جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

29 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
29 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1389 13:11
نمایش جزئیات
آفلاین
«محفل زنده است، تا ارتش دامبلدور زنده است!»


سوروس نفس عميقی كشيد تا بر عصابش مسلط شود و در همان حال به سمت در به راه افتاد.

دامبلدور با ارامش به چهره لوپين نگاه می كرد. مشخص بود كه او كنترلش را از دست داده. كاملا هيجان زده بنظر می رسيد. اسنيپ در را بست و در حاليكه كاملا مراقب حركات لوپين بود، نزد دامبلدور برگشت.

برای مدتی سكوت بينشان افتاد.

- اِ... متاسفم دامبلدور، برای لحظه ای موقعيتمو فراموش كردم. نمی خواستم سرت داد بزنم يا توهين كنم.

دوباره مكثی كرد.

-هميشه فكر می كردم چطور اين همه اطلاعات راجع به اسمشو نبر داری. حالا می فهميدم. پس تو.... اون اطلاعات مهمو از طريق اسنيپ دريافت می كردی؟

- اكثر اونا رو، بله... اسنيپ به من می رسوند.

- چه چيز باعث شده تا بهش اعتماد كنی؟ اونم اسنيپ! كسی كه تا خرخره توی جادوی سياه فرو رفته! كسی كه يار قسم خورده اسمشو نبره!

اسنيپ ناگهان تكانی خورد، اما با نگاهی از طرف دامبلدور، تنها لبش را گزيد و به سكوتش ادامه داد.

- ريموس، ايا تو به من اعتماد داری؟

- البته كه دارم. توی تموم سالهای تحصيل و بعدش هميشه مراقبم بودی و حتی...

دامبلدور حرف ريموس را مودبانه قطع كرد و گفت:

- ايا توی اين سالها به كيساييكه در مورد وضعيت تو اگاه بودن، نمی گفتم كه من به تو اعتماد دارم؟!

لوپين چاره ای جز تاييد نداشت.

- پس ازت می خوام بدون اينكه علتشو بپرسی به اسنيپ اعتماد كنی. در ضمن اينم ازت می خوام كه به كسی در مورد اسنيپ حرفی نزنی.

- باشه.

- خوبه... حالا به من بگو چی شد كه ناگهانی به اينجا اومدی؟

رنگ لوپين پريد:

- اوه پناه بر ريش مرلين... بكل فراموش كرده بودم واسه چی اومدم! يه خبر مهم دارم.



-------------------

پ.ن: با احترامی كه برای دوستان قائلم ولی بهتره ياداوری كنم كه بد نيست نوشته هامون به شخصيت های كتاب لطمه نزنه!

ريموس ادم با فكر و صبروريه و با منطق جلو ميره. دامبلدور يه فرد اگاه و عاقلِ، و اسنيپ اگرچه تندخواست ولی باهوش، زيرك و كاردانه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در 1389/4/20 13:26:02


-------------------------------

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1389 11:19
نمایش جزئیات
آفلاین
«محفل زنده است، تا ارتش دامبلدور زنده است!»

در باز مانده بود و سوز سردی به داخل می وزید.سوروس و دامبلدور متعجب به یکدیگر نگاه میکردند و ریموس با نگاهی حاکی از نگرانی آنها را مینگریست.

-تـ...تو...اینجـ..ا چیکار میکنی؟

-بهتره تو بگی سوروس اینجا چیکار میکنه؟

سوروس با ترس به ریموس زل زده بود.ریموس از این که جوابی نشنیده بود عصبانی شد و چوبش را بالا برد تا وردی بخواند درهمین هنگام دامبلدور گفت:

-نه!....اون با من عهد بسته که جاسوس من باشه،بهتره چوبت رو بیاری پایین!
ریموس آرام تر شده بود و چوبش را پایین آورد.
-و تو هم به همین راحتی به اون اطمینان کردی؟

سوروس به حرف آمد:
-گفت که....عهد بستم.

-پس چرا به من نگفتی دامبلدور؟

-میخواستم بهت بگم اما موقعیتش پیش نیومد.

-امیدوارم که راست گفته باشی.

سوروس پیشنهاد داد:
-بهتره بجای این که باهم دعوا کنیم بشینیم ببینیم اسمشو نبر چه نقشه ای داره و عکس العمل ما چی باید باشه.

ریموس فریاد زد:تو دهنتو ببند!
سپس به سمت کاناپه رفت و روی آن نشست.دامبلدور محکم به بازوی سوروس زد و بعد روبروی ریموس نشست.سوروس زیر لب به ریموس ناسزا میگفت و رفت تا در را ببندد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آشا در 1389/4/20 13:43:19
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 17 تیر 1389 23:43
نمایش جزئیات
آفلاین
«محفل زنده است، تا ارتش دامبلدور زنده است!»
ولدمورت پشت صندلی نشسته بود و کله کچلش از پشت صندلی نمایان بود. ولدمورت به صندلی چرخی داد (مثل صندلی های چرخ دار ماگل ها) و به سوروس که تازه رسیده بود چب چب نگاه کرد و گفت:
_سوروس امیدوارم دفعه بعد که صدات کردم زودتر بیایی

_باشه حتما لطفا منو ببخشید

_بی خیال بابا،همونطور که می دونی ما می خواهیم به اون روستایی که دوست ندارم اسمشو به خاطر بسپارم حمله کنم و ماگل ها رو یکم گوشمالی بدیم ولی یه نقشه دیگه ای هم دارم.

_قربان اون چیه؟

_از دامبلدور چه خبر؟

_قربان اون تمام محفلی هارو برای مقابله با شما به اون روستا می اره.

_خوبه و من نقشم اینه که در جای دیگری هم یه کارایی بکنم.

_قربان این یک نقشه هوشمندانه هست من سرورمو تحسین می کنم و ایا می تونم بپرسم اون نقشه چیه؟

_می خوام سوپریزد کنم. مرخصی

سوروس که نگرانی از چهرش معلوم بود اپارات کرد و خودش رو به دامبلدور سوند.خانه مثل همیشه ارام و راحت و دلگرم بود ولی دامبلدور نبود ناگهان کسی به شانه سوروس زد و گفت:

_ چی شده سوروس خبر تازه ای داری؟

_اون می خواد در مکان دیگری نیز کارایی بکنه ولی به من نگفت

_حالا دیگه مسعله خیلی پیچیده شد. باید بدونیم که می خواد چیکار کنه واگرنه خیلی بد میشه

سکوت طولانی در اتاق حاکم شده بود که ناگهان صدایی از در اومد و ریموس وارد شد و به محض دیدن سوروس چوب دستیشو درآورد و به طرف سوروس گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اینجاست هاگوارتز
اینجاست گریف
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 17 تیر 1389 17:11
نمایش جزئیات
آفلاین
«محفل زنده است، تا ارتش دامبلدور زنده است!»

صدای قرچ قروچ صندلی از اتاق كناری بگوش رسيد و به دنبال ان صدای قدم های اهسته و نرمی شنيده شد.

دامبلدور به چهره رنگ پريده و زرد مخاطب خود نگريست. از اخرين باری كه او را ديده بود بنظر خسته تر و بيمارتر می رسيد.

_ بسيار خب سوروس، همونطور كه گفتی قصد لرد حمله به اين دهكده است، و در ظاهر آزار ماگل هاست. ولی من ازت مى خوام هرچه زودتر بفهمی زمان دقيق حمله كیه؟

اسنيپ به آهستگی سرش را تكان داد.
_ خوبه، در ضمن آيا هنوز هم دنبال اونا ميگرده و در كشتنشون مصممه؟

_ بله، ولی تا حالا كه هيچ ردی ازشون بدست نياورده و اين موضوع لرد سياه رو بدجوری ناراحت كرده!

_ اگه خبرات رو همانطور به سرعت و دقت به من برسونی، مطمئن باش جاشون امن خواهد بود.

سوروس اسنيپ جوان به چهره دامبلدور دقيق شد. بنظر رسيد كه برای لحظه ای با خود در كشمكش است كه چيزی بگويد ولی با پديدار شدن شعله ای در نزديكی دامبلدور، تنها نفس عميقی كشيد و ساكت ماند.

چند لحظه بعد از ميان شعله های سرخ معلق در هوا فاوكس پديدار شد و به سمت دامبلدور پرواز كرد و نامه ای را كه در منقار داشت در دستان او قرار داد.

برای مدتی سكوت بينشان افتاد. صدای خوردن قطرات مداوم باران به وضوح شنيده ميشد. اسنيپ با كنجكاوی به دامبلدور نگاه می كرد.

_ می خوای از همه اعضای محفل استفاده كنی؟

_ نه... عاقلانه نيست همه مهره ها رو در يكجا جمع كرد. ممكنه ولدومورت نقشه ديگری هم در سر داشته باشه و بخواد همزمان دز چندجا دست به اقدامی بزنه. قبلا هم از اين روش بارها استفاده كرده و اتفاقا اكثرا هم موفق بوده!

اسنيپ خواست پاسخی بدهد كه ناگهان احساس سوزش شديدی در بازوی چپ خود كرد. ناخوداگاه با دست راست روی نقطه ای كه می سوخت فشار داد و كمی انرا ماليد. اين حركت از چشمان تيز دامبلدور دور نماند.

_ ظاهرا لرد سياه قصد داره با تو صحبت كنه، درست نمی گم؟

_ بله، و می خواد كه فورا به اونجا برم.
و با گفتن اين حرف بلند شد و به سمت در رفت و در همان حال با تكانی كه به عصای خود داد ردايش از اتاق كناری پرواز كنان به سمتش رفت.

_ مراقب و هوشيار باش سوروس!

_ حواسم هست.

در صدای اسنيپ به وضوح ناراحتی حس میشد و دامبلدور نيز علت ان را به خوبی می دانست. اسنيپ حس كرده بود كه پس از گذشت چند ماه كه او پذيرفته بود برای دامبلدور جاسوسی كند ، هنوز دامبلدور به او اعتماد كامل ندارد.

هنگامی كه دامبلدور صدای پاق را از ميان صدای شديد باد و باران شنيد، به آرامی با خود زمزمه كرد:

_ گذشت زمان ثابت می كنه كه ايا تو واقعا به عهدی كه بستی وفاداری يا نه!

آسمان تيره و تار، به ناگاه درخشيد و صدای غرش رعد سراسر دهكده را لرزاند. گویی آسمان هم از اينده نامعلوم پيش رو واهمه داشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور سینیسترا در 1389/4/17 17:38:50


-------------------------------

تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: دوشنبه 7 تیر 1389 14:38
نمایش جزئیات
آفلاین
_ بله همينطوره و پشت اين قضيه هم ... مثل هميشه ... سايه ی شوم اسمشو نبر ديده ميشه!

لوپين با انزجار و تنفر اين حرف را زد. دامبلدور بصورت خسته و ناراحت او نظری انداخت و گفت:
_ درسته، گرگينه ها همينجوریش هم بخاطر قانونی كه وزارتخونه ماه پيش برعليهشون صادر كرده از جادوگرا متنفر هستند. متاسفانه با اين كار نابخردانه وزارتخونه بايستی اينچنين عواقبی رو هم انتظار داشت.

دامبلدور با گفتن اين جملات، چوب جادوییش را مختصر تكانی داد. بلافاصله دو فنجان قهوه روی ميز ظاهر شد. قبل از ادامه گفتگو در سكوت كمی از قهوه هايشان نوشيدند. آسمان دوباره تيره تار شده بود و تندباد با تمام قدرت دريچه چوبی بيرونی اتاق نشيمن را به پنجره داخلی می كوبيد.

_ دامبلدور ... با اين وضعيتی كه رخ داده و با توجه به اينكه اسمشو نبر، داره حداكثر سود رو از اين موقعيت می بره، بايد چكار كنيم؟

_ بهتره اول بقيه محفليا رو خبر كنيم تا در حالت آماده باش قرار بگيرند، و از طرفی تلاش كنيم شايد بتونيم رای گرگينه ها رو عوض كنيم و اونا رو به سمت خودمون بياريم يا لااقل كاری كنيم كه اونا اعلام بی طرفی كنند.... مهمه كه بفهمیم ولدمورت به اونا چه پيشنهادی داده كه حاضر شدن در جبهه او قرار بگيرند...

لوپين سرش را به علامت تاييد به سرعت تكان داد و گفت:
_ فهميدن پيشنهاد اسمشونبر با من. به هر حال من زبون گرگينه ها رو بهتر از هر كس ديگه ای می فهمم!
و با اين حرف لبخند تلخی زد و بلند شد.

دامبلدور ايستاد و دستانش را روی شانه لوپين گذاشت و با مهربانی به چشمان او خيره شد و گفت:
_ ممنونم ريموس، می خوام بدونی كه تو يه مرد بزرگ و انسانی شريف هستی و اينو بخاطر داشته باش كه همه ما ضعف ها و ترس هایی داريم ولی اين دليلی بر عدم كارایی ما نميشه، وقتی هدف مشخصی را دنبال كنيم!

لوپين لبخندی از روی تشكر زد. سپس كلاه شنلش را دوباره روی سرش كشيد و به سمت در خروجی به راه افتاد و از ان خارج شد.

برای مدتی دامبلدور از پنجره با نگاهش لوپين را كه دور می شد، تعقيب كرد. هنگامی كه از ديد او پنهان شد به سمت اتاق كناری برگشت و گفت:
_ حالا می تونی بيای بيرون... لوپين رفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/4/7 15:49:25
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: دره گودریک
ارسال شده در: چهارشنبه 22 اردیبهشت 1389 22:13
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید:

باد خشمگین زوزه کشان در دهکده می چرخید و هر چیزی را که در سر راهش می دید، از میان بر می داشت. مردم دهکده وحشت زده، برای در امان ماندن از طوفان در خانه های امن شان پناه گرفته بودند، چندین درخت از ریشه کنده شده بودند و به زمین افتاده بودند.طوفان وحشتناکی بود...

سکوت وحشتناکی تمام دهکده را فرا گرفته بود،دهکده ایی که در تمام فصول پر ازدحام وشلوغ بود، اکنون شباهت عجیبی به وادی مردگان پیدا کرده بود.

مرد قد بلند و لاغر اندامی در حالی که کلاه شنل سفری اش را روی سرش کشانده بود وبه سختی خود را روی زمین نگه داشته بود، با گامهایی سنگین قدم بر می داشت و هر از چند گاهی با چشمان تنگ کرده اش اطراف را جستجو می کرد.

پس از مدتی، مرد به سختی خودش را جلوی خانه ایی رساند و جلوی در ورودی خانه توقف کرد. نمای بیرونی خانه با پیچک هایی بلند پوشانده شده بود. فضای بیرونی خانه حاکی از آن بود که این یک خانه خالی از سکنه و متروک است،اما مرد شنل پوش قصد رفتن به داخل خانه را داشت.

مرد چند قدم به سمت در خانه برداشت و وردی را زیر لب زمزمه کرد. چند ثانیه ایی نگذشت که گیاهانی که مانند قفل در ورودی را بسته نگه داشته بودند، با شدت زیادی از هم باز شدند و در را نمایان کردند. در با صدای غژغژی باز شد،مرد به آرامی وارد خانه شد.

فضای داخلی خانه بهتر از بیرون بود و بسیار گرم و دلنشین بود.شومینه دیواری کوچکی در گوشه ایی از اتاق نشیمن تمیز و مبله شده در حال سوختن بود. بخار مطبوعی از آشپز خانه به مشام می رسید. مرد وارد اتاق نشمین شد. صدای گرم وآرام شخصی از اتاق بغلی به گوش رسید.
- خوش اومدی دوست من!

آلبوس دامبلدور با لبخندی که پهنای صورتش را پوشانده بود، وارد اتاق شد وریموس لوپین را در آغوش گرفت.

سپس او را به نشستن دعوت کرد و خودش نیز در گوشه ی دیگری نشست.

ریموس کلاه شنلش را پایین آورد وشروع به صحبت کرد:
-سفر سختی بود!عجب طوفانیه! چرا شهر خالیه؟

آلبوس سرش را به نشانه تایید تکان داد وگفت:
-درسته دوسته من!این طوفان در طول دو دهه گذشته بی سابقه بوده!مردم از این واقعه وحشت کردن و توی خونه هاشون پنهان شدن. خب، خبر های جدیدت چی ان ریموس؟

چهره ریموس در هم رفت و سرش را پایین انداخت.

-اونا قصد دارن به اینجا بیان! می خوان یه جنگ راه بندازن!

- قصدشون آزار ماگل هاس ؟

__________________________________________
خب دوستان روند وسوژه تقریبا مشخص. سوژه جدی هست وپستای طنز در نظر گرفته نمی شه. لطفا سوژه رو تند جلو نبرین وآروم آروم پیش برین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1388 22:40
نمایش جزئیات
آفلاین
در مخفیگاه مرگخواران

مرگخواران به جای مخفیگاه قبلیشان برگشتند تا دوباره از اول نقشه بکشند

بلاتریکس:هری می تونه کجا رفته باشه؟

اوری:باید یه جا تو جنگل باشه.جای دیگری نمی تونه رفته باشه

نات:نظر منم همینه باید یه جایی تو جنگل باشه

بلاتریکس:پس سریع بلند شین به طرف جنگل راه بیفتین

در جنگل

هوا تاریک بود و همه ی مرگخواران داشتند از سرما می لرزیدند ولی به راهشان ادامه میدانند.هنوز بعد از نوزده سال تشنه ی خون هری بودند

بلاتریکس:یعنی می تونه کجا رفته باشه؟

دراکو:نمی تونه زیاد دور رفته باشه.حالا هر جا که رفته باشه ما خیلی سردمونه

بلاتریکس در همین لحظه بر می گردد و با عصبانیت به مرگخواران نگاه می کند و طلسمی به سوی همه ی آنها می فرستد تا همه ی آنها گرم شوند

در همین لحظه همه از شدت راحتی و گرمی خوابشان گرفته بود و لنگان لنگان به جلو می رفتند

ناگهان بلاتریکس جیغ می کشه:یه سایه اون جلو دیدم دراکو برو جلو ببین چی اونجا تکون خورد

دراکو با شجاعت جلو می ره ولی ناگهان طلسم قرمزی پدیدار شد و دراکو بر روی زمین افتاد

هری از پشت درخت به جلو دوید و بعد از پنج دقیقه مرگخواران و هری از شدت خستگی ایستادند.ناگهان هری برگشت قیافه اش کاملا تغییر کرده بود. نیشخندی زد و چهار تا مرد از پشت او آمدند آنها محفلیون بودند

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



[spoiler=hufflepuff]we love hufflepuff [/spoiler]

رفیق بی کلک:مادر [img


جادوگران فقط یه
Re: دره گودریک
ارسال شده در: سه‌شنبه 10 شهریور 1388 21:51
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی هنوز باور نمی کرد که هری این کارو کرده باشه. چند لحظه ای به همان شکلی که بود، با دهان باز و چشمان خیس؛ سر جایش باقی ماند و کمی بعد که شوک اون کابوس برطرف شد. دوان دوان از خانه بیرون رفت و در حالی که فریاد می کشید گفت:


- هری تو کاری رو داری می کنی رون سالهای قبل کرد.. حتی بدتر از اون.. کاش یه ذره از عشق مادرت هم توی وجود تو بود.


جینی بین فریادها و اشکهاش به این فکر می کرد که چطور چنین سرنوشت مضحکی در چنین شرایطی برای اون نوشته شده. چطور دنیا وارونه میشه و در چنین شرایطی هری پاتر شخصیتش رو نابود می کنه و پا به فرار می ذاره؟!


چند قدم عقب تر، در چهار چوب در لیلی در آغوش آلبوس گریه می کرد. آثار ترس هم در نگاه آلبوس و جیمز آشکار بود.

جینی حالا بیشتر از سالهای آخر تحصیلش در هاگوارتز احساس خطر می کرد. بلاتریکس در زمانی که سه کودک به شدت آسیب پذیر پیش جینی بودند خیلی خطرناک تر از قبل جلوه می کرد. خیلی خطرناک تر.

بسیار دورتر از آنجا در جنگل بلاتریکس پیر متوجه ی فرار هری شد. ولی اطمینان داشت که اگر او بیشتر به خانه ی پاترها نزدیک شود، هری برمی گردد.

دراکو به هیچ وجه گزینه ی خوبی برای کمک نبود. پسر نارسیسا از اول هم یک سیاه کامل و درست و حسابی نبود. همیشه یه پاش تو سیاهی می لنگید.

بلاتریکس باید به دنبال شخص بهتری می رفت و هرچه زودتر اون شخص رو پیدا می کرد بهتر بود.

یکی از مرگخوارهای فوق العاده ی لرد سیاه رو.. کسی که مثل خودش از سیاهی لذت ببره.

بلاتریکس با خودش گفت: پیداش می کنم.. پیداش می کنم.


-----
صرفا جهت بازگشت سوژه بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
باید از چیزی کاست.. تا به چیزی افزود!تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: دره گودریک
ارسال شده در: جمعه 6 شهریور 1388 00:42
نمایش جزئیات
آفلاین
توی اتاق پذیرایی پاترها:

جینی: آه هری... آه هری... چی کار داری میکنی؟

هری: من دیگه نمیتونم این وضعیتو تحمل کنم! به خاطر من جون شما هم در خطره! من یه مدت میرم و خودمو گم و گور میکنن تا آبا از آسیاب بیفته!

جیمز سیریوس و آلبوس سوروس هر کدوم یکی از پاهای هری رو میچسبن و لیلی هم میپره رو هری و از گردنش آویزون میشه!

جیمز سیرویس: نه پدر! خواهش میکنم! ما رو تنها نذار...

هری: مجبورم پسرم... مجبورم!

لیلی: آه پدر! (و میزنه زیر گریه)

آلبوس سوروس: پدر بی تو دیگه زندگی توی این خونه واسه ی ما معنی نداره!

هری: بچه ها! منم شما رو خیلی دوس دارم! شما نور زندگی من هستین! ولی من اینکارو به خاطر خودتون میکنم! قول بدین که مامانتونو اذیت نکنین! شبا قبل از خواب مسواک بزنین و ایستاده ادرار نکنین که سنگ کلیه نگیرین!

بچه ها به هری قول میدن و هری با نگاهی حاکی از تشکر و عشق بچه ها رو از نظر میگذرونه! بعد میره جینی رو که با ناراحتی سرشو تکون میداد بقل میکنه (ولی بوسش نمیکنه که پست من بیناموسی نشه بزنین پاک کنین) و با کوله باری از غم و اندوه و با صدای هوشت غیب میشه و خانوادشو ترک میکنه!

پشت دیوار:

بلاتریکس: هری که در رفت! حالا چه جوری بکشیمش؟

دراکو: من که میگم بریزیم تو خونه و زن و بچه هاشو بکشیم!

بلاتریکس: نه... الان نه! شاید وقتی دیگر... الان بهتره که دوباره برگردیم به مخفیگاه و نفسی تازه کنیم!

دراکو: من دیگه جوصله ی اون مخفیگاه خراب شده رو ندارم! بیا شبو تو جنگل بخوابیم!

بلاتریکس: باشه! قبول میکنم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


[b][s
Re: دره گودریک
ارسال شده در: پنجشنبه 5 شهریور 1388 18:03
نمایش جزئیات
آفلاین
دراکو در همین لحظه با حالت مرموزانه ای گفت :
_ می گم بهتره فعلا از اوضاع اونها توی دره آگاه بشیم. باید به اونجا بریم...

بلاتریکس که حال پیرزنی فرتوت و مفلوک شده بود، روی کول دراکو سوار شد و باهم به سوی دره گودریک آپارات کردند.

تصاویر بین هوشتی
بلاتریکس: ای وای، چقدر می چرخه همه چی
دراکو: خاله جان؛ نگفتید چرا شما نمردید و لرد چرا زنده اس؟
بلاتریکس: آی ننه، اینقدر حرف نزن، بالا میارم ها
دراکو: شما دارید هی حرف می زنید، موهاتونم هی میره تو دهنم،
بلاتریکس: ایش،
دراکو: یادم رفت اصلا نیت کجا رو کردم قبل هوشت!
بلاتریکس:هوووووع...هوووعععععع

هووووششششتتتت

منزل هری اینا، دره گودریک
هری: بیا این لحاف و تشک ها رو هم بگذار توی بقچه جینی.
جینی: هری، حالا که پست اینقدر جدی است، بیا در مورد اینده ی زندگی مون هم یه صحبت جدی بکنیم.
هری: باشه موافقم. به نظر من، هر کی بره پی زندگی خودش!
جینی: نه منظورم اینقدر جدی نبود..من...

دنگگگگ..هوشتت شپلخ...

هری: صدای چی بود؟
جینی: نمی دونم.
جینی به سرعت به بیرون خانه می رود و بالای سقف را نگاه می کند که مبادا علامت شوم باشد.
جینی به داخل باز می گردد و هری را مشغول بسته بندی چمدان ها می بیند.

---- داخل اتاق پذیرایی، پشت دیوار شومینه.
دراکو: فکر کنم اشتباهی آپارات کردم پشت دیوار شومینه شون که دیوارش کردن.
بلاتریکس:خوب باشه، مشکلی نیست، از همین جا گوش میدیم.

و هر دو گوششون رو به دیوار اتاق پذیرایی چسبوندند.

ویرایش:
پست جدی می باشد و طنز نیست. و سوژه رو پیش برده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ریگولوس بلك در 1388/6/5 18:07:10
Toujours pur

" به خاطر یک مشت سوژه "

[b][size=small]�