جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

100 کاربر(ها) آنلاین هستند (82 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
96 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 تیر 1391 00:30
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نامه خودش را باز کرد و با دقت مشغول خواندن آن شد و پس از چند لحظه گفت:
- دامبل، فکر کنم این مال تو باشه.

دامبلدور نگاهی به لرد کرد و با تاسف گفت:
- تام. متاسفانه مال خودته. میخواهند ما را امتحاتمون کنن.

لرد این بار با بی میلی مشغول خواندن دوباره نامه اش شد:

نقل قول:
با سلام خدمت شما.

باید به اطلاع شما برسانیم که متاسفانه شما در عالم برزخ هستید ولی به علت داشتن طرفداران زیاد، تصمیم گرفته شد که به شما فرصتی دوباره برای زندگی مجدد داده شود. ولی شرایطی وجود دارد که شما باید حتما به آنها عمل کنید اگر نه دوباره به این دنیا بازگردانده میشوید و به جهنم فرستاده میشوید و دچار بدترین عذاب ها میشوید. این شرایط عبارتند از:

1. هرگونه کشت و کشتار عمدی ممنوع.
2. هرگونه دشمنی با ماگل زاده ها ممنوع.
3. هرگونه دوستی با جادوگران سیاه ممنوع.
4. هرگونه دشمنی با جادوگران سفید ممنوع.
5. هرگونه استفاده از جادوی های سیاه ممنوع.

لطفا اگر که می خواهید به دنیای خودتان بازگردانده شوید پاکت نامه را به دوقسمت مساوی تقسیم کنید و اگر مرگ را ترجیح میدهید پاکت را به چهار قسمت مساوی تقسیم کنید.

لطفا در انتخاب خود دقت نمایید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 4 تیر 1391 20:26
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

- تو مردی تام!

- دامبل خودتو مسخره کن. من کلی جان پیچ دارم، امکان نداره بمیرم.

دامبلدور عینکشو صاف میکنه و میگه: من با هری همه شو نابود کردم. هر هفتاشو!

لرد که باور نمیکنه یه نگاه به اطرافش میندازه و میگه: پ تو اینجا چی کار میکنی؟ اگه من مردم و اینجام ... پس تو هم مردی!

دامبلدور آهی میکشه و جواب میده: درسته تام، متاسفانه وقتی داشتم آخرین جان پیچتو نابود میکردم عزرائیلو دیدم. دلم نیومد تو آغوش گرمش فرو نرم.

لرد شروع به قدم زدن میکنه و میگه: چقدر شبیه ایستگاه کینگزکراسه. حالا اینجا چی کار میکنیم؟ مردن این شکلیه؟ چه مسخره س! من چی شد مردم؟

- هری از صخره انداختت پایین!

لرد زیر لب میگه: به همین راحتی؟ پس چرا من یادم نمیاد؟

دامبلدور 2تا نامه رو که یه گوشه افتاده برمیداره، یکیشو به لرد تحویل میده و اون یکیشو برا خودش نگه میداره.

لرد پاکتو برمیگردونه و اسم خودشو روش میبینه. سرشو بلند میکنه و میپرسه: این دیگه چیه؟ شوخی با لرد عواقب خوبی نداره.

دامبلدور لبخند گرمی میزنه و میگه: تو این پاکتا تنها راه زنده موندن ما نوشته شده. البته در اصلم نمردیم، به قول مشنگا تو کما هستیم. به خاطر طرفدارایی که داشتیم یه فرصت دوباره بمون دادن. اگه کاری که اون تو نوشته رو انجام بدیم، زنده میمونیم. البته هرکس مال خودشو.

لرد نگاهشو از دامبلدور برمیداره و شروع به اینوری اونوری کردن پاکت میکنه.

- وقتشه که بازش کنیم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 14 مرداد 1388 23:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- می بینی چقدر دردناکه ؟ تو بازی با جون مردم رو دوست داری ؟ واقعا آدم احمقی هستی ! وقتی یه دست دیگتم از دست بدی، مطیع میشی ...

درهمین هنگام در باز شد و دو مامور به داخل امدند ، بادیدن دراکو طلسم هایی را به سمت او فرستادن اما دراکو سپر مدافع ایجاد کرد و از در پشتی گریخت ، یکی از ماموران به دنبال دراکو رفت ولی چارلز به سمت کینگزلی که در حال نعره زدن بود شتافت.

داخل بیمارستان

کینگزلی چشمانش را به ارامی باز کرد و به افراد کنار تختش نگاهی انداخت.

-خوش هالیم که حالت خوب شد.

-گرفتینش ... دراگو رو ؟

- اوه نه نشد ماموری هم که به دنبالش رفته بود جسدش بیرون شهر پیدا شده!

کینگزلی از خشم صورتش را برگرداند و به پنجره نگاه کرد در همین لحظه بود که فهمید دسته چپش کنده شد و ناراحتیش دو برابر شد اما دست او چی اهمیتی در برابر جون مردم داشت!

خانه ریدل

دراکو روبروی لردمورت ایستاده و با افتخار به چهره لرد می نگریست.

- فکر نمی کنم کینگزلی به درخواست ما جواب مثبت بده باید به فکر دیگه ای باشم ، ارباب من اونو رو میتونستم بکشم ولی چرا شما نمی خواید اون ...

- نه اون باید باشه تا ما بتونیم اونو به بازی بگیریم اخرش مجبور میشه به خاسته ما تن بده .

ولردمورت به اتش خیره شد سر نجینی را نوازش کرد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !

"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
Re: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 7 مرداد 1388 11:59
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام حق
با سلام !


خلاصه تا به اینجا :

کینگزلی، رییس دفتر کارآگاهان، در چند روز گذشته چند درخواست دریافت کرده از سوی مرگخواران که هنوز هویت آن ها مشخص نشده است.

از طرفی به دلیل عمل نکردن به آن درخواست ها تعداد زیادی به طرز فجیع در غرفه ی بازی با مرگ گشته می شوند و این مکان به کانونی حقیقی برای کشتار تبدیل شده است.

لرد ولدمورت و دراکو مالفوی پشت این قضیه هستند و اکنون قصد دارند فضای رعب آور تری برای اجرای درخواست هایشان پدید آورند...





غرفه بازی با مرگ


کینگزلی ردای سراسر سیاهی پوشیده بود و چهره اش را نیز در زیر کلاه آن ردا پنهان می ساخت. به آرامی قدم بر می داشت و به غرفه ی بازی با مرگ نزدیک می شد.

ابرها در آْسمان سرگردان شده بودند و دنبال راه گریزی بودند، اما پیش از آن که چاره ای بیابند، مجبور به گریستن شدند، تا شاید با این مظلوم نمایی ها، باد رهایشان سازد.

سرانجام به مغازه رسید. هیچ کس در آن اطراف به جز دو کارآگاه جانورنمایی که مأمور محافظت از آن جا بودند، حضور نداشت. و زمانی که کینگزلی با هویت یک ناشناس، از محدوده ای که خودشع صبح تعیین ساخته بود جلوتر رفت، به سرعت دو چوبدستی در پشت گردنش قرار گرفت.

صدایی مرموز و هشداردهنده گفت: کی هستی ؟ خودتو نشون بده...

و کینگزلی کلاهش را در آورد.

- متأسفم قربان... دستور خودتون ...
- کافیه، بهترین کارو انجام دادی چارلز.

سپس بی آن که حرف دیگری بزند به طرف درب مغازه رفت و با رهایی از جادوی خاصی که صبح بر روی آن گذاشته بود، وارد شد.

هنوز آثار خون بر روی وسایل مغازه به چشم می خورد و به هم ریختگی خاص خود را نیز حفظ کرده بود. بار دیگر با تأسف به منظره ی پیش امده نگریست و زمانی که اجساد در ذهنش جان گرفتند، اشک انسانیت از چشمانش جاری شد،‌ اما اکنون زمان بروز احساساتش نبود.

به آرامی جلو رفت. با چوبدستیش نور کوچکی ایجاد کرد و به سمت پرده ای رفت که پیش از این نیز توجهش را جلب کرده بود، اما تا کنون تمایلی به بررسی آن چه پشت پرده قرار داشت، از خود نشان نداده بود.


با احتیاط به آن نزدیک شد و احساس کرد که پرده تکان می خورد. به ذهنش خطور کرد که شاید باد باشد، اما اینطور نبود. بار دیگر با دقت نگریست و همان حرکات را دید. اما پیش از آن که کاری کند، احساس بدی وجودش را فرا گرفت و لحظه ای بعد متوجه بازی کسی با چوبدستیش شد. وردی اجرا کرد تا با یک ورد غیر کلامی نتوانند چوبدستیش را از او بگیرند.

- کی هستی ؟ خودتو نشون بده... نباید به اینجا میومدی.
و در همین لحظه قهقهه ای از پشت پرده به گوش رسید که توجه کینگزلی را به خود جلب کرد اما پیش از آن که او حرکتی بکند، شخصی بلند قد از پشت پرده در حالی که چوبدستی خنجر گونه ای را رو به او گرفته بود ظاهر شد.

- تو نباید اینجا باشی، کارآگاه احمق ... بهت هشدار داده بودم که اگه اون کاریو که ما میخوایم انجام ندی، چه بلایی سرت میاریم. دستور ما واضح بود، می تونستی بشی وزیر، یه وزیر قدرتمند. اما تو یه احمقی !

کینگزلی فریاد زد : اکسپلیارومو...

اما پیش از ان که ورد او کارساز واقع شود، دستان دراکومالفوی با جاری ساختن وردی عجیب باز شد، آن خنجر طلایی از دستش خارج شد و به سرعت یکی از دستان کینگزلی را به ده قطعه بدل کرد.

فریادهای کینگزلی بر نمی آمد، چرا که دراکو آن ها را در گلویش خفه کرده بود.

- می بینی چقدر دردناکه ؟ تو بازی با جون مردم رو دوست داری ؟ واقعا آدم احمقی هستی ! وقتی یه دست دیگتم از دست بدی، مطیع میشی ...






با تشکر!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 تیر 1388 02:12
نمایش جزئیات
آفلاین
کینگزلی آهی کشید و زنگی را که روی میزش بود به صدا در آورد.در اتاق باز شد و جن کوتوله ای وارد اتاق شده و تعظیم کرد.کینگزلی سرش را بلند کرد.
-میخوام یه بار دیگه اجساد رو ببینم.شما که هنوز به خونواده هاشون تحویلشون ندادین؟

جن با دستپاچگی به چشمان کینگزلی خیره شد.
-نه جناب وزیر.همونطور که دستور داده بودین اجساد تو سردخونه هستن.ولی کم کم داره سرو صدای ماگلها در میاد.میخوان بدونن جسدا کجا هستن.

کینگزلی قلمش را در دستی فشرد.
-چطور به خودشون اجازه میدن تا این حد پیش برن؟اینبار خیلی زیاده روی کردن.ماگلها به این مرگهای همشکل و مرموز مشکوک شدن.تو دردسر افتادیم.

جن با تکان سر تایید کرد.

کینگزلی آخرین کاغذ روی میزش را هم امضا کرد و از جا بلند شد.باید مالفویها را پیدا میکرد.ولی کجا؟چندین مامور بطور شبانه روزی مسئول کنترل قصر مالفویها بودند ولی تا آن لحظه هیچ گزارشی از پیدا شدن هیچیک از مالفویها به او نرسیده بود.

سوار آسانسور شد.طولی نکشید که به محل نگهداری اجساد رسید.

چهار جسد به طرز فجیع و وحشیانه ای به قتل رسیده بودند.اگر ماموران وزارتخانه با جادو اجساد را ترمیم نمیکردند تا مدتها مجبور به پاسخگویی به ماگلها میشدند.کینگزلی درحال بررسی اجساد زیر لب با خود زمزمه میکرد.
-خب...چهارتاشون..چرا فقط این چهار تا تیکه پاره شدن؟چرا دستاشونو تیکه تیکه کردن؟چه منظوری میتونن داشته باشن؟دست....دست...اونا میخوان دستی تو وزارت داشته باشن؟یا میخوان دست یکی رو از وزارتخونه قطع کنن؟نمیفهمم.

کینگزلی از اتاق اجساد خارج شد.
-بهتره خودم شخصا وارد عمل بشم.باید بفهمم چی میخوان.بهتره اول برم به غرفه بازی با مرگ.شاید اونجا بتونم چیزی بفهمم یا حتی نشونه ای از دراکو یا یکی از مالفویها پیدا کنم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1388/4/16 2:39:20
Re: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1388 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای هوهوی باد تنها صدایی بود که شنیده میشد. درختان تمامی محله را احاطه کرده بودند. به آرامی بر روی برگ های خشک شده را میرفت. سرما بر دلهره اش می افزود. خانه چوبی و قدمی ریدل از اینجا دیده میشد. مالفوی لبش را گاز گرفت و بسوی خانه براه افتاد.

چند ساعت بعد

مرد قدبلند مقابل شومینه بر روی صندلی چرمین و قدیمی خود نشسته بود. باز تاب شعلهای نارنجی آتش، که بر روی چوبها میرقصیدند در چشمانش دیده میشد.لرد ولدمورت سرفه کوتاهی نمود و با همان لحن سرد همیشگی، خطاب به مالفوی جوان گفت: خوب...تا الان که همه چیز خوب برگذار شده. مواظب باش خرابش نکنی! اگر این کار بخوبی انجام بشه، پاداش خوبی میگیری!
دراکو تعظیم کوتاهی نمود و با لحن مودبانه ای گفت: نگران نباشید ارباب! ما این بار ترس شدیدی رو بین همه بوجود میاریم!
لبخند کدری بر روی صورت مار مانند لرد پدیدار شد. وی همان طور که به آتش چشم دوخته بود به سایر مرگخواران، که با چهرهای خاموش در سالن حضور داشتند، گفت: هر کمکی لازم داره بکنید. ما باید قدرتمون رو بار دیگه به نمامی جهان نشون بدیم!


وزارت


سوسوی نور از لابلای پرده کثیف اتاف بداخل راه یافته بود. میز کوچک و قدمی در کنار پنجره دیده میشد. سرتاسر میز را برگهای نوشته شده پر کرده بودند. در اتاق به آرامی باز شد و چهره خسته و پریشان کینگزلی در چهارچوب در نمایان شد. کینگزلی به آرامی بر روی صندلی چوبین خود نشست و آهی از رو خستگی کشید. باید دراکو را پیدا میکرد! این موضوع نباید بد تر از این میشد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: شنبه 13 تیر 1388 23:24
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام حق
با سلام !



سوژه جدید :

کینگزلی به سرعت در راهروهای وزارت خانه می دوید. بیشتر کارمندان وزارت درگیر انتخابات وزیر جدید بودند، اما او کارهای مهمتری داشت که باید به عنوان رییس سازمان کارآگاهان، به آن ها رسیدگی می کرد.

سراسیمه بود و عرق بر چهره اش جاری بود. به زودی خود را به دفتر کارآگاهان رساند و با شدت درش را باز کرد. توجه کارآگاه ها به سویش جلب شد.

- چی شده کینگزلی ؟ چرا سراسیمه ای ؟

اما او پاسخ نداد. به سرعت به طرف دفتر خودش رفت و در را بست. باید چیزهایی را پیدا می کرد، مدارکی که مدتی پیش برایش ارسال شده بود و به او هشدار داده بودند که اگر درخواستشان انجام نشود، غرفه ی بازی با مرگ، به بازی کده ای حقیقی برای رقص مرگ در آن بدل می گردد.

در همین موقع دابی، جن خانگی کارآگاه در دفتر، ظاهر شد و حواس کینگزلی را پرت کرد.

- ارباب ... یه اتفاق ناگوار افتاده ...

کینگزلی که به شدت عصبی بود با این حرف دابی به شدت سراسیمه شد و پرسید :‌ « دیگه چی شده ؟ »

دابی در حالی که به چهره ی مضطرب کینگزلی می نگریست،‌ گفت:‌ « خانواده ی مالفوی رو گم کردم. تمام مدت زیر نظرشون داشتم اما ... نتونستم... دابی نا لایقه ... دابی اضافیه. »

و به دنبال چیزی گشت تا بر سر خودش بکوبد.

- ببین دابی سریعتر برو، من خیلی کار دارم.

و دابی را از کتک زدن وا داشت. دابی غیب شد. گم شدن خانواده ی مالفوی نیز مرموز بود و به طور قطع می توانست ارتباطی با قتل های اخیر داشته باشد.

کینگزلی از دفتر بیرون رفت و به چهره ی متحیر هم قطارانش نگاه کرد و با لحنی لرزان گفت:‌ « هشت ماگل کشته شدن و جسدشون توی غرفه ی بازی با مرگ افتاده. با خون اونا روی دیوارا هشدار نوشته شده... جادوگری هم که سعی کرده جلوشونو بگیره یا حالا هر کار دیگه ای بکنه، کشته شده.
جادوگر و سه ماگل با جادو کشته شدن اما چهار تای دیگه با چاقو کشته شدن و دستاشون رو تیکه تیکه کردن...
بوی خون و مرگ کل مغازه رو برداشته بود .... »




با تشکر

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: چهارشنبه 27 خرداد 1388 17:54
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد نگاه خشمگینی به لوسیوس کرد و بعد فریاد زنان گفت:برو یک معجون پیدا کن این شاخ رو کلم از بین بره!
لوسیوس بدون گفتن حتی یک کلمه از آنجا خارج شد و بدنبال معجونی برای درمان لردرفت.


خانه ریدل


خانه ریدل همچون همیشه بهم ریخته بود. دیوارهای خاکستری اتاق که پرشده از چرک و کثیفی بودند،با عکسهای کثیری از لرد و مرگخوارا ن پوشیده شده بود.مورفین بر روی مبل و مان معمولی خانه مشغول چرت زدن بود و صدای خرخرش در خانه میپیچید. ناگهان، صدای زنگ در مورفین را از خواب پراند. با صدای زنگ در،صدای پائین آمدن باعجله فردی از پلهای خانه نیز شنیده شد. بلاتریکس که بخاظر دویدن از پلها نفس نفس میزد بسوی در رفت و آن را باز نمود. در پشت در،چهره لرد کبیر که انگار عمامه بسیار بزرگی بر سر داشت دیده شد. بلاتریکس سعی کرد جلوی خنده خود را بگیرد:خو...خوشامدید یا لرد.
لرد نگاه خشنی به وی نمود و گفت: بله!به خونه خودم خوش آمدم!
لرد که به شاخهای خود پارچه بسته بود تا کسی متوجه آنها نشود داخل خانه شد و بر روی نزدیک ترین صندلی نشست.مورفین که تازه از خواب بیدار شده بود چشمان خود را تنگ کرد و همان طور که به لرد خیره شده بود گفت:وووی...بلا این کوییرله یا لرد؟داداژ...کوییرل رو واس چی راه دادی این تو؟
لرد فریادی زد و سپس کروشیویی را بسوی مورفین روانه ساخت.مورفین از درد بخود پیچید و بعد ساکت شد.لرد سرفه کوتاهی نمود و منتظر لوسیوس شد تا برایش معجون را بیاورد. گویا وی تا اخر زندگیش جانور نما میماند.


پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!!


[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
Re: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: دوشنبه 18 خرداد 1388 01:12
نمایش جزئیات
آفلاین
لوسیوس به سمت تسترال که با سرعت بسیار کمتری رشد میکرد رفت تا افسارش را بگیرد و به قصابی تسترال ها ببرد اما لرد با عصبانیت لگد جانانه ای به شکم لوسیوس زد و به سمت معجون های پشت پرده که همه روی زمین پخش شده بودند رفت. دیگر بایش هیچ چیز مهم نبود و فقط نمیخواست تسترال بماند. حتی اگر تبدیل به لرد ولدمورت شاخ دار میشد!
دهانش را باز کرد و تمام معجون های زمین را به داخل دهانش کشید. دراکو که داشت از ترس میمرد با عجله خواست جلوی او را بگیرد، اما لرد-تسترال مانند لوسیوس او را با لقدی ناکار کرد.

حالا باید منتظر میماند تا معجون ها اثر کند.
در همین زمان لوسیوس به زحمت از جایش بلند شد و به دنبال چوبدستیش که گم شده بود گشت.
شترق

تسترال با صدای بلندی به لرد تبدیل شد و لوسیوس را از جا پراند.
- مای لرد؟
- ژوهاهاها! بالاخره به شکل خودم دراومدم! پسر ابلهت کو؟
- دراکو اینجاست...

لوسیوس به جایی که تا لحظه ای قبل مالفوی آن جا بود اشاره کرد اما متوجه شد که خبری از او نیست.
- معلوم نیست کجا رفته. مای لرد؟ شما چرا این جوری شدین؟ شما تسترال شدین؟
- کار پسر ابله تو. میکشمش. تو رو هم تنبیه میکنم لوسیوس حالا ببین
-
- چرا میخندی؟
- آخه ...

لوسیوس به سر لرد اشاره کرد. ولدمورت دستی به سرش کشید و متوجه شد که شاخ گوزنی روی سر اوست!
لرد دوباره به آرامی تبدیل به شکل تسترال درآمد و دوباره به شکل خودش درآمد. اما این بار صدایی نیامد.
- من جانونما شدم لوسیوس ببین!
لرد چند بار تغییر شکل داد و سپس گفت: اما من دوست داشتم یک مار باشم نه یک تسترال! تازه من شاخ نمیخوام مگر دستم به دراکو نرسه ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
امضاء: دابی ، جن
Re: غرفه بازی با مرگ
ارسال شده در: یکشنبه 17 خرداد 1388 11:34
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین لحظه،مغازه دراکو

لرد کم کم داشت به ساختار منسجم قبلی میرسید.
- هوووم،چی فکر کردی؟که میای اینجا به راحتی از دست مجازاتی که بعد ازمدتها نصیبت شده در میری؟
لرد که تو دلش داشت میگفت : ای خدا،بیبین جغل بچه داره چی بار ما میکنه،ای عجب!


در همین اوضاع و احوال،ییهو در باز میشه و لوسیوس و نارسیسا وارد مغازه میشن.
نارسیسا مه با دیدن چهره خسته دراکو حسابی احساسا مادرانه و ایناش گل میکنه بدو بدو میاد جلو و میگه : وااااااااااااااااای،پسرم،چه قدر لاغر شدی!آخه مادر جون چقدر مگه امل دنیا ارزش داره واست؟اون از دفعه قبل که باباتو اونجوری کردی،اینم از این دفعه



دراکو با لحنی آمیخته به انطجار گفت: سلام مادر،من خوبم،صبحونه نخوردم،یه کم خسته شدم.
لوسیوس : اع!این تستراله همون نیست که ایوان آورد؟یه ذره کوچیکتر شده به نظرم!اینجا چی کار میکنه؟
- خودم اومدم شبونه آوردمش،یه بیمار کوچیک داشت،خوب شد اما دیگه به کار نمیاد.


لوسیوس : آره بیچاره،مشخصه خیلی حال و بالش بده.چقدر بعضی از این حیوونا بد بختن.
لرد که داشت با شنیدن این حرفا دیوونه میشد،دمش رو به طرز دیوانه واری تکون داد.
دراکو : چخه حیوون،چخه!
لرد ک با این حرف دراکو عصبی تر شده بود همتش رو در تکون دادن دمش دو چندان کرد.


لوسیوس : هووووم پسرم،بده ببرمش قصابی تسترال ها،اینجا فایده ای نداره بمونه!باز اونجا میتونه غذای چند تا اژدهارو بده،هر چند بعید میدونم با این قیافش،اونجا قبولش کنن.
دراکو : اوه البته پدر جون!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آبرفورث دامبلدور در 1388/3/17 11:36:06
seems it never ends... the magic of the wizards :)

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.