جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

12 کاربر(ها) آنلاین هستند (7 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  61 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  178 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  196 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  291 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  198 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 7 اسفند 1391 22:29
نمایش جزئیات
آفلاین
موضوع جدید نمیذارین؟؟؟درباره اسنیپ باید بنویسیم؟؟؟


موضوع یک ماه هست گذاشته شده ، قدیمی نیست که . با همین موضوع بنویسید که هم راحت هست هم همه میتونن خوب درکش کنن .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/12/10 20:43:04
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 4 اسفند 1391 13:21
نمایش جزئیات
آفلاین
خاطرات اسنیپ در ذهنش مرور میشد... کودکی پر ملالش، نوجوانی سختش و جوانی سیاهش.همه میتوانستند راحت درباره او و اینکه چطور به جبهه سیاهی پیوست قضاوت کنند ولی آنموقع که او نیاز به پشتیبان و همراه داشت هیچکس نبود و او به ناچار به سیاهی پیوسته بود و البته به سختترین شیوه ممکن و تا آخر عمرش تاوانش را پس داد.




خوشحال بود که در آخرین لحظات،...بازمانده عشقش کنارش بود و میتوانست با نگاه کردن به چشمان او لیلی را به خاطر آورد.عشق همیشگی و جاودانش.سوروس زندگی تلخی داشت. شاید تلخ ترین سرنوشتی که تا به حال جادوگری داشته است.یک عمر کتمان و مخفی نگه داشتن عشقی که همیشه در درونش زنده بود و زبانه میکشید و او را از درون میخورد.یک عمر در ظاهر سیاه بودن و در باطن سفید بودن. یک عمر جاسوس محفل بودن در بین مرگخواران.





سوروس دیگر نایی نداشت و آخرین قطرات خونش در حال خارج شدن از بدنش بود.هری پاتر جلویش نشسته بود و دستان سرد سوروس را در دستان گرمش گرفته بود.سوروس به ژرفای چشمان سبز رنگ هری به یاد لیلی خیره شد و دهانش را باز کرد تا حاصل رنج یک عمر زندگی مخفیانه اش را برای هری بگوید ولی زبان و فرصت گفتن نداشت و بهترین راه حل رشته های سفید خاطراتش بود که هری میتوانست آن ها را در قدح اندیشه ببیند.



سوروس مرد.




هری حقایق را فهمید و به استقبال مرگ رفت ولی در نهایت زنده ماند و زحمات سوروس جواب داد.


تایید شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Joanne.Kathleen.Rowling در 1391/12/4 19:30:17
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/12/10 20:44:52
رفتم اگر نیستم، گر نروم میرم...
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 8 بهمن 1391 12:55
نمایش جزئیات
آفلاین
بدن اسنيپ حرارت خود را از دست ميداد. درد عجيبی در سرش می پيچيد و وحشتی که در طول زندگی مخاطره آميزش مانند آن را تجربه نکرده بود وجودش را فرا می گرفت. اما دردناک تر از تمامی اينها افسوسی بود که از ناتوانی در تکميل ماموريتش احساس ميکرد. اگر آنجا می مرد زندگی اش معنای خود را از دست ميداد، تمام چيزهايی که به خاطرشان جنگيده و جان خودش را به خطر انداخته بود از بين ميرفت، اگر آنجا می مرد...

صدای خش خشی به گوش رسيد و اسنيپ ديگر در اتاق تنها نبود. هری با ابروهای در هم فرو رفته و در حالی که لبهايش را به آرامی روی هم ميفشرد به او نزديک شد. ناخودآگاه دستش را روی گردن دريده شده اسنيپ گذاشت و به صورتش چشم دوخت.
يعنی ممکن بود؟ آيا پاتر بعد از تمام اتفاقاتی که افتاده بود برای او دلسوزی ميکرد؟

اسنيپ به نگاه او پاسخ گفت و با آخرين توانش بر روی خاطراتی که تا چند دقيقه پيش حاضر نبود با هيچکس، مخصوصا پاتر، سهيم شود تمرکز کرد. بخاری نقره فام از دهانش بيرون آمد و او پاتر را در تقلای به دام انداختن بخار در قمقمه ای کوچک تماشا کرد. به چشمهای سبزش خيره شده بود. چشمهای سبز و شفاف، درست مثل چشمهای لی لی...
همانطور که هوشياری اش از او دور و دور تر ميشد احساس کرد موهای بلند و سرخ رنگی صورتش را نوازش ميدهد. صدای گرم و دلنشينی از دور دستها نام او را فرياد ميزد...


تایید شد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/12/10 20:43:56
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 2 بهمن 1391 23:44
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ: خخخخخخخ... خخخفه شدم. ولم کن!
هری: عمرا! بگو غلط کردم.
- غغغغلط کرد...ی!
- چی؟!
- دَم!
- خوبه. بگو دیگه از گریفندور امتیاز کم نمی کنم.
- ولم کن پاتر بی تربیت خر! اوغ! خفه شدم.
هری قاط زد: بگو!
- خب بابا. دیگه از اسلیترین امتیاز کم نمی کنم.
- باریکلا. حالا بگو...

ناگهان رون که نگهبانی می داد که ارشد یا استادی سر نرسد گفت: هری! گفت اسلیترین! گفت اسلیترین!
هری دوباره قاط زد: چی؟! راس میگه؟! ای خائن پست کله چرب! می کشمت!
- دروغ میگه بابا! خخخخخخخخخخخ! گفتم گریفندور!
- دوباره بگو!
- چی بگم؟!
- همونو!
- چی بود؟
- یادم رفت! چی بود رون؟
رون: گریفندور!
هری: ها! ایول!... بگووووووو!
اسنیپ: فشار ندهخخخخخخخخخخخ! دیگه به گریفندور امتیاز اضاف نمی کنم.
هری: درست گفت رون؟
رون: گفت گریف؟
هری: آره.
رون: درسته.
هری: خب. حالا بگو اسلیترین خره گاو منه!
رون: چرا پرت و پلا میگی خنگ خدا! بگو از اسلیترین امتیاز کم کنه تا کسی نیومده.
هری:ها! راس میگی. زود باش کم کن!
اسنیپ: 500 امتیاز از گرنجر مووزوزی گندزاده گریفندوری کم می کنم.
هری و رون دو دستی چسبیدند و گلوی اسنیپ را تا می توانستند فشار دادند.
رون: بی شرف! به عشق من نگو گندزاده!
هری: بی شعور! به عشق من نگو مووزوزی! حالا که اینطور شد عشق تو هم چشاش چپه!
اسنیپ:خخخخخخخخخخخخخخ! اوه! عشق من لیلی! تو چشمام نگاه کن پاتر! خخخخخخخخخخخ!
هری: چی؟! اوخ! چرا میزنی رون؟!
رون: هرمیون عشق منه! تو برو با چو چانگ عروسی کن.
هری: غلط کردی! من اول پیداش کردم.
رون:حرف مفت نزن یارو. اول با من حرف زد.
هری:عمرا! روبرو کنیم؟!
رون: روبرو کنیم!

هری و رون پریدند و روی زمین دراز کشیدند و در حالیکه با یک دست گلوی اسنیپ را گرفته بودند با دست دیگرشان کتاب سنگ جادو را تندتند ورق زدند تا به صفحه ی آشنایی با هرمیون برسند. ناگهان صدای گریه ی آشنایی از انتهای راهرو به گوش رسید.

هری: زرزر میرتله؟
رون:شایدم نوریسه!
اسنیپ:خخخخخخ گرنجره!

گرنجر بود!
هرمیون: اوه هری! 500 امتیاز ازم کم شد یهو!
رگ غیرت هری و رون بیرون زد: کی کم کرد؟!
هرمیون هق هق کنان اسنیپ را نشان داد:این!
هری: غلط کرد! و گلوی اسنیپ را با تمام قوا فشرد: زود باش بگو غلط کردم!
اسنیپ: خخخخخخخ! تو چشام نگاه کن لیلی! عشق من!
هری: خفه بمیر بی ناموس! مگه خودت خواهرمادر نداری؟! ننه مرده! می فهمی؟! ننم مرده! آلبوس بهم گفت تو کشتیش! تو بهشون خیانت کردی و جاشون رو لو دادی! چرا لعنتی؟ چرا؟! فقط چون بابام سر و ته ات کرد؟ تو شوخی هم سرت نمی شد لا مروت؟! انصاف بود من تو اون سن یتیم شم؟
اسنیپ: خخخخخخ! خالی بسته بابا! من لوشون ندادم. کار ریموس بود! ولم کن!خخخخخخخ! من استادتم لعنتی!

رون: هری! زودباش بریم! یکی داره میاد!
هری: صب کن یکم دیگه بزنیمش.بگو... بگو... چی بگه رون؟! ها! بگو قول میدم دیگه جای جیمز و لیلی رو به ولدمورت نگم!
رون دست هری و هرمیون را گرفت و دوید و آن دو را هم پشت سر خود روی زمین کشید: بیاین بریم. الان ارشدا میرسن.
هری در حال دور شدن داد زد: بگو مو روغنی! قول بده!
اسنیپ: اوه! خخخخخ! آرتور؛ عشق من! تو چشمام نگاه کن!خخخخخخخخخخ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 29 دی 1391 17:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هى :pashmak: :pashmak: :pashmak: :pashmak: :pashmak:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
اصالت و قدرت برای لحظه اوج! به یک باره خاموشی ما برای دگرگونی شما...
بهتر است به یک باره خاموش شد تا ذره ذره محو شد...
اسلیترین

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 دی 1391 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
جنگ در هاگواترز تمام شده بود ولدورت از بین رفته بود همه هری را تشویق می کردند هری به یاد اورد که شنل نامرئی در دفتر مدیر جا گذاشته بود به انجا رفت و چهرهی اشنا ی یک فرد را دیده بود با دماغ عقابی و مو های روغنی سیاه چوبش را به سوی سینه هری نشانه رفته بود و گفت :خداحافظ پاتر
هری از روی غریضه پرید و فریاد زد:اکسپلیاراموس و نور زرد از چوبدستی بیرون امده و استادش را یه سمت دیوار پرت کرد هری چوبدستی اسنیپ را گرفت اسنیپ گفت:هری بیا بیا
هری جلو رفت وچوبدستی را با بی احتیاطی تکان داد گفت: دلت می خواد با اختراع خودت بمیری شاهزاده دورگه
اسنیپ گفت:هری من می خواستم بمیرم می خواهم ما جراجویی جدیدم اغاز کنم مثل دامبلدور
هری با عصبانیت گفت: اسم اونو نیار قاتل
اسنیب گفت: نه هری دامبلدور به من گفت اونو بکشم برای همین تو پیروز شدی چون قدرت چوبدستی قدرت کم شده بود مرا بکش
هری گیج شده گفت:چی کفتی دامبلدور به تو گفته بود بکشیش
اسنیب کفت :اره من به دستور دامبلدور اونو کشتم خداحافظ
و هری برای اخرین بار در جشم استاد معجون سازیش نگاه کرد و فهمید او خائن نیست

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
کتاب های قدیمی=یار قدیمی
کتاب های جدید=دوست صمیمی
هم کتاب جدید بخوانید هم قدیمی
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 25 دی 1391 13:14
نمایش جزئیات
آفلاین
سکوت ترسناکی راهرو را فرا گرفته بود. هری به ارامی زیر شنل نامریی به سمت دفتر اسنیپ میرفت. به انجا که رسید در را نیمه باز دید و داخل شد. به اطراف نگاهی انداخت و اسنیپ را غرق خون روی زمین دید. سر او را میان دو دستش گرفت و پرسید: چه کسی این بلا را به سرت اورده ؟ اسنیپ با ایما و اشاره سعی داشت چیزی را به هری بفهماند . هری به اطراف نگاهی دقیق تر انداخت و ناگهان قدح اندیشه دامبلدور را روی میز و کمی ان طرف تر شیشه ای کوچک دید و ان را اورد . اسنیپ سرش را با لبخند کمرنگی تکان داد و محلول درون شیشه را نوشید.
هری هیچ وقت نفهمید درون ان شیشه چه بود اما وقتی اسنیپ ان را خورد توانست کمی حرف بزند. او حرفی از کسی که ان بلا را سرش اورده بود نزد اما گفت : من فقط به خاطر اینکه پسر لی لی عزیزم بودی از تو محافظت میکردم بدون اینکه تو خبر داشته باشی. و میان هق هق گریه اش جمله ای گفت که هری تا اخر عمر فراموش نکرد. او گفت : تنها حسرت عمرم این بود که خوشبختی لی لی عمر درازی نداشت و زود از بین رفت. هری با بهت به چشمان سیاه او خیره شد اما در همان لحظه زندگی اسنیپ پایان یافت.



قشنگ بود ، تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/10/25 20:45:22
a belief in your dreams
a grin in your back pocket
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 20 دی 1391 19:26
نمایش جزئیات
آفلاین
چوب دستش اش را در دستانش گرفته بود. دستش می لرزید و پاهایش دیگر برای برداشتن قدم بعدی یاری اش نمی کرد.

بر خلاف میل باطنی اش، حال در خانه ای بود که عشق زندگی اش را از دست داده بود.


از آینه ای که درست روبروی در اتاق نشیمن قرار داشت تصویر هری و لرد به وضوح دیده می شد. هر دو با نفرت به هم نگاه می کردند و اشعه ی سبز رنگی که از چوب دستی لرد خارج شده بود قدری بر اشعه ی قرمز رنگ هری قلبه کرده بود.

می توانست خستگی هری را نیز در وجودش حس کند، هری ای که از او (اسنیپ) نفر ت داشت، اما نمی توانست مرگ پسر عشقش را ببیند. تصمیمش را از مدت های قبل گرفته بود. تمام توانش را در پاهایش متمرکز کرد و به سوی اتاق نشیمنی که روزی جزو مجلل ترین خانه های دنیا بود حرکت کرد.

اول با طلسمی تمامی خاطرات گذشته را به سوی هری فرستاد تا آن ها در ذهن هری تا ابد هک شود. تا بداند چقدر هری را دوست داشته و برای او چه تلاش هایی که نکرده است. سپس عصایش را به سوی فردی گرفت که تا چتد وقت پیش ارباب صدایش می کرد. اشعه ی قرمز رنگی از عصای تراشکاری شده اش خارج شد و به کمک هری رفت.

اشعه به سرعت بر طلسم لرد غلبه می کرد و هری از این بابت در پوست خود نمی گنجید. دریغ از اینکه اشعه ی اسنیپ از وجودش تغزیه می کرد و بدن او در حال آب شدن بود.

هری خوشحال از پیروزیش با چشمانی پر از غرور به لرد نگاه می کرد که ناگهان چشمش به اسنیپ افتاد، متوجه اشکال کار شده بود و نگران تر از همه ی عمرش به سوی اسنیپ حرکت کرد. دریغ از اینکه دیگر دیر شده بود....
(ببخشید می خواستم سریع بنویسم یکم بد شد)


خیلی قشنگ بود ، آفرین ! تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/10/21 16:39:10
تا خودم هستم به امضام نیازی نیست
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 15 دی 1391 00:27
نمایش جزئیات
آفلاین
سوروس وارد اتاق شد و چشمش به چشمان بی روح لرد ولدمورت افتاد.چه پذیرایی گرمی.لرد چوبدستی در دست بود و نجینی را به دور گردنش بسته بود.مدتی صحبت کردند و در نهایت چوبدستی لرد تکانی خورد و نوری سبزرنگ منتشر کرد و در کسری کمتر از ثانیه نجینی گردن سوروس را نیش زد و در نهایت لرد و نجینی از اتاق بیرون رفتند.
سوروس تنها و زخمی در اتاق ماند و فکر میکرد دیگر زمان مرگش رسیده است.خوشحال بود که رسالتش را انجام داده بود و با روان راحت از دنیا میرفت.اما کاش میتوانست پسر معشوقش را ببیند.کاش میتوانست حقیقت را به او بگوید.چیزی نگذشت که در آخرین لحظات عمرش آرزویش برآورده شد.
هری پاتر بر بالین سوروس آمد.و چشمان سبزرنگش که مانند مادرش بود در چشمان سوروس افتاد.ناخوداگاه لبخندی بر لب بی رمق سوروس نشست.هری پاتر سر او را در بر گرفت ولی سوروس میدانست فرصتی برای تامل کردن نیست.به سرش اشاره کرد و هری متوجه منظورش شد.رشته سفید خاطرات را از سرش خارج کرد و سوروس چشم از دنیا فروبست.
این آغاز پایان داستان هری پاتر بود...هری پاتر باید با حقیقت وحشتناک روبرو میشد...



تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/10/15 21:02:38
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 14 دی 1391 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
شخصیت ها: سوروس اسنیپ و هری پاتر
چهره ها: اسنیپ : در حال مرگ و در تلاش برای حرف زدن / هری پاتر : نگران و ناراحت


سوروس که بوی مرگ به مشامش می رسید برای نجات یافتن تقلا می کرد. هری که نگران و ناراحت به نظر می رسید در مغزش به دنبال راهی برای شکنجه کردن سوروس می گشت. پس از مدت ها، فرصت انتقام گرفتن از سوروس فرا رسیده بود.
چوبدستی اش را در هوا تکان داد و طلسم پتریفیکوس توتالوس رو اجرا کرد. سوروس بی حرکت روی زمین افتاد. هری دستش را روی گردن او گذاشت و فشرد.
- حالا باید تقاص کاراتو پس بدی!

سوروس با تلاش فراوان و با صدای خفه گفت:
- تو یه ترسویی. مثل ماد..

و قبل از اینکه جمله اش را تمام کند نور سبز رنگی که مرگ را به همراه داشت به او کوبیده شد!


تایید شد !

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سوروس اسنیپ در 1391/10/15 21:01:00
تصویر تغییر اندازه داده شده


ما شیفتگان قدرتیم، نه تنشگان خدمت

Only Raven