شخصیت جادویی خودت را بساز، به یکی از چهار خانه ملحق شو، در کلاسها شرکت کن، کوییدیچ بازی کن و ماجراجوییهای خودت را بنویس.
✨ بیش از ۱۵,۰۰۰ جادوگر از سال ۱۳۸۲
🏰 ۴ خانه فعال: گریفیندور، اسلیترین، هافلپاف، ریونکلاو
📚 اساتید راهنما تو را قدمبهقدم همراهی میکنند
⚡ ماجراجوییهای بیپایان در انتظار توست
🗺 سفر تو در هاگوارتز:
📝یک داستان کوتاه بنویس
🧙شخصیت خودت را بساز
🛒از کوچه دیاگون خرید کن
🎓به یک خانه ملحق شو
همه چیز ساده است! استاد راهنمای اختصاصی تو را در هر قدم کمک میکند
ارگ گیج و منگ به هیولا خیره شد و پرسید: چی شلوار؟ واسه چی؟
- خوشگل به نظر میاد! به نظرت ریشه های من توش جا میشن؟
- یکم باید ریشه هاتو لاغر کنی!
ترنت با ریشه های کلفتش به ارگ ضربه ای دیگر زد و وقتی ارگ بیهوش شد، شلوار ارگ را در آورد و به جای اینکه ریشه ها را در پاچه ها کند، شاخه های پشت سرش را در شلوار جای داد.
- چه خوشگل شدم امشب!
هیولا بدن بیجان ارگ را با ضربه ای به کنار انداخت و خوابگاه پسران را وارسی کرد، در نگاه اول میزی کنار تخت ها کنجکاوی او را برانگیخت و به سمت آن رفت و درون کشو ها را وارسی کرد.
- اینجا رو نگا! این آدما چه چیزایی دارن! این چیه؟ شبیه رژ لبه، اوه یعنی این پسرا رژ هم میزنن؟ اونوقتا که اینجوری نبود!
تالار عمومی راونکلاو:
آرنولد و آنتونین دیوانه وار از پله ها پایین آمدند و مقابل دختران ریونی که هر یک مشغول انجام کاری بودند توقف کردند.
لینی دست از سوهان کشیدن ناخن هایش برداشت و پرسید: چی شده تالارو گذاشتین رو سرتون؟
آرنولد سعی کرد چیزی بگوید که آنتونین وارد میدان شد و آرنولد را شوتانه وار (!) روانه ی قاب عکس روونای بزرگ کرد.
- یه هیولای زشت که میگن اسمش تورنته اومده تو تالار و الان ارگ رو گروگان گرفته!
تری از جا برخاست و با نگرانی پرسید: تورنت؟ وای نه!
لونا پرسید: چی شده؟
اما به محض اینکه تری بخواهد جوابی بدهد صدایی از طبقه ی بالا، خوابگاه پسران بگوش رسید.
- و اکنون این تالار آبی رنگ و تمیز که البته بعدا کثیف میشه تبدیل میشه به مقر من! باید توله هامو هم خبر کنم بیان! اینجا اتاق به اندازه ی کافی داره! یوهاهاهاها
تری با نگرانی گفت: میخواستم بگم که تورنت از هر جایی که خوشش بیاد، اونجا رو میکنه خونه ی خودش، این به این معنیه که ما باید تالارمونو ترک کنیم!!
- الان یه سوال مهمتر وجود داره، حس نمیکنید اون داره نزدیکتر میشه؟ - چه جالب منم همین حسو دارم! ینی داره از دیوار میاد بالا؟
ارگ از جایش بلند شد و پرید دم پنجره و آرنولد و آنتونین را کنار زد و گفت: تو که نمیتونی ببینی کوتوله، تو هم که میترسی خم شی مدیر نمادین، جفتتون بکشین کنار ببینم اوضاع چطوره! سپس از پنجره آویزان شد تا به پایین نگاه کند اما بلافاصله خودش را به داخل پرت کرد و فریاد زد: یا پشم مرلین ... بدبخت شدیم ... زیرشلواری مرلین به دادمون برسه ... اون هیولا داره میاد این جا ... به کثافتی خودم قسم میخورم اون همه مونو میخوره
ارگ پس از مقادیری داد و فریاد از هوش رفت اما کسی نمیتوانست به وضعیت او رسیدگی کند چون اکنون غول که با سرعت سرسام آوری از دیوار قلعه بالا آمده بود به مقابل پنجره رسیده بود و فقط جثه بزرگش مانع از ورود او به تالار شده بود!
-چقدر این پنجره تنگه ... یکاری کنین من بیام تو - شما حرف میزنید؟ - پــــــــه نــــــه پــــــــــه این صدای زنگ موبایلم بود میگم بزارین بیام تو دیگه! - بیای تو؟ ینی اگه بیای ما رو نمیخوری؟ - بخورم؟ مگه چوب جای مغذ تو کلّمه؟ (!!!) من برای تلافی اومدم، اومدم تمام آب کثیفی که اون کثیفا جای شربت به من دادن رو تف کنم رو صورت کثیفشون. - خوب ارگ مثل این که با تو کار داره ... ما رفتیم! آنتونین و آرنولد به سمت در خوابگاه دویدند اما تف غلیظ و بزرگی که هیولا به داخل تالار انداخته بود تمام سطح زمین را فرا گرفت و باعث شد آن دو سر بخورند و نقش زمین شوند. ارگ که تازه به هوش آمده بود با دیدن هیبت هیولایی که سعی میکرد خودش را از پنجره وارد خوابگاه کند هزیانی گفت و بیهوش شد: شلوارتو دربیار کره خر
آرنولد با كمك ارگ با يك چماغ ضربه محكمي به ير ليني وارد مي كنه ليني به سرعت بر مي گرده و مي گه:
- مگه نگفتم نزنين تو سرم
- گفتي اگه بد شد ولي اين خوب شده بود ما هم تلافي كرديم ---------------------------------------------------------------------------------- آرنولد در حالي كه روي شكم ارگ لم داده بود گفت:
- راستي اين زنوف خبري ازش نيست؟
آنتونين تاييد كرد و ادامه داد:
- چند روزه كه تو تالار نديدمش.
ارگ ناگهان آرنولد را به كناري پرت كرد و به سمت مرلينگاه دويد؛ آنتونين متذكر شد:
میخوام ایندفعه یه مدل دیه برولم، اگه بد شد نزنین تو سرم
------------------------------
دوربین دست از فیلمبرداری از ملت پسر ریونی برمیداره و به سمت پنجره میروه. آب هایی که از درون سطل توسط آرنولد به بیرون ریخته میشن رو دنبال میکنه. دوربین ابتدا لحظه ای روی خورشید زوم میکنه و درخشش اونو به رخ همگان میکشه.
اما بعد دوباره آبارو نشون میده و آروم آروم شروع به پایین اومدن از برج میکنه. پنجره های متعدد و بی شمار رو رد میکنه و به سمت زمین اوج میگیره. البته قابل ذکره دوربین فاصله شو با قسمتی که آب حرکت میکنه حفظ میکنه تا مبادا توسط اون آبا کثیف بشه.
بالاخره دوربین به آخرین پنجره میرسه و در نهایت روی زمین فرود میاد. چند قدم از منطقه دور میشه تا مورد اصابت آب ها قرار نگیره و اینبار روی زمین زوم میکنه.
در کمال تعجب متوجه میشود که زمین فقط نمناکه و به هیچ وجه آبی روی آن باقی نمیمانه و به سرعت جذب زمین میشه. بعد از یکم ابراز شگفتی میزان زوم گرایی خودشو بیشتر میکنه و به غلغل های عجیبی که روی زمین رخ میده اشاره میکنه.
- چقدر عجیب ... !
اما دوربین داستان ما بسی کنجکاوه، بنابراین بازم بیشتر زوم میکنه و اینبار توجهش به سوراخ های ریزی که روی زمین وجود داره جلب میشه. همون موقعه س که همه ی این چیزهای عجیب باعث میشه اون به خودش بیاد و از اطراف منطقه فیلم برداری کنه. اون میخواد بدونه اینجا کجای قصر هاگوارتزه.
پس از حالت زوم خارج میشه و به زمین پشت میکنه. جنگل ممنوعه در چند متری اون قرار داره و اطراف اونجا تا چشم کار میکنه فقط دیوارای برجای عظیمه. این تیکه از حیاط جدا شده و پشت مدرسه قرار داره و مقابلش دقیقا جنگل ممنوعه س.
لرزشی بر تن دوربین بوجود میاد و دوباره به سمت زمین برمیگرده تا به کند و کاوش ادامه بده. همون موقعه س که احساس میکنه زمین داره حرکت میکنه.
اون لحظه ای به پنجره ای که قراره آب از توش بیرون ریخته بشه نگاه میکنه. صدای دوربین رو هزار برابر میکنه و تنها میله ی صوتیش را به سرعت به سمت پنجره میفرسته.
بعد از ضبط کردن چندین صدای متفاوت از حرکت پرندگان و پروانه ها و حشرات و آدمایی که پشت پنجره ها قرار دارن، بالاخره به خوابگاه پسران میرسه. صدای آرنولد به گوش میرسه که میگه " آخیش تموم شد ".
قصد داره میله ی صوتیشو برگردونه که در اثر حرکت ناگهانی زمین از پشت به زمین میفته. موجودی عجیب از درون زمین بیرون میاد. انگار آب ها منبع تغذیه ی این جانور عجیب بودند.
هیولا تف بزرگی بر روی دوربین می اندازد و دوربین جان به جان آفرین تسلیم میکنه!
- اوه! آرنولد یه لحظه خفه شو! ما با یه مشکل جدی روبرو شدیم!
آرنولد که هنوز از دست ارگ ناراحت بود پاسخ داد: چیه؟ حتما تفم به بدنت آسیب رسونده و الان باید ازتــ...
اما صدای قررررررچـــی گوش خراش باعث شد آرنولد زبانش بند بیاید و نظرش به ترک روی سقف که حالا بزرگتر شده بود و آب از آن با شدت بیشتری میریخت جلب شود.
طولی نکشید که تمام ریونی ها ازین موضوع باخبر شدند و حالا دور میزی جلسه ای برگزار کرده بودند تا بلکه راه حلی پیدا کنند.
روونا که روی هوا شناور بود و مدام وول میخورد گفت: دلم نمیخواد هلنا بیاد و پز تالار شیک و قشنگشو بهم بده! باز کدوم یکی از شما پسرا رفتین مرلینگاه و سیفون رو نکشیدین؟!
ارگ بلافاصله پاسخ داد: ما باید آبای چاه مرلینگاه رو تخلیه کنیم! فک کنم گنجایش میله ها دیگه تموم شده! خب کی حاضره؟
دخترای ریونی: پسرای ریونی: روونا: چند بار گفتم ازین مرلینگاه های ایرانی نذاریم به درد نخوره؟ حالا من به هلنا چی بگم؟
چند ساعت بعد-مرلینگاه پسرانِ خوابگاه پسران :
در مرلینگاه بازه، بالای چاه ارگ ایستاده و تا کمر تو چاه رفته و هر بار که بیرون میاد سطل پر رو میده به آنتونین، آنتونین سط رو میده به طرف پشتیش یعنی آرنولد و آرنولد سطل رو از پنجره خالی میکنه بیرون، ولی اونا نمیدونن این آب ها کجا میرن دقیقا!
پرده ی خوابگاه پسران دو طرف پنجره جمع شده بود و حیاط هاگوارتز نمایان بود. خورشید با تموم وجود گرمای خود را نثار زمین میکرد و البته از خیر خوابگاه پسران نیز نگذشته بود.
ارگ با عصبانیت از تخت خود پایین پرید و گفت:
- این آفتاب لعنتی هم خواب نمیذاره واسه آدم. چرا پرده هارو کنار زدین؟ اون خورشیدو وسط آسمون نمیبینین؟ درک نمیکنین هوا گرمه؟ چرا؟ میخواستین منو بیدار کنین؟ راه بهتریم بود. میخواستین منو اذیت کنین؟ اصلا قصدتون چی بود؟ لذت بردین از این کار؟ آخه چرا؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟
ارگ که نفسش بند آمده بود، توقف کرد و به قیافه های حیران و متعجب پسران ریونی که با دهانی باز به او خیره شده بودند نگاه کرد.
ارگ حوله اش را برداشت، به سمت دستشویی رفت و محکم در خوابگاه را به هم کوباند.
آنتونین با تعجب پرسید:
- همیشه همین طوریه؟
آرنولد که در حال شانه زدن و مرتب کردن موهایش بود پاسخ داد:
- نه، احتمالا امروز از دنده چپ بلند شده.
شب تالار ریون:
ارگ که بر روی تختش دراز کشیده بود، دستش را به سمت صورتش برد و چیزی را پاک کرد.
آرنولد درست جلوی تخت او ایستاده بود و رو به او، با هیجان چیزی را برایش توضیح میداد.
- حالا از اینجا به بعدش جالبه، خوب گوش کن!
ارگ قیافه اش را درهم کشید و گفت: واسه چی این قدر تف میکنی؟ اه صورتمو خیس کردی.
ارگ با یقه اش سعی کرد صورت خیس شده اش را پاک کند و آرنولد که کاملا ناامید شده بود، زیر لبی " از دنده چپ بلند شده " را بیان کرد و حرفش را نیمه تمام گذاشت و به سمت آنتونین رفت.
آنتونین برای برگرداندن روحیه ی آرنولد، با اشتیاق به حرف های او گوش فرا داد.
ارگ دوباره دستی به صورتش کشید و گفت:
- مرلین من، یعنی از اون دورم تفش میرسه؟
اما ناگهان چیزی توجهش را جلب کرد. گویا سر منشا این خیسی از دهان آرنولد نبود. ارگ چشمانش را تیز کرد و به سقف خیره شد. آب از آنجا می چکید. در مقابل چشمان کنجکاو ارگ، سقف ترک بزرگی خورد!
- اه در واقعه می خواستیم یه مسابقه داشته باشیم یعنی ...
آرنولد:
- آره یه مسابقه تست هوش و هر کس هم اولشه
لونا:
- جایزه اش اینه که می تونه از باغ وحش ریون به طور مجانی استفاده کنه.
- خیلی خب قبوله ولی همه مسئولیتش پای خودتونها حالا از اینجا برید
در تالار
- بچه ها من چیز مهمی کشف کردم؟
- بگو ببینم نقشه کجاست؟
- نیازی به نقشه نیست لونا
- لینی یه کار به عهده ی تو گذاشتیم از پس کار به این سادگی هم بر نیومدی؟
- باب ارباب چشمای تاریک رو پیدا کردم
- زحمت کسیدی اینو که خودمون می دونستیم کیه
-نه باو اونجوری که تو فک می کنی نیست وقتی رفتم سراغ نقشه آنتونین دالاهوف رو دیدم که داره با یه چیزی صحبت می کنه با استراق سمع فهمیدم ارباب چشمای تاریک اونه.
- خب که چی؟
- باو اگه اربابشون استر نباشه؟
- می تونیم شپلخش کنیم...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرنولد در 1390/3/14 8:44:47
یادش آمد که در آن اوج سپهر هست پیروزی و زیبایی مهر
فر و آزادی و فتح و ظفر است نفس خرم باد سحر است
دیده بگشود و به هر سو نگریست دید گردش اثری زاین ها نیست
بال برهم زد و برجست از جا گفت کای دوست، ببخشای مرا
سال ها باش و بدین عیش بناز تو ومردار، تو و عمر دراز
من نیم در خور این مهمانی گند و مردار تو را ارزانی
گر در اوج فلکم باید مرد عمردر گند به سر نتوان برد
شهپر شاه هوا، اوج گرفت زاغ را دیده بر او مانده شگفت
سوی بالا شد و بالا تر شد راست، با مهر فلک هم بر شد
لحظه ای چند بر این لوح کبود نقطه ای بود دگر هیچ نبود
- راست میگی. خب حالا چیکار کنیم؟ نه خودشون نه اربابشون. پس چی؟
- من یه نقشه ی بهتر دارم. میگم این چشمهای تاریک همه جای قلعه نمیتونن باشن. چون من شنیدم خیلی ارزون نیستن و خب هاگوارتزم تازگیا کمبود بودجه داره و اینا...
- خب الان یعنی چی؟ میخوای بگی من خرپولم لونا؟ میخوای بگی چون تازگیا روزنامه ی بابام خوب فروش رفته خیلی الان من خفنم و اینا؟ آر.... دنـــــــــــگ!!!
کفگیر با صدای آرام تری نسبت به صدای برخورد با کله ی لینی روی زمین افتاد.
- خب داشتم میگفتم. من میگم استر باید یه نقشه از موارد امنیتی داشته باشه. پس اگه ما بتونیم اون رو گیر بیاریم...
- آره اگه. ولی این اگه ای که میگی خیلی اگه...
دنـــــــــــــگ!!
- اگه گذاشت حرفمو تموم کنم. خب ما میتونیم بریم پیش استر به بهانه ی این که میخوایم امنیت هاگوارتز رو تست کنیم...
لحظاتی بعد
- خب بادراد پس قرار شد تو سر صحبت رو باز کنی. آرنولد مسئله رو مطرح کنه و من هم جایزه مون رو بگم. لینی هم قرار شد بره دنبال نقشه. خب بریم دیگه.
لینی تو و لونا پستاتونم با هم مینویسید؟ ای بابا! ^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^^ - خب حالا ما باید دقیقا چطوری وضعیت مدرسه رو چک کنیم؟ نکنه میخوایم از خود مدیر بپرسیم؟
- هان. لونا هم راست میگه بچه ها. چرا به فکر خودم نرسید. میریم پیش مدیر براش شرایطو توضیح میدیم و قانونی از مدرسه میریم بیرون. نه؟
- نه ترورس. بادراد تو که انقدر امید می دادی میتونیم میتونیم چی شد؟ چطوری میتونیم؟
- هوومک، اگه آلبوس مدیر بود می شد یه کاراییش کرد. ولی استر رو...
بادراد در لحظه به دو حالت مختلف تغییر حالت داد : و درنهایت به این حالت به مرلین نگاه کرد.
مرلین که به شدت ترسیده بود و مخفیانه درحال رفتن به سمت در تالار بود گفت : بگو چه نقشه ای داری؟ من نمیخوام قربانی نقشه های تو بشم
بادراد که هنوز با همان لبخند به مرلین نگاه می کرد گفت : نگران نباش خیلی هم شرورانه نیست.
لحظاتی بعد، دفتر مدیریت مدرسه
- استر این چه وضعشه؟ من ازکجا بیارم پول ADSL بدم. من بدبختم بیچارم. تلسکوپ از کجا بیارم. همین الانم به زور اینجام. شبا نون خشک و آب جوب میخورم.تازه اینم به زور گیرم میاد بعدم من نمیخوام نجوم یاد بگیرم. اصلا خود رولینگم نجوم حالیش نبود که. نجوم جادویی با نجوم ماگلی فرق داره. اصلا اینجا که مدرسه ماگلی نیست. یعنی چی؟ هرکی هرجوری بخواد سرشو میندازه میاد تو. هیچ امنیتیم نداره. اه اه اه! یه ماگل شده استاد. اه اه اه!
در همان حین در تالار راون
- وقتی استر بخواد جواب بده، یه سری از موارد امنیتی رو فاش میکنه که مرلین گفته وجود نداره. بعدش ما میتونیم نقشه بکشیم و از اونها عبور کنیم.
لینی درحالی که با تعجب شدید به بادراد نگاه میکرد گفت : بادراد تو هم یه مخی داری ها. یه موقعی کار میکنه. ایول
- ممنون لینی
----------------------------------------------------------------------- به لینی: اینم رول.