جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  67 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  144 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  256 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  250 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  334 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  235 خواندن  1 نظر 
wand

روزنامه صدای جادوگر

wand
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: سه‌شنبه 3 شهریور 1388 01:12
نمایش جزئیات
آفلاین
مرگخواران همگی با بهت به لرد مینگریستند. در این بین، مورفین ک مشغول دود و دم بود، از پشت میز بلند شد و گفت : دایی ژون، یه مواد جدید دارم واست میگن باعث ریزش مو میشه.
لرد با بی حوصلگی گفت : من مو میخوام میفهمی؟ نه اینکه مو هام بریز...

- ای بابا، چقدر ژر میژنی دایی! مو هات میریزه بعد میچسبونیم به شرت دیگه
ملت : elaugh:

لرد نگاه خشمگینانه ای کرد و گفت : گمشو بیرون مورفین
مرگخواران همچنان که قهقهه میزدند یکی یکی پشت سر مورفین از اتاق خارج شدند.


در راه...

ایوان : باید بریم ریش دامبلدور...
- اه خاک تو سر پاچه خارت،بابا یه ذره دموکراسی داشته باشیم خوب.
- دموکراسی چیه؟
رودولف بادی به غبغب انداخت و گفت : بــــــــه! نمیدونین؟ دموکراسی یعنی اینکه وقتی یه نفر حرف میزنه ما بگیم حرفت غلطه !
ملت : اوه، چه خفن!


- تازشم، میتونیم بزنیم تو سرش بگیم ما دموکراسیییییم!
ملت : اوه، چه گولاخ
بلا : اوکی ممنون از توضیحاتت، الان با این که گفتی باید چی کار کنیم؟
- خوب بریم بزنیم تو سر... هییییییییییییییییی نه چه کاریه! اصلنشم من باهاتون دیه حرف نمیزنم.
بلیز نگاه مشکوکانه ای کرد و گفت : این امشب مسته بی خیالش بشین. باید الان بریم سراغ دامبل یعنی؟


مورگانا دستی به چانه اش کشید و گفت : اممم... مذاکره جواب میده به نظرن. میتونیم چند تا پیاز از مو های ریش دامبل رو بگیریم.
ملت همگی به فکر فرو رفتند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: یکشنبه 1 شهریور 1388 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
باشد که الف دال پیروز باشد ...

سوژه جدید!

باران به شدت در حال باریدن بود و هر از گاهی بر اثر برخورد ابرها ، آسمان لحظه ای روشن و دوباره تیره و تار میشد. ابرهای خاکستری سراسر آسمان را پوشانده بودند و با شدت تمام باران را بر سر افراد حاضر در خیابان ها فرو میریختند.

در این میان لرد ولدمورت در حال پایین آمدن از پله هایی واقع در خانه ی ریدل بود. به آرامی وارد سالن شد و چشمانش در جست و جوی مرگخواری از این سو به آن سو در حال حرکت بود که ...

ناگهان چشمان ولدمورت به نارسیسا افتاد که موهای بلندش را باز کرده بود و در حالی که مقابل آینه ای با نقش و نگار مار ایستاده بود به شانه کردن موهاش میپرداخت.

لرد با حسرت نگاهی به موهای بلند و پرپشت نارسیسا انداخت و در همان لحظه فکری به ذهنش خطور کرد.

دقایقی بعد ، اتاق لرد:

مرگخواران یکی یکی وارد اتاق لرد شدند و نگاه لرد تنها بر روی موی هریک از مرگخواران بود و مرگخواران با تعجب به لرد خیره شده بودند.

لحظاتی بعد ، هنگامی که تمامی مرگخواران در اتاق ایستاده بودند و منتظر صحبت های لرد بودند ، لرد دوباره نگاهش را بر روی موهای نارسیسا متمرکر کرد و گفت: من مو میخوام!

مرگخواران که شوکه شده بودند نگاهی به یکدیگر انداختند.

لرد چوبدستیش را درون دستانش چرخاند و گفت: نشنیدین چی گفتم؟ گفتم من مو میخوام!

- مای لرد اما ابهت شما به خاطر همین کله ی کچل زیبای شماسـ...

بلا سقلمبه ای به مورگانا زد و گفت: اممم بله به نظر منم تنوع هم چیز خوبی میتونه باشه.

برقی در چشمان لرد نمایان شد و گفت: ریش دامبلدور!

- بله؟

لرد صندلیش را به سمت شومینه چرخاند و گفت: از حالا تا آخر همین هفته فرصت دارین تا ریش دامبلدورو برام بیارین. من فقط اونو میخوام!

- اما مای لرد موی دامبلدور...

ولی با دیدن چهره ی لرد حرفش را قطع کرد و همراه بقیه از اتاق خارج شد.




ویرایش ناظر : سوژه در مورد ماموریت الف دال نیست و پست زدن برای عموم آزاد هست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 14:57
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور با بی قراری به كله ی بی مويش كه در آينه بسيار زشت به نظر نگاه كرد كه زير نور طلايی رنگ لوستر بزرگی كه بر بالای سرش قرار داشت، قرار گرفته بود. انوار نور به طرزِ شگرفی از كله ی صيقلی( ) دامبلدور بازتاب می كردند. دامبلدور سرش را تكانی داد و گفت:
-تو گفتی كه ميدونی چه كنيم؟ بگو ديگه!

نيمفا سرش را خارشِ مختصری داد و به آرامی گفت:
-می تونيم از كلاه گيس استفاده كنيم، قربان!

دامبلدور كه نمی توانست عصبانيتش را مخفی نگاه دارد به چهره اش در آيينه چشم دوخت كه از رنگ بنفش به قرمز، سپس به آبی و بعد از آن به سبز تغيير رنگ داد. با تمام توانش غريد.

-آخه روانی، دامبلدور بزرگ، عظيم، قدرتمند، تنها كسی كه ولدی ازش ميترسه، شكست دهنده ی گريندل والد، بره كلاه گيس بذاره رو سرش؟

نيم ساعت بعد:

كينگزلی در كنار نيمفا، آرتور، جيمز، عله و آبرفورث به كلاه گيس سفيدی چشم دوخته بودند كه در گوشه فروشگاه خودنمائی می كرد. آرتور با گام های بلند به سمتش شتافت و شتاب زده گفت:
-كينگزلی، بدو بيا در مورد اين نظر بده! ناسلامتی تو تنها كچلِ اينجايی.

كينگزلی خودنمايانه به سمت كلاه گيس رفت و گفت:
-عاليه. خيلی مناسبه.

آرتور سرش را با حالتِ رضايت بخشی تكان داد. با حالت ابهام آميزی به قيمت روی كلاه گيس نگاه كرد. عله به سرعت خودش را به آرتور رساند و در حالی كه يك مشت اسكناس ماگلی را از جيبش درمی آورد گفت:
-خودم با فروشنده حساب ميكنم.

يك ساعت بعد:

-چقدر قشنگه! از موی قبليم هم بهتره. آفرين بچه ها.

كينگزلی به خود حالت متفكرانه ای گرفت و به سرعت گفت:
-هوم، ببخشيد، به ذهنم اومد ميتونيم مو هم بكاريم، ميگم مثلِ اينكه روش خيلی خوبيه. از كلاه گيس بهتره.

...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 14:40
نمایش جزئیات
آفلاین
بالافاصله تانكس كه تازه به جمع آنها پيوسته بود ، گفت : من يه راهي دارم!
دامبل با چشماني به شدت قرمز(ناشي از سركه!) به او خيره شد:

-اون راه چيه؟زود باش بگو
- هوم...يكي از دوستام شوهرش،مايك كچل بود.بيچاره كارش به جايي رسيده بود رفت كلينيك كاشت موي ماگلي،اما نتيجه نداد.اين اواخر ديدمش لعنتي يه مويي به هم زده بود...ازش پرسيدم چيكار كردي؟چي شده؟دوستم گفت از ريشه ي گزنه و چايي كوهي يه معجون درست كرده،هر روز،مايك نيم ساعت اونو به سرش ماليد!بعد يك ماه موهاش شروع به در اومدن كردن!

پس از پايان گفته هاي تانكس دامبل وا رفت:

- مگه نمي دوني من به گزنه حساسيت شديد دارم؟ مي خواي منو بكشي؟
- من فقط پيشنهادمو دادم،باقيش با خودتون.مي گم چطوره از سوروس كمك بگيريم؟
- تانكس،عزيزم غذا هاي من خيلي بهتر از معجوناي سوروسن
- صبر كنيد ببينم،مثلا من يه جادوگر بزرگم كه كلي ورد ساخته ها...بايد خودم يه كاري بكنم

مالي قيافه اي حق به جانب گرفت و گفت:

- آو...پروفسور،شما ديگه سني ازتون گذشته.ديگه مثل اون وقتا كه با گلرت بودين جون نيستين ، بايد يه راه آسون تر پيدا كنيم

ريموس كه تفكراتي شيطاني او را احاطه كرده بود،راهي عجيب به ذهنش رسيد:

- ميگم چطوره با لرد دست دوستي بديم و بگيم باهاش همدردي ميكنيم،اينطوري مي تونيم بهش ضربه بزنيم!
- همه:
- هوم...اين طوري من مو دار مي شم؟
- بله...اما اينطوري به هدف والا هم خواهيم رسيد!

همه از ريموس درخواست توضيح بيشتري كردند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1388/4/17 14:49:31
ویرایش شده توسط آمیکوس کرو در 1388/4/17 14:51:10
تصویر تغییر اندازه داده شده

خاطرات جادوگران...روز هاي اشتياق،ترس،فداكاري ها و ...
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: چهارشنبه 17 تیر 1388 09:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جديد : هنگامي كه لوپين به همراه تانكس براي تفريح به منچستر ميروند ، دامبلدور به لوپين سفارش خريد يك شامپوي مرغوب را ميكند و آن دو پس از بازگشت از سفر براي دامبلدور يك شامپوي نرم كننده ي مرغوب آورده اند و ...
------------------------------------------------------------------------------
محفل ققنوس
دامبلدور گفت : ريموس ، چطور بايد از اين شامپو استفاده كنم ؟
ريموس گفت : پروفسور ، بايد اول محلول رو توي يك ظرف بريزيد . وقتي 5 دقيقه گذشت ، بايد توي اون آب بريزيد و بعد استفاده كنيد .
دامبلدور گفت : ريموس ، اينها رو كي به تو گفت ؟ تا جايي كه من ميدونم تو اطلاعي از پزشكي نداشتي!!
لوپين خنديد و گفت : پروفسور ، اينها رو فروشنده به من گفت !!
سپس صدايي از آشپزخانه توجه آن دو نفر رو به خود جلب كرد .
مالي ويزلي بود كه درون آشپزخانه بود كه ميگفت : بياين ، شام آمادست .

يك روز بعد ...

جيني كه خيلي عصباني شده بود ، گفت : جيمز ، اينقدر سروصدا نكن الآن عمو ريموس با خودش ميگه كه جيني چه بچه هاي بي تربيتي رو با خودش اورده .
جيمز گفت‌ : هيچم اينطور نيست ، عمو ريموس خيلي مهربونه !!!

دامبلدور در حالي كه برروي كاناپه نشسته بود و از كارهاي جيمز كلافه شده بود تصميم گرفت كه شامپوي جديدش را آماده كند . او بلند شد و به سمت آشپزخانه رفت . سپس مقداري از شامپوي نرم كننده ي خود را كه لوپين از منچستر براي او آورده بود ، در يك ظرف شيشه اي ريخت و گفت : بچه ها ، گوش كنيد . اين شماپوي نرم كننده ي منه . كسي نخورش يا تو اون چيزي نريزه تا من برم كمك آرتور و ريموس چون ميخوان چندتا وسيله ي ماگلي رو از توي انبار در بياره ، آرتور به اونها نياز داره .

پس از يك دقيقه ....

مالي به درون آشپزخانه رفت و گفت : واي چرا اينجا اينقدر كثيفه ؟ بايد اينجا رو تميز كنم .
سپس ظرف سركه را برداشت و كنار ظرف آبي گذاشت كه قرار بود دامبلدور آن را درون شامپوي خود بريزد .

پس از چهار دقيقه ...

هنگامي كه دامبلدور برگشت ، اشتباهي به جاي اينكه توي شامپوي نرم كننده ي خود آب بريزد ، مقداري سركه ي سفيد توي شامپوي خود ريخت و به سمت حمام حركت كرد ...

پس از يك و نيم ساعت ...

دامبلدور پس از اينكه حوله را از سرش برداشت ....
جِِِِِِيغ !!!
مالي در حالي كه جيغ ميزد ، گفت : پناه بر مرلين ، پروفسور يه نگاهي به آينه بندازيد !!!
دامبلدور هنگامي كه به آينه نگاه كرد ، نزيدك بود از تعجب شاخ دربيارد .

پروفسور آلبوس دامبلدور كچل شده بود !!!

آرتور در حالي كه با سروپاي خاكي وارد خانه شده بود و بسيار تعجب كرده بود ، گفت : پروفسور حالا چكار كنيم ؟

لوپين گفت : ولي اسمشو نبر هم نتونسته براي كچلي اش كاري كنه !

بالافاصله تانكس كه تازه به جمع آنها پيوسته بود ، گفت : من يه راهي دارم ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/4/17 9:43:34
ویرایش شده توسط روفوس اسكريم جیور در 1388/4/17 9:45:12
خدا ایشالا به ما خدمت بده به شما توفیق کنیم ...
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: دوشنبه 17 تیر 1387 00:44
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل :به ياد دامادي ... آخي جووني کجايي که يادت بخير.جوون! بذار برات بگم كه من 43 سالم بود كه يه دانش آموزي اومد تو اين مدرسه ي بي صاحاب شده ي هاگوارتز كه خراب شه ايشالا كه هرچي درد ِ فراغه از اين مدرسه است!
يه دختر بود به نام سارا اوانز كه از ساحرگي كم نداشت... فقط نميدونم چرا تو درساش ضعييف بود كمي! دو ترم مشروط شده بود ...اومد پيش من ! خب اون موقع هم كه ميدوني من جوون و خوشتيپ و قدبلند و اينا بودم...بهش گفتم كه بيا تو آغوش اسلام ,مشروطيت رو يه كاري ميكينم كه... اي دل غافل! يكي از پشت در اومد و فيلم ما رو پخش كرد كه چي ؟كه هيچي...اي بدوني چقدر تلاش كردم قضيه بخوابه...!
ولدي:
ارايشگر: خب تموم شد! ريشتو زدم , حالا بگو match3 بزنم يا ماشين كنم؟
در همين حين آرايشگر داشت يه كپه پشم ريش رو دودستي به سمت يك بشكه الكل ميبرد تا بندازدش تويش!
دامبل كه تازه ديده بود چه كلاهي وقت فك زدن از سرش رفته .. يه جيغ بنفش كشيد!
ولدي از خواب پريد و(از اين جا به بعد رو فوتباليستايي دنبال كنيد) يه طلسم روونه كرد طرف صدا :((بمير محفلي خون كثيف!))طلسم بنفش تو هوا دور خودش چرخيد و رفت و رفت تا رسيد به دامبل! دامبل هم كه گويي از 2 سال پيش براي رسيدن اين افسون آماده بود, از روي صندليش پريد بالا و در همين لحظات خيلي رمانتيك چوبشو در آورد وفرياد زد:(( كور خوندي پسر!هنوز دهنت بوي شير ميده تا بتوني منو بزني!)) با يك ضربه ي كوچيك به اون طلسم بازدارنده اي از چوب بيرون اومد و صاف خورد به طلسم ولدي ...كمونه كرد به سمت آرايشگر!
ولدي در حال شيرجه: نه!/دامبي معلق روي هوا: چطور؟/
و طلسم منحرف شده راست خورد تو كمر آرايشگر... آخرين كاري كه اون بيچاره تونست بكنه اين بود كه ريشاي دامبي رو انداخت تو بشكه! صاف و آروم افتاد روي زمين و غلط خورد...!( فيلم به سرعت اوليش برگشت)
ولدي : نه ! حالا چه خاكي به سر كچلم بريزم؟!
دامبل: حقش بود ! من رو لخت كرده انگار! نگاه كن! انگار تو واجبين منو خوابوندن!

ولدمورت خيلي خشمگين به سمت دامبلدور رفت: تقصير تو بود!
دامبلدور هم بي جنبه بازي در نياورد و گفت: آره... حال چيكارش كنيم؟
-چي رو؟ مو هات رو؟ خب ميديم يكي ديگه برام پيوند بزنه!
-جسد رو ميگم!
- آهان ! بسوزونيمش!
- بوي گندش همه جارو بر ميداره!بايد غيبش كنيم!
- خب شايد يكي ظاهرش كنه! اصلا ولش ..بيا بريم .كسي كه ما رو اينجا نديده!
و ولدي به سمت بشكه ي ريشهاي دامبل رفت, تا ريشهاي دامبي رو بگيره... ولي چيزي جز مايع درون آن نبود!
-يعني چي؟؟
- نه...به حق ريش طلايي مرلين! اون ريش و موهام رو ريخته تو اسيد!
-يعني اين آرايشگر كي ميتونه باشه؟؟
-چه سوال مضخرفي! بهتره ببينيم طرف كي بوده كه اين همه خصومت شخصي با ريش و پشم من داشته!
و شروع به جست وجو در كت و شلوار و پيرهن و زيرپيرهن و...
-هوي اونجارو چيكار داري؟
- هيچي ! داشتم بررسي...
- آهان يافتم: و يك كيف كوچيك از پوست گراز آفريقايي از جيب پشت مردك يافت...و مرد همچنان رو به آسمان افتاده و لبخندي كج بر گوشه ي لبش داشت!
اين كه بليط بازي قهرمان سوپر جام كوئيديچه..اين هم آگهي دكتر براي رفع بادگلو از پشته..اين هم عكس زن و بچه اشه..گواهي نامه ي پايه يك چوب جارو و.. يه كارت بانك به نام:
گريندلوالد!
************
يعني گريندلوالد ميخواست از دامبلدور بابت شكست در دوئل تاريخي انتقام بگيرد؟
يا ميخواست گذشته ي خود را در قبال ولدمورت با مانع شدن از كاشت موهاش جبران كند؟
يا ميخواست فقط سلماني را نيز تجربه كرده باشد؟
يا ميخواست...؟
حال چه بر سر كله ي كچل و تابناك ولدي و هيكل لخت مادرزاد دامبي خواهد امد؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اینم طاخچه ی افتخارات... ریا نشه البته!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387 17:38
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبل : یه سوال کوچولو بپرسم . بیهوش می شم مگه نه ؟ا
آرایشگر خطاب به دامبل : عمل سرپایی . باید تحمل کنی
دامبل ( فریاد زنان ) : نـــــــــــــــــــــه ... من پشیمون شدم ، ولم کنید من مامانم رو می خوام . :mama:
ولدی : صدا نده مگر نه با آوادا کاداوارا بیهوشت می کنما ...
آرایشگر دست به کار شد .
آرایشگر : هر چی لازم دارم برام می یاری . آبپاش
ولدی : این طرفا آب پاش نداریم . چاره ای نیست میرم آفتابه می آرم .
آرایشگر :مهم نیست هر چی می خواد باشه .
ولدی مثل برق و باد یه آفتابه جور کرد و اونو به آرایشگر داد .
آرایشگر آب زلال آفتابه را را روی سر دامبل خالی کرد .
ولدی : وای این آب چرک ها چیه داره از موهاش بیرون می آید . من این مو ها رو نمی خوام .
آرایشگر : غصه نخور تمییز می شه . قیچی
ولدی : قیچی مون تموم شده برو فردا بیا
آرایشگر :
ولدی : خب هوووووم بزار ببینم این جا چی داریم . پیچ گوشتی ، سی دی ، چوب ارشد ، مامی بچه ، دفترچه خاطرات تام ریدل ، موبایل ، معجون دماغ دراز کن ... آها این جاست ، خودشــــــه . تیغ موکت بر !! بیا این از قیچی سریع تر عمل می کنه .
آرایشگر : خیلی خوبه . داری پیشرفت می کنی . یادم باشه بیارمت ور دست خودم شاگردی کنی ها .

چند لحظه بعد ، دامبل :
آ آ آ ... کمک !! وای خون ! نـــــــــــه ...
ولدی : هیس .. ساکت بزار دکتر کارش رو بکنه

آرایشگر : ولدی اون تیکه ی سرش که سوراخ شده چوب پنبه بزار تا مغزش بیرون نیاد . اگه یه کم بیرون اومده بده بعدا بریزه تو قدح !

آرایشگر به سوی ظرف الکل حرکت کرد و مو ها را در آن گذاشت .
- خب حال می رسیم به ریش . ریشتراش

ولدی : بیا ، با دقت بچین یه وقت خراب نشه ها
دامبل : قربون دستت سه تیغ اش کن . به یاد دامادی ... آخی جوونی کجایی که یادت بخیر .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/19 17:40:29
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/19 17:50:05
ویرایش شده توسط کاساندرا تریلانی در 1387/2/19 17:52:04
در دست ساخت ...
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: جمعه 10 اسفند 1386 19:01
نمایش جزئیات
آفلاین
آرایش گر : نه ! :no:
ولدی که چهره ای رمانتیک به خودش گرفته بود میگه : چــــــــرا عزیزم ؟!
آرایش گر : بازار کساده ، ماهی یه نفر میاد برای پیوند ، اگه من بیام دیگه باید در اینجا رو تخته کنم ، اصلا ولدی جونم خودت رو چرا ناراحت می کنی موهای دامبل که هست ریششم که هست برات پیوند میزنم مثل ماه شی .

دامبل عصبانی میشه و میگه : چرا از کیسه ی خلیفه می بخشی مگه خودت مو نداری ؟
آرایش گر : برای من فرقی نمی کنه ولدی جووووون اما همین الان یه مقاله خوندم که توش نوشته بود مو های افراد بالای صد سال خوش فرمی و حالت گیری خاصی داره .

ولدی : خاب ... خاب... حق با تو هستش ، من همیشه گفتم موهای دامبل بهترین بوده .

دامبلدور که چاره ای نداشت میگه باشه ولی به شرطی که از بین مرگ خوارات یک دماغ خوب هم برای من پیدا کنی چون دماغم یک سه و چهار باریه که شکسته ، ولدی هم قبول می کنه و میرن سراغ پیوند .

نیـــــــــــم ساعــــــــــت بعد -------- عمل پــیـــونــــــــد

دامبل به آرایش گر میگه : همشو کوتاه میکنی ؟
-آره دیگه اگه تازه همشو بزنم با ریشاتو شاید بازم واسه کله ی ولدی مو کم بیارم .
دامبل با شنیدن این جمله با یک حرکت غیر ورزشی دماغ ولدی رو گاز میگیره و میگه : من این موهامو با ریشامو از سن ده سالگی به بعد تا الان کوتاه نکردم اما الان به خاطر تو ... تویه کچل ، کچل ، کلاچه ، روغن کله پاچه موهامو بزنم .

آرایش گر یک دونه از اون پیش بند ها میبنده به گردن دامبل و شروع میکنه به چیدن موهاش .
دامبل : یک لحظه وایستا ببینم ... گفتی ریشمو میخوای کوتاه کنی ؟
آرایش گر: آره دیگه .
دامبل : گفته باشم ریشم از حالت آسلام در بیاد ، بروبچ محفلو میریزم اینجا ، در اینجا رو تخته کنن !!! :root2: :root2:
ولدی یه پس گردنی میزنه به دامبل و به آرایش گر میگه : تو کارتو بکن ، تکون خورد زنگ میزنم به برو بچ مرگ خوار بیان اینجا .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: چهارشنبه 10 بهمن 1386 20:17
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور كه ديد اوضاع خرابه شروع كرد به صحبت كردن : آخه ولدي جون يه نگاه به خودت بنداز...
-آينه ها كه همه شكسته!
-خب ناسلامتي تو ولدمورتي درستشون كن...
ولدي يك آينه را درست مي كند اما مي تركد...
-خب اشكال نداره من برات توضيح ميدم چه شكلي هستي! اولا كلت تخم مرغيه, ثانيا دماغت كجه, ثالثا گوشات بزرگه, رابعا دهنت گشاده, خامسا ...
-خب بسه منظورت چيه؟
-منظورم اين كه كاشتن موي خالي كه فايده نداره, بايد هر تيكه از بدنت رو از يه جادوگر بگيري تا خوش تيپ بشي و من و محفلي ها يه دستي برات بالا بزنيم!
-ايول آلبوس جون حالا سريع موهات رو بده به من تا برم دماغ بلا رو بگيرم نه دماغ سيريوس بهتره!
آلبوس كه نمي خواست موهايش را از دست بدهد: نه تامي جون!!!! براي تو موهاي گريندل والد خوبه واقعا فتوژنيكت ميكنه!
آرايشگر:
-اما اون كه مرده!
-احمق همه ما مرديم!!!
-ااااااا...از كي تا حالا؟
-از وقتي ايرانسل اومده!
ولدي:
ولدي: پس من رفتم دنبال والد!
آلبوس:
ولدي: اما دامبل تو هم بايد با من بيايي تا بگي بعد از موي گريندل كيو انتخاب كنم. تو هم با يد با من بياي. ولدمورت به آرايشگر اشاره مي كند و ادامه مي دهد: اونجا بعد از اينكه موهاي گريندل جونو گرفتم برام پيوند ميزني!!!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: ماجراهای کاشت مو
ارسال شده در: چهارشنبه 10 بهمن 1386 18:38
نمایش جزئیات
آفلاین
برای فعال سازی و خاک گیری میتکانییییییییییم
_____________________
موضوع جدید:

در سلمانی باز شد.و مردی با کلاه سیاه وارد شد.

__ ها ها ها تو اینجا یگار میکنی تامی؟؟ تو که کچلی.میگم چرا این جوری شدی ؟اون کلاه مسخره چیه؟؟

لرد نگاه استکبارانه ای به آلبوس کرد و گفت:
من با این که این کلاه مسخره رو گذاشتم هم تو راه تمامی دخترا بهم نگاهای رمانتیک کردن. تو خودت چی میگی که همش این جا تلاپی و هنوز هم پشم و ریشت آویزونه؟

لرد مردی رو که روی صندلی نشسته بود رو با دستان توانمندش از صندلی انداخت و خودش رو صندلی نشست.
لرد:هوی یارو.من دیگه خسته شدم.برام باید مو بکاری.
سلمانی: آخه اگر من برای شما مو بکارم که دیگه وحشتناک نمیشی.اون وقت هیچ کس ازت نمیترسه.تو برا چی مو میخوای؟دیگه این کارا از شما گذشته.

لرد:میدونی من برا چی مو میخوام؟؟؟

و بعد کلاهش را برداشت.ناگهان نور کور کننده ای سلمانی را فرا گرفت.تمامی آینها شکست. شیشه با صدای پوففی تکه تکه شد.
لرد دوباره کلاهش رو گذاشت:

برای همین میخوام.کلم اینقدر کچله که اینهو آینس.تمامی نورهایی رو که میگیره رو بازتاب میکنه. یا برام مو میکاری یا یه جریوس ماکزیمم میزنم بری ته جهنم.

سلمانی: یا لرد من دارویی ندارم که کله شما رو مودار کنه.ولی میتونیم موهای یک نفر دیگه رو به موهاتون پیوند بزنیم.

لرد نگاهی به دامبلدور کرد:
دامبل:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!