه کنن ! به نظرم اولین قدم اینه که واقعیت رو بهشون نگیم ! نباید بفهمن که تالار چقدر خراب و کثیفه ! »

در بین جمع دابی گفت : « بله آقا ! دابی میتونه توی مدتی که شما مصاحبه میکنید خیلی کثیفی ها رو پاک کنه قربان ! اینطوری اونها نمی تونن به راحتی مدرکی پیدا کنن ! »

- خوبه دابی ! با قوی ترین طلسم هایی که بلدی و سریع ترین حالت کار کن !

در همین لحظه در ورودی تالار به صدا در میاد و همه اعضا از جا میپرن !

پیوز آروم میگه : « زود متفرق بشین ! طبیعی رفتار کنید ! »

و اعضای هافلپاف خیلی طبیعی مثل وحشیا () از همه طرف متفرق میشن ! اما در میان این شلوغی چهره آنتونین ، مدیر قانونمدار سایت ، حالت خاصی داره ...

آنتونین توی دلش میگه : « فکر کردین میذارم به همین راحتی از زیر قوانین فرار کنید ... »

<><><><><><><><><><><><><><><><><><>
سعی کردم یه ذره به سوژه جهت بدم ! ببخشید اگر پستم خیلی طنز نبود ! حالا تلاش هافلپافی ها برای پنهان کردن مدارک ، تحقیقات بازرس ها و در طرف دیگه تلاش آنتونین برای راهنمایی بازرس ها به سمت مدارک واقعی ادامه سوژه رو تشکیل میده ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


تصویر تغییر اندازه داده شده






A Never Ending Story ...
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 3 خرداد 1388 18:53
نمایش جزئیات
آفلاین
سپتیما، مری ، بتی ، آلتیدا به سراغ اعضای تالار رفتند تا آن ها را هم با خود برای شکایت ببرند تا به قول خودشان تاثیر بیشتری روی مدیر بگذارند.

از آن جا که پسر ها برایشان مهم نبود که حمام چه گونه باشد، فقط نیمفادورا و ریتا با آن ها همراه شدند و هر شش نفر به سوی دفتر مدیر حرکت کردند.

تق تق تق تق

- بفرمایید.
ایگور با صدایی خسته از پشت میز این را گفت و بلافاصله در باز شد.
ایگور گفت: چی کار دارید که اول صبخ همه با هم اومدین اتاق من؟
- ما شکایت داریم آقا! این چه وضعشه؟
- واقعا غیر قابل تحملّه!
- ما دیگه نمیتونم این وضع رو تحمل کنیم!
- باید یه کاری بکنید.
- اونم هرچه سریع تر.
- صبز کنید دخترا! همه با هم حرف میزنید که من نمیفهمم. شکایت و ناراحتی شما از چیه؟ درست به من بگید. همه هافلپافی هستید؟
- بله همه هافلپافی هستیم.
- مشکل ما اینه که تالار ما خیلی کثیفه! یعنی در اصل تالار سوسک ها و عنکبوت هاستن نه ما!
- خوب من باید چی کار کنم؟
- مشکلو حل کنید.
- اخیرا یه جن خونگی به هافلپاف اومده. بهش بگید تالارو تمیز کنه. دیگه هم به خاطر مسائل بیخود مزاحم من نشید. بیرووووووووون.
- همین؟
- بله همین. برید بیرون.

دختر ها مایوسانه از دفتر ایگور خارج شدند و به تالار برگشتند.
بتی صدا زد: دابی؟ برو حمومو تمیز کن!
- یعنی چی؟ این که راه حل نشد. پس فردا دوباره تالار پر از عنکبوت میشه اونا باید فکری به حال ما بکنند!

همان زمان - دفتر ایگور

تق تق تق تق

- باز که برگشتید! من که گفتم، وضع خرابی و کثیفی تالار هافلپاف به من مربوط نمیشه. خودتون سوسکا رو بکشید.

مامور ها بدون این که دوباره در بزنند برگشتند به حیاط.
- همه چیز معلوم شد. لازم نیست بازرسی کنیم. تالار های این جا خراب و پر از سوسکه. باید در هاگوارتز تخته بشه.
- اما ما باید مطمئن بشیم. شاید یه سری الکی شکایت کردن که مدیر این جا فکری براشون نکرده.
- خیلی خوب. ما میریم به تالار هافلپاف و با دانش آموزانش مصاحبه میکنیم. خودمونم اون جا رو بررسی میکنیم. اما من مطمئنم که در این جا باید تخته بشه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
امضاء: دابی ، جن
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 31 اردیبهشت 1388 06:54
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

بر روی سقف حمام جمعیتی از عنکبوت ها نشسته بودند. عنکبوت کوچکی تاری را بعد از 20 دقیقه تنید و به کنار عنکبوت بزرگ رفت.یک دفعه عنکبوت بزرگ سکوت بین عنکبوت ها راشکست، به طوری که همه ی آن ها از او دورشدند.عنکبوت بزرگ به بالا پاین پرید و برای دفعه ی هزارم تار هایی رو که عنکبوتی کوچک تر تنیده بود را در یک لحظه پاره کردو به زبان خودشان گفت:
همه تون از دم خنگید به اندازه ی یک مگس هم نمی ارزید . چقدر بگم اون مثلثه من پنج ضلعی می خوام .بچه عنکبوت هم بچه عنکبوت های قدیم.

در همین موقع در حمام هافل باز شد و دختری با حوله وارد حمام گشت. وسایل حمامش را کناری گذاشت و شیر آب را باز کرد.عنکبوت بزرگتر:بچه ی آدمیزاد اومد زود باشید برید تو سوراخ های دیوار.

به دلیل زیاد بودن تعداد عنکبوت ها و کامل نبودن تارشون تار عنکبوت ها سوراخ شد و همه با هم بر روی زمین حمام افتادند.
حالات دخترک:

لحظه ی اول: لحظه ی دوم: لحظه ی سوم:

بعد از جیغ بنفش سپتیما، بتی در را باز کرد و با انبوه عنکبوت ها که بر روی زمین ریخته بودند مواجه شد، که به طور طبیعی در حال فرار هستند . با دوتا کروشیو ،گوش به فرمان و چند تا آواداکداورا حساب عنکبوت ها را رسید و بعد گفت:سپتیما یعنی همچین کاریو خودت نمی تونی بکنی؟

- اولا که این جا مدرسس و تو رو بعدا به خاطر این کارت تنبیه می کنن. دوما هم من محفلیم نباید از این جور طلسم ها بکنم.

-

مری در همین موقع وارد حمام شد و گفت: چی شده سپتیما؟

سپتیما در حالی که به سوراخ های درون دیوار اشاره می کرد که عنکبوت ها در حال چپاندن خودشان درون آن ها بودند گفت:
نمی دونم این حموم برای ماست یا برای اینا؟!

-این همه جیغ ویغ برای عنکبوت بود؟

- خوب آره .

-پس مشکلی نیست .

-چی چیرو مشکلی نیست! همش مشکله !همه ی سقف حموم پر از تار عنکبوته! کاشیای دیوارا همشون ترک دارن .جنسشون هم ایتالیایی نیست که این خودش=به درد نخور بودنشونه.کف زمین کثیفه و آب همش جمع می شه و از چاهم که دم به دم می گیره.بازم بگم؟! تازه همه ی اینا برای حموم بودن می خوای مشلات خوابگاه رو هم بگم ؟

-خب می گی چی کار کنم ؟فکر می کنی منم این مشکلات رو نمی بینم؟فکرمی کنی من از عنکبوتا خوشم میاد ؟راون هم بودیم همه جاش پر از عنکبوت شده بود ولی چاره ای نبود باید تحمل می کردیم.

در همین موقع آلتیدا وارد حمام شد و هم اضافه کرد:گریف تازه سوسک هم داشت.

بتی :فکر نمی کنم اون دخمه های ان پایین هم دست کمی از تالار های دیگه داشته باشن.

سپتیما:به زودی موجودات جادویی مزاحم هم به این انواع این جور موجودات اضافه خواهند شد.

بتی:و دفعه ی دیگه خودت باید از پسشون بربیای .

سپتیما:

آلتیدا:نظرتون چیه بریم به مسئولینش بگیم رسیدگی کنن؟(من تو این کار واردم.)

مری:بعد من این جا چیم؟

آلتیدا:منظورم اعتراضمونو به گوش مدیر برسونیم قبل از این که مدرسه روی سرمون خراب بشه.

سپتیما:من خیلی موافقم.

در همان موقع درب ورودی هاگوارتز

مردی قد بلندو اتو کشیده به همراه دستیارانش مانند خودش ردایی بلند،براق و مشکی پوشیده بودند، در کنار دروازه ی ورودی ایستاده بودند. آن ها به فلیچ که آهسته به طرفشان می آمد چشم دوخته بودند. فلیچ بالاخره خود را به پشت دروازه رساند و گفت:شما کی هستید و چی می خواید؟

یکی از دستیاران مرد قد بلند گفت:ما ماموران وزارت کنترل مکان های جادویی جهانی هستیم و آمدیم اطلاعیه ی مهمی رو به مدیر هاگوارتز اطلاع بدیم.

- از کجا مطمئن شم؟

قفل در از جایش در آمدو بر روی زمین افتاد بعد در با صدای بلندی باز شد(این کار باعث پرت شدن فلیچ گشت).

زنی که چوب دستیش را بیرون آورده بود و این طلسم را اجرا کرده بود گفت:جواب ما کامل بود.

و بعد همه ی آن افراد وارد هاگوارتز می شوند.
__________________________________
نقد شه لطفا

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1388/2/31 6:55:23
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1388/2/31 6:56:17
ویرایش شده توسط بتی بریسویت در 1388/2/31 6:57:33
این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 اردیبهشت 1388 14:33
نمایش جزئیات
آفلاین
ریتا به فکر فرو رفت...



ریتا به یاد ال سی دی سامسونگ داخل سفینه افتاد که غول ها با خود برده بودند!
باید هر طور شده خود را به آن میرساند.
نگاهی به ساعتش کرد و دید که 2 هور و نیم به پایان جادو مانده.

ناگهان در اتاق باز شد و رئیس غول ها وارد شد. همراه او دو غول بودند که هیکلی 4 برابر خودش داشتند.
- تصمیمتو گرفتی؟ غذای ما میشی یا جادوتونو به ما یاد میدی؟
- تسلیم! من به شما آموزش میدم اما یک سری چیز ها رو نیاز دارم، برای خودمم نه برای آموزش جادو.

رئیس که از خوشحالی در پوست خود نمیگنجید گفت : خوب بگو چی میخوای؟
- اممم یه پاتیل، یه ال سی دی سامسونگ، یه کیلو نخود سیاه، شاخ اسب تک شاخ و یک هندوونه!

رئیس چوبدستی اش را بیرون کشید و یک پاتیل پر از آب، یک کیلو نخود سیاه و شاخ اسب تکشاخ و یک هندوونه به شرط چاقو روی میز جیوه ای ظاهر کرد.
- اینارو دارم ولی ال سی دی از کجا بیارم؟
- هان؟ ... آهان ال سی دی، ما تو سفینه یه دونه داشتیم ولی شما بردیدش، حالا یه جوری باید تهیه کنید.
- خوب این که مشکلی نیست من الان همونو میارم. چه قدر کارت طول میکشه؟
- 2 ساعت.

رئیس غول ها از اتاق خارج شد و دوباره ریتا تنها ماند.
ریتا که گرسنه شده بود خواست هندوانه را بخورد اما ناگهان یادموضوعی افتاد : از 5 ساعت قبل که او یک روح شده بود، خوردن برایش معنایی نداشت. با حسرت به هندوانه و نخود سیاه نگاه کرد.

شترق ( افکت برخورد در با دیوار )

- آوردم سریع مشغول شو.

ریتا همه ی مواد را داخل پاتیل ریخت و ال سی دی را به پاتیل چسباند و بالای پاتیل ایستاد و شروع به ورد خواندن کرد : موزیلوبالتنسی جادوییوستوناتافولوس زمینوس آسپیوزی ...
- دو ساعت بعد که معجون آماده شد، معجون رو روی زمین سیاره میریزیم تا جادو به شما منتقل شه و بتونین جادو کنین. به چیزی که میخواین اتفاق بیفته فکر میکنین و بشکن میزنین به همین آسونی! حالا من وردا رو ادامه میدم، آسپیوزیدابینیمفاسپتیماویکتوریوس زاخاریدالاهومری ...

یک ساعت بعد

ریتا نگاهی به ساعت و سپس به رئیس انداخت که خرپفش به آسمان رفته بود.
ال سی در را روشن کرد و پیوز و دابی و زاخاریاس را دید که نشسته بودند و مشغول صحبت بودند. آرام صدا زد: دابی، میتونی بیای این جا. سریع بیا که بریم فقط صدا راه ننداز که این بیدار نشه.

پنج دقیقه بعد دابی در را باز کرد و وارد شد و دست ریتا را گرفت و ... بنگ

ریتا و دابی ناپدید شدند و به تالار هافل رفتند.
پیوز :
ریتا:

به این ترتیب همه نجات یافتند و به خوبی و خوشی در تالار هافل به زندگی ادامه دادند. پایان ایرونی رو کیف کردید؟




پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، [color=FF0000]شجاعت و غلب�
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 24 اردیبهشت 1388 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
خارج رول: از آن جایی که سوژه بسی پیچ خورده است، سعی کردم به پایان نزدیکش کنم تا تو 2 ، 3 تا پست تموم شه چون از حمام هم خیلی دور شده بود.
_____________________________________________________________


غول ها شبح ریتا را به اتاقی کوچک بردند که در آن جز یک میز کوچک از جنس جیوه و یک پاتیل چیز دیگری نبود.

- به ما جادوی سرزمینتو یاد میدی یا نه؟
- هرگز.

رئیس غول ها وردی نا معلوم را خواند و ریتا را دچار سوزش شدیدی کرد

- اصلا شما برای چی می خواین جادوی ما رو یاد بگیرید؟ شما که همه چی بلدید!
- اونش به تو ربطی نداره، به ما یاد میدی یا شام شب ما میشی؟
جمعیت به هلهله و شادی پرداختند.
- من به شما چیزی یاد نمیدم.
- پس بریم یه خورده آب و ادویه تهیه کنیم و بیاریم تا بپزیمت!
ملت فضایی :

فضایی ها رفتند و ریتا را تنها گذاشتند.

ریتا که فضولی اش گل کرده بود به وارسی میز پرداخت که چه طور آن را از جیوه ساخته اند.( چه اعتماد به نفسی! انگار نه انگار میخوان بپزنش!)
- آخه کارگردان بهم گفته نگران نباشم چون نمیخورنم.
- کات خانم کات. چرا داستانو لو میدی
- ببخشید یادم رفت.
- دوباره میگیریم، سه ... دو ... یک

ریتا که میخواست آخرین لحظات عمرش را هم به فضولی بپردازد به سراغ میز رفت و آن را وارسی کرد.
ریتا کشوی میز را باز کرد و در آن کاغذی دید:

نقل قول:

جادوی سرزمین زحل
.
.
.
.
.
.
.
.
اعتبار جادو تا 4 سال!
تاریخ آغاز: 33/15/2090
تاریخ پایان: 7/7/2000


ربتا به فکر فرو رفت تا تاریخ را به خاطر آورد
امروز 7/7/200 ! پس جادو تا پایان امروز تموم میشه!

ریتا تصمیم گرفت تا 3 ساعت بعدرا وقت تلف کند تا جادویی که ناتافولایی ها از زحلی ها دزدیده بودند باطل شود، اما بعد از آن چه گونه باید به دابی پیغام میداد که به دنبالش بییاید؟
ریتا به فکر فرو رفت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
امضاء: دابی ، جن
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 21 اردیبهشت 1388 05:34
نمایش جزئیات
آفلاین
در سیاره ی ناتافولا

غول ها ریتا و آسپ را به چیزی شبیه چوب بستند و دو نفر از فضایی ها و دو تا غول با هم در روبرویشان نشستن تا (با دیدن چهره ی اون ها) حتی فکر فرار هم به سرشون خطور نکنه.

آسپ به زور گردنش رو برگردوند و به ریتا نگاه کرد و بعد از چند لحظه گفت:چی شد یهو بعد از این همه مدت پیوز عزیز شد؟

_به خاطر دلایل خاص که به تو مربوط نیست.

_این آخرین چیزیه که می خوای بگی؟

_تلاشت رو بکن ولی بیش تر از این چیزی نمی فهمی . در واقع این مغزته که یاریت نمی ده.

آسپ سکوت کرد و برای آخرین بار با عشق به ریتا نگاه کرد ولی در ریتا یک تغییری رو حس کرد ولی نفهمید این تغییر چیه به همین دلیل گفت:من یک تغییری رو در تو حس می کنم ولی نمی دونم چیه ! خودت بگو.

ریتا گفت: نخیرم من هیچ تغییری نکردم.

_نه نه صبر کن الان بهت می گم.

_چی رو می خوا ی بگی وقتی هیچ تغییری نکردم!

_اصلا شما نگهبانا بگین.

غول ها که حرف آسپ رو نمی فهمیدن با یک نعره نظرشون رو بهشون فهموندن(یعنی ساکت باشید)

_متشکرم از نظرتون!

_باید هم باشی!

این جمله را رییس موجودات فضایی که به شکل بتی قبلا در آمده بود گفت و ادامه داد:خوش حال باش تا به حال نمردی البته به زودی می میری و مثل دوست عزیزت می شی و اما تو اگر بخوای می تونی بری ولی راه برگشت رو نمی دونی. به خاطر این که جسدت کمکی به ما در پژوهش هایمون کرده بهت این فرصت رو می دم که با یاد دادن جادوی سرزمینتون به ما، راه رو نشونت بدم.

آسپ:چرا جادو ی سرزمین ما رو می خوای !حتما باید برای کار شیطانیی باشه که با کلک از اول شروع کردی.

_اصلا این طور نیست اگر من...

ریتا وسط حرف او پرید و گفت: تو هیچ رحمی نداری و جز منفعت خودت به چیز دیگه ای بها نمی دی . تو منو بدون هیچ گناهی اون هم از پشت کشتی . تو یک قاتلی و من نمی خوام به یک قاتل جادوی سرزمینمون رو یاد بدم . هرگز!

_پس باید از روش دیگه ای استفاده کنم.(و به زبان فضایی ها گفت)نگهبانا پسر رو ببرید به باتلاق بزرگ .زود باشید!

نگهبانا هم خیلی سریع آسپ رو برداشتن و بردن.

فضایی بعد از باز کردن طناب ها و خنثی کردن جادویشان، دوباره به زبان انسان ها گفت: من طبق گفته ام تو رو آزاد کردم. حالا باید تو تصمیم بگیری که بایاد دادن جادوی سرزمینتون به ما راه برگشت به زمین رو به دست بیاری و هم جون دوستتو نجات بدی ویا با لجبازی فرصتت رو از دست بدی!

و بعد غیب شد و ریتا رو در میان افکار پیجیده اش، و با این انتخاب سخت تنها گذاشت.بعد از چند لحظه دابی با صدای بلندی در جلوی ریتا ظاهر شد و گفت:زود باشید دست من رو بگیرید که بریم.

_من نمی تونم دابی.

_اگر با من الان نیاین شاید دیگه فرصت دیگه ای پیش نیاد.

_دابی من ازت یک خواهشی دارم....

چند لحظه بعد در کنار باتلاق بزرگ بر از جیوه !()د سیاره ی ناتافولا
آسپ به صورت معلق در بالای باتلاق قرار گرفته بود و به چهره ی فضایی ها نگاه می کرد در لحظات آینده او به درون مواد زیر پایش می افتاد و می مرد.با این فکر دوباره عرق سرد کرد. نمی دونست در اون دنیا چه چیزی در انتظارشه . مرگ چطوریه ؟ویا ...

افکار آسپ با فریادی از بین رفت و باعث شد او به طرف فرد برگردد.ریتا با صدای بلندی گفت:من تصمیمم رو گرفتم من .شما یک کلمه از جادوی سرزمین مارو از زبان من نخواهید شنید.

رییس فضایی ها به زبان خودشون به مردم فضایی گفت:متاسفانه این موجود نمی خواد به آسانی حرف بزند و کار ما را برای اسیر کردن بقیه ی هم نژاد هایش آسان بکند . درسته که جادوی این ها به ما کمک می کند که دوباره جادوگرانی جدید داشته باشیم و بقیه ی نژادشان غذایی خوب برای ما خواهند بود ولی اگر این موجود حرف نزند من نمی توانم کاری بکنم.

همهمه ای در میان مردم فضایی درگرفت و آن ها با خشم به رییسشان نگاه کردند ولی رییسشان خیلی سریع با صدایی بلند تر از قبل که به وسیله ی جادو برای خودش درست کرده بود گفت:آرامش خودتون رو نگه دارید. من گفتم کارم رو سخت تر کرده است ولی نگفتم که این کار را انجام نمی دهم.ما هر آنچه که بخواهیم را می توانیم به دست بیاریم. این موجود یا تا ابد در این سیاره اسیر است و فقط بعد از مرگ من می تواند از این سیاره برود و در آن موقع در کهکشان گم خواهد شد.در ضمن سیارات دیگری هم هستند که به کار ما بیایند.و حالا بگذارید از نمایشی که ترتیب دادم لذت ببریم.

مردم فضایی که حرف های رییسشان آن ها رو قانع کرده بود با اشتیاق به صحنه ی روبرویشان خیره شدند.رییس فضایی ها به زبان ما گفت: پس شاهد مرگ دوستت باش!

و بعد از گفتن یک ورد به زبان خودشان باعث آزاد شدن بند های نامریی وسقوط آسپ شد ولی قبل از رسیدن آسپ به سطح باتلاق ، در میان آسمان و زمین، دابی ظاهر شد و در همان لحظه با آسپ غیب شد.

مردم فضایی:

رییسشان:

نقشه ی ریتا عمل شده بود و خرسند متنظر آمدن دابی بود که رییس فضایی ها پیش دستی کرد و وردی را خواند و بعد دو دفعه (یک بار به زبان ما و یک بار به زبان خودشان) گفت:جادویی بر سرزمینمان گذاشتم که جلوی غیب و ظاهر شدن هر موجود ی از زمین را به این جا و یا بلعکس بگیرد .

سپس با صدای خش خش مانندش خندید .خنده ای شیطانی که به شبح ریتا فهماند که آینده ای سخت و عذاب آور را در پیش رو دارد.
_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

من توی پست قبلیم نوشتم ریتا (البته دور از جونش) توسط این فضاییه که شبیه بتی شده بود کشته شد. ولی زاخاریس ریتا رو دوباره به درون داستان آورد که این در یک صورت امکان پذیر بود.اونم این بودش که ریتا تبدیل به شبح شده باشه.این می تونه دلیل دوستانه شدن روابط ریتا و پیوز هم باشه چون تا اون جایی که من یادمه روابط بین این دونفر خواهر برادرانس()

یک نکته رو که من قبلا گفته بودم توسط پست های قبلی از داستان حذف شده بود این بود که من گفتم ما در اون سیاره مشکل تنفس داریم و مجبور بودیم در درون گوی بمونیم ولی به دلایل خاص که منم نمی دونم گوی و مشکل تنفس نادیده گرفته شد و من هم از همون الگو پیروی کردم.

می دونم وقت امتحانا و ایناست ولی ممنون می شم اگر پستمو نقد کنین.به خاطر نقد قبلی هم ممنون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور سپتیما ويكتور در 1388/2/21 5:36:48
تصویر تغییر اندازه داده شده

[i][size=small][color=FFFF00]If you wish for something long enough, it will definitely
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 16 اردیبهشت 1388 17:53
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی غول ها

غول ها ریتا را تنها گذاشتند و از خانه خارج شدند. ریتا که داشت به بوقی بودن غول ها میخندید که او را نبسته بودند بلند شد و به سمت در رفت تا به سمت پیوز عزیزش برود! ( آره آسپ به سمت پیوز)
ریتا در را باز کرد و ... دنگ ( افکت برخورد ریتابه یه چیزی!) ریتا محکم چیزی نا مرئی خورد که بین خانه و بیرون قرار داشت.

ریتا که فهمیده بود غول های فضایی آن قدر هم گاگول و بوقی نیستند سر جایش نشست و منتظر ماند.

بنگ

- تو کی هستی؟ از ترس مردم.
- من دابی هستم دابی.
- خوب این جا چی کار میکنی؟
- دابی برای نجات همگروهیش اومده قربان.

ریتا با تعجب به جن خانگی نگاه کرد و گفت : همگروهی؟
- بله. وقتی شما در سفینه بودید دابی به هافلپاف اومد.

ریتا که از شدت تفکر دستش تا یک متر در دماغش فرو رفته بود گفت : چه جوری این جا اومدی؟ تو که سفینه نداری، تو فضا هم که آدم نمیتونه غیب و ظاهر بشه

- درسته قربان آدم نمیتونه ولی جن خونگی میتونه. حالا لطفا دستتون رو از دماغتون در بیارید و بدید به من تا بریم پیش بقیه.

روی سیاره - نزدیک سفینه

بنگ

آسپ: ریتا
پیوز: ریتا
ریتا: پیوز ، آسپ
آسپ:
پیوز: ریتا
ریتا: پیوز
آسپ:
ملت در حالی که از مثلث عشقی و روابط این سه نفر خسته شدن :

زاخاریاس : دابی تو این جا چی کار میکنی؟
- دابی اومد تا همگروهی ها رو نجات بده.
- خوب پس بریم تو سفینه.
- سوخت سفینه که تموم شده.
- ولی من گشنمه بریم یه چیزی بخوریم بعد با دابی بریم.
- راست میگه.

ملت جلوی ریتا و پیوز که روابط سانسور-ناکی بر قرار کرده بودند به سمت سفینه راه افتادند.

کنار سفینه

- پیوز نمیخوای بس کنی؟ رسیدیم به سفینه.
- حسودیت میشه آسپ بوقی؟
- من؟ من به توی روح حسودیم بشه؟
- بس کنید.

ملت هافل در سفینه را باز کردند و با صحنه ای مواجه شدند که بسی با آن صفا کردند و لذت بردند! : موجودات فضایی کل اجزای سفینه را جدا کرده بودند و روی هم در کنجی از سفینه ی دایره ای کپه کرده بودند.

هافلی ها :
موجودات فضایی :

رعیس موجودات چوبدستی اش را به سوی هافبپافی ها گرفت و تکان عچیبی به آن داد: بلافاصله طنابی دور همه ی هافلی ها را فرا گرفت.

- فکر کردید میتونید فرار کنید؟ ما مدت هاست که جادوگرایی از زمین نخوردیم! پس به همین سادگی ها شما رو از دست نمیدیم. موهاهاهاها

بقیه ی غول ها: ژوهاهاهاها

غول رعیس رو به بقیه موجودات به زبان خودشان وروری کرد و سپس غول ها با هم اجزای سفینه را برداشتند و رفتند.

- حالا چی کار کنیم؟ باز گیر کردیم
- تا دابی رو دارید غم ندارید!

دابی با غیب و ظاهر کردن خود را به بیرون طناب منتقل کرد.
- دابی از کجا فهمیدی ما گیر کردیم؟
- دابی به خوابگاه رفته بود تا تخت ها رو برای یک ساعت دیگه آماده کنه که از یه دستگاه غول ها رو داخل سفینه دید و از صحبتهای اونا فهمید شما گیر افتادید و بعد برای کمک اومد. حالا به نوبت دو نفر دو نفر با من به زمین بیاید.

همه به نوبت دستشان را از دماغشان بیرون آوردند و به دابی دادند و به زمین رفتند. پس از این که دابی با اولین گروه یعنی سپتیما و زاخ غیب شد ده دقیقه طول کشید تا بر گردد.
پیوز و آنتونیون هم رفتند ...

بالاخره دابی برای آخرین بار به سفینه برگشت تا آسپ و ریتا را با خود ببرد اما دو تا غول غول پیکر ( ) را دید که جلوی آسپ و ریتای دست بسته ایستاده بودند.

تا آمدند دابی را هم بگیرند دابی فرار کرد.

سالن عمومی هافلپاف

- آسپ و ریتا گیر افتادند ... اونا نگهبان دارند .. من نتونستم بیارمشون...
دابی نفس زنان این را گفت و روی زمین نشست.
- یعنی چی که آسپ با ریتا اون جاست؟ من باید اون با ریتا باشم.
ملت رو به پیوز :

حالا باید چه جوری نجاتشون بدیم؟


________________________________________________________

ببخشید که یه کم بی نمک و بوقیده شده اما خوب اولین رولامه.
نقد پلیز.

نقدیوس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1388/2/16 20:18:20
ویرایش شده توسط دابی در 1388/2/16 20:20:20
ویرایش شده توسط پیوز در 1388/2/25 13:12:52
امضاء: دابی ، جن
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1388 17:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ریتا نگران داره به غول ها نگاه میکنه!عرق سردی روی پیشونیش دیده میشه!

-ا....میگم شما لوازم آرایش ندارید؟!

غول ها که چماق هاشون رو توی دستشون تاب میدن سرشون رو به نشانه نفی تکون میدن . ریتا همچنان به پهنای صورتش لبخند می زنه و سعی می کنه قیافه صمیمانه ای به خودش بگیره و زمزمه می کنه :

- بوقیدن به سوژه با این رولیدنشون ! یکی منو دریابه!

کمی بیشتر از یک کم آنطرف تر ، کوهستان !

پیوز با کلی زور موفق شده بدون رد شدن از بدن آسپ یقه ش رو بگیره و بلندش کنه !

-زود بگو با ریتا چی کار کردی !!! من که می دونم اون پیش توئه !

- به جان تو من نمی دونم اون کجاست ! باور کن دو دقیقه پیش با من بود !

- پس تایید می کنی که با هم بودین ؟! دیگه چی ! دیگه چــــــــی؟!!!

سپتیما :

- پیوز ؟

پیوز :

-...آره ! من از همون اول می دونستم که تو یه بلایی سر اون میاری ! من نمیذارم همینجوری قسر در بری! ....

- پیوز ؟!

- بگو ریتا رو کجا سر به نیست کردی ! بگو !!

- پیوز!

پیوز روشو می کنی اونور و فریاد می کشه :

- هان ! چیه ؟!!

سپتیما مدادش رو از لای دندونش می کشه بیرون ، یه نگاه به جدول روی پاش میندازه و میگه :

- سه ضربدر دوازده به توان بیست و پنج صدم در مبنای متوسط سن تسترال ها چند میشه ؟!

پیوز با عصبانیت عربده می زنه :

- صد و بیست و پنج ممیز ششصد و هفتاد و چهار ده هزارم ! الان وقت جدول حل کردنه ؟!

- ایول ! همین رو کم داشتم ! ممیزش درست در نمیومد !


زاخی هوار می کشه :
- هیس !!! بذارین ببینم چه بوقی زدم به این سوژه ! دارم می گردم ببینم ریتا رو کجا جا گذاشتیم !

مری که تا اون لحظه سکوت اختیار کرده بین بحث می پره :

- اصلا از الان من ناظر هستم ! من سوژه تعیین می کنم ! من به پشتوانه این هافلی ها سوژه تعیین می کنم ! من تو دهن این غول ها می زنم !

ملت :

-

مری:

-

پیوز یقه آسپ رو ول می کنه و روی زمین کز می کنه :

- شما هیچ کدوم احساس ندارین ! من ریتام رو میخوام! از اون موقع که اون یارو جنازه ش رو آورد تو سلولم دیگه ندیدمش !عهه!

هافلیون:

-


ممنون که نقدش می کنین!

نقد شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلتیدا در 1388/2/16 17:02:34
ویرایش شده توسط پیوز در 1388/2/20 21:34:10
نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388 11:42
نمایش جزئیات
آفلاین
ملت:

پیوز در همین حال دندوناش داشتن به هم میخوردن ولی از این جهت که روحه،کسی صدای به هم خوردن دندوناش رو نمیشنید!!!الته نا گفته نماند که روح بودن پیوز برای یه بار هم که شده برای هافلی ها کار ساز شد و اون تونست راحت از طناب ها رد بشه!

از اون جایی که کمی بوق تشریف داره،جلوی چشم غول ها شروع به باز کردن طناب بر و بچ میکنه و غول ها با یه حالت بی حوصلگی دارن به پیوز بوقی نگاه میکنن!

آسپ:پیوز!!!

-خوب چیه؟!نمیبینی دارم بهتون کمک میکنم؟!مغز متفکر شما من هستم!من فوق العاده م!

-بوقی جلوتو نگاه کن!!

پیوز صورتش سرخ میشه و با شرمندگی به بر و بچ هافل که اونا هم صورتشون سرخ شده (البته به علت عصبانیت!) نگاه میکنه و بلافاصله خودش رو به مردن میزنه!هافلپافی ها با نگرانی به روح بوق زن هافل نگاه میکردن و هیولا ها با دو تا چماغ پشت گوی وایساده بودن!

زاخی:میگم بچه ها فک کنم بتی هم جو گیر شده!

آسپ:بیشیم بینیم باو!برو بوقتو بزن!پسره انگار تو باغ نیست.تالارمون که با هنرنمایی پیوز به بوق رفته،حالا خودمونو هم پیوز داره با این سوژه ش میبوقه!کلا هافل بوق اندر بوق شده!!صد رحمت به درک!

در این لحظه ملت با صحنه ای اکشن رو به رو میشن و میلیارد ها خورده شیشه روی چش و چال هافلی ها میریزه!غول ها به سرعت هافلی ها رو بلند میکنن و میبرنشون به خونه ی گنده شون که همش از خار درست شده!

چند دقیقه بعد:

غول ها ریتا و آسپ رو توی یه تخت و هافلی های دیگه رو میندازن تو یه تخت!!!(همر!)

ویرایش ناظر:
این جا رو ملت نخونن!
من اعتراض دارم!یعنی چی که ریتا و آسپ رو میندازن تو یه تخت؟!
قرار بود من با ریتا باشم که!!!
به ملت:درستش اینه که ریتا و پیوز رو تو یه تخت میندازن!
به آسپ:


ناگهان آنتونین از سر جاش بلند میشه و با شتاب به سمت بیرون حرکت میکنه و یه نمونه خاک از سیاره برمیداره!!بعد از دقایقی با صورتی خندان به سمت اتاق خواب ها حرکت میکنه!

-یافتم!یافتم ملت!اینجا سیاره ی ناتافولائه!

ملت هافلپاف (به غیر از آسپ و ریتا(صد دفعه گفتم بگو پیوز!اگه یه بار دیگه بگی آسپ همه ی پست هات توی تالار رو پاک میکنم!))با صدای آنتونین بیدار میشن و بالا و عینهو کانگرو بالا و پایین میپرن!!

-خوب دیگه!!زود باشیم بریم!

و ملت به سمت بیرون حرکت میکنند...

دو دقیقه بعد:

ملت به کوهستان تاریکی وارد شدن و ترس توی نگاه های اونا موج میزنه!پیوز با نگرانی روش رو به آنتونین میکنه«میگم آنتی جون،بهتر نبود که یه جا دیگه میرفتیم؟!اینجا یه کم ترسناکه! »

-آروم باش!تازه بدترش هم مونده!میخواستی سوژه ی بیخود ندی!!!

ناگهان از اون دور دورا سایه ای بر هافلی ها ظاهر میشه!نگرانی سراسر وجود هافلی ها رو گرفته بود!

...

-بر و بچ!

برای یه لحظه هافلی ها آروم میشن و نفس راحتی میکشن!

پیوز:سلام آسپی جونم!ریتا کجاست؟!

-مگه خودت نگفتی که با تو بود؟!میگم به اندازه ی یه روز به اندازه ی کافی بوقیدی ها!

پیوز ناگهان سرخ میشه!

زاخی:حالا اون کجاست؟نکنه مرده باشه!نکنه اونا خورده باشنش!نکنه...نه!!!من ریتا رو میخوام!

آسپ:باور کن تا همین چند دقیقه پیش با من بود!

...

در خانه ی غول ها:

ریتا نگران داره به غول ها نگاه میکنه!عرق سردی روی پیشونیش دیده میشه!

-ا....میگم شما لوازم آرایش ندارید؟!

......


نقدز !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/2/10 12:33:15
ویرایش شده توسط پیوز در 1388/2/20 21:24:32
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 10 اردیبهشت 1388 01:40
نمایش جزئیات
آفلاین
ولی این تصمیم طبق نقشه ی یک نفر نبوده...

فرد نفس نفس زنان به طرف ریتا رفت و گفت:ریتا پیوز خودشو به راحتی آزاد کرده و الان در حال از بین بردن سوخت سفینس! هر لحظه مقدار بیشتریرو از بین می بره !من نمی تونم به تنهایی از پسش بر بیام.

_ خیله خب تو برو بقیه رو خبر کن منم می رم تا شما ها بیاین حواسشو پرت کنم.

ریتا به طرف پایین سفینه رفت ولی در همان جا با بر خورد اشعه ای سبز رنگ به پشتش متوقف شد و فرد مرموز از زیر شنل نامرئی که با آن تا پایین ریتا را دنبال کرده بود درآمد و بعد او را به داخل سلول پیوز انداخت .

پیوز همان طور دست و پا بسته به آن فرد نگاه کرد و بعد به پیکر بی جان ریتا که بر روی زمین ، با چشم باز به او خیره شده بود و بعد دوباره تاریکی سلول را فرا گرفت.

چند دقیقه بعد وقتی فرد مرموز تله ی خود را به کار گذاشت ،به اتاق فرمان رفت و این دفعه در حالی که گریه می کرد، خودش را به درون اتاق انداخت و فریاد زد:پیوز خودشو آزاد کرده ...هق هق(افکت گریه)...اون ...اون ...ریتا رو کشته و الان داره سوخت سفینه رو از بین می بره...

سپتیما فرد مرموز را که خودش را به حالت قش رها کرده بود گرفت.آسپ مثل یک مجسمه در جایش خشکش زده بود و قطرات اشک از چشمانش جاری می شد. همه واقعا ناراحت بودند و که بعد از چند لحظه مری گفت :ما باید پیوز رو متوقف کنیم چون اگر سوخت سفینه تموم بشه هممون خواهیم مرد و این جوری تلاش ریتا هم بیهوده می شه.

آسپ :حق با توست ما باید کاری بکنیم .سپتی تو برو کنترل سفینه رو به دست بگیر ما هم می ریم حساب اون بوقیرو برسیم.

و بعد آسپ به همراه بقیه بچه ها به جز سپتی وفرد مرموز ( که مثلا قش کرده بود) از اتاق اصلی سفینه خارج شدند و بعد از چند لحظه همگی بیهوش بر روی کف سفینه افتادند . در همین هنگام سپتیما آن فرد را بر روی یک صندلی قرار داد و بعد به طرف کابین هدایت سفینه خواست برود که فرد (چون موقع قش کردن چوب دستی اش از دستش افتاده بود )یک کتاب را که بر روی میز کنار دستش بود بر سر او کوبید و باعث شد او هم بیهوش بر کف سفینه افتاد.

بتی(فرد) از روی صندلی بلند شد وخیلی سریع به سفینه دستور خاصی به طرف محل مورد نظرش داد و بعد بچه ها را طناب پیچ کرد و با استفاده از طلسمی مخصوص خاصیتی به طناب ها داد که فقط با گفتن باز شو به زبان او باز شوند و در آخر هم همه ی آن ها را در درون گویی بزرگ قرار داد.

سپس وسایلی عجیب را در سرتاسر اتاق فرمان آورد و شر وع به ورد خواندن به زبانی عجیب کرد.با خواندن او سرعت سفینه چندین برابر شد . و بعدا ز یک ساعت سفینه بر روی سطح کره ای نشست ؛سطح کره را موادی مانند دود و آب (که نه مایع بودند و نه گاز) فرا گرفته بود و فقط خاکستری رنگ بود.

بتی در مقابل موجودات عجیب کره از سفینه خارج شد و بدون این که نیاز به تنفس داشته باشد شروع به صحبت به زبانی غریب کرد.(که من ترجمش رو گذاشتم.)

_مردم من ! من به سیاره ای دیگر رفته بودم و جادوگران آن جا را به وسیله ی جادوی قوی سرزمینمان اسیر کردم و دانش و وسایلی را برایتان آوردم که با آن ها می توانیم باز هم مانند گذشته جادوگران جدیدی داشته باشیم.

و بی آن که طلسمی را به زبان بیاورد ،با تکان دادن چوبدستیش گویی بزرگ و شفاف را از درون سفینه به بیرون آورد.موجودات فضایی ترسیدند و عقب رفتند.بتی ادامه داد:این ها موجودات سرزمین بیگانه هستند و هیچ خطری برای ما ندارند. این ها حتی نمی توانند در خارج از آن گوی زنده بمانند چون برای زندگی به گازی مخصوص نیاز دارند که در سرزمین ما نیست و من با جادو تا وقتی که نیاز باشد برایشان این گاز را درست می کنم.آن ها حتی نمی توانند این گوی را حرکت بدهند حتی اگر دست هایشان باز باشد و یا حتی جسمی برای زندگی نداشته باشند.

سپتی( به زبان خودمان) فریاد زد:این واقعا تویی؟

بتی خندید و رو به مردمش به زبان بیگانه گفت:این موجودات هنوز نمی دانند من یکی از خودشان نیستم .

و یک صدایی خش خش مانند تمام فضا را فرا گرفت.(صدای خنده ی فضایی ها!)بعد بتی به طرف گوی معلق رفت در یک لحظه تبدیل به یکی از همان موجودات فضایی شد ولی بزرگتر و زشتر! و بعد (به زبان خودمان) گفت:حالا چطور فکر می کنی؟

_ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _ _

پیوز نوشته بود هافلی ها به سیاره ی ناتافولا می رن!به همین دلیل بنده تصمیم گرفتم سوژرو یکم برگردونم.می دوم خیلی از حمام هافلپاف دور شد ولی خب سوژه این جوری بود.

یک نکته هم بگم که این فضایی بتی نیست . در واقع به احتمال قوی فضاییه اون رو هم کشته. حالا این به نفر بعدی بستگی داره که بگه چی شده.(یک وقت فکر نکنید فضاییه بتی!)

خلاصه شکل فضایی ها ،نقطه ضعفاشون و چرا به علم جادوگری زمینی ها نیاز دارندو خیلی چیز های دیگرو نگفتم.(یعنی وقت نکردم و گرنه می نوشتم.)ببینیم چطوری سوژه پیش خواهد رفت.

اگه می شه نقد بشه.

ممنون


نقدیوس !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور سپتیما ويكتور در 1388/2/11 1:06:53
ویرایش شده توسط پیوز در 1388/2/11 20:18:55
تصویر تغییر اندازه داده شده

[i][size=small][color=FFFF00]If you wish for something long enough, it will definitely