سکوتی مطلق دفتر فرماندهی را فرا گرفته بود .......
کارگاهان هر چند لحظه یک بار با یکدیگر نگاه هایی نگران رد وبدل می کردند، اما هیچ یک آشفته تر و نگران تر از سیریوس نبود که پشت میزش نشسته بود و انگشتان دستش را در هم حلقه کرده بود وعمیقا و با حالتی پریشان به فکر فرو رفته بود.
بعد از چند دقیقه سکوت مداوم ، سیریوس از جایش بلند شد و در امتداد اتاق شروع به قدم زدن کرد،سپس در یک نقطه ایستاد و با یک مکث کوتاه ،شروع به صحبت کرد: بچه ها ما داریم وارد بازی خطرناکی میشیم،ماموریت حساسیه ،نمی خوام از هیچکدوم شما کار غیر هوشمندانه ای سر بزنه،هر گونه اشتباهی از سمت ما ممکنه به ضرر ما تمام بشه و جون رون رو به خطر بندازه.
سپس رو به مورگانا کرد وگفت: مورگانا بنا به برنامه ریزی که من انجام دادم،حدودا تا یک ساعت دیگه هر طور شده باید وارد خانه ریدل بشی و خودتو جای بلاتریکس جا بزنی،من هم در همین حین نامه ایی به ولدمورت می نویسم و میگم که می خوام خودمو تسلیم بکنم .
به نام مرلین ماموریتمون از همین لحظه شروع میشه......
مورگانا که هر چند لحظه یک بار ، با نفرت و اکراه صورت خود را که اکنون به هیبت بلاتریکس در آمده بود در آینه کوچکش برانداز می کرد، رو به سیریوس کرد وگفت:من همین الان به اونجا میرم،سپس با نگاهی تسلی بخش رو به جینی کرد وگفت:مطمئن باش ما بدون رون بر نمی گردیم.
لبخند کمرنگی بر گوشه لبان جینی نشست و با آرامی دستان مورگانا رو نوازش کرد وگفت:ممنونم مورگانای عزیز.
مور گانا پس از دادن امیدواری به دیگر کارگاهان و سیریوس با قدمهایی بلند از اتاق خارج شد.....
همان لحظه خانه ریدل.....ولدمورت در ورودی سرسرا را با شدت زیادی باز کرد و وارد اتاق شد......
این شوک ناگهانی به مر گخواران باعث شد که به شدت از جایشان بلند شوند و با دستپاچگی تعظیم بلند بالایی به ولدمورت بکنن...
ولدمورت بدون کوچکترین توجهی به ادای احترام مرگخواران رو به دم باریک کرد وگفت:دم باریک ،نامه ایی نداشتیم؟
دم باریک با حالتی تصنعی تا کمر خم شد و با صدای زیر ونازکش شروع به صحبت کرد: نه سرورم هنوز....
در همین لحظه صدای برخورد چیزی با پنجره سرسرا همه سرها را به سمت پنجره برگرداند.....
در آن سوی پنجره غبار گرفته جغد قهوایی رنگی با تقلا سعی در
رساندن نامه اش داشت ......
دم باریک به سمت پنجره رفت و نامه را از نوک جغد بیرون آورد، ولدمورت که نمیتوانست هیجان وحشیانه اش را سرکوب کند با حرارت خاصی رو به ایوان کرد و گفت :ایوان نامه داریم زود باش واسم بخونش....

:mail:
ایوان با ترس ولرز رو به ولدمورت کرد وگفت:سرورم میشه من نخونم؟آخه چرا همش من؟

ولدمورت کرشیویی روانه ایوان کرد وگفت:از دستور من سر پیچی می کنی ؟ دم باریک که سواد نداره ابله.

ایوان به سرعت از جایش بلند شد وگفت:بله قربان من رو عفو کنید،

سپس نامه را باز کرد وشروع به خواندن کرد ، هر چه به انتهای نامه نزدیکتر میشد، نیشخند تر سناک ولدمورت بیشتر وبیشتر میشد...
سپس با حالتی تفکر آمیز شروع به قدم زدن در اتاق کرد و شروع به صحبت کرد:پس بالاخره دوست عزیزمون حس فداکاریش گل کرده ومی خواد خودشو فدا کنه، خوشحالم که سر عقل اومد.....
در همان لحظه که در خانه ریدل مر گخواران در خوشحالی به سر می بردند ، مور گانا با صدای
شترقی در جنگل نزدیک خانه ریدل ظاهر شد و موزیانه وبا قد مهایی آرام به سمت خانه ریدل رفت تا در کمین بلاتریکس به انتظار بنشیند.............