جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

15 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
15
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  63 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 25 بهمن 1389 22:44
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید:


یک ساعت قبل از شام...آشپزخانه اسلیترین:


آگوستوس پای با عجله مقداری نمک داخل سوپ ریخت.
-زود باشین...تا نیم ساعت دیگه همه چی باید آماده باشه وگرنه ارباب هممونو میریزه توی چرخ گوشت.خودش گفت!

دراکو با آرامش سیبی را که روی میز بود برداشت و گاز زد.
-به ما چه...ارباب شماست...ارباب ما که نیست!تازه دامبلدور گفته اگه لرد اذیتمون کرد بریم بهش بگیم.


پس گردنی ایوان باعث به سرفه افتادن دراکو شد.
-ارباب ارباب همس...همیشه و همه جا...روشن شد؟الانم به جای ول گشتن برو کمک کن شام ارباب زودتر آماده بشه.ارباب فردا جلسه مهمی دارن.برای همین دستور دادن شام امشبشون مفصل تر از هر شب باشه که آمادگی ذهنی و جسمی کافی برای جلسه فردا داشته باشن.

آنی مونی که مدتها بود که از سمت سر آشپزی آشپزخانه اسلیترین استعفا داده بود با نگرانی به حرکات آستوریا نگاه میکرد.آستوریا سیب زمینی گل آلودی را داخل سوپ انداخت و با جدیت مشغول به هم زدن آن شد...آنی مونی بطرف آستوریا رفت.

- داری چیکار میکنی؟سیب زمینیا رو باید بشوری...بعد پوستشو بکنی..بعد خردش کنی!من نمیفهمم شماها تا حالا سوپ ندیدین؟


نیم ساعت بعد:

ملت اسلیترین سرگرم سرو کردن شام و اجرای دستورات لرد سیاه بودند.
آنی مونی غر زنان یک قاشق از ته مانده سوپ را چشید... برخلاف تصور همه اخمهایش به سرعت باز شدند.
-اوه...عالیه!فوق العادس.چی تو این ریختین؟

آگوستوس مغرورانه ملت اسلیترینی را کنار زد و جلو رفت.
-قابل شما رو نداره...شاهکار خودم بود.فقط کمی پودر بادام زمینی بهش اضافه کردم.

آنی مونی وحشتزده ملاقه اش را روی زمین انداخت.
-چی؟بادوم زمینی؟تو چیکار کردی؟مگه نمیدونی ارباب به بادوم زمینی حساسیت داره؟سریع برین و نذارین ارباب سوپ بخوره.

صدای غمگین و لرزان آگوستوس مانع حرکت ملت شد.
-ولی...آخه...مشکل اینجاست که من وقتی دیدم این بادوم زمینی غذا رو خوشمزه تر کرد توی همه غذاها ریختمش...

سوروس از لای در نگاهی به لرد که سرگرم بستن پیشبند سیاهرنگش بود انداخت.
-من الان دو تا سوال دارم.1-کسی میدونه این آلرژی چه اثری روی لرد میذاره؟یعنی اگه بادوم زمینی بخوره چی میشه؟2- لرد فردا با کیا جلسه داره؟

سکوت ملت اسلیترین و فس فس نجینی نشان میداد که کسی جواب هیچکدام از سوالها رو نمیداند.سوروس ادامه داد:
-هوم...لرد کلی برای شام امشب سفارش کرده بود...اگه چیزی بهش بگیم سرنوشتمون همون چرخ گوشت میشه!فعلا تنها راه حل اینه که بریم سر جامون بشینیم و سعی کنیم نذاریم لرد امشب چیزی بخوره.

صدای فریاد لرد از سر میز به گوش رسید.
-آهای...شماها کجایین؟مگه نمیدونین ارباب خوشش نمیاد تنهایی شام بخوره؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 26 آذر 1389 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
-هنوز حرف لرد سیاه تمام نشده بود که چند صدا همزمان از چند طرف تالار برخاست!

اسنیپ انقدر از شنیدن این حرف شوکه شده بود که به جای روشن کردن اجاق کل اجاق به اضافه نصف آشپزخانه را منفجر کرده بود!

کراب هم به رنگ شامپوی سبز ایوان درامد و با سرعت به مرلینگاه پناه برد.

ایوان هم بر روی پرتره سالازار بالا آورد و بارتی با صدای بلند مادرش را صدا زد!

ناجینی با ناراحتی فیس فیسی کرد.گویی غرورش جربحه دار شده بود. لرد سیاه که متوجه قضیه شده بود آرام سر ناجینی را نوازش کرد و گفت:
- ناراحت نشو قند عسلم... اینا امروز ظاهرا جیره کروشیوشون رو نگرفتن...

راهروی دخمه مانند مقابل در مخفی تالار اسلیترین

جن های خانگی با دقت زمین راهروها را تمیز می کردند که ناگهان در تالار اسلیترین ها با صدای مهیبی باز شد و لشکری از اسلیترین ها در حالیکه از شدت ترس فریاد می کشیدند، بیرون ریختند و بدنبال آنها اختر های سبز رنگی به در و دیوار خورد.

- کـــــــروشـــــــــــیو...

-

جن ها مدتی دست از کار کشیدند و به این صحنه بدیع نگریستند.

- فکر کنم دوباره اربابان جوانمان کاری کردن که اسمشو نبر اینجوری می کنه!

و با این فکر دوباره همه مشغول به کار شدند.

آن شب باقی تالارها پذیرای فراریان و گرسنگان تالار اسلیتر بودند!

پایان سوژه

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/9/26 21:20:46
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 26 آذر 1389 19:35
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد سياه زير چشمي به اسنيپ نگاه كرد. قيافه اش غم زده و موهايش پريشان بودند. سعي كرد جلوي خميازه اش را بگيرد ولي اين كار مانع از اين نشده كه لرد بفهمد جاي دندان آسيا در دهان اسنيپ خالي است.

سكوت عجيبي در تالار حكمفرما بود. همه ي افراد تالار كه تلاش مي كردند از نگاه خشمگينانه به لرد و دختر عزيزش بپرهيزند، خودشان را مشغول كاري كرده بوند.

ساعتي پيش لرد سياه ( در حالي كه پيوسته قربان صدقه ي دخترش مي رفت ) ، آن ها را واداشته بود كه غذايشان را تا ته بخورند. ايوان كه وسط غذا حالش به هم خورده بود با طلسم «كروشيو» روبرو شده بود و كراب هم كه دقايقي بعد از خوردن دل درد شديدي گرفته بود همچنين.

همين موقع نجيني وارد تالار شد.

- هيس هوس هيسچ! (= اسنيپ بدو برو چايي بريز)

اسنيپ با شنيدن صداي او تكاني خورد. بلند شد و دويد رفت چايي بريزد.

نجيني به طرف لرد رفت و خودش را به او چسباند. نزديك او رفت و در گوشش چيزي گفت:

- ـــــــــــس.

لرد داد زد:

- واي نجيني ... قند عسلم ... چقدر تو مهربوني ...

سپس رو به همه اعلام كرد:

- نجيني مي گه ناهار فردا رو هم اسنيپ درست مي كنه. اون هم بهش كمك مي كنه.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: جمعه 7 آبان 1389 20:32
نمایش جزئیات
آفلاین
نجینی با حالتی تهدید آمیز شروع به خزیدن به سمت اسنیپ کرد. از آن سو تمامی حس های اسنیپ به او هشدار میدادند که اتفاقی در شرف وقوع است. بنابراین در حالیکه آرام آرام عقب میرفت و با احتیاط هر حرکت نجینی را زیر نظر داشت، گفت:

- چرا اینجوری بهم نگاه می کنی!

- هیس هیــــــــــــــسو سوهســــــــس
ت: بیا جلو ببینم!

- بیام جلو؟

- موس هیسا هیسوس؟
ت: موهات انعطاف هم داره یا نه؟

- واسه ی چی می پرسی؟!

- هیس هیسو هیس ها، موس هیس هاسیسی هیسا
ت: معلومه دیگه ابله، برای درست کردن دلمه مو به مو نیازه!

- چی داری میگی منظور کتاب مو (Mau) بوده، نه مو (Moo)!

ساعاتی بعد؛ سر میز غذا

- لرد سیاه چنگالش را بالاتر آورد تا از نزدیک به چیز سیاهی که بدور آن پیچیده بود؛ نظری بیاندازد...

- نجینی...اسم این غذا رو به بابا نمی گی؟

- هیسا موس هسا!
ت: دولمه مو( moo)

-

- نجینی... قند عسلم... اونوقت صاحب این مو... الان کجاست؟

- هیسو هیس سوسیس... هیس هیسا هسو هاس
ت: نگران نباش بابایی نخوردمش... ولی مطمئن باش تا عمر داره دیگه جرات نمیکنه رو حرف قند عسلتون حرف بزنه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/8/7 20:41:51
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 26 تیر 1389 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
نجینی چشم غره ای به آگوستوس میره.
_ هـــــــــــــیس هیــــــــــــــش... هیسس!(= زبون به این قشنگی دارم من... دلتم بخواد! )
و شروع میکنه به ادامه دادن پست قبلی!

اسنیپ در اتاق را با احترام برای نجینی باز کرد و خودش از جلوی در کنار رفت.نجینی آرام و خرامان از مقابل اسنیپ عبور کرد و از اتاق خارج شد و اسنیپ به دنبال نجینی به راه افتاد. که ناگهان اسنیپ با عجله به جلوی نجینی پرید.
_ اهمم...سرکار خانم!آشپزخونه از اونوره! اینور مرلینگاه ِ! ببخشیدا !

نجینی بی توجه به اسنیپ تغییر مسیر داد.
_ هس هیس هوس!(= خودم میدونستم!)

اسنیپ پوزخندزنان نجینی را به قصد آشپزخانه دنبال کرد و زیر لب آرام زمزمه کرد : حتی نمیدونه آشپزخونه کجا هست!

چند دقیقه بعد در آشپزخانه...

اسنیپ با اکراه پیشبند آشپزی رو به دور کمرش بست.و سعی کرد چشمانش را از نجینی که در حال مسخره کردن او بود،بدزدد.

نجینی : هیییسس، هسوس هاسییس، ههس هه!هه!(= وای عجب کلاه قشگیه، چه پیشبند بهت میاد، وای مردم از خنده هه!هه! )
و درحالیکه خود را اندکی جمع و جور میکرد ادامه داد.
_ هیـــــس ششــــــــی هــــــــــــش(= اون دستکش ها رو دستت کنی دیگه تکمیلِ...اونوقت شروع میکنیم...)

اسنیپ با اخم و تَخم دستکش ها را به دستش کرد و دست به سینه رو به نجینی که در حال ورق زدن کتاب آشپزی با دمش بود،ایستاد.
_ خب!؟چی میخوای درست کنم!؟
نجینی با چشمان سرخ رنگش به اسنیپ خیره شد.اسنیپ آب دهانش را قورت داد و حرفش را اصلاح کرد : یعنی چی میخوای درست کنیم... هان؟اینم نه!؟ خب پس میشه بگی چی میخوای درست کنـــی

نجینی : هیس!
اسنیپ : هان!؟
نجینی : هیس!
اسنیپ : نومفهمم چی میگی!

نجینی با عصبانیت کتاب آشپزی را با دمش به طرف اسنیپ پرتاب میکند و کتاب از ده متری! بالای سرِ اسنیپ عبور کرده و به دیوار پشت سرِ اسنیپ اصابت میکند.
نجینی :هیشا هیس! هیشش هیــــــــس ششـــــــس... (=گفتم هیس!ساکت! شانس اوردیا!نزدیک بود بخوره تو فرق سرِت...)

اسنیپ که سعی میکرد خود را همانند کسیکه از خطری بزرگ نجات یافته نشان دهد،گفت : بله بله!واقعا" شانس اوردم!! مرلین رحم کرد...

نجینی با اشاره چشم به اسنیپ فهماند که کتاب را برایش بیاورد. اسنیپ لبخندی زد و به سمت دیواری رفت که کتاب آشپزی به آن برخورد کرده بود.و با هرگونه سختی و مشقتی که بود ورقه های کتاب را که بر اثر اصابت با دیوار به اقصا نقاط آشپزخانه پرتاب شده بود ، جمع آوری کرد و نزد نجینی برد.

نجینی با سردرگمی به کتاب و ورقه های نامرتبش نگاهی انداخت و با دمش صفحه ای را به اسنیپ نشان داد.اسنیپ کمی خود را جلو کشید و تیتر بالای صفحه را خواند.
دلمه ی مو!

اسنیپ : باشه!

چند دقیقه بعد...

اسنیپ با ناراحتی دو دستش را بر فرق سرش کوبید.
_نجینی جون! داری اشتباه میکنی...آخه توی دلمه که ناخن اژدها نمیندازن! ببین این کتابه صفحه هاش اشتباه شدن...صفحه ی بعدیش که این نیست!! دِ نکن دختر! گند زدی...نریز!!

نجینی با خشم فس فسی کرد و دندان های تیزش را به اسنیپ نشان داد.

اسنیپ :

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1389/4/26 14:34:35
try not to become a man of success;but rather try to become a man of VALUE


SUCCESS IS A JOURNEY...NOT A DESTINATION!
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 21 تیر 1389 13:45
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنيپ زير لب گفت:

- اره، چه شامی ميشه امشب! هنوز دست پخت ناجينی نخوردی كه بدونی من از دستش وقتی خونه ايم چه می كشم!

- هيس هسياس؟( چیزی‌گفتی؟)

- هنس!(نه)... هان... چيزه يعنی... هس( بله!)

با زبان ايما اشاره به ناجينی گفت:

- چطوری می خوای به من كمك كنی؟

- دختر ارباب دستور ميده، تو هم اجرا می كنی!

- پس می خوای سر اشپز باشی، خانم!

-

اسنيپ كمی تامل كرد.

- شايد بهتر باشه بجای يكی بدو كردن با ناجينی، هرچی اون دستور میده رو اجرا كنم. اين طوری هم اگه غذا بد شد كه حتما هم بد ميشه، گناهكار شناخته نمی شم. هم به ارباب ثابت میشه من از دست اين عجوبه چی ميكشم. شايدم به اين نتيجه برسه، كه بهتره همون انی مونی غذا درست كنه!

با اين فكر روبه ناجينی كرد و گفت اگه قراره تو به من بگی چطور درست كنم بايد مسئوليت عواقبشم به عهده بگيری!

-

- اينجوری نه... اول حرفی رو كه زدی مينويسم، بعد تو امضاش می كنی.

-

بلافاصله اسنيپ مشغول تهيه مفاد عهدنامه «ناسپ» شد.
- خب اماده شد، پاشو بيا اينجا...

-

- چيزه... لطفا بخزيد بياييد اينجا!

ناجينی با ناز و كرشميه به سوی اسنيپ خزيد و با دو دندان نيشش دو سوراخ بجای امضايش در كاغذ گذاشت.

- خوبه! حالا پيش به سوی آشپزخانه، همسر عزيزم!

و در دل به اتفاقی كه قرار بود بر سر لرد بيايد خنديد.


---------------
پ.ن: به سالازار بزرگ قسم، از بس هيس هيس نوشتم، سرم گيج رفت. بنابراين من به جای ترجمه همزمان ترجمه رو می زارم جای اين هيس هيسكا!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آگوستوس پای در 1389/4/21 14:01:03
When the egg breaks by an external power, a life ends. When an egg breaks by an internal power, a life begins. Great changes always begin with that internal power
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: دوشنبه 21 تیر 1389 01:14
نمایش جزئیات
آفلاین
بلاتریکس که در ابتدا اندکی خود را باخته بود اندک اندک اعتماد به نفس خود را بازیافت و نفس عمیقی کشید.
_ خب میدونی که میدونی!به درک!که چی مثلا"!؟

اسنیپ کمی فکر کرد و گفت : هان!؟نیمیدونم ! همینجوری خواستم یکم جو داده باشم

بلاتریکس از روی صندلی برخواست و با خیال راحت با اشاره چوب دستی اش شروع به شستن آنها نمود و اسنیپ آرام آرام از آشپزخانه بیرون رفت و به سمت اتاقش به راه افتاد تا خدایی نکرده چشم به چشم ولدمورت نگشته و مسئولیت شام ان شب به گردن او نیفتد! اسنیپ که به اتاقش رسیده بود نفس راحتی کشید و در اتاقش را گشود.

اسنیپ : دهه! میبخشید که اینجا اتاق خصوصیه منه ها!

ولدمورت نگاه سرد و سرسری ای به اسنیپ انداخت و مشغول بازی با نجینی شد.
_ حرف بیخود نزن!اینجا اتاق دامادمه!به تو چه!!

اسنیپ با بی حوصلگی بر روی تختش دراز کشید.
_ بله اختیار دارید...همه چی ما صاحبش شمایید و نجینی جون!
ولدمورت : اون که بــــــــــله! آهان راستی اسنیپ مسئول شام امشب توئی!

اسنیپ که کم کم چشمانش داشت گرم خواب میشد از جا پرید.
_ من!؟ آخه مگه من داماده شما نیستم!؟ باید یه فرقی با بقیه...
_ اصلا" حرفشم نزن!فکر نکنی من مثله بعضیا روابط خانوادگی رو توی مسائل تالاری و مرگخواری!دخالت میدم...اگه همچین فکری کردی کور خوندی...

صدای فس فس و هیس هیس نجینی به گوش رسید. ولدمورت همینطور که از جایش بلند میشد تا از اتاق خارج شود،گفت: نجینی میگه حاضره توی تهیه غذای امشب کمکت کنه!

اسنیپ : نه!
نجینی: هس! (=بله!)

ولدمورت دستانش را بهم زد و همچنان که از اتاق خارج میشد گفت : به به...چه شامی بشه امشب!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط نجینی در 1389/4/21 1:16:17
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: یکشنبه 20 تیر 1389 01:09
نمایش جزئیات
آفلاین
-نه نه ارباب نه اون برای شما نیست.اون رو برای کراب درست کردم.این میگو رو بصورت افتخاری برای شما سرخ کردم.

و میگوی بزرگی که به شدت وسوسه انگیز بود رو توی بشقاب لرد گذاشت.لرد با بی محلی میگو ای که در دستش بود رو تو ظرف کراب انداخت و شروع به خوردن میگوی خودش کرد.
-آخی...گویل شنیدی چی گفت؟اونم عاشق منه ولی غرورش اجازه نمیده که حرف دلش رو به زبون بیاره.
-اه...اه از کی تاحالا علاقه مند به فلسفه شدی؟
-چی چی سفه؟
-هیچی بیخیال.

در همین لحظه سوروس چنگالش رو درون بشقابش انداخت و رو به بلا گفت:
-ام...بلا کارت تموم شد،من کارت دارم.
-ببخشید جناب سوروس من فقط تا یه هفته مسئولیت غذا درست کردن رو به عهده دارم.
-نه کارم شخصیه.
-آها خب.

لرد آخرین میگویش را نیز خورد و دور دهانش را با آستین رفوس پاک کرد.
-بلا غذات خوب بود.میتونی ظرف هارو جمع کنی.
-اطاعت ارباب.

گویل با نا امیدی به آخرین میگوی باقی مانده در بشقاب وسط میز نگریست.ولی بلا ظرف هارو جمع کرد و میگوی باقی مانده در بشقاب را در ظرف غذای نجینی گذاشت.هنگامی همه از سر میز بلند شدند،سوروس به سراغ بلا رفت.
-بلا؟وقت داری؟
-چیه؟
-راستش من میدونم چه خرابکاری کردی.
-چی کار کردم؟ من نه از شامپو به عنوان ادویه استفاده کردم نه-
-منظورم معجونه عشقه.
-چی؟من؟نه...نه کی گفته؟
-بلا من استاد معجون سازی این مدرسه هستم و یادت نره که میتونم معجون هارو از فاصله ده کیلومتری تشخیص بدم و همینطور از معجون نفرتی هم که امشب به خورد کراب دادی خبر دارم.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: شنبه 19 تیر 1389 00:37
نمایش جزئیات
آفلاین
گویل با تعجب به کراب خیره شد.
_چی؟چی؟تو الان چی گفتی؟با تو ام!کجا داری میری؟

کراب در حالیکه با دست چپش سمت راست قفسه سینه اش را چنگ میزد به سمت اتاق بلا به راه افتاد.
_دارم میرم از بلا خواستگاری کنم...میخوام بهش بگم که قلبم چجوری براش میتپه!

گویل: دهه!یعنی چی؟! چت شد یکدفعه؟من که میدونم چیز خورت کردن...دهه!حداقل بزار یادت بدم جای دقیق قلب کجاس!کراب!!

اما دیگر دیر شده بود،چون کراب به پشت در اتاق بلاتریکس رسیده بود.

تق تق!

_کدوم احمقیه؟!
_منم مادام بلا کراب!

بلاتریکس با موهایی بهم ریخته و پریشان در آستانه در پدیدار گشت.
_چی میخوای؟

در همان حین صدای گرومپ!بلندی در تالار اسلیترین پیچید و کراب نقش بر زمین شد.
بلاتریکس:یکی بیاد این یابو رو جمعش کنه...مرد!

گویل از آنسوی سالن در حالیکه بر سرش میکوبید به طرف کراب دوید.
_کشتیش نامرد؟کشتیش؟آخه چرا؟اون فقط میخواست از احساسات پاک و لطیفش برات بگه...آخه چراااااا؟؟؟

بلاتریکس نگاهی عاقل اندر سفیه به گویل و سپس کراب انداخت.
_کی میخواست از چی چیش با من حرف بزنه؟

گویل:کراب!کراب میخواست از شما خواستگاری کنه...
_کروشیو...کروشیو...کجا در رفتی؟کراب غلط کرد با تو!کروشیو گستاخ!!!

بلاتریکس با عصبانیت به درون اتاقش بازگشت.
_اوه نه.بیچاره شدم...چی میخواستم چی شد...آخه راس اون کباب رو باید کراب میخورد!؟حداقل میدادینش به نجینی بهتر بود!

بلاتریکس در حالیکه با عصبانیت در عرض اتاقش راه میرفت با خود میاندیشید : حالا باید چیکار کنم؟!...آهان!فهمیدم باید ناهار فردا رو هم خودم درست کنم و معجون نفرت رو روی غذای کراب بریزم

ظهر روز بعد...

بلاتریکس پیشبندش را باز کرد و فریاد زد:غذا آماده اس!
بارتی با هیجان از جایش برخواست.
_حـــــــــــــــــــــمله!!!!!

در حین غذا خوردن تمام حواس بلاتریکس به این بود که میگوی حاوی معجون نفرت به دست کراب برسد.
_نه نه بارتی!اون رو تو نخور...

بارتی با تعجب به قطعه میگویی که در در دستش بود نگاه کرد.
_چرا ؟!
ولدمورت در حالیکه نجینی را نوازش میکرد گفت:بلا راست میگه بارتی...اون میگو خیلی بزرگه و خوب هم سرخ شده اون رو بلا مخصوص ارباب درست کرده...مگه نه بلا؟
و قطعه میگو را از دست بارتی بیرون کشید.

بلاتریکس:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: آشپزخانه ی اسلیترین
ارسال شده در: چهارشنبه 16 تیر 1389 16:42
نمایش جزئیات
آفلاین
-بلا اول بگو ببینم از شامپو و صابون که تو این غذا خبری نیست؟
-نه سرورم مطمئن باشید.

و ظرف غذا رو طوری که کباب آغشته به معجون جلوی لرد باشه روی میز گذاشت.دست کراب که به طور ناخود آگاه در حال حمله به سمت ظرف غذا بود،توسط کروشیو ی ایوان سر جاش برگشت.
-ایوان برای من یه کباب بذار.

ایوان کبابی برداشت و در بشقاب لرد گذاشت.بلا با رضایت خاصی به ایوان از همه جا بی خبر نگریست.
و به شکل ناباورانه ای همه ی کباب ها در عرض سی ثانیه تمام شد.
-بلا کارت عالی بود خیلی خوشمزه شده بود.
-انجام وظیفه بود سرورم.

بلا وردی رو زیر لب زمزمه کرد و تمام ظرف ها به سمت آشپزخونه سرازیر شدند و زمانی که عکس العمل غیر عادی از لرد ندید،کم کم داشت عصبی میشد.
-سرورم حالتون خوبه؟
-آره مگه باید چه جوری باشم؟
-هیچی...هیچی سرورم.
-مطمئنی؟
-بله سرورم مطمئنم.

در طرف دیگر سالن:

-گویل من احساس عجیبی نسبت به بلا دارم.
-چه احساسی؟
-دیگه نمیتونم دوریشو تحمل کنم.
-چه احساسی داری کراب؟
-نمیدونم احساس میکنم...عاشقش شدم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!