جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
3
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  113 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  250 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  200 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 4 اردیبهشت 1391 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
جینی که تازه یادش افتاده بود ذهن سه مرگخوار بیهوش رو پاک سازی نکرده دچار تشویش:worry: شد. رو به دارک که در حال خمیازه کشیدن بود کرد و با حالت خودشیرینی گفت : ارباب ، ارباب شما بهتره برید استراحت کنین. من مرگخوارای عزیزتون رو از حالت اغما بیرون میارم .
دارک که سرخوش ولی خواب آلود ناجینی رو از روی تشک مخصوص آن برداشت و به دور گردنش انداخت و درحالی که به سمت اتاقش می رفت گفت : بهتره از سوروس بری و یه معجون بیدار کننده بگیری . اینجوری زود تراین دستو پا چلفتی ها بیدار میشن. ترتیب محفلیای زندانی رو هم خودت بده. بعد باصدای بلندی گفت : جینی اگه اینجوری پیش بری با مدیریت سایت صحبت می کنم واسه جایزه بهت یه منوی مدیریتی بده !!
که در این حین از ملت صدای اعتراض بلند میشود و خواستار تجدید نظر ارباب می شوند .
و ارباب جمعیت را به سکوت و حفظ آرامش دعوت میکند و از نظرها پنهان می شود.
ولی همچنان صدای پچ پچ جمعیت به گوش می رسد.... چی فک کرده ؟ .. هنوز نیومده می خواد منو بگیره ؟ ... مگه خوابشو ببینه؟ ... مهره مار داره .. نیومده که شد ناظر ، یکم هم بگذره میره میشینه جای عله.... پناه بر مرلین!...
و جینی مظلومانه درگوشه ای زانوی غم بغل میکند و به فکر فرو میرود. سکوتی صحنه را فرا گرفته که که راوی سکوت را میشکند و رو به جینی :
- جینی ، پاشو برو دنبال بقیه کارا ، الانه که مرگخوارا به هوش بیان. زود باش تا بقیه متوجه قضه نشدن.

جینی بصورت کاملا اسلوموشن در حالیکه درپس زمینه آهنگی رمانتیک غمگنانه درحال پخش است سر از زانو برداشته و با چشمانی اشکبار به راوی خیره می شود
-برو ببینم... توهم فک کردی من دنبال این چیزام؟ مرلینا ! من چه کاری کردم که این جماعت با من درافتاده اند؟؟ چرا میخوان سر به تن جینی نباشه؟ مگه جاشونو تنگ کردم یا چیزی به کسی گفتم؟ اصلا من از نظارتم کنار میکشم ، خوب شد حالا؟؟

که دراین هنگام دامبلدور با هاله ای از نور همراه الفیاس و چو که بازوهایش گرفته اند از پشت صحنه به داخل میایند تا با میانجی گری و این جور چیزا جینی را دوباره به آغوش نظارت برگردانند . پرده پایین می آید تا جمعیت در خماری بمانند !

یک ساعت بعد
پرده بالا می رود. دوربین جینی را نشان می دهد که در حال اجرای طلسمی جهت پاک کردن حافظه سه مرگخوار است. مرگخوار دیگری در اطراف دیده نمی شود. محفلیها توسط جینی در یکی از دخمه های به نسبت مناسب آنجا ساکن شده اند . و فعلا همه چیز در امن وامان است !!
جینی که تازه به یاد سوروس افتاده یک سری فحش بی ناموسی نثارش کرد که معلوم نبود در آن اوضاع قاریشمیش به کجا آپارات کرده بود.



"" فرسنگها دورتر ... لندن""

شهر لندن را مه ای غلیظ و سفید پوشانده بود. با اینکه ظهر بود و خورشید با شدت می تابید ولی مه اجازه روشن شدن به هوا را نمیداد و فضا حالتی گرگ ومیش داشت. ماگلها و جادوگران به سرعت در رفت وآمد بودند و هرکس به دنبال کارخود بود .
در میان جمعیت فردی نیز به چشم می خورد که از نظر ماگلها ظاهری نامتعارف داشت. قدی بلند ، بارانی خاکستری با یقه تا نخورده ، کفشهایی پاشنه دار و صورتی که با عینک دودی پوشیده شده بود .
فرد ناشناس تند راه می رفت و بعضا جلوی مغازه ای متوقف می شد ، نگاهی به ویترین می انداخت ، سرش را تکان می داد و دوباره به راه خود ادامه می داد.
تا اینکه جلوی یک مغازه که ظاهرش نیز به اندازه مرد ناشناس عجیب و غریب بود متوقف شد و سریع به داخل آن رفت.

روی پیشخوان مغازه این عبارت به چشم می خورد:
"" مغازه وسایل و تجهیزات تخریب ساختمان ""

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1391/2/4 17:59:49
در اندرون دل خسته من ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...

در زندگی مثل زودپز باش...هر وقت جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزن!
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 13 فروردین 1391 23:45
نمایش جزئیات
آفلاین
سلام بر دوستان محفلی ‏،‏ من بازگشتم ‏.

ستاد احیای ایفای نقش ‏.

ققققیییییژ ‏..
لرد خودش می یاد تا ببینه در این مدتی که این گوساله ها نبودن چه کار ها کردن ‏،‏ ولی با دیدن مرگخوار های بیهوش و محفلی های دست بسته با شگفتی می گه ‏:به به جینی خانوم ‏،‏ این هدیه ها دیگه چیه واسه من آوردی ‏،‏ چرا زحمت کشیدی ؟ اومده بودیم ‏۲‏ دقیقه خودتون رو ببینیم همش تو آشپزخونه ‏...‏ ‏.‏ ا
ین ‏
چرت ‏
پرت ‏
ها ‏
دیگه ‏
چیه ‏
من ‏
دازم ‏
می ‏
گم ‏.‏ چ
ی ‏
کار ‏
کردین ‏
از ‏
وقتی ‏
رفتین ‏
؟

جینی ‏: :pretty: ارباب عزیزم ‏،‏ وقتی که ما رفتیم خونه سالمندان یهو چند تا محفلی ریختن اونجا و داشتن از بمب گذاری حرف می زدن که ما حالشون رو گرفتیم و در این بین ‏،‏ رز و لینی ‏،‏ بلا ‏،‏ خلع سلاح شدن و بیهوش رو زمین افتادن و من یه تنه با همشون مبارزه کردم و اینارو اسیر کردم ولی بقیشون در رفتن ‏.‏ حالا از من خوشتنون اومد ؟ :pretty:

لرد ‏:‏ آفرین به تو ‏ ولی الان ما کار های مهم تری داریم ‏،‏ اینارو بهوش بیارین و آماده حمله به خونه گریمولد بشین ‏،‏ که محفلی ها مرگخوارای منو بیهوش می کنن ؟ یه آواداکداورایی نشونشون بدم ‏...

‏=======================‏
شرمنده اگه بد شد چند وقته نرولیدم ‏،‏ واسه همین شد اینطوری ‏.
این پست رو اینطوری زدم تا بشه راحتتر و سریغتر ماموریتو تموم کرد ‏.‏
ممنون ‏.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 13 فروردین 1391 21:30
نمایش جزئیات
آفلاین
اه ان ارباب بیچا... اخ ببخشید دلم دلم براش سوخت

هیچ کس جز افراد محفل نمیدونستندکه توی اون جعبه چی هست

لرد جینی برای من خود شیرینی میکونی؟ بزنم ...

ملت: ای چو چرا سوژه رو خراب میکنی بزار ماموریت تموم شه بره دیگه
چو:
لرد: افرین مرگخوار من میدونستم که سوروس درست انتخاب میکنه بزار ببینیم چی هست
محفل که از من نپرسین چجوری داشتن صحنه رو میدیدن اون پشت با حالتی شیتانی میگفتن :
باز شود دیده شود بلکه پسندیده شود :evilsmile: :evilsmile: :evilsmile: :evilsmile:
الرد :اوهاین یک مجسمه بزرگ از سالازار اسلیترین و وای مرلین من! اینا هم اندازه کوچیکشه
جینی اینا رو خریدم که توی هر اتاق نشانی از این ادم بزرگ باشه
لرد افرین بهت ترفیع درجه میدم ای لینی بیا این بزرگرو بزار توی تالار اصلی و بقیه هم توی اتاق ها پخش کن ارباب هم میخواد بخوابه پس بای تا بعد
جینی هم میره محفل و میگه همه چیز خوب پیشرفت
جینی : فقط یکی باید جای من اون جا باشه چون من ناسلامتی دامبلدور بعدی ام اگه یه چیزیم بشه چی؟؟؟
ملت محفلی:
که دامبلدور میاد مثل ------- وسط و به جینی میگه:
پر کردن-------- با شماست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط چوچانگ در 1391/1/13 23:56:54
کمیته احیای ایفای نقش
پاسخ به: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: شنبه 12 فروردین 1391 18:41
نمایش جزئیات
آفلاین

ادامه از تاپیک خانه سالمندان

..........پااااققق......
سیاه پوش نقاب داری با چهار محفلی دستگیر شده و سه مرگخوار بیهوش جلوی قلعه ریدل ظاهر شد .
ساه پوش به قلعه نگاهی انداخت . قلعه که نه ... خانه ای که در زمان خودش بی نظیر ترین و با شکوه ترین خانه ای بود که هرکس آرزویش را داشت . ولی اکنون به خرابه ای خوفناک و وهم آلود و تاریک جهت اقامت مرگخواران تبدیل شده بود ...
سیاه پوش زنگ خانه را که زیر تارهای عنکبوت مخفی شده بود پیدا کرد و به صدا درآورد.
خفاشی با جیغی از یکی از پنجره ها به بیرون پرواز کرد ...

.... کیستی ای سیاهپوش... خود را بنما ....
سیاه پوش نقابش را کنار زد و جواب داد : به ارباب بگین مرگخوار جینی همراه یه سری هدیه آمده جهت دست بوسی .. :evilsmile:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1391/1/12 18:45:54
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1391/1/13 12:17:40
در اندرون دل خسته من ندانم کیست
که من خموشم و او در فغان و در غوغاست...

در زندگی مثل زودپز باش...هر وقت جوش آوردی در کمال آرامش سوت بزن!
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 2 آذر 1390 21:53
نمایش جزئیات
آفلاین
گراوپ دابی رو برمیداره و به سمت کریچر پرتاب میکنه. کریچر جا خالی میده و جفت پا به سمت گراوپ حمله میکنه و سعی میکنه انگشت هاش رو وارد چشماش کنه!

روفوس از جلوی وینکی که جیغ کشان به سمت دابی میرفت کنار میره و کمی وسایل و خرت و پرت های انباری را رو زیر و رو میکنه.

- ببینم، اینجا اصلا میشه چیزی رو مخفی کرد؟ اینجا عین اتوبان میمونه! همه در حال رفت و آمدن!

- بذار ببینم. باید جایی باشه که حساسیت برانگیز نباشه. یه جایی که یا اصلا توی چشم نباشه، یا برعکس. اونقدر توی چشم باشه که عقل هیچ کس نرسه اونجا رو بگرده!

روفوس با تعجب به لودو زل زد:
- هوم؟

- صبر کن الان نشونت میدم.
لودو بعد از گفتن این جمله روی زمین نشست و با دست به کف زمین مشت کوبید.

- زیر این سنگ ها رو میبینی؟ یادمه نجینی یکی از سنگ های کف اینجا رو کنده بود و باقی مونده مشنگ های نیم خورده اش رو توش قایم میکرد که از دست تسترال ها در امان باشه! بذار بگردم ببینم....آهان پیدا شد! خودشه!

لودو با دست سنگی که زیر یک میز بزرگ قهوه ای قرار داشت را بلند کرد و گفت:
- بفرمایید. اینقدر جا دار هست که میشه سه تا مشنگ این تو مخفی کرد!

روفوس که از شدت گرد و خاک دعوای اهالی انباری به سرفه افتاده بود کلاه رو توی سوراخ کف زمین میندازه و بعد سنگ رو با جادو سفت و محکم روی اون قرار میده تا به هیچ صورتی قابل مشاهده نباشه. بعد رداش رو میتکونه و میگه:

- این که حل شد، پاشو بریم کمی این مامورهای وزارت خونه رو سر کار بذاریم بخندیم!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 16 آبان 1390 15:13
نمایش جزئیات
آفلاین
در همون لحظه یکی از مامورین وزارت از راه میرسه ...

مامور وزارت: ببخشید دستشویی کجاست؟
لودو و روفوس!!!

لودو: مرتیکه جاپونی ... این خونه زنگ نداره؟ در نداره؟ کی تو رو راه داده تو؟ اصلا ما که هنوز کلاه گروهبندی رو قایم نکردیم! چوبدستیمو بکنم تو دماغت از حلقت بزنه بیرون؟
مامور وزارت: بخدا من تا صد شمردم بعد اومدم!
روفوس: قبول نیست آقا باید تا هزار بشمری! دوباره چشم بذار ما هنوز قایمش نکرده بودیم ...

مامور وزارت چشم میذاره و در همون لحظه مامور وزارت شماره 2 از دستشویی میاد بیرون...
مامور وزارت شماره2: ببخشید مثل اینکه آب قطعه ... آفتابه خدمتتونه؟
روفوس و لودو

چند لحظه بعد ...

یک دوجین مامور وزارت در طبقه بالا چشم گذاشتند و ولودو و روفوس داخل انباری بس تاریک و مخوف و نمناک و خطرناک قدم گذاشتند تا کلاه رو قایم کنند ...

همون لحظه در یکی از گونی ها میره کنار و گراوپ میاد بیرون:
گراوپ: هاگ کجاست؟ گراوپی از این زندگی مخفیانه خسته! گراوپی در اون پرنده های بی ناموسی بی تقصیر! رون، هرمی رو از گراوپی دزدید! گراوپی خواست هوای آزاد! گراوپی دهن رون را سرویس کرد و رون را از وسط .....!

لودو: هیییس! گراوپی باز که از مخفیگاهت اومدی بیرون! بدو قایم شو الان میبیننت!
گراوپی برمیگرده توی گونی و وینکی از گونی مجاور میاد بالا ...

وینکی: اوه گراوپی بد! گراوپی با احساسات وینکی بازی! گراوپی به وینکی قول ازدواج!
روفوس و لودو به زور وینکی رو برمیگردونن توی گونی و همون لحظه کریچر از گونی بغلی میاد بیرون ...
کریچ: آیییی نفس کش! گراوپی دو رگه گندزاده کثیف توله غول بوق بوق بوق!!! وینکی مال کریچر و دابی هم هیچ غلطی نتونست کرد!

چند لحظه بعد

کل ساکنین مخفی انباری از مخیفگاهشون اومدن بیرون و مشغول کتک زدن هم هستند ...

لودو: بیا زودتر کلاه رو قایم کنیم از این دیوونه خونه بزنیم بیرون!
روفوس: موافقم .. بیا کلاه رو زیر پرونده های فساد اخلاقی لرد قایم کنیم .... اینجوری جاش خیلی مخفی میشه ...
لودو: لوووهاهاهاها!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط بلیز زابینی در 1390/8/16 15:45:33
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: دوشنبه 16 آبان 1390 04:48
نمایش جزئیات
آفلاین
[spoiler=آنچه گذشت: ]لرد ولدمورت برای شادی روح سالازار و تجدید میثاق با آرمان های او دستور میدهد مرگخواران کلاه گروهبندی را بربایند تا کاری کند که آرزوی سالازار برآورده شود و فقط گروه اسلیترین وجود داشته باشد. مرگخواران ماموریت را انجام میدهند اما ناگهان رز و آنتونین شک میکنند که قصد لرد از بین بردن گروه های دیگر است و سعی میکنند با خبر دادن به بقیه ی مرگخوار های غیر اسلیترینی جلوی وقوع این اتفاق را بگیرند. در حالی که لرد سعی بر تفهیم کلاه دارد رز و آنتونین خبر میدهند که مامورین وزارتخانه در راهند تا کلاه را پس بگیرند.[/spoiler]


- خوب دیگه جدّ بزرگوارم، خودتون که شنیدین ... باید بیخیال شیم و کلاه رو تسلیم کنیم و الا به این بهانه وزارتخونه میتونه حال مرگخوار ها رو بگیره.
- امکان نداره!
- اگه کلاه رو قایم کنیم خونه رو میگردن و جانپیچ های ارباب و کلّی مدارک سرّی رو پیدا میکنن.
- مهم نیست، من باید به آرزوی دیرینه ام برسم نواده.
- شنیدین که جدّ بزرگوارم چی گفت؟ لودو و روفوس! خیلی سریع این کلاه رو در امن ترین مکان خونه ریدل پنهان میکنید. بقیه هم آماده شید که اگر لازم شد به وزارتخونه ای ها حمله کنیم.
- بله ارباب!

مرگخوارها مشغول گذفتن آرایش دفاعی مناسب اطراف خانه ی ریدل شدند و لودو و روفوس کلاه را از گرفتند و به سمت پلکان چوبی انتهای حال رفتند که به زیر زمین و مادون آن راه داشت.

روی پلّه ها

- روفوس، تو امروز خیلی کار کردی، خسته ای! کلاهو بده من میبرم قایمش میکنم تو بمون بالای پلّه ها تا من برگردم.
- زرشک! فکر کردی نمیدونم؟
- چی؟ ینی تو میدونی؟ از کجا فهمیدی؟
- معلومه که میدونم! خیال کردی نفهمیدم میخوای زیراب منو بزنی و به ارباب بگی از زیر کار در رفتم تا خودت عزیز بشی؟
-




آیا لودو به خاطر گروهش تصمیم میگیرد به اربابش خیانت کند؟
آیا روفوس مچ لودو را میگیرد؟
جواب ها در دستان شماست!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هیچی به هیچی!
تصویر تغییر اندازه داده شده
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 مهر 1390 20:00
نمایش جزئیات
آفلاین
یاهو



.:. این سو این .:.

سوسك لبخند پليدانه اي به رز زد ، بعد دهنش رو باز كرد و دندون هاي تيزش! رو به وي نماياند.
ناگهان آنتونی در حالي كه بوته ي توت فرنگیش رو توی بغل داشت وارد شد.
سوسك با يه حركت سريع جستي زد ، آنتوني رو خورد !! و با نگاهي خبيثانه به منزله ي اين كه من هنوز سير نشدم ! به طرف رز آمد ...

- نِه .. نِه .. منِه نخور ! منِه نخور ! من كه خوردني نيستم .. نِـِــــه !!
( اين قسمت به لهجه ي نويسنده در هنگام اوج هيجان بر مي گردد و نسبتي با گوينده ي ديالوگ ندارد. )

- بيدار شو رز ! خوشگلِ عمو ؟ عیزم ؟ هوووووی ؟! با تو ام !
- هان چيه چي شده ؟ منو نخور!
- پخ !
رز غش كرد و دوباره روي چمن افتاد .
ملت نگاهي به شخص كوه نمك انداختند !
راوی: فقط يه شوخي بود .

رز دهانش رو برای راوی بازمیکنه که راوی با دیدن غده ی هیپوفیز رز، فی والفور متحول میشه وقبل از اینکه منتظر بسته شدن دهان رز باشه، میره رَدِ کار خودش! والا ...

آن دو جاندار فوق الذکر درحال انجام ماموریت گفته شده بودند!

.:. آن سو آن .:.

- متوجهم پسرم! متوجهم، من خیلی خفنزم نیازی به توضیح نداشت. اتفاقا من شیش واحد روانشناسی عمومی پاس کردم، خیلی از ترفندهام رو خودت امتحان کردم جواب داده. نیازی به صحبت نیست من خودم درستش می کنم. یک ساعت دیگه بیاین تحویلش بگیرین.


- خب عزیزم، چته؟
- ...!
- عزیزم؟!
- ...!
- مرگت چیه لعنتی؟!
- ...!

دقایقی بعد!

- آقای گروهبندی شما مرگتون چیه؟
- راستش من همیشه خواستم معروف شم.. من هیچ وقت نتونستم معروف شم.. جای من اون پسره هری که نمی خوام صد ساااال!... معروف شد! چی بگم از این زندگی؟
- آخی آقای گروهبندی غصه نداره که! بیا آدامس شیک دارچینی بخور!
- سالی؟ هنوزم بقیه پول گالیون هات رو بهت شیک میدن؟ آدامس بهتر نداری؟ از اون باکلاسا که آدم؟! حس تازگی به دست میده!!
- ینی موزی دیگه؟
- بیخیال! حالا واس چی من اینجام؟!
سالازار تکانی به عصای خود داد و ناگهان درب اتاق باز شد و ولدمورت وارد اتاق شد!
ولدی دستی به چانه اش که هیچ مویی درآن سبز نمیشد کشید و گفت:
- کلاه ابله ! تو چطور نفهمیدی که وقتی در چتگال من اسیر شدی ینی باهات کار مهی دارم؟!
کلاه که از افکت صدای ولدی دچار حمله ی هیستریایی شده بود فریاد خوشخراشی میکشه که با کروشیوی ولدی حمله منحدم میشه و فرد خاطی!کلاه با دهان بسته به ولدی خیره میشه!
ولدی: همونطور که پیش سالی اعتراف کردی دوست داری معروف بشی! من میتونم کمک کنم تا خیلی زود به خواستت برسی! اونم تنها با این ترفند که تمام بچه های اصیل و باهوش و شجاع و زیرک رو به گروه اسلیترین بفرستی!! ... متوجه شدی چی گفتم ؟! تو باید اینکارو انجام بدی ! بــــایــدیـدیدددد...
کلاه و عوامل حاضر در صحنه :


فییش فیییشش فووش فِشش ( صدای زنگ خونه ی ریدل!)

"ایوان روزبه" مردی که سرقبرش زندگی میکنه و طی چندین روز اخیر فعالیت شدیدی از خود نشان داده بود به دلیل برانگیخنه شدن انگیزه و حضور در پستها ، میره و درب رو باز میکنه تا کارِ نیکی در کارنامه ی سیاه ایفای نقشیش داشته باشه!!
درب خانه با صدای ارزشی " غیییییییژژژ " گشوده شد و رز ویزلی و آنتونی دالاهوف با ظاهری آشفته و زخمی خود را به داخل خانه پرتاب کردند، تنها صدای زمزمه وار آنتونی شنیده شده بود که گفت:
- مک گونگال به اعضای وزارت خونه خبر داده ما کلاه رو دزدیدیم! همگی دارن میان اینجا...
و آنتونی بیهوش شد!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: سه‌شنبه 5 مهر 1390 00:12
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار که از دشت خوشحالی بالا و پایین میپرید به سمت لرد رفت و سعی کرد کلاه را از دست او بگیرد. لرد کلاه را کنار کشید و با قیافه درهمی زیر لب گفت: جد بزرگ خجالت بکش! عین بچه هایی شدی که قورباغه شکلاتی دیدن! آبروی خودت و افتخارات رو میبری با این رفتارهات. آبروی منم همین طور!

سالازار از تلاش برای گرفتن کلاه دست برداشت و همان طور که در جای خود درجا میزد گفت: باشه، ولی زودتر بدش به من کارش دارم!
لرد کلاه را بالا گرفت و نگاهی به آن انداخت. به نظر میرسید مشغول بررسی اش است. رز نگاهی به آنتونین انداخت و در دلش نفس راحتی کشید. اگر کلاه را عوض کرده بودند احتمالا الان تبدیل به وزغ شده بودند!

لرد کلاه را رو به روی صورتش گرفت و تلنگری به آن زد. درز کهنه کلاه جان گرفت و در حالی که چشم هایش را باز و بسته میکرد گفت: اوه تام، این تویی؟ خیلی وقت بود ندیده بودمت!
لرد: تام و کوفت، تام و درد، تام و زهر باسیلیسک!
و بعد کروشیویی روانه کلاه کرد! کلاه بعد از پیچ و تاب خوردن ناشی از درد کروشیو خودش را جمع و جور کرد و گفت: ببخشین اشتباهی پیش اومده، من الان باید توی سرسرا در حال تعیین کردن گروه های ملت باشم!یک سال آزگار وقت گذاشتم برای همچین روزی شعر گفتم!

لرد خنده شیطانی ای کرد و گفت:امسال برنامه کمی عوض شده کلاه ابله.یه آشنای قدیمی باهات کار داره.
و سالازار برای کلاه دست تکان داد.
کلاه: یا جد مرلین! این هنوز زنده است؟!

لرد کلاه گروه بندی را در بغل سالازار گذاشت و گفت:من و سالازار برمیگردیم به خانه ریدل. بقیه هم میتونن بیان. اما رز، تو اینجا میمونی تا وضعیت هاگوارتز رو کنترل کنی. ببین متوجه شدن موضوع از چه قرار بوده یا نه. ببین چیکار میکنن و برنامه شون چیه. تا به خودشون بیان و بفهمن چه اتفاقی افتاده زمان میبره، که با عقل فلوبری اینها هم چیز عجیبی نیست. اما به هر حال اوضاع رو زیر نظر داشته باش. هر یک ساعت یه بار ازت گزارش میخوام. میای خانه ریدل گزارش رو به من میدی و برمیگردی سر پستت. تمام امشب همین وضع رو داری، مفهومه؟

رز با فرو بردن آب دهانش تایید کرد که متوجه حرف اربابش شده است. لرد میخواست آپارات کند که آنتونین گفت:ارباب اگه اجازه بدین من هم پیشش بمونم. آخه نه که رز بچه است و اینا...
لرد که چشمش را تنگ کرده بود و به آنتونین نگاه میکرد گفت:خیلی خب ایراد نداره. تو هم پیشش بمون. بقیه به فرمان من، پیش به سوی خانه ریدل...پاق!

بعد از غیب شدن لرد و باقی مرگخوارها رز نگاهی به آنتونین انداخت و گفت:حالا چیکار کنیم؟ اصلا کاری از دستمون بر میاد؟ اصلا چرا باید کاری بکنیم؟ من اصلا نمیخوام کاری بکنم...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
Re: در بحبوحه سیاهی
ارسال شده در: یکشنبه 3 مهر 1390 15:33
نمایش جزئیات
آفلاین
دقایقی بعد:

آنتونین و رز، پشت درختانی انبوه خم شده بودند و منتظر فرصتی برای خبر کردن مرگخواران غیر اسلایترینی می گشتند.

آنتونین چشمانش را تیز کرد و گفت: تعداد اسلایترینیای مرگخوار زیاده و در نتیجه همه جا پخشن. چطوری میتونیم خبرشون کنیم؟

رز بعد از کمی بالا و پایین پریدن و تلاش برای دیدن مرگخواران از پشت پرچین، با حواس پرتی گفت: نمیدونم! ولی باید راهی باشه.

آنتونین ابتدا نگاهی به رز کرد و بعد با نا امیدی دست از نگریستن مرگخواران برداشت و روی زمین نشست. در این لحظه مغزش کاملا خالی بود و نمیدانست که راه حلشان چیست.

- یکیمون بره تک تک صداشون کنه!

آنتونین ابرویش را بالا انداخت و گفت: اونوقت فک نمیکنی اسلایترینیا شک میکنن که چرا فقط اونارو صدا نزدیم؟

رز پوزخندی زد و گفت: برو باو! کی میاد توجه به گروه کنه!

- باشه، مشکل بعدیو چی کار کنیم؟ ارباب نمیگه چرا اینا مرگخوارارو جمع میکنن؟

رز شروع به خاراندن سرش کرد و گفت: خب سر اربابو گرم میکنیم!

- اونا از ما میخوان کلاهو تحویل بدیم، بعد تو میخوای مرگخوارارو بیاری؟

و هر دو ناامیدانه دوباره به فکر فرو رفتند. بعد از مدتی آنتونین گفت: چاره ای نداریم! کلاهو به ارباب میدیم و بعد مرگخوارای بقیه گروهارو جمع میکنیم. شاید اونا راه حلی داشته باشن.

رز کمی لبش را اینور و آنور کرد اما برای جلوگیری از بوجود آوردن خشم ارباب، موافقت کرد و از میان درختان گذشتند و با جهشی از روی پرچین پریدند و به جمع مرگخواران پیوستند.

رز برای اینکه حرکاتش طبیعی باشد و کسی شک نکند، با غرور کلاه را بالا گرفت و گفت: ارباب، اینم کلاه!

رز و آنتونین بدون توجه به فریادهای شوق سالازار، زیرچشمی به مرگخواران غیر اسلایترینی خیره شدند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!