اسکورپیوس: اومدیم جاسوسی!
جیمز: جیـــــــــــــــــــــــــــغ!!!!!
اسکورپیوس: شششش ساکیت! ... مگه میخوای همه بفهمن؟ مثلا ماموریتمون سریه ها ... ارباب به ما گفته که بریم محفل کلاهک براش بیاریم! بیشترم شد اشکالی نداره! اوه خیلی ماموریت هیجان انگیزیه ... من باید خیلی مراقب باشم! الان باید جای کلاهکا رو پیدا کنم!
جیمز: کلاه؟
اسکورپیوس: نه کلاهک!
جیمز: کلاهک هسته ای؟
اسکورپیوس: والا ارباب گفت کلاهک بیاریم ... دیگه در مورد هسته ای و غیر هسته ایش حرفی نزد!
جیمز: جیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ!
اسکورپیوس: چی شده؟
جیمز: نه هیچی .... الان تنها هستی؟
اسکورپیوس: تنهای تنهام که نه! دوستام پشت دیوار قایم شدن منو فرستادن گوشمو بچسبونم به دیوار محفل! آخه ماموریتمون خیلی مهمه و الان همه چیز به من بستگی داره .... وگرنه دوستام الان اونجان ....
اسکورپیوس به آنتونین و روفوس اشاره میکنه که به طرز ناشیانه ای خودشونو به گلدون تبدیل کردن و سعی دارن استتار کنن!
جیمز: فکر میکنم این دوستات واحد های تغییر شکلشونو هنوز پاس نکرده باشن! یکیشون که فقط نیم تنه بالاش تبدیل به گلدون شده اون یکی هم که اشتباهی شلوارشو غیب کرده .... چقدرم بی ناموسی به نظر میرسه!
اسکورپیوس: هووووم! حالا زیاد مهم نیست ... منظورم این بود که تنها نیستم .... :دی
پشت دیوار ....
یکی از عابرین: میخوای چمنای روی سرتو آب بدم؟
ملت بی مزه: هرهرهر کرکرکر!
روفوس: همه دارن بهمون میخندن ....به نظرم خیلی داریم جلب توجه میکنیم!
آنتونین: اه صد بار بهت گفتم بیا به یه چیز ساده تر تبدیل بشیم.... ببینم طلسم ظاهر کردن شلوار چی میشد؟
روفوس: اممم ... صبر کن ببینم ... الوهومرا!
روفوس چوبدستیشو در هوا تکون میده و ناگهان شرت آنتونینم غیب میشه ...
آنتونین!!!!!
روفوس: اممم ... نه با یه طلسم دیگه اشتباه گرفتم... بذار ببینم منفجریوس نبود ...
آنتونین:نه قربون دستت این یکی رو امتحان نکن ... فعلا چندتا برگ از روی کله ات بکَن بده دور خودم بپیچم تا بعد ....
همون لحظه اسکورپیوس میاد پشت دیوار ....
اسکورپیوس: بی عرضه ها .. بی خاصیت ها ... بی چیز ها ... بی ناموس ها ... دو دقیقه تنهاتون گذاشتم برم جاسوسی کل کوچه رو روی سرتون گذاشتین! اگر من نبودم چطوری میخواستین کلاهک ها رو پیدا کنین؟
برگ های آنتونین دوباره از دورش می افتن و روفوس با بهت به آسکورپیوس خیره میشه!
روفوس: نه! چطور موفق شدی؟
اسکورپیوس: بسیار ساده .... با یکی توی خیابون آشنا شدم که چند کوچه بالاتر میشینه ... خیلی هم آشنا میزد ولی آخر نفهمیدم کجا دیدمش ... خلاصه وقتی فهمید دنبال کلاهک میگردیم خیلی مشتاق شد که بهمون کمک کنه .... الانم یویوشو داد دستم گفت با دوستام همینجا وایسیم تا بره چندتا کلاهک گنده بیاره .... آها ... اوناهاش داره میاد!!!!!!
تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
اینستاگرام
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
اینستاگرام
آنلاینها
23 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
21
مهمانان
|
2
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ کلاسها ❖
کلاسهای اختصاصی
کلاسهای عمومی
❖ محوطه قلعه ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
ریونکلاو
گریفیندور
اسلیترین
[[continious]] نیروگاه اتمی سیاهان (بمب جادویی)
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1389/09/09
آخرین ورود: پنجشنبه 10 تیر 1395 23:10
از: من بدبخت تر تو دنیا،تویی!
پستها:
374

لرد در يك چشم بهم زدن مرگخواران را دور خود جمع كرد و زير چشمي به تك تك آنها نگاه كرد.انگشت اشاره اش را به طرف آنتونين برد و گفت:
- تو، بيا ببينم!!
آنتونين به پشت سرش نگاهي انداخت،سپس به لرد نگاه كرد و گفت:
- من ارباب ؟!
لرد: اوهووم، آستوريا تو هم بيا
آستوريا: لرد من تازه واردم، رحم كنيد
لرد كمي فكر كرد و بعد به طرف اسكورپيوس نزديك شد و گفت :
- هوووم!!خب اسكورپيوس تو بيا،بايد ببينيم چقدر لياقت داري
سپس لرد روفوس،آنتونين و اسكورپيوس را جمع كرد و شروع به توضيح دادن ماموريتشان كرد.
لرد: شما سه نفر ماموريت مهمي دارين،بايد به محفل برين و يك كلاهك درست و حسابي برام بيارن بيشترم شد بهتر، فقط چهل و هشت ساعت وقت دارين،اگه يك دقيقه دير تر شد من ميدونم و شما
بعد از حرف لرد سه نفرشان بدون اينكه حرفي بزنند، سريعا به سوي محفل راه افتادند.
كوچه بالايي محفل :
ساختمان محفل به خوبي قابل ديد بود.آنتونين و روفوس پشت ديواري مخفي شدند و اسكورپيوس را فرستادند تا جاسوسي كند.اسكورپيوس به آرامي كنار درب محفل ايستاد تا شايد صدايي بشنود.
در همين حال و هوا سرو كله ي جيمز پيدا شد كه با يويويي كه در دستش داشت از درب محفل خارج شد.
جيمز: ميشه بپرسم كنار درب محفل چيكار ميكنيد ؟!
اسكورپيوس:
- تو، بيا ببينم!!
آنتونين به پشت سرش نگاهي انداخت،سپس به لرد نگاه كرد و گفت:
- من ارباب ؟!

لرد: اوهووم، آستوريا تو هم بيا

آستوريا: لرد من تازه واردم، رحم كنيد

لرد كمي فكر كرد و بعد به طرف اسكورپيوس نزديك شد و گفت :
- هوووم!!خب اسكورپيوس تو بيا،بايد ببينيم چقدر لياقت داري

سپس لرد روفوس،آنتونين و اسكورپيوس را جمع كرد و شروع به توضيح دادن ماموريتشان كرد.
لرد: شما سه نفر ماموريت مهمي دارين،بايد به محفل برين و يك كلاهك درست و حسابي برام بيارن بيشترم شد بهتر، فقط چهل و هشت ساعت وقت دارين،اگه يك دقيقه دير تر شد من ميدونم و شما

بعد از حرف لرد سه نفرشان بدون اينكه حرفي بزنند، سريعا به سوي محفل راه افتادند.
كوچه بالايي محفل :
ساختمان محفل به خوبي قابل ديد بود.آنتونين و روفوس پشت ديواري مخفي شدند و اسكورپيوس را فرستادند تا جاسوسي كند.اسكورپيوس به آرامي كنار درب محفل ايستاد تا شايد صدايي بشنود.
در همين حال و هوا سرو كله ي جيمز پيدا شد كه با يويويي كه در دستش داشت از درب محفل خارج شد.
جيمز: ميشه بپرسم كنار درب محفل چيكار ميكنيد ؟!
اسكورپيوس:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/10/19 21:17:50
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/10/19 21:22:57
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/10/19 21:24:11
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/10/19 21:26:18
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/10/19 21:22:57
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/10/19 21:24:11
ویرایش شده توسط ویکتور کرام در 1389/10/19 21:26:18
»»» ارزشـی گولاخ «««
جزئیات کاربر

روفوس سرخوش از اینکه به مقام "همونی که ایوان گفت"منصوب شده،داشت لی لی کنان واسه خودش میرفت که یهو یه طلسم از بقلش رد شد.
روفوس:فرار کنین...حمله کردن بهمون...فرار کنین...
سالازار درحالی که واسه خودش داشت آهنگ "عشقی بپزم آتشین"رو میخوند به ریش نداشته ی روفوس پوزخندی زد و با همون ریتم آهنگش گفت:
-نه داکسی جون...سرورت می خواست طلسمت کنه.
روفوس:اِ...چرا؟
لرد:بذار من بگم بهت.شاید بخاطر اینکه کلاهکی که آوردی،چاشنی نداره!
روفوس:یعنی چی؟
سالازار:یعنی به درد "آکرومانتیولا وسط"بازی کردن میخوره!
روفوس که دنبال بهونه ای بود تا بحث رو عوض کنه و عصبانیت لرد بخوابه،این موضوع رو دست گرفت.
روفوس:من از لرد پرسیدم تو چرا جواب میدی؟
سالازار:چیه حالا که میخوای بحث رو عوض کنی،به من گیر دادی؟
لرد:روفوس چهل و هشت ساعت وقت داری بری و یه کلاهک درست و حسابی برام بیاری و گرنه...
روفوس:سرورم تنها؟
لرد:تو تنهایی یه چیز پرفل* رو نمیتونی از بین ببری.یکی از بچه ها رو هم میفرستم باهات بیاد...
لرد لحظه ای فکر کرد و سپس اضافه کرد:
-اما از اونجایی که مأموریت خیلی مهمه...سه نفر باشین بهتره.
______________________
*:چیز پرفل انگل ریزی به طول یک میلی متر است.آنها به منازل جادوگران هجوم میاورند و به وسایل جادویی مثل چوبدستی حمله میکنند.از بین بردن این جانور توسط معجون های ثبت شده در بازار بسیار آسان است؛ولی در بعضی موارد باید از مأمورین سازمان دفع آفات سازمان سازماندهی و نظارت بر امور جادویی کمک گرفت.(برای اطلاعات بیشتر به کتاب جانوران شگفت انگیز و زیست گاه آنها،صفحه ی شصت و چهار مراجعه شود.)
روفوس:فرار کنین...حمله کردن بهمون...فرار کنین...

سالازار درحالی که واسه خودش داشت آهنگ "عشقی بپزم آتشین"رو میخوند به ریش نداشته ی روفوس پوزخندی زد و با همون ریتم آهنگش گفت:
-نه داکسی جون...سرورت می خواست طلسمت کنه.
روفوس:اِ...چرا؟
لرد:بذار من بگم بهت.شاید بخاطر اینکه کلاهکی که آوردی،چاشنی نداره!

روفوس:یعنی چی؟
سالازار:یعنی به درد "آکرومانتیولا وسط"بازی کردن میخوره!
روفوس که دنبال بهونه ای بود تا بحث رو عوض کنه و عصبانیت لرد بخوابه،این موضوع رو دست گرفت.
روفوس:من از لرد پرسیدم تو چرا جواب میدی؟
سالازار:چیه حالا که میخوای بحث رو عوض کنی،به من گیر دادی؟

لرد:روفوس چهل و هشت ساعت وقت داری بری و یه کلاهک درست و حسابی برام بیاری و گرنه...

روفوس:سرورم تنها؟

لرد:تو تنهایی یه چیز پرفل* رو نمیتونی از بین ببری.یکی از بچه ها رو هم میفرستم باهات بیاد...
لرد لحظه ای فکر کرد و سپس اضافه کرد:
-اما از اونجایی که مأموریت خیلی مهمه...سه نفر باشین بهتره.

______________________
*:چیز پرفل انگل ریزی به طول یک میلی متر است.آنها به منازل جادوگران هجوم میاورند و به وسایل جادویی مثل چوبدستی حمله میکنند.از بین بردن این جانور توسط معجون های ثبت شده در بازار بسیار آسان است؛ولی در بعضی موارد باید از مأمورین سازمان دفع آفات سازمان سازماندهی و نظارت بر امور جادویی کمک گرفت.(برای اطلاعات بیشتر به کتاب جانوران شگفت انگیز و زیست گاه آنها،صفحه ی شصت و چهار مراجعه شود.)
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

روفوس دو تا پا داشت، چندتای دیگه م قرض کرد و به تاخت بطرف نیروگاه اتمی سیاهان میدوید که ناگهان به یاد آورد او یک جادوگر است و نیاز نیست مثل مشنگ ها بدود پس مستقیم به نیروگاه اتمی آپارات کرد.
نیروگاه اتمی - در ورودی - نگهبانی
داخل نیروگاه مانند هاگوارتز بود و خیلی اعمال از جمله غیب و ظاهر شدن آنجا امکان پذیر نبود پس روفوس جلوی ورودی نگهبانی ظاهر شد و در زد.
نگهبانی پشت در: کیه کیه در میزنه؟
روفوس: منم منم یه مرگخوارم، بمبو آوردم همراهم!
نگهبانی: کیـــه کیــــــه در میزنه؟
روفوس: بابا! منم، من روفوسم، یه مرگخوارم، یه بمب آوردم همراهم!
نگهبانی: کیــــــه کیـــــــــــه در میزنه؟
یــــــــک ســـــــال گذشت ...
بالاخره صدای روفوس اسکریم جیور به گوش سالازار اسلایترین که در نگهبانی بود رسید و او دکمه باز شدن گیت ورودی را زد و روفوس داخل شد و جلوی نگهبانی رسید ...
روفوس به سالازار: سالازار، من نمیدونم آدم قحطی بود که تو رو گذاشتن نگهبانی!
سالازار: صحبت نکن بی تربیت! من جد همه مرگخوارا و اسلایترینیام! من خودم نیروگاه اتمی رو پایه گذاری کردم! کی بهتر از من برای نگهبانی اینجا؟
روفوس: ببینم تو چطور الان اینقدر خوب میشنوی اونوقت من سه ساعت پشت در شعر میخونم و داد میزنم نمیشنوی؟
سالازار: کیـــــه؟ چیـــــــه؟
بهله بهله ... روفوس داخل نیروگاه رفت و بعد از بازرسی بدنی از جانب دیوانه سازها و خلاص شدن از دست آنها که خیلی علاقه داشتند او را ببوسند، مستقیم به اتاق فرماندهی، کنترل و نظارت نیروگاه رسید و بعد از تعظیم و احترام در برابر لرد، آن بمب را به لرد ولدمورت تقدیم کرد.
به همین مناسبت جشن بزرگی در آنجا برگزار شد و روفوس در برابر اربابش لرد ولدمورت زانو زد. لرد ولدمورت چوبدستیش را روی شانه روفوس گذاشت و گفت ...
_ روفوس اسکریم جیور، بدینوسیله تو را به مقام ... هوووم ... اووووم ... به مقام ...
ایوان در گوش لرد زمزمه کرد: بلد الملک!
لرد ادامه داد: بله ... به مقام "همون که ایوان گفت" منصوب میکنم... این از راستت ...
سپس لرد چوبدستیش را روی شانه چپ روفوس گذاشت و گفت: اینم از چپت! حالا پاشو برو نبینمت! کار دارم!
نیروگاه اتمی - در ورودی - نگهبانی
داخل نیروگاه مانند هاگوارتز بود و خیلی اعمال از جمله غیب و ظاهر شدن آنجا امکان پذیر نبود پس روفوس جلوی ورودی نگهبانی ظاهر شد و در زد.
نگهبانی پشت در: کیه کیه در میزنه؟
روفوس: منم منم یه مرگخوارم، بمبو آوردم همراهم!

نگهبانی: کیـــه کیــــــه در میزنه؟
روفوس: بابا! منم، من روفوسم، یه مرگخوارم، یه بمب آوردم همراهم!
نگهبانی: کیــــــه کیـــــــــــه در میزنه؟
یــــــــک ســـــــال گذشت ...
بالاخره صدای روفوس اسکریم جیور به گوش سالازار اسلایترین که در نگهبانی بود رسید و او دکمه باز شدن گیت ورودی را زد و روفوس داخل شد و جلوی نگهبانی رسید ...
روفوس به سالازار: سالازار، من نمیدونم آدم قحطی بود که تو رو گذاشتن نگهبانی!
سالازار: صحبت نکن بی تربیت! من جد همه مرگخوارا و اسلایترینیام! من خودم نیروگاه اتمی رو پایه گذاری کردم! کی بهتر از من برای نگهبانی اینجا؟
روفوس: ببینم تو چطور الان اینقدر خوب میشنوی اونوقت من سه ساعت پشت در شعر میخونم و داد میزنم نمیشنوی؟
سالازار: کیـــــه؟ چیـــــــه؟
بهله بهله ... روفوس داخل نیروگاه رفت و بعد از بازرسی بدنی از جانب دیوانه سازها و خلاص شدن از دست آنها که خیلی علاقه داشتند او را ببوسند، مستقیم به اتاق فرماندهی، کنترل و نظارت نیروگاه رسید و بعد از تعظیم و احترام در برابر لرد، آن بمب را به لرد ولدمورت تقدیم کرد.
به همین مناسبت جشن بزرگی در آنجا برگزار شد و روفوس در برابر اربابش لرد ولدمورت زانو زد. لرد ولدمورت چوبدستیش را روی شانه روفوس گذاشت و گفت ...
_ روفوس اسکریم جیور، بدینوسیله تو را به مقام ... هوووم ... اووووم ... به مقام ...
ایوان در گوش لرد زمزمه کرد: بلد الملک!
لرد ادامه داد: بله ... به مقام "همون که ایوان گفت" منصوب میکنم... این از راستت ...
سپس لرد چوبدستیش را روی شانه چپ روفوس گذاشت و گفت: اینم از چپت! حالا پاشو برو نبینمت! کار دارم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

سوژه ی جدید
آنتونین با خوشحالی وارد اتاق لرد شد و گفت:
- مای لرد! بدبخت شدن! بیچاره شدن! بالاخره اونا رو دزدیدیم!

لردولدمورت:
- عالی بود! حالا میتونیم جهان رو نابود کنیم!
فلش بک
قطار سربازان سفید در حال حرکت بود و دامبلدور در حالی که آب دهانش از یک طرف بیرون میریخت
به خواب عمیقی فرو رفته بود. بقیه ی اعضای محفل هم خواب بودند. قطار حاوی 10 کلاهک هسته ای خطرناک بود. کلاهک هایی که میتوانند برای ساخت بمب اتمی استفاده شوند! ناگهان صدای تاپ و توپی بلند شد. تعدادی مرگخوار و نیمچه مرگخوار و نوچه مرگخوار و غیر مرگخوار وارد قطار شدند. ماده ای بیهوش کننده در هوا پخش کردند و به واگن کلاهک ها نزدیک شدند.دسته جمعی یا ابوالفضلی گفتند تا کلاهک ها را بلند کنند اما موفق نشدند. به همین علت آنتونین به دنبال رضازاده رفت و او را هم در ماجرا دخیل کرد.
- آخ حسین جون..دستت درست...یه کمکی بکن!
آنها دسته جمعی کلاهک ها را برداشتند و فرار کردند. همان دم برای مرگ محفلی ها یکی از کلاهک ها را منفجر کردند و با بقیه به امارت اربابی مالفوی آپارات کردند.
پایان فلش بک
-- عالی بود! حالا میتونیم جهان رو نابود کنیم! زود باشین اونا رو توی کامیون بذارین و به آذربایجان منتقل کنین! اونجا اونا رو منفجر میکنیم!
دستورات لرد سریعا انجام شد . اما در راه آذربایجان ناگهان جینی با حرکتی خفنز متوجه قضیه شد. او همراه با فرد و جرج با حالتی شبیه جیمزباند(!
)به دنبال کلاهک ها راه افتادند. تا به آنها رسیدند، جرج با حرکت باحالی وارد کامیون شد و با در آوردن کلاهک ها کامیون را به درون دره انداخت! بی سیمی را برداشت و به دامبلدور خبر داد:
- جرج، مرکز... ما توانسته ایم با حرکتی گولاخ همه ی 8 کلاهک را نجات دهیم!
- اوی الاغ! آخه نه تا بوده!
- چی؟
در این زمان روفوس با پای پیاده
ان یکی کلاهک را در کیف گذاشته بود و با خود میبرد.....
آنتونین با خوشحالی وارد اتاق لرد شد و گفت:
- مای لرد! بدبخت شدن! بیچاره شدن! بالاخره اونا رو دزدیدیم!

لردولدمورت:
- عالی بود! حالا میتونیم جهان رو نابود کنیم!
فلش بک
قطار سربازان سفید در حال حرکت بود و دامبلدور در حالی که آب دهانش از یک طرف بیرون میریخت
به خواب عمیقی فرو رفته بود. بقیه ی اعضای محفل هم خواب بودند. قطار حاوی 10 کلاهک هسته ای خطرناک بود. کلاهک هایی که میتوانند برای ساخت بمب اتمی استفاده شوند! ناگهان صدای تاپ و توپی بلند شد. تعدادی مرگخوار و نیمچه مرگخوار و نوچه مرگخوار و غیر مرگخوار وارد قطار شدند. ماده ای بیهوش کننده در هوا پخش کردند و به واگن کلاهک ها نزدیک شدند.دسته جمعی یا ابوالفضلی گفتند تا کلاهک ها را بلند کنند اما موفق نشدند. به همین علت آنتونین به دنبال رضازاده رفت و او را هم در ماجرا دخیل کرد.- آخ حسین جون..دستت درست...یه کمکی بکن!
آنها دسته جمعی کلاهک ها را برداشتند و فرار کردند. همان دم برای مرگ محفلی ها یکی از کلاهک ها را منفجر کردند و با بقیه به امارت اربابی مالفوی آپارات کردند.
پایان فلش بک
-- عالی بود! حالا میتونیم جهان رو نابود کنیم! زود باشین اونا رو توی کامیون بذارین و به آذربایجان منتقل کنین! اونجا اونا رو منفجر میکنیم!

دستورات لرد سریعا انجام شد . اما در راه آذربایجان ناگهان جینی با حرکتی خفنز متوجه قضیه شد. او همراه با فرد و جرج با حالتی شبیه جیمزباند(!
)به دنبال کلاهک ها راه افتادند. تا به آنها رسیدند، جرج با حرکت باحالی وارد کامیون شد و با در آوردن کلاهک ها کامیون را به درون دره انداخت! بی سیمی را برداشت و به دامبلدور خبر داد:- جرج، مرکز... ما توانسته ایم با حرکتی گولاخ همه ی 8 کلاهک را نجات دهیم!

- اوی الاغ! آخه نه تا بوده!
- چی؟

در این زمان روفوس با پای پیاده
ان یکی کلاهک را در کیف گذاشته بود و با خود میبرد.....
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

اسنیپ: آسیب؟ فقط میخواستی آسیب برسونی؟ من فکر کردم میخوای بخوری!
مرگخواران و محفلیها ( براساس سنت پیچیده و قدیمی جمع بستن سیاه و سفید ) با تعجب به طرف اسنیپ که جلد هفتم کتاب هری پاتر را در دست داشت نگاه میکردند که او افزود:
- آخه شماها این همه رول زدین داستانها رو عوض کردین! الان یا زولینگ باید کتابشو عوض میکرد یا ما داستانمونو... پس من همین جا و در همین لحظه دست لینی ( نویسنده رول قبلی ) رو میبوسم که محوریت داستان رو عوض کرد و ما رو نجات داد.
ملت رول نویس: آخه نه اینکه همه تا اینجا از روی کتابای رولینگ چیزی مینوشتن
در همین لحظه گراوپ که به طرف محفلها حله ور بود و آنها را در گوشه ای جمع کرده و قصد آسیب تکرار میکنم آسیب رساندن به انها را داشت ناگهان متوقف شده و به طرف لرد ولدمورت و مرگخواران دیگر برگشت.
لرد سیاه: گراوپ، اونور... باید اونور حمله کنی.
گراوپ: گراوپی نتونست... آن نمیدونه...
لرد سیاه: چی رو نمیدونه؟ یعنی تو نمیدونی باید به طرف محفلیها و سیاه ها حمله کنی؟ تو اخرا..
لرد در حال بر زبان آوردن آخرین کلمات خود بود که بارتی سریعاً و به موقع حرف او را قطع کرد.
بارتی: نــــــــــــــــــه لرد، نه اگر اونو اخراج کنین دیگه مرگخوار نیست و طبق قطعنامه میتونه به شما حمله کنه.
لرد سیاه: آفرین پسر، این بهترین حرفی بود که تا حالا ازت شنیدم.
بارتی:
لودو: بارتی تو چطوری خبر دادی مگه تو نمردی؟
بارتی: مگه هر کسی بمیره روح نمیشه؟ ایناهاش این قطعنامه 09365894122هست باهاش تماس بگیرین
لودو سریع خودش رو به یک تلفن همگانی میرسونه و از مسیر رول خارج میشه اما در همین لحظات لرد اوضاع رو دست میگیره و دادمه میده:
- پس چرا دفعه قبل قطعنامه خروج رو بهمون نگفتی؟ آوداکداورا! بازم بمیر...
بارتی:
مرگخوارا:
در همین حین لودو که سرحال و خندان در حال برگشت به ماجرا بود قضیهای را که کمی از یاد رفته بود را بازگو کرد و بارتی را نجات داد.
لودو: ببینم گراوپتو چی رو نمیدونی؟
گراوپ: گراوپی آسیب ندونست، آسیب به کجا میکنن وارد؟...
لودو: خب آسیب رو به همه جا!... ببین مثلاً به اینج...
لودو در حال آموزش آسیب رسانی به گراوپ بود که روفوس همه را به خود آورد.
روفوس: ارباب! ارباب وزارتیا اومدن، هزارتا ممد باهاشونه الانه که قضیه بمب...
لرد سیاه: کروشیو روفوس! ما فعالیتهای صلح آمیز هسته ای داریم، دامبلدور هم میدونه! اصلاً چطوره یه اجلاس G2 تشکیل بدیم؟
مرگخواران و محفلیها ( براساس سنت پیچیده و قدیمی جمع بستن سیاه و سفید ) با تعجب به طرف اسنیپ که جلد هفتم کتاب هری پاتر را در دست داشت نگاه میکردند که او افزود:
- آخه شماها این همه رول زدین داستانها رو عوض کردین! الان یا زولینگ باید کتابشو عوض میکرد یا ما داستانمونو... پس من همین جا و در همین لحظه دست لینی ( نویسنده رول قبلی ) رو میبوسم که محوریت داستان رو عوض کرد و ما رو نجات داد.
ملت رول نویس: آخه نه اینکه همه تا اینجا از روی کتابای رولینگ چیزی مینوشتن

در همین لحظه گراوپ که به طرف محفلها حله ور بود و آنها را در گوشه ای جمع کرده و قصد آسیب تکرار میکنم آسیب رساندن به انها را داشت ناگهان متوقف شده و به طرف لرد ولدمورت و مرگخواران دیگر برگشت.
لرد سیاه: گراوپ، اونور... باید اونور حمله کنی.
گراوپ: گراوپی نتونست... آن نمیدونه...
لرد سیاه: چی رو نمیدونه؟ یعنی تو نمیدونی باید به طرف محفلیها و سیاه ها حمله کنی؟ تو اخرا..
لرد در حال بر زبان آوردن آخرین کلمات خود بود که بارتی سریعاً و به موقع حرف او را قطع کرد.
بارتی: نــــــــــــــــــه لرد، نه اگر اونو اخراج کنین دیگه مرگخوار نیست و طبق قطعنامه میتونه به شما حمله کنه.
لرد سیاه: آفرین پسر، این بهترین حرفی بود که تا حالا ازت شنیدم.
بارتی:

لودو: بارتی تو چطوری خبر دادی مگه تو نمردی؟
بارتی: مگه هر کسی بمیره روح نمیشه؟ ایناهاش این قطعنامه 09365894122هست باهاش تماس بگیرین

لودو سریع خودش رو به یک تلفن همگانی میرسونه و از مسیر رول خارج میشه اما در همین لحظات لرد اوضاع رو دست میگیره و دادمه میده:
- پس چرا دفعه قبل قطعنامه خروج رو بهمون نگفتی؟ آوداکداورا! بازم بمیر...
بارتی:
مرگخوارا:

در همین حین لودو که سرحال و خندان در حال برگشت به ماجرا بود قضیهای را که کمی از یاد رفته بود را بازگو کرد و بارتی را نجات داد.
لودو: ببینم گراوپتو چی رو نمیدونی؟
گراوپ: گراوپی آسیب ندونست، آسیب به کجا میکنن وارد؟...
لودو: خب آسیب رو به همه جا!... ببین مثلاً به اینج...
لودو در حال آموزش آسیب رسانی به گراوپ بود که روفوس همه را به خود آورد.
روفوس: ارباب! ارباب وزارتیا اومدن، هزارتا ممد باهاشونه الانه که قضیه بمب...
لرد سیاه: کروشیو روفوس! ما فعالیتهای صلح آمیز هسته ای داریم، دامبلدور هم میدونه! اصلاً چطوره یه اجلاس G2 تشکیل بدیم؟
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خداحافظی در اوج یا خروج فوج فوج... مسئله این است!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

[spoiler=خلاصه ی سوژه]مرگخواران نیروگاه اتمی دارن که در اون بمب هم تولید میکنن. قرار شده از طرف وزارت سحر و جادو برای بازدید بیان و اگه بفهمن که مرگخوارا دارن بمب اتمی میسازن دیگه به اونا پولی نمیدن.
مرگخواران تصمیم میگیرن که همه ی بمبارو توی اتاقی مخفی در نیروگاه پنهان کنن اما اتاق پر میشه و دیگه بقیه ی بمبا جایی ندارن. پس لرد بعد از کشتن بارتی تصمیم میگیره که با همین بمبا برن پیش دامبلدور و محفلو بفرستن هوا. اما با توجه به قطع نامه ها و قراردادهای صادر شده اونا حق خروج از خونه شون رو ندارن و با لغو اون گراوپ همه ی اونارو میخوره و الان اونا این قانون رو زیر پا گذاشتن و گراوپ جلوشون قرار گرفته و میخواد بخوردشون.[/spoiler]
مرگخواران با ترس به گراوپ که درست رو به روی آن ها قد علم کرده بود خیره شده بودند. یک نگاهشان به گراوپ بود و نگاه دیگرشان به لرد.
آنتونین آهسته در گوش لرد گفت: ارباب نمیخواین کاری کنین؟
لرد بلافاصله برگشت رو به دامبلدور و گفت: تو حق انجام این کارو نداری!
دامبلدور عینکش را صاف کرد و گفت: بر طبق قرار داد شماره ی 34358 شما هیچ گونه دفاعی در صورت زیر پا گذاشتن قوانین ندارین!
لرد با عصبانیت دوباره به گراوپ خیره شد و شروع به جست و جو در مغزش کرد.
روح بارتی با دیدن گراوپ که هر لحظه به آن ها نزدیک تر میشد گریخت. بلا و نارسیسا محکم به هم چسبیدند و به لرد خیره شدند.
ایوان با نگرانی گفت: ارباب نمیخوایم از خودمون دفاع کنیم؟
لودو حرف ایوان را تایید کرد و چوبدستیش را مستقیم جلوی گراوپ گرفت و چشم او را نشانه گرفت.
- ارباب ؟ نمیخوایم کاری کنیم؟
لرد بی توجه به همه ی صبحت های اطراف سخت در فکر مشغول بود.
روفوس فریاد زد: من حالیم نمیشه ، باید از خودمون دفاع کنیم.
تمامی مرگخواران چوبدستی هایشان را بیرون آوردند و شروع به فرستادن طلسم هایشان به چشم های گراوپ کردند.
اما به دلیل اینکه گراوپ در حال حرکت بود هیچ کدام از طلسم ها در وی اثر نمیگذاشت. دامبلدور در کنار دیگر محفلیان ایستاده بودند و با خوش حالی به مرگخواران و لرد نگاه میکردند.
ناگهان لرد که برقی در چشم هایش نمایان بود یک قدم به گراوپ که دیگر به آن ها رسیده بود برداشت و گفت:
- گراوپ! تو که نمیخوای به اربابت خیانت کنی؟
دامبلدور که تازه متوجه مرگخوار بودن گراوپ شده بود لحظه ای احساس خطر کرد.
گراوپ سرش را خاراند و گفت: گراوپی همیشه در خدمت ارباب بود. گراوپی مرگخوار بود. گراوپی به مرگخوارا آسیب نرساند. گراوپی به محفلیا آسیب رسوند.
لرد نیشخندی زد و همراه دیگر مرگخوارانش به محفلیان که با ترس به هم چسبیده بودند خیره شدند.
مرگخواران تصمیم میگیرن که همه ی بمبارو توی اتاقی مخفی در نیروگاه پنهان کنن اما اتاق پر میشه و دیگه بقیه ی بمبا جایی ندارن. پس لرد بعد از کشتن بارتی تصمیم میگیره که با همین بمبا برن پیش دامبلدور و محفلو بفرستن هوا. اما با توجه به قطع نامه ها و قراردادهای صادر شده اونا حق خروج از خونه شون رو ندارن و با لغو اون گراوپ همه ی اونارو میخوره و الان اونا این قانون رو زیر پا گذاشتن و گراوپ جلوشون قرار گرفته و میخواد بخوردشون.[/spoiler]
مرگخواران با ترس به گراوپ که درست رو به روی آن ها قد علم کرده بود خیره شده بودند. یک نگاهشان به گراوپ بود و نگاه دیگرشان به لرد.
آنتونین آهسته در گوش لرد گفت: ارباب نمیخواین کاری کنین؟
لرد بلافاصله برگشت رو به دامبلدور و گفت: تو حق انجام این کارو نداری!
دامبلدور عینکش را صاف کرد و گفت: بر طبق قرار داد شماره ی 34358 شما هیچ گونه دفاعی در صورت زیر پا گذاشتن قوانین ندارین!
لرد با عصبانیت دوباره به گراوپ خیره شد و شروع به جست و جو در مغزش کرد.
روح بارتی با دیدن گراوپ که هر لحظه به آن ها نزدیک تر میشد گریخت. بلا و نارسیسا محکم به هم چسبیدند و به لرد خیره شدند.
ایوان با نگرانی گفت: ارباب نمیخوایم از خودمون دفاع کنیم؟
لودو حرف ایوان را تایید کرد و چوبدستیش را مستقیم جلوی گراوپ گرفت و چشم او را نشانه گرفت.
- ارباب ؟ نمیخوایم کاری کنیم؟
لرد بی توجه به همه ی صبحت های اطراف سخت در فکر مشغول بود.
روفوس فریاد زد: من حالیم نمیشه ، باید از خودمون دفاع کنیم.

تمامی مرگخواران چوبدستی هایشان را بیرون آوردند و شروع به فرستادن طلسم هایشان به چشم های گراوپ کردند.
اما به دلیل اینکه گراوپ در حال حرکت بود هیچ کدام از طلسم ها در وی اثر نمیگذاشت. دامبلدور در کنار دیگر محفلیان ایستاده بودند و با خوش حالی به مرگخواران و لرد نگاه میکردند.
ناگهان لرد که برقی در چشم هایش نمایان بود یک قدم به گراوپ که دیگر به آن ها رسیده بود برداشت و گفت:
- گراوپ! تو که نمیخوای به اربابت خیانت کنی؟
دامبلدور که تازه متوجه مرگخوار بودن گراوپ شده بود لحظه ای احساس خطر کرد.
گراوپ سرش را خاراند و گفت: گراوپی همیشه در خدمت ارباب بود. گراوپی مرگخوار بود. گراوپی به مرگخوارا آسیب نرساند. گراوپی به محفلیا آسیب رسوند.
لرد نیشخندی زد و همراه دیگر مرگخوارانش به محفلیان که با ترس به هم چسبیده بودند خیره شدند.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

-- دم در محفل --
ولدی در میزنه و تا دامبل درو باز میکنه و ولدی سریع میزنه توی گوش دامبل !
دامبل : ها ؟ الان واسه چی زدی ؟ شما ها این جا چه غلطی می کنین ؟ مگه قطعنامه نداده بودیم که حق ندارین از خونه تون بیاین بیرون ؟
ولدی : برنامه های اتمی ما کاملا در جهت صلح آمیز جلو میره ! شما بوقی ها فقط دارین جلوی پیشرفت سیاها رو میگیرین ! بوق تو روح همتون !!
دامبل : حتما میدونین که بر طبق قطعنامه شماره 34357 اگه شما یکی از قطعنامه ها و قوانین رو نقض کنین خوراک گراوپ میشین ! و الانم چون همتون از خونه اومدین بیرون و قطعنامه های با ارزش وزارت رو که صد ها مغز متفکر پشتشه بوق هم حساب نکردین در نتیجه الان همتون خوراک گراوپ میشین !
اسنیپ : گراوپ مگه آدم میخوره ؟ من باید برم یه دور دیگه کتابا رو بخونم ...
لرد : قطعنامه 34357 چیه دیگه ؟ این بارتی بی عرضه چرا ما رو از این قطعنامه باخبر نکرد ؟
روح بارتی ! :
در همین لحظه مرگخوارا جلوشون رو نگاه میکنن و گراوپ رو می بینن که با چماقی در دست جلوشون واستاده .
گراوپ :
ولدی در میزنه و تا دامبل درو باز میکنه و ولدی سریع میزنه توی گوش دامبل !
دامبل : ها ؟ الان واسه چی زدی ؟ شما ها این جا چه غلطی می کنین ؟ مگه قطعنامه نداده بودیم که حق ندارین از خونه تون بیاین بیرون ؟
ولدی : برنامه های اتمی ما کاملا در جهت صلح آمیز جلو میره ! شما بوقی ها فقط دارین جلوی پیشرفت سیاها رو میگیرین ! بوق تو روح همتون !!
دامبل : حتما میدونین که بر طبق قطعنامه شماره 34357 اگه شما یکی از قطعنامه ها و قوانین رو نقض کنین خوراک گراوپ میشین ! و الانم چون همتون از خونه اومدین بیرون و قطعنامه های با ارزش وزارت رو که صد ها مغز متفکر پشتشه بوق هم حساب نکردین در نتیجه الان همتون خوراک گراوپ میشین !
اسنیپ : گراوپ مگه آدم میخوره ؟ من باید برم یه دور دیگه کتابا رو بخونم ...
لرد : قطعنامه 34357 چیه دیگه ؟ این بارتی بی عرضه چرا ما رو از این قطعنامه باخبر نکرد ؟
روح بارتی ! :

در همین لحظه مرگخوارا جلوشون رو نگاه میکنن و گراوپ رو می بینن که با چماقی در دست جلوشون واستاده .
گراوپ :
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1384/06/25
تولد نقش: 1383/08/04
آخرین ورود: یکشنبه 20 آبان 1403 09:08
از: یخچال خانه ریدل
پستها:
1709

لرد مشتشو میکوبه روی میز:
- اه لعنتی.. آه من نمیفهمم ما غیر از خیلی از مواقع ... در باقی مواقع از انرژی هسته ای به طور صلح آمیز استفاده کردیم! پس این تحریم ها دیگه برای چیه!!! بخاطر تحریم ها الان ما آب و گاز و برق و تلفن نداریم تازه غذا هم نمیتونیم از بیرون سفارش بدیم چون تحریمیم در نتیجه هممون از گرسنگی میمیریم!
بارتی: قربان همین الان قطعنامه شماره 34354 هم تصویب شد که بر طبق مفاد این قطعنامه از فردا دیگه از در خونمونم نمیتونیم بیایم بیرون!
آنی مونی: ارباب ... این تحریم ها خیلی کمر شکنن ... آی کمرمون شکست ... آی کمرمون خورد شد .. آخ له شدیم .. این قطعنامه جدید چقدر سخت گیرانه بود ..... آییییییییییی!!! (تریپ کلی بازی)
لرد: اوه ای دامبل حقه باز!، ای ریش دراز پست! ااز همون اولشم میدونستم دست تو و اون آژانس بین المللی انرژی هسته ای توی یک کاسه هست و مذاکره فایده نداره و میخوای جلوی رشد و خودکفایی ما رو بگیری!
لودو: قربان برعکس نظر شما اتفاقا به نظر من همه اینا نشون میده که ما خیلی خفنیم و در اصل این یک پیروزی بسیار بزرگ برای ماست چون اونایی که ما رو تحریم میکنن در اصل کم آوردن و ترسیدن و تازه ما هم اونا رو تحریم کردیم چون دیگه حق نداریم از در خونمون بیایم بیرون. اوه خدای من! من همین الان اشک تو چشمام جمع شده و همینجا جا داره این پیروزی بزرگ هسته ای رو به تمام مرگخواران عزیز تبریک بگم ... اهو اهو اهووووو!!!!
در این لحظه لودو از شدت هیجان غش میکنه و از صحنه خارج میشه.
لرد!!!!!!
بارتی: قربان همین الان قطعنامه 34355 هم به تصویب رسید که بر طبق مفاد این قطعنامه فروش هر گونه پوشاک هم به مرگخواران ممنوع میشه!
لرد : ای بوقی های بی ناموس بی جامه پارتی! اینا با تصویب این قطعنامه جدید اخلاق رو در بین مرگخوارا نشونه گرفتن و سعی دارن با ترویج بی ناموسی ما رو تضعیف کنن!
اسنیپ: قربان همه این وقایع از اونجا شروع شد که شما زیر تخت پاتر بمب هسته ای کار گذاشتید! اصلا این پاتر لامصب توی آژانس بین المللی هسته ای خیلی نفوذه داره! کلا از همون روز اولی که پاتر پاشو به مدرسه گذاشت شروع کرد به نقض قوانین مدرسه و پرسه زنی های شبانه و درس نخوندن !!!
لرد: همین کم مونده بیان دم خونه کتکمونم بزنن!
بارتی: قربان همین الان قطعنامه شماره 34346 هم تصویب شد که بر طبق مفاد این قطعنام همه جامعه جادوگری موظفن بیان دم خونمون و ما رو کتک بزننن!!!!
لرد: اه ... بسه دیگه هر چی هیچی نمیگم !!! اصلا آواداکدورا!
ناگهان نور سبز رنگ خیره کننده ای در اتاق پدیدار میشه و جسد بی جان بارتی روی زمین می افته. سکوت در اتاق حکم فرما میشه و همه میگرخن و آب دهنشونو قورت میدن.
بارتی: آآآآآییییییییییییییییییییی ... من مُردم! آییییییی مردن چقدر دردناکه ... آییییی! دوست نداشتم اینجوری بمیرم! من هنوز جوون بودم و آرزو داشتم ..... هیییییییی!!
و بعدش دیگه واقعا میمیره ...
لرد با یه شوت جسد بی جان بارتی رو از پنجره پرت میکنه بیرون تا مرگخوارا بیشتر تحت تاثیر قرار بگیرن و برای اینکه بازم بیشتر تحت تاثیر قرار بگیرن دو تا حرکت پیچیده بندری رو هم اجرا میکنه و سپس ....
لرد: من دیگه تحمل ندارم! زورمون به آژانس که نمیرسه! حداقل پاشین بیل و کلنگا و چندتا بمب هسته ای بردارین بریم محفلو بیاریم پایین ... دامبلو نوچه هاشم یه فس کتک بزنیم یکم دلمون خنک شه!
- اه لعنتی.. آه من نمیفهمم ما غیر از خیلی از مواقع ... در باقی مواقع از انرژی هسته ای به طور صلح آمیز استفاده کردیم! پس این تحریم ها دیگه برای چیه!!! بخاطر تحریم ها الان ما آب و گاز و برق و تلفن نداریم تازه غذا هم نمیتونیم از بیرون سفارش بدیم چون تحریمیم در نتیجه هممون از گرسنگی میمیریم!
بارتی: قربان همین الان قطعنامه شماره 34354 هم تصویب شد که بر طبق مفاد این قطعنامه از فردا دیگه از در خونمونم نمیتونیم بیایم بیرون!
آنی مونی: ارباب ... این تحریم ها خیلی کمر شکنن ... آی کمرمون شکست ... آی کمرمون خورد شد .. آخ له شدیم .. این قطعنامه جدید چقدر سخت گیرانه بود ..... آییییییییییی!!! (تریپ کلی بازی)
لرد: اوه ای دامبل حقه باز!، ای ریش دراز پست! ااز همون اولشم میدونستم دست تو و اون آژانس بین المللی انرژی هسته ای توی یک کاسه هست و مذاکره فایده نداره و میخوای جلوی رشد و خودکفایی ما رو بگیری!
لودو: قربان برعکس نظر شما اتفاقا به نظر من همه اینا نشون میده که ما خیلی خفنیم و در اصل این یک پیروزی بسیار بزرگ برای ماست چون اونایی که ما رو تحریم میکنن در اصل کم آوردن و ترسیدن و تازه ما هم اونا رو تحریم کردیم چون دیگه حق نداریم از در خونمون بیایم بیرون. اوه خدای من! من همین الان اشک تو چشمام جمع شده و همینجا جا داره این پیروزی بزرگ هسته ای رو به تمام مرگخواران عزیز تبریک بگم ... اهو اهو اهووووو!!!!
در این لحظه لودو از شدت هیجان غش میکنه و از صحنه خارج میشه.
لرد!!!!!!
بارتی: قربان همین الان قطعنامه 34355 هم به تصویب رسید که بر طبق مفاد این قطعنامه فروش هر گونه پوشاک هم به مرگخواران ممنوع میشه!
لرد : ای بوقی های بی ناموس بی جامه پارتی! اینا با تصویب این قطعنامه جدید اخلاق رو در بین مرگخوارا نشونه گرفتن و سعی دارن با ترویج بی ناموسی ما رو تضعیف کنن!
اسنیپ: قربان همه این وقایع از اونجا شروع شد که شما زیر تخت پاتر بمب هسته ای کار گذاشتید! اصلا این پاتر لامصب توی آژانس بین المللی هسته ای خیلی نفوذه داره! کلا از همون روز اولی که پاتر پاشو به مدرسه گذاشت شروع کرد به نقض قوانین مدرسه و پرسه زنی های شبانه و درس نخوندن !!!
لرد: همین کم مونده بیان دم خونه کتکمونم بزنن!
بارتی: قربان همین الان قطعنامه شماره 34346 هم تصویب شد که بر طبق مفاد این قطعنام همه جامعه جادوگری موظفن بیان دم خونمون و ما رو کتک بزننن!!!!
لرد: اه ... بسه دیگه هر چی هیچی نمیگم !!! اصلا آواداکدورا!
ناگهان نور سبز رنگ خیره کننده ای در اتاق پدیدار میشه و جسد بی جان بارتی روی زمین می افته. سکوت در اتاق حکم فرما میشه و همه میگرخن و آب دهنشونو قورت میدن.
بارتی: آآآآآییییییییییییییییییییی ... من مُردم! آییییییی مردن چقدر دردناکه ... آییییی! دوست نداشتم اینجوری بمیرم! من هنوز جوون بودم و آرزو داشتم ..... هیییییییی!!
و بعدش دیگه واقعا میمیره ...
لرد با یه شوت جسد بی جان بارتی رو از پنجره پرت میکنه بیرون تا مرگخوارا بیشتر تحت تاثیر قرار بگیرن و برای اینکه بازم بیشتر تحت تاثیر قرار بگیرن دو تا حرکت پیچیده بندری رو هم اجرا میکنه و سپس ....
لرد: من دیگه تحمل ندارم! زورمون به آژانس که نمیرسه! حداقل پاشین بیل و کلنگا و چندتا بمب هسته ای بردارین بریم محفلو بیاریم پایین ... دامبلو نوچه هاشم یه فس کتک بزنیم یکم دلمون خنک شه!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1389/3/21 3:59:42
آناکین با قلم پر کنار لیست وسیله هایی که باید مخفی میشد تیک میزد و میگفت:ببینم حالا جا هم تعیین کردیم؟من میگم توی انبار زیر زمینی که از راهروی B12 کنار راکتور میگذره جاسازی کنیم.
اسنیپ موهای چربش رو کنار میزنه و به آناکین میگه:اونجا هم بد نیست.ولی فکر نمیکنی پیداش کنن؟باید یه جای مخفی باشه.خیلی مخفی!
آناکین که داره ته قلمش رو میجوه میگه:خب اینم حرفیه.کسی نظری نداره؟
لرد خاک روی رداش رو میتکونه و میگه:اتاق مخفی رو برای همین ساختیم.دست کسی به اونجا نمیرسه.حتی توی نقشه های نیروگاه هم اسمی ازش نیومده.همه چیزا رو ببرین اون تو.
لوسیوس عصاش رو برمیداره و بعد از تعظیمی که برای لرد میکنه میگه:اگه لرد اجازه بدن دیگه خودمون رو توی نیروگاه ظاهر کنیم.فرصت کمه و باید زودتر کارو شروع کنیم.
لرد چوب دستیش رو توی جیبش میذاره و میگه:من خودم همراهیتون میکنم.باید مطمئن بشم هیچ چیزی از قلم نیوفته.
پاق!بعد از حرف لرد همه غیب شدند و در نیروگاه ظاهر شدند.
دو ساعت بعد همه سخت مشغول کار بودن.انواع و اقسام بمب ها و کلاهک های جادویی رو روی چرخ های بزرگ قرار میدادن و از راهرویی شیب دار به سمت اتاق مخصوص میبردن.
لرد لیست سیاه رو از دست اناکین میگیره و میگه:سرعتتون کمه.باید زودتر همه چیزو جمع کنین.فقط بمبا که نیست.کیکای نارنجی جادویی باید منتقل بشه.کلی دم و دستگاه های ساخت و نگهداری اورانیم غنی شده جادویی درصد بالا هنوز دست نخورده.چیکار میکنین شماها؟!
آناکین که از خشم لرد میترسید به طرف اسنیپ و مالفوی رفت و در حالی که داد میزد گفت:چرا اینقدر سرعتتون کمه؟زودتر کار کنین باید همه چی جا به جا بشه!
اسنیپ نفس نفس زنان گفت:میز و نیمکت که نمیبریم!بمبه!یکیش بترکه کل جزیره انگلیس خاکستر میشه!
دراکو که مسئول تحویل گرفتن اجناس درون اتاق محفی بود نگاهی به درون اتاق انداخت و بعد در حالی که استرس در قیافه اش موج میزد خطاب به مرگخواری که وسیله جدیدی را پایین میاورد فریاد زد:دیگه چیزی نیارین پایین!یه مشکل داریم.
دراکو خودش رو دوان دوان به لرد میرسونه و میگه:ارباب،لرد سیاه یه مشکل داریم.
لرد:چی شده؟
دراکو با ناراحتت میگه:انبار مخفی پر شده.دیگه جا نداره!
لرد نگاه تندی به دراکو و بقیه میکنه و میگه:این مشکل شماست نه من!سریعا مشکل رو حل کنین وگرنه بد میبینین!
اسنیپ موهای چربش رو کنار میزنه و به آناکین میگه:اونجا هم بد نیست.ولی فکر نمیکنی پیداش کنن؟باید یه جای مخفی باشه.خیلی مخفی!
آناکین که داره ته قلمش رو میجوه میگه:خب اینم حرفیه.کسی نظری نداره؟
لرد خاک روی رداش رو میتکونه و میگه:اتاق مخفی رو برای همین ساختیم.دست کسی به اونجا نمیرسه.حتی توی نقشه های نیروگاه هم اسمی ازش نیومده.همه چیزا رو ببرین اون تو.
لوسیوس عصاش رو برمیداره و بعد از تعظیمی که برای لرد میکنه میگه:اگه لرد اجازه بدن دیگه خودمون رو توی نیروگاه ظاهر کنیم.فرصت کمه و باید زودتر کارو شروع کنیم.
لرد چوب دستیش رو توی جیبش میذاره و میگه:من خودم همراهیتون میکنم.باید مطمئن بشم هیچ چیزی از قلم نیوفته.
پاق!بعد از حرف لرد همه غیب شدند و در نیروگاه ظاهر شدند.
دو ساعت بعد همه سخت مشغول کار بودن.انواع و اقسام بمب ها و کلاهک های جادویی رو روی چرخ های بزرگ قرار میدادن و از راهرویی شیب دار به سمت اتاق مخصوص میبردن.
لرد لیست سیاه رو از دست اناکین میگیره و میگه:سرعتتون کمه.باید زودتر همه چیزو جمع کنین.فقط بمبا که نیست.کیکای نارنجی جادویی باید منتقل بشه.کلی دم و دستگاه های ساخت و نگهداری اورانیم غنی شده جادویی درصد بالا هنوز دست نخورده.چیکار میکنین شماها؟!

آناکین که از خشم لرد میترسید به طرف اسنیپ و مالفوی رفت و در حالی که داد میزد گفت:چرا اینقدر سرعتتون کمه؟زودتر کار کنین باید همه چی جا به جا بشه!
اسنیپ نفس نفس زنان گفت:میز و نیمکت که نمیبریم!بمبه!یکیش بترکه کل جزیره انگلیس خاکستر میشه!

دراکو که مسئول تحویل گرفتن اجناس درون اتاق محفی بود نگاهی به درون اتاق انداخت و بعد در حالی که استرس در قیافه اش موج میزد خطاب به مرگخواری که وسیله جدیدی را پایین میاورد فریاد زد:دیگه چیزی نیارین پایین!یه مشکل داریم.
دراکو خودش رو دوان دوان به لرد میرسونه و میگه:ارباب،لرد سیاه یه مشکل داریم.
لرد:چی شده؟
دراکو با ناراحتت میگه:انبار مخفی پر شده.دیگه جا نداره!
لرد نگاه تندی به دراکو و بقیه میکنه و میگه:این مشکل شماست نه من!سریعا مشکل رو حل کنین وگرنه بد میبینین!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج
