جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

8 کاربر(ها) آنلاین هستند (5 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
8
مهمانان
0
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  103 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  244 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  158 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  191 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
ارسال شده در: چهارشنبه 8 شهریور 1391 14:16
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا & فانوس

پست چهارم

مرلین و شاه آرتور همه ی بازیکن ها رو به میزگرد دعوت کرده بودن. بازیکنهای تیم علی الخصوص تری فکر می کردن احتمالا بعد از این همه تمرین فشرده و سخت.. ضیافتیه و می تونن دلی از عزا در بیارن! ولی زهی خیال باطل! اونجا هیچ جور خوراکی ای پیدا نمیشد، نه شکلات بود.. نه کله پاچه ی گردبادی ها و نه حتی شلیل و هویج!

اونجا فقط یه تالار قرون وسطایی بود که دور تا دورش رو پرده های رنگانگ گرفته بودن و وسطش هم یه میز سنگی نتراشیده.. انتهای سالن هم جایی بود که مرلین و شاه آرتور عاشقانه، دست در دست هم ایستاده بودن!

- هی مرلین! احمق.. اومدن.. فاصله بگیر!
- نترس.. اوناش با من.. حواسم هس بهمون شک نمی کنن!

وقتی همه ی بازیکن ها دور میز گرد جا گرفتن، مرلین با قلبی لرزان و چشمی گریان دست شاه آرتور رو رها کرد و چند قدمی به سمت میزگرد نزدیک شد! آغوشش رو دامبلدورانه باز کرد و این باعث شد که وزیر به آغوش ملکه پناه ببره! مرلین گفت:

- دوستای عزیزم! خانومای دوست داشتنی..و همم.. و جناب نخست وزیر! ما امروز جمع شده ایم تا تجدید پیمان بکنیم با آرمانهای بنیان گزاران این تیم باستانی! جمع شدیم تا ابراز عشق کنیم به امـ.. به اما و رفقا (!) و اردنگی محکمی بر پشت دشمنانمون باشیم! بیایید همه با هم در این لحظه ی فوق العاده ی تاریخی زیر پرچم ترنسیلوانیا سوگند وفاداری بخوریم!

- ترنسیلوانیا؟! اون دیگه چیه!؟ مارک شکلاته!؟
- دههه! شمشیر گریفیندور بخوره به اون شیکمت.. صحنه ی حماسی رو خراب کردی.. همش فکر شکمتی!
- حالا چرا شمشیر گیریف؟! من تفنگ دامبلدورو می خوام اصن!
- ساکت بذا ببینیم این ترن چیه!

بار دیگه توجه همه به مرلین جلب شد..

- خو.. ترنسیلوانیاست دیگه! نام شهری خون آشام پرور در غرب رومانی..
- اسم تیم کوئیدیچمونه!

شاه آرتور وسط توضیحات مرلین پرید جمله ی بالا رو اضافه کرد.

- خب حالا که با ترنسیلوانیا آشنا شدیم بیاید قسم بخوریم! نخست وزیر!
- قربون دستت.. قبلا صرف شد!
- می گم بخورش!
- باشه واسه دفعه ی بعد که مزاحم شدیم!
- می خوری یا نه!؟
- لیدیز فرست..!

مرلین غرولند کنان از وزیر رد شد و جلوی ملکه متوقف شد:
- علیا حضرت! سوگند می خورید!؟
- می خورم.. با کمال میل!

مرلین جاروی دسته بلندی رو به ملکه داد و رف سراغ نفرات بعد و جاروهای بقیه رو هم بهشون تحویل داد البته در این بین شاه آرتور جاروی شخصی خودش رو به شیطون بلا اهدا کرد و دوباره نوبت به وزیر رسید!

- دیگه باید بخوری!!
- هیچ راه دیگه ای نداره!؟ .. به جهنم.. قبول!

بعد همه سوگند خوردن و جاروهاشون رو به نشونه ی اتحاد به هم زدن..

کاخ سلطنتی ورسای
یاران قسم خورده ی ترنسیلوانیا چون به خاطر تعطیلات اتوبوس شوالیه پر شده بود و چیزی گیرشون نیومده بود و بنزین جارو هم خیلی گرون براشون تموم می شد، مجبور شدن با چندتا هیپوگریف مشنگی (!) خودشون رو به کاخ ورسای برسونن! دم در هم جادوگرا ساحره ها رو از اون جونورا پایین اوردن و افسارشون رو ( افسار اسبها رو!! ) به درخت بستن و همگی با هم وارد کاخ شدن!

هیاهوی جمعیتی که برای تماشای بازی اومده بودن کرکننده بود و این چیزی بود که هیچ کدوم انتظارشو نداشتن! از این رو بلافصله همگی با هم کرک و پرشون ریخت و عنقریب بود که مرلین زیر ریشای خودش خفه شه!

ماری شاد و شنگول از بین بازیکنا بیرون پرید و به یاد کالین کریوی مرحوم با دوربینش از هر زاویه عکس می گرفت!
- وای.. من همیشه دوس داشتم وقتی از اکوادور اومدم بیرون یه سر تا فرانسه بیام.. آماندا بیا ببین عکسم قشنگه!؟

شاه آرتور به محض این که مرلین رو از غرق شدن تو خودش نجات داد رو به ترنسی ها کرد و گفت:
- بیاین بچه ها اینم لیست بازیکنای تیم ناپلئوونه!.. البته فعلا که غیر از اسماشون اثر دیگه ای ازشون نیس!


در همین لحظه جادوگری که از وحشت عارضه ای پاپیون مانند زیر گلوش چسبیده بود پا برهنه و با سر و وضعی مث جنگ زده ها دویید وسط زمین!

- عع! بازم یکی از این تماشاگر نماها تنبونشو کند اومد وسط زمین که!

فلور که زبون فرد جنگ زده رو خوب می فهمید.. سعی کرد اذهان عمومی رو روشن کنه:
- نه بابا! بدبخت می گه ای مردم چه نشستید که بدبخت شدیم... ناپلئون از تزار شکست خورده همین الانه که هیتلر پاریسو تصرف کنه!

- ببینم.. امکان نداره.. من خودم کلی واحد تاریخ پاس کردم! تزار شاید به ناپلئون ربط داشته باشه ولی به هیتلر اصن ربط نداره!

شاه آرتور در نقش ناجی دست ترنسی ها و در رأسشون شیطون بلا رو محکم گرفت و با قیافه ای همچون " خدایا غلط کردیم! " همه از مقابل سیل فرانسوی های وحشت زده، فرار کردن!

قصر کاملوت ترنسیلوانیا!

ترنسی ها همگی شاد و خوشحال از این که بازی با تیم ناپلئونی ها رو بدون زحمت بردند دور میزگرد جمع شدند و دارن از هوا و فضا لذت می برن..

- می دونید کوئین عزیز! خیلی خوشحالم که توی فرانس چشمم به سوروس نخورد.. اصلن حوصله نداشتم بیاد اونجا هم بپره وسط نطق کنه!

قبل از این که ملکه غیبت نخست وزیر رو ادامه بده تری و شیطون بلا پریدن وسط..

- هی پروف وزیر ما! ما داشتیم این حوالی برای خودمون چرخ چرخ می زدیم یهو این جعبه هه رو پیدا کردیم!! میشه دقیقا نشونمون بدی این چطوری کار می کنه!؟

ملکه از شور شوق زیاد سه متر به هوا پرید: چی؟! قرصهای تقویت..!
نخست وزیر که عرق شرم همچون آبشار نیاگارا از سر و صورتش جاری بود، بریده بریده گفت: "نه کوئین بزرگوار.. اینا فقط شبیه اوناست! :worry:" و در انتها زیر لب "اسمال لعنتی!" رو اضافه کرد!

ملکه به سرعت جعبه رو با لفظ "بدینش به من برای بچه ها خوب نیست ضبط کرد" و از اون روز به بعد همه با هم در خوبی و خوشی زندگی کردند.. یک زندگی صمیمانه!

The End ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 شهریور 1391 18:47
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا & فانوس

پست سوم

خیابان آکسفورد

باران نم نم می بارید. روز بسیار شلوغی برای مردم لندن و به خصوص ساکنین خیابان آکسفورد بود. مراکز خرید این خیابان ، همه شلوغ بودند و کسی نبود که دست خالی از این مراکز خرید بیرون بیاید.

در یکی از خانه های مجلل این خیابان ، دختری مشغول آرایش بود. دختر نگاهی به ساعتی که روی میز کنار تختش بود ، انداخت و با خیال راحت دوباره مشغول آرایش شد.

دیرررررینگ دیرررررینگ

دختر دهانش را باز کرده بود و در حال کشیدن ریمل بود! به همین دلیل تمایلی برای جواب دادن تلفن نداشت.

دیرررررینگ دیررررررررینگ دیرررررررررررررررررررینگ

بالاخره دختر تسلیم شد و به طرف تلفن رفت.

- بروکل هرست هستم ، بفرمایید؟ اوه ماری! کجایی تو دختر؟! از کجا زنگ میزنی؟ چـــــــــــــــــــــــی؟! اومدی لندن؟ باید ببینمت این دفعه دیگه نمیتونی از دستم در بری! کجا بیام؟ باشه باشه! فعلا بای!

آماندا با خوشحالی به طرف میز آرایش رفت و آرایش نیمه کاره اش را تکمیل کرد.

خیابان هارلی - محل قرار

آماندا با دیدن ماری جیغ بنفشی می کشه و با این که دو کیلومتر هنوز راه بین اون و ماری بوده ، همه ی راه را میدوئه و خودشو پرت میکنه تو بغل ماری! عینهو این فیلم هندیا!

خلاصه این دو تا دوست قدیمی ساعت ها با هم صحبت و درد دل می کنند تا این که به خیابان مجهول النامی می رسند. ماری وقتی میبینه صحبت های آماندا تمومی نداره ، انگشتشو به طرف دختر بچه ی با نمکی که داشت جوراب می فروخت تا با این کار پولی به دست بیاره دراز می کنه و به این ترتیب صدای آماندا قطع میشه.

- ببین آماندا چه با نمکه!

- آره خیلی شیطون بلاست!

نزد مرلین و شاه آرتور

مرلین با خوشحالی به اون سه تا دختر نگاه کرد ، سپس رو به شاه آرتور کرد و گفت : بفرمایین! اینم سه تا دختره جیگر! اسماشونم فکر کنم ماری و آماندا و شیطون بلا باشه!

شاه آرتور به دخترک نگاهی انداخت و در حالی که آب از دهانش آویزان بود گفت : عجب شیطون بلاهایی هم هستن!

- پس ظاهرشون کنم؟!

- آره واسه بعد از کوییدیچ هم به درد میخورن!

-

خیابان مجهول النام - محل ایستادن ماری و آماندا و شیطون بلا

ماری دست آماندا رو میکشه و به طرف دختره میرن.

- سلام! خوبی؟!

پق!

هر سه دختر جلوی چشم همه غیب میشن.

نزد مرلین و شاه آرتور اگین!

همه در مکان سفیدی که نورش چشم را اذیت می کرد ، ظاهر شده بودند. هر کس دست دیگری را گرفته بود و با تعجب به یکدیگر نگاه می کردند. شاه آرتور و مرلین با لبخند به طرف آن ها آمدند. شاه آرتور با همان روحیه ی شوخ طبعیش شروع به صحبت میکنه...

- سلام آل! چطورین یا نه؟! خوبین یا بهترین؟ من شاه آرتورم اینم دوستم مرلینه! می شناسینش که؟!

و به مرلین اشاره میکنه.

ملت :

مرلین :

آرتور : :ball:

دوباره آماندا نمیتونه جلوی خودشو بگیره شروع به حرف زدن و سوال پرسیدن میکنه : سلام من که خوبم بقیه رو نمی دونم. میشه بگین ما چرا اینجاییم؟ اصن اینجا کجاست؟ چرا ما رو ایتجا جمع کردین؟ قصدتون چیه؟ هان؟ چرا حرف نمیزنید؟ نمی خوای جواب بدی بوقی؟ ما رو دزدیدی؟ آره؟ جـــــــــــــــــــــــــــیغ!

شاه آرتور نگاهی به مرلین میندازه که از صد تا فحشم بد تره! مرلین که اوضاع رو وخیم میبینه رو به همه می کنه و از اینجاس که قصه شروع میشه!

- خب! یکی بود یکی نبود! از اونجایی که من از بچگی قصه گفتنم افتضاح بوده ، سریع میرم سر اصل مطلب. تو یکی از کافه های لاس وگاس ، من و شاه آرتور با چند نفر دیگه داشتیم پوکر بازی میکردیم ، شرطمونم سر بازی کوییدیچ بود. قرار شد هرکی باخت به جای اینکه پول از دست بده ، یه بازی کوییدیچ با تیم معروف و قهار ناپلئون بازی کنه!

تری که از داستان خوشش اومده بود ، یه شکلات تو دهنش می چپونه و می پرسه : اونوقت شما باختید دیگه؟

مرلین با تاسف سرشو تکون میده و میگه : آره! الآنم شما رو اینجا جمع کردیم تا یه تیم کوییدیچ تشکیل بدین و ما رو سرافراز کنین! ما به کمکتون احتیاج داریم. اگه ببازین شاه آرتور کشته میشه و من از تاریخ محو میشم ... اگر نمیخواین کمکمون کنین هم اصراری نیست ...

تری دوباره شکلاتی رو توی دهنش می چبونه و با این قیافه به فلور نگاه میکنه. فلور تحت تاثیر قرار می گیره و داد میزنه : من و تری قبول می کنیم!

آماندا هم به ماری نگاه میکنه و تا میاد حرف بزنه ، ماری بهش چشم غره میره و خودش میگه : من و آماندا هم حله!

کویین هم واسه وزیر از اون عشوه کار ساز ها میاد و وزیر رو خر میکنه و اعلام آمادگی میکنن!

همه به شیطون بلا نگاه می کنن! لپ های شیطون بلا سرخ میشه و سرش رو پایین میندازه و حرفی نمیزنه. فلور با ناراحتی میپرسه : عزیزم تو نمیتونی حرف بزنی؟

شیطون بلا دوباره خجالت میکشه و سرش رو به نشانه ی جواب منفی تکون میده. دوباره فلور می پرسه : تو حاضری؟

و شیطون بلا لبخندی میزنه و سرش رو تکون میده.

چند روز بعد - پس از تمرینات بسیار

همه له و لورده دارن پشت سر هم محل تمرینات رو ترک میکنن. کوئین جلوتر از همه راه میره ، بعد از اون وزیر ، بعد آماندا ، ماری ، تری ، فلور و آخر از همه هم شیطون بلا! ناگهان سنگی جلوی پای کوئین ظاهر میشه و کوئین پخش زمین میشه! وزیر هم که از خدا خواسته (!) میفته روی کوئین و به این ترتیب همه یکی پس از دیگری روی هم میفتن!

( البته ناگفته نمونه که بعد ها فهمیده شد که این سنگ توسط نخست وزیر جلوی پای کوئین انداخته شده و قصد نیت خیری در این کار بوده! )

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
Only Raven!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 شهریور 1391 16:49
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا & فانوس

پست دوم

خیابان شانزالیزه


دوباره نگاه آفتاب پس از گذر از برج ایفل ، به خانه ی بسیار زیبا و اربابی در خیابان شانزه الیزه افتاد ، از پنجره ی کوچک اتاق خواب عبور کرد و از روی تخت به هم ریخته و پر شکلات و لاک پرید پس از کمی گذر روی دو دختر جوان افتاد که در خواب فرو رفته بودن و صورت های شکلاتیشان را نا خود آگاه به پتوی ابریشمی می مالیدند .

_دنگ دینگ ، دیدیدینگ دینگ دنگ دنگ دنگ .

دختر بلوند به زحمت یکی از چشماشو باز کرد و به ساعت نگاه کرد و جیغ بنفشی کشید .

_ تری ، پاشو بد بخت شدیم ، ارباب تکه تکمون می کنه ، بعدم این شرکت جدیده لهمون می کنه بعدشم آندرو قورتمون می ده .

تری چشماشو باز کرد ، خمیازه ای کشید و پرسید : مگه ساعت چنده ؟

فلور فریاد زد : نه و نیم !

تری مثل فنر از روی تخت پا شد و پرسید : الآن کجا بریم ؟ وقت نمی کنیم همه جارو که با هم بریم .

فلور با سردرگمی گفت : نمی دونم ، اگه الآن بریم به شوی لباس می رسیم ولی ارباب کلمونو می کنه ، اگه بریم پیش ارباب از اون جا بیرونمون می کنن بیرون ...

تری شکلاتی در دهنش گذاشت و گفت : آروم باش فلور یکم فکر کن ببین چی کار کنیم .

فلور در حالی که به سرعت برق و باد موهاشو شونه می کردو لباساشو می پوشید گفت : آخه امکان نداره در یک ساعت دو جا باشیم مگر این که زمان برگردون داشته باشیم که اونم نداریم .

تری یک شیرینی دانمارکی در دهانش گذاشت و گفت : مگه این که دو تا باشیم .

فلور پرسید : چی ؟

_ گفتم اگه بتونیم یه نسخه از خودمون بسازیم می تونیم همزمان در دو جا باشیم .

فلور به بغل تری پرید و فریاد زد : شیرینی خور خوشگل من همیشه می دونستم خیلی باهوشی .

تری همراه با بغض گفت : اما من وردشو بلد نیستم .

_ من بلدم . ناراحت نباش ، جمینی توسیوی !

نور شدیدی تابید و تری به کپی خودش نگاهی انداخت سپس با تعجب به کپی فلور نگاهی انداخت و گفت : این طلسم شگفت انگیزه .

_ آره اما کار ما تموم نشده یه ورد ایمپریو روی تکثیر شده بخون و بفرستش به شوی لباس ، خودمون میریم پیش ارباب .

تری شکلاتی بلعید ، ایمپریو ای خوند و بیرون رفت .

تری همونطور که خیابونای پاریسو می دوید ، پرسید : ارباب کجاست ؟

فلور جواب داد : کافه ی فلور .

_ ببخشید ؟!

فلور توضیح داد : کافه ی فلورو مادرم وقتی به دنیا اومدم به نامم زد ، ارباب توی قسمت جادویی مارو می بینه .

تری با تعجب بسیار تکرار کرد : ارباب توی کافه !!

کافه ی فلور

_ ارباب ، شما در کنار تمام فرانسوی ها می درخشید . کافه ی مارو با قدم هاتون روشن فرمودید.

لرد سیاه که در کافه ی طلایی رنگی نشسته بود و به آسمان آفتابی اون روز نگاه می کرد بی مقدمه گفت : ارباب و پرنسس ارباب، نجینی ، می خوان چند روز در این شهر بمونن و ما می خوایم خونه ی شما به طور کامل در دست ما باشه .

تری :

ارباب :

فلور با خوشحالی گفت : ارباب قدمتون روی چشم ...

اون بالا بالا ها

مرلین شاد و خوشحال و خندون به آرتور گفت : گزینه ی دوم و سوم هم پیدا کردم هر دو تاشون باهوشن .

آرتور با نگاه تحسین آمیزی گفت : خوشگل هم هستن .

مرلین لبخندی زد و گفت : الآن اینجا ظاهرشون می کنم .

آرتور فوری گفت : بذار برن خونه دوش بگیرن از تو حمام ظاهرشون کن .

مرلین :

پایین روی زمین تو کافه

_ ارباب من و تری الآن باید بریم پیش آندرو اینم از کلید بفرمایید .

لرد سیاه کلیدو گرفت و گفت : مرخصین .

اما به دور و اطافش که نگاه کرد دو تا ساحره ی زیبا را نیافت .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بار دیگر سایتی که دوست می داشتم. :)
پاسخ به: ورزشگاه تیم ترنسیلوانیا
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 شهریور 1391 13:32
نمایش جزئیات
آفلاین
ترنسیلوانیا & فانوس

پست اول


یک روز تابستونی پرکار دیگه برای وزیر بزرگترین کشور اروپا شروع شده بود. نخست وزیر از بعد از نبرد تن به تن سختی که داشت سرانجام از تختخوابش جدا شد! جنازه ی یکی از ساعت هایی رو که طی این نبرد بیدار شدن از خواب له کرده بود، با یه تیپای دقیق توی سطل ساعت قراضه ها انداخت!

- خوبه.. اینم شروع یه روز جدید!

آقای نخست وزیر با چشمهای خواب آلود نیمه باز در حالی که هی سکندری می خورد سمت پنجره رفت.. بین راه هم یه نگاهی به تقویم روی میزش انداخت:

- هممم... فقط سه هفته تا المپیک مونده!!.. شت!

این بار لگدی هم نثار پایه ی میز کارش کرد که به خاطر این کار نه تنها شصت پاش که تا فرق سرش هم درد گرفت! لنگان لنگان به پنجره رسید.. هوای لندن مثل همیشه ابری بود.. توی کوچه هم که مگس پر نمی زد ولی روی پشت بوم همسایه ی رو به رو چندتا گربه خیلی با هم صمیمی شده بودن!.. که همانا دیدن همچین صحنه ای این وقت صبح بسیار نادر بود!

- چی!؟.. به حق تنبون ندیده ی شاه آرتور!!

یکی از گربه هایی که تو صف منتظر بود تا نوبتش بشه حتی یه بفرمای صمیمانه با لبخند ملیح به آقای نخست وزیر تحویل داد!!

- نههه... خدایا به دادم برس! :worry:

نخست وزیر پا به فرار گذاشت و به سمت در اتاق دوید ولی هرچقدر که به در آویزون شد نتونست بازش کنه.. یکی در اتاقو قفل کرده بود!

- کار اونه.. کار اسبه!.. می خواد انتقام بگیره من می دونم!
- پروف وزیر! وزیر! دارم باهات شوخی می کنم! خو حالا هول نشو یه وقت خودتو به کشتن می دی.. الان بازش می کنم.. زود باش برو کوئین منتظرته!

وزیر برگشت و چشمش به شیطونک قرمز کوچیکی افتاد که روی تخت نشسته بود. شیطونک یک جعبه ی کوچک سفید رو بررسی می کرد که عکس روش یه زن و مرد خوشحال و خندون رو نشون می داد!!

- میشه دقیقا نشونم بدی این چطوری کار می کنه!؟
- اسمال!! تو جن کثیف پست چطور جرئت می کنی منو دس بندازی؟!

نخست وزیر به سمت تخت خواب شیرجه زد تا جن و جعبه ی توی دستش رو بگیره ولی قبل از این که وزیر به اونجا برسه، غیبشون زده بود. اون بعد از اینکه چن دقیقه ای دور اتاق چرخید و "اسمال.. اسمال!" کرد، در نهایت از پیدا کردن شیطونک خسته شد و شال و کلاه کرد تا بره پیش ملکه.



در محضر کوئین


کوئین پشت میز تحریرشون نشسته بودن و مشغول انجام کارهای مهم روزانه شون. سگ های قهوه ای ملکه هم مشغول دنبال بازی بودن و هر دفعه از یه سوراخی بیرون می پریدن..کمی اون طرف تر خدمتکار زشت ملکه ، یه گوشه سیخ و بی حرکت وایستاده بود عین چیز... هویج!!

در همین زمان آقای نخست وزیر به همراه کارگردان مراسم المپیک، دنی بویل؛ وارد اتاق شد و بلافاصه به شغل شریف بالا رفتن از پاچه ی ملکه پرداخت..

- ای ملکه ی والا مقام.. از قربون گیسای سفیدتون برم.. ای که فیس زیباتون همچون ماه تابانه!! ای خورشید تابان قلمروی بریتانیای کبیر! ای که تمام وزرا قربونتون برن.. احضار فرموده بودید!؟

در این لحظه دنی بویل توی آستین خودش بالا اورد!! ملکه نگاهی مادرانه به وزیر که از پاچه ش آویزون بود انداخت.. دستی از روی رأفت سلطنتی به سر وزیر کشید و گفت:

- ای ** **!:pretty: هنوزم مث جوونیات چرب زبونی.. اگه اون مارج باد کرده خبردار بشه اون بلغاری رو تا ته توی حلقت می ندازه!!

ملکه هلک هلک از پشت میز بلند میشه و می ره تا احوالپرسی صمیمانه ای با دنی داشته باشه.. وزیر هم همراه پاچه ی ملکه تا اونجا چهاردست و پا جا به جا میشه..

- اوه دنی عزیز! امروز در چه حالی؟ طرحاتو برای مراسم تکمیل کردی؟!
- بله یور مجستی! برای یه قسمت از این طرح به کمک شما نیاز داشتیم.. برای همین موضوع مصدع اوقاتتون شدیم!
- دنی عزیز تو هر وقت از شبانه روز که تشریف بیاری قدم روی ...

در همین موقع سگهای ملکه با تمام شور و شوق بهاری(!) ای که در وجودشون بود ناگهان از بین کوئین و کارگردان رد میشن و باعث میشن تعادل ملکه به هم بخوره و روی کمر نخست وزیر فرود بیاد..
در همین لحظه چنتا اتفاق زنجیر وار رخ می ده : وزیر از شدت نزول ملکه نعره می زنه! اسمال پشت دنی ظاهر میشه و جعبه ی توی دستش رو برای وزیر تکون میده و اشارات معنی داری به سگ ها می کنه.. سگ قهوه ای ناگهان احساس علاقه ی شدیدی به رئیس دولت انگلیس می کنه و به سمتش حمله ور میشه.. در اینجا یه صحنه ی نادر دیگه خلق میشه! ! وزیر دوباره نعره می زنه و اسمال موذیانه می خنده! :دی

ملکه:
دنی:
خدمتکار:
بنیانگذار المپیک:
روح مرلین:



مکان المجهول


- اوره کا.. اوره کا.. هر هر هر ... پیدا کردم.. یه خوبشو پیدا کردم! من یه نفرو پیدا کردم که چارچوب استواری در مقابله با سختی های روزگار داره! ! همون چیزیه که می خواستم.. خیلی استوار بود خودم دیدم!

مرلین لنگ لنگان در حالی که اینها رو می گفت و لبخند وسیعی روی صورتش بود به سمت شاه آرتور میومد.. وقتی که به شاه رسید وایستاد و گوی بلورینشو جلوی شاه گرفت تا فرد مورد نظرشو در معرض دید قرار بده..

- می بینی؟ همینه.. الان برات ظاهرش می کنم!

مرلین گوی رو انداخت بغل شاه و شروع به ورد خوندن کرد!




در محضر کوئین اگین


ملکه که دست وزیر رو محکم در دست گرفته بود و داشت با سخنان مهربانانه ش اونو دلداری می داد ناگهان همراه با وزیر در جلوی پنج جفت چشم ناپدید شد!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
یک روز جادوگر به سراغ جادوی واقعی می رود!

به یاد اغتشاشگران خوف:

تصویر تغییر اندازه داده شده
ورزشگاه آمازون (تیم اوزما کاپا)
ارسال شده در: جمعه 30 تیر 1391 13:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ورزشگاهی با طعم و بوی آمازون، این ورزشگاه در قلب تمامی آمازون های دنیا ساخته شده. از جنگل گرفته تا...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در 1392/1/13 0:16:42
ویرایش شده توسط سالازار اسلایتیرین در 1392/8/18 20:53:43
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/4/19 22:16:37
ویرایش شده توسط فنریر گری‌بک در 1398/4/19 22:17:48
ویرایش شده توسط هری پاتر در 1403/7/18 13:59:42
ویرایش شده توسط هلنا ریونکلاو در 1405/2/20 18:57:10
امضا نمی دم.