جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

9 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
9 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

آخرین گروه‌بندی‌ها

[[continious]] حمام عمومی هافلپاف

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 28 دی 1388 05:46
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]خلاصه سوژه:

لودو داشت حموم می کرد که حلقه ازدواجش با اِما توی چاه حموم افتاد. ملت هافلی بعد از مدتی تفکر به این نتیجه رسیدن ریتا رو که قابلیت جانورنمایی و تبدیل شدن به سوسک رو داره به چاه بفرستند تا حلقه انگشتر رو پیدا کنه. در این بین، ریتا توسط سوسک های چاه گرفته میشه و به پیش ارباب سیس، رئیس سوسک ها میره و در این حین متوجه میشه که حلقه ازدواج لودو روی سر ارباب سیس هست.

در این میان ملت هافلی در حال گرم کردن سر اِما بودند تا او به ماجرا پی نبرد...[/spoiler]

- تو به چه حقی پات رو توی چاه فاضلاب ما گذاشتی؟ هوم؟ چاه فاضلاب ما محل هر سوسک آشغالی مثل تو نیست!

- برو باو! اون تاجی که رو کلته رو بده من، تو رو چه به اشغال بودن من، مثلا" خودش خیلی خوش تیپه! عهه...

ارباب سیس تاج رو روی سرش صاف کرد، شاخک هاش رو روی انگشتر کشید و دوباره با صدای بلندی شروع به حرف زدن کرد:
- این دیوونه رو ببرینش زندان! هیچ کس حق نداره به چهره منور و زیبای ارباب سیس توهین کنه، این کار مجازات سنگینی داره... این سوسک بوقِ هویج رو ببرین زندان! سوسک بوق!

ریتا با حالتی پرسش آمیز و زیر لب گفت:
- اِ؟ نمی دونستم این فحش ها توی فاضلاب ها هم متداوله!

...

لودو در حالی که یک کلاف نخ دیگه رو آماده می کرد، با ناراحتی عرق های روی صورتش رو پاک کرد و امیدوارانه به چاه عمیق چشم دوخت...

در همان لحظات... تالار هافل:

- خوب، فکر کنم بد نیس برم حموم رو ببینم... خیلی وقت بود درست حسابی نگاش نکرده بودم...

ملت هافل در حالی که به شدت حول شده بودن پیوز رو فرستادن وسط تا یه جوری سرِ اما رو گرم کنه:
- این نقاشی رو اسپ کشیده ها، قشنگ نیس اما؟!

- نه!

پیوز ابروهاش رو بالا انداخت و با زیرکی گفت:
- ببینین، خورشیدی که کشیده مثل شماس، مثل شما زیبا و نورانی...

- راس می گی واقعا"؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط كينگزلی شكلبوت در 1388/10/28 5:50:57
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 3 تیر 1388 13:04
نمایش جزئیات
آفلاین
اما به شدت ذوق زده بود و دوست داشت هرچه سریع تر با سپتیما ملاقات کند.در میانه ی راه بود که صدایی در مایه های صدای ریتا کل تالار را در بر گرفت و باعث شد رنگ صورت ملت از قرمز به سفید تغییر کند!اما که به شدت از این صدا متعجب شده بود و با حالتی طلب کارانه در چشمان ملت زل زده بود.

چند باری دست خود را جلوی صورتشان تکان داد ولی ملت بدون هیچ عکس العملی در چشمان اما زل زده بودند.سرانجام با جیغ توسی (!) اما ملت به خودشان آمدند و با نگرانی به چهره ی خشمگین اما زل زدند.

-پیـــــــــوز! ....یا می گی چی شده یا با همین بوق می زنم تو سرت!

و بعد از این حرف ،ساتور خود را بیرون آورد و سر آن را به پیوز نشان داد.

-ام....چیزه...لودو با ریتا رفته حموم!

ملت که بسیار از این حرف پیوز تعجب کرده بودند،سریع به پیوز هجوم بردند ولی از آنجا که وی روحی بیش نیست،تنها چش و چال خود را ناقص کردند.اما بسیار از این حرف ناراحت شده و در ذهنش به لودو و ریتا بد و بیراه می گفت!

-لودوی بوقی!حالا بدون اجازه ی من با ریتا میره حموم؟!بی ناموس بی فرهنگ!...

زاخی که صورتش سرخ شده بود،سعی کرد اوضاع را آرام و اعضا را از همدیگر جدا کند.

-ام....ام جون...چیزه من برم دستشویی! .... کینگزلی زود باش بیا!...

و دوباره دهان ملت از تعجب باز ماند.کینگزلی با عجله به دنبال زاخاریاس حرکت کرد...


ویرایش ریتا:هوی بوقی!چرا کینگزلی رو صدا کردی؟مگه می خواین کار های بالای 18 سال بکنین؟

ویرایش خودم:باو داریم می ریم تو رو نجات بدیم دیگه!

دمت گرم زاخی!


در حمام:


لودو داشت تمام زور خود را صرف بالا کشیدن ریتا می کرد.در همین حال زاخی و کینگزلی وارد حمام شده و به لودو کمک می کنند.ناگهان زاخی فشار زیادی را بر طناب وارد می کند و...

زررررررت! (افکت پاره شدن طناب!)

لودو با حالتی خشن به قیافه های رنگ و رو رفته ی کینگزلی نگاه کرده و همانند اما ساتور خود را در می آورد.

-ا...لودو جون...این ساتورت خیلی شبیه مال امائه ها!...

این حرف باعث شد خون لودو بیشتر به جوش بیاید.لودو ساتور خود را بر روی گردن زاخی و کینگزلی گذاشته بود و...

(تویسنده:بذارید پیاز داغ قضیه زیاد بشه! )



داخل چاه:


سوسک ها ریتا را طناب پیچ کرده و وی را درون مایعی لزج (گلاب به روتون شبیه چیزی که توی دماغتونه!) فرو برده و به نزد ارباب خود برده بودند.ریتا به شدت داشت دست و پا می زد و هر چند ثانیه یک بار،آن مایع را از دهانش بیرون می ریخت!

چند مین بعد،وی را نزد ارباب سیس بردند.او سوسکی چاغ،قهوه ای و با بالهای به ضخامت یک سنگ بود.سوسک ها بعد از تعظیم به وی،ریتا را نزد او بردند.ناگهان چشم ریتا به حلقه ی ازدواج لودو خورد...


در تالار:


مری و دنیس برای سرگرم کردن اما،مشغول به انجام دادن حرکات موزون بودند و بقیه ی ملت در حال نقشه کشیدن برای به دست آوردن حلقه.آسپ یواشکی از تالار خارج شد و به سمت حمام حرکت کرد.


در حمام:


آسپ به سرعت وارد حمام شده و با صحنه ی جالبی رو به رو شد!...


____________________________

نقد پلیز!

پ.ن:آقا می دونم که حسابی بوقیدم ولی باور کنید خیلی تند تند نوشتم.تنکس!

نقدیده شدی!


ویرایش:چیزه خواستم بگم به جای ریتا،باید اما رو می نوشتم.توی ذهنم اما بود ولی یهو نوشتم ریتا!

در مورد خوندن:من واقعا نفهمیدم منظورت چیه ولی من که نمیشه بدون خوندن رول ها پست بزنم.اون قسمت نقدت رو متوجه نشدم.بای!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/4/3 13:07:42
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/4/3 13:18:12
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/4/3 13:21:43
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/4/3 13:26:21
ویرایش شده توسط ریتا اسکیتر در 1388/4/3 15:27:50
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/4/3 21:44:55
ویرایش شده توسط زاخاریاس اسمیت در 1388/4/3 22:17:07
[b][color=000066]Catch me in my Mer
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 3 تیر 1388 07:02
نمایش جزئیات
آفلاین
ریتا : می گم حالتون چطوره؟از خانواده چه خبر ؟

یکی ازسوسک ابه زبان خودشون: این یک سوسک معمولی نیست شاخک هاشو نگاه کنین !

بچه سوسک: مامانی این خانومه خیلی ترسناکه ! آدمو یاد دمپایی می ندازه.

مادر سوسکه: نترس مادر جون یک لحظه به حرفای مامان گوش نکن . من اعتراض دارم یعنی چی یک بوقی میاد بچه ام رو می ترسونه ؟ ! بعد می گن چرا بچه ها تربیت خوب نمی شن ! خوب این جامعه اس که تاثیر بد داره . آدم یک لحظه جرات نمی کنه پاشو بذاره تو فاضلاب !

سوسکای دیگه: بله بله حق داره.

سوسکی سیاه و بزرگ جلو آمد و گفت : بر اساس قانون باید این سوسک به پیش ارباب سیس برده بشه. (رئیس سوسکا منظور)

همه ی سوسک ها به طرف ریتا آمدند او رابلند کردند و بی توجه به حرف های نامفهومی که ریتا می زد(البته برای سوسک ها نامفهوم بود)او را با خود به اعماق چاه بردند.

در حمام

آتیداا: می گم چرا یهو ریتا سرعتشو زیاد کرد؟

لودو: حتما فهمیده باید کمی عجله بکنه.

آلتیدا: می گم یهو نخ کم نیاد !

آسپ : راست می گه نخ داره تموم می شه.

بتی :اکسیو استرینگ

بعد یک گلوله نخ از صندوقچه ی ننه جون بیرون آمد و بعد از چند ثانیه در دستان بتی قرار گرفت.سپس او گلوله نخ را به لودو داد و او هم خیلی سریع یک سر اون رو به ادامه ی نخ وصل کرد.در همین هنگام در تالار روی لولای خود چرخید و اما وارد تالار شد .

اما : حموم چه خبره همتون رفتین اون جا؟

لودو خودش را پشت پیوز قایم کرد و نالید: اگر می خواید من و این تالار با هم زیر خاک دفن نشیم یک کاری بکنید.

پیوز: بهتره بری پشت یکی دیگه قایم شی.

لودو این دفعه دابی رو انتخاب کرد. که باز هم فایده ای نداشت.به همین دلیل بتی به میان راه اما و حموم رفت و گفت:سلام من بتی هستم یکی از اعضای تازه وارد.

اما یکی از ابرو هایش را بالا انداخت و بعد خیلی سریع گفت: من اما هستم .

بتی در حالی که با دستش ، به طوری که اما متوجه نشود به دیگران اشاره می کرد که به او بپیوندند گفت: شما چند وقته عضو این جایید؟ خیلی وقته به تالار سر نزدید. می تونی با من یک مصاحبه داشته باشی؟

- اِ....

و همون طور که قلم پر و دفتر چه ای را از جیب ردایش در آورد گفت: خب همون طور که می پرسیدم . نظرتون درباره ی بچه های جدید چیه؟

-اِ...

-تالار قدیمی رو با تالار جدید در چند جمله مقایسه ....

- صبر کن یکم. می دونم یک خبر نگاری ولی الان وقت مصاحبه با من نیست بعدا مفصل با هم صحبت می کنی.

پیوز: به به اما از این ورا ! خیلی وقت بود پیدا نشده بودی.

در همین لحظه آخرین نفر هم از حموم خارج شد و مری در رو پشت سر او بست و لودو رو تنها در حموم گذاشت.

اما گفت: گفتم یک سری بزنم به تالارمون ببینم چه خبره .همتون واسه چی تو حموم جمع شده بودید؟

مری: به خاطر...ام...

زاخاریس: به خاطر این که حموم خیلی گرم شده بود.

بچه ها :

بتی : همین باعث ترکیدن لوله شده بود که با صدای ترکیدنش باعث شد هممون بریزیم تو حموم .

کینگزلی: دقیقا همین طوره ! بعدشم شما آمدی و ما گفتیم استقبال از شما خیلی مهم تر از چیزای دیگس .

پیوز: واسه همین اومدیم استقبال و رسیدگی به اون کارو گذاشتیم واسه بعدا.

زاخاریس: ایوول ایوول چه چیزی شد.

نیمفا جلوی دهن زاخاریس رو گرفت و به اما لبخند زد. بتی دوباره پا در میانی کرد و گفت: راستی تو با یکی از اعضای جدید آشنا نشدی .

بچه ها: کی؟

بتی: سپتیما !

نیمفا : راستی اون کجاست؟

بتی : وقتی یکی تبدیل به یک چیزی شد ایشون تصمیم گرفت بره زیر پتو یک روش جدید برای دور کردن سپتیما یاد گرفتم.

اما : درباره ی چی حرف می زنی؟

مری: هیچی تو باید هر چه زود تر با سپتیما آشنا بشی.

و بچه ها اما رو به طرف خوابگاه راهنمایی کردند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این شناسه رو دوست داشتم . امیدوارم همه از این شناسه خاطره خوبی به یاد داشته باشن.

فعلا بای
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: سه‌شنبه 2 تیر 1388 00:13
نمایش جزئیات
آفلاین
به دلیل استقبال نشدن از سوژه قبلی

سوژه جديد

- هاي هاي هاي هاي... ياااااي اهاي ياي ياي ياي، ياهاهاهاهاهاهاي... آي ناز نفسم قناري! پيـــــــــــــوز، يه شامپو بده بياد شامپومون تموم شده!

پيوز با عصبانيت از خوابگاه بيرون اومد و در حالي که يه شامپو با عکس جوجه گرفته بود تو دستش به سمت حمام رفت، همين موقع ولوم شخص درون حمام بسيار بالا رفت و تبديل به فرياد شد!

- ياهاهاهاهاي... عزيز من، آهاهاهاهاهاي... جانم بگيرو...
ريتا که يه گوشه تالار نشسته بود و داشت کتاب ميخوند با عصبانيت سرش رو از رو کتابش بلند کرد و گفت: پيوز بهش بگو اون صداي مزخرفشو خفه کنه! من امتحان دارم

پيوز با عصبانيت در حموم رو باز کرد و:

- آآآآي... درو ببند بوقي! لختم!
- خب بيا چفتش کردم! بيا بگير، اون صداي مزخرفتم خفه کن. اون امتحان داره.
- کي؟
- ريتا. تازه منم سرم رفت

پيوز در حموم رو کامل به روي لودو بست و هنوز به خوابگاه نرسيده بود که دوباره صداي فرياد لودو بلند شد:

- آخ، واي، واي... پيــــــــــــــوز

...

همه بچه هاي هافل تو حموم دور چاه جمع شده بودند و با قيافه هاي فيلسوفانه اي داشتند تو چاه رو نگاه ميکردند!

لودو در حالي که حوله تنش کرده بود، رو سکوي حموم نشسته بود و با گوشه ي حولش داشت تو گوشش رو تميز ميکرد و با بي خيالي به اعضا خيره شده بود. پيوز نگاهي به قيافه ي لودو انداخت، بعد خم شد رو زمين و با دقت تو چاه رو بررسي کرد!

آسپ: الکي خودتو خسته نکن پيوز! قشنگ پرت شده توش، الان احتمالا به درياچه هم رسيده
ريتا: آره ديگه بيخيال بياين بريم بيرون

لودو يهو از جاش بلند شد و به سمت بقيه اومد و گفت: تا حلقه ي منو از تو چاه درنيارين حق ندارين برين بيرون! به من هيچ ربطي نداره که شما با بودجه چيکار ميکنين اما بايد براي اين چاه لامصب در ميزاشتين! اما برگرده ببينه من حلقم نيست منو ميکشه!

بتي با قيافه حق به جانبي جلو اومد و گفت: برين کنار ببينم، هيچ کار ياد ندارين! الان خودم درستش ميکنم... اکسيو حلقه ي ازدواج لودو!

هيچ اتفاق خاصي نيفتاد!

بتي:
لودو: بيخود خودتونو خسته نکنين! تنها راهش اينه يکي بره تو چاه و حلقه رو بياره!
پيوز:
ريتا: يعني چي؟ مگه ميشه؟ ام... چرا همه به من نگاه ميکنين؟!... نه نه نه اصلا فکرشم نکنين که من سوسک بشم و برم حلقه رو بيارم! هرگز

....

لودو به قيافه هاي نگران بقيه نگاهي کرد و بعد کنار چاه خم شد و داد زد: ريتا هروقت خواستي بياي بالا خودتو تکون بده تا نخ رو بکشيم
ريتا در اعماق چاه: اوووووو... چه همه سوسک اينجاست!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
... بگذرم گر از سر پیمان
میکشد این غم دگر بارم
می نشینم شاید او آید
عاقبت روزی به دیدارم...
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1388 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
مامور ها گفتند: داخل شامپو ها هم چیزی نیست. بریم
- بله میتونید برید! :D
- متاسفانه باید بریم
آنتونیون این را گفت و در حمام را باز کرد و همراه با مامور ها بیرون رفت. سپس ادامه داد:
- خوب این چیزی رو عوض نمیکنه. ترک ها و سوسک های سالن عمومی سر جاش هست!
- کدوم ترک ها؟ :D
- همین ... دیوار چرا سالمه؟ سوسک ها کجان؟
- کدوم سوکا؟ ما این جا سوسک و ترک نداریم و نداشتیم!
ملت هافلپافی: بعله درسته تایید میکنم!
یکی از مامور ها به ساعتش نگاه کرد و سپس به آنتونین گفت: ما دیگه باید بریم. به اندازه ی کافی معطل شدیم.
آن گاه هر چهار مامور خارج شدند و با عجله شروع به حرکت کردند. در را رنگ مو هایشان تغییر میکرد و قدشان کوتاه و بلند میشد.

پنج دقیقه بعد - اتاق ضروریات

بلاتریکس لسترنج رو به مورگانا لی فای و لوسیوس مالفوی و ایوان روزیه کرد و گفت: این طوری که نشد! مای لرد به ما دستور داده بود که یه جوری در هاگوارتز رو تخته کنیم تا نقششو عملی کنه! باید یه فکری بکنیم.
- من یه فکری دارم: بریم تالار گریفیندور، اون جا افتضاحه!
- نه ما باید از همین جا یه کاری بکنیم، از تالار هافلپاف!
- خوب من یه نقشه ی عالی دیگه دارم

همان زمان - تالار هافلپاف

- هییییییییییییییییییییییی
-هووووووووووووووووووی
- ما موفق شدیم
- به افتخار پیوز!
- به افتخار دابی!
- به افتخار ریتا!
- به افتخار کینگزلی!
- به افتخار زاخی!
- به افتخار سپتیم!
- به افتخار مری!
- به افتخار نیمفا!

تق تق تق

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، [color=FF0000]شجاعت و غلب�
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1388 16:57
نمایش جزئیات
آفلاین
دابی جلوی ديدگاه متعجب آنتونين ظاهر شد . مردی كه عينك دودی بر چشم داشت لرزيد و با هول و هراس گفت :
- چی بود ؟

- من بود قربان . دابی بود . اومد تا شما را راهنمايی كنه .

- آخيش .

آنتونين چشم غره ای به دابی رفت و به سمت وان گام هايی بلند برداشت تا بررسی اش كند . مردی كه عينك دودی بر چشم داشت چيزهايی را به تندی بر كاغذهای سفيد كاهی اش يادداشت كرد . همراهانش نيز با دقت خاصی زمين را نگاه می كردند ، گويی دنبال سوسك می گشتند . دابی نيز روی زمين برای خودش به ديوار تكيه داده بود و آنها را نگاه می كرد .

در همان موقع ، تالار هافل ، خارج حمام :

كينگزلی با عصبانيت با دمپايی اش بر سوسكی زد كه در بين يكی از ترك های ديوار سعی در مخفی شدن داشت . زاخارياس با چوبدستيش ور می رفت تا شايد بتواند تارعنكبوت های گوشه سقف را بگيرد . ريتا با قلمش نقاشی يك قلب را می كشيد كه به آن تير خورده بود كه البته با ديدن نگاه خشمگين پيوز از كشيدن ادامه آن خودداری كرد . نيمفادورا و دنيس داشتند ميز بزرگ تالار را تميز می كردند . لودو داشت تصوير مری باود را كه در نزديكی پنجره بزرگ تالار قرار گرفته بود پاك می كرد .

آنتونين در كمال نا اميدی رويش را به سمت اعضای سازمان ملل جادوگری متحد برگرداند و گفت :
- مثل اينكه بايد بريم .

مردی كه عينك دودی بر چشم داشت سرش را به نشانه تاييد تكان داد . دابی گفت :
- نه نبايد برين . ميگن تو شامپوهای اين حمام سوسك های زيادی پيدا ميشه . اونها رو كه هنوز نگشتين ؟

آنتونين كه گويی دوباره جان گرفته بود گفت :
-بدوين ديگه . بگردين .

مردی كه عينك دودی بر چشم داشت گفت :
- گفته بودن اين حموم هم پر سوسكه اما الان ميبينين كه نيست .

- دابـــــــــــــــــی بيا .

دابی از آنكه صدای پيوز را شنيده بود و توانسته بود ماموريتش را با موفقيت به پايان برساند خوشحال شد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: چهارشنبه 20 خرداد 1388 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونیون و ماموران در حمام را باز کردند.
شترق
- این صدای چی بود؟
- نمیدونم جناب
- ولی من میدونم، این صدای غیب شدن بود.
- تو هاگوارتز کسی نمیتونه غیب و ظاهر بشه! امتحان کنید.
- باشه بریم تو.
مامور ها داخل شدند و در را بستند.

در داخل سالن عمومی همهمه ای برخاست.پیوز به آرامی گفت: سریع باید ترک ها رو از بین ببرید!
همه ی اعضای تالار چوبدستی هایشان را درآوردند و به سمت ترک های دیوار رفتند و با چوبدستی هایشان با آن ها کلنجار رفتند.
فورا در تالار باز شد و دابی داخل شد.
تعظیم بلند بالایی کرد و گفت: قربان! دابی همه جا رو تمیز کرد و سوسکا و عنکبوت ها رو کشت. حالا باید چی کار کرد؟
- آفرین دابی. حالا باید یه جوری اونا رو تو حموم نگه داری تا کار ما تموم شه.
- دابی تو این کار استاد بود.

دابی این را گفت و غیب شد و سپس دوباره سرجایش ظاهر شد و گفت: هر وقت کار تموم شد شما باید گفت: دابی بیا. اون وقت دابی فهمید و اومد.
شترق

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، [color=FF0000]شجاعت و غلب�
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 17 خرداد 1388 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه ی هافلگاموتی:
چند تا از دخترهای هافلپاف برای شکایت از کثیفی و خرابی تالار به نزد کارکاروف میروند (به روز شد: نزد پرسی) و او میگوید که به خودشان مربوط است. در همین هنگام عده ای جادوگر مشکوک به هاگوارتز میآیند و ادعا میکنند بازرس اماکن جادویی بین المللی هستند و از سازمان ملل جادوگری متحد س.م.ج.م آمده اند(ممکنه این ادعا دروغ باشه) پیوز که تصور دارد آن ها میخواهند در هاگوارتز را تخته کنند آن ها را دست به سر میکند اما آنتونیون آن ها را باز میگرداند و پیوز که متوجه ورود دوباره ی آن ها نشده بود آن ها را جک و جونور خطاب میکند.

ادامه ی ماجرا:

- این چه وضعشه؟ مگه شما به دین آسلام اعتقاد ندارید؟ این کارای بی ناموسی چیه اینا میکنن؟
مرد به ریتا و آسپ که هنوز متوجه چیزی نشده بودند اشاره میکند.
- مگه تو مرلینی؟ مگه کوییرلی؟

پیوز محکم بر سر زاخاریاس که حواسش نبود با چه کسی صحبت میکند زد تا او را به خود آورد اما چون دستش از سر او عبور کرد، کار او تاثیری نداشت!
نیمفادورا سعی میکرد که ریتا را متوجه کند و او را عقب کشید.
ریتا و آسپ که تازه متوجه وخامت اوضاء شده بودند بلافاصله به سمت خوابگاه مختلط فرار میکنند.

- زاخاریاس شوخی میکرد قربان! این دو تا هم مال هاگوارتز نبودن که، مهمون بودن. از بوبالتون اومدن مهمونی. و الا ما تو هاگوارتز اصلا بیناموسی و کار غیرآسلامی نداریم. حرف های منم به خاطر این بود که ...
- بسه. بعدا راجع به حرفات تصمیم میگیریم. الآن اومدیم وضعیت رو بررسی کنیم. اون ترک گنده رو دیوار چیه؟

مری که سعی میکرد جلوی ترک دیوار بایستد گفت: کدوم ترک؟ دیوار این جا که سالمه!
ملت: بله سالم سالمه.
- پس اون سوسک چیه؟ اون عنکبوتا چی؟ این جا استاندارد نیست.
- بله موافقم
آنتونین این را گفت و بازرس ها را به سوی حمام راهنمایی کرد ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
امضاء: دابی ، جن
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1388 16:31
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونين لبخند جانانه ای را نثار بازرس عينك دودی كرد و گفت:
- از كجا شروع كنيم ، عزيز ؟

مرد عينك دودی عينكش را صاف كرد و پوشه ای را كه در جيبش چپانده بود در آورد و نگاهی به محتويات داخلش كرد و گفت:
-طبق آمار دلايل ابن بدعنقه خيلی قانع كننده بوده ، بهتره با اسلايترين ادامه بديم ، فك نكنم تو هافلپاف چيز به درد بخوری پيدا كنيم.

آنتونين با عصبانيتی كه در صدايش نهفته بود گفت:
- نه آقا ! می ريم هافلپاف ، از همونجا شروع ميكنيم . نمی دونی كه هافل چيا داره .

مرد عينك دودی با ديدن چشمان خونين دالاهوف حرفش را خورد و دوباره پوشه اش را در جيبش چپاند و به همراهانش گفت:
- دنبالم بياين ، باس بريم هافل.

در همان هنگام ، تالار هافل:

- ايول ايول داش پيوزی رو ايول
- ايول ايول داش پيوزی رو ايول

زاخارياس در حالی كه با ايولهايش جمعيت را همراهی می كرد نقل و نبات را ميان هافلی ها پخش می كرد كه البته او تصميم گرفت آسپ و ريتا را كه در اوضاعی شطرنجی به سر می بردند رها كند كه ناگهان در با صدای شترقی باز شد كه البته هافليا با اون همه سر و صدا صدای باز شدن در ورودی تالار رو نشنيدن. پيوز دستش رو بالا برد تا همه ساكت بشن و بعد گفت:
- هو هــــــو هــــــــو

ملت :

پيوز با بی خيالی از ترس ملت و ريتا و آسپ كه كلا از ماجرا پرت بودن ادامه داد:
- خيلی خوشحالم كه اون يارو عينك دودی داشت و كل همراهاش به عبارتی جك و جونوراش از اين تالار مقدس گورشونو گم كردن.

مردر كه عينك دودی را بر چشمانش گذاشته بود به آرامر به دالاهوف گفت:
- من رو ميگه ها !

- ايول ايول داش پيوزی رو ايول

بعد دوباره پيوز يه هو هو ميكنه و ملت شرتشون همه باه هم خيس ميشه به جز ريتا و آسپ كه ييكهو مرد عينك دودی می پره وسط و ميگه:
- همه حرفاتو شنيدم پيوز ! فك كنم بايد يه تصميم جدی بگيرم !

آنتونين :

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نقد بشه ممنون ميشم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: حمام عمومي هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 11 خرداد 1388 17:20
نمایش جزئیات
آفلاین
بازرس ها وارد تالار شدند و به در و دیوار تالار زل زدند.
هر کس جلوی ترک بزرگی از دیوار ایستاده بود تا ترک دیده نشود و دابی هم به حمام رفته بود تا آن جا را تمیز کند.
ملت هافلی:

در همین هنگام پیوز جلو رفت و تعظیم کنان به بازرس ها گفت: به تالار هافلپاف خوش اومدید! من و ایشون ( پیوز به مری اشاره کرد ) ناظرین این تالار هستیم. اگر کاری دارید عرض بفرمایید.
بازرسی که مطمئن بود هاگوارتز تخته خواهد شد از بالای عینک دودی اش به پیوز نگاه کرد و گفت: میشه بگید اینا چرا سوت میزنن؟

- رسم این تالاره! یه جور خوشامد گویی.
- شما ناظرید؟ شما که یه روحید! چه جوری میتونید امور تالارو سر و سامون بدبد؟
- امور؟! ای آقا! این جا که کاری نیست. همه با هم خوبن و مشکلی ندارن، تالارم که همیشه تمیزه و همه چیزم نو و سالم. منو گذاشتن ناظر که یه چیزی باشم. حالا شما کاری داشتید؟
بازرس دیگری گفت: دیدی گفتم خبری نیست؟ حالا بیا بریم نتیجه ی گزارشمون به مدیر این جا بگیم و بریم.

- صبر کن. من مطمئنم این جا خبری هست. مگه حرف مدیر رو نشنیدی؟
- ببخشید این جا تالار هافلپافه.
- کارتون این بود؟ من که گفتم! بعله تالار هافلپافه.
- دیدی؟ اشتباه شنیدی!
- خودتونم شنیدین. من مطمئنم هاگوارتز استاندارد نیست!
- بیا بریم. ببخشید آقایون ... و خانوم ها. ما رفتیم.

بازرس ها فرد عینک دودی زده را با خود کشاندند و رفتند. در تالار را باز کردند و دم در آنتونیون دالاهوف که در این مدت معلوم نبود را دیدند.
- سلام. شما؟
- ما بازرس اماکن جادویی بینالمللی هستیم و از سازمان ملل جادوگری متحد(سمجم) اومدیم.
- خوب؟
- اومده بودیم وضع هاگوارتزو بررسی کنیم که دیدیم خیلی خوبه. الانم داریم میریم.
- مطمئنید خوبه؟
- بله.
- با کسی مصابحه کردید؟
- راستش نه چون ناظر گفت همه چیز رو به راهه و ما میخوایم بریم.
- البته اگه راستشو گفته باشه!

بازرس عینکی این را گفت و به آنتونیون خیره شد.
- بله ممکنه راست نگفته باشه. نمیخواین با همه ی اعضای تالار مصاحبه کنید یا از نزدیم همه جارو بازرسی کنید؟
- موافقم

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط دابی در 1388/3/11 17:22:48
امضاء: دابی ، جن