جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  65 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  138 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  251 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  247 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  329 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  231 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1388 19:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- پس باید سریعتر باشیم، چقدر وقت داریم تا نمیشه شب؟

- کمتر از 8 ساعت.

- هشت ساعت؟ خیلی زیاده. دزدین شمشیر بیشتر از ده دقیقه طول نمیکشه.

- درسته، به شرطی که مشکلی پیش نیاد.

- کافیه مونتی، دیگه آیه یاس نخون. باید راه بیفتیم، فکر کنم بهتره گروه گروه بشیم.

- آره موافقم. بلا و مورفین با هم برید تو تالار گریف، من و مونتی هم میمونیم برای دیده بانی و اینا.

با موفقت همه هر چهار نفر به راه افتادن. بلا و مورف جلو میرفتند و مونتی و رابستن هم پشت سرشون میرفتن. خیلی آروم از پله اتاق خارج شدن و به طرف تالار گریفیندور حرکت میکردند.

پله های متحرک بالاخره اونا رو به تالار گریفیندور رسوند. تابلوی ورودی اسلیتیرین اونجا منتظر بود و به محض رسیدن اونا کلمه ی رمز رو پرسید.
بلا: رمز چی بود؟

مونتی: مگه به من گفته بودین؟

رابستن: پرسی به مورف گفت.

بلا: عجب آدمیه این پرسی، این ابله رو نمیشناسه؟ کوش حالا؟

مونتی: ایناهاش داره چرت میزنه.

- یکی بزن پس کله اش.

شترق

- چی شده؟ چه خبره؟ من به نام خدا هشتم، از خونه ریدل مژاحمتون میشم.

ملت:

مونتی: بلا بذار من باهاش صحبت میکنم. مرفین جان...کلمه رمز چیه؟

- رمژ چیه دیگه؟

بلا: مونتی بیا عقب.

مونتی به آرمی خودش رو کنار کشید. بلا چوبدستش رو در آورد و به سمت مورف نشونه گرفت.
- کروشیو!

مورفین از درد به خودش پیچید. بلا چوبدستش رو پایین آورد و سر مورف فریاد کشید:
- کلمه رمز چیه؟

- هان...چیه؟ یعنی چیز... پسرک کوشولو.

- کی این رمز رو گذاشته؟

رابستن: خب پرسی دیگه، مگه کسی دیگه هم میتونه از اینا بذاره؟

بلا و مورف وارد تالار شدند و کمی روی دیوار ها را گشتند ناگهان به یک محفظه شیشه ای رسیدند که گوشه آن نوشته شده بود:

شمشیر گریفیندور- تاریخ دقیق در دست نیست.


محفظه خالی بود.
...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 8 تیر 1388 15:12
نمایش جزئیات
آفلاین
پرسی به سمتِ درب دفتر اساتید حرکت کرد و با صدای نسبتا که به گوش همه ی اساتید برسد گفت: پروفسور بادراد ، با من به دفتر مدیریت بیاید ، لازم هست در مورد راونکلاو صحبت کنم که در اون گروه از این مشکلات پیش نیاد !

بادراد که سعی میکرد رفتارش عادی به نظر برسد گفت : چشم جنابِ مدیر ! و همراه با پرسی از دفتر اساتید بیرون رفت !

چند قدم که از دفتر اساتید دور شدند ، پرسی بدون اینکه چشم از دانش آموزان سال اولی ای که کمی آن طرف تر ایستاده بودند و با دیدنِ مدیر صورت هایشان سرخ شده بود زمزمه کرد : برو پیش ِ مرگخوار ها و بگو که من دانش آموزان و اساتید رو در سرسرای عمومی جمع میکنم و وانمود میکنم که عوض شدنِ تابلو ها کار یکی از دانش آموزان هست ، بگو که خیلی سریع از طریق تابلوی اسلیترین وارد گریفیندور بشن و شمشیر رو بردارن !


هر دو روی یکی از پله های متحرک رفتند و به سمتِ پایین حرکت کردند ، بادراد با سر درگمی پرسید : فقط وقتی شمشیر برداشته شد چطور از هاگوارتز خارج بشن ؟! ارباب خیلی وقته که منتظر اون شمشیره لعنتیه !

پرسی که برای یکی از اساتید سر تکان میداد و لبخند میزد ، پاسخ داد : بگو که دوباره توی اتاق ضروریات مخفی بشن ، هر وقت زمانش رسید من میگم که بیرون برن !

پله ایستاد و هر دو نفر به سمتِ دفتر مدیریت به راه افتادند ، بادراد باری دیگر پرسید : امم ، ولی زمانی که دانش آموزان برگردن به خوابگاه متوجه گم شدنِ شمشیر میشن ! ممکنه اساتید اصرار کنن که تدابیر امنیتی چند برابر بشه تا کسی نتونه از قلعه خارج بشه !

پرسی مقابل پسر بچه ی سال اولی که نقش مجسمه ی سنگی را داشت ایستاد ، لحظه ای برای فکر کردن به رمز ِ عبور جدید مکث کرد و سپس گفت : پسر بچه ی سال اولی ِ سفید مفید !

پسرک گفت : رمز درسته پروفسور ! وارد بشید !
بادراد :

در حالی که از پله های سنگی بالا میرفتند پرسی گفت : اون مشکلی نیست ، بعد از سخنرانی توی سرسرا میگم اطلاعیه ای پخش کنن سراسر هاگوارتز که تمام عوامل ِ هاگوارتز به غیر از دانش آموزان جلسه ی توجیهی دارن اون موقع میتونن فرار کنن . ضمنا ، تو سریع به جلسه بیا ، چون اولا اگر نباشی اساتید شک میکنن و دوما من دیگه انقدر توانایی ندارم که این همه آدمو توجیه کنم !

ساعتی بعد - سرسرای قلعه
14 تن از اساتید پشتِ صندلی ِ مدیر بر روی صندلی های خود نشستند و با دقت به صحبت های مدیر گوش میدهند . پرسی با وقار خاصی روی صندلی عقابِ مدیر نشسته و رو به دانش آموزان صحبت میکند .

- امروز متوجه شدیم که تابلو های گروه ها عوض شده ! من درک میکنم که خیلی از دانش آموزان شوخی با همدیگه رو دوست دارن و دست به اقداماتی میزنن که از نظرشون جالب هست ، ولی عوض کردنِ تابلوی گروه ها یک جرم ِ بزرگ هست ، چون با این کار نظم ِ گروه بهم میریزه . با دست اشاره ای به آقای فیلچ که خانوم نوریس را در بغلش گرفته بود کرد و گفت : آقای فیلچ از این بابت خیلی ناراحت هستن و به من گفتن که حتما به این مسئله رسیدگی کنم ! حالا باید ببینیم که این کار چه کسی بوده ...


سوی دیگر - اتاق ضروریات
رابستن گفت : خب ، پرسی دانش آموزان و اساتید رو سرگرم کرده ، الان بهترین موقعیت هست برای اینکه بریم شمشیر رو بدزدیم ! امیدوارم موفق بشیم !

بلاتریکس با بی میلی گفت : ارباب به من گفت که اگر تا نیمه شب تونستید شمشیر رو بدزدید و بیاید که هیچ ، ولی اگر نتونستید اصلا دیگه برنگردید به خانه ی ریدل ها !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
چای هست اگر مینوشی ... من هستم اگر دوست داری
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1388 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
- من نمیدونم کی این کار رو کرده. هر کی بوده خیلی بد ِ بی تربیت بوده!
- .
-اساتید عزیز، خواهش میکنم امروز حتما" سر همه ی کلاس ها این رو به گوش بچه ها برسونید. پرسی ،تو مدیر هستی، تو باید رسیدگی کنی!
- اوکی. شما خیالتون تخت!

دامبلدور از اتاق اساتید بیرون رفت و پرسی به جای او در مقابل اساتید ایستاد.

-اِهم..
- !
-خب..
- !
-چیه؟
- !
- من نبودم باب، این کار ها اصلا" هیجان نداره..

ملت همگی باهم از جاشون بلند میشوند، آستین هاشونو میکشند بالا، چادرهاشونو دور کمرشون محکم میکنند، و با سه شماره روی پرسی می پرند.

چند مدت بعد - اتاق ضروریات


-به نظرم خیلی کار خفن و گولاخی بود که کردیم. فکر کنم کاملا" الان به بچه های مدرسه شک کرده باشند.
- هِر.. هر هر! اگه لرد بفهمه رابستن، هردومونو ترفیع مقام میده.
- ولی من علامت شوم رو دستم داره قَنج میره!

رابستن و بارتی با نگاه هایی مضطرب به همدیگر نگاه میکنند. سپس صدای جیغ بلاتریکس شنیده میشه:

-کروشیو، کروشیو، کروشیو! بمیرید... بمیرید !
-باب با کروشیو که نمیشه آدم کشت!
-کروشیو! کروشیو به توان دو!
- !!!

بارتی روی سر بلاتریکس پرید و چوبدستی را از دستش بیرون کشید.
- چی کار میکنی؟ صدامونو میشنوند!
- گوش کن بارتی، قرار بوده که گریفندوری هارو به سمت بانوی چاق بکشونی تا وارد تالار اسلیترین بشن و بعد اون گنجینه ی گریفندور رو از یکی اشون بگیرید ؛ به زور ! حالا با این حرکات احمقانه اتون حتما" مدیران کاری میکنند که بچه ها توی سالن عمومی هاشون نخوابند! اَه... بی عرضه ها ...میدونید که ارباب فقط با کمک اون گنجینه ی احمقانه که توی تالار گریفندور آویزون دیوار شده، همون شمشیر الکی میتونه قدرت خودش رو زیاد کنه و براش خیلی هم مهمه. شما دو تا احمق! وقت ِ من رو هم هدر میدین، من باید برم توی جلسه!

رابستن به بلا نزدیک شد و در حالی که یک دستش را روبروی صورتش گرفته بود گفت:

-چطوره کاری کنیم که یک شوخی ِ مسخره از طرف بچه ها به نظر بیاد؟
-جلوی دهن اون بانوی خیکی رو نمیشه گرفت، بهتون قول میدم!
-چرا... میشه!

بلا به سوی بارتی برگشت که لبخند شرورانه ای بر لبانش داشت.

دفتر اساتید

پرسی روی صندلی اش عقب و جلو میشد. هر یک از اساتید به کاری مشغول بود، تا اینکه بادراد ریشو فریاد کشید :

-فهمیدم! کار این اسلیترینی هاست.. کار کار خود نامردشونه!
ایگور :
-باور کنید، ببین ایگور من ازت خیلی خیلی حمایت میکنم (همراه با چشمک) اما اسلیترینی ها همیشه این شربازی ها رودر میارن.

پرسی نفس عمیقی میکشه و میگه:
- با اینکه بدم میاد نظرت رو تایید کنم، اما درست میگه. باید امروز یه جلسه ی فوری فوتی (!) با بچه های گریفندور و اسلیترین بذاریم.
-من هستم، من عاشق جلسه ام!

پرسی: استر .. تو بمون من خودم باهات جلسات (!) دارم.. بی ادب!
و سپس از روی صندلی اش بلند شد :
- کار هرکسی که باشه؛ از گروهش 100 امتیاز کم میکنم! نزدیک بود فکر کنم مرگخوار ها به مدرسه اومده اند.

لبخند شوم بادراد و پرسی به یکدیگر ، از نگاه دیگر اساتید دور ماند. هیچ کس خبر نداشت...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 5 تیر 1388 16:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

یه روز صبح قشنگ، همه ی دانش آموزان از خواب بیدار شدند. امروز روز اردوی هاگزمید بود و همگی از قلعه خارج میشدند. حتی امسال مدیر مدرسه برای کلاس اولی ها هم اردویی در حوالی دریاچه ترتیب داده بود تا همگی از این روز زیبا لذت ببرن.

بچه مثل هر سال آماده رفتن به گردش سالیانه میشدند، اما کلاس اولی های امسال شور و شوق دیگری داشتند و این اولین باری بود که به گردش میرفتند.
- بچه ها امروز به مردم دریایی هم حرف میزنیم؟

- اخه مگه زبونشون وبلدی؟

- نه خب ولی...

همه درباره ی گردش صحبت میکردند، بالاخره صدای آلبوس دامبلدور در مدرسه طنین انداز شد:
- همه ی دانش آموزان هر چه سریعتر به سرسرای عمومی.

بچه ها به سرعت به سرسرا رفتند و نصایح و تذکرات مدیرشون رو شنیدند. سپس همگی به سمت دروازه ی هاگوارتز سرازیر شدند و گردش آغاز شد. هیچ کس در قلعه نماند.

بعد از گردش

- آلبوس...آلبوس...باورت نمیشه چی شده، تابلوی های ورودی تالار های اسلیترین و گرفیندور عوض شده.

- مگه میشه؟

- بیا خودت ببین.

آلبوس به همراه مینورا خیلی سریع به سمت طبقه هفتم حرکت کردند و پس از چند دقیقه به آنجا رسیدند.
- این غیرممکنه، تا حالا یه همچین چیزی یش نیومده بود. این یه خرابکاریه، بقیه اساتید رو توی دفتر من جمع کن.

در طرف دیگر ماجرا

-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 1 تیر 1388 11:23
نمایش جزئیات
آفلاین
1.


صداي پاهاي اسنيپ در راهروهاي تاريك و نمور هاگوارتز طنين انداز بود . به سرعت در راهروهاي خلوت مي دويد و شمشير گريفيندور را با خود حمل مي كرد .

به بيرون قلعه هاگوارتز رسيد ، نگاهي به آسمان كرد و كارگردان عكس ليلي را در آسمان انعكاس داد تا افكار او را نشان داده باشد .
سپس اسنيپ با صداي پاقي و همراه دودي عجيب غيب شد .

دودها كنار رفتند و چهره ي گريفيندور نمايان شد . خشمي از دزديده شدن شمشيرش بر صورت او نقش بسته بود . دوربين بر روي چمانش زوم مي كند و همزمان در چشمان او شعله ي آتشي ديده مي شود و او نيز با صداي پاقي ناپديد مي شود .

صحنه عوض مي شود و شعله هاي آتش جاي خود را به علفزارهايي مي دهند كه در اثر بهره مند شدن ازنور نقره اي ماه به رنگ سبز متاليك در آمده بودند .
در ميان علفزارها دوربين با چرخشي 360 درجه به دور اسنيپ مي گردد و سپس بر روي قامت او كلوزآپ مي كند .
اسنيپ دركنار چشمه اي عميق مي نشيند ، آهي از ته دل مي كشد و صداي شكستن قلب او شنيده مي شود .

- آه ليلي ، تو چطور تونستي اون پسره جيمز پاتر رو به من ترجيح بدي و باهاش ازدواج كني ؟ چطور دلت اومد مني رو كه هميشه در كنارت بودم رو ول كني بري و با اون زندگي كني؟ ! اگه به خاطر تو نبود محال بود ذره اي به هري پاتر جوان كمك كنم .
اسنيپ خم مي شود و با نوك شمشير تكه اي از يخ درياچه را مي شكند و شمشير را به درون درياچه مي اندازد .

بلند مي شود ، شال و رداي زمستاني اش را محكم به بدنش مي چسباند و به سوي ديگري از جنگل راه مي افتد .
دراين مدت كه گودريك در حال خواندن كتاب هري پاتر و يادگاران مرگ در زير نور زيباي ماه بود ،فهميد كه اسنيپ به سوي چادر هري رفته است تا اورا با سپر دفاعيش به محل شمشير هدايت كند . اين بهترين فرصت براي او بود تا بتواند شمشيرش را از آن ناجوان مردان پس بگيرد تا ديگر از آن استفاده ي غيرقانوني نكنند .
جستي زد و خود را به رودخانه رساند و قطعه هاي يخ را ديد .

سردي آب براي آن شيردل مسئله اي نبود مهم عمق زياد رودخانه بود كه برايش در نفس كشيدن مشكل ايجاد مي كند .
كارگردان ريسمان محكي به دوربين بست و آن را به داخل آب انداخت تا از نماي داخلي آب نيز فيلم بگيرد .

گودريك در ميان علف ها دنبال چيزي بود كه حكم لوله اي داشته باشد تا بتواند با آن در عمق رودخانه نفس بكشد .
عاقبت جست و جو نتيجه داد وگياهي لوله مانند پيدا كرد كه به دور خود پيچيده بود . پيچ هايش را باز كرد و توانست گياه را به شكل يك لوله ي نازك و باريك دربياورد ؛ به هرحال از هيچ بهتر بود .

علف را در دهانش گذاشت و داخل آب پريد . همين كه به عمق آب رسيد پايش سرخورد و كف استخر پهن شد . در اثر شوكي كه به او وارد شده بود دهانش در هنگام سر خوردن باز شده بود و مقداري از علفي كه براي تنفسش درست كرده بود به داخل دهانش رفته و آن را قورت داده بود .

در عمق شما مي كرد كه متوجه تغييراتي در بدنش شد . درد شديدي در گردنش داشت و تنفسش قطع شده بود و تقريباً رو به موت خوابيده بود كه فهميد به راحتي در درون آب درحال نفس كشيدن است .
دستي به گردنش برد و در عين ناباوري آبششي بر روي گردنش حس كرد . بهتر از اين نمي شد ، گياهي كه قورت داده بود علف آبشش زا بود .
قبلاً چيزهايي درباره ي شكل و نوع عملكرد اين علف را از زبان هلگا شنيده بود ولي در آن زمان مجالي براي يادآوري نداشت چون هرلحظه ممكن بود كه هري بيايد و بخواهد شمشير را دربياورد .
با كمك آبشش توانست به خوبي در رودخانه شنا كند و شمشير را دربياورد .
از آب بيرون آمد و درست چند لحظه قبل از بيرون آمدنش خاصيت علف نيز از بين رفته بود .
در همين حال كارگردان نيز دوربينش را كه وسطه قالب يخ بزرگي بود از اب بيرون كشيد و با همان حالت دوربين مشغول ضبط فيلمش شد .

گودريك با تني لرزان لباس هايش را پوشيد ، چوبدتيش را در آورد به سمت شمشير گرفت . وردي زير بل خواند شمشير دوتا شد .
اكنون ديگر نمي دانست كه شمشير واقعي كدام است و كپي كدام . از دور پيكره ي نقره اي آهويي نمايان شد . ديگر وقت نبود ، هر لحظه اسنيپ و هري به او نزديك تر مي شدند . يكي از شمشيرها را برداشت و ديگري را به آب انداخت .

متاسفانه شمشير واقعي را به آب انداخته بود و قلابي را براي خود برداشته بود . شمشير را در بغل گرفت و به مقصد دهكده هاگزميد اپارت كرد .

كارگردان نيز همانجا نشست تا بتواند فريم بعديش را با دوربين يخ زده از هري بگيرد .
گودريك با سرعت فاصله ي بين هاگزميد و هاگوارتز را طي نمود ، از پله هاي مدرسه بالا رفت ، خود را به تابلوي بانوي چاق رساند و پس از گفتن رمز در پنت هاوس خود در برج گريفيندور رفت تا شمشير را در محل خالي اش بگذارد .

سپس به طرف تابلوي چهار بنيان گذار هاگوارتز رفت و جلوي تابلويي در كنار تابلوي چشمك زن خود ايستاد و گفت :
-اوهووووووووووووووي هلگل خانم هووووووووووووي(افكت پسرعمه زا) مي شه يا بار ديگه در مورد علف هاي آبشش زا برام توضيح بدي ؟


2.

گیاهان ساده : گياهاني هستند كه بيشترين قدمت در تاريخ بشري را دارند و آن ها را مادر گياهان مي نامند . اين گياهان كه شامل خزه ها ، جلبك ها و آغازيان ها نيز هستند به شدت براي زندگي ارزشمند و لازم مي باشند . زيرا تقريباً غذاي موجودات ديگر و گاهي اوقات پرورش دهنده ي خاك براي كشت كشاورزي است .

گياهان تزئيني : اين گياهان غالبا گياهاني هستند كه نما و يا زيبايي به محل مي دهند و بيشتر در آپارتمانها و يا دفترهاي اداري مشنگ ها استفاده مي شود . براي مثال نَخل مُرداب گياهي است از تيره ي گياهان تزئيني كه در زندگي ماگل ها بيشترين استفاده رو دارد .
این گیاه علفی بومی باتلاق‌های ماداگاسکار و از خویشان نزدیک پاپیروس مصر هاست. ساقه‌هایش به صورت انبوه و تا ارتفاع 150 سانتیمتر رشد می‌کنند و بر سر هر ساقه دسته‌ای برگ خطی و ظریف می‌روید. نياز مبرمي به آب دارد و پيشنهاد ميگردد در گلدان پلاستيكي مخلوطي از3 خاك رس و 1 خاك برگ باشد تا حالتي باتلاقي بگيرد دما معتدل آبدهي هر روز و براي طول عمر بيشتر در زيرگلداني همواره آب باشد نور غير مستقيمبرايش بسيار مفيد است .

گياهان دارويي : گیاهان دارویی گیاهانی هستند که یک یا برخی از اندام‌های آنها حاوی مادهٔ مؤثره است. این ماده كه کمتر از۱٪ وزن خشک گیاه را تشکیل می‌دهد، دارای خواص دارویی مؤثر بر موجودات زنده‌است. همچنین کاشت، داشت و برداشت این گیاهان به منظور استفاده از مادهٔ موثرهٔ آنها انجام می‌گيرد.
برخی معتقد به خواص درمانی برای گیاهان دارويی نيستند یا اينكه در مورد آن اظهار تردید می‌کنند. بیشتر مردم به هنگام بیماری به داروهای شیمیایی روی می‌آورند .

گياهان درنده : گياهان درنده نوعي از گياهان هستند كه مانند شير من خاصيت درندگي دارند ، و بعضي از آن ها گوشتخوار نيز مي باشند . اغلب اين گياهان در جنگل هاي استوايي و آمازون رشد مي كنند و بسيار خطرناك مي باشند .

گياهان معمولي : معمولي ترين قشر گياهان كه هيچ نوع خطري ندارند و در همه جا نيز يافت مي شوند . بعضي از اين گياه ها چاشني سفره ي مشنگ ها نيز مي باشند مثل جعفري و ريحون .

گياهان سمي : نوعي خطرناك از گياهان كه از خود سم توليد مي كنند ، اين نوع گياهان با راههاي مختلفي سم را وارد بدن انسان ها يا حيوانات مي كند . مانند بعضي از قارچها كه سم را پس از وارد شدن بر شكم فرد ايجاد مي كند و وي را بيچاره مي كنند .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=0000FF][b]" - خوش به حالش رفته تو آسمون پيش خدا !!!
دست كوچكش كه در دستانتم بود محكم فشردم و پرسيدم :« كي ؟!»
با انگشت
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: شنبه 30 خرداد 1388 04:32
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!

... اما نباید جلوی رومیلدا چیزش را لو میداد! بنابراین تصمیم گرفت او را دست به سر کند.
- رومیلدا گروه 1 ! برو زمین کوییدیچ رو بگرد!
- من؟ یک نفره؟ یک گروه؟
- تو خودت صد تا گروهی عزیزم! برو بگرد!
- باشه.

رومیلدا نگاه مشکوکی به زینوف کرد و سپس رفت. بلافاصله زینوف رو به الف دالیون کرد و گفت:همین الان یه چیز به من الهام شد: این یارو رومیلدا نیست، یه آدم بده که رومیلدای واقعی و گودریک رو با کمک همدستاش پنهون کردن و در اتاق ضروریات رو یه راز کردن که رازدارش هم همین رومیلدای الکی و الان داره میره پیش همدستاش. باید سریعا تعقیبش کنیم!
ملت الف دال:
- چرا معطلید؟ سریع تعقیبش کنید دیگه!
الف دالیون سریعا پاورچین پاورچین دنبال رومیلدا رفتند و متوجه شدند که او دور زد و به سمت اتاق ضروریات رفت. سپس رو به مکانی خالی کرد و گفت: این جا اتاق ضروریاته!

بلافاصله الفدالیون که پشت زره ها پنهان شده بودند دیدند که در اتاق ظاهر شد. رومیلدای الکی در را باز کرد و وارد اتاق شد و چند لحظه بعد در خود به خود بسته شد. الف دالی ها به سرعت از پشت زره بیرون آمدند و پشت سر گرابلی به داخل اتاق حجوم بردند. بلافاصله آمبریج از زیر شنل نامرئی بیرون آمد و چشمش به آن ها خورد. آمبریج چوبدستیش را بیرون کشید اما پیش از آن الف دالی ها همه با هم ا. را طلسم کردند. درنتیجه ی طلسم های مخلوط آمبریج خون دماغ شد، بیهوش شد، شاخ درآورد، حلزون بالا آورد و انگشت های پایش یک متر رشد کردند!

الف دالی ها سریعا 3 نفر دیگری را که در اتاق بودند را محاصره کردند: دراکو مالفوی، رومیلدای الکی، رومیلدای واقعی و گودریک!

- بوقی این که 4 تا شد
- مگه من ریاضیدانم؟ این چیزا به سپتیما مربوط میشه!


- به نفعتونه تسلیم شین و اعتراف کنید. ما ده برابر شماییم!
- باشه فقط قول بدین از اون شاخ ها برای ما نذارین!
- اعتراف کنید!
- من میلیسنت بالسترودم و ابنم دراکو مالفوی. ما قصد داشتیم مخفیانه پروفسور آمبریج رو به قلعه بیاریم و با کمک اون دوباه جوخه رو راه بندازیم و الف دالو نابود کنیم و دراکو پیشنهاد کرد این جا رو راز کنیم!

در تمام مدتی که میلیسنت-رومیلدا داشت اعتراف میکرد، دراکو عاجزانه به او نگاه میکزد تا خودشان را ندهد اما میلیسنت که همچنان با انزجار به انگشتان آمبریج و شاخ مسخره اش مینگریست توجهی به او نکرد.
- سپتیما و دیدالوس، این دو تا رو پیش پروفسور دامبلدور ببرید.

و به این ترتیب بار دیگر الف دال پیروز گشت!
پایان سوژه

ببخشید که دیر شد ولی خواهشا قبول کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
امضاء: دابی ، جن
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1388 14:48
نمایش جزئیات
آفلاین
«باشد كه الف دال پيروز باشد!»

- معلومه که میگیم، الف دال همه ی ماست نه، فقط ما دو تا...

زینوف دستش رو بر پشت زینوف زد .سپس خندید و گفت:

- ویل!باز تو جدی و چیز شدی؟!

-چیز؟

-هیچی!بپا دامنت نره زیر پات!

ویل یه نگاه خشانت بار به زینوف کرد.بعدشم دامنش رو بالا گرفت تا زیر پاش نره!

***

یه جلسه ی الف دالی !


ویل دستاش رو بهم زد و گفت:

-خوب ملت!باید یه خبر مهم بهتون بدیم !

با شنیدن صدای خشنز(!) ویل همه روشون رو به طرف ویل برگردوندن و سعی کردن با دقت به حرفاش گوش کنن!

گرابلی به طور خیلی عجیب و مرموزی من من کرد.سپس گفت:

-خوب...ام...چیزه...

سرش رو خاروند و رو به زینوف کرد و گفت:

- ا ِهه!زینوف چی بود خبرمون؟

زینوف با تعجب به ویل نگا کرد و گفت:

- ها؟خبر؟

ویلهلمنا سرفه ای کرد و با نا امیدی رو به ملت پرشور و اینا (!) گفت:

-خوب...!اصن ما هیچی نمی خواستیم بگیم ملت!متفرق شید!

همه با تعجب و در حالی که یه ابروشون رو بالا انداخته بودن به ویل خیره شده بودن.

- ااااا ِ !خوب برین دیگه!

در این میان چشمان رومیلدا در بین ملت دیده می شد ، که از شادی و شعف برق می زد! دیدالوس که از همه عقب تر بود، جمعیت رو کنار زد و پیش ویل اومد و گفت:

- باو اینقدر بوق بازی در نیارین دیگه!خوب...داشتین می گفتین که...آها! گرابلی کجاست؟

ویلهلمنا با تعجب گفت:

-ها؟گرابلی؟

- اههههههه!منظورم همون گودریک بود دیه!

ویل یه نیشخندی زد و گفت:

- آها!به نکته ی خوبی اشاره کردی!سوال بسیار خوبی بود که پرسیدی!

سپس رو به ملت الف دالی کرد و گفت:

-خوب!به کمک دیدا فهمیدیم چی می خواستیم بگیم!ما پیش دامبلدور رفتیم و اون گفت که گودریک ممکنه جز گروه هایی باشه که مثلا با الف دال مخالفن یا خوب...همون گروههای دوره ی آمبریج!

زینوف حرف گرابلی رو ادامه داد.

- بنابراین ما باید مواظب باشیم و همچنین دنبال مرگخوارا و اینا(!) باشیم.در ضمن گودریک به احتمال زیاد هنوز داخل قلعه ست!

حالا در این میان دوباره چشمان رومیلدا بین جمعیت دیده می شد که کاملا خاموش شده بود و هیچگونه برقی از شادی و شعف توش دیده نمی شد!

سپتیما در حالی که تازه از فکر در اومده بود بیرون ، گفت:

- خوب...پس به نظرم ما باید به طور مخفیانه به گروه های کوچک تقسیم بشیم و برای شروع کار از گشتن قلعه کارمون رو شروع کنیم!

ویل موافقت کرد و گفت:

- پروفسور ویکتور راست می گه!

سپتیما تصحیح کرد:

-سپتیما!

زینوف با خنده گفت:

- سپتیما جدی نگیر!کلا ویل وقتی جدی می شه اینطوری می شه دیه!

ویل چشم غره ای به زینوف رفت و گفت:

- اصن شوخی بسه!ما کارای مهم تری داریم الف دالیون عزیز!خوب الان گروه گروهتون می کنم.

ادامه داد:

- سپتیما،دیدالوس،لیسا... اِ !سلام لیسا!چه عجب!از این ورا؟

-

- خیله خوب، اینا یه گروه سه نفره...بقیه هم الان گروه گروه می کنمِ! فقط یکم بیاین نزدیک تر!!

ویل چشماش رو باریک کرد و با دقت به مردم نگاه کرد.بعد غرغرکنان گفت:

-باو ملت بیاین نزدیک تر!نمی بینمتون!

یه دفعه یه چیز(!) و یک نکته و کلا یه خبر و اینای عجیبی به زینوف الهام شد.همون چیزه بدجور جالب بود، به طوری که زینوف رو بدجور در شگفتی فرو برد.

زینوف باید همین حالا این رو به همه ی الف دالیا می گفت.دونستن این نکته ی مهم واقعا برای همه ی الف دالیا و هدفشون حیاتی و ضروری بود،اما...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/3/28 16:30:13
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/3/28 16:58:35
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/3/28 17:06:55
ویرایش شده توسط ليسا تورپين در 1388/3/29 8:23:15
[b][color=0066FF] " تا دنیا دنیاست آبی مال ماست / ما قهرمانیم ج
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 28 خرداد 1388 10:09
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد.

دامبلدور بلند شد و گفت: متاسفانه نظر قطعی نمتونم بهتون بدم، اتاق ضروریات یکی از بخش های مهم هاگوارتزه و اگه راز شده باشه... نمیدونم فعلا برید خودتون فکراتون رو بذارید رو هم من خبرتون میکنم.

همه ی الف دالیا نا امیدانه بلند شدند و به سمت پله های گردان حرکت کردند.

آلبوس: ویلهلمنا، زنوفیلیوس شماها بمونید.

بقیه الف دالی ها از اتاق خارج شدند، و آلبوس ماند و ویل و زینوف.

- ببینید، آمبریج از قلعه رفته اما نیروهای اون، منظورم همون گروه مزخرفیه که درست کرده، هنوز اینجا هستند...باید حواستون رو به اون جمع کنید. در ضمن آمبریج با ولدمورت ارتباط داشته، من اینو مطمئنم. متاسفانه کمک قطعی از من بر نمیاد اما میتونم بصورت راهنمایی بهتون بگم. باید دنبال مرگخوارا و جوخه بازرسی باشید.

ویل درحالی که سعی میکرد دامنش رو از زیر پاش جمع و جور کنه گفت:
- آلبوس به نظرت گودریک میتونه کجا باشه؟

- اینم سوال خوبیه...

ولی رو به زینوف کرد و یواشکی گفت:
- زینو سوالو حال کردی؟

- حالا بذار اینو جواب میده یه سوال میپرسم حال کنی.

- ...سوال خوبیه. به نظرم گودریک باید دست همون گروههای که بهتون گفتم باشه، و احتمالا هنوز داخل قلعه است، البته تضمینی نمیکنم.

زینو که مطمئن شد جواب دادن آلبوس تموم شد، رو به ویل چشمکی زد و گفت:
- آلبوس به نظرت مینورا یه دامن کوتاه نداره؟ دامن ویل خیلی بلنده یکی دوبار نزدیک بوده جان به جان آفرین تسلیم کنه.

ویل:

- :

گفتگوی آلبوس، ویل و زینوف تموم شد و آن دو بیرون اومدن. در راه برای الف دال فکر میکردند و نگران بودند، زینو رو به ویل کرد و گفت:
- ویلهلمنا میگم، به نظرت به بچه ها بگیم چی شده؟

- معلومه که میگیم، الف دال همه ی ماست نه، فقط ما دو تا...

-----------------
الف دالیا ادامه بدید، مدت ماموریت فقط تا پنج جمع است و در ضمن ماموریت هنوز ادامه داره ها!

منتظر پستاتون هستیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور گرابلی پلنک در 1388/3/29 3:36:26
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 27 خرداد 1388 13:36
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه میانی

آنچه گذشت...

الف دالیا


الف دالیا برای جلسه جلوی در اتاق ضوریات حاظر میشن اما در باز نمیشه. بعد متوجه میشن که در راز شده و راز دار باید پیدا بشه. برای اینکار همگی نزد آلبوس میرن.

آدم بدا


اونا گودریک و رومیلدا رو زندانی کردن و دو نفر از آدماشون رو به شکال اونا در آوردن. رومیلدای دروغین هم به همراه بقیه میره پیش آلبوس.

نفر بعدی حتما پست دیدالوس(پست قبلی) رو بخونه.

با تشکر از همه ی شما عزیزان.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[color=FF0000][b]پس قدم قدم تا روشنايي از شمعي در تاريكي تا نوري پر ابهت و فراگير!
ميجنگيم تا آخ?
Re: ماجراهای مرموز مدرسه هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 26 خرداد 1388 14:09
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد!!!


سپتیما:به نظرم بریم پیش پروفسور دامبلدور چون اون فرد مجهول گفت پروفسور نوادشه . راستی حرف نواده شد گودریک کجاست؟

-آره گودریک کجاست؟

پروفسور گفت:آره امروز اصلا ندیدمش...شاید...شاید...

اما پروفسور نتونست حرفشو تموم کنه و به سمت بچه ها برگشت و گفت:شاید گودریک رو بیهوش کردن و با استفاده از معجون مرکب پیچیده به اون تبدیل شده باشن...ولی حالا گودریک واقعی کجاست؟

زینوفیلیوس گفت:آره منم هر چی فکر می کنم میبینم که اون شخص خیلی شبیه گودریک بود.

پروفسور گفت:ولی گودریک واقعی کجاست؟امکان نداره گودریک یک جاسوس باشه.

دیدا گفت:آره اون یک گریفندوری اصیله.اون گریفندور رو پایه گذاری کرده بعد بیاد به دوستاش خیانت کنه؟

همهمه ی عظیمی در همه ی الف دالی ها صورت گرفت.هر کس چیزی می گفت و در مورد گودریک بیچاره خرفی می زد...

در همین هنگام جایی دورتر از هاگوارتز!!!

در یک اتاق تنگ و بسیار تاریک یک نفر روی یک صندلی نشسته بو و یک مار به دورش میپیچید و فش فش می کرد.در مقابل او شخصی زانو زده بود.آن شخص گودریک گریفندور بود...

کارگردان:مگه الف دالی ها نگفتن گودریک خائن نیست؟

نویسنده:خب میخواستم کمی ترسناک به نظر برسه...

-آخه این ترسناکه بوقی؟اینو به بچه بگی از خنده میمیره!بعد انتظار داری بترسه؟


آن شخص کسی بود که خود را جای گودریک جا زده و با قیافه ی گودریک در برابر شخص مار به شانه( )زانو زده بود...

شخص مار به دوش گفت:گودریک واقعی کجاست؟
-قربان تو انباره...ولی خیلی سروصدا می کرد و تقریبا مورگانا رو غش داد.بالاخره بیهوشش کردیم.

-رومیلدامون چطوره؟اون که جیغ و داد نمی کنه؟

-نه قربان فقط همش وسایل آرایش سفارش میده و دم باریک رو از اونی که بود کچل تر کرده...

-خوبه...خوبه...باید بری به قلعه و بگی مشکلی برام پیش اومده که نتونستم سر جلسه ها بیام.

-ولی قربان اونا به من شک کردن...

-بی عرضه!نمیتونی هویتتو نگه داری؟

در همین هنگام در دفتر آلبوس دامبلدور!

الف دالی ها قضیه رو از اول تا آخر برای آلبوس تعریف کردند.و در تمام این وقت رومیلدا از نگاه کردن به دامبلدور پرهیز می کرد(رومیلدای دروغین)

دامبلدور بلند شد و گفت:...

ادامه دهید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ديدالوس ديگل در 1388/3/26 14:22:12


غیر ممکن غیر ممکنه! همینی که گفتم...ناراحتی زنگ بزن 118