جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (9 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
6
مهمانان
7
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  51 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  163 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  175 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  279 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  193 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 9 آذر 1392 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
آيلين با ژسته دامبلدر كه ميگه فرزندان رو شنايى به پيش ، به ساحره ها زل زد.

لينى گفت: آيلين تو خجالت نمى كشى كه ژست محفلى مى گيرى؟

آيلين ژستش را به خنده ى شيطانى تغيير داد.

پادما گفت: بياين به دفتر من تو هاگزميد دو تا مشكل رو حل مى كنم.

و آپارات كرد.

هاگزميد


ساحره ها در دفتر پادما بودن كه دافنه گفت: براى يه مرگخوار خيلى صورتى ست.

در دفتر پادما پرده ها صورتى و كوسن هايى به شكل قلب وجود داشت كه روى مبل هاى راحتى صورتى رنگ بودن.

پادما با لحن تخلى گفت: اين اتاق براى اين است كه مراجعه كننده ها را نترسونه.

پادما اهرمى را كشيد و كل اتاق تغيير كرد.

همه چيز رنگى سياه شد و روى ديوار ها تصاويرى از شكنجه ى ماگل ها بود و گوشه اى از اتاق پرچم ريونكلا و مدال سازمان ساحره ها بود. ميز هم به صورت يك عقاب حكاكى شده بود.

پادما روى صندلى نشست و شروع كرد به توضيح راه حل.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پادما پاتیل در 1392/9/9 21:20:25

به ياد قديما
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 9 آذر 1392 12:38
نمایش جزئیات
آفلاین
آیلین: دلورس بسیار بسیار بیجا کرده! مگه من پسر دسته گلمو از سر جوب برداشتم بدمش به این وزغ صورتی؟
حالا درسته که بچم سال تا سال حموم نمیره و همش از موهاش روغن می چکه ولی خوب بچم حلالزاده س و لنگه باباشه! درعوض کلی عزیز دله و... اصن قربون دس و پای بلوریش برم من! :zogh:

پادما وارد اتاق شد و یک نی را به زور در کیسه خونی که همراه آورده بود فرو کرد. نی در گوشه لبان آماندا جا گرفت که با هر خرناسی که می کشید کمی خون در حلقومش فرو می رفت و به این وسیله بالاخره اون حندق بلاش پر شد! کم کم چشم هایش را باز و اعلام کرد: حااااااااااااااااااضر!

جمیع سواحر:

آماندا:

پادما به بحث قبل از خروجش ادامه داد: سینی که به لقاء مرلین پیوسته. درنتیجه این که بخواد پیامی از دلورس به سوروس برسونه منتفی میشه. می مونه هدف اصلی جلسه که روش جذب عضو برای سازمان، از هاگوارتز هست.

آیلین با اندوه گفت: پادما مشکل الان دو تاس! هم باید یکیو پیدا کنیم که بفرستیم تو هاگوارتز برامون عضو جذب کنه و هم باید پسر دسته گلم رو از دردسر عشق اون دلورس پیر نجات بدیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 7 آذر 1392 23:46
نمایش جزئیات
آفلاین

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

سینسترا با آزردگی خاطر گفت:
- لوس نشو دیگه... خب تو خیلی ترسناکی... دوست دارم منم یاد بگیرم مثل تو باشم تا... تا...بتونم به خواسته هام برسم!
اسنیپ درحالیکه ردایش را مرتب می کرد بدون اینکه نیم نگاهی به سینی بیاندازد با بی اعتنایی گفت:
- فکر می کنی مثل من بودن کار هرکسیه؟اصلا می دونی تیپ شخصیت intj چقدر نادره؟عمرا تو بتونی مثل من باشی سینی!
سینی نگاهش را از عکس برگرداند و با ناراحتی گفت:
- باشه پس منم بهت نمیگم چی شده.
اسنیپ:

در سازمان حمایت

آیلین نگاه متعجبش را در اطراف اتاق چرخاند و درحالیکه تک تک چهره ها را از نظر می گذراند تکرار کرد:
- پس سینی کجاست؟مگه برای همه زاغ نفرستادم که امروز حتما اینجا باشن؟ مندی؟
آماندا:
آیلین نگاهی به معاون خواب آلودش انداخت و سپس بی هیچ حرفی به پادما نگریست. پادما غرولندکنان از جا برخاست و اتاق را برای آوردن کیسه ای خون جهت شارژ مجدد آماندا ترک کرد. در همان لحظه سلستینا که خروج پادمای ناراضی را از اتاق می نگریست به آرامی گفت:
- مگه نمی دونی سینی شناسه اشو بسته؟
آیلین آهی کشید.
- چرا می دونستم ولی خب خواستم پست طولانی تر بشه!
ساحره ها:
مالی که تمام مدت سرش را از روی بافتنی اش بلند نکرده بود به همان شکل وارد بحث شد.
- خب می دونی... من تازگیا یه چیزایی از اعضای محفل شنیدم ولی نمی دونم چقدر درسته...ظاهرا سینی از دلورس خواسته تو وزارت براش یه کاری دست و پا کنه ولی دلورس اینو مشروط کرده به اینکه سینی بتونه اسنیپو راضی کنه با دلورس حرف بزنه. سینی هم اصلا نتونسته اسنیپو پیدا کنه تا برای اینکار راضیش کنه به خاطر همین رفته تریای پادیفوت بست نشسته تو حال خودشه... به گمونم افسرده شده بیچاره.
آیلین با شنیدن این سخنان اخمی کرد.
- برای چی دلورس باید بخواد با پسر من حرف بزنه؟
مای برای اولین بار سرش را از روی بافتنی اش بلند کرد تا نگاهش را به آیلین بدوزد. با تعجب گفت:
- مگه نمی دونی که دلورس عاشق پسرت شده؟
جمیع ساحره ها:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/9/8 0:05:32
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: جمعه 24 آبان 1392 00:49
نمایش جزئیات
آفلاین
سینیسترا کمی خودش را تکان داد. دوباره آه کشید. آهی دردناک و جادویی... از ته دل! اشک های نداشته اش را برای رمانتیک شدن رول پاک کرد. دستش را روی سینه اش گذاشت و آماده شنیدن صدای مرد داخل عکس، سوروس اسنیپ شد.

اما هر چه صبر کرد صدایی نشنید. دوباره برای شنیدن صدا فیگور گرفت و کراوت ـش را مرتب کرد. اما این بار هم چیزی نشنید. غرولندی کرد و گفت:
- بنال دیگه!

سوروس اسنیپ داخل عکس، دو دستش را به هم چسباند و بار دیگر با نا خشنودی خیره شد. جوری که بالاخره سینیسترا فهمید که او فیمل (!) است و قاعدتا نباید کروات داشته باشد.

سوروس وقتی دید او با دستپاچگی کروات ـش را غیب می کند؛ به حرف آمد و در حالی که قهقهه زنان، در عکس پشت و رو می شد؛ زمزمه می کرد:
- باید قیافه ـتو می دیدی! اصن سالازاری بود برای خودش. وای!

سینسترا قاب عکس را محکم تکان داد. توجه سوروس جلب شد. سینیسترا ابرو هایش را خم کرد و چشمانش را به حالت نیمه باز در آورد. همه جا را تاریک کرد و با چوب دستی ـش صورت خودش را روشن کرد.

با حالتی بسیار مخوف گفت:
- موهاهاهاهاهاهاهاها! یک درخواستی ازت دارم.
- اوه، سیریِسلی؟ برو کروات ـت رو بچسب!

سینیسترا که به وضوح می شد فهمید به او برخورده است؛ چوبدستی ـش را خاموش کرد و گفت:
- من می خوام کاری کنی که کسی دیگه بهم نگه سینی. خسته شدم دیگه از این سینی شنیدن هـــــای تکراری!

سوروس لبخندی مخوف زد و در حالی که مرموزیت از هر سوراخ روی صورتش می ریخت؛ گفت:
- خودت می دونی که در مقابل ـش چی می خوام!
- نه! نمی دونم.
- اه! مسخره! کل ابهت ـم رو خراب کردی. احمق! سینی!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تنها گیاهِ سیاهِ فتوسنتز کننده ی بدون ریشه ی گرد، با ترشح مواد گازی سیاه از واکوئلش. چرا ایمان نمی آورید؟
پاسخ به: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: چهارشنبه 22 آبان 1392 15:50
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید

سازمان بین المللی حمایت از ساحره ها

روز دیگری در سازمان شروع شده بود. با این همه در ساختمان هیچکس دیده نمیشد. راهروها و راه پله ها خالی از هرگونه فعالیتی به نظر می رسید. ظاهر ساختمان چنان می نمود که در حال تعطیلی به سر می برد. اما در واقع تمامی فعالیت ها در آن لحظه در بالاترین طبقه ساختمان جریان داشت. در بزرگترین اتاق طبقه آخر که در واقع مکانی برای گردهمایی و جلسات ساحره ها به حساب می آمد اعضای سازمان دور میز بزرگی نشسته بودند. فضای اتاق از همهمه های مبهمی آکنده بود. پیش روی هر یک از اعضا برگه ای کاغذ و لیوانی آب به چشم میخورد. مالی در حالیکه با سرعت در حال بافتن ژاکتی بود با حرارت به همراه آنجلینا مشغول بدگویی کردن پشت سر شخصی مجهول الهویه بودند و در کنار آنها آماندا سر بر میز گذاشته و در چرتی شیرین به آرامی خر و پف می کرد. در سوی دیگر میز فلور در حالیکه با ناخوشنودی به اطراف می نگریست با ناراحتی گفت:
- چرا هر وقت جلسه داریم جلومون فقط آب می ذارن؟چه چایی،نسکافه ای،قهوه ای،آب کدوحلوایی با کیکی،بیسکویتی چیزی!اصلا اینجا چرا انقدر نورش زیاده؟چرا صندلیا این مدلی چیده شدن؟ کلا چرا همه چیز اینجا مزخرفه؟
دافنه آهی کشید و به آرامی گفت:
- من دنت جادویی شکلاتی می خوام!چرا اینجا از این چیزا نداریم؟
پادما بی توجه به اطرافش با ناخوشنودی گفت:
- امیدوارم جلسه ی مهمی باشه. من کلی کار دارم همه ارو گذاشتم زمین و اومدم اینجا!
لینی نگاهی به آماندای غرق در خواب انداخت و زیرلب گفت:
- من بیشتر نگران اینم که نکنه آیلین هم مثل مندی خوابش برده باشه!
درست در همان لحظه درب با سر و صدا گشوده شد و آیلین درحالیکه دسته ای کاغذ زیر بغل زده بود با عجله وارد اتاق شد. زیر نگاه خشمگین ساحره ها با سرعت روی صندلی کنار آماندا نشست.
- سلام بر اعضای عزیز سازمان و شیر زنان جان برکف و مدافعان حقوق و آزادی زنان مستضعف در جهان...
اعضای جان بر کف:
آیلین که اوضاع را چندان مناسب نمی یافت با سرعت به اصل مطلب پرداخت:
- اهم...بله...امروز خواستم بیاین اینجا تا در مورد یه موضوعی با هم تصمیماتی بگیریم و...
هلنا که به خاطر نشستن پشت صندلی چیزی حدود 40 دقیقه ناقابل تمام بدنش خشک شده بود با دندان هایی بر هم فشرده میان حرف آیلین پرید:
- و راجع به چیه این موضوع اونوقت؟
- خب می دونین که بعد از کلی ماجرا موفق شدیم کارمونو شروع کنیم. برای تداوم فعالیت تعدادمون کمه و به فکر من رسید که در اولین قدم شروع به جذب نیروی بیشتری کنیم. سوال اینه که از کجا؟
آیلین وقتی پاسخی از کسی نشنید دسته کاغذهای پیش رویش را مرتب کرد.
- به فکر خودم رسید که بهترین گزینه هاگوارتزه... جاییکه بیشترین تعداد جادوگرا و ساحره هارو داره.
الادورا با نمیچه اخمی گفت:
- که اگه توجه نکرده باشی باید بگم اونا هنوز بچه ان و مسلما به اندازه کافی نمی دونن...
آیلین با خونسردی گفت:
- کاملا حق با توئه الای عزیز.ولی کسی راه حل دیگه ای به ذهنش می رسه؟با توجه به اینکه بیشتر ما مرگخواریم و تحت تعقیب؟می دونم وزیر هم مرگخوارن ولی دقت کرده باشین پنت هوس آزکابانو برای پذیرایی ازمون حاضر و آماده کردن!پس مسلما نمی تونیم با خیال راحت راه بیافتیم بیرون و برای عضو گیری تبلیغ کنیم.
اعضا:
لینی پرسید:
- خب همه اینا درست.ولی کی می تونه برامون از تو مدرسه عضو بگیره؟یه مینروا رو داشتیم که اونم تغییر شناسه داد و شد سلسیتنا واربک!
- آیلین با خوشرویی گفت:
- درسته...ولی یه عضو جدید داریم که هرچند به اندازه مینروای سابقمون مشهور نیست ولی اونم یکی از اساتیده هاگوارتزه و اون کسی نیست جز...
سکوت ناگهانی آیلین نشان می داد که مشکلی پیش آمده است. ساحره ها در سکوت به صورت آیلین خیره شدند که زیر لب با چهره ای متحیر گفت:
- پس سینی کوش؟

دهکده هاگزمید- تریای مادام پادیفوت

سینسترا در حالیکه در گوشه ای نسبتا تاریک از تریا نشسته بود لیوان نوشیدنی اش را تا انتها سر کشید. سپس نگاهی غمگین به تصویری که در دست داشت انداخت و آه کشید. تصویر متعلق به مردی لاغر اندام با موهای سیاه و بلند و بینی کشیده عقابی بود که از درون عکس با ناخوشنودی به سینسترا می نگریست.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آیلین پرنس در 1392/8/22 21:11:44
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: پنجشنبه 9 دی 1389 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه ی جدید

پست های جدی


روفوس در تریا نشسته بود و قهوه میخورد.با خود فکر میکرد که چرا در این کار دخالت کرده بود.چرا کارآگاهی این پروژه را برعهده گرفته بود؟ هزاران پروژه!!!! آنوقت همین یکی؟ با مشت بر روی میز کوبید.بیشتر مردم به سمت او برگشتند.داد زد:
-رز!!!! آخه چرا؟!!پدربزرگت چه مرد نازنینی بود.چرا؟!

مردم فکر کردند دیوانه است.به کار خودشان مشغول شدند.روفوس یک بطری شراب چینی سفارش داد.اشکش سرازیر شد.چرا پدربزرگ رز؟ چرا او؟ چرا کسی که جلوی ازدواج آنها را بگیرد؟آه رز!روفوس بار دیگر فریاد زد:
- نه!!! آرتور ویزلی نباید میمرد!

همه ی مردم با خشم او را نگاه کردند.صاحب کافه جلو آمد و او را بیرون انداخت.او همچنان داد میزد و میگفت:
- امکان نداره!! رز همچین آدمی نیست!!

فلش بک




- حتما باید اونو ببینی روفوس.میدونم که میشناسیش اما از نزدیک باهاش آشنا نیستی.یه مرد کامل.بدون عیب و نقص.

- بعد از ازدواج مون وقت برای این کار زیاده رز.

آنها با هم در پارک قدم میزدند و برنامه میریختند.بدون آگاهی از این که آن پیرمرد نازنین،پدر بزرگ رز را چه خطر بزرگی تهدید میکند.

یک هفته بعد

-آقای روفوس؟تلفن با شما کار داره.خانم ویزلی هستن.انگار خیلی ناراحتن آقا.

روفوس از جا پرید.تلفن را قاپید و گفت:
-رز؟ منم روفوس.چیزی شده؟

- آه روفوس...پدربزرگ...او...اون مرده!تو یه کارآگاهی حتما میتونی قاتل رو شناسایی کنی.سریعا بیا اینجا!

روفوس به پناهگاه رسید. رز دم در با چشم های قرمز ایستاده بود.گفت:
-آه روفوس خیلی سخته که بدونی یکی از افرادی که هر روز با هاشون حرف میزنی قاتل باشه.

-رز ..عزیزم..نگران نباش..ما با هم ازدواج میکنیم و از اینجا میریم...

- نه روفوس!تا ماجرا روشن نشه من هیج جا نمیرم.

روفوس به خانه برگشت ون زد پدرش رفت.یک کارآگاه کهنه کار.کفت:
-از مرگ آرتور ویزلی خبر داری؟

-بله پسرم.و شرط نوه اش برای ازدواج هم میدانم.تو باید اونجا بری .وکاری کنی که با تو حرف بزنن.قاتل ها معمولا میل عجیبی به حرف زدن دارن.پلیس ها هم کمک میکنن.وصیت نامه هم باید پیدا بشه . اما یادت باشه که به خاطر خودت هیچ کس رو از قتل تبرئه نکن.حتی رز را....

______________________________________________________________________________________________________________________________________________________


بچه ها خواهشا از فلش بک بیرون نیاین وتوی فلش بک کارآگاهی کنین تا قاتل مشخص شه.پست آخر از فلش بک بیرون میاد و دلیل حال بدی روفوس مشخص میشه.لطفا این حرف آخرمو اول پستاتون قرار بدین تا هیچ کس از فلش بک بیرون نیاد.ممنونم.و از تمام خانواده ی ویزلی هم میتونین استفاده کنین.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1389/10/9 23:10:11

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: شنبه 15 آبان 1389 21:33
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای فریاد روفس فضا را پر کرد.صدایی که از اعماق وجودش بیرون می آمد.شاید دردی که در تمام این سالها کشیده بود برای یک لحظه دوباره از جلوی چشمانش با چسبیدن آن علامت شوم به دستش عبور کرد.آنتونین انگشتش را به دماغش نزدیک کرد و گفت:هیس!لرد رو عصبانی می کنی.

-نگران نباش حالم خوبه!

پس ساکت باش تا کارمون تموم بشه.

چند ساعت بعد

آنتونین در حالی که روفس را به دنبال خود می کشید و به نزدیک ولدمورت می آورد به آرامی زمزمه کرد:لرد او آماده اس!

لرد بدون اینکه هیچ احساسی در صدایش باشد بسیار رسا و کوبنده فریاد زد:تنهایمان بگذارید!

آنتونین و دیگر افراد در یک چشم بهم زدن چون موش های ترسو هر کدام به یک سوراخ رفتند.سکوتی مرگبار فضا را فرا گرفته بود. سکوتی که ته دل روفس رو خالی می کرد.روفس کمی می هراسید اما سعی می کرد این ترس را در خود بکشد.ولدمورت به آرامی از جای برخاست و دور او چرخید و به آرامی گفت:خب که می خوای به گروه ما بپیوندی و مرگخوار بشی!

روفس در حالی که گردن خود را کج کرد گفت:اگر عالیجناب اجازه فرمایند می خواهم در درگاهشان خدمت کنم.

ولدمورت با لحن خشن تری گفت:خوبه روفس!خیلی خوبه!اما می دونی باید برای من این قصدت رو ثابت کنی!

-هر چه لرد بفرمایند اطاعت می کنیم.

لرد دوباره به سمت صندلی برگشت و بر روی آن لم داد و گفت: جنازه ی بلاتریکس رو واسم بیار!

ناگهان در چشمان روفس موجی از تعجب بوجود آمد او با تعجب بسیار پرسید:درست شنیدم بلاتریکس؛همین بلاتریکسی که مرا تا به اینجا آورد.

-آفرین روفس دوست دارم که دقیقا فهمیدی منظورم چیست همین بلاتریکس رو می گویم.

روفس ناگهان دچار تردید شد و با تعجب به پرسیدن سوال پرداخت: آخه بلاتریکس که از خادمان شماست لرد،چرا می خواهید او را بکشید؟

-خیانت!احساس می کنم که دارد به من خیانت می کند!

-اما ...

لرد از جا برخاست کمی بر افروخته بود:روفس اما و ولی نداریم بعد از آوردن جنازه ی بلا می تونی برگردی الان هم برو!

روفس تعظیمی کرد و بعد به سرعت از آنجا خارج شد.لرد دوباره به روی صندلی خود برگشت و گفت:بلا می تونی اون شنل رو از تنت در بیاری!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکورپیوس مالفوی در 1389/8/15 21:36:30
هلگا معتقد بود ...

[b]« هوش و علم ، [color=990000]شجاعت و غلبه بر ترس[
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 تیر 1389 13:12
نمایش جزئیات
آفلاین
***باشد كه ارتش دامبلدور پيروز باشد***

(من كه نفهميدم ماروولو چي نوشته!! از پست رون ادامه مي دم)
-----------------------------------------------

با قدم هايي آهسته به سوي پلكان حركت كرد. كف تالار با لايه زخيمي از گرد و خاك پوشيده شده بود كه صداي قدم هاي مرد را در خود خفه مي كرد. با خود فكر كرد كه آيا اين مكان شايسته كسي بود كه تمام عالم از آن مي ترسيد؟!
پله هاي سياه را يكي يكي بالا مي رفت. طبقه دوم اندكي پاكيزه تر بود. چلچراغي عظيم از سقف آن آويزان بود. ديوار ها به رنگ سبز تيره بودند. در انتهاي تالار، تخت با شكوهي قرار داشت و روي آن كسي نبود جز لرد ولدمورت!
لرد با اشاره دستش او را از حركت باز نگه داشت. چند دقيقه در چشم هاي يكديگر خيره شدند. تنها صداي فش فش ماري عظيم الجسه سكوت خوفناك آن مكان را مي شكست.
سر انجام لرد شروع به صحبت كرد:
- لرد مي دونست كه در آخر كار خودتو مي كني و به اين جا مياي. از همون زماني كه اولين درخواست رو براي مرگخواريت دادي. فقط براي من جاي تعجبه كه چه طور تونستي يك مدت رييس اداره كاراگاهان و وزير سحر و جادو بشي.

روفس تعظيمي كرد و گفت:
- من از همون اول خواهان وارد شدن در گروه شما بودم. بعد از فكر كنم سه بار درخواست، بالاخره شما قبول كرديد كه با من ملاقات كنيد!

- حالا كه فكر مي كنم مي بينم سه بار رد شدن در گروه تو رو پخته تر كرده روفس! و از اون شور و شوق اضافي براي فعاليت انداخته. در هر حال اين بار من تو رو قبول مي كنم. آنتونين!

- بله ارباب.

- برو و وسايل ايجاد علامت شوم رو بيار.

آنتونين به طبقه پايين رفت و پس از چند دقيقه با منقلي پر از زغال گداخته و علامتي فلزي نزد لرد بازگشت.
لرد نگاهي به ايوان كرد و با اشاره به روفس گفت:
- اونو به اتاق بغلي ببر و روي تخت ببندش.

روفس با چهره اي نگران گفت:
- حالا واقعا" اين كارا لازمه؟ نميشه همين جوري حل و فصلش كنيم؟

-ايوان ببرش!

ايوان با زور و تقلا روفس رو به داخل اتاق برد.
آنتونين تكه فلزي را كه شبيه علامت شوم بود داخل زغال ها قرار داد. در همين حين مورفين نيز وارد تالار شد و گفت:
- به به! ميگفتين منم يه ژره مواد مياوردم اين جا دور هم استفاده مي كرديم.

مورفين بعد از گفتن اين جمله از تالار خارج شد.

لرد رو به آنتونين كرد و گفت:
- من مي رم و در اتاق منتظر مي مونم. وقتي آماده شد بيارش...

-----------------------

اين ميتونه داستان مرگخوار شدن روفس باشه. هم طنز ميشه نوشت و هم جدي.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: یکشنبه 30 خرداد 1389 15:22
نمایش جزئیات
آفلاین
-دنبال من بیا لعنتی.
این صدای سرد و بیروح کسی بود که نامش پیتر پتی کرو یا به قول دوست های قدیمی اش دم باریک بود.
بلاتریکس از این حرف او ناراحت می شودوچوبدستی اش را بیرون کشید تا او را طلسم کند که اربابش گفت:
بلا بس کن او آن قدر ضعیف است که برای مقابله در مقاب بلک یک پل را خراب کرد.دم باریک بگو غلط کردم.
-خانوم.متاسفم.غلط کردم.از گناهم بگذرید.
دراین هنگام سوروس اسنیپ با نگاه های سرد آمد.اوازدم باریک متنفر بود.در واقع دم باریک در میان مرگخواران خیلی محبوب نبود.
لرد بزرگوار مرگخواران در پی یافتن باارزش ترین چیز دنیا بود.

در محفل:
سیریوس:
ماباید افراد بیشتری تحت خدمت بگیریم.اون...(به خاطر ارادت به لرد بزرگوار مرگخوران- یه طلسم ممنوعه بفرست-از حرف بد بلک استفاده نکردم.)داره غول ها و دیوانه سازها را جمع می کند.ما باید دست به کار شویم.
مالی ویزلی:
سیریوس.مردم باور دارند که او برنگشته و هرگز هم بر نمی گردد.ما باید اول وزارت خانه را تحت اختیار داشته باشیم .بعد مردم را و بعد نوبت کار تو می رسد.
-مالی اینجوری اون حتی قاره ی آمریکا را هم زیر سلطه می بره.

اما این انسان های کند ذهن نمی دانند که ارباب بزرگ مرگخواران بفرست طلسم ممنوعه را همیشه به اهداف بزرگ خود دست می یابد.

من به ارباب بزرگ مرگخواران می گویم که این پست را فقط از روی علاقه به شما و گروهتان می زنم.

باشد که لرد و مرگخوران پیروز شوند.

مرگ بر محفل ققنوس.

مرگ بر الف دال.

مرگ بر گریفیندور.

درودبر اسلیترین.

درود بر مرگخوران.

درود بر لرد بزرگ مرگخوران(بفرست طلسم ممنوعه را)

جانم فدای لردم.

جانم فدای اسلیترین بزرگ جدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: کافه تریا مادام پادیفوت
ارسال شده در: جمعه 11 دی 1388 23:15
نمایش جزئیات
آفلاین
نگاه سرد خیره اش را بر خود احساس کرد .
- دنبالم بیا !

بلاتریکس را دید که با گام های آرام و بلندش ، خرامان خرامان از او دور می شد ، سرمایی که بی ربط به هوای سرد آن شب ها بود تمام وجودش را در بر گرفت ، بلاتریکس آنجا ، آن هم پشت کافه ای که ده سال قبل در آنجا برای همیشه بیرحمانه ترکش کرده بود ...

- هنوز که همون جا وایستادی !

به سختی در میان برف ها شروع به حرکت کرد ، پاهایش یارای حرکت نداشت .
به بلاتریکس نگاه کرد ، " بلاتریکس رویاهای دور و درازش " ، ردایش را بالا گرفته بود و با گام های بلند ، بدون توجه به اطرافش به آنسوی دهکده می رفت .

هوا تاریک بود و اهالی دهکده با خوشحالی در رفت و آمد بودند و خود را برای کریسمس آماده می کردند ، صدای خنده های سرخوشانه کودکانی که دوان دوان به این سو و آنسو می دویدند و به سوی هم گلوله های برف نشانه می رفتند ، مایل ها و مایل ها از او دور بود ، سال ها بود که نخندیده بود ، سال ها بود که خوشی را بر خود حرام کرده بود ...

در کافه ای با شدت باز شد و در پی اش صدای قهقه های مستانه خنده و موزیک و جیرینگ جیرینگ بطری های کف آلود آبجو ، حواسش را پرت کرد. برای یک لحظه با باز شدن در کافه ، باریکه ی نوری به آنطرف کوچه تابید و صورت بلاتریکس را روشن کرد .
دیگر آن بلا ی ده سال پیش نبود ، چین و چروک های گوشه ی چشمش و موهای سفیدی که تک و توک در میان شقیقه هایش پدیدار شده بود ، حاکی از آن بود که او هم سختی های زیادی را متحمل شده بود ، او هم خیلی شکسته شده بود ...

بلاتریکس ناگهان ایستاد و برگشت ، نگاه سرسری ای به او انداخت و با لحن بی احساسی گفت:
- خب ، رسیدیم ! من دیگه همراهت نمیام ، لرد سیاه در طبقه دوم منتظرته !

آنگاه بدون هیچ حرف دیگری سرش را پایین انداخت و با سرعت به آنسوی کوچه رفت.
آنقدر به رفتنش چشم دوخت تا در تاریکی کوچه ها از نظر نا پدید شد .

غرق در افکارش بود که نگاهش متوجه آن شد ، پیش رویش ساختمان قدیمی با شکوهی قرار داشت که بر روی بعضی از در ها و پنجره های شکسته و بخار آلودش تخته کوبیده بودند و گویی سال های متمادی غیر مسکونی باقی مانده بود .
بارش برف شدت گرفت ، دستان سردش را بر روی دستگیره مار مانند در آویخت و در چوبی پر نقش و نگار قدیمی خانه را با صدای غژ غژ ملایمی باز کرد .
با باز شدن در ناگهان مشعل های ورودی خانه روشن شدند ، چشمش به تالار بزرگ خاک گرفته ای افتاد که در انتهایش پلکان سنگی سیاهرنگی سر برافراشته بود که او را بعد از این همه سال به طبقه دوم می رساند ، به ولدمورت ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1388/10/11 23:21:40
[b][color=000066]نان و ستاره
نان در کنارم و ستاره ها دور،
آن دورها...
به ستاره ها نگاه می کنم و نان می خورم!
چنان غرق