-صد گالیون شرط می بندم نمی تونی این کار رو بکنی! ایوان دوبار یه اشتباه رو تکرار نمی کنه!
-منم صد گالیون شرط می بندم که میتونم .
-نمیتونی!
-میتونم!
-نمی تونی!
کتاب قطوری پرواز کنان از بین آنها رد شد و محکم به دیوار کوبیده شد . هر دو وحشت زده عقب پریدند . ریتا کتاب بعدی را برداشت و آماده پرتاب کردن شد . سپتی فریاد زد:
-چی کار می کنی ریتا! نزدیک بود بخوره به صورتم!
ریتا کتاب را پایین انداخت و به جلو خم شد:
-اگه بس نکنین دفعه بعد دوره هفت جلدی تاریخچه هاگوارتز میاد سمتتون! واقعا این قدر مهمه؟!
هستیا که به مبل خوره و آن را واژگون کرده بود به سختی از جا بلند شد و جواب داد:
-مهمه دیگه! قضیه حیثیتیه . نکنه تو هم فکر می کنی من نمیتونم؟!
ریتا نگاه عاقل اندر سفیهی به آن دو انداخت و از سالن عمومی بیرون رفت . هستیا دنبال او راه افتاد و فکر کرد:
- سپتیما، فردا می بینیم که کی شرط رو می بره!
فردای آن روز
دوباره باید سعی می کردند ذهن یکدیگر را بخوانند .ایوان روی صندلیش نشسته بود و با دقت تک تک دانش آموزان را از نظر میگذراند . مشخص بود که حق با سپتی بوده . ایوان یک اشتباه را دوبار تکرار نمی کرد . سپتیما برای پنجمین بار کارش را متوقف کرد ؛دوباره موفق شده بود به ذهن هستی نفوذ کند. زمزمه کرد:
-چفت شدگیت که تعریفی نداره . امید وارم ذهن خونیت بهتر باشه!
و با سر به ایوان اشاره کرد . هستیا لب پایینی اش را جوید و سرخ شد . سپتی نیشخندی زد و چوبدستی اش را بالا گرفت :
-حالا اگه نمی خوای اشکالی نداره . همین که بپذیری شکست خوردی برای من کافیه!
هستیا سرخ تر شد و زیر لبی چیزی گفت . وقت آن نبود که قافیه را واگذار کند . به سمت ایوان برگشت و کارش را شروع کرد . مطمئن نبود که باید چطور از سد دفاعی ایوان عبور کند . دلش را به دریا زد و مثل گاری سرش را پایین انداخت و وارد ذهن ایوان شد . در کمال تعجب به راحتی توانست از ذهن ایوان عبور کند .
صحنه ای رویایی تر از آنکه وجودش در ذهن ایوان در تصور بگنجد جلوی چشمانش بود . دریایی آبی که زیر نور خورشید می درخشید ، شن های سفید و صورتی که جا به جا با صدف های رنگارنگ آراسته شده بودند ؛ قلعه های شنی پراکنده در ساحل و دو پسر بچه کوچک که مشغول بازی بودند . اطرافش را جستجو کرد ولی اثری از ایوان پیدا نکرد . با تردید به دو پسر بچه کوچک خیره شد که ممکن بود یکی از آنها استاد بداخلاقش باشد. یکی از پسر ها بدون مقدمه بلند شد و دیگری را هل داد . پسرک توی آب افتاد و جیغ کشید . هستیا فریاد زد:
-نــــــــه!
دستی محکم مچش را گرفته بود . از افکار ایوان خارج شد و او را دید که روبه رویش ایستاده بود و شریرانه لبخند می زد:
-چفت شدگی گاندولینی رو فراموش کرده بودی،آره؟! بلند شو،باید بریم به دفتر مدیر!!
-مختصری درباره بزرگترین ذهن چفت کن تاریخ جادوگری توضیح دهید!(10 امتیاز)
فرانسیس پرینس، جدجد آیلین پرینس،مادر سوروس اسنیپ بزرگ ترین چفت کننده تاریخ شناخته شده است . فرانسیس در سال های 1804 تا1039 در اسکاتلند زندگی می کرد و در طول زندگی کوتاهش موفق شد در چفت شدگی بسیار ماهر شود . گفتنی است این قدرت از زمان قدیم در خاندان پرینس موجود بوده و هر سه نسل یکبار در یکی از بچه های خاندان پرینس ظهور می کرد . این توانایی در فرانسیس به اوج خود رسید و او اولین کسی بود که توانست تمام تکنیک های چفت شدگی را فرا گرفته و خود بر آنها بیفزاید. «چفت شدگی کاربیت» از شیوه هایی است که او برای بستن ذهن ابداع کرده است.
فرانسیس به همه بدگمان بود و همیشه از اینکه کسی موفق به خواندن افکارش شود میترسید . به همین دلیل ذهن خودش را همیشه در حالت بسته نگه می داشت. اما نیرویی که این کار نیاز داشت بیش از حد توان او بود . نیروی او روز به روز تحلیل می رفت ولی حاضر نبود لحظه ای ذهنش را باز بگذارد . بنابراین خیلی زود به بستر بیماری افتاد و در 35 سالگی جانش را از دست داد .
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
خواندن ذهن و چفتشدگی
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/04/23
آخرین ورود: پنجشنبه 12 تیر 1393 18:14
از: دهکده شن ور دل گاارا سان
پستها:
90

جزئیات کاربر

رول :
کمی بر روی صندلیش جا به جا شد ، بار دیگر سعی کرد تا ذهن "الکساندرا" را بخواند ، کار چندان سختی نبود ، بعد از چند بار کلنجار رفتن تقرباً تمامی روشهایی را که او برای بستن ذهنش به کار بسته بود را از بر شده بود. هر چه که بود او یکی از بهترین مامورین سازمان اسرار بود که ذهن خوانی یک دختر که تازه راههای بستن ذهنش را آموخته بود برایش ساده و در دسترس بود.
همانطور که در لابلای ذهن الکساندرا جستجو میکرد کمی او را راحت گذاشت تا باری دیگر خود را برای تهاجم مغزی دیگر آماده سازد. پس فرصتی پیدا کرد تا اطراف خود و همشاگردیانش را بررسی کند شاید که سوژهی بهتری را نصیب خود می ساخت.
هووم... آره خودشه، ایوان روزیه، یکی از بهترین مرگخوارای که با اینکه خیلی وقتها از خیلی ماموریتهای لرد ولدمورت جا مونده اما بازم لرد سیاه اونو یکی از بهترین افراد خودش میدونه، تازه خیلیم باهاش مشورت میکنه و قبولش داره، آخی... چه بچه گانه... داره به دوران تحصیلش فکر میکنه، عجب مثل اینکه هیچ وقت آن شاگردی که باید نبوده! پس چطور تونسته دل لرد سیاه رو بدست بیاره؟ هه هه هه اینو چشش دنبال این دختر سیاهس! عجبم بد سلیقس... فهمیدم برای همینه که نمیتونه ذهنش رو متمرکز کنه، هوووم الانه که استادش یه اردنگی نثارش کنه و از کلاس بنازتش بیرون، بعد که دختره بهش خندید میفهمه که نباید آنقدرم دنبال این چیزا باشه! اووووووووووووووووووووه... چقدر زود به حقیقت پیوست!
مری به طرف الکساندرا برگشت، نباید او را ظنین می ساخت که باعث شکش بشود، اگر قرار بود که همچنان ذهن ایوان را جستجو کند تا رازهای موفقیتش! را جویا شود بایستی این دختر را نیز دست به سر میکرد، پس یکبار دیگر با اشاره به او فهماند که باید سعی بیشتری کند که ذهنش مصون بماند!
نخیر این الکساندرا هیچی یاد نمیگیره! استاد که این باشه شاگرد معلومه چی درمیاد، هنوز تو حالت خلسه اس، لعنتی... این چیه ؟ همه جارو خون گرفته... حدس میزدم که جزو بدترین مرگخوارای لرد باشه، همه رو قلع و قمع کرده و با خیال راحت داره از کافه بیرون میره! چقدرم شاد بنظر میرسه، حتماً لرد سیاه وعده خیلی عالی بهش داده! هوووم درست حدس زده بودم.. اینی که تو دستشه عکس همون دختره اس، آره ... آره خودشه... حتماً لرد بهش قول همینو داده، عجب آدم بی احساس و بی دست وپایی بوده، فکر کنم به زور دختره رو مجبور به اینکار کنن...البته باید چیزی شده باشه که ایوان هنوز ازدواج نکرده، فکر کنم دختر ِ از ترسش خودکشی کرده!... اوه نه مثل اینکه چیزی شده، یه چیزی رو جا گذاشته،شایدم احساس خطر کرده، داره برمیگرده داخل کافه، اوه آره شنلش رو جا گذاشته، اما این کیه ؟ یکی داره دنبالش میکنه... نه این این ...
- ...بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــســـــــــــــــــــــــــــــــه
همه با تعجب به ایوان خیرده شدند.ایوان از جایش بلند شده بود و خشمگینانه به تخته کلاس چنگ زده بود.
ایوان چوب دستی اش را به سوی دانش اموزان گرفت و فریاد زد:کار کدومتون بود؟
یکی از دانش اموزان با ترس پرسید:چیکار دارین مکنین پروفسور؟
ایوان با خشم فریاد زد:کی به خودش جرات داد وارد دهن من بشه؟
سکوت کلاس را فرا گرفت...
2-مختصری درباره بزرگترین ذهن چفت کن تاریخ جادوگری توضیح دهید!(10 امتیاز)
اولین فردی که به دنبال این خصوصیت ذهنی رفت کسی نبود به جز "رانسوا بارادک" که فقط از روی کنجکاوی و رفتارهای مشکوک شوهرش به فراگرفتن چنین جادویی پرداخت ، وی همچنین به کامل کردن کلیه خصوصیات ذهن خوانی و ذهن چفت کنی بهترین و بزرگترین ذهن چفت کن تاریخ شد .
به طوری که وقتی در دوره دوم عمر خود در جنگی که میان سیاهی و سفیدی در آن زمان صورت گرفت توسط بسیاری از سپاهیان گروه رقیب برای آنکه جزئیات حمله را از وی جویا شوند مورد ذهن خوانی و به نوعی بازجویی قرار گرفت اما او که در برابر سی تن از بهترینهای آن دوره تاریخ قرار داشت به خوبی ذهن خود را بسته و خود را کنترل کرد و در آن جنگ با توجه به رشادتهای وی پیروزهایی رو نصیب یارانش کرد .
وی که در اواخر عمر خود ب دلایل مختلف بارها ذهن خود را از بسیاری از افراد بسته نگاه داشته بود بسیار ضعیف و رنجور گشته و بیش ار نیمی از عمر پایانی خود را با تفکراتی بسته و خام پشت سر گذاشت که کم کم بر وی تاثیر گذاشته و در سن 157 سالگی باعث مرگ وی گشت .
نام او در کتاب رکوردهای جادوگری به خاطر همان ذهن بستنش ثبت گردیده است .
کمی بر روی صندلیش جا به جا شد ، بار دیگر سعی کرد تا ذهن "الکساندرا" را بخواند ، کار چندان سختی نبود ، بعد از چند بار کلنجار رفتن تقرباً تمامی روشهایی را که او برای بستن ذهنش به کار بسته بود را از بر شده بود. هر چه که بود او یکی از بهترین مامورین سازمان اسرار بود که ذهن خوانی یک دختر که تازه راههای بستن ذهنش را آموخته بود برایش ساده و در دسترس بود.
همانطور که در لابلای ذهن الکساندرا جستجو میکرد کمی او را راحت گذاشت تا باری دیگر خود را برای تهاجم مغزی دیگر آماده سازد. پس فرصتی پیدا کرد تا اطراف خود و همشاگردیانش را بررسی کند شاید که سوژهی بهتری را نصیب خود می ساخت.
هووم... آره خودشه، ایوان روزیه، یکی از بهترین مرگخوارای که با اینکه خیلی وقتها از خیلی ماموریتهای لرد ولدمورت جا مونده اما بازم لرد سیاه اونو یکی از بهترین افراد خودش میدونه، تازه خیلیم باهاش مشورت میکنه و قبولش داره، آخی... چه بچه گانه... داره به دوران تحصیلش فکر میکنه، عجب مثل اینکه هیچ وقت آن شاگردی که باید نبوده! پس چطور تونسته دل لرد سیاه رو بدست بیاره؟ هه هه هه اینو چشش دنبال این دختر سیاهس! عجبم بد سلیقس... فهمیدم برای همینه که نمیتونه ذهنش رو متمرکز کنه، هوووم الانه که استادش یه اردنگی نثارش کنه و از کلاس بنازتش بیرون، بعد که دختره بهش خندید میفهمه که نباید آنقدرم دنبال این چیزا باشه! اووووووووووووووووووووه... چقدر زود به حقیقت پیوست!
مری به طرف الکساندرا برگشت، نباید او را ظنین می ساخت که باعث شکش بشود، اگر قرار بود که همچنان ذهن ایوان را جستجو کند تا رازهای موفقیتش! را جویا شود بایستی این دختر را نیز دست به سر میکرد، پس یکبار دیگر با اشاره به او فهماند که باید سعی بیشتری کند که ذهنش مصون بماند!
نخیر این الکساندرا هیچی یاد نمیگیره! استاد که این باشه شاگرد معلومه چی درمیاد، هنوز تو حالت خلسه اس، لعنتی... این چیه ؟ همه جارو خون گرفته... حدس میزدم که جزو بدترین مرگخوارای لرد باشه، همه رو قلع و قمع کرده و با خیال راحت داره از کافه بیرون میره! چقدرم شاد بنظر میرسه، حتماً لرد سیاه وعده خیلی عالی بهش داده! هوووم درست حدس زده بودم.. اینی که تو دستشه عکس همون دختره اس، آره ... آره خودشه... حتماً لرد بهش قول همینو داده، عجب آدم بی احساس و بی دست وپایی بوده، فکر کنم به زور دختره رو مجبور به اینکار کنن...البته باید چیزی شده باشه که ایوان هنوز ازدواج نکرده، فکر کنم دختر ِ از ترسش خودکشی کرده!... اوه نه مثل اینکه چیزی شده، یه چیزی رو جا گذاشته،شایدم احساس خطر کرده، داره برمیگرده داخل کافه، اوه آره شنلش رو جا گذاشته، اما این کیه ؟ یکی داره دنبالش میکنه... نه این این ...
- ...بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــســـــــــــــــــــــــــــــــه
همه با تعجب به ایوان خیرده شدند.ایوان از جایش بلند شده بود و خشمگینانه به تخته کلاس چنگ زده بود.
ایوان چوب دستی اش را به سوی دانش اموزان گرفت و فریاد زد:کار کدومتون بود؟
یکی از دانش اموزان با ترس پرسید:چیکار دارین مکنین پروفسور؟
ایوان با خشم فریاد زد:کی به خودش جرات داد وارد دهن من بشه؟
سکوت کلاس را فرا گرفت...
2-مختصری درباره بزرگترین ذهن چفت کن تاریخ جادوگری توضیح دهید!(10 امتیاز)
اولین فردی که به دنبال این خصوصیت ذهنی رفت کسی نبود به جز "رانسوا بارادک" که فقط از روی کنجکاوی و رفتارهای مشکوک شوهرش به فراگرفتن چنین جادویی پرداخت ، وی همچنین به کامل کردن کلیه خصوصیات ذهن خوانی و ذهن چفت کنی بهترین و بزرگترین ذهن چفت کن تاریخ شد .
به طوری که وقتی در دوره دوم عمر خود در جنگی که میان سیاهی و سفیدی در آن زمان صورت گرفت توسط بسیاری از سپاهیان گروه رقیب برای آنکه جزئیات حمله را از وی جویا شوند مورد ذهن خوانی و به نوعی بازجویی قرار گرفت اما او که در برابر سی تن از بهترینهای آن دوره تاریخ قرار داشت به خوبی ذهن خود را بسته و خود را کنترل کرد و در آن جنگ با توجه به رشادتهای وی پیروزهایی رو نصیب یارانش کرد .
وی که در اواخر عمر خود ب دلایل مختلف بارها ذهن خود را از بسیاری از افراد بسته نگاه داشته بود بسیار ضعیف و رنجور گشته و بیش ار نیمی از عمر پایانی خود را با تفکراتی بسته و خام پشت سر گذاشت که کم کم بر وی تاثیر گذاشته و در سن 157 سالگی باعث مرگ وی گشت .
نام او در کتاب رکوردهای جادوگری به خاطر همان ذهن بستنش ثبت گردیده است .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مری فریز باود در 1388/5/27 13:24:11
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/05/05
آخرین ورود: چهارشنبه 16 تیر 1389 16:18
از: این سبیل ها خوف نمی کنی یابو !
پستها:
209

ترورس به ارامی در راهرو قدم بر می داشت و به زندگیش و ارزوهایش که به ایوان ختم می شد فکر میکرد.
باد گرمی به صورتش خورد و موهای بلندش را به پرواز دراورد ، هوا به شدت گرم بود و همین باد گرم هم غنیمتی بود.
صدایی از پشت سر گفت:پسر خیلی با دل و جراتی!
ترورس سرش را برگرداند و چهره سرد ایوان را دید و گفت: برای چی استاد؟!!
- چرا منو دنبال میکنی؟!!
-من ... سوتفاهم شده این اشتباست!
-مواظب خودت باش.
ایوان باقدم هایی منظم و سریع از ترورس دور شد.
تمام وجودش کرخت شد و اشک از چشمانش سرازیر شد به یاد دیدارش با لرد افتاد که تهدیدش کرده بود سر از کار ایوان دراره واگر در نیورد اورا خواهد کشت ولی چجوری باید این کار رو میکرد؟!!
نا اومیدانه با مشت به دیوار کوبید ولی این کار به نه تنها از مشکلاتش کم نکرد بلکه دردی راهم به انها اضافه کرد.
ایوان در حال چه کاری بود که لرد از ان بی خبر بود و تا این حد مهم بود ؟!!
اشکش را پاک کرد وبه سمت خابگاه حرکت کرد ولی میدانست تمام شب را بیدار خواهد ماند!
فردا
ترورس با خستگی به سمت کلاس چفت شدگی حرکت میکرد و به ایوان تمام فکرش را مشغول کرده بود بلاخره به کلاس رسید همین که روی میزش نشست ایوان وارد شد.
ایوان بر روی میزش نشست و همه دانش اموزان را نگاه کرد و روی ترورس چند لحظه مکث کرد و شروع به صحبت کرد.
- امروز رو فقط به تمرین می پردازیم به دو گروه تقسیم شید یک گروه سعی کنن ذهن اون گروهو بخونن گروه دیگه هم ذهنشونو ببندن!
ترورس روبه روی برودریک نشست اما صدایی هولناک گفت : نه ترورس تو خیلی ضعفی من شخصا با تو کار می کنم .
برقی از پیروزی در چشمان ایوان پدیدار شد ، ترورس نمی خواست صعیف به نظر برسه ولی اگه ایوان می فهمید او جاسوس لرده حتما اورا در دم میکشت و این یعنی اتمام همهه چیز نباید چنین میشد.
ترورس در روبه روی ایوان ایستاد اوان چوبش رو بالا اورد ولی ترورس گفت: مگه قرار نیست من تقویت بشم پس چرا شما میخواید ذهن منو بخونید!
- به نوبت اقای ترورس
وردی غیر کلامی را به کار برد ولی ترورس به طور طبیعی واکنش نشان داد و فریاد زد ک پروتیگو
ناگهان حسی عجیب وجودش را فرا گرفت تمام مغزش به تکاپو افتاده بود چشمانش ذهن ایوان را می دید خاطراتش را.
شکی ناگهانی باعث شد تمام وجودش به لرزه بیفتد ولی کوتاه نشست و در افکار ایوان جستو جو میکرد.
ایوان در حالی که گلی بود در حال صحبت با سوروس بود و در باره نابود کردن چیزی مشورت میکرد ... صجنه عوض شد ایوان روی زمین نشسته بود و فنجانی در دستش برق میزد ترورس به سرعت ان را شناخت ولی نفهمی به چه علت در دست ایوان است.
ناگهان همه چیز به حالت عادی برگشت و ترورس پرت شد روی زمین ایوان هم که به زانو در امده بود و فریاد میزد و طلسماهای متعددی به سمت ترورس می فرستاد و در مقابل ترورس فقط جاخالی میداد ، تنها چیزی که به فکرش میرسید را گفت : پروتیگو
دیواری نامرئی بین ترورس و ایوان کشیده شد ولی ایوان برخاست وبه سمت دیوار امد .
-همه چیزو فهمیدی ... تو اجیر شده اسمشو نبری
ترورس به اطراف نگاه کرد و بچه ها را دید که به شدت جا خورده اند ، صبرش تمام شد و فریاد زد: من مجبور بودم ، لرد تمام خانواده ام رو کشت و می خواست منم بکشه باید سر در میاوردم تو چی کار داری میکنی ...
ایوان دستش را تکانی داد و دیوار شکست ولی ترورس واکنشی انجام نداد چون میدانست توان مقابله با ایوان را ندارد.
-اشتباه کردی پسر اشتباه ، تو می تونستی منو در جریان بزاری تا خودم یه راهی جلوی پات بزارم.
- تمومه من حتی اگه این اطلاعات به لرد هم بدم منو می کشه پس دیگه چه فرقی داره اب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب!
ایوان با افسوس نیم نگاهی به ترورس انداخت و نور سبزی از نوک چوبش بیرون امد و بین دو چشمان ترورس برخورد کرد!
ایوان به سرعت از کلاس خارج شد و جسد ترورس را با بچه ها تنها گذاشت!
2-مختصری درباره بزرگترین ذهن چفت کن تاریخ جادوگری توضیح دهید!(10 امتیاز)
ایوان روزیه یکی از مشکوک ترین و مخوف ترین چفت کن های تاریخ بود که هرگز کسی از جزئیات زندگیش سر در نیاورد ولی در کتاب "تاریخ چفت کن های مشهور قرن" نوشته شده ایوان روزیه ینجاه هفت سال عمر کرد و بر اثر بیماری از پا در امد که دواران کودکی خود را در امارت تئدور بورگن گذراند که امارتی قدیمی و نفرین شده است ، وی بعد از کلاس چهارم هاگوارتز به لرد سیاه پیوست و به سرعت در نزد ارباب جایگاه و مرتبه بزرگی پیدا کرد ؛ ایوان دورانی را در ازکابان گذراند و پس از مدتی نه چندان زیاد در فرار دسته جمعی از ازکبان فرار کرد.
ایوان در طول عمرش کارهای مخفی زیادی انجام داد ولی اکثر انها در حاله ای از ابهام قرار داره و فقط میتوان گفت کارهای او تغییر زیادی در سرنوشت جادوگران ایجاد کرد تا بدان جا که بعضی از بزرگان حتی ایوان را در پشت پرده دنیای جادوگری میدانستند!
باد گرمی به صورتش خورد و موهای بلندش را به پرواز دراورد ، هوا به شدت گرم بود و همین باد گرم هم غنیمتی بود.
صدایی از پشت سر گفت:پسر خیلی با دل و جراتی!
ترورس سرش را برگرداند و چهره سرد ایوان را دید و گفت: برای چی استاد؟!!
- چرا منو دنبال میکنی؟!!
-من ... سوتفاهم شده این اشتباست!
-مواظب خودت باش.
ایوان باقدم هایی منظم و سریع از ترورس دور شد.
تمام وجودش کرخت شد و اشک از چشمانش سرازیر شد به یاد دیدارش با لرد افتاد که تهدیدش کرده بود سر از کار ایوان دراره واگر در نیورد اورا خواهد کشت ولی چجوری باید این کار رو میکرد؟!!
نا اومیدانه با مشت به دیوار کوبید ولی این کار به نه تنها از مشکلاتش کم نکرد بلکه دردی راهم به انها اضافه کرد.
ایوان در حال چه کاری بود که لرد از ان بی خبر بود و تا این حد مهم بود ؟!!
اشکش را پاک کرد وبه سمت خابگاه حرکت کرد ولی میدانست تمام شب را بیدار خواهد ماند!
فردا
ترورس با خستگی به سمت کلاس چفت شدگی حرکت میکرد و به ایوان تمام فکرش را مشغول کرده بود بلاخره به کلاس رسید همین که روی میزش نشست ایوان وارد شد.
ایوان بر روی میزش نشست و همه دانش اموزان را نگاه کرد و روی ترورس چند لحظه مکث کرد و شروع به صحبت کرد.
- امروز رو فقط به تمرین می پردازیم به دو گروه تقسیم شید یک گروه سعی کنن ذهن اون گروهو بخونن گروه دیگه هم ذهنشونو ببندن!
ترورس روبه روی برودریک نشست اما صدایی هولناک گفت : نه ترورس تو خیلی ضعفی من شخصا با تو کار می کنم .
برقی از پیروزی در چشمان ایوان پدیدار شد ، ترورس نمی خواست صعیف به نظر برسه ولی اگه ایوان می فهمید او جاسوس لرده حتما اورا در دم میکشت و این یعنی اتمام همهه چیز نباید چنین میشد.
ترورس در روبه روی ایوان ایستاد اوان چوبش رو بالا اورد ولی ترورس گفت: مگه قرار نیست من تقویت بشم پس چرا شما میخواید ذهن منو بخونید!
- به نوبت اقای ترورس
وردی غیر کلامی را به کار برد ولی ترورس به طور طبیعی واکنش نشان داد و فریاد زد ک پروتیگو
ناگهان حسی عجیب وجودش را فرا گرفت تمام مغزش به تکاپو افتاده بود چشمانش ذهن ایوان را می دید خاطراتش را.
شکی ناگهانی باعث شد تمام وجودش به لرزه بیفتد ولی کوتاه نشست و در افکار ایوان جستو جو میکرد.
ایوان در حالی که گلی بود در حال صحبت با سوروس بود و در باره نابود کردن چیزی مشورت میکرد ... صجنه عوض شد ایوان روی زمین نشسته بود و فنجانی در دستش برق میزد ترورس به سرعت ان را شناخت ولی نفهمی به چه علت در دست ایوان است.
ناگهان همه چیز به حالت عادی برگشت و ترورس پرت شد روی زمین ایوان هم که به زانو در امده بود و فریاد میزد و طلسماهای متعددی به سمت ترورس می فرستاد و در مقابل ترورس فقط جاخالی میداد ، تنها چیزی که به فکرش میرسید را گفت : پروتیگو
دیواری نامرئی بین ترورس و ایوان کشیده شد ولی ایوان برخاست وبه سمت دیوار امد .
-همه چیزو فهمیدی ... تو اجیر شده اسمشو نبری
ترورس به اطراف نگاه کرد و بچه ها را دید که به شدت جا خورده اند ، صبرش تمام شد و فریاد زد: من مجبور بودم ، لرد تمام خانواده ام رو کشت و می خواست منم بکشه باید سر در میاوردم تو چی کار داری میکنی ...
ایوان دستش را تکانی داد و دیوار شکست ولی ترورس واکنشی انجام نداد چون میدانست توان مقابله با ایوان را ندارد.
-اشتباه کردی پسر اشتباه ، تو می تونستی منو در جریان بزاری تا خودم یه راهی جلوی پات بزارم.
- تمومه من حتی اگه این اطلاعات به لرد هم بدم منو می کشه پس دیگه چه فرقی داره اب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب!
ایوان با افسوس نیم نگاهی به ترورس انداخت و نور سبزی از نوک چوبش بیرون امد و بین دو چشمان ترورس برخورد کرد!
ایوان به سرعت از کلاس خارج شد و جسد ترورس را با بچه ها تنها گذاشت!
2-مختصری درباره بزرگترین ذهن چفت کن تاریخ جادوگری توضیح دهید!(10 امتیاز)
ایوان روزیه یکی از مشکوک ترین و مخوف ترین چفت کن های تاریخ بود که هرگز کسی از جزئیات زندگیش سر در نیاورد ولی در کتاب "تاریخ چفت کن های مشهور قرن" نوشته شده ایوان روزیه ینجاه هفت سال عمر کرد و بر اثر بیماری از پا در امد که دواران کودکی خود را در امارت تئدور بورگن گذراند که امارتی قدیمی و نفرین شده است ، وی بعد از کلاس چهارم هاگوارتز به لرد سیاه پیوست و به سرعت در نزد ارباب جایگاه و مرتبه بزرگی پیدا کرد ؛ ایوان دورانی را در ازکابان گذراند و پس از مدتی نه چندان زیاد در فرار دسته جمعی از ازکبان فرار کرد.
ایوان در طول عمرش کارهای مخفی زیادی انجام داد ولی اکثر انها در حاله ای از ابهام قرار داره و فقط میتوان گفت کارهای او تغییر زیادی در سرنوشت جادوگران ایجاد کرد تا بدان جا که بعضی از بزرگان حتی ایوان را در پشت پرده دنیای جادوگری میدانستند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !
"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1386/07/24
آخرین ورود: دوشنبه 30 خرداد 1390 17:33
از: يت نكن! شايدم، اذيت نكن!
پستها:
708

هوا گرم و خفقان آور بود. بيشتر از آنچه فكرش را ميكرد، استرس داشت. حتي زحمت ِ باز كردن كتاب را به خودش نداده بود. نميخواست بعد از صحيح شدن ِ برگه هاي امتحان ، كمترين نمره ي كلاس باشد. او از شاگردان بد نبود. لبخند ساير دانش آموزان حاكي از آن بود كه همه به خوبي براي امتحان ِآن رو درس خوانده بودند. از سر ميز راونكلاو بلند شد و با عصبانيت به سمت در سرسرا رفت. در راه، ليسا با خشم دستش را بلند كرد و آستين گابريل را كشيد.
- چته؟ بهت نگفتم درس بخون. ميدوني كه اگه نمره ات كم بشه هم از هاگوارتز ميندازنت بيرون و هم اينكه بچه هاي ريون رو ضايع ميكني.
- حالم خوب نيست ليسا، ولم كن!
- گابر ...
روي پاشنه ي پا چرخيد و با تمام وجود داد كشيد :
- بسه ديگه، ولم كن!
ليسا كه براي بلند شدن نيم خيز شده بود، به آرامي روي صندلي اش نشست. گابريل با عصبانيت نگاهي به بقيه ي بچه ها انداخت و ازسرسرا خارج شد.
كلاس چفت شدگي
ايوان روزيه در فاصله ي ميز ها حركت ميكرد. گهگاهي با چوبدستي اش به ساعت شني ضربه اي ميزد، و براي شوخي ميگفت زمان تمام شده است. همه تند و تند مشغول نوشتن بودند، اما گابريل فقط به كاغذ سفيدش خيره شده بود. حتي نميتوانست از روي سوال اول بخواند. ايوان ورقه ي سوالات را برداشت و مشغول خواندنش شد. با ديدن ِ آن صحنه، فكري به ذهن گابريل رسيد. اگر روي افكار ايوان تمركز ميكرد، شايد ميتوانست به ذهنش وارد شود و جواب ها را پيدا كند.
بنابراين مستقيم در چشمان ايوان خيره شد، كه از چپ به راست حركت ميكرد و پايين تر مي آمد. تمام ذهنش مشغول انجام اين كار بود. از خشم و عصبانيت، تمام قدرتش را به كار گرفته بود. نمي گذاشت ريونكلاو به خاطر تنبلي او ، امتيازاتِكمي بگيره. نميخواست از هاگوارتز اخراج بشه. ديگر داشت خسته ميشد، فايده اي نداشت.
احمقانه است! ايوان معلم چفت شدگي است و محال است ذهنش را باز گذاشته باشد. اما، درست همان موقع كه خواست نگاهش را از ايوان بردارد، تصوير ها حركت كردند. از وحشت خشكش زده بود. ايوان هم احساس ميكرد! چشمانش را بست و برگه را رها كرد. گابريل هم روي صندلي اش نيم خيز شد...
اين چيزي نبود كه او ميخواست.
فضاي خانه. داخل يك انبار كوچك ايستاده بودند. ايوان ، در ابعاد بسيار كوچك تر، شايد يازده ساله، لرزان و ناراحت از سوراخ روي در بيرون را نگاه ميكرد. صداي شكستن بشقاب و كاسه و فرياد هاي زن و مردي به گوش ميرسيد. فرياد ها بالا تر ميگرفت:
- بهت ميگم اون به من رفته و بايد به هاگوارتز بره!
- من نميذارم پسرمون بدبخت شه. اين جادو و جادوگري ديوانگي ست! من هم هاگوارتز رو بعد ازسه يا چهار سال ول كردم!
- بله، چون تو از يازده سالگي به اونجا نيومده بودي! تو هرگز نخواستي موفق باشي. اما، ايوان استعدادش رو داره.
- بس كن ، جانت!
- من با هركسي كه مقابلم بايسته برخورد ميكنم.
صداي زن از نفرت و خشم اشباع بود. بعد از آن صداي زمزمه اي ترسناك و بعد جيغي شنيده شد، نوري سبز رنگ و سپس برخورد چند چيز به يكديگر و صداي شكستن بلند تر از قبل. گابريل به ايوان خيره شده بود. پسر بچه گريان و لرزان، در انباري تاريك را باز كرد و قدم در راهروي روشن خانه گذاشت. نور سبز رنگ از سمت راست بود، پس به سمت راست پيچيد و سپس صداي جيغ ايوان نيز، به صداي گريه هاي مادرش پيوست.
مادرش ، پدرش را كشته بود...
چيزي به سرعت به سمت گابريل يورش برد. دستي محكم به صورتش سيلي ميزد. چشمانش را باز كرد. با ديدن ِ ايوان روبرويش كه چوبدستي اش را در دست گرفته بود و دختري كه يقه اش را فشار ميداد ، از ترس به عقب خيز برداشت. صندلي برگشت و گابريل و صندلي هر دو با هم به زمين افتادند. با دست هايش خود را از ايوان دور ميكرد.
- از قصد نبود پرفسور، باور كنيد... از قصد نبود.
ايوان با وحشت به گابريل نگاه ميكرد كه تقريبا" گريه اش گرفته بود. هيچ چيز منطقي نبود!
2-
آلبوس دامبلدور يكي از بزرگترين ذهن چفت كن هاي تاريخ است. او در سال 1920 به اين جهان قدم گذاشت و در سال 2003 به ديار باقي شتافت. آلبوس دامبلدور در امر ذهن خواني و چفت شدگي يكي از اساتيد بود و بارها در مقابل ولدمورت (كه از طريق هري پاتر) سعي در ورود به ذهن او را داشت، مقاومت كرده بود. اين مقاومت ها بدون استفاده از هيچ وردي صورت ميگرفت. در طي اين مقاومت، دامبلدور فقط از نگاه كردن ِ مستقيم به هري اجتناب ميكرد كه در آن شرايط كاري بسيار دشوار بود. دامبلدور ميتوانست ورد نيز به كار ببرد، اما، هري پاتر نوجواني بيش نبود و اين خطرناك ترين ورد در برابر يك نوجوان براي بستن ذهنش ، براي بار اول بود.
- چته؟ بهت نگفتم درس بخون. ميدوني كه اگه نمره ات كم بشه هم از هاگوارتز ميندازنت بيرون و هم اينكه بچه هاي ريون رو ضايع ميكني.
- حالم خوب نيست ليسا، ولم كن!
- گابر ...
روي پاشنه ي پا چرخيد و با تمام وجود داد كشيد :
- بسه ديگه، ولم كن!
ليسا كه براي بلند شدن نيم خيز شده بود، به آرامي روي صندلي اش نشست. گابريل با عصبانيت نگاهي به بقيه ي بچه ها انداخت و ازسرسرا خارج شد.
كلاس چفت شدگي
ايوان روزيه در فاصله ي ميز ها حركت ميكرد. گهگاهي با چوبدستي اش به ساعت شني ضربه اي ميزد، و براي شوخي ميگفت زمان تمام شده است. همه تند و تند مشغول نوشتن بودند، اما گابريل فقط به كاغذ سفيدش خيره شده بود. حتي نميتوانست از روي سوال اول بخواند. ايوان ورقه ي سوالات را برداشت و مشغول خواندنش شد. با ديدن ِ آن صحنه، فكري به ذهن گابريل رسيد. اگر روي افكار ايوان تمركز ميكرد، شايد ميتوانست به ذهنش وارد شود و جواب ها را پيدا كند.
بنابراين مستقيم در چشمان ايوان خيره شد، كه از چپ به راست حركت ميكرد و پايين تر مي آمد. تمام ذهنش مشغول انجام اين كار بود. از خشم و عصبانيت، تمام قدرتش را به كار گرفته بود. نمي گذاشت ريونكلاو به خاطر تنبلي او ، امتيازاتِكمي بگيره. نميخواست از هاگوارتز اخراج بشه. ديگر داشت خسته ميشد، فايده اي نداشت.
احمقانه است! ايوان معلم چفت شدگي است و محال است ذهنش را باز گذاشته باشد. اما، درست همان موقع كه خواست نگاهش را از ايوان بردارد، تصوير ها حركت كردند. از وحشت خشكش زده بود. ايوان هم احساس ميكرد! چشمانش را بست و برگه را رها كرد. گابريل هم روي صندلي اش نيم خيز شد...
اين چيزي نبود كه او ميخواست.
فضاي خانه. داخل يك انبار كوچك ايستاده بودند. ايوان ، در ابعاد بسيار كوچك تر، شايد يازده ساله، لرزان و ناراحت از سوراخ روي در بيرون را نگاه ميكرد. صداي شكستن بشقاب و كاسه و فرياد هاي زن و مردي به گوش ميرسيد. فرياد ها بالا تر ميگرفت:
- بهت ميگم اون به من رفته و بايد به هاگوارتز بره!
- من نميذارم پسرمون بدبخت شه. اين جادو و جادوگري ديوانگي ست! من هم هاگوارتز رو بعد ازسه يا چهار سال ول كردم!
- بله، چون تو از يازده سالگي به اونجا نيومده بودي! تو هرگز نخواستي موفق باشي. اما، ايوان استعدادش رو داره.
- بس كن ، جانت!
- من با هركسي كه مقابلم بايسته برخورد ميكنم.
صداي زن از نفرت و خشم اشباع بود. بعد از آن صداي زمزمه اي ترسناك و بعد جيغي شنيده شد، نوري سبز رنگ و سپس برخورد چند چيز به يكديگر و صداي شكستن بلند تر از قبل. گابريل به ايوان خيره شده بود. پسر بچه گريان و لرزان، در انباري تاريك را باز كرد و قدم در راهروي روشن خانه گذاشت. نور سبز رنگ از سمت راست بود، پس به سمت راست پيچيد و سپس صداي جيغ ايوان نيز، به صداي گريه هاي مادرش پيوست.
مادرش ، پدرش را كشته بود...
چيزي به سرعت به سمت گابريل يورش برد. دستي محكم به صورتش سيلي ميزد. چشمانش را باز كرد. با ديدن ِ ايوان روبرويش كه چوبدستي اش را در دست گرفته بود و دختري كه يقه اش را فشار ميداد ، از ترس به عقب خيز برداشت. صندلي برگشت و گابريل و صندلي هر دو با هم به زمين افتادند. با دست هايش خود را از ايوان دور ميكرد.
- از قصد نبود پرفسور، باور كنيد... از قصد نبود.
ايوان با وحشت به گابريل نگاه ميكرد كه تقريبا" گريه اش گرفته بود. هيچ چيز منطقي نبود!
2-
آلبوس دامبلدور يكي از بزرگترين ذهن چفت كن هاي تاريخ است. او در سال 1920 به اين جهان قدم گذاشت و در سال 2003 به ديار باقي شتافت. آلبوس دامبلدور در امر ذهن خواني و چفت شدگي يكي از اساتيد بود و بارها در مقابل ولدمورت (كه از طريق هري پاتر) سعي در ورود به ذهن او را داشت، مقاومت كرده بود. اين مقاومت ها بدون استفاده از هيچ وردي صورت ميگرفت. در طي اين مقاومت، دامبلدور فقط از نگاه كردن ِ مستقيم به هري اجتناب ميكرد كه در آن شرايط كاري بسيار دشوار بود. دامبلدور ميتوانست ورد نيز به كار ببرد، اما، هري پاتر نوجواني بيش نبود و اين خطرناك ترين ورد در برابر يك نوجوان براي بستن ذهنش ، براي بار اول بود.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
[b]دیگه ب
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

عجبا!اون همه نوشتم پرید!
---------------------------------------------------------------------------
جلسه چهارم
ایوان بر روی صندلی اش نشسته بود و به دانش آموزان نگاه میکرد به گروه های دو نفره تقسیم شده بودند و سعی میکردند ذهن همدیگر را بخوانند.
نفر دوم با انواع روش هایی که بلد بود سعی میکرد ذهن خود را ببندد تا مانع نفوذ دیگران به ان شود.
ایوان همان طور که به آنها نگاه میکرد در افکار خود غرق شده بود.به روزگاری فکر میکرد که خود پشت ان میزها مینشست و با استادهای خشک و کسل کننده هاگوارتز سر و کله میزد.او هیچ وقت شاگرد خوبی نبود.تنبیه های مکرر و مجازات های گوماگون به خاطر خرابکاری هایش جزو برنامه های معمول زندگی روزانه اش در هاگوارتز به حساب می امد!
برای همین بود که بعد از تمام شدن دوره کسالت بار هاگوارتز به دنبال بزرگترین افتخار خانوادگی اش یعنی جادوی سیاه رفت.
ایوان در همیت افکار غرق شده بود که احساس عجیبی تمام ذهنش را فرا گرفت!دست های کوچکی وارد ذهنش شده بودند و سعی میکردند با آشفتگی کامل خاطرات او را مرور کنند!
ایوان میخواست کاری بکند که ناگهان خاطره روز 14 دسامبر در جلوی چشمانش پدیدار شد:
...چراغ نفتی کهنه در اثر باد به دیوار کافه میخورد و با اندک نور خود فضای تاریک اطرافش را روشن میکرد.در کوچه هیچ جنب و جوشی دیده نمیشد.همه چیز ساکت و تاریک بود.
باد سرد تا مغز استخوانش را میلرزاند ولی برای اون این چیز اهمیت نداشت.او کارش را به خوبی انجام داده بود و همین کافی بود.
میخواست از آنجا دور شود که یادش امد چیزی را درون کافه جا گذاشته است.
در چوبی کافه را هل داد و وارد شد.درون کافه تنها چیزی که سکوت محض را برهم میزد صدای قطره های خونی بود که از سر و دست اجساد بر روی زمین میچکید.
همین که شنلش را پیدا کرد احساس کرد در کافه باز شده است.با عجله چوب دستی اش را بیرون کشید و به سمت در برگشت.چهره متعجبی را که در استانه در ایستاده بود شناخت.باید کاری میکرد...
...بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــســـــــــــــــــــــــــــــــه
همه با تعجب به ایوان خیرده شدند.ایوان از جایش بلند شده بود و خشمگینانه به تخته کلاس چنگ زده بود.
ایوان چوب دستی اش را به سوی دانش اموزان گرفت و فریاد زد:کار کدومتون بود؟
یکی از دانش اموزان با ترس پرسید:چیکار دارین مکنین پروفسور؟
ایوان با خشم فریاد زد:کی به خودش جرات داد وارد دهن من بشه؟
سکوت کلاس را فرا گرفت...
تکلیف:
1-یه رول بنویسید درباره این موضوع که سر کلاس تونستید وارد ذهن استاد بشید.هر طور که مایل باشید میتونید به این سوژه نگاه کنین و پرورشش بدین.
کوتاه و بلند بودن یا طنز و جدی بودن پست ازاده.(20 امتیاز)
2-مختصری درباره بزرگترین ذهن چفت کن تاریخ جادوگری توضیح دهید!(10 امتیاز)
---------------------------------------------------------------------------
جلسه چهارم
ایوان بر روی صندلی اش نشسته بود و به دانش آموزان نگاه میکرد به گروه های دو نفره تقسیم شده بودند و سعی میکردند ذهن همدیگر را بخوانند.
نفر دوم با انواع روش هایی که بلد بود سعی میکرد ذهن خود را ببندد تا مانع نفوذ دیگران به ان شود.
ایوان همان طور که به آنها نگاه میکرد در افکار خود غرق شده بود.به روزگاری فکر میکرد که خود پشت ان میزها مینشست و با استادهای خشک و کسل کننده هاگوارتز سر و کله میزد.او هیچ وقت شاگرد خوبی نبود.تنبیه های مکرر و مجازات های گوماگون به خاطر خرابکاری هایش جزو برنامه های معمول زندگی روزانه اش در هاگوارتز به حساب می امد!
برای همین بود که بعد از تمام شدن دوره کسالت بار هاگوارتز به دنبال بزرگترین افتخار خانوادگی اش یعنی جادوی سیاه رفت.
ایوان در همیت افکار غرق شده بود که احساس عجیبی تمام ذهنش را فرا گرفت!دست های کوچکی وارد ذهنش شده بودند و سعی میکردند با آشفتگی کامل خاطرات او را مرور کنند!
ایوان میخواست کاری بکند که ناگهان خاطره روز 14 دسامبر در جلوی چشمانش پدیدار شد:
...چراغ نفتی کهنه در اثر باد به دیوار کافه میخورد و با اندک نور خود فضای تاریک اطرافش را روشن میکرد.در کوچه هیچ جنب و جوشی دیده نمیشد.همه چیز ساکت و تاریک بود.
باد سرد تا مغز استخوانش را میلرزاند ولی برای اون این چیز اهمیت نداشت.او کارش را به خوبی انجام داده بود و همین کافی بود.
میخواست از آنجا دور شود که یادش امد چیزی را درون کافه جا گذاشته است.
در چوبی کافه را هل داد و وارد شد.درون کافه تنها چیزی که سکوت محض را برهم میزد صدای قطره های خونی بود که از سر و دست اجساد بر روی زمین میچکید.
همین که شنلش را پیدا کرد احساس کرد در کافه باز شده است.با عجله چوب دستی اش را بیرون کشید و به سمت در برگشت.چهره متعجبی را که در استانه در ایستاده بود شناخت.باید کاری میکرد...
...بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــســـــــــــــــــــــــــــــــه
همه با تعجب به ایوان خیرده شدند.ایوان از جایش بلند شده بود و خشمگینانه به تخته کلاس چنگ زده بود.
ایوان چوب دستی اش را به سوی دانش اموزان گرفت و فریاد زد:کار کدومتون بود؟
یکی از دانش اموزان با ترس پرسید:چیکار دارین مکنین پروفسور؟
ایوان با خشم فریاد زد:کی به خودش جرات داد وارد دهن من بشه؟
سکوت کلاس را فرا گرفت...
تکلیف:
1-یه رول بنویسید درباره این موضوع که سر کلاس تونستید وارد ذهن استاد بشید.هر طور که مایل باشید میتونید به این سوژه نگاه کنین و پرورشش بدین.
کوتاه و بلند بودن یا طنز و جدی بودن پست ازاده.(20 امتیاز)
2-مختصری درباره بزرگترین ذهن چفت کن تاریخ جادوگری توضیح دهید!(10 امتیاز)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/5/15 1:19:02
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/5/15 3:23:33
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/5/15 3:23:33
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

امتیازات جلسه سوم:
اسلیترین: 29 + 25 = 54 تقسیم بر سه = 18
مارکوس فلینت: 15 + 15= 30
مورگانا لی فای: 15 + 10 = 25
مراحل چهارگانه رو بدون اینکه جدا کنی از همدیگه، نوشته بودی و یک مرحلۀ آخرم اصلا توضیح نداده بودی!!!
اصلا متن تدریس رو خونده بودی؟
گریفیندور: 29 تقسیم بر سه و پس از رند کردن = 10
آبرفورث دامبلدور: 15 + 14 = 29
محصور درسته، نه محسور.
درضمن، روش رو کاملا دقیق توضیح ندادید. وقتی مطلبی رو می نویسید، باید ارتباطش رو هم بگید نه اینکه بنویسید ارتباطی بینش پیدا نکردید.
هافلپاف: 27 + 30 = 57 تقسیم بر سه = 19
لورا مدلی: 14 + 13 = 27
نقل قول:
سوتی جالبی نبود!!!
تصویر پستت هم زیبا نبود. باید با یه اینتر اضافی، دو پاراگراف رو از هم جدا می کردی و پشت سر هم نمی نوشتی. اینطوری پستت نازیبا و تمایل برای خوندنش کم شده.
درمورد قسمت دوم هم با سهل انگاری، توضیحات رو سرهم بندی کرده بودی.
پیوز: 15 + 15 = 30
ریونکلا: 28 تقسیم بر سه و پس از رند کردن = 9
ترورس: 13 + 15 = 28
رول جالب نبود. مدام از حالت محاوره ای به حالت کتابی در اومده بود و درضمن، جای جملات رو گاهی جا به جا نوشته بودی. مثل جمله آخر پاراگراف دوم که جاش یه جمله جلوتر بود!
اسلیترین: 29 + 25 = 54 تقسیم بر سه = 18
مارکوس فلینت: 15 + 15= 30
مورگانا لی فای: 15 + 10 = 25
مراحل چهارگانه رو بدون اینکه جدا کنی از همدیگه، نوشته بودی و یک مرحلۀ آخرم اصلا توضیح نداده بودی!!!
اصلا متن تدریس رو خونده بودی؟
گریفیندور: 29 تقسیم بر سه و پس از رند کردن = 10
آبرفورث دامبلدور: 15 + 14 = 29
محصور درسته، نه محسور.
درضمن، روش رو کاملا دقیق توضیح ندادید. وقتی مطلبی رو می نویسید، باید ارتباطش رو هم بگید نه اینکه بنویسید ارتباطی بینش پیدا نکردید.
هافلپاف: 27 + 30 = 57 تقسیم بر سه = 19
لورا مدلی: 14 + 13 = 27
نقل قول:
توانست با خالی کردن ذهنش از نقشه ی واقعی خویش و وارد کردن نقشه ی واقعی
سوتی جالبی نبود!!!
تصویر پستت هم زیبا نبود. باید با یه اینتر اضافی، دو پاراگراف رو از هم جدا می کردی و پشت سر هم نمی نوشتی. اینطوری پستت نازیبا و تمایل برای خوندنش کم شده.
درمورد قسمت دوم هم با سهل انگاری، توضیحات رو سرهم بندی کرده بودی.
پیوز: 15 + 15 = 30
ریونکلا: 28 تقسیم بر سه و پس از رند کردن = 9
ترورس: 13 + 15 = 28
رول جالب نبود. مدام از حالت محاوره ای به حالت کتابی در اومده بود و درضمن، جای جملات رو گاهی جا به جا نوشته بودی. مثل جمله آخر پاراگراف دوم که جاش یه جمله جلوتر بود!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/5/15 0:42:53
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/5/15 1:15:55
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/5/15 1:16:49
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/5/15 1:39:03
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/5/15 1:15:55
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/5/15 1:16:49
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1388/5/15 1:39:03
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/05/05
آخرین ورود: چهارشنبه 16 تیر 1389 16:18
از: این سبیل ها خوف نمی کنی یابو !
پستها:
209

1-مقاله ای درباره چفت شدگی گاندولینی بنویسین.در این مقاله درباره تاریخچه این روش توضیح بدین.تاریخچه به وجود اومدن روش و معرفی مبتکر این شیوه.(15 امتیاز)
در دوران پدر ژپتو و پینوکیو فردی میزیست به نام لارتن تماس دوسانتوس نایجل اشنایدر که معروف به گربه نره بود .
این مرد دوستانی زیادی داشت و اهل خوشگذرانی بود و عیاشی بود اما بعد از مدت ها زنی گرفت ، زن این مرد که نامش در تاریخ ثبت نشده درخواندن ذهن بسیار مهارت داشت و گربه نره یا همون لارتن که عیاشی ها و خوشگذرونی هایی مخفیانه بادوستانش انجام میداد زنش به راحتی دروغ ها و اسرار مرد رو می فهمید.
گربه نره هم دیگه مجبور شده بود عیاشی ها و خوشگذرانی هایش را کنار بگذارد تا لو نرود ، این وضع تا چهار سال ادامه داشت تا این که گربه نره تصمیم گرفت راه چاره ای پیداکند واین گونه بود که بعد از شش سال توانست روش گاندولینی را اختراع کند.
گربه نره پسس اختراع این روش اون رو به برادرش فرانک تماس دوسانتوس نایجل اشنایدر اموخت ولی خودش فرصت زیادی برای استفاده از این روش پیدا نکرد و دو ماه بعد از اختراع این روش دار فانی را وداع گفت و برادرش این روش را ترویج داد که به علت سخت بودن این روش کمتر کسی قادر به انجام اون میشه.
2-هر کدوم از مراحل این روش رو به اختصار در یک یا دو خط توضیح بدیم. (15 امتیاز)
تخلیه ذهن : هرچیزی که در گذشته اتفاق افتاده و هر کاری که در گذشته انجام شده رو از مغز باید بیرون کرد و به زمان حال توجه کرد.
بستن ذهن: پس از تخیله ذهن که کاری بس دشوار است باید ذهن را استوار کرد و هیچ فکری را به ان راه نداد جز زمان حال تاکید میشود جز زمان حال هیچ فکری نباید باشد.
ایجاد افکار انحرافی : در این مرحله مغز فرد تهی از هر خاطره و فکری است پس شما باید فکر و خاطره مورد نظر را با اطمینا کامل به مغز تلقین کنید.
فراموشی موقت : حال فرد کمی از خلسه در امده و خاطرات قصد بازگشت به ذهن را دارند ولی فرد باید خاطرات را به ذهن دوم انتقال دهد و در این صورت میگویند فرد فراموشی گرفته درضمن هر وقت فرد بخواهد میتواند خاطرات را از ذهن دوم به ذهن اول منتقل کند.
در دوران پدر ژپتو و پینوکیو فردی میزیست به نام لارتن تماس دوسانتوس نایجل اشنایدر که معروف به گربه نره بود .
این مرد دوستانی زیادی داشت و اهل خوشگذرانی بود و عیاشی بود اما بعد از مدت ها زنی گرفت ، زن این مرد که نامش در تاریخ ثبت نشده درخواندن ذهن بسیار مهارت داشت و گربه نره یا همون لارتن که عیاشی ها و خوشگذرونی هایی مخفیانه بادوستانش انجام میداد زنش به راحتی دروغ ها و اسرار مرد رو می فهمید.
گربه نره هم دیگه مجبور شده بود عیاشی ها و خوشگذرانی هایش را کنار بگذارد تا لو نرود ، این وضع تا چهار سال ادامه داشت تا این که گربه نره تصمیم گرفت راه چاره ای پیداکند واین گونه بود که بعد از شش سال توانست روش گاندولینی را اختراع کند.
گربه نره پسس اختراع این روش اون رو به برادرش فرانک تماس دوسانتوس نایجل اشنایدر اموخت ولی خودش فرصت زیادی برای استفاده از این روش پیدا نکرد و دو ماه بعد از اختراع این روش دار فانی را وداع گفت و برادرش این روش را ترویج داد که به علت سخت بودن این روش کمتر کسی قادر به انجام اون میشه.
2-هر کدوم از مراحل این روش رو به اختصار در یک یا دو خط توضیح بدیم. (15 امتیاز)
تخلیه ذهن : هرچیزی که در گذشته اتفاق افتاده و هر کاری که در گذشته انجام شده رو از مغز باید بیرون کرد و به زمان حال توجه کرد.
بستن ذهن: پس از تخیله ذهن که کاری بس دشوار است باید ذهن را استوار کرد و هیچ فکری را به ان راه نداد جز زمان حال تاکید میشود جز زمان حال هیچ فکری نباید باشد.
ایجاد افکار انحرافی : در این مرحله مغز فرد تهی از هر خاطره و فکری است پس شما باید فکر و خاطره مورد نظر را با اطمینا کامل به مغز تلقین کنید.
فراموشی موقت : حال فرد کمی از خلسه در امده و خاطرات قصد بازگشت به ذهن را دارند ولی فرد باید خاطرات را به ذهن دوم انتقال دهد و در این صورت میگویند فرد فراموشی گرفته درضمن هر وقت فرد بخواهد میتواند خاطرات را از ذهن دوم به ذهن اول منتقل کند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خدا يكي ؛ زن يكي ، يكي !
"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
"تا دنیا دنیاست ابی مال ماست / ما قهرمانیم جام تو دست ماست"
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/12/25
تولد نقش: 1396/07/21
آخرین ورود: پنجشنبه 20 آذر 1399 03:38
از: توی دیوارای تالار هافلپاف
پستها:
1511

1-مقاله ای درباره چفت شدگی گاندولینی بنویسین.در این مقاله درباره تاریخچه این روش توضیح بدین.تاریخچه به وجود اومدن روش و معرفی مبتکر این شیوه.(15 امتیاز)
چفت شدگی به روش گاندولینی یکی از معروفترین و موثر ترین روش ها برای فراگیری و استفاده از چفت شدگی است. این روش از چهار مرحله ساده که هرکدام به تنهایی در مدت کوتاهی فراگرفته میشود تشکیل شده است.
حدود سیصد سال پیش، جادوگری به نام مورف گاندولین که در ذهن خوانی بسیار خبره بود، برای چفت شدگی و جلوگیری از خواندن ذهن روشی برای چفت شدگی ارائه کرد. او سعی کرد قابلیت های ساده ای که افراد با اندکی تمرین کسب میکنن را در کنار هم قرار دهد و یک روش چهارمرحله ای ایجاد کرد که قدرت بالایی در بستن ذهن دارد. طبق گفته تاریخ تنها کسی که توانست سد این روش را بشکند و ذهن افرادی را که از این روش استفاده میکردند بخواند خود گاندولین بود !
بعد از مرگ او روشش دهان به دهان پخش شد و کم کم در کتاب ها و نوشته هایی از دیگر بزرگان دنیای جادوگری به ثبت رسید.
در سال 1908 این روش به درس های هاگوارتز راه یافت. تمامی کسانی که در کلاس های چفت شدگی هاگوارتز شرکت کردند این روش را فراگرفتند و عده کثیری از آنها آن را به کار بستند. این روش به دلیل سهولت و همچنین قابلیت بالایی که داشت، به سرعت در دنیای جادوگری مورد توجه قرار گرفت و باعث شد افراد زیادی آن را فرا بگیرند که ذهن خوان ها را دچار مشکل کرد ...
روش یادگیری این شیوه شامل چهار یادگیری متفاوت و تمرین جداگانه آنها و سپس ترکیب کردن چهار حرفه بود که به یک شیوه مطمئن چفت شدگی تبدیل میشد. اما این شیوه چون در کار کارآگاهان وزارت و نگهبانان بانک ها و مراکز مهم جادوگری آسیب میزد ، آموزش آن در هاگوارتز برای عموم ممنوع شد و از آن پس فقط افراد منتخب و بسیار باهوش با این روش آشنا میشدند ...
امروزه نیز این روش به بهترین دانش آموزان هاگوارتز به صورت جداگانه از برنامه روزانه کلاسها آموزش داده میشود.
2-هر کدوم از مراحل این روش رو به اختصار در یک یا دو خط توضیح بدین.(15 امتیاز)
تخلیه ذهن : شامل خالی کردن ذهن از افکار و آشفتگی های روزمره است. برای اینکار بخصوص باید مواردی را که نمیخواهیم فرد در ذهن ما ببیند از ذهنمان خارج کنیم. برای تمرین اینکار ابتدا ساعات قبل از خواب و بعد از آن ساعت های شلوغ روز باید این روش را تمرین کنیم
بستن ذهن : شامل قفل کردن افکار و تمرکز روی عدم ورودی دیگران به فکر که باعث جلوگیری از خوانده شدن ذهن به وسیله ذهن خوان ها میشود.
ایجاد افکار انحرافی : شامل فکر کردن به مسائل بی اهمیت و انحرافی و قرار دادن اونها در اولویت ذهن و پر کردن فکر با این افکار تا رسیدن ذهن خوان به افکار اصلی سخت تر شود.
فراموشی موقت : شامل خارج کردن افکار مهم از ذهن و جایگزین کردن آن با افکار دیگر و فراموشی کامل آن افکار به طور موقت. برای تمرین این روش فکر کردن به مسائل درسی یا کتابها به جای فکر های دیگر توصیه میشود !
چفت شدگی به روش گاندولینی یکی از معروفترین و موثر ترین روش ها برای فراگیری و استفاده از چفت شدگی است. این روش از چهار مرحله ساده که هرکدام به تنهایی در مدت کوتاهی فراگرفته میشود تشکیل شده است.
حدود سیصد سال پیش، جادوگری به نام مورف گاندولین که در ذهن خوانی بسیار خبره بود، برای چفت شدگی و جلوگیری از خواندن ذهن روشی برای چفت شدگی ارائه کرد. او سعی کرد قابلیت های ساده ای که افراد با اندکی تمرین کسب میکنن را در کنار هم قرار دهد و یک روش چهارمرحله ای ایجاد کرد که قدرت بالایی در بستن ذهن دارد. طبق گفته تاریخ تنها کسی که توانست سد این روش را بشکند و ذهن افرادی را که از این روش استفاده میکردند بخواند خود گاندولین بود !
بعد از مرگ او روشش دهان به دهان پخش شد و کم کم در کتاب ها و نوشته هایی از دیگر بزرگان دنیای جادوگری به ثبت رسید.
در سال 1908 این روش به درس های هاگوارتز راه یافت. تمامی کسانی که در کلاس های چفت شدگی هاگوارتز شرکت کردند این روش را فراگرفتند و عده کثیری از آنها آن را به کار بستند. این روش به دلیل سهولت و همچنین قابلیت بالایی که داشت، به سرعت در دنیای جادوگری مورد توجه قرار گرفت و باعث شد افراد زیادی آن را فرا بگیرند که ذهن خوان ها را دچار مشکل کرد ...
روش یادگیری این شیوه شامل چهار یادگیری متفاوت و تمرین جداگانه آنها و سپس ترکیب کردن چهار حرفه بود که به یک شیوه مطمئن چفت شدگی تبدیل میشد. اما این شیوه چون در کار کارآگاهان وزارت و نگهبانان بانک ها و مراکز مهم جادوگری آسیب میزد ، آموزش آن در هاگوارتز برای عموم ممنوع شد و از آن پس فقط افراد منتخب و بسیار باهوش با این روش آشنا میشدند ...
امروزه نیز این روش به بهترین دانش آموزان هاگوارتز به صورت جداگانه از برنامه روزانه کلاسها آموزش داده میشود.
2-هر کدوم از مراحل این روش رو به اختصار در یک یا دو خط توضیح بدین.(15 امتیاز)
تخلیه ذهن : شامل خالی کردن ذهن از افکار و آشفتگی های روزمره است. برای اینکار بخصوص باید مواردی را که نمیخواهیم فرد در ذهن ما ببیند از ذهنمان خارج کنیم. برای تمرین اینکار ابتدا ساعات قبل از خواب و بعد از آن ساعت های شلوغ روز باید این روش را تمرین کنیم
بستن ذهن : شامل قفل کردن افکار و تمرکز روی عدم ورودی دیگران به فکر که باعث جلوگیری از خوانده شدن ذهن به وسیله ذهن خوان ها میشود.
ایجاد افکار انحرافی : شامل فکر کردن به مسائل بی اهمیت و انحرافی و قرار دادن اونها در اولویت ذهن و پر کردن فکر با این افکار تا رسیدن ذهن خوان به افکار اصلی سخت تر شود.
فراموشی موقت : شامل خارج کردن افکار مهم از ذهن و جایگزین کردن آن با افکار دیگر و فراموشی کامل آن افکار به طور موقت. برای تمرین این روش فکر کردن به مسائل درسی یا کتابها به جای فکر های دیگر توصیه میشود !
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »

A Never Ending Story ...
جزئیات کاربر

تلکیف اول
در زمان سلسله ی ویزاردینیوس(چهارمین سلسله ی جادوگران) جادوگران به صورت شهر نشینی زندگی می کردند.یکی از معروفترین مردم در آن زمان آلبرت مک دونالد بود.او از زمانی بچگی می توانست ذهن ها را بخواند ولی به هیچ کس نمی گفت چگونه .که البته در آن زمان این کار مهمترین کار مردم بود.آلبرت بدون این که بخواهد از طریق خواندن ذهن پادشاهان متعدد،توانسته بود در جنگ ها نقشه ی هر شهر را بداند.پس از مدتی او جزو بزرگان و پادشاهان شهر ها ی مهم به حساب آمد.اما به نظر او این چیز ها کافی نبود.برای همین همین در صدد قتل امپراطور سایمون اینفرد بر آمد. سایمون اینفرد شخص زیرکی بود و چون به توانایی مک دونالد آگاه بود فکر جالبی به سرش زد.او توانست با خالی کردن ذهنش از نقشه ی واقعی خویش و وارد کردن نقشه ی واقعی باعث شود تا بتواند آلبرت مک دونالد را شکست دهد.او که مرد دانایی بود آلبرت مک دونالد را نکشت.ولی از او قول گرفت که مدرسه ای باز کند و به بچه ها آموزش چفت شدگی،چیزی که تا به حال وجود نداشته بدهد.او خودش هم یکی از مهمترین معلم های آن جا به حساب می رفت.
تخلیه ذهن:ذهن را از وجود افکار مهم خالی می کنیم که این کار تنها به وسیله ی تمرکز انجام می گیرد
بستن ذهن :مانند یک ورق سفید کاغذی آن را خالی و پوچ می کنیم
ایجاد افکار انحرافی:به چیز های غیر از واقعیت فکر می کنیم.تا بتوانیم یارو رو از راه به در کینم
فراموشی موقت:خودش دیگه می یاد.
در زمان سلسله ی ویزاردینیوس(چهارمین سلسله ی جادوگران) جادوگران به صورت شهر نشینی زندگی می کردند.یکی از معروفترین مردم در آن زمان آلبرت مک دونالد بود.او از زمانی بچگی می توانست ذهن ها را بخواند ولی به هیچ کس نمی گفت چگونه .که البته در آن زمان این کار مهمترین کار مردم بود.آلبرت بدون این که بخواهد از طریق خواندن ذهن پادشاهان متعدد،توانسته بود در جنگ ها نقشه ی هر شهر را بداند.پس از مدتی او جزو بزرگان و پادشاهان شهر ها ی مهم به حساب آمد.اما به نظر او این چیز ها کافی نبود.برای همین همین در صدد قتل امپراطور سایمون اینفرد بر آمد. سایمون اینفرد شخص زیرکی بود و چون به توانایی مک دونالد آگاه بود فکر جالبی به سرش زد.او توانست با خالی کردن ذهنش از نقشه ی واقعی خویش و وارد کردن نقشه ی واقعی باعث شود تا بتواند آلبرت مک دونالد را شکست دهد.او که مرد دانایی بود آلبرت مک دونالد را نکشت.ولی از او قول گرفت که مدرسه ای باز کند و به بچه ها آموزش چفت شدگی،چیزی که تا به حال وجود نداشته بدهد.او خودش هم یکی از مهمترین معلم های آن جا به حساب می رفت.
تخلیه ذهن:ذهن را از وجود افکار مهم خالی می کنیم که این کار تنها به وسیله ی تمرکز انجام می گیرد
بستن ذهن :مانند یک ورق سفید کاغذی آن را خالی و پوچ می کنیم
ایجاد افکار انحرافی:به چیز های غیر از واقعیت فکر می کنیم.تا بتوانیم یارو رو از راه به در کینم
فراموشی موقت:خودش دیگه می یاد.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سوال اول :
روش گاندولینی که به چهار مبنا نیز معروف است، نخستین بار توسط آلبرت مدمن مورد استفاده قرار گرفت.
در عصر مدمن، جنگ های بسیاری بین نژاد های مختلف جادوگران در میگرفتو وی که از سران قبیله بیساک بود، به هنگام جنگ، مجروح گشته و اسیر شد.
در بازجویی ها، ذهن جو های توانای قبیله مخالف همواره سعی در کند و کاو ذهن وی داشتند.
در آن زمان، علم چفت شدگی بطور کامل شکل نگرفته بود. مدمن در حین یکی از ذهن جویی ها، ابتکار جالبی به خرج داد. وی توانست به خوبی ذهن خود را تغییر داده و انچه را که واقعی نبود را در ذهن بپروراند. وی توانست با اندیشیدن به هر چه میخواست، آن موضوع را به ذهن جو بنمایاند. بعد ها این تجربه به او کمک کرد تا روش گاندولینی یعنی چفت شدگی به روش فراموشی موقت را اختراع کند.
مدمن با استفاده از این روش، توانست خود را در نظر باز جو ها، بی مصرف و فراموشی زده جلوه دهد. پس از اینکه این جادوگر از بند دشمن رهایی یافت، توانست این شیوه را با تحقیق و بررسی بسیار، گسترده تر و دقیق تر کند.
سوال دوم :
تخلیه ذهن : تمرکز میکنیم، تموم افکار رو در ذهنمون معلق میکنیم و رفته رفته اونارو از ذهن بیرون میبریم.
بستن ذهن : ذهن رو در دیواری متشکل از افکار سفید محسور میکنیم. افکار سفید افکاری هستند که در واقع محتوا ندارند. حالت بی ذهنی که در تکنیک های مراقبه به اون میرسیم با افکار سفید ایجاد میشه.
ایجاد افکار انحرافی : پس از بستن ذهن، به منظور منحرف کردن ذهن جو، افکار انحرافی را به ذهن راه میدهیم.بطور مثال نقشه های اشتباه و یا مسائل نا مربوط!
فراموشی موقت : پس از انجام این کارها، فراموشی موقت در ذهن ما ایجاد میشه!
بنده نتونستم بین ایجاد فکر انحرافی و فراموشی موقت ارتباط برقرار کنم. یا طرف فکر میکنه بصورت انحرافی یا ایکه فراموشی دیگه
روش گاندولینی که به چهار مبنا نیز معروف است، نخستین بار توسط آلبرت مدمن مورد استفاده قرار گرفت.
در عصر مدمن، جنگ های بسیاری بین نژاد های مختلف جادوگران در میگرفتو وی که از سران قبیله بیساک بود، به هنگام جنگ، مجروح گشته و اسیر شد.
در بازجویی ها، ذهن جو های توانای قبیله مخالف همواره سعی در کند و کاو ذهن وی داشتند.
در آن زمان، علم چفت شدگی بطور کامل شکل نگرفته بود. مدمن در حین یکی از ذهن جویی ها، ابتکار جالبی به خرج داد. وی توانست به خوبی ذهن خود را تغییر داده و انچه را که واقعی نبود را در ذهن بپروراند. وی توانست با اندیشیدن به هر چه میخواست، آن موضوع را به ذهن جو بنمایاند. بعد ها این تجربه به او کمک کرد تا روش گاندولینی یعنی چفت شدگی به روش فراموشی موقت را اختراع کند.
مدمن با استفاده از این روش، توانست خود را در نظر باز جو ها، بی مصرف و فراموشی زده جلوه دهد. پس از اینکه این جادوگر از بند دشمن رهایی یافت، توانست این شیوه را با تحقیق و بررسی بسیار، گسترده تر و دقیق تر کند.
سوال دوم :
تخلیه ذهن : تمرکز میکنیم، تموم افکار رو در ذهنمون معلق میکنیم و رفته رفته اونارو از ذهن بیرون میبریم.
بستن ذهن : ذهن رو در دیواری متشکل از افکار سفید محسور میکنیم. افکار سفید افکاری هستند که در واقع محتوا ندارند. حالت بی ذهنی که در تکنیک های مراقبه به اون میرسیم با افکار سفید ایجاد میشه.
ایجاد افکار انحرافی : پس از بستن ذهن، به منظور منحرف کردن ذهن جو، افکار انحرافی را به ذهن راه میدهیم.بطور مثال نقشه های اشتباه و یا مسائل نا مربوط!
فراموشی موقت : پس از انجام این کارها، فراموشی موقت در ذهن ما ایجاد میشه!
بنده نتونستم بین ایجاد فکر انحرافی و فراموشی موقت ارتباط برقرار کنم. یا طرف فکر میکنه بصورت انحرافی یا ایکه فراموشی دیگه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
seems it never ends... the magic of the wizards :)
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج