نیمفادورا تانکس قدم به درون 3 دسته جارو گذاشت، و با چهره ای بسیار مغموم به ریگولوس نگاه کرد.
ریگولوس که بسیار خوشتیپ و جنتلمن بود،اهمیتی به تانکس نداد و با ابرکسس در مورد روش های جدید شوخی دستی، بحث می کرد.
تانکس با جلوه ی خاصی به طرف میزی خالی رفت و نشست و از ته دل آهی کشید و زیرزیرکی ریگولوس را پایید تا که شاید نگاهی به وی افکند.
ریگولوس همچنان به او اهمیت نمیداد
تانکس که دید نمی تواند به سادگی توجه ریگولوس را جلب کند؛ با یک عدد سس گوجه فرنگی! به سمت دستشویی رفت.
چند دقیقه ی بعد
فینیاس: آه انگار که باز تلنگام در حال در رفتن است؛من سری به دست آب زنم...
فینیاس در حالیکه خودش را به سختی منقبض کرده به سمت دستشویی راه میفتند، در دستشویی را باز می کند و
- آه، چگونه شود این صحنه را!!
همه با طمانینه خاصی به طرف دستشویی می شتابند!
درون دستشویی تانکس را می بینند که درون دستشویی افتاده و از سرش همینطور شر و شر خون میریزد.
همه با دیدن آن صحنه ی دلخراش، غمبار شدند...
فینیاس: آه بالاخره این تانکس به یه دردی خورد،و بیرون روی من را درمان کرد، و من از غم بزرگ این حادثه، درمان شدم!!!( به علت رعایت تازه واردی)
ریگولوس در دستشویی را بست و همگی به سمت میزهایشان رفتند.
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از هری بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
25 کاربر(ها) آنلاین هستند (16 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
22
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] كافه سه دسته جارو
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/05/20
آخرین ورود: چهارشنبه 23 شهریور 1390 19:37
از: جون گرابلی و انجمنش چی می خام؟!؟
پستها:
167

افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/5/27 0:41:01
جزئیات کاربر

فیلچ: خب حالا که من باید همه رو کول کنم اصلا همینجا سنت مانگو... بریزین پایین!
فیلچ بارشو خالی میکنه و ابرکس سریع خودشو طاهر میکنه و لباساشو درمیاره
ابرکس: اگه تابلو بازیه اصلا اینجا کلیسا!
یه تابلوی کلیسا در میاره میکوبه زمین!
ابرکس: خب حالا همه با زبون خوش با همدیگه ازدواج کنین!
همه: آخ جون!
و همه به خوبی و خوشی با هم ازدواج میکنن و بچه دار میشن و عید سعید فطر هم یکی بچه میزاد. فینیاس هم توبه میکنه و نماز میخونه!
پایان سوژه!
سوژه جدید!
فینیاس به در دستشویی خیره شد. کارش در دستشویی در حال اتمام بود و گازهای سرخ و طلایی از لای درزهای در به بیرون تراوش میکرد و محوطه را مسموم میکرد. همانور که همچنان به در خیره بود آفتابه را پر کرد، سپس بلند شد و با صدای بلند آرگوس را صدا زد: "قااااااااااارت"
آرگوس: چشم قربان!
ریگولوس که بی صبرانه پشت در منتظر بود در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، فینیاس را در آغوش گرفت و گفت: آه پدربزرگ... بالاخره موفق شدی!
فینیاس با خونسردی پاسخ داد: بله، همینطور است! اما همه ی اینها نقشه بود!
ریگولوس: آیا پای ماهی مرکب دریاچه در میان است؟
فینیاس به نشانه ی موافقت سر تکان داد!
همه تعجب کردند!
فیلچ بارشو خالی میکنه و ابرکس سریع خودشو طاهر میکنه و لباساشو درمیاره
ابرکس: اگه تابلو بازیه اصلا اینجا کلیسا!
یه تابلوی کلیسا در میاره میکوبه زمین!
ابرکس: خب حالا همه با زبون خوش با همدیگه ازدواج کنین!
همه: آخ جون!
و همه به خوبی و خوشی با هم ازدواج میکنن و بچه دار میشن و عید سعید فطر هم یکی بچه میزاد. فینیاس هم توبه میکنه و نماز میخونه!
پایان سوژه!
سوژه جدید!
فینیاس به در دستشویی خیره شد. کارش در دستشویی در حال اتمام بود و گازهای سرخ و طلایی از لای درزهای در به بیرون تراوش میکرد و محوطه را مسموم میکرد. همانور که همچنان به در خیره بود آفتابه را پر کرد، سپس بلند شد و با صدای بلند آرگوس را صدا زد: "قااااااااااارت"
آرگوس: چشم قربان!
ریگولوس که بی صبرانه پشت در منتظر بود در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود، فینیاس را در آغوش گرفت و گفت: آه پدربزرگ... بالاخره موفق شدی!
فینیاس با خونسردی پاسخ داد: بله، همینطور است! اما همه ی اینها نقشه بود!
ریگولوس: آیا پای ماهی مرکب دریاچه در میان است؟
فینیاس به نشانه ی موافقت سر تکان داد!
همه تعجب کردند!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ابرکسس مالفوی در 1388/5/27 0:37:45

[b][s
فینیاس: نه این کارو نکن! من خیلی خودم رو نگه داشتم... نه .... نه ......نه..... همگی فرار کنین!
قاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااررررررررررت
طوفان عظیمی ایجاد میشه و کل وسایل کافه غیر میزی که پاتر پایش بوده کنده میشن و داخل گردباد سبز رنگی قرار میگیرن...
و متاسفانه همه خیلی دیر می می فهمن که طوفان پر از خورده های پوست تخمه ست که هر کدومشون اگه با این سرعت پرتاب بشند مثل یه ترکش عمل می کنند!
در نتیجه ، در عرض چند ثانیه ، همه ناک اوت می شند و زخمی زیلی رو زمین می افتند!
فینیاس بالای سر ریگولوس تیکه پاره زانو می زنه: وای بر من ! نوه ی عزیزم ! من چه بر سر تو آوردم!
ریگولوس : پدر بزرگ ...
فینیاس : نگران نباش پسرم ... الان می برمت سنت مانگو ... زود خوب میشی!
در همین لحظه ابرفورث دوان دوان یه تابلو میاره و میذاره وسط کافه ، رو تابلو بزرگ نوشته : سنت مانگو!
فینیاس : این یعنی چی ؟ مگه این سایت تاپیک سنت مانگو نداره؟
ابرفورث : چرا اما تو هر تاپیک یه سوژه جریان داره ، شما باید داستان سوژتون رو تو همون تاپیک ادامه بدید!
فینیاس : ای خدا! ا-ی-ف-ا-ی-ن-ق-ش !!! هر تاپیک یک مکانه ، و سوژه میتونه در سرتاسر سایت جاری باشه ، نه این که فقط محدود به یه تاپیک بشه ! افتاد؟
ابرفورث : شما باز دارید از اخلاق نرم و لطیف و پروانه ای من و دراکو سو استفاده می کنید ... شما ...
دنگ!
یک ماهی مرکب محکم از پشت می خوره تو سر ابرفورث ، وابر هم بیهوش میشه!
فیلچ با قیافه ی معصومانه : افتاد ارباب!
فینیاس : آفرین فیلچ! حالا همه این مصدومین رو بریز رو کولت ببریمشون سنت مانگو!
قاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااررررررررررت
طوفان عظیمی ایجاد میشه و کل وسایل کافه غیر میزی که پاتر پایش بوده کنده میشن و داخل گردباد سبز رنگی قرار میگیرن...
و متاسفانه همه خیلی دیر می می فهمن که طوفان پر از خورده های پوست تخمه ست که هر کدومشون اگه با این سرعت پرتاب بشند مثل یه ترکش عمل می کنند!
در نتیجه ، در عرض چند ثانیه ، همه ناک اوت می شند و زخمی زیلی رو زمین می افتند!
فینیاس بالای سر ریگولوس تیکه پاره زانو می زنه: وای بر من ! نوه ی عزیزم ! من چه بر سر تو آوردم!
ریگولوس : پدر بزرگ ...
فینیاس : نگران نباش پسرم ... الان می برمت سنت مانگو ... زود خوب میشی!
در همین لحظه ابرفورث دوان دوان یه تابلو میاره و میذاره وسط کافه ، رو تابلو بزرگ نوشته : سنت مانگو!
فینیاس : این یعنی چی ؟ مگه این سایت تاپیک سنت مانگو نداره؟
ابرفورث : چرا اما تو هر تاپیک یه سوژه جریان داره ، شما باید داستان سوژتون رو تو همون تاپیک ادامه بدید!
فینیاس : ای خدا! ا-ی-ف-ا-ی-ن-ق-ش !!! هر تاپیک یک مکانه ، و سوژه میتونه در سرتاسر سایت جاری باشه ، نه این که فقط محدود به یه تاپیک بشه ! افتاد؟
ابرفورث : شما باز دارید از اخلاق نرم و لطیف و پروانه ای من و دراکو سو استفاده می کنید ... شما ...
دنگ!
یک ماهی مرکب محکم از پشت می خوره تو سر ابرفورث ، وابر هم بیهوش میشه!

فیلچ با قیافه ی معصومانه : افتاد ارباب!
فینیاس : آفرین فیلچ! حالا همه این مصدومین رو بریز رو کولت ببریمشون سنت مانگو!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

نارسیسا: نه چیزه! من نوشتم پایان سوژه شما حق ندارین سوژه رو ادامه بدین...
همه با تعجب به نارسیسا نگا میکنن.
نارسیسا: خودتون رو به اون راه نزنین! اینجا که واقعی نیست! ما همه کاراکترهای خیالی هستیم! ما داریم ایفای نقش میکنیم! ماهی مرکب که یادتون هست! جزو آزمون ورودی ایفای نقش بود.
فینیاس از جای نامشخصی از فلیچ یه ماهی مرکب درمیاره و به همه نشون میده:شما توی این چیزی به اسم ایفای نقش میبینین؟
همه: نه
ماهی مرکب: من هر گونه ارتباطی رو با ایفای نقش تکذیب میکنم.
فینیاس ماهی مرکب رو میذاره سرجاش و با چشمانی نگران به لوسیوس نگا میکنه و یهویی بغض لوسیوس میترکه و میپره فینیاس رو بقل میکنه.
لوسیوس: آآآآ فامیل دور... اهه اهه آآآآآآآآآآآآ مادر جان! دیدی چه به روزم اومد؟! زنم دیووونه شده! توی خاطرات لرد تو چی کار میکنی بیحیا؟! مگه من به عنوان شوهرت بهت اجازه داده بری اونجا؟!
فینیاس: خودت رو کنترل کن مالفوی! اینقدرم من رو فشار نده... نه... آخ... نه... من باید جلوی خودم رو بگیرم... اوووووووووم! آخیش رد شد...
ریگولوس:زنده باد پدربزرگ دارین پیشرفت میکنین
آبرکسس در این لحظه وارد میشه و باعث حیرت همه میشه چرا که لباس تنشه. پشت دراکو در حالی که چوب دستیش رو گرفته و داره ابرکسس رو هدایت میکنه میاد داخل
لوسیوس: دراکو! این چه طرز رفتار با یه بزرگتر هستش!
دراکو: به چشمای شهلای لرد قسم که من بیگناهم پدر! جد بزرگ رو توی حوض وزارتخونه گرفتن که داشته شنا میکرده! مجبور شدم با ایمپریوس مجبورش کنم لباس بپوشه...
یهویی ابرکسس لباساش رو پاره میکنه و نگاهی به اطراف میکنه و نارسیسا رو ورمیداره و فرار میکنه: آهاهاها گولتون زنم! زبون درازی! اوووم! دماغ سوخته!
پاف! و با یه انفجار غیب میشه
فینیاس: چرا همیشه باید اینقدر پیچیده باشه؟! به هر حال لوسیوس این جریان خیلی مشکوکه! خصوصاً من نگران سلامت روانی تو هستم الان تو به آرامش احتیاج داشتی... اول ریگولوس بعدش لرد و حالا جورابش! شاید فردا نارسیسا یه خاطرخواه دیگه هم پیدا کرد
فینیاس از بالای شونه لوسیوس به فلیچ و بقیه اشاره میکنه که خودشم خاطرخواهه!
ریگولوس: اِ پدربزرگ زشته!
لوسیوس: چی؟!
فینیاس: هیچی لوسیوس عزیز! فلیچ پاتر کجاس؟
فلیچ: اونجاس پروفسور پایه میزه!
ریگولوس: آخ پدربزرگ! چقدر سرعتی شما ضربه میزنین!
لوسیوس: بلک من دیگه نمیتونم تحمل کنم نه!
و به سختی فینیاس رو فشار میده!
فینیاس: نه این کارو نکن! من خیلی خودم رو نگه داشتم... نه .... نه ......نه..... همگی فرار کنین!
قاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااررررررررررت
طوفان عظیمی ایجاد میشه و کل وسایل کافه غیر میزی که پاتر پایش بوده کنده میشن و داخل گردباد سبز رنگی قرار میگیرن
همه با تعجب به نارسیسا نگا میکنن.
نارسیسا: خودتون رو به اون راه نزنین! اینجا که واقعی نیست! ما همه کاراکترهای خیالی هستیم! ما داریم ایفای نقش میکنیم! ماهی مرکب که یادتون هست! جزو آزمون ورودی ایفای نقش بود.
فینیاس از جای نامشخصی از فلیچ یه ماهی مرکب درمیاره و به همه نشون میده:شما توی این چیزی به اسم ایفای نقش میبینین؟
همه: نه
ماهی مرکب: من هر گونه ارتباطی رو با ایفای نقش تکذیب میکنم.
فینیاس ماهی مرکب رو میذاره سرجاش و با چشمانی نگران به لوسیوس نگا میکنه و یهویی بغض لوسیوس میترکه و میپره فینیاس رو بقل میکنه.
لوسیوس: آآآآ فامیل دور... اهه اهه آآآآآآآآآآآآ مادر جان! دیدی چه به روزم اومد؟! زنم دیووونه شده! توی خاطرات لرد تو چی کار میکنی بیحیا؟! مگه من به عنوان شوهرت بهت اجازه داده بری اونجا؟!
فینیاس: خودت رو کنترل کن مالفوی! اینقدرم من رو فشار نده... نه... آخ... نه... من باید جلوی خودم رو بگیرم... اوووووووووم! آخیش رد شد...
ریگولوس:زنده باد پدربزرگ دارین پیشرفت میکنین
آبرکسس در این لحظه وارد میشه و باعث حیرت همه میشه چرا که لباس تنشه. پشت دراکو در حالی که چوب دستیش رو گرفته و داره ابرکسس رو هدایت میکنه میاد داخل
لوسیوس: دراکو! این چه طرز رفتار با یه بزرگتر هستش!
دراکو: به چشمای شهلای لرد قسم که من بیگناهم پدر! جد بزرگ رو توی حوض وزارتخونه گرفتن که داشته شنا میکرده! مجبور شدم با ایمپریوس مجبورش کنم لباس بپوشه...
یهویی ابرکسس لباساش رو پاره میکنه و نگاهی به اطراف میکنه و نارسیسا رو ورمیداره و فرار میکنه: آهاهاها گولتون زنم! زبون درازی! اوووم! دماغ سوخته!
پاف! و با یه انفجار غیب میشه
فینیاس: چرا همیشه باید اینقدر پیچیده باشه؟! به هر حال لوسیوس این جریان خیلی مشکوکه! خصوصاً من نگران سلامت روانی تو هستم الان تو به آرامش احتیاج داشتی... اول ریگولوس بعدش لرد و حالا جورابش! شاید فردا نارسیسا یه خاطرخواه دیگه هم پیدا کرد
فینیاس از بالای شونه لوسیوس به فلیچ و بقیه اشاره میکنه که خودشم خاطرخواهه!
ریگولوس: اِ پدربزرگ زشته!
لوسیوس: چی؟!
فینیاس: هیچی لوسیوس عزیز! فلیچ پاتر کجاس؟
فلیچ: اونجاس پروفسور پایه میزه!
ریگولوس: آخ پدربزرگ! چقدر سرعتی شما ضربه میزنین!
لوسیوس: بلک من دیگه نمیتونم تحمل کنم نه!
و به سختی فینیاس رو فشار میده!
فینیاس: نه این کارو نکن! من خیلی خودم رو نگه داشتم... نه .... نه ......نه..... همگی فرار کنین!
قاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااررررررررررت
طوفان عظیمی ایجاد میشه و کل وسایل کافه غیر میزی که پاتر پایش بوده کنده میشن و داخل گردباد سبز رنگی قرار میگیرن
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فینیاس نایگلوس بلک در 1388/5/26 3:01:17
usquequaque putus
ارزشی پیر و قرقرو

[b][size=medium][color=0000FF]حزب ارزشیها؛ ق
ارزشی پیر و قرقرو

[b][size=medium][color=0000FF]حزب ارزشیها؛ ق
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/05/20
آخرین ورود: چهارشنبه 23 شهریور 1390 19:37
از: جون گرابلی و انجمنش چی می خام؟!؟
پستها:
167

ریگولوس ماهی مرکبشو می زاره وسط!
بعد با خودش میگه: عجب! عجب!!!
-------
فینیاس: ریگولوس چرا پلک نمی زنی؟!
ریگولوس: دلیلی نداره، همینطوری!
لوسیوس: بابا من فردا صبح دادگاه دارم، تکلیف منو روشن کنید!بالاخره اون جورابه که من تو خونه پیدا کردم برای ریگولوسه یا نه؟!
ابرکسس:ماله منه!
فینیاس: اره، تو یه تمبون نمی پوشی، اون وقت جوراب ماله توه؟!
ابرکسس: مفت باشه، کوفت باشه!
ریگولوس: خوب من یه مدرک دیگه دارم،( بعد دست میکنه تو قوز فیلج و ماهی مرکبی که قدح اندیشه لرد رو از توی ویلا، خورده بود، رو در میاره) این همه چیو ثابت میکنه!
لوسیوس: ایول فیلم، بیا تخمه!
فینیاس هم که دیر عبرت میگره دوباره از سوراخ مالفوی گزیده میشه و مشت مشت تخمه می خوره.
------
( خاطرات دوران تحصیل لرد سیاه )
لرد که واسه صحبت کردن با دامبلدور به هاگوارتز اومده،توی راهرو ریگولوس رو میبینه، که به علت بی ربطی، شاید مثلا داشته لاک میزده، جورابشو در اورده بود...
چشمای لرد برق میزنه
دراکو هم محض التزام به سوژه ی دراکو، از توی خاطرات رد میشه و از شکوه چشمای زیبای لرد غش می کنه.
نگاه لرد به دخترک مو بوری میفته که با نگاهی عاشقانه ریگولوس رو نگاه می کنه...
-نارسیسا بازم به ریگولوس زل زدی؟
لرد گوشش تیز میشه، ریگولوس به طرف حیاط میره و جورابشو جا میزاره!
نارسیسا میره و جوراب رو برمیداره بومیکنه
لرد منزجر میشه!
( صحنه محو میشه، دوباره پررنگ میشه)
لرد که در حال ادامه ی تحصیله، با لوسیوس مشغول حرف زدنه: دلم نمیخاد زنت، به جلسات ما بیاد، یا وقتی ریگولوس جایی هست اونم اونجا باشه، یا کلا اصلا زنت رو بکشی بره بهتره! زنت عاشق ریگولوسه بدبخت، جوراب ریگولوس رو هم یادگاری داره، جوراب!!
--------
ریگولوس: دیدید؟اینم یه شاهد دیگه، این که دیگه خاطرات لرده!
بعد با خودش میگه: عجب! عجب!!!
-------
فینیاس: ریگولوس چرا پلک نمی زنی؟!
ریگولوس: دلیلی نداره، همینطوری!
لوسیوس: بابا من فردا صبح دادگاه دارم، تکلیف منو روشن کنید!بالاخره اون جورابه که من تو خونه پیدا کردم برای ریگولوسه یا نه؟!
ابرکسس:ماله منه!
فینیاس: اره، تو یه تمبون نمی پوشی، اون وقت جوراب ماله توه؟!
ابرکسس: مفت باشه، کوفت باشه!
ریگولوس: خوب من یه مدرک دیگه دارم،( بعد دست میکنه تو قوز فیلج و ماهی مرکبی که قدح اندیشه لرد رو از توی ویلا، خورده بود، رو در میاره) این همه چیو ثابت میکنه!
لوسیوس: ایول فیلم، بیا تخمه!
فینیاس هم که دیر عبرت میگره دوباره از سوراخ مالفوی گزیده میشه و مشت مشت تخمه می خوره.
------
( خاطرات دوران تحصیل لرد سیاه )
لرد که واسه صحبت کردن با دامبلدور به هاگوارتز اومده،توی راهرو ریگولوس رو میبینه، که به علت بی ربطی، شاید مثلا داشته لاک میزده، جورابشو در اورده بود...
چشمای لرد برق میزنه
دراکو هم محض التزام به سوژه ی دراکو، از توی خاطرات رد میشه و از شکوه چشمای زیبای لرد غش می کنه.
نگاه لرد به دخترک مو بوری میفته که با نگاهی عاشقانه ریگولوس رو نگاه می کنه...
-نارسیسا بازم به ریگولوس زل زدی؟
لرد گوشش تیز میشه، ریگولوس به طرف حیاط میره و جورابشو جا میزاره!
نارسیسا میره و جوراب رو برمیداره بومیکنه
لرد منزجر میشه!
( صحنه محو میشه، دوباره پررنگ میشه)
لرد که در حال ادامه ی تحصیله، با لوسیوس مشغول حرف زدنه: دلم نمیخاد زنت، به جلسات ما بیاد، یا وقتی ریگولوس جایی هست اونم اونجا باشه، یا کلا اصلا زنت رو بکشی بره بهتره! زنت عاشق ریگولوسه بدبخت، جوراب ریگولوس رو هم یادگاری داره، جوراب!!
--------
ریگولوس: دیدید؟اینم یه شاهد دیگه، این که دیگه خاطرات لرده!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

نارسیسا ژورنال جدیدی را که خریده بود به دست گرفت و به راحتی روی مبل ولو شد.باید لباس قشنگ و برازنده ای را برای تولد تنها پسرش از ژورنال انتخاب می کرد.در حال مطالع بود که ناگهان:
-پاق
-یا مرلین!ریگول تویی؟خجالت نمیکشی وسط خونه ی مردم یهویی آپارت میکنی؟نمیگی اگه لوسیوس اینجا بود خون به پا میکرد؟!
ریگولس با هیجان به نارسیسا نزدیک شد و کنار او روی مبل نشست با این کار او نارسیسا به خود آمد و از روی مبل بلند شد.
-چیزی میخوای ریگولس؟
=باب یه دیقه بیا بشین.بیا دیگه!همچین ناز میکنه که انگار من نمیدونم!
-ام..چی رو نمیدونی ریگولس؟
-باب نارسی ما خودمون این کاره ایم!چرا از اول به خودم نگفتی؟خدا شاهده اگه به خودم میگفتی نمیذاشتم به پای این لوسیوس بسوزی و بسازی!
-چی داری میگی تو!کی گفته من به پای لوسیوس میسوزم و میسازم؟این چرندیات چیه داری میگی؟
-نه انگار نمیشه.بیا,بیا با عهم بریم بچه ها منتظرن.
-بریم؟کجا بریم؟من با تو هیچ جایی نمیام.فکر...
اما ریگولس با بی توجهی ناگهان دست نارسیسا را گرفت و با هم آپارت کردند.
کافه سه دسته جارو
فینیاس و لوسیوس و دراکو و مورگانا (که معلوم نبود نویسنده ی قبلی با چه حسابی ظاهرش کرده بود) در کافه نشسته بودند.با ظهور نارسیسا و ریگولس به تندی از جای خود بلند شدند.
نارسیسا با دیدن لوسیوس یکه ای خورد و با عجله به سمت او رفت و با شتاب پرسید:
-چی شده لوسیوس؟اینجا چیکار میکنیم؟
اما لوسیوس رویش را از او برگرداند و با حالتی نیمه ژانگولرانه روی صندلی فرو رفت.
نارسیسا با تعجب به اطراف نگاه کرد و با دیدن پسرش به سمت او به راه افتاد.
-چی شده دراکو؟اینجا چه خبره؟
-ام...چیزه..من نمیدونم
-یعنی چی که نمیدونی؟بابا اینجا چه خبره؟ریگولس زود باش توضیح بده و گرنه میکشمت!
-باشه.
و دفترچه ای را از جیبش در آورد.
-نارسی تو این دفترچه رو میشناسی؟
نارسیسا به سمت ریگولس رفت و دفترچه را از او گرفت.با دقت به دفترچه نگاه کرد.خدای من!این دفترچه رو که نابود کرده بودم؟ چطور اینجاست؟
-ریگولس این دفترچه ی منه1دست تو چیکار میکنه؟
لوسیوس با صدای جیغ مانندی گفتک
-مهم نیست که دست اون چیکار میکنه.مهم اینه که تو به من خیانت کردی.به دراکو خیانت کردی.این همه سال فکر میکردم زوج خوشبختی هستیم ولی حالا میبینم که اشتباه میکردم1من طلاق میگیرم.من دراکو رو ازت میگیرم من..
-چه خبرته بابا!من کی به تو خیانت کردم؟
-یعنی نکردی؟پس اینا چیه که تو این دفترچه نوشتی؟
-بابا اینا که همش قصس!مگه آخرش رو نخوندی؟
و دفترچه را باز کرد و با صدای بلند شروع به خواند کرد:
-این یه قصه ست یه قصه که تو دفتر خاطرات نوشته شد.چقدر بچه بودم!فکر میکردم با اینکارم میتونم میتونم ریگولس رو سر کار بذارم و مدتی با بلا بهش بخندیم.اما اشتباه میکردم.این رسمش نیست!ما هر دو از یک خانواده ایم چطور میتونم همچین کاری بکنم!
من این دفترچه رو نابود میکنم اما اینا رو /آخرش مینویسم.چون دلم میخواد حداقل برای یه بارم که شده اعتراف کنم.من از کرده ی خودم پشیمونم.من نباید ریگولس رو مسخره کهه.ممکن بود با خوندن دفترچه احساساتی بشه یا شاید خانواده هامون به دعوا بیفتن.من از کرده ی خودم پشیمونم.من از کرده ی خودم پشیمونم.من...
پایان سوژه
-پاق
-یا مرلین!ریگول تویی؟خجالت نمیکشی وسط خونه ی مردم یهویی آپارت میکنی؟نمیگی اگه لوسیوس اینجا بود خون به پا میکرد؟!
ریگولس با هیجان به نارسیسا نزدیک شد و کنار او روی مبل نشست با این کار او نارسیسا به خود آمد و از روی مبل بلند شد.
-چیزی میخوای ریگولس؟
=باب یه دیقه بیا بشین.بیا دیگه!همچین ناز میکنه که انگار من نمیدونم!
-ام..چی رو نمیدونی ریگولس؟
-باب نارسی ما خودمون این کاره ایم!چرا از اول به خودم نگفتی؟خدا شاهده اگه به خودم میگفتی نمیذاشتم به پای این لوسیوس بسوزی و بسازی!
-چی داری میگی تو!کی گفته من به پای لوسیوس میسوزم و میسازم؟این چرندیات چیه داری میگی؟
-نه انگار نمیشه.بیا,بیا با عهم بریم بچه ها منتظرن.
-بریم؟کجا بریم؟من با تو هیچ جایی نمیام.فکر...
اما ریگولس با بی توجهی ناگهان دست نارسیسا را گرفت و با هم آپارت کردند.
کافه سه دسته جارو
فینیاس و لوسیوس و دراکو و مورگانا (که معلوم نبود نویسنده ی قبلی با چه حسابی ظاهرش کرده بود) در کافه نشسته بودند.با ظهور نارسیسا و ریگولس به تندی از جای خود بلند شدند.
نارسیسا با دیدن لوسیوس یکه ای خورد و با عجله به سمت او رفت و با شتاب پرسید:
-چی شده لوسیوس؟اینجا چیکار میکنیم؟
اما لوسیوس رویش را از او برگرداند و با حالتی نیمه ژانگولرانه روی صندلی فرو رفت.
نارسیسا با تعجب به اطراف نگاه کرد و با دیدن پسرش به سمت او به راه افتاد.
-چی شده دراکو؟اینجا چه خبره؟
-ام...چیزه..من نمیدونم
-یعنی چی که نمیدونی؟بابا اینجا چه خبره؟ریگولس زود باش توضیح بده و گرنه میکشمت!
-باشه.
و دفترچه ای را از جیبش در آورد.
-نارسی تو این دفترچه رو میشناسی؟
نارسیسا به سمت ریگولس رفت و دفترچه را از او گرفت.با دقت به دفترچه نگاه کرد.خدای من!این دفترچه رو که نابود کرده بودم؟ چطور اینجاست؟
-ریگولس این دفترچه ی منه1دست تو چیکار میکنه؟
لوسیوس با صدای جیغ مانندی گفتک
-مهم نیست که دست اون چیکار میکنه.مهم اینه که تو به من خیانت کردی.به دراکو خیانت کردی.این همه سال فکر میکردم زوج خوشبختی هستیم ولی حالا میبینم که اشتباه میکردم1من طلاق میگیرم.من دراکو رو ازت میگیرم من..
-چه خبرته بابا!من کی به تو خیانت کردم؟
-یعنی نکردی؟پس اینا چیه که تو این دفترچه نوشتی؟
-بابا اینا که همش قصس!مگه آخرش رو نخوندی؟
و دفترچه را باز کرد و با صدای بلند شروع به خواند کرد:
-این یه قصه ست یه قصه که تو دفتر خاطرات نوشته شد.چقدر بچه بودم!فکر میکردم با اینکارم میتونم میتونم ریگولس رو سر کار بذارم و مدتی با بلا بهش بخندیم.اما اشتباه میکردم.این رسمش نیست!ما هر دو از یک خانواده ایم چطور میتونم همچین کاری بکنم!
من این دفترچه رو نابود میکنم اما اینا رو /آخرش مینویسم.چون دلم میخواد حداقل برای یه بارم که شده اعتراف کنم.من از کرده ی خودم پشیمونم.من نباید ریگولس رو مسخره کهه.ممکن بود با خوندن دفترچه احساساتی بشه یا شاید خانواده هامون به دعوا بیفتن.من از کرده ی خودم پشیمونم.من از کرده ی خودم پشیمونم.من...
پایان سوژه
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نارسیسا مالفوی در 1388/5/26 1:45:58
جزئیات کاربر

فینیاس دماغش رو میکشه بالا و از جیب بقل لوسیوس یه بسته تخمه دیگه کش میره.
فینیاس: ناراحت نباش لوسیوس جان! این چیزا در زندگی پیش میاد... اون زن از اولم واسه تو همسری نکرد که! هنوزم جورابات رو خودت میشوری نه؟
لوسیوس اشکآلود با سر تأیید میکنه.
فینیاس توی دلش: آخ جون بالاخره این نوه منحرفم سر و سامون پیدا میکنه! دیگه عشق ولدی رو از دلش بیرون میکنه! خیال منم راحت میشه و خاندانمون دوباره مثل قبل کامل و اشرافی میشه
ریگولوس میزنه پشت لوسیوس: نگران نباش لوسیوس من هیچ علاقهای به ازدواج با نارسیسا....
فینیاس: قاااااااااااااااااارت.... ذاااااااااااااااااااارت.... فااااااااااااااااااااارت
کافهدار در این لحظه در اثر حجم گاز میمیره و روحش به پرواز درمیاد.
فینیاس: چیزی داشتی میگفتی نوهی عزیزم؟! آهان گفتی دیگه درد عشقه و چه میشه کرد! باشه من از نارسیسا دعوت میکنم بیا اینجا و این موضوع رو یک بار برای همیشه حل کنیم
دراکو: نه مااااااامااااااااااااان بااااااااااااااباااااااااااا آ اهه اهه اههاااااااااا من اشک تمساح میریزم! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاااااهااااااااااااا! تمام سوژههاتون رو میگم انحراف از سوژس! همش رو ویرایش میکنم! حالتون رو میگیرم
فینیاس که دیده اوضاع خرابه یه ورد زیر لبش میخونه و یهویی مورگانا توی بقل دراکو ظاهر میشه.
دراکو: خب حالا خیلیم مهم نیس چه اتفاقی ميیوفته. من بزرگ شدم و این مسائل رو درک میکنم! به علاوه مامان جورابای منم نمیشوره!
فلیچ با پاتر وارد میشن.
فلیچ: سلام ارباب!
فینیاس: اوه فلیچ چه خوب شد اومدی! این پسره پاتر تمام دنیای جادوگری رو بلده؟!
فلیچ: آره ارباب میگن رئیس اینجاس...
تمام افراد حاضر در کافه قاه قاه میخندن.
لوسیوس: جوک قشنگی بود فلیچ! حالا بفرست دنبال زن من... آآآآه نه نارسیسا عشق زندگی من... آهاهاهاهاا نـه!!!!!
دوباره لوسیوس و فینیاس همدیگه رو بقل میکن و اشک میریزن...
قاااااااااااااارت!
فینیاس: ناراحت نباش لوسیوس جان! این چیزا در زندگی پیش میاد... اون زن از اولم واسه تو همسری نکرد که! هنوزم جورابات رو خودت میشوری نه؟
لوسیوس اشکآلود با سر تأیید میکنه.
فینیاس توی دلش: آخ جون بالاخره این نوه منحرفم سر و سامون پیدا میکنه! دیگه عشق ولدی رو از دلش بیرون میکنه! خیال منم راحت میشه و خاندانمون دوباره مثل قبل کامل و اشرافی میشه
ریگولوس میزنه پشت لوسیوس: نگران نباش لوسیوس من هیچ علاقهای به ازدواج با نارسیسا....
فینیاس: قاااااااااااااااااارت.... ذاااااااااااااااااااارت.... فااااااااااااااااااااارت
کافهدار در این لحظه در اثر حجم گاز میمیره و روحش به پرواز درمیاد.
فینیاس: چیزی داشتی میگفتی نوهی عزیزم؟! آهان گفتی دیگه درد عشقه و چه میشه کرد! باشه من از نارسیسا دعوت میکنم بیا اینجا و این موضوع رو یک بار برای همیشه حل کنیم
دراکو: نه مااااااامااااااااااااان بااااااااااااااباااااااااااا آ اهه اهه اههاااااااااا من اشک تمساح میریزم! آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآاااااهااااااااااااا! تمام سوژههاتون رو میگم انحراف از سوژس! همش رو ویرایش میکنم! حالتون رو میگیرم
فینیاس که دیده اوضاع خرابه یه ورد زیر لبش میخونه و یهویی مورگانا توی بقل دراکو ظاهر میشه.
دراکو: خب حالا خیلیم مهم نیس چه اتفاقی ميیوفته. من بزرگ شدم و این مسائل رو درک میکنم! به علاوه مامان جورابای منم نمیشوره!
فلیچ با پاتر وارد میشن.
فلیچ: سلام ارباب!
فینیاس: اوه فلیچ چه خوب شد اومدی! این پسره پاتر تمام دنیای جادوگری رو بلده؟!
فلیچ: آره ارباب میگن رئیس اینجاس...
تمام افراد حاضر در کافه قاه قاه میخندن.
لوسیوس: جوک قشنگی بود فلیچ! حالا بفرست دنبال زن من... آآآآه نه نارسیسا عشق زندگی من... آهاهاهاهاا نـه!!!!!
دوباره لوسیوس و فینیاس همدیگه رو بقل میکن و اشک میریزن...
قاااااااااااااارت!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط فینیاس نایگلوس بلک در 1388/5/25 22:20:28
usquequaque putus
ارزشی پیر و قرقرو

[b][size=medium][color=0000FF]حزب ارزشیها؛ ق
ارزشی پیر و قرقرو

[b][size=medium][color=0000FF]حزب ارزشیها؛ ق
جزئیات کاربر

لوسیوس دوباره دفترو از دست قاپ میزنه و شروع میکنه عمیقا قضیه رو مورد بررسی قرار میده!
لوسیوس: چه طور ممکنه؟ اگه دراکو بفهمه خودکشی میکنه!
ییهو دراکو از تاریکی میاد بیرون!
دراکو: من از اولش میدونستم! نارسیسا همیشه عاشق ریگولوس بود و از تو بدش میومد! آه پدر...
لوسیوس: نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
فینیاس: قاااااااااااااااااااااااااااااارت!
و دراکو و لوسیوس و فینیاس همدیگه رو بقل میکنن شروع میکنن به گریه کردن!
لوسیوس: چه طور ممکنه؟ اگه دراکو بفهمه خودکشی میکنه!
ییهو دراکو از تاریکی میاد بیرون!
دراکو: من از اولش میدونستم! نارسیسا همیشه عاشق ریگولوس بود و از تو بدش میومد! آه پدر...
لوسیوس: نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه!
فینیاس: قاااااااااااااااااااااااااااااارت!
و دراکو و لوسیوس و فینیاس همدیگه رو بقل میکنن شروع میکنن به گریه کردن!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ابرکسس مالفوی در 1388/5/25 19:11:36

[b][s
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/05/20
آخرین ورود: چهارشنبه 23 شهریور 1390 19:37
از: جون گرابلی و انجمنش چی می خام؟!؟
پستها:
167

دوست عزیز، اینجا سوژه نداره، ایفای نقشه، همه توی کافه نشستیم و داریم حرف می زنیم و از این کارا...شما چطوری از کافه یهو میری وسط پارک؟! اینجا کافه اس. اتفاقات این تاپیک باید در 4 چوب همین کافه اتفاق بیفته....و خیلی شرمنده، ولی دوستان همه جا به من میگن ارزشی، اقا جان یه ارزشی بزنید اون بقل اسم من، که هی اینو راه به راه به من نگید...
پست شما رو نادیده میگیرم.
توضیح خیلی ضروری: من قصد دعوا و هیچی ندارم،، بار طبق قوانین شما دارم عمل می کنم...من پست اول رو زدم..خودم تعیین می کنم چطوری پیش میره..مثه شما که اینو میگید دیگه....
ادامه از پست لوسیوس:
---------
ریگولوس که هنوز داره دفتر رو با تعجب نیگا می کنه: نه بابا، خط نارسیسا همینه، اخه اون بچگی همچین عقل درست حسابی نداشت، اصلا باباش به زور کلی پول داد به هاگوارتز، که اینو راش بدن اونجا...خط خودشه!
لوسیوس: اا راس می گی؟ ببینم ....
فینیاس هم ذوق میکنه و میخاد بیاد جلو ولی یهو...
صاحب کافه: اوی، پیری...رفتی دستشویی خراب کاری کردی، باید بری تمیزش کنی...
ریگولوس: اره پدربزرگ شما تا یه دستی به اون دستشویی بکشین ما اینا رو براتون بلند بلند می خونیم...
امروز لوسیوس رو دیدم، داشت با ریگولوس راه می رفت، هی واسه ریگولوس دست تکون دادم، ولی لوسیوس فکر می کنه با اونم، اون دست تکون میده برام...
آه، ای ریگولوس جونم، کاش یه روزی من و تو با هم بریم هاگزمید! آه...
گل سرخ و سفید و ارغوانی
فراموشم نکن ریگولوس مامانی
ریگولوس: دیدی؟دیدی خود نارسیساس!
شما کسی نیستی که بخای به ناظر انجمن اخطار بدی و یا پستشو نادیده بگیری!این بار بخشیدمت،ولی دفعه دیگه شدیدا باهات برخورد میشه.در موردت بحث میکنیم!
موفق باشی
پست شما رو نادیده میگیرم.
توضیح خیلی ضروری: من قصد دعوا و هیچی ندارم،، بار طبق قوانین شما دارم عمل می کنم...من پست اول رو زدم..خودم تعیین می کنم چطوری پیش میره..مثه شما که اینو میگید دیگه....
ادامه از پست لوسیوس:
---------
ریگولوس که هنوز داره دفتر رو با تعجب نیگا می کنه: نه بابا، خط نارسیسا همینه، اخه اون بچگی همچین عقل درست حسابی نداشت، اصلا باباش به زور کلی پول داد به هاگوارتز، که اینو راش بدن اونجا...خط خودشه!
لوسیوس: اا راس می گی؟ ببینم ....
فینیاس هم ذوق میکنه و میخاد بیاد جلو ولی یهو...
صاحب کافه: اوی، پیری...رفتی دستشویی خراب کاری کردی، باید بری تمیزش کنی...
ریگولوس: اره پدربزرگ شما تا یه دستی به اون دستشویی بکشین ما اینا رو براتون بلند بلند می خونیم...
امروز لوسیوس رو دیدم، داشت با ریگولوس راه می رفت، هی واسه ریگولوس دست تکون دادم، ولی لوسیوس فکر می کنه با اونم، اون دست تکون میده برام...
آه، ای ریگولوس جونم، کاش یه روزی من و تو با هم بریم هاگزمید! آه...
گل سرخ و سفید و ارغوانی
فراموشم نکن ریگولوس مامانی
ریگولوس: دیدی؟دیدی خود نارسیساس!
شما کسی نیستی که بخای به ناظر انجمن اخطار بدی و یا پستشو نادیده بگیری!این بار بخشیدمت،ولی دفعه دیگه شدیدا باهات برخورد میشه.در موردت بحث میکنیم!
موفق باشی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/5/25 17:47:58
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/5/25 17:58:00
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/5/26 18:18:55
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/5/25 17:58:00
ویرایش شده توسط مونتگومری در 1388/5/26 18:18:55
جزئیات کاربر

این سوژه یکم ارزشی هست و پستاش کیفیتشون خیلی پائین و کوتاه هست. لطفا در پستزنی یکم دقت کنید تا هم سوژه خوب پیش بره، هم پستتون پاک نشه!
_______________
فینیاس دستی به ریش خود کشید و گفت: هووم...عروس؟؟نوه من؟ کی میخواد با اون عروسی کنه؟
لوسیسوس پوزخندی زد و گفت: نمیدونم، ولی مثل این که خیلی خلِ.با نوت تماس گرفته باهاش قرار گذاشته. امشب ساعت ده، پارک جادوگران.
فینیای آهی کشید و همان طور که بر روی نزدیک ترین صندلی مینشست، گفت: لوسیوس!این نوه خیلی سر به هواست. باید بری کمکش کنی. مخفیانه برو پارک جادوگران و آمار دختره رو برام در بیار. نمیخوام نوه دست یک معتاد بیفته.
لوسیوس سر خود را به نشانه موافقت تکان داد و بعد از کافه خارج شد.
در پارک
روشنی روز جای خود را با تاریکی شب داده بود. ریگولس که تازه به پارک رسیده بود، بر روی نیمکت روبروی درب ورودی نشست و منتظر زن ماند. ریگولس گل پژمرده ای را در دست داشت تا به زن بدهد. اما او خود نمیدانس ان زن کیست.
***
در پشت یکی از درختان پارک، لوسیوس پنهان شده بود. لوسیوس که لباس سبز رنگی پوشیده بود و چند برگ را بخود پینه کرده بود، خیلی آرام خود را به نیمکت نزدیک نمود. دختری زیبا با لباس سیاه از دور دیده میشد. دختر به نزدیکی نیمکت آمد. ریگولس از جای خود بلند شد و با تعجب گفت:تو؟؟؟تو به من نامه داده بودی؟
_______________
فینیاس دستی به ریش خود کشید و گفت: هووم...عروس؟؟نوه من؟ کی میخواد با اون عروسی کنه؟
لوسیسوس پوزخندی زد و گفت: نمیدونم، ولی مثل این که خیلی خلِ.با نوت تماس گرفته باهاش قرار گذاشته. امشب ساعت ده، پارک جادوگران.
فینیای آهی کشید و همان طور که بر روی نزدیک ترین صندلی مینشست، گفت: لوسیوس!این نوه خیلی سر به هواست. باید بری کمکش کنی. مخفیانه برو پارک جادوگران و آمار دختره رو برام در بیار. نمیخوام نوه دست یک معتاد بیفته.
لوسیوس سر خود را به نشانه موافقت تکان داد و بعد از کافه خارج شد.
در پارک
روشنی روز جای خود را با تاریکی شب داده بود. ریگولس که تازه به پارک رسیده بود، بر روی نیمکت روبروی درب ورودی نشست و منتظر زن ماند. ریگولس گل پژمرده ای را در دست داشت تا به زن بدهد. اما او خود نمیدانس ان زن کیست.
***
در پشت یکی از درختان پارک، لوسیوس پنهان شده بود. لوسیوس که لباس سبز رنگی پوشیده بود و چند برگ را بخود پینه کرده بود، خیلی آرام خود را به نیمکت نزدیک نمود. دختری زیبا با لباس سیاه از دور دیده میشد. دختر به نزدیکی نیمکت آمد. ریگولس از جای خود بلند شد و با تعجب گفت:تو؟؟؟تو به من نامه داده بودی؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
تا زمانی که عشق دوستان هست، مونتی هرگز فراموش نخواهد شد!! 
[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از

[i][b][color=669933]"از این به بعد قبل از
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج