هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   1 کاربر مهمان





پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۳:۳۵ شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۱
#5

هوگو ويزلیold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۲۳ چهارشنبه ۱۸ خرداد ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۳:۱۶:۲۰ یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳
از لینی بپرسید
گروه:
مـاگـل
پیام: 362
آفلاین
شروع کردند به گشتن برای محل احداث مدرسه، انها گشتند و گشتند و گشتند تا این که پس از سه ماه محل مناسب را یافتند

هلگا دستی بر روی پیشانی اش می کشد و نفس زنان میگوید: اخیش بالاخره رسیدیم،سالازار تو نمردی و یک کار درست انجام دادی


-خواهش میکنم

ناگهان گودریک که از فرط عصبانیت خونش به جوش اومده و مثل لبو صورتش قرمز شده میگه:بسه دیگه تا کی میخواین خودتونو الکی سرگرم کنید اخه جای قبلی چه عیبی داشت چرا الکی پروژ مونو عقب انداختین
در این میان روونا با یک عینک ته استکانی و طوماری بلند،می ایستد و شروع به خواندن طومار میکد:
دلایل انتخاب این مکان برای ساخت مدرسه ...
ناگهان گودریک حرفش را قطع میکند و میگوید: دیگه حال و حوصله ندارم بشینم و به دری وری های شما گوش کنم اصن من دیگه نیستم
و گودریک بلند میشود و میرود تا انجایی که کم کم از نظر ها نا پدید میشود

هلگا : خب حالا بدون اون چیکار کنیم

رونا : طبق فرضیات من اگر....

سالازار : ساکت شو بینیم بابا همون بهتر که رفت حالا بدون او کار رو شروع میکنیم...


همه برابر اند ولی ارباب برابر تره

هلگا معتقد بود ...
« هوش و علم ، شجاعت و غلبه بر ترس و حتی نجابت و وقار به وسیله سختکوشی قابل دسترسیه ! »


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۰:۰۸ شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۱
#4

هرماینی گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۴ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۱۸ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۵
از گربه های ایرانی :دی
گروه:
مـاگـل
پیام: 342
آفلاین
سه ساعت بعد همه جلوی سالاز خواب بودند زبرا اون هنوز داشت نقشه ی ساخت قلعه رو وارسی میکرد.
گودریک که انگار داشت خواب جادو گری می دید زیر لب ورد های را زمزمه میکرد.
روونا هم دراز کشیده بود ولی انگار خواب نبود.چشماشو بسته بود و داشت به خودشو سالازار غر و حرف هاب بوقی میزد:
- احمق . انگار داره نقشه ی دنیارو نگاه میکنه . همچین جزء به جزء نگاه میکنه انگار چیه . عجب کاری کردم نقشه رو دادم دست اونا . ای کاش میدادم به گودریک.
هلگا که دیگه از غر های روونا خسته شده بود بلند شد و به جای روونا سر سالازار داد زد و گله و شکایت کرد:
- اهای . داری چکار میکنی، احمق میخوایی یه قلعه بسازس برج میلاد که نیست.
سالازار نگاهی به هاگا بعد به رووونا و بعد به گودریک که همچنان در حال زمزمه کردن و خمیازه کشیدن بود نگاهی انداخت.
سپس بلند شد و با اعتماد به نفس گفت:
- وقتشه!!!
همه با شنیدن این خبر خوشحال شدن به جزء خود سالازار و انگار فکر های داشت و میخواست نثشه رو بیشتر نگاه کنه.
همین که دید همه بلند شدن گفت:
- ولی یه شرطی داره!!!؟!
همه با تعجب به سالازار نگا کردن.
روونا با تعجب پرسید :
- چه شرطی؟
سالازار لبخندی موزیانه زد و گفت:
- شرطش اینه که من مدیر باشم.
هیشکی حوصله جحر وبحث با سالازار رو نداشت پس یکصدا گفتند:
- بااااشه !!؟!
-پس شروع میکنیم.
سالازار اینو گفت و شروع کرد به گشتن و بررسی کردن تا جای مناسبی برای ساخت قلعه کرد.
روونا و هلگا و گودریک همرمان آهی کشیدند.
و...



قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.


پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۲۰:۴۳ چهارشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۱
#3

سالازار اسلایتیرین


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۱۰ یکشنبه ۱۶ اسفند ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲۰:۳۵ یکشنبه ۸ تیر ۱۳۹۳
از ما هم نشنیدن . . .
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 618
آفلاین
روونا در حالی که نقشه ای در دستش بود به سمت گودریک و سالازار(کبیر) آمد و گفت :

- آقایون ، از سنتون خجالت بکشید ، شما دوتا آدم بزرگ هستید ، پس فردا اینجوری می خواید به بچه های مردم آموزش بدید؟ می خواید کاری کنید که بیافتن به جون هم؟!

گودریک و سالازار از این سخن روونا متنبه گشتندی و سر به بیابان ها نهندی .

3 روز بعد

هلگا و روونا که نمی توانستند در نبود آن دو دیوانه ( بلا نسبت خودم) کاری پیش ببرند در چادر خویش مشغول استراحت بودند که متوجه شدند صدایی از بیرون چادر می آید .
وقتی که از چادرشان بیرون آمدند با تعجب فراوان دیدند که سالازار و گودریک در حالی که هر یک لیوانی در دست دارند همدیگر را بغل کرده اند و مست مستان به سمت چادر می آیند .

- شما دو تا مگه سر به بیابون نذاشته بودید؟!

سالازار جرعه ای نوشیدنی زد ، سپس دهانش را با آستینش پاک نمود و گفت :

- راستش ما روز اول وسط این بیابون ها داشتیم تلف می شدیم که یکهو یه نوری دیدم . با گودریک رفتیم جلو ، در کمال تعجب فهمیدیم که نزدیک اینجایی که ما هستیم چند تا جادوگر غیر حرفه ای اتراق کردند و یه چیزی شبیه دهات درست کردند .

گودریک از جیبش مقداری نان در آورد و به سمت روونا و هلگا پرتاب کرد . سپس گفت :

- این چند روز هم اونجا بودیم و حسابی خوش گذروندیم . :pretty:

هلگا و روونا :

سالازار سریع دو گالیونیش افتاد و گفت :

- فکر کنم ما داشتیم به قلعه ای می ساختیم ، بهتره برگردیم سر کارمون . :d:


نیم ساعت بعد

سالازار در حالی که با چوب جادویش مشغول درست کردن ملات جادویی بود گفت :
- روونا جان عزیزم ، قربونت برم، عسلم ، گلم ، عشقم (چیه؟! سالازار هم دل داره دیگه :d: ) میشه اون نقشه رو بیاری ببینم؟!

روونا پس از عشوه ای جلو آمد و نقشه را دست سالازار داد.

- این چیه؟ چرا یه برج بلند و درازه؟

روونا که دستپاچه شده بود سریع نقشه را گرفت و با نقشه ای دیگر عوض کرد و گفت :

- چیزه ، اشتباه شد ، اون اسمش میلاده ، مال یه شهر دیگه اس .

سپس سالازار مشغول وارسی نقشه ی جدید شد .


ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در تاریخ ۱۳۹۱/۲/۶ ۲۰:۵۰:۰۳

" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز




پاسخ به: آغاز و پایان دنیای جادوگری
پیام زده شده در: ۱۹:۲۰ چهارشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۱
#2

الفیاس.دوج


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۱:۱۶ جمعه ۲۵ آذر ۱۳۹۰
آخرین ورود:
۱۷:۱۶:۴۰ پنجشنبه ۹ فروردین ۱۴۰۳
از ته دنیای انتظار
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 1205 | خلاصه ها: 1
آفلاین
من الان میخوام اینجا پست بزنم و به بقیه هم توصیه می کنم این سوژه رو بصورت ادامه دار ‏،‏ ادامه بدن ‏.
ممنون.
‏=========================================‏
هزار سال قبل در جایی در این کره خاکی:

در زمانی که هنوز مردم عادی در جاهلیت بسر می بردند و هر فردی رو که ازش خوششون نمی اومد رو به اتهام جادو گری به آتش می کشیدند ‏،‏ ‏۴‏ دوست صمیمی و قدیمی تصمیم گرفتند تا مدرسه ای بنا کنند که پذیرای تمام بچه هایی باشد که قدرت جادوگری دارند و می توانند به دنیا خدمت کنند.

در جزیره ای تاریک در وسط اقیانوسی بزرگ ‏،‏ این ‏۴‏ دو�ت شروع کردند به بنای مدرسه ای که روزی در آن بزرگترین جادوگران تمام اعصار درس خواهند خواند:

گودریک ‏:‏ خوب بچه ها به نظرتون این جا رو چطوری بسازیم ؟

هلگا:‏ من نمی دونم چطوری می خوایین بسازین ولی هر گونه کار سخت و مشکلی دارین ‏،‏ من انجامش می دم ‏،‏ آخه می دونین من ‏...

سالازار ‏:‏ اه بس کن ‏،‏ بهش اجازه بدین کل روز رو واسمون کنفرانس می ده ‏،‏ من هم هیچ نظری ندارم ولی امر خطیر نظارت و دستور دهی برای ساخت رو به عهده بگیرم.

روونا:‏ ولی من خیلی ایده های خوبی دارم ‏،‏ تقریبا ‏۵۰‏ تا نقشه کشیدم که می شه با هر کدومشون خیلی قشنگ یه قلعه جادویی ساخت!‏

گودریک ( پس از دیدن این همه ابراز علاقه مندی ) ‏:‏ ‏

فردای آنروز ‏،‏ هنگام ظهر ‏،‏ وسط ظل گرما ‏:

گودریک ‏:‏ خوب بچه ها بهتره بیایین شروع کنیم ساختن قلعه رو !‏

سالازار ‏:‏ نخیرم ‏،‏ من اول باید نقشه قلعه رو ببینم بعدا !‏

گودریک ‏:‏ نخیرم ‏،‏ اول باید شروع کنیم ‏،‏ یواش یواش نقشه رو هم می بینیم و به وسله اون کار ساخت رو ادامه می دیم.

سالازار ‏:
گودریک:‏ ‏
سالازار:
هلگا ‏:بس کنین بچه ها ‏،‏ این چه کاریه دارین می کنین ؟
روونا ‏:

و در این لحظه راوی میاد و میگه ‏:
-‏ و بدین ترتیب اولین دعوا در بین این ‏۴‏ بنیان گذار اتفاق افتاد ‏. .


ویرایش شده توسط الفیاس دوج در تاریخ ۱۳۹۱/۲/۶ ۱۹:۵۷:۱۸
ویرایش شده توسط الفیاس دوج در تاریخ ۱۳۹۱/۲/۷ ۰:۲۶:۱۲

و ناگهان تغییر!
شناسه ی بعدی:
پروفسور مینروا مک گوناگال

الفیاس دوست داشتنی بود! کمک کننده بود؛ نگذارید یادش فراموش شود.


تصویر کوچک شده


هاگوارتز در تاریخ (داستان‌های یک مدرسه‌ی در دست احداث)
پیام زده شده در: ۱۹:۰۶ چهارشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۹۱
#1

هرماینی گرنجرold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۲۰:۵۴ جمعه ۱۱ فروردین ۱۳۹۱
آخرین ورود:
۲۲:۱۸ یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۵
از گربه های ایرانی :دی
گروه:
مـاگـل
پیام: 342
آفلاین
با سلام خدمت ساحره ها و جادوگران و همچنین رول نویسان عزیز
بشتابید . شانسی نسیب شما شده تا سرنوشت دنیای جادوگری رو رقم بزنید .
داستانی بنویسید حاکی از درد و رنج ، شادی و خوش حالی،ترس و واهمه ،ماجراجوی و کنجکاوی و تخیل خود شما.

برای شروع داستان باید زمانی رو تجسم کنید که که چهار بنیان گذار هاگوارتز روبنا کردند و کسی که داستان رو به آخر میرسونه باید دنیای جادوگری رو با دلایلی منقرض کنه .
اما آیا بین شما کسی هست که بتونه این داستان رو شروع کنه.
پس از زدن چند 5 پست بهترین پست ها و رول ها اعلام میشن.
موفق باشید.


ویرایش شده توسط هرماینی گرنجر در تاریخ ۱۳۹۱/۲/۶ ۱۹:۰۸:۴۳
ویرایش شده توسط هوريس اسلاگهورن در تاریخ ۱۳۹۸/۱۱/۱۰ ۲۲:۴۲:۳۱


قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.







شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.