جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

21 کاربر(ها) آنلاین هستند (13 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  105 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  219 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  223 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  311 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  213 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک:
Re: ناگفته های جنگل ممنوعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1388 10:57
نمایش جزئیات
آفلاین
به این ترتیب هرمیون جلو رفت تا کمی تک شاخ را نوازش کند. آرام آرام جلو میرفت. تک شاخ ناگهان از حاکتش ایستاد. چشمانش را به هرمیون دوخت، هرمیون لبخند ملیحی( )زد. تک شاخ باز هم ثابت بود.

جلو تر رفت، خیلی آرام. دستش ا دراز کرد تا او رو نوازش کند. اما تک شاخ کنار رفت و فرزندش را آماده ی نوازش کرد. این برای همه حتی هاگرید خیلی جالب بود.

هرمیون دستهایش را روی پوست نرم و طلایی تک شاخ کشید. به آرامی رو به بقیه گفت:
- بچه ها باورتون نمیشه چقدر نرمه...خیلی نرمه، دلم میخواد همینجا بغلش کنم.

-

هاگرید: هرمیون سعی کن همونطور آروم نوازشش کنی. خب بچه ها برید جلو.

هری و رون نیز به هرمیون پیوستند و دستشان را دراز کردند تا بچه تک شاخ را نوازش کنند اما تک شاخ مادر غرشی کرد و خودش را جلو برد. آنها وی را نوازش کردند. تک شاخ رو به آنها نگاه معصومانه ای کرد، گویا راحتی را حس میکرد.

تک شاخ و فرزندش از زیر دست آنها خارج شدند، و کمی جلوتر استادند.

-بچه ها فکر کنم به ما میگه باید بریم دنبالش.

با این حرف هرمیون آنها به راه افتادند تک شاخ گاه گاه می ایستاد ولی همینطور به طرف دل جنگل حرکت میکرد. از نزدیک آکرومانتیلا ها نیز عبور کردند. اما کاری به آنها نداشتند.

ناگهان از دور نوری پیدا شد، تک شاخ این مسیر را یورتمه رفت و آنها نیز به دنبال او دویدند. نور نزدیک تر شد. از تپه ای بالا رفتند و همه متعجب ماندند. هزاران تک شاخ نقره ی و طلایی در حال گشت و گزار بودند.
اینجا شهر تک شاخها بود.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: ناگفته های جنگل ممنوعه
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1388 17:39
نمایش جزئیات
آفلاین
-هاگرید، کجای جنگل می تونیم یه تک شاخ پیدا کنیم؟

-متاسفم هرمیون، من نمی تونم کمکی بهتون بکنم. این پروژه ی شماست و خودتون باید به تنهایی انجامش بدین. من فقط مواظبتونم.

رون قیافه ی معصومانه ای به خود گرفت و گفت:
-ولی تو خیلی چیزا در مورد جنگل و موجودات توی اون می دونی و همه ی ما می دونیم تو بهترین معلم این درس هستی!

هری و هرمیون:

هاگرید نگاهی به آن سه نفر انداخت و گفت:
-همین که گفتم. من هیچ کمکی به شما نمی کنم!

سپس به راه خود ادامه داد. هری و رون و هرمیون در حالی که به دقت به اطراف خود نگاه می کردند تا شاید نشانه از یک تک شاخ بیابند دنبال او به راه افتادند.

یک ربع بعد

هرمیون به هری و رون گفت:
-بچه ها به نظرم اونجا یه حیوون سفید دیدم، ممکنه یه تک شاخ باشه.

سپس به هاگرید رو کرد و گفت:
-هاگرید، می شه بریم اونجا فکر کنم یه دونه تک شاخ اونجاست.

-باشه.

پس همگی به سمتی که هرمیون اشاره کرده بود حرکت کردند. هری به آسمان که به سختی از میان شاخ و برگ درختان معلوم می شد نگاه کرد و حس کرد حرکت چیزی را در آن دیده است. ترس وجودش را در بر گرفت. همان حیوانی بود که به جز او و لونا کسی قادر به دیدن آن نبود. شاید باید از هاگرید در این باره سوال می کرد، اما باید به او چه می گفت؟ هاگرید تو حیوونی رو پرورش دادی که فقط بعضیا قادر به دیدنشن؟ اما حتی فکر کردن به چنین موضوعی احمقانه بود؛ پس تصمیم گرفت آن موجود را از ذهنش خارج کند و به تک شاخ ها فکر کند. برای همین به هرمیون رو کرد و گفت:
-مطمئنی که یه تک شاخ دیدی؟

-یه حیوون دیدم، ولی زیاد در مورد تک شاخ بودنش مطمئن نیستم. اما هرچی بود داشت به این سمت میومد...آهان! ایناهاش. یه تک شاخ.

هر چهار نفر به آن تک شاخ خیره شدند و غرق زیبایی های آن شدند. رنگ بدنش مثل برف سفید بود. به آرامی دمش را تکان می داد و به اطراف نگاه می کرد. در همان هنگام یک تک شاخ کوچکتر از میان درختان جلو آمد. رنگ پوستش طلایی بود.

-خب فکر کنم اول من باید برم جلو، چون پروفسور گرابلی پلنک گفت تک شاخا دوست دارن زنها و دخترا نزدیکشون بشن. البته اگه هاگرید با این حرف موافق باشه!

هرمیون جمله ی آخرش را با دیدن قیافه ی هاگرید اضافه کرد. هاگرید هم با قیافه ی گرفته ای گفت:
-خب آره؛ اونا دوست دارن اول دخترا بهشون نزدیک شن.

به این ترتیب هرمیون جلو رفت تا کمی تک شاخ را نوازش کند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ناگفته های جنگل ممنوعه
ارسال شده در: دوشنبه 11 خرداد 1388 13:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

- خب بچه ها امروز روز اولیه که با هم دیگه کلاس داریم...برنامه درسیمون مثل هر ساله اما برای در مراقبت از موجودات جادویی، آخر سال باید یه پروژه بهم تحویل بدید: پروژه تون هم باید در مورد راه و رسم و شیوه ی زندگی یکی از موجودات جنگل ممنوعه باشه.

- پروفسور هاگرید ببخشید...اما ما اجازه ورود به جنگل ممنوعه رو نداریم.

- مجوز ورودتون رو از پروفسور دامبلدور گرفتم به شرطی که یه بزرگسال یا یه سال هفتمی دنبالتون باشه.

بعد از کلاس، سع دوست وفادار در حال صحبت کردن در باره ی پروژه بودند.
- خب بچه ها نظرتون چیه؟ در مورد چی تحقیق کنیم؟هری تو چی میگی؟

- راستش من الان چیزی به فکرم نمیرسه، هرمیون نظرتو چیه؟

- نمی دونم.

هری ناگهان فریاد زد: تک شاخ...

رون و هرمیون:

- هری میدونی چی داری میگی؟تکشاخ؟بد بخت میشیم.

- نه بابا چرا بد شیم....حواسمونو جمع میکنیم، منم ازشون خوشم میاد.

- هرمیون، هری راست میگه، خیلی باحالن

- باشه...ولی اگه بد بخت شدیم با شما...حال بزرگتر از کجا بیاریم؟

- با خود هاگرید میریم...باید باهاش صحبت کنیم...فردا کارمونو شروع میکنیم، خوبه؟

- عالیه!

روز بعد

هری، هرمیون و رون پشت سر هاگرید در حال حرکت بودند...گاه گاه صدای جیوانی سکوت حاکم بر فضا را به هم میزد. نو به سختی وارد جگل میشد اما فانوس کوچک هاگرید راهنمای آنان بود.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: جمعه 25 اردیبهشت 1388 13:24
نمایش جزئیات
آفلاین
گراوپ تکرار کرد :

-موها هو ما كو ما چا

لرد با عصبانیت به سمت مرگخوارهاش برگشت :

- این دیگه از کدوم جهنم دره ای اومده ؟!

بلا خودش را جلو انداخت و جواب داد :

- مای لرد ، برادر اون هاگرید گنده ست ! فکر کنم به زبون غول ها حرف می زنه ! می خواین براتون یه مترجم بیارم؟!

- کروشیو بلا ! خودم فهمیدم که به زبون غول ها حرف می زنه ! اینجا چه غلطی می کنه ؟

مرگخوار ها به هم نگاه کردند . هیچ کس جوابی نداد . لرد به سمت گراوپ برگشت و گفت :

- واتز د مینیگ آو دت ؟!

گراوپ گردنش را کج کرد و با کنجکاوی به لرد خیره شد . نارسیسا گفت :

- ام... ارباب ، فکر کنم باید می گفتین " وات واز دت مین "؟!

ایوان گفت :

- نه نارسیس ! باید می گفتی " وات دید یو سِی"!

لرد کروشیویی حواله آن دو کرد :

- یه دقیقه سی لنسیو شین ببینم دارم چیکار می کنم !!!

گراوپ تنه درختی که توی دستش بود مثل چماق توی هوا تاب داد و به پشت سر لرد اشاره کرد :

-موها هو ما كو ما چا

لرد و مرگخوارها به سمت جایی که او اشاره می کرد برگشتند . چیزی که میدیدند باور کردنی نبود . همگی به هم چسبیدند و پشت لرد سنگر گرفتند . بلا پرسید :

- م..م ... مای لرد ؟ ... این همون.... همون چیزیه...ک...که ... من فکرش رو...می ...می کنم ؟!

بلیز زمزمه کرد :

- فکر کنم همون باشه ! نه ارباب ؟

لرد زیر لبی گفت :

- یا سالازار کبیر ! دم انفجاری جهنده !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 22 اردیبهشت 1388 17:01
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدی بعد از آنكه به مقدار كافی هوكی رو مورد خشم خودش قرار داد به سمت دالاهوف رفت و مقداری از خشم خودش را به اون هم بخشيد:
-كروشيو!

-اوی! آخ! اربــــــــاب، آخه چرا كروشيوم ميكنی؟!

ولدمورت بدون آنكه كار ديگری بكند به سبك حركات لوك خوش شانس چوبدستيش رو يه فوت كرد و توی جيبش گذاشت. مالفوی در حالی كه از كول پدرش آويزان شده بود و عشق پدر به فرزند رو نشون می داد دهانش را به اندازه ی دهان فيل باز كرده بود و ابلهانه برای ولدمورت می خنديد. بعد از اينكه ولدمورت سه چهار تا از كروشيو هاش رو نثار دراكو كرد انگشت اشاره اش رو به سمت قلعه گرفت و گفت:
-مرگخوارای كودن من، الان وقتش رسيده كه به خاطر تمام ستم هايی كه به ما رو داشتن نابودشون كنيم! اون مدرسه ی احمقانه بايد نابود بشه!

مرگخوارها هم با هورا كردن ولدمورت پشتش به صف ايستادند و منتظر دستور حمله ماندند. ولدمورت به كله اش چرخشی داد و نعره زد:
-حمله!

مرگخوارها پشت سر ولدی دويدند تا اينكه در حياط مدرسه با يه گله از سانتورهای وحشی و گروهی از دانش آموزان روبه رو شدند. ولدمورت بدون آنكه به خو زحمت چندانی دهد چند تا از كروشيوهای معروفش رو تو حياط به نمايش گذاشت و به سمت سرسرای عمومی دويد. مورگانا و بلاتريكس در حالی كه از سر شادی گريه می كردند دو بطری نوشيدنی را خوردند و مست به دنبال ولدمورت راه افتادند. هوكی درحالی كه سرش را پايين انداخته بود زير لب چيزهايی زمزمه می كرد. مرگخواران كه كار هاگوارتز را تمام شده می ديدند با چشم هايی چهار برابر اندازه ی عادی گراوپ را نگاه می كردند كه می گفت:
-موها هو ما كو ما چا

ولدمورت با حالتی سردرگم گفت:
-جان؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: دوشنبه 21 اردیبهشت 1388 19:49
نمایش جزئیات
آفلاین
با فریاد هاگرید، تمام دانش آموزان و سانتورها به طرف او نگاه کردند و لشکری از موجودات دم انفجاری را دیدند که به سرعت به سمت آنها حرکت می کردند. جیمز سیریوس یویوی خود را دو دور چرخاند و با بیشترین نیرویی که در حنجره داشت تدی را صدا زد:
- جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!

آلتیدا و مری باود همدیگر را در آغوش گرفته بودند و گریه می کردند. کمی بعد مری، آلتیدا را به دقت نگاه کرد:
- من و تو واسه چی داریم گریه می کنیم؟

آلتیدا:
- برا احساسی و هیجان انگیز شدن ماجرا!

مری:
- آهان! موافقم!

و دوباره یکدیگر را در آغوش کشیدند و به گریه ادامه دادند. دراکو که بر اثر برخورد با بن، خونریزی شدیدی داشت، همچنان روی زمین داز کشیده بود و ناله می کرد. (مدرک:)
نقل قول:
گراوپ یک مرگخوار که صورتی کشیده داشت با موهایی بلند و بور را با خود می آورد... گراوپ غول پیکر که از پای مرگخوار بیچاره گرفته بود و چنان او را به سمت سانتور ها پرت کرد که درست ثانیه ای بعد بن احساس خورد شدگی در ناحیه فکش را به خوبی حس کرد.


زاخاریاس که به شدت سرگرم طرح شایعات خفنز برای درج در هاگوارتز اکسپرس بود، ناگهان موجودی دم انفجاری را در کنار خود دید که به طرزی بسیار رمانتیک لبخند می زد.

موجود دم انفجاری:
-

زاخاریاس:
- وای مامان!

تد ریموس شجاعانه به سمت درخت ها دوید و موهایش را به رنگ برگ درختان درآورد. پرفسور دامبلدور از پنجرۀ دفترش به حیاط مدرسه می نگریست و در یاس فلسفی به سر می برد که چرا هاگرید را به سراغ کاری فرستاده که عمرا از پسش برنمی آمد. چوبدستی خود را به سمت حنجره اش گرفت و صدایش با قدرت تمام در حیاط هاگوارتز پیچید:
- دانش آموزان عزیز! لطفا خودتون رو کنترل کنید و با آرامش به سمت سرسرای عمومی حرکت کنید. هاگرید، لطفا دوستانت (همون موجودات دم انفجاری رو میگم!) به سمت منطقۀ حفاظت شده راهنمایی کن. مگورین، لطفا از همراهانت بخواه تا زمان آروم شدن اوضاع، کمی طاقت به خرج بدن و از تفریحات سالمشون تا یه مدتی صرفنظر کنن. تا یادم نرفته: تدی! تو فقط موهات سبز شده و بقیه بدنت همونیه که بود. بهتره تا اون موجودی که کنارت داره با اشتها بهت نگاه می کنه، باهات پذیرایی نشده ازش دور شی و همراه بقیه برگردی به سرسرا.

همه سعی کردند تا از دستورات پرفسور پیروی کنند و درنتیجه، براثر ازدحام شدید آمار دست و پاهای شکسته و دانش آموزان گوشت کوبیده شده به افلاک رسید و سانتورهای حرف شنو، یکدیگر را هدف دارت های خود قرار می دادند. تنها هاگرید بود که با محبت خالصانه ای که نسبت به دوستانش (!) داشت، آنان را به سمت جنگل هدایت کرد.

اردوگاه مرگخواران!

گراوپ به سمت چادر اصلی گروه حمله کرده بود و با شادی میخ هایش را در آورده، به جای خلال دندان از آنها استفاده می کرد. مرگخواران با تاسف به بقایای چادری که پر از خوراکی های چند روز آینده شان بود می نگریستند که تماما در معدۀ گراوپ جاخوش کرده بود! بارتی که گرسنه شده بود، با لب هایی که از شدت ناراحتی می لرزید به سمت گراوپ دوید تا انتقام خوراکی های بی زبان را از او بگیرد ولی آنتونین جلویش را گرفت:
- ما هنوز لازمت داریم بارتی! بذار ارباب خودشون بیان و بعد اگه خواستی، خودتو به کشتن بده!

بلاتریکس لبخندی شیفته وار زد:
- مگه ارباب قراره بیان اینجا؟

هوکی دلخور از اینکه آنتونین خبر مهم او را کش رفته و به دیگران لو داده بود، تایید کرد:
- یادتون رفته وسط دعوا یهو غیبم زد؟ رفته بودم از ارباب کمک بگیرم دیگه!

در همین لحظه، صدای دلنشین لرد سیاه به گوش مرگخوارانش رسید:
- کروشیو هوکی! حتی عرضه نداری یه کمپ تحقیقاتی راه بندازی؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/2/21 19:57:43
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/2/21 20:03:07
ناگفته های جنگل ممنوعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 15 اردیبهشت 1388 22:39
نمایش جزئیات
آفلاین
همه توی کتاب های هری پاتر کم و بیش با جنگل ممنوعه آشنا شدیم. می دونیم که توش موجودات جادویی مختلف، و گاه مخوف زندگی می کنن. موجوداتی که مث سانتورها هوشمند هستن و یا مث آکرومانتیولاها خطرناکن!

منتهاش از کتاب های هفت گانه، چیز زیادی درمورد این موجودات و آداب و رسومشون یاد نمی گیریم!

یه کتاب کوچولو هست به اسم «جانوران شگفت انگیز و زیستگاه آنها» ولی خیلی حالت درسی داره و فقط درحد یه پاراگراف درموردشون توضیح داده!

توی این تاپیک، با هر سوژه، یه موجود خاص رو درنظر می گیرین و با کمک رول، یه سری آداب و رسوم رو بهشون نسبت میدین که می تونه طنز، ترسناک و یا مخلوطی از هردو باشه.

تخیل، بهترین کمک رو توی این رول ها بهتون می کنه.

تاکید می کنم: به صورت رول... و البته رول ها ادامه دار خواهند بود.

موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1388/2/15 22:45:10
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: سه‌شنبه 8 اردیبهشت 1388 22:53
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین به سرعت خودش را جمع و جور کرد و جمله اش را با اعتماد به نفس کامل اینطوری به پایان رسوند :

- داشتم می گفتم که من وزیر رو خیلی دوست دارم ! ما باید هر چه زود تر خودمون رو به گراوپ برسونیم و ایشون رو نجات بدیم !

هوکی با ابرو های بالا انداخته به آنتونین خیره شد و چند لحظه به او چشم غره رفت . بعد از چند لحظه گراوپ با عصبانیت عربده ای کشید و سکوت بین طرفین را شکست . آنتونین که لبخند زورکی ای صورتش را پوشانده بود گفت :

- اوه جناب وزیر ! چه شجاعتی ! شما چطور تونستید این غول رو که لا اقل بیست برابر خودتونه دستگیر کنید ؟!

- کار آسونی بود دالاهوف ! ببینم ، اوضاع و احوال ابزار و وسایلمون چطوره ؟ آسیبی که ندیدن ؟!

مورگانا پیشدستی کرد و جواب داد :

- قربان ، این غوله دو سه نفرمون رو ناکار کرده و دراکو رو هم با خودش برده . با این تعداد نمیشه کار رو پیش برد !

- ارباب خبر دارن ؟

مرگخوار ها به هم نگاه کردند و سرشان را به نشانه نفی تکان دادند . بلاتریکس با نفرت زمزمه کرد :

- نه ، خبر نداره که پروژه رو ول کردی و از ترس این بچه غول غیبت زد جن کثیف !

خوشبختانه هوکی حرف های بلاتریکس را نمی شنید . گراوپ دوباره بنای نعره زدن گذاشته بود و مدام سعی می کرد هوکی را گاز بگیرد . دست آخر وقتی دید موفق نمی شود دست بزرگش را پیش آورد و پای هوکی را محکم چسبید ! هوکی وحشت زده پایش را بالا آورد و آن را تکان داد انگار که می خواست عنکبوتی را بتکاند . اما گراوپ سمج تر از این حرف ها بود و خودش را محکم به پای او چسبانده بود . هوکی گوش گراوپ را رها کرد و دو دستی پایش را گرفت تا از دست گراوپ بیرون بکشد . گراوپ از فرصت استفاده کرد و به سرعت هوکی را از قوزک پا گرفت و به آن سوی جنگل ممنوعه پرتاب کرد .

مرگخوار ها دوباره داد و فریاد کنان متفرق شدند . گراوپ پیروزمندانه نعره ای زد و به سمت چادر اصلی گروه حرکت کرد .

مدرسه هاگوارتز ، همان زمان

در اثر ضربه ی گراوپ کتف بن شکسته بود و به همین دلیل مگورین سرپرستی قبیله را به عهده گرفته بود . بن همچنان با بد خلقی کنار پرچین جدا کننده محوطه خودشان و دانش آموزان قدم می زد و بچه ها از از کناز دیوار می راند . ناگهان چشمش را تعداد زیادی جک و جانور افتاد که از طرف کلبه هاگرید به طرف آن ها می آمدند . صدای فریاد هاگرید لحظاتی بعد تمام مدرسه را لرزاند :

- تموم شد پروفسور ! آوردمشون !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
نمی گویم فراموشم نکن هرگز
ولی
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1388 16:02
نمایش جزئیات
آفلاین
... را با خود می آورد.
رونان : خوب باب چرا داد میزنی؟چیه مگه اونم آدمه دیگه.
بن : یاو،منظورم اینه که... سانتور اون آدم نیست غوله میفهمی؟اون یه غوله!
رونان لحظه ای موشکافانه به گراوپ که حالا دیگر چند مکتری با آنان فاصله نداشت نگریست و ادامه داد : وا،چی میگی باب، یه آدمه،موهاشم بوره.
همین که بن لحظه ای برگشت تا دوباره صحنه را باز نگری کند که آن اتفاق افتاد.

گراوپ غول پیکر که از پای مرگخوار بیچاره گرفته بود و چنان او را به سمت سانتور ها پرت کرد که درست ثانیه ای بعد بن احساس خورد شدگی در ناحیه فکش را به خوبی حس کرد.

گــــــرومپ!گرومپ!گرومپ!

گراوپ با شادی دوباره به سوی انبوه مرگخوارانی که به سویش می آمدند دوید.

- گراوپ دوست داشت،گراوپ از این کار خوشحال شد.
برادر غول هاگرید چنان کیفور شده بود که مجال ارسال طلسم را به مرگخواران نداد و شاه ماهی وزارت سحر و جادو را به تندی از زمین کند.
هوکی که در ژستی به شدت ژانگولری عروسکشو بغل کرده بود تو خواب میگفت : اوه،باورت میشه،به هم رسیدیم،ما الان تو آسموناییم()

مرگخواران به شدت دچار استیصال شده بودند.
از طرفی آروزویشان بود از دنگ و فنگ های این جن خانگی آسوده شوند و از طرف دیگر مسوولیت حفاظت از وزیر سحر و جادو را داشتند.
لوسیوس مثل همیشه،قلدرمآبانه گفت : اصلا فکرشم نکنین.همین الان میریمو نجاتش میدیمفحرف نباشه.
- بله؟چی شد؟مورگانا اون منوی منو بده بیبینم همشیره.
هنوز این کلام به طور کامل از دهان آنتونین خارج نشده بود که رنگ لوسیوس مالفوی آشکارا از سفید به بنفش تغییر کرد.
آنتونین : ببینین،من الان مدیر شدم.قدرت با منه،بزارین اون بره،من با یه کودتا وزیر میشم،به همتون یه پست مهم میدم،من میتونم.اگه قدرت با من باشه ...
مورگانا : آره درست میگه همینه زنده باد وزیر مردمی آنتونین.
آنتونین : تازه میتونیم تو همین جنگل یه وزارت خونه تاسیس کنیم.من وزیر...

اما اینبار دیگر جمله آنتونین نا تمام ماند.
درست در روبه روی آنها ژنرال هوکی،در حالی که از گوش گراوپ گرفته بود به سوی آنها می آمد.
- خوب آنتونین ادامه بده،چی میفرمودین؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: جنگل ممنوعه
ارسال شده در: شنبه 5 اردیبهشت 1388 14:51
نمایش جزئیات
آفلاین
گراوپ ابلهانه به هوکی خیره شد که داشت با صدای بلند خوروپوف می کرد.کمی که به قیافه ی هوکی نگریست دریافت که از او خوشش نمیاید و نعره ی بلندی کشید!

مرگخوار ها و هوکی با صدای نعره ی بلند هوکی از خواب پریدند ولی نتوانستند کاری کنند.چون غول حمله کرده بود.

هوکی از ترسش خود را غیب کرد،بقیه ی مرگخوار ها هم سعی کردند جلوی غول را بگیرند...غول داشت نزدیک می شد...

یکی از مرگخوار ها فریاد زد:کسی به ما نگفته بود اینجا غول هم هست...

دیگری فریاد زد:راست میگی...ولی ما نمی تونیم غیب شیم...هوکی یک جنه.باید بجنگـــ...آخ!

گراوپ آن مرگخوار را بلند کرد و مانند سنگی سبک او را به اعماق جنگل پرتاب کرد!

گروهی از مرگخوار ها از ترس فریاد زدند و انواع طلسم ها را به غول پرتاب کردند...

گراوپ سعی کرد جلو بیاید تا باز هم افراد را بزند ولی نتوانست.چون طلسم های مرگخوار ها زیاد و قوی بود.

گراوپ از سر ناچاری سنگی به بزرگی دو آدم برداشت و به سمت آنها پرتاب کرد.سنگ به یکی از آنها خورد و او را از پای در آورد.

غول به سمت مرگخوار ها آمد...نزدیک و نزدیک تر شد و یک مرگخوار را از برداشت و فرار کرد...مرگخوار فریاد می زد و پست سر او هم مرگخوار های دیگر!

در همین هنگام-در نزدیکی های قلعه ی هاگوارتز.

سانتور ها که همچنان داشتند تمرین می کردند صدایی را شنیدند...:گرومپ...گرومپ!

بن فریاد زد:گراوپ!اون برادر هاگریده.

بقیه ی سانتور ها هم به جایی که بن نشان داده بود نگاه کردند...گراوپ یک مرگخوار که صورتی کشیده داشت با موهایی بلند و بور را با خود می آورد...

ادامه دهید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118