لودو طبق معمول برای چرت بعد از نهارروی مبل لمید و بلافاصله خورپوفش به هوا رفت. تازه چشم هایش گرم شده بود که ناگهان با صدای شترق در از جا پرید.
-
کیه؟ چه خبره؟ دزد اومده؟ مرگخوارا حمله کردند؟ ... اوه، تویی فرانک؟ چرا این جوری اومدی، فکر کردم مرگخوار ها حمله کردن! کاری داری؟
- مرگخوارها حمله کردن؟ چرا رفیقات به تو حمله کنن لودو؟
- رفیق هام؟ چرا چرند میگی؟
- چرت و پرت بسه لودو، دستت رو شده. ما میدونیم تو اطلاعات وزارتخونه رو به اون ارباب کثیف تر از خودت دادی جاسوس پست!
فرانک لانگباتم این را گفت و چوبدستیش را به سمت لودو نشانه گرفت:
- اکسپلیارموس!
- سامانتانیالا! خوب حالا که چیزایی رو فهمیدی آماده ی مرگ شو!
فرانک خودش را به گوشه ای پرت کرد تا از انفجار در امان باشد اما بلافاصله طلسم های متعددی به سویش جاری شد.
- ریکاردو الگادو
لودو به سرعت طلسم را منحرف کرد و طلسم شکنجه گری به سمت فرانک فرستاد: کروشیو!
فرانک به روی زمین افتاد و از درد به خود پیچید.
- حالا به ارباب لرد ولدمورت کبیر توهین میکنی؟ درد بکش کوچولو!
بالاخره فرانک از جایش برخواست و چوبش را رو به لودو گرفت: اِما مونوس!
- پروتگو!
لودو سپر دفاعی اش را خاموش کرد و سپس چوبدستی را با دو دست به سمت فرانک گرفت و پشت سر هم هر طلسمی که به ذهنش میرسید را به سمت فرانک فرستاد.
- کروشیو ... تارالانگرا ... سکتوم سمپرا ... وینگاردیوم لویوسا (

) ... بوقیوس ... پتریفیکوس توتالوس ... جرواجریوس!
فرانک بدون کوچکترین درنگی با جسم یابی به پشت سر لودو جسم یابی کرد زیرا میدانست نمیتواند زیر بار این همه طلسم دوام بیاورد. مسلما لودو از اربابش چیز هایی یاد گرفته بود.
لودو صدای پاق را شنید و تصور کرد که فرانک فرار کرده. این برایش خیلی بد بود زیرا اگر محفلی ها و وزارتی ها یک درصد هم در جاسوس بودن او شک داشتند، به اطمینان میرسیدند اما او هم خوش شانس بود و هم بد شانس زیرا فرانک درست پشت سرش ظاهر شد و بلافاصله فریاد زد: اِما مونوس!
لودو درد شدیدی در تمام بدنش حس کرد و روی زمین افتاد.
فرانک که حس پیروزی میکرد بلند قهقهه زد و چوبدستیش را در جیب خود فرو کرد.
- حالت چطوره جاسوس کوچولو!
لودو به این فکر کرد که اگر اربابش میفهمید او لو رفته چه بلاهای بدتری به سرش می آورد فکر کرد و تمام انرژی اش را جمع کرد تا طلسمی را ادا کند و با همان حال در یک لحظه چوب را به سمت فرانک گرفت و گفت: اکستوملیوس!
فرانک که کاملا غافلگیر شده بود بلافاصله به خواب رفت و روی زمین افتاد. لودو به زحمت خود را به قفسه آشپزخانه رساند و سپس یک بطری معجون استخوان ساز را کامل سر کشید.
پس از مدتی به بالای سر فرانک رفت و حافظه اش را طوری اصلاح کرد که چبزی از دوئل یادش نیاید و اصلا لودو را جاسوس نداند. آن گاه اجازه داد که او بیدار شود و گفت: سلام رفیق! چرا یه هو بیهوش شدی؟ بیا یه چایی بخوریم از خبرای جدید محفل برام بگو!