_ نه ، نه ، اصلا قبول نیست ! اول راز و نیازاش با مونالیزا حالا هم با این دختره ی مو قرمز . اصلا توجهی به من نکرده ، باور کن یه بار مچشو با پرستار بیمارستان گرفتم ، بعد از اینهمه فاجعه دم از اسلام می زنه .

فلور که تازه از در وارد شده بود کیکو می بینه و بعد در کمال تعجب نگاهش به سمت تری میره که پشت به کیک نشسته و اشک می ریزه .
فلور که اشک های خودش هم در اومده بود گفت : هیش ، آروم باش خوشگلم ، ناراحت نباش ، یه کاریش میکنیم .

تری که اشک از چشمانش فواره می زد شروع به خوردن کیک کرد و در سه ثانیه کیکو تموم کرد .
از آن طرف هوگو بدتر از تری به کیک خیره شد ، نگاه پر از کینه ای به ادوارد کرد سپس راهشو کج کرد و به طرف سماور رفت تا چایی سبزی برای خودش دم کند .
_ این جا چه خبره بابا ؟! اینا کین ؟! چرا در اتاق خواب من باز بود ؟ راستی چرا کیک منو این بچه خورده .
فلور با تعجب به دختر مو قرمز نگاه کرد و گفت : تو دختر ادواردی ؟!
تری با کینه به دختر نگاه کرد و شروه به لیس زدن ته ظرف کیک کرد .
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج

.
نه..نه...نه..واقعا که...اولا این که عشق زیاد یه جادوگر به یه ساحره عشق سحر آمیز نامیده میشه.(مده!
) و تو بعد از این که این عشقو به اون در خودت پیدا کردی، دست اونو میبوسی و اون حالش خوف میشه.




.
.
،ذوق زده
، به فکر فرو رفته