جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

79 کاربر(ها) آنلاین هستند (35 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
79 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 2 بهمن 1391 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ: خخخخخخخ... خخخفه شدم. ولم کن!
هری: عمرا! بگو غلط کردم.
- غغغغلط کرد...ی!
- چی؟!
- دَم!
- خوبه. بگو دیگه از گریفندور امتیاز کم نمی کنم.
- ولم کن پاتر بی تربیت خر! اوغ! خفه شدم.
هری قاط زد: بگو!
- خب بابا. دیگه از اسلیترین امتیاز کم نمی کنم.
- باریکلا. حالا بگو...

ناگهان رون که نگهبانی می داد که ارشد یا استادی سر نرسد گفت: هری! گفت اسلیترین! گفت اسلیترین!
هری دوباره قاط زد: چی؟! راس میگه؟! ای خائن پست کله چرب! می کشمت!
- دروغ میگه بابا! خخخخخخخخخخخ! گفتم گریفندور!
- دوباره بگو!
- چی بگم؟!
- همونو!
- چی بود؟
- یادم رفت! چی بود رون؟
رون: گریفندور!
هری: ها! ایول!... بگووووووو!
اسنیپ: فشار ندهخخخخخخخخخخخ! دیگه به گریفندور امتیاز اضاف نمی کنم.
هری: درست گفت رون؟
رون: گفت گریف؟
هری: آره.
رون: درسته.
هری: خب. حالا بگو اسلیترین خره گاو منه!
رون: چرا پرت و پلا میگی خنگ خدا! بگو از اسلیترین امتیاز کم کنه تا کسی نیومده.
هری:ها! راس میگی. زود باش کم کن!
اسنیپ: 500 امتیاز از گرنجر مووزوزی گندزاده گریفندوری کم می کنم.
هری و رون دو دستی چسبیدند و گلوی اسنیپ را تا می توانستند فشار دادند.
رون: بی شرف! به عشق من نگو گندزاده!
هری: بی شعور! به عشق من نگو مووزوزی! حالا که اینطور شد عشق تو هم چشاش چپه!
اسنیپ:خخخخخخخخخخخخخخ! اوه! عشق من لیلی! تو چشمام نگاه کن پاتر! خخخخخخخخخخخ!
هری: چی؟! اوخ! چرا میزنی رون؟!
رون: هرمیون عشق منه! تو برو با چو چانگ عروسی کن.
هری: غلط کردی! من اول پیداش کردم.
رون:حرف مفت نزن یارو. اول با من حرف زد.
هری:عمرا! روبرو کنیم؟!
رون: روبرو کنیم!

هری و رون پریدند و روی زمین دراز کشیدند و در حالیکه با یک دست گلوی اسنیپ را گرفته بودند با دست دیگرشان کتاب سنگ جادو را تندتند ورق زدند تا به صفحه ی آشنایی با هرمیون برسند. ناگهان صدای گریه ی آشنایی از انتهای راهرو به گوش رسید.

هری: زرزر میرتله؟
رون:شایدم نوریسه!
اسنیپ:خخخخخخ گرنجره!

گرنجر بود!
هرمیون: اوه هری! 500 امتیاز ازم کم شد یهو!
رگ غیرت هری و رون بیرون زد: کی کم کرد؟!
هرمیون هق هق کنان اسنیپ را نشان داد:این!
هری: غلط کرد! و گلوی اسنیپ را با تمام قوا فشرد: زود باش بگو غلط کردم!
اسنیپ: خخخخخخخ! تو چشام نگاه کن لیلی! عشق من!
هری: خفه بمیر بی ناموس! مگه خودت خواهرمادر نداری؟! ننه مرده! می فهمی؟! ننم مرده! آلبوس بهم گفت تو کشتیش! تو بهشون خیانت کردی و جاشون رو لو دادی! چرا لعنتی؟ چرا؟! فقط چون بابام سر و ته ات کرد؟ تو شوخی هم سرت نمی شد لا مروت؟! انصاف بود من تو اون سن یتیم شم؟
اسنیپ: خخخخخخ! خالی بسته بابا! من لوشون ندادم. کار ریموس بود! ولم کن!خخخخخخخ! من استادتم لعنتی!

رون: هری! زودباش بریم! یکی داره میاد!
هری: صب کن یکم دیگه بزنیمش.بگو... بگو... چی بگه رون؟! ها! بگو قول میدم دیگه جای جیمز و لیلی رو به ولدمورت نگم!
رون دست هری و هرمیون را گرفت و دوید و آن دو را هم پشت سر خود روی زمین کشید: بیاین بریم. الان ارشدا میرسن.
هری در حال دور شدن داد زد: بگو مو روغنی! قول بده!
اسنیپ: اوه! خخخخخ! آرتور؛ عشق من! تو چشمام نگاه کن!خخخخخخخخخخ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 29 دی 1391 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هى :pashmak: :pashmak: :pashmak: :pashmak: :pashmak:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اصالت و قدرت برای لحظه اوج! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...
اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1391 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
جنگ در هاگواترز تمام شده بود ولدورت از بین رفته بود همه هری را تشویق می کردند هری به یاد اورد که شنل نامرئی در دفتر مدیر جا گذاشته بود به انجا رفت و چهرهی اشنا ی یک فرد را دیده بود با دماغ عقابی و مو های روغنی سیاه چوبش را به سوی سینه هری نشانه رفته بود و گفت :خداحافظ پاتر
هری از روی غریضه پرید و فریاد زد:اکسپلیاراموس و نور زرد از چوبدستی بیرون امده و استادش را یه سمت دیوار پرت کرد هری چوبدستی اسنیپ را گرفت اسنیپ گفت:هری بیا بیا
هری جلو رفت وچوبدستی را با بی احتیاطی تکان داد گفت: دلت می خواد با اختراع خودت بمیری شاهزاده دورگه
اسنیپ گفت:هری من می خواستم بمیرم می خواهم ما جراجویی جدیدم اغاز کنم مثل دامبلدور
هری با عصبانیت گفت: اسم اونو نیار قاتل
اسنیب گفت: نه هری دامبلدور به من گفت اونو بکشم برای همین تو پیروز شدی چون قدرت چوبدستی قدرت کم شده بود مرا بکش
هری گیج شده گفت:چی کفتی دامبلدور به تو گفته بود بکشیش
اسنیب کفت :اره من به دستور دامبلدور اونو کشتم خداحافظ
و هری برای اخرین بار در جشم استاد معجون سازیش نگاه کرد و فهمید او خائن نیست

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کتاب های قدیمی=یار قدیمی
کتاب های جدید=دوست صمیمی
هم کتاب جدید بخوانید هم قدیمی
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1391 13:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت ترسناکی راهرو را فرا گرفته بود. هری به ارامی زیر شنل نامریی به سمت دفتر اسنیپ میرفت. به انجا که رسید در را نیمه باز دید و داخل شد. به اطراف نگاهی انداخت و اسنیپ را غرق خون روی زمین دید. سر او را میان دو دستش گرفت و پرسید: چه کسی این بلا را به سرت اورده ؟ اسنیپ با ایما و اشاره سعی داشت چیزی را به هری بفهماند . هری به اطراف نگاهی دقیق تر انداخت و ناگهان قدح اندیشه دامبلدور را روی میز و کمی ان طرف تر شیشه ای کوچک دید و ان را اورد . اسنیپ سرش را با لبخند کمرنگی تکان داد و محلول درون شیشه را نوشید.
هری هیچ وقت نفهمید درون ان شیشه چه بود اما وقتی اسنیپ ان را خورد توانست کمی حرف بزند. او حرفی از کسی که ان بلا را سرش اورده بود نزد اما گفت : من فقط به خاطر اینکه پسر لی لی عزیزم بودی از تو محافظت میکردم بدون اینکه تو خبر داشته باشی. و میان هق هق گریه اش جمله ای گفت که هری تا اخر عمر فراموش نکرد. او گفت : تنها حسرت عمرم این بود که خوشبختی لی لی عمر درازی نداشت و زود از بین رفت. هری با بهت به چشمان سیاه او خیره شد اما در همان لحظه زندگی اسنیپ پایان یافت.



قشنگ بود ، تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/10/25 20:45:22
a belief in your dreams
a grin in your back pocket
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 20 دی 1391 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
چوب دستش اش را در دستانش گرفته بود. دستش می لرزید و پاهایش دیگر برای برداشتن قدم بعدی یاری اش نمی کرد.

بر خلاف میل باطنی اش، حال در خانه ای بود که عشق زندگی اش را از دست داده بود.


از آینه ای که درست روبروی در اتاق نشیمن قرار داشت تصویر هری و لرد به وضوح دیده می شد. هر دو با نفرت به هم نگاه می کردند و اشعه ی سبز رنگی که از چوب دستی لرد خارج شده بود قدری بر اشعه ی قرمز رنگ هری قلبه کرده بود.

می توانست خستگی هری را نیز در وجودش حس کند، هری ای که از او (اسنیپ) نفر ت داشت، اما نمی توانست مرگ پسر عشقش را ببیند. تصمیمش را از مدت های قبل گرفته بود. تمام توانش را در پاهایش متمرکز کرد و به سوی اتاق نشیمنی که روزی جزو مجلل ترین خانه های دنیا بود حرکت کرد.

اول با طلسمی تمامی خاطرات گذشته را به سوی هری فرستاد تا آن ها در ذهن هری تا ابد هک شود. تا بداند چقدر هری را دوست داشته و برای او چه تلاش هایی که نکرده است. سپس عصایش را به سوی فردی گرفت که تا چتد وقت پیش ارباب صدایش می کرد. اشعه ی قرمز رنگی از عصای تراشکاری شده اش خارج شد و به کمک هری رفت.

اشعه به سرعت بر طلسم لرد غلبه می کرد و هری از این بابت در پوست خود نمی گنجید. دریغ از اینکه اشعه ی اسنیپ از وجودش تغزیه می کرد و بدن او در حال آب شدن بود.

هری خوشحال از پیروزیش با چشمانی پر از غرور به لرد نگاه می کرد که ناگهان چشمش به اسنیپ افتاد، متوجه اشکال کار شده بود و نگران تر از همه ی عمرش به سوی اسنیپ حرکت کرد. دریغ از اینکه دیگر دیر شده بود....
(ببخشید می خواستم سریع بنویسم یکم بد شد)


خیلی قشنگ بود ، آفرین ! تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/10/21 16:39:10
تا خودم هستم به امضام نیازی نیست
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 15 دی 1391 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس وارد اتاق شد و چشمش به چشمان بی روح لرد ولدمورت افتاد.چه پذیرایی گرمی.لرد چوبدستی در دست بود و نجینی را به دور گردنش بسته بود.مدتی صحبت کردند و در نهایت چوبدستی لرد تکانی خورد و نوری سبزرنگ منتشر کرد و در کسری کمتر از ثانیه نجینی گردن سوروس را نیش زد و در نهایت لرد و نجینی از اتاق بیرون رفتند.
سوروس تنها و زخمی در اتاق ماند و فکر میکرد دیگر زمان مرگش رسیده است.خوشحال بود که رسالتش را انجام داده بود و با روان راحت از دنیا میرفت.اما کاش میتوانست پسر معشوقش را ببیند.کاش میتوانست حقیقت را به او بگوید.چیزی نگذشت که در آخرین لحظات عمرش آرزویش برآورده شد.
هری پاتر بر بالین سوروس آمد.و چشمان سبزرنگش که مانند مادرش بود در چشمان سوروس افتاد.ناخوداگاه لبخندی بر لب بی رمق سوروس نشست.هری پاتر سر او را در بر گرفت ولی سوروس میدانست فرصتی برای تامل کردن نیست.به سرش اشاره کرد و هری متوجه منظورش شد.رشته سفید خاطرات را از سرش خارج کرد و سوروس چشم از دنیا فروبست.
این آغاز پایان داستان هری پاتر بود...هری پاتر باید با حقیقت وحشتناک روبرو میشد...



تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/10/15 21:02:38
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 14 دی 1391 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
شخصیت ها: سوروس اسنیپ و هری پاتر
چهره ها: اسنیپ : در حال مرگ و در تلاش برای حرف زدن / هری پاتر : نگران و ناراحت


سوروس که بوی مرگ به مشامش می رسید برای نجات یافتن تقلا می کرد. هری که نگران و ناراحت به نظر می رسید در مغزش به دنبال راهی برای شکنجه کردن سوروس می گشت. پس از مدت ها، فرصت انتقام گرفتن از سوروس فرا رسیده بود.
چوبدستی اش را در هوا تکان داد و طلسم پتریفیکوس توتالوس رو اجرا کرد. سوروس بی حرکت روی زمین افتاد. هری دستش را روی گردن او گذاشت و فشرد.
- حالا باید تقاص کاراتو پس بدی!

سوروس با تلاش فراوان و با صدای خفه گفت:
- تو یه ترسویی. مثل ماد..

و قبل از اینکه جمله اش را تمام کند نور سبز رنگی که مرگ را به همراه داشت به او کوبیده شد!


تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/10/15 21:01:00
تصویر تغییر اندازه داده شده


ما شیفتگان قدرتیم، نه تنشگان خدمت

Only Raven
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 11 دی 1391 22:01
نمایش جزئیات
آفلاین
...مار داشت از درخت بالا میرفت.چشمم توچشمش افتاد.یه آن فکر کردم میخواد بهم حمله کنه.یهو خیز برداشت و پرید طرفم.جاخالی دادم.همونطور که رو هوا بود دمش رو به طرفم حرکت داد.
_هویییی...یهو دیدم تو هوا خشکش زد!افتاد رو زمین.منم آروم بهش نزدیک شدم.ترسیده بودم.فکر کردم میخواد گولم بزنه تا منو بکشه.خب هر کس جای من بود توی اون تاریکی از ترس سکته میکرد.وقتی بهش رسیدم دیدم واقعاً خشک شده.بهش دست زدم...
_آخ.چته؟هرمیون با خنده گفت:براوو...براوو.از تو بعید بود!
_چی؟
_کشف طلسم جدید!
_ها؟؟؟منظورت چیه؟
_هیچی.داشتم خوابتو نگاه میکردم!تو روی اون مار یه طلسم جدید اجرا کردی که اختراع خودته!اونجا که گفتی:"هویییی".راستی،طلسم استراق خواب جالبه،نه؟تازه پیداش کردم.خواب تورو هم اینطوری داشتم نگاه میکردم!
باورم نمیشه!منو اختراع طلسم؟به هرمیون گفتم:شب همه ی بچه ها رو جمع کن تو اتاق زیر شیروونی.به مناسبت اختراع جدیدم میخوام ماجراهایی که تو هاگوارتز برام اتفاق افتاده رو که به تو و رون نگفتم به همه بگم...باشه؟
هرمیون با اخم گفت:اگه میدونستم اینطوری راضی میشی تا اون ماجرا ها رو بگی زودتر...هری!هری!بیا دیگه.صدای جینی بود.باید میرفتم.به هرمیون گفتم:خب دیگه،تاشب!
شبم با خنده همه ی قضیه ها رو-همونطور که تو عکس میبینید-براشون تعریف کردم


سوژه جالبی بود ، وقتی وارد ایفای نقش شدی بیشتر روی نمایشنامه نویسیت کار کن . تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/10/12 1:41:01
ما سزاواران قدرتیم نه شیفتگان خدمت


ملقب به مرگخوار الشعرا ، از جانب جناب لرد




تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 7 دی 1391 21:02
نمایش جزئیات
آفلاین
تصویر تغییر اندازه داده شده
توصیف صحنه :
همه جا تاریک و صدای زوزه ی لرد سیاه به گوش میرسه و هوا سرده
هری پاتر : گریان و سرگردان
اسنیپ : در حال تلاش برای صحبت کردن.
هری در حالی که اسنیپ بهش خیانت کرده ولی در هر حال نگرانه و نمی دونه باید چیکار کنه
هری : نــــــــــــــــــــــــــــــه تو نباید بمیری
اسنیپ(با صدای نامفهوم) : نه هری گریه نکن
هری : تو... تو...
اسنیپ درحالی که حرفش را قطع می کنه می گه : اشکم را بگیر،... زود باش هری
هری در حالی که گریه می کنه و اشک را در شیشه میریزه آخرین لحظات را فقط تو چشمایه اسنیپ نگاه می کنه...

و نگاه سنیپ در حالی که به هری خیره می شه به ابدیت می پیونده



تایید شد ولی وقتی وارد ایفای نقش شدی باید بیشتر تمرین کنی تا بتونی بهتر بنویسی .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/10/7 22:57:24
هری پاتر هنوز در قلب من زنده است و ادامه دارد ...
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 6 دی 1391 10:05
نمایش جزئیات
آفلاین
- هری... یک چیزو میدونستی؛ اینکه همیشه دوست داشتی جلب توجه کنی ئ اون پدرت...

هری به چهره خون الود و کثیف سوروس نگاه میکنه :
- حالا دیگه نه،سوروس....

- درسته، درسته سلامت رو پدرت و لیلی میرسونم....

هرمیون با نگرانی و اظطراب به میان حرف اندو می پرد :
- هری.. دیره، عجله کن.

- باشه باه هرمیون، تو برو، رون رو هم ببر.

سوروس با درماندگی و خواهش ناله میکنه:
- تو هم برو هری، لرد به تازگی رفته اما امکان داره دوباره بیاد.

- باشه، اسنینپ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ورودم به گريفيندور فقط يك دليل داره ؛
پـــــيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــروزي

only Gryff


ما شیفتگان خدمتیم، نه تنشگان قدرت


مدتی نیستم، امتحانات بدجوری وقتمو مشغول کرده.
از همه بچه ها عذر میخوام.

اما...
بر می گردم؛

پرشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور و
بهتـــــــــــــــــر از همیــــــــشـــــــه

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.