جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
5
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  127 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  209 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 11 مرداد 1390 16:05
نمایش جزئیات
آفلاین
با شنیدن دستور لرد بلاتریکس ناگهان از شدت عشق به ارباب غش کرد؛ ایوان و آنتونین و لینی به یاد آوردند که باید در جلسه ی فوق سری مدیران شرکت کنند؛ جن ها با لودو تماس گرفتند و گفتند حتما باید او را ملاقات کنند؛ به پتی گرو خبر دادند که مادربزرگش در صعود به ارتفاعات آلپ زیر بهمن مانده و نیاز فوری به کمک دارد؛ خبر رسید که حساب گرینگاتز بلیز خالیست و الان است که چکش برگشت بخورد و...

و به این ترتیب در کمتر از 10 دقیقه همه ی مرگخواران غیب شده و هر کدام در پشت مرجانی، داخل غاری، لای تخته سنگی پناه گرفته و به تنها مرگخوار باقیمانده در برابر لرد خیره شدند.

لرد آهی کشید و با نوک کفشش سیخونکی به مرگخوار ژنده پوشی که کف دریاچه افتاده بود زد و چرتش را پاره کرد:

-هوی! مورفین! پاشو برو ماموریت اربابت رو انجام بده.
- بی خیال شو، ارباب. حال و حوصله ندارم ژون تو.
- بهت گفتم بلند شو مرگخوار معتاد بی عار! به یه دردی بخور مفنگی! اصلا تو برای چی مرگخوار شدی؟ پاشو!

مورفین غرولند کنان بلند شد و در حالیکه علامت شومش را می خاراند گفت: من چه می دونم واشه چی مرگخوار شدم.20 شال پیش من بدبخت تو خانه ی گانت ها خوابیده بودم که تو اومدی این داغ رو جیز کردی رو دشت من و گفتی تو اولین مرگخوار آزمایشی لرد ولدمورت کبیری! تا دو هفته از شوزش دشتم خواب نداشتم. دروغ میگم تامی؟
-ببند دهنتو... اصلا... یعنی چه؟!... چی؟تامی!!! به من نگو تامی! من اربابم! ارباب! اربااااااااااااب!
- باشه ارباب! خون خودتو کثیف نکن. موهاتم نکن، زشت میشی. حالا ماموریتت چی هشت؟

لحظاتی بعد- مورفین در راه شکار هیولا

- نمی دونم چرا هر چی ماموریت شکار هیولا و غول و نهنگه می افته گردن من؟ باید با ارباب در این مورد منطقی صحبت کنم و متقاعدش کنم که منو به ماموریت های آشونتری بفرشته.

مورفین همچنان که شنا می کرد و لای گوش ماهی ها دنبال هیولا می گشت، ایستاد و کمی فکر کرد:
و بعد نتیجه گیری کرد: ولش کن! میرم همون دایناشور شکار می کنم، از متقاعد کردن ارباب آشون تره.

مورفین که غرق در تفکر و جستجو بود متوجه هیولای غول پیکر که از پشت به سمتش می آمد نشد و...

شلپششششششششش!


هیولا با دمش مورفین را به بیست هزار فرسنگ زیر دریا شوت کرد.

-هوی! بزمجه! مگه مریضی؟... دِ بیا! این که همون هیولاست که ارباب می گفت. هیولاجون! بیا بابا. بیا از این قاقاها بخور! بیاه بیاه بیاه بیاه!

هیولا آماده ی حمله ی دوم می شد که ناگهان رام شد و به طرف مورفین رفت و پاکت های پلاستیکی پودر سفیدی را که مورفین جلویش انداخته بود، بلعید.

لحظاتی بعدتر- جلوی دروازه

مورفین چوبدستی اش را پایین گرفت و هیولای بی رمق را که این شکلی شده بود: جلوی پای ارباب و مرگخواران به زمین کوبید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: جمعه 7 مرداد 1390 14:49
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=خلاصه سوژه]لرد و مرگخوارا به مدت یک شبانه روز برای پیک نیک به کنار دریا رفتن.لرد از مرگخوارا میخواد با چوب ماهیگیری براش ماهی بگیرن ولی مرگخوارا استعداد چندانی تو این کار ندارن و فقط موفق میشن یه هیولایی که شبیه باسیلیسکه شکار کنن.لرد از هیولا خوشش میاد و به مرگخوارا دستور میده دربارش تحقیق کنن...مرگخوارا که تو کار تحقیق ناموفقن، سعی میکنن هیولا رو از چشم لرد بندازن.برای همین ادعا میکنن که هیولا نفرین شده. اما هیولا به دلیل زیاد بیرون موندن از آب غش میکنه و مرگخوارا برای به هوش آوردنش اونو تو آب رها میکنن تا آبششاش باز بشه.

از طرفی لرد که میفهمه مرگخواراش در مورد هیولا دروغ گفتن، میگه برین تحقیق کنین ببینین هیولا چه جور موجودیه. اونا هم بعد از تحقیقات میفهمن که هیولا نگهبان یه گنجه که تو دریاس. همچنین میفهمن که فقط جادوگرا میتونن به اون دریا برن و گنج رو فقط نواده ی جادوگری که گنجو پیدا کرده و از مشنگا هم متنفره میتونه پیدا کنه. اونا فکر میکنن منظور از اون جادوگر سالازاره پس نواده شم لرده. لرد همراه ایوان به درون دریا میرن تا گنجو پیدا کنن که هیولا به لرد حمله میکنه و ایوان رو به طرف دری میبره که با دیدن هیولا خود به خود باز میشه. ایوان تو برگه ای که درون غار پیدا میکنه میفهمه که نامه از هلگاس و نواده ی هلگا گنجو باید پیدا کنه و گویا هیولا ایوانو نواده هلگا میدونه.

در سمت دیگه، مرگخوارا لرد رو که هیولا بهش حمله کرده رو پیدا میکنن و سعی میکنن خوبش کنن. بعد از اینکه لرد خوب میشه دستور میده به دنبال ایوان و دروازه بگردن. مورفین دروازه رو پیدا میکنه و شروع به فریاد زدن میکنه تا بقیه هم سمت اون بیان و دروازه رو ببینن.
[/spoiler]

لرد با شنیدن فریادهای گوشخراش مورفین، با بشکنی روفوس و آنتونین را از درون آب فراخواند. روفوس و آنتونین به سرعت از آب خارج شدند و لباس های غواصی لرد را به تن وی کردند و هرسه درون آب فرو رفتند.

فریادهای مورفین خاموش شده بود. بنابراین روفوس، آنتونین و لرد چند دقیقه ای را برای گشتن او صرف کردند. اما بعد از اینکه انبوه مرگخواران را دیدند که گوشه ای جمع شدند، مورفین را یافتند.

مرگخواران کنار رفتند تا لرد جلوتر بیاید و درست رو به روی دروازه قرار بگیرد. مورفین بدون مقدمه گفت:

- ارباب این درواژه فولادیه!

بلا محکم بر پس کله ی مورفین کوبید و گفت: اصلا اهمیتی نداره!

اما لرد هوشمندانه گفت: نه بلا، مهمه. چطور میتونیم این درو باز کنیم؟

لودو سعی کرد راهش را به سمت دروازه باز کند و بعد از پرتاب کردن چندین مرگخوار به اطراف بالاخره رو به روی در قرار گرفت و گفت:

- ارباب من چشمای تیزی دارم. بذارین چک کنم سوراخی، جای قرار گرفتن کلیدی چیزی داره یا نه.

لرد و مورفین عقب رفتند تا لودو جای آن دو را بگیرد. لودو چشمانش را تیز کرد و شروع به دست کشیدن به در کرد. بعد از مدتی جستجو برگشت و گفت:

- ارباب هیچ سوراخی نداره!

مورفین با تردید گفت: ارباب، بریم اون هیولاهه رو بیاریم. مگه نگهبان اینجا نیس؟ پس میتونه درو واسمون باز کنه.

بلا به سرعت واکنش نشان داد و گفت: اون هیولای بوقی به ارباب حمله کرد!

آنتونین پیشنهاد داد: اول بکشیمش و بعد مرده شو به در نزدیک کنیم.

لرزشی در بدن تمام مرگخواران بوجود آمد. آنتونین بعد از دریافت سیخونک ها و نشکون های فراوان از جانب مرگخواران گفت:

- ارباب غلط کردم، اصلا راه حلم عملی نیست.

اما جواب لرد تمام مرگخواران را ناامید کرد و دوباره ترس را به وجودشان بازگرداند.

- برین هیولای مرده رو بیارین.

مورفین یادآوری کرد: اما ارباب، شما اون هیولارو واسه همبازی شدن با نجینی میخواستین که.

لرد دستی به چانه اش کشید و گفت: درسته. پس اون کاری که من میگم رو بکنین، شما باید ...

لرد کمی فکر کرد. گنج را ترجیح میداد یا هیولا و همبازی شدنش با نجینی را؟ لرد تصمیم نهاییش را گرفت و گفت:

- هیولارو زنده دستگیر کنین بیارین!

مرگخواران:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: پنجشنبه 6 مرداد 1390 16:19
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:
نواده ی عزیزم، اگه به آقامون رفته باشی باید لنگ های درازی داشته باشی. اگر هم لنگای درازی نداری پس یعنی به آقامون نرفتی و یعنی نواده ی من نیستی؟ نواده ی من نیستی پدرسوخته!؟ بدهم پدر پدر پدرسوخته ات را از لنگ های درازش آویزان..همم، نه، پدر پدر پدر پدرسوخته ت که میشه همین آقامون. زشته. مردی گفتن زنی گفتن شرمی و حیایی گفتن چقده تو بی حیایی!!..


ایوان که با خواندن جملات آخر جده (جده اسم اون فرودگاه عربستان نیست، اینجا به معنای جد مونثه!) اش دامن از کف داده بود و هم ریتم با آهنگ "مردی گفتن زنی گفتن" سوزان روشن که در ذهنش تداعی میشد مشغول به بندری زدن بود، با افکت "تلپ!" ؛ پایش به سنگی گیر کرد و افتاد و دندونش شکست.

- آی! افتادم و دندونم شکست!
ایوان با گفتن این حرف، دندان شکسته اش را به بیرون تف کرد و از جایش بلند شد تا ادامه ی کتابچه ی راهنمای هلگا را بخواند.

نقل قول:
در هر حال، با توجه به لنگ های درازت، ده قدم برو سمت راست، بعد 180 درجه بچرخ، دوازده قدم برو جلو، حالا سه قدم بپیچ چپ، حالا دو قدم جلو، حالا سیزده قدم برو راست، حالا دوازده قدم عقب عقب بیا!


ایوان که بدون توجه به مقابلش، سر به زیر، دستورات را مو به مو و مثل روبات امدادگر انجام میداد، ناگهان با افکت "تلپ"، پایش به سنگی گیر کرد و افتاد و دندونش شکست.

-آی! افتادم و یکی دیگه از دندونام شکست!
ایوان با گفتن این جمله، دوباره دندان شکسته را تف کرد و مشغول به خواندن ادامه ی راهنمایی ها شد:

نقل قول:
کرکرکرکرکر! برگشتی سر جای اولت! ، خوبه خوبه، مطمئن شدم تو گروه اون روونای پر فیس و افاده که فطیراش مث سنگ می مونست نیستی! خب، این امتحان بود واس اطمینانم از عدم ریونکلاوی بودنت، آفرین. حالا بریم سر ِ نقشه ی گنج!


ایوان :


همان زمان - روی سطح آب :


کپه لباس کثیف و در هم ژولیده ی بدبخت و عوضی کثااااااااااافت!!
ای که بر روی سطح آب شناور بود، با صدایی که انگار از ته دریا می آمد فریاد زد :
- ارباب! بیا، من درواژه ی ژنگو پیدا کردم، به ژان خودم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 مرداد 1390 11:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مورفین کتاب را از دست ایوان قاپید و یواشکی زیر گوشش زمزمه کرد: مگه تو توی غار نبودی؟ مگه دنبال گنج جدت نبودی؟ مگه فیلمنامه رو نخوندی؟ بدوبرو همونجا تا کارگردان نفهمیده. من ادامه نقشت رو بازی می کنم.

بله... و اینجوری شد که ایوان غیب شد و دوباره در غار ظاهر شد تا دوباره بریم سراغش و مورفین هم آخرین دیالوگ ایوان را تکرار کرد: منم صفحه های مربوط به پادزهر رو پیدا کردم. ذوق کردم!

بلاتریکس با نگرانی پرسید: پادزهرش چیه مورفین؟ زود باش بگو! ارباب داره از دست من میره/با دستای خودش داره همه هستیمو میگیره...

مورفین در حالیکه جیب های شلوار گشاد و کثیفش را می گشت گفت: نگران نباش بلاژون! پادزهرش چایی نباته.
- مورفین، الان وقت خوبی برای شوخی نیست.
- شوخی چیه باباژون؟! ایناهاش! اینجا تو کتاب نوشته.

آنتونین کتاب را از دست مورفین گرفت و با صدای بلند شروع به خواندن کرد:
هیولای دریاچه ی لاکنس! محل زندگی این گونه، دریاچه ی لاکنس است. طبق افسانه های باستانی این هیولا نگهبان گنجیست که در اعماق دریاچه مدفون شده اما این ها همه اش افسانه است و برای کسی آب و نان نمی شود. پس اگر مورد گزیدگی این حیوان قرار گرفتید، محل زخم را با محلول جوشانده ی چای و نبات شستشو داده و سپس پانسمان کنید.

مورفین که حالا وسایل لازمش را پیدا کرده بود و نبات را در استکان چای هم می زد گفت: دیدی راشت میگم.

مرگخواران با محلول معجزه آسای مورفین شکم پاره ی لرد را شستشو داده و باندپیچی کردند و بعد از 5 دقیقه لرد به هوش آمد و باندها را باز کرد و شکمش مثل روز اولش سالم شده بود.

[spoiler=پیام بازرگانی]آیا به درد بی درمان دچارید؟
آیا دکترها جوابتان کرده اند؟
آیا در کنار دریاچه مورد حمله ی هیولا قرار گرفته اید و شکمتان پاره شده و می ترسید بمیرید؟ نترسید! نمی میرید!
با چایی نبات معجزه آسای مورفین هر درد بی درمانی دوا خواهد شد.
تنها چایی نبات مورفین چاره ی درد شماست. چایی نبات های دیگر را نخرید. به دردتان نمی خورد. چایی نبات مورفین بخرید که معجزه آساست و تویش معجزه دارد.
چایی نبات مورفین را از فروشگاه های غیر معتبر خریداری کنید.
در هنگام خرید به هولوگرام علامت شوم سیگارکش، توجه فرمایید![/spoiler]
لرد با اینکه سالم شده بود اما هنوز کمی گیج و منگ بود: ایوان!... من کجام؟... ایوان کوش؟... گنج... نــــــــــه! هیولا!... هیولا داره به ما نزدیک میشه... ایوان! جای گنج رو به من بگو و بعدش برو با هیولا بجنگ... ایوانو بدین هیولا بخوره... ایوان! هیولا رو بخور... نه ایوان! منو نخور! هیولا رو بخور... هیولا داره به ما نزدیک میشه. نـــــــــه!

بلاتریکس چند قطره آب به صورت لرد پاشید: هیولا نیست،ارباب!منم. درد و بلاتون بخوره تو سر ایوان! آروم باشید. هیولا رفت خونشون! شما در امانید ارباب. بگید اون پایین چه اتفاقی براتون افتاد؟

لرد به دور و برش نگاه کرد و کم کم به خودش آمد و قضیه را برای مرگخواران تعریف کرد.

آستوریا گفت: پس شما در لحظات آخر دیدین که هیولا ایوان رو با خودش برد! ارباب!بیاین برگردیم خونه. بی خیال این گنج بشین.
- هرگز! من؛ ارباب لرد ولدمورت کبیر! تا با انگشتان دراز و باریک و کشیده و رنگ پریده و سرد و بی روحم گنج باستانی رو لمس نکنم تسلیم نمیشم. مرگخوارها! بپرید توی آب و در مخفی رو پیدا کنید. من همینجا منتظرتون می مونم. وقتی راه ورود رو پیدا کردین به من خبر بدین تا بیام و در تمام طول مسیر از اربابتون در برابر هیولاها محافظت کنید. حرکت کنید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1390/5/4 11:53:43
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1390/5/4 11:58:33

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: دوشنبه 3 مرداد 1390 18:02
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین و فنریر جلوتر از بقیه به سمت آب دویدند که ناگهان بلا را سد راه خود یافتند. بلا با دو دستش جلوی آن ها را گرفت و گفت:

- اگه ارباب مرده باشن چی؟

آستوریا فریاد زد: زبونتو گاز بگیر، مرده میاد رو سطح آب!

بلا که جرقه ی امید درون قلبش را حس میکرد، دستانش را از جلوی آن دو کنار برد و خودش زودتر از آنها درون آب رفت. پشت سر او بقیه ی مرگخواران نیز برای جستجوی اربابشان وارد آب شدند.

آنتونین ابتدا سعی کرد تمام حواسش را جمع کند و منبع خون را بیابد، اما با دیدن دهان بلا که ثانیه به ثانیه باز و بسته میشد تمرکزش را از دست داد. سعی کرد دقیق تر به حرکت لب هایش دقت کند و در نهایت کلمه ی ارباب که مدام تکرار میشد را تشخیص داد. به دنبال آن حبابی به شکل قلب پدیدار میشد.

آنتونین چشمانش را بست و پشتش را به بلا کرد تا اینبار توجهش را برای پیدا کردن لرد به کار گیرد. بعد از چند ثانیه جستجو بالاخره بعد از بلند شدن حباب بسیار بزرگی که خون آلود بود همه دریافتند که جیغ رز نشان دهنده ی یافتن ارباب است.

سریعا چندین مرگخوار به سمت او رفتند و دست و پای لرد را گرفتند تا او را به خشکی برسانند.

دقایقی بعد:


هرکدام از مرگخواران در سمتی از لرد ایستاده بودند و هریک مشغول انجام کاری بودند. ایوان عینکی به چشم زده بود و به سرعت در حال ورق زدن صفحات کتابی بود. بغلش لودو و روفوس قرار داشتند که سعی داشتند جای دندان های حیوان را با کتاب مطابقت دهند.

بلا نیز برای برگرداندن نفس لرد و خارج کرد آب ها از درون شکم لرد، سریعا وارد عمل شده بود و عمل دادن تنفس مصنوعی را تکرار میکرد.

بالاخره مقداری از آب از دهان لرد به بیرون ریخت و یکراست درون دهان بلا فرو رفت. بلا ابتدا لحظه ای متوقف شد، اما بعد با اشتیاق آب را قورت داد و به لرد خیره شد که حالا چشمانش را باز کرده بود.

همان موقع روفوس فریاد زد: خصوصیات اون حیوون درنده رو پیدا کردم!

پشت سرش ایوان اضافه کرد: منم صفحه های مربوط به پادزهرارو پیدا کردم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 تیر 1390 09:23
نمایش جزئیات
آفلاین
- مـــــاع! چی میگه؟ من که تو اسلیترینم! من که همش از هافلپافی ها متنفر بودم! من؟ کاش رز این پایین بود بهش می گفتم به جای من یه جیغ بزنه!

ایوان بار ها نامه را خواند اما چیزی غیر از چیزهایی که بار اول خوانده بود دستگیرش نشد. باید در آن غار پیچ در پیچ می گشت تا گنج را پیدا کند. اما قبل از آن بهتر بود صفحه ی چهار را باز کند! وقت زیاد بود!


در جمع مرگخواران

- فنریر خون خونه و خون ارباب هم خوراکی نیست!

- جیـــــــغ! آب قرمز شده!

بلا همان طور که گوشش را می مالید به سمت آب رفت و رنگ زیبای خون اربابش را در آن تشخیص داد.

- نـــــــــه! ارباب!

آنتونین دستش را جلوی دهان رز گرفت و گفت:

- باید بریم توی آب ببینیم چی شده.

و همهمه ی موافقت آمیز مرگخواران در فضا پیچید و با صدای زیبا و دل نشین حرکت آب همراه شد!

در غار

- ها ها ها... چقدر قشنگ پوز روونا رو به خاک مالیده.. ایول!

ایوان با گفتن این حرف نامه را در جیب خود نهاد و شروع به راه رفتن کرد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1390/4/29 9:24:55

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: چهارشنبه 29 تیر 1390 01:33
نمایش جزئیات
آفلاین
خون لرد آب را رنگین کرد و ایوان با دیدن این صحنه جیغی بنفش تر از رنگ هیولا کشید که به صورت حبابی بزرگ از دهانش خارج شد و در پی آن حباب های زیاد دیگری نیز از دهان ایوان خارج شدند که اگر خارج از آب بودند به جملات زیر تبدیل می شدند:

- ارباب!... چت شد ارباب؟!... جون ایوان نمیر،ارباب!... قیصر!... نه، منظورم اینه که... سالازار! کجایی که نواده ت رو کشتن!

ایوان تصمیم گرفت ارباب بیهوش و زخمی اش را به سطح آب برساند اما هیولا دم باریک و درازش را دور ایوان پیچید و او را با خود به اعماق دریاچه کشاند.

کنار ساحل-جمع مرگخواران

- خون!
- چی؟!
- خون!
- خون که خوراک نیست فنریر!
- چرا! خوراکِ خودمه!

بلاتریکس با بی حوصلگی توضیح داد: باید یه چیزی بنویسی که همه بتونن بخورن وگرنه منم می نویسم خرخاکی؛ بعدشم میگم ققنوس ریش دراز خرخاکی میخوره! اینکه نمیشه. اسم-فامیل قانون داره. امتیاز نمی گیری. صفر بذار. آنتونین تو چی نوشتی؟
- خمیر!
- خمیر که خوراک نیست.
- پس چیه؟ بلا داری جر میزنیا!
- من جر میزنم؟! خمیر خوراکه؟! امشب بگم آنی مونی برات خمیر درست کنه بخوری؟!
- نگفتی غذای کامل که! گفتی خوراک. خمیر هم یه ماده ی خوراکیه. من 10 امتیازو میدم.
- تو بیخود می کنی! صفر بذار!
- ایــــــــنم 10 امتیــــــــــــا...ززززز!
- یعنی چی؟ داری جر میزن...

- خون!

- تو ساکت باش فنریر! خون رو همه قبول دارن خوراک نیست.
- نه بابا! خون! بوی خون میاد.
- خب، حتما مال لاشه ای چیزیه. برو بخورش. اینقدر مزاحم نشو.
- حرف دهنتو بفهم! من لاشخور نیستم. بعدشم این بوی خون عادی نیست. یه جورایی ترسناکه. مثل بوی خون... خون اربابه!

***

هیولا همچنان میرفت و ایوان را هم بسته به دمش با خود می کشید. درست زمانی که ایوان حس می کرد دیگر نفسی برایش نمانده و الان است که خفه شود هیولا به در فولادی محل گنج رسید. با نزدیک شدن هیولا در خودبخود باز شد و ایوان و هیولا وارد غاری در کف دریاچه شدند.
هیولا ایوان را به آرامی روی ساحل غار زیرزمینی گذاشت و خودش هم لابلای دالان های غار گم و گور شد.
ایوان که هنوز از حمله ی هیولا در شوک بود، سراسیمه به اطرافش نگاهی انداخت. فضای غار را مشعل های روی دیواره ها که گویی سال ها بود می سوختند، روشن می کردند و در وسط غار صندوقچه ای کوچک به چشم می خورد. ایوان به طرف صندوقچه رفت. بازش کرد و دفترچه ی کوچکی را که داخل صندوقچه بود برداشت و شروع کرد به خواندن:

نقل قول:
نواده ی گلم! این دفترچه نقشه و در واقع کتاب راهنمای همین غار است و بدون کمک این، عمرا نمی توانی به گنج برسی.
گرچه فکر نمی کنم با کمک دفترچه هم به جایی برسی... در واقع هم اکنون که این نامه را برایت می نویسم به هیچ وجه امیدی ندارم که جُربزه اش را داشته باشی و یکروزی بیایی که گنج جدت را پیدا کنی. اصلا شک دارم بدانی جدت کیست.
صبر کن ببینم! نکند اصلا جادوگر نباشی؟ نکند نسل فشفشه تحویل جامعه داده ام؟ نه! خدا نکند! بلا به دور!
به هر حال، اگر این را می خوانی پس معلومست یک چیزهایی بارت هست که تا اینجا رسیده ای و حداقل فشفشه نیستی.

راستش را بخواهی، من اصلا اهل این سوسول بازی ها و گنج قایم کردن برای نواده و حفره درست کردن و هیولا تدارک دیدن و سیسمونی چیدن نبودم ولی چکار کنم... انقدر این سالازار، نواده ی ناقص العقلش را که معلوم نیست می خواهد چه گِلی به سر جامعه ی جادویی ببندد را به رخ ما کشید و انقدر تو سر نواده های هنوز به دنیا نیامده ی ما زد که بالاخره مرا سر کل انداخت.

نواده جان! تو هم که میدانی(البته نمی دانی، چون به دنیا نیامدی. ولی بدان.) من اگر سر کل بیفتم، عمرا کم بیاورم. یکبار با روونا سر فطیر پختن کل انداختیم... ولش کن! حالا بعدا، برایت تعریف می کنم.

خلاصه اینکه با سالازار سر کل افتادم و گفتم چه خیال کردی؟ من هم بلدم حفره و گنج و هیولا بسازم و برای نواده ام به ارث بگذارم. و می بینی که ساختم و گذاشتم.
حالا هم ننه جان! سعی کن گنجی را که مخفی کردم پیدا کنی که روی سالی و آن نواده ی جزجگرزده اش کم شود،الهـــــــــــــی!

هلگا هافلپاف

پ.ن1: هوی! هوا برت ندارد که تو نواده ی من نیستی و اشتباه شده ها! فقط نواده ی من می تواند درِ صندوق دفترچه را باز کند که تو باز کردی، پس نواده ی منی. در ضمن، حالا که تا اینجا آمدی به هیچ بهانه ای حق نداری بی خیال گنج شوی. من آبرویم را از سر راه نیاورده ام که! بخواهی بدون گنج از این غار خارج شوی، نفرینی رویت اجرا می شود که جفت پاهایت را قلم کند. خیال کردی!

پ.ن2: راستی! بزن صفحه ی 4 برایت تعریف کنم بقیه ی قضیه ی فطیرها چه شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1390/4/29 1:36:05
ویرایش شده توسط مورفین گانت در 1390/4/29 1:42:33

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 تیر 1390 01:05
نمایش جزئیات
آفلاین
ولدمورت گوش هایش را سفت گرفت و خطاب به رز فریاد زنان گفت:« خفه شو رز. راه های دیگه ای هم برای ابراز احساسات هست. حالا بدو برو مایو ارباب را از ساکش وردار و بیا. بدو دیگه هنوز که اینجایی. حتما باید روت کروشیو زد که کاری که بهت می گند را انجام بدی. »

رز وقتی دید اعصاب اربابش خش خشیه به سمت ساک اربابش دوید و مایو سیاه رنگی که علامت شوم روی آن بود را برداشت و به سمت ولدمورت بازگشت و گفت: « بفرمایید ارباب این هم مایوی شما » و مایو را به ولدمورت داد.

ولدمورت وردی را زیر لب خواند و رختکنی با دیواره های سیاه رنگ در کنارش ظاهر شد و رو به رز گفت:« حالا بدو ایوان را بیار اینجا. می خواهم با اون برم آب تنی!»

رز به دنبال ایوان گشت و ولدمورت هم به سمت رختکنش رفت.

پنج دقیقه بعد جلوی رختکن

بالاخره ولدمورت از رختکن بیرون امد و رز و ایوان را از حالت انتظار بیرون آورد و گفت: « ایوان بریم به سمت گنج سالازار. مطمئن باش یه قرونش هم به تو نمیرسه. »

ایوان که چاره ای جز نوکری اربابش نداشت به سمت دریا رفت و همزمان با ولدمورت وارد آب شد.

نیم ساعت بعد در آب

آن دو هنوز در آب بودند و جانوران متفافتی را میدیدند که ناگهان جانوری بنفش با آرواره های قوی و دندان های تیز شکم ولدمورت را گاز گرفت. ولدمورت جیغی حتی بلند تر از رز کشید و بیهوش شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: دوشنبه 27 تیر 1390 12:55
نمایش جزئیات
آفلاین
- خب یالا یالا! همه برین تو دریا دنبال در مخفی بگردین پیداش کردین منم صدا کنین.

ایوان قبل از شیرجه در دریا چتر آفتابی ساحلی و کرم ضد آفتاب لرد سیاه را آورد و شروع به مالیدن آن روی پوست لرد کرد. پس از پایان کار ، از تجربه اش استفاده کرد و کپسول اکسیژن و زره فولادی خود را برداشت و در آب شیرجه زد.

تمام مرگخواران مشغول کار بودند و هر چند دقیقه یک بار سرشان را از آب بیرون می آوردند تا نفس بگیرند. البته از یک چیز ممنون بودند. این که صدای جیغ رز دیگر شنیده نمی شد. فقط هر از گاهی موجی پر سرعت از حباب از جانب رز جلو می آمد. البته تا وقتی که رز حبابی از هوا دور سرش ایجاد نکرده بود!

ایوان داشت خفه می شد! از وقتی با زره شیرجه زده بود به علت وزن زیاد زره فولادی دائم پایین تر و پایین تر رفته بود تا در اعماق دریا روی کف دریا آرام گرفته بود. حالا کم کم اکسیژن کپسولش داشت تمام می شد. و ایوان سعی در شنا داشت که به سمت بالا حرکت کند. کمی به سمت چپ و راست غلت زد. ناگهان زیر کمرش خالی شد. سرش را که چرخاند ، دید زیر کمرش گودالی باز شده که در انتها به دری فولادی منتهی می شود!

ایوان نجات جان و ترفیع مقام را به در امان ماندن گاز ماهی ها ترجیح داد و شروع به در آوردن زره کرد. پس از مدتی روی آب آمد و فریاد زد:

- پیدا کردم!! درو پیدا کردم! راه مخفی رو پیدا کردم!

رز:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




Re: مرگ خواران دریایی!
ارسال شده در: جمعه 10 تیر 1390 12:06
نمایش جزئیات
آفلاین
آنتونین به طرف مغازه ماهی فروشی حرکت کرد و چند سوال از او پرسید که ماهی فروش از پاسخ دادن امتناع کرد . آنتونین که تازه یادش آمده بود یک جادوگر و یک مرگخوار است طلسمی را به سمت ماهی فروش فرستاد و سوالات را دوباره از او پرسید که در این هنگام ماهی فروش شروع به گفتن افسانه کرد.

_ در قدیم الایام گفته می شد یه جادوگر این هیولا رو در این دریا گذاشته و این هیولا نگهبان یه راه مخفیه که به گنجی عظیم راه داره . این دریا نفرین شدس و هر آدمی توش بره زنده بر نمی گرده و ما هم ماهی هامون رو تز این جا نمی گیریم . البته افسانه میگه ک فقط جادوگر ها میتونند برن توی این دریا و فقط وارث اون جادوگر میتونه گنج رو پیدا کنه .

آنتونین که متوجه چیز هایی عجیب شده بود ؛ جادوگر ، وارث ، فقط جادوگر ها میتونند برن توی دریا ، باسیلیسک ، گنج ، به یاد سالازار بزرگ افتاد . کسی که از ماگل ها بدش می آمد و وارث داشت به نام لرد ولدمورت ، میتونست با مار ها صحبت کنه و باسیلیسک داشت . او سریعا به نزد لرد سیاه رفت تا خبر رو به گوش او برساند .


_ارباب .... باسیلیسک .... سالازار .... گنج ..... وارث اسلیترین ....
_آنتونین ! کروشیو ! حالا درست بگو ببینم چی میگی ؟!
_ارباب !!! من از یه ماهی گیر پرسیدم گفتش که افسانه ای هست که میگه یه جادوگر این هیولا رو این جا گذاشته که از ماگل ها بدش میومده ....
_این رو ماهی گیر گفت ؟!!! مگه اون ماگل نبود ؟!!
_چرا ولی از حرف هاش این جوری برداشت می شد . اون گفت که فقط جادوگر ها میتونن برن توی دریا و مردم عادی نمیتونند . یعنی جادوگر از ماگل ها بدش میومده دیگه !!!
_خب !ادامه بده . جالب شد .
_گفته می شد که این هیولا نگهبان یه راه مخفیه که از گنجی عظیم نگهبانی میکنه و فقط وارث اون جادوگر میتونه گنج رو پیدا کنه . این طوری که بر میاد اون جادوگر سالازار اسلیترین بوده که از ماگل ها بدش میومده و میتونسته با مار ها صحبت کنه و هیولا نگه میداشته که وارث بزرگی داره که .....
_منم !!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آندرومیدا بلک در 1390/4/10 12:08:21