جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

7 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  126 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  252 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  207 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: پنجشنبه 6 تیر 1392 09:49
نمایش جزئیات
آفلاین
اسلایترن:بچه ها من می خواهم برم گودی حواست هست من چی می گم.
گودریک:بله بروسالاد تودرحد مانیستی. فکر کرده مامی ترسیم.برو بابا
هلگا:من سهمتو می خرم.
روونا: بمون خواهش میکنم.
سالازار:هلی روونا گودی من به یک شرط می مانم. اونم اینه باهلگاازدواج کنم.
هلگا:بمیرم با توازدواج نمی کنم.
سالازار:باشه پس من تالار اسراررو بازمی کنم یک میلیون گالیون بدین او نمی بندم.
گودریگ: منظورت همونی که تو دستشویی دخترانه هست باید به زبان مارهاصحبت کنی باز می شود.
سالازار:هان

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
مراقب خودت باش.
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: سه‌شنبه 14 شهریور 1391 04:17
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا : پخ

گریفندور :جییییییییییییییییییییییییییییغ

هلگا : آخی رم کرده

گریفندور : من اصلا نترسیدم . اصلا شما کجا بودین

هلگا : داشتین دخمه می ساختیم تو بیا

گریف : کار شجاعانه ایه

روونا : بله شجاعانس

گریف : باید چیکار کنم

روونا چن تا چاه توالت بساز و فاضلابو وصل کن

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: شنبه 28 مرداد 1391 02:01
نمایش جزئیات
آفلاین
سالازار همینطور داشت میکند و میکند.و شر شر عرق میریخت بعد از اینکه چند کیلومتر کند.به یک تخم مار رسید.اونو برداشت و با دقت نگاه کرد.با آستینش عرق پیشونیشو پاک کرد و به سمت بالا رفت.
-افرین سالازار تا الان چهار کیلومتر و نه میلیمتر کندی.اون چیه تو دستت فکر کنم متعلق به یک ...
-خفه شو روونا
سالازار بیلشو کنار دهانه ی چاه انداخت.و بالبخندی به سوی چادرش رفت.
گودیک که سالازار رو دید گفت: اوهوی کجا میری؟ما اینجا عین خر داریم جون میکنیم بعد جناب عالی میری تو چادر استراحت؟اوهوی گوساله با توام.
سالازار.با بی توجهی به چادرش رفت و درش رو بست.
گودریک دست از کار کشید و نشست و در حالی که با یک پارچه صورت کثیفشو پاک میکرد به هلگا گفت: به نظرت اون چی بود تو دستش.ها؟با توام؟مگه کری؟اوهوی هلگا کجایی؟رونا هلگا کجاست به نظرت؟روونا تو کجایی؟
گودریک بلند شد و به دور و اطرافش نگاهی کرد و دوباره اون دو نفر رو صدا زد.ولی پاسخی نشنید.
خورشید کم کم داشت محو میشود و آخرین باریکه های نورشو پخش میکرد.تا اینکه ناپدید شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هوگو ويزلي در 1391/5/28 2:25:52
همه برابر اند ولی ارباب برابر تره

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: جمعه 27 مرداد 1391 15:55
نمایش جزئیات
آفلاین
بعد از ساعتی در حالی که سه نفر دیگر شروع به ساخت قلعه کرده بودند ناگهان گودریک سر و کله اش پیدا شد ، در حالی که داشت شمشیرش را در هوا می چرخاند فریاد زنان به مست آنها می آمد :

- ای ابلهان ، ای بی خردان ، وای مصیبتا ، سه ماه ما را گشتاندی دوباره برگشته ایم سر جای اولمان .

سه جادوگر:

- آری ، یاد هم این چنین با این چشمان گشاده و بیرون زده از پاتیل مرا بنگرید ، زمانی که عنان کار را به دست این مورماز می دهید کار بهتر از این نمیشود که .

سالازار اخمی کرد و در حالی که سعی داشت شمشیر گودریک را از او بگیرد گفت :

- خنگول بی سواد ، چشمهای کورت رو باز کن و ببین ، این نویسنده ی قبلی ،هوگو، سه ماه را گشتوند و گشتوند ، به من چه مربوطه؟

و اینگونه بود که گودریک کمی آرام گرفت و بعد از پوشیدن لباس های عملگی اش شروع به ساخت هاگوارتز کرد .

چند ساعتی نگذشته بود هلگا متوجه شد سالازار مشغول کندن و گود کردن قسمت بزرگی از زمین است .

- ســــــــــالازار هــــــــــــــــوی...

- هــــــــــــــــلگا هــــــــــــــــوی

- چه کــــــار می میکِنـــــــــی هــــــــــــــــــوی؟

- دارم ای تیکه رو می کِنم برای یک روز مبادا

هلگا با شنیدن این حرف با خیالی آسوده رفت تا غذایش را درست کند . ولی سالازار کماکان مشغول کندن برای نقشه ی شیطانیش بود .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 00:35
نمایش جزئیات
آفلاین
شروع کردند به گشتن برای محل احداث مدرسه، انها گشتند و گشتند و گشتند تا این که پس از سه ماه محل مناسب را یافتند

هلگا دستی بر روی پیشانی اش می کشد و نفس زنان میگوید: اخیش بالاخره رسیدیم،سالازار تو نمردی و یک کار درست انجام دادی


-خواهش میکنم

ناگهان گودریک که از فرط عصبانیت خونش به جوش اومده و مثل لبو صورتش قرمز شده میگه:بسه دیگه تا کی میخواین خودتونو الکی سرگرم کنید اخه جای قبلی چه عیبی داشت چرا الکی پروژ مونو عقب انداختین
در این میان روونا با یک عینک ته استکانی و طوماری بلند،می ایستد و شروع به خواندن طومار میکد:
دلایل انتخاب این مکان برای ساخت مدرسه ...
ناگهان گودریک حرفش را قطع میکند و میگوید: دیگه حال و حوصله ندارم بشینم و به دری وری های شما گوش کنم اصن من دیگه نیستم
و گودریک بلند میشود و میرود تا انجایی که کم کم از نظر ها نا پدید میشود

هلگا : خب حالا بدون اون چیکار کنیم

رونا : طبق فرضیات من اگر....

سالازار : ساکت شو بینیم بابا همون بهتر که رفت حالا بدون او کار رو شروع میکنیم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه برابر اند ولی ارباب برابر تره

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: شنبه 9 اردیبهشت 1391 21:08
نمایش جزئیات
آفلاین
سه ساعت بعد همه جلوی سالاز خواب بودند زبرا اون هنوز داشت نقشه ی ساخت قلعه رو وارسی میکرد.
گودریک که انگار داشت خواب جادو گری می دید زیر لب ورد های را زمزمه میکرد.
روونا هم دراز کشیده بود ولی انگار خواب نبود.چشماشو بسته بود و داشت به خودشو سالازار غر و حرف هاب بوقی میزد:
- احمق . انگار داره نقشه ی دنیارو نگاه میکنه . همچین جزء به جزء نگاه میکنه انگار چیه . عجب کاری کردم نقشه رو دادم دست اونا . ای کاش میدادم به گودریک.
هلگا که دیگه از غر های روونا خسته شده بود بلند شد و به جای روونا سر سالازار داد زد و گله و شکایت کرد:
- اهای . داری چکار میکنی، احمق میخوایی یه قلعه بسازس برج میلاد که نیست.
سالازار نگاهی به هاگا بعد به رووونا و بعد به گودریک که همچنان در حال زمزمه کردن و خمیازه کشیدن بود نگاهی انداخت.
سپس بلند شد و با اعتماد به نفس گفت:
- وقتشه!!!
همه با شنیدن این خبر خوشحال شدن به جزء خود سالازار و انگار فکر های داشت و میخواست نثشه رو بیشتر نگاه کنه.
همین که دید همه بلند شدن گفت:
- ولی یه شرطی داره!!!؟!
همه با تعجب به سالازار نگا کردن.
روونا با تعجب پرسید :
- چه شرطی؟
سالازار لبخندی موزیانه زد و گفت:
- شرطش اینه که من مدیر باشم.
هیشکی حوصله جحر وبحث با سالازار رو نداشت پس یکصدا گفتند:
- بااااشه !!؟!
-پس شروع میکنیم.
سالازار اینو گفت و شروع کرد به گشتن و بررسی کردن تا جای مناسبی برای ساخت قلعه کرد.
روونا و هلگا و گودریک همرمان آهی کشیدند.
و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.
پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 21:43
نمایش جزئیات
آفلاین
روونا در حالی که نقشه ای در دستش بود به سمت گودریک و سالازار(کبیر) آمد و گفت :

- آقایون ، از سنتون خجالت بکشید ، شما دوتا آدم بزرگ هستید ، پس فردا اینجوری می خواید به بچه های مردم آموزش بدید؟ می خواید کاری کنید که بیافتن به جون هم؟!

گودریک و سالازار از این سخن روونا متنبه گشتندی و سر به بیابان ها نهندی .

3 روز بعد

هلگا و روونا که نمی توانستند در نبود آن دو دیوانه ( بلا نسبت خودم) کاری پیش ببرند در چادر خویش مشغول استراحت بودند که متوجه شدند صدایی از بیرون چادر می آید .
وقتی که از چادرشان بیرون آمدند با تعجب فراوان دیدند که سالازار و گودریک در حالی که هر یک لیوانی در دست دارند همدیگر را بغل کرده اند و مست مستان به سمت چادر می آیند .

- شما دو تا مگه سر به بیابون نذاشته بودید؟!

سالازار جرعه ای نوشیدنی زد ، سپس دهانش را با آستینش پاک نمود و گفت :

- راستش ما روز اول وسط این بیابون ها داشتیم تلف می شدیم که یکهو یه نوری دیدم . با گودریک رفتیم جلو ، در کمال تعجب فهمیدیم که نزدیک اینجایی که ما هستیم چند تا جادوگر غیر حرفه ای اتراق کردند و یه چیزی شبیه دهات درست کردند .

گودریک از جیبش مقداری نان در آورد و به سمت روونا و هلگا پرتاب کرد . سپس گفت :

- این چند روز هم اونجا بودیم و حسابی خوش گذروندیم . :pretty:

هلگا و روونا :

سالازار سریع دو گالیونیش افتاد و گفت :

- فکر کنم ما داشتیم به قلعه ای می ساختیم ، بهتره برگردیم سر کارمون . :d:


نیم ساعت بعد

سالازار در حالی که با چوب جادویش مشغول درست کردن ملات جادویی بود گفت :
- روونا جان عزیزم ، قربونت برم، عسلم ، گلم ، عشقم (چیه؟! سالازار هم دل داره دیگه :d: ) میشه اون نقشه رو بیاری ببینم؟!

روونا پس از عشوه ای جلو آمد و نقشه را دست سالازار داد.

- این چیه؟ چرا یه برج بلند و درازه؟

روونا که دستپاچه شده بود سریع نقشه را گرفت و با نقشه ای دیگر عوض کرد و گفت :

- چیزه ، اشتباه شد ، اون اسمش میلاده ، مال یه شهر دیگه اس .

سپس سالازار مشغول وارسی نقشه ی جدید شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در 1391/2/6 21:50:03
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
ارسال شده در: چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 20:20
نمایش جزئیات
آفلاین
من الان میخوام اینجا پست بزنم و به بقیه هم توصیه می کنم این سوژه رو بصورت ادامه دار ‏،‏ ادامه بدن ‏.
ممنون.
‏=========================================‏
هزار سال قبل در جایی در این کره خاکی:

در زمانی که هنوز مردم عادی در جاهلیت بسر می بردند و هر فردی رو که ازش خوششون نمی اومد رو به اتهام جادو گری به آتش می کشیدند ‏،‏ ‏۴‏ دوست صمیمی و قدیمی تصمیم گرفتند تا مدرسه ای بنا کنند که پذیرای تمام بچه هایی باشد که قدرت جادوگری دارند و می توانند به دنیا خدمت کنند.

در جزیره ای تاریک در وسط اقیانوسی بزرگ ‏،‏ این ‏۴‏ دو�ت شروع کردند به بنای مدرسه ای که روزی در آن بزرگترین جادوگران تمام اعصار درس خواهند خواند:

گودریک ‏:‏ خوب بچه ها به نظرتون این جا رو چطوری بسازیم ؟

هلگا:‏ من نمی دونم چطوری می خوایین بسازین ولی هر گونه کار سخت و مشکلی دارین ‏،‏ من انجامش می دم ‏،‏ آخه می دونین من ‏...

سالازار ‏:‏ اه بس کن ‏،‏ بهش اجازه بدین کل روز رو واسمون کنفرانس می ده ‏،‏ من هم هیچ نظری ندارم ولی امر خطیر نظارت و دستور دهی برای ساخت رو به عهده بگیرم.

روونا:‏ ولی من خیلی ایده های خوبی دارم ‏،‏ تقریبا ‏۵۰‏ تا نقشه کشیدم که می شه با هر کدومشون خیلی قشنگ یه قلعه جادویی ساخت!‏

گودریک ( پس از دیدن این همه ابراز علاقه مندی ) ‏:‏ ‏

فردای آنروز ‏،‏ هنگام ظهر ‏،‏ وسط ظل گرما ‏:

گودریک ‏:‏ خوب بچه ها بهتره بیایین شروع کنیم ساختن قلعه رو !‏

سالازار ‏:‏ نخیرم ‏،‏ من اول باید نقشه قلعه رو ببینم بعدا !‏

گودریک ‏:‏ نخیرم ‏،‏ اول باید شروع کنیم ‏،‏ یواش یواش نقشه رو هم می بینیم و به وسله اون کار ساخت رو ادامه می دیم.

سالازار ‏:
گودریک:‏ ‏
سالازار:
هلگا ‏:بس کنین بچه ها ‏،‏ این چه کاریه دارین می کنین ؟
روونا ‏:

و در این لحظه راوی میاد و میگه ‏:
-‏ و بدین ترتیب اولین دعوا در بین این ‏۴‏ بنیان گذار اتفاق افتاد ‏. .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1391/2/6 20:57:18
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در 1391/2/7 1:26:12
و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر تغییر اندازه داده شده
هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
ارسال شده در: چهارشنبه 6 اردیبهشت 1391 20:06
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام خدمت ساحره ها و جادوگران و همچنین رول نویسان عزیز
بشتابید . شانسی نسیب شما شده تا سرنوشت دنیای جادوگری رو رقم بزنید .
داستانی بنویسید حاکی از درد و رنج ، شادی و خوش حالی،ترس و واهمه ،ماجراجوی و کنجکاوی و تخیل خود شما.

برای شروع داستان باید زمانی رو تجسم کنید که که چهار بنیان گذار هاگوارتز روبنا کردند و کسی که داستان رو به آخر میرسونه باید دنیای جادوگری رو با دلایلی منقرض کنه .
اما آیا بین شما کسی هست که بتونه این داستان رو شروع کنه.
پس از زدن چند 5 پست بهترین پست ها و رول ها اعلام میشن.
موفق باشید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در 1391/2/6 20:08:43
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در 1398/11/10 22:42:31
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/28 13:05:56

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.