تنظیمات نمایش
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خوش آمدید، Guest
ورود
›
کمک میخوای؟ از ما بپرس!
آنلاینها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
آنلاینها
165 کاربر(ها) آنلاین هستند (97 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
162
مهمانان
|
3
اعضا
کارت قورباغه شکلاتی
کارت قورباغه شکلاتی
پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران
شبکه پرواز
به شبکه پرواز خوش آمدید! شومینهها و دودکشها را باز کنید...
🦉
گالیون و انرژی جادویی خود را خرج کنید در:
خرید چوبدستی از
چوبدستی گستران
و اجرای طلسم در
اخگرهای نقرهای
| آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در
دخمه خاطرات
| خرید جاروی پرنده از
هفت دسته جارو
| خرید خوراکی و کالا از
زوپس مارکت جادوگران
| خرید معجون از
معجونسرای پاتیلطلا
| خرید اقلام شوخی از
شوخیکده فارس د ماره
| درمان یا پیشگیری از بیماری در
شفاخانه مرداب زیرین
| فعالیت در رسانههای ویدئویی، تصویری، صوتی و متنکوتاه جادوگران با خرید
اشتراک جادوگران پلاس
انتخابات وزارت
انتخابات بیستویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد
نامنویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آمادهاید برنامههایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.
مهلت ثبتنام: ۲ تا ۵ مهر
نامنویسی نامزدها
۰روز
۰۰ساعت
۰۰دقیقه
۰۰ثانیه
مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - پایان ترم
❖ امتیازات خانهها ❖
❖ لیگ کوییدیچ ❖
| برد | باخت | مساوی | امتیاز | تفاضل |
|---|
پیام امروز
آخرین گروهبندیها
هافلپاف
گریفیندور
خاطرات یاران ققنوس
مشاهدهکنندگان این تاپیک:
1 کاربر مهمان
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1390/10/16
تولد نقش: 1390/10/27
آخرین ورود: پنجشنبه 15 تیر 1396 17:28
از: امدن و رفتن من سودی کو!!!
پستها:
674

بخشی از دفتر خاطرات جیمز پاتر
..................................................................................
چند روزی که ما قایم شدیم،پتی هم رازدار ما شده.
هر روز خودش و دامبل و سیروس و مهتابی میان اینجا ما رو دلداری میدن میگن نترسید.
خو اخه یکی نیس به این دامبل بوقی بگه :
بابت لامصب من که منم مرد خانواده میترسم چه برسه به عیال و بچه!
اخه اگه کله گنده جادوگرا میافتاد دنبال اون و میخواست کل خانوادش رو شپلخ کنه نمیترسید؟؟؟
پ.ن:راستی دامل که خانواده نداره:|
راستی تر! دارک لرد هیچ وقت نمیفته دنبال دامبل:|
...............................................................................
ای داد بد بخت شدم!نابود شدم!
امروز رفتم یه چرت بزنم،بیدار که شدم دیدم دامبل اومده از لی لی شنل نامرئی رو گرفته برده!
من تمام امید زنده بودنم اون شنل بود...
ولی به جاش گرفتم حسابی لی لی رو زدم:)
زنیکه احمق دو دستی شنل رو تقدیم کرد و با منم یه مشورت نکرد:|
اونم حسابی جیغ و داد کرد و گفت وقتی از شر اسمش رو نبر خلاص شدیم ازت طلاق میگرم میرم پیش سوروس
منم گفتم طلاق بگیره عمرا بچه و مهریه رو بهش بدم:)
خلاصه جریاناتی داریم...
...........................................................................
خوب خیلی وقته این جاییم حوصلم سر رفته
ولی لی لی دیگه بیخیال طلاق شده فهمیده پیش خودم جاش این جا بهتره:)
روزا خیلی تند میرن و ما هم اینجا بیکار...
ولی خوب به زودی شرایط درسـ
ای وای اسمش رو نبر اومد وای....کمــ
..........................................................................
روحش شاد:دی
..................................................................................
چند روزی که ما قایم شدیم،پتی هم رازدار ما شده.
هر روز خودش و دامبل و سیروس و مهتابی میان اینجا ما رو دلداری میدن میگن نترسید.
خو اخه یکی نیس به این دامبل بوقی بگه :
بابت لامصب من که منم مرد خانواده میترسم چه برسه به عیال و بچه!
اخه اگه کله گنده جادوگرا میافتاد دنبال اون و میخواست کل خانوادش رو شپلخ کنه نمیترسید؟؟؟
پ.ن:راستی دامل که خانواده نداره:|
راستی تر! دارک لرد هیچ وقت نمیفته دنبال دامبل:|
...............................................................................
ای داد بد بخت شدم!نابود شدم!
امروز رفتم یه چرت بزنم،بیدار که شدم دیدم دامبل اومده از لی لی شنل نامرئی رو گرفته برده!
من تمام امید زنده بودنم اون شنل بود...
ولی به جاش گرفتم حسابی لی لی رو زدم:)
زنیکه احمق دو دستی شنل رو تقدیم کرد و با منم یه مشورت نکرد:|
اونم حسابی جیغ و داد کرد و گفت وقتی از شر اسمش رو نبر خلاص شدیم ازت طلاق میگرم میرم پیش سوروس
منم گفتم طلاق بگیره عمرا بچه و مهریه رو بهش بدم:)
خلاصه جریاناتی داریم...
...........................................................................
خوب خیلی وقته این جاییم حوصلم سر رفته
ولی لی لی دیگه بیخیال طلاق شده فهمیده پیش خودم جاش این جا بهتره:)
روزا خیلی تند میرن و ما هم اینجا بیکار...
ولی خوب به زودی شرایط درسـ
ای وای اسمش رو نبر اومد وای....کمــ
..........................................................................
روحش شاد:دی
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...
Only Raven
هیچ چیز غیر ممکن نیست
جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

Only Raven
هیچ چیز غیر ممکن نیست
جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1388/03/30
تولد نقش: 1388/03/30
آخرین ورود: جمعه 25 خرداد 1403 19:05
از: رو شونههای ارباب!
پستها:
5457

دست نوشته ی رول دستمال ... چیز یعنی دفترچه خاطرات جینی ویزلی!
خب من تو خونواده ای بزرگ شدم که عادت کردم با نگاه تحقیرآمیز دیگران بهم کنار بیام. خیلی دردناکه که یه روز از خواب پاشی و بفهمی که شوهرت میخواد از خونه بندازدت بیرون و مجبوری خونه بابات برگردی. الان از دادگاه برگشتم، رسما از هری طلاق گرفتم. :(
دو برگ جلوتر:
متاسفانه مجبورم روزگارمو با کبریت ِ جادویی فروختن بگذرونم. خونه بابام اومدم، پناهگاه. مجبورم رو دو تا کمدی که تو اتاق ویزلی شماره 990 تا 999 وجود داره بخوابم. یه نردبون کنارش گذاشتم و میرم و اون بالا میخوابم ... تاسف باره!
متاسفانه تعداد خواهر برادرام زیادی زیاده و دقیقا 999 تا هستن. بابامم که یه مامور ساده ی وزارتخونه س که پولش کفاف نمیده خرج این همه آدمو بده. واسه همین کبریت ِ جادویی میفروشم.
اما من یه آرزوی بزرگ دارم ... محفلی شدن!
اینطوری میتونم واسه خودم یه اتاق مخصوص داشته باشم ... میتونم حقوق ماهیانه بگیرم! میتونم با غرور راه برم و بگم یه محفلی ام و نه کبریت ِ جادویی فروش.
5 روز بعد:
چند روزیه که مردی با ریشای بلند سفید میاد و یه گوشه وایمیسه و روزنامه میخونه. من حدس میزنم دامبلدوره، اما نمیدونم چرا شک دارم ... آخه منکه هزار بار اونو دیدم، ولی در عجبم که چرا نمیتونم تشخیصش بدم. فردا حتما میپرسم.
برگ بعدی:
آخ جون خودش بود! آلبوس دامبلدور کبیر! وقتی بهش گفتم کی هستم کلی خوش حال شد و گفت که اگه خانواده ی من نبودن هیچ وقت محفل نمیتونست عضوی داشته باشه.
خوش حال شدم چون از وجودمون خوش حاله. کلی بهش اصرار کنم که منو محفلی کنه، تا منم به آباد شدن محفل کنم ... گفت بهش فکر میکنه. اما آخه چرا؟
2 صفحه بعد:
دو روزه که دامبلدورو میبینم و مدام ازم فقط یه سوالو میپرسه ... مطمئنی میخوای محفلی بشی؟ حاضری تمام سختیاشو تحمل کنی؟ منم با ذوق زدگی میگم معلومه که آره!
اما اون همچنان میگه باید فکر کنه. واقعا چرا؟
7 روز بعد:
6 روزی میشد که دامبلدور نیومده، اما بالاخره امروز سر و کله ش پیدا شد. بهم گفت فردا به خونه شماره 12 گریمولد برم. از خوش حالی جیغ کشیدم و پریدم بغلش. تمام کبریت ِ جادویی هامو انداختم تو جوب(جوی).
این کار خیلی دامبلدورو خشمگین کرد طوری که اگه خوش حال نبودم واقعا ازش میترسیدم. بالاخره اون همه روز گریه و زاری و التماس نتیجه داد ... فردا محفلی میشم. خوش حالم که دامبلدور مرد دل رحمیه و با اشک و آه ملت خام میشه و قبولشون میکنه ...
مرلینا! ازت متشکرم، متشکر! همه ش کمک تو بود ... دیگه مجبور نیستم کبریت ِ جادویی بفروشم. :) :) :) :) :) :) :)
2 صفحه بعد:
الان تازه میفهمم که چرا با وجود اینکه خیلی فامیل مارو دوست داشت اما با محفلی شدن من مخالفت میکرد. چون اینجا هم وضع خرابه.
هیچ وقت فکر نمیکردم که مجبور باشم تو خونه ای بخوابم که هم اتاقیام سوسک و کرم و عنکبوت و انواع و اقسام حشرات جادویی دیگه س. اصلا انگار هیشکی تو این خونه پر نمیزنه ... اتاق میخواستم، اما نه این اتاقو ... :(
برگ رو به روییش:
به من گفتن که باید به جای مامانم براشون آشپزی کنم چون مامانم مجبوره از 999 تا فرزند خودش نگه داری کنه و ماه هاست که دیگه برای محفل آشپزی نمیکنه. من مشکلی ندارم چون این خیلی بهتر از کبریت فروشیه ... تازه اینطوری حقوقمم بالاتر میره! :)
برگ پشتیش:
نـــــــــــه! باورم نمیشه ... من فهمیدم که اینجا خبری از مواد غذایی نیست، حتی بهمون حقوق هم نمیدن. روزرگارمونو با خوردن نصف خرما و نون خشک میگذرونیم. وظیفه منم به عنوان آشپز اینه که پول خرید نون خشک و خرمارو جور کنم. محفل بودجه نداره، از من کمک خواستن. میخوان براشون کبریت ِ جادویی بفروشم. :((
خب من تو خونواده ای بزرگ شدم که عادت کردم با نگاه تحقیرآمیز دیگران بهم کنار بیام. خیلی دردناکه که یه روز از خواب پاشی و بفهمی که شوهرت میخواد از خونه بندازدت بیرون و مجبوری خونه بابات برگردی. الان از دادگاه برگشتم، رسما از هری طلاق گرفتم. :(
دو برگ جلوتر:
متاسفانه مجبورم روزگارمو با کبریت ِ جادویی فروختن بگذرونم. خونه بابام اومدم، پناهگاه. مجبورم رو دو تا کمدی که تو اتاق ویزلی شماره 990 تا 999 وجود داره بخوابم. یه نردبون کنارش گذاشتم و میرم و اون بالا میخوابم ... تاسف باره!
متاسفانه تعداد خواهر برادرام زیادی زیاده و دقیقا 999 تا هستن. بابامم که یه مامور ساده ی وزارتخونه س که پولش کفاف نمیده خرج این همه آدمو بده. واسه همین کبریت ِ جادویی میفروشم.
اما من یه آرزوی بزرگ دارم ... محفلی شدن!
اینطوری میتونم واسه خودم یه اتاق مخصوص داشته باشم ... میتونم حقوق ماهیانه بگیرم! میتونم با غرور راه برم و بگم یه محفلی ام و نه کبریت ِ جادویی فروش.
5 روز بعد:
چند روزیه که مردی با ریشای بلند سفید میاد و یه گوشه وایمیسه و روزنامه میخونه. من حدس میزنم دامبلدوره، اما نمیدونم چرا شک دارم ... آخه منکه هزار بار اونو دیدم، ولی در عجبم که چرا نمیتونم تشخیصش بدم. فردا حتما میپرسم.
برگ بعدی:
آخ جون خودش بود! آلبوس دامبلدور کبیر! وقتی بهش گفتم کی هستم کلی خوش حال شد و گفت که اگه خانواده ی من نبودن هیچ وقت محفل نمیتونست عضوی داشته باشه.
خوش حال شدم چون از وجودمون خوش حاله. کلی بهش اصرار کنم که منو محفلی کنه، تا منم به آباد شدن محفل کنم ... گفت بهش فکر میکنه. اما آخه چرا؟
2 صفحه بعد:
دو روزه که دامبلدورو میبینم و مدام ازم فقط یه سوالو میپرسه ... مطمئنی میخوای محفلی بشی؟ حاضری تمام سختیاشو تحمل کنی؟ منم با ذوق زدگی میگم معلومه که آره!
اما اون همچنان میگه باید فکر کنه. واقعا چرا؟
7 روز بعد:
6 روزی میشد که دامبلدور نیومده، اما بالاخره امروز سر و کله ش پیدا شد. بهم گفت فردا به خونه شماره 12 گریمولد برم. از خوش حالی جیغ کشیدم و پریدم بغلش. تمام کبریت ِ جادویی هامو انداختم تو جوب(جوی).
این کار خیلی دامبلدورو خشمگین کرد طوری که اگه خوش حال نبودم واقعا ازش میترسیدم. بالاخره اون همه روز گریه و زاری و التماس نتیجه داد ... فردا محفلی میشم. خوش حالم که دامبلدور مرد دل رحمیه و با اشک و آه ملت خام میشه و قبولشون میکنه ...
مرلینا! ازت متشکرم، متشکر! همه ش کمک تو بود ... دیگه مجبور نیستم کبریت ِ جادویی بفروشم. :) :) :) :) :) :) :)
2 صفحه بعد:
الان تازه میفهمم که چرا با وجود اینکه خیلی فامیل مارو دوست داشت اما با محفلی شدن من مخالفت میکرد. چون اینجا هم وضع خرابه.
هیچ وقت فکر نمیکردم که مجبور باشم تو خونه ای بخوابم که هم اتاقیام سوسک و کرم و عنکبوت و انواع و اقسام حشرات جادویی دیگه س. اصلا انگار هیشکی تو این خونه پر نمیزنه ... اتاق میخواستم، اما نه این اتاقو ... :(
برگ رو به روییش:
به من گفتن که باید به جای مامانم براشون آشپزی کنم چون مامانم مجبوره از 999 تا فرزند خودش نگه داری کنه و ماه هاست که دیگه برای محفل آشپزی نمیکنه. من مشکلی ندارم چون این خیلی بهتر از کبریت فروشیه ... تازه اینطوری حقوقمم بالاتر میره! :)
برگ پشتیش:
نـــــــــــه! باورم نمیشه ... من فهمیدم که اینجا خبری از مواد غذایی نیست، حتی بهمون حقوق هم نمیدن. روزرگارمونو با خوردن نصف خرما و نون خشک میگذرونیم. وظیفه منم به عنوان آشپز اینه که پول خرید نون خشک و خرمارو جور کنم. محفل بودجه نداره، از من کمک خواستن. میخوان براشون کبریت ِ جادویی بفروشم. :((
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1392/6/30 20:35:42
جزئیات کاربر

دفتر خاطرات هرمیون گرنجر، پاراگراف اول صفحه یک هزار و صد و یازده
الان که پونزده سالمه و به لطف دوستان توی خونه ی شماره ی دوازده میدان گریمولد گیر کردم و صبح تا حالا داکسی ها رو می کشتم و الان هم سه ساعته بیدار موندم که بدون مزاحمت جینی بتونم بنویسم، میخوام یه اعترافی بکنم.
حتی واسه ی خودم هم عجیبه ولی اون موقع که وارد دنیای جادویی شدم اصلا ایده ی این قضیه به ذهنم نرسیده بود که بتونم عضوی از محفل بشم. از وقتی که یازده ساله بودم و نوشتن توی این دفتر قرمز رنگ رو شروع کردم، رون و هری همه ش دم از مبارزه با مرگخوارا، کارآگاه شدن و امثال این چیزا میزدن.
ولی خب حقیقتش، همیشه فکر میکردم که مردم عادی چه جوری ان؟ بدون مسئولیت زندگی کردن؟ بدون اینکه باری روی دوش آدم باشه؟
چرا از همون یازده سالگی همه ش به خودمون فشار آوردیم که بجنگیم...؟
امروز جوابشو فهمیدم! من یه مشنگ زاده م! D:
چه جایی میتونه بهتر از اینجا باشه؟ چه اعضای مهربون و دوست داشتنی ای که نداریم ما اینجا.
رئیسمون دامبلدوره. کسی که سخنان نغزش قبل از شروع سال تحصیلی زبان زد خاص و عامه. نویسنده ها هم نمیتونن بهتر از این چیزی بگن.
بزرگا و نویسنده ها و فهمیده ها همیشه باید جوری باشن و حرفایی بزنن که بقیه نفهمن. من اعتقاد دارم که هر کس خل و چل خونده میشه، سی سال دیگه همه میگن نابغه بوده!
بی شک... کسی که ریشش زیر پاش گیر میکنه، کسی که عینکش داره از بینی ش می افته، کسی که به جای کلاه جادوگری خیلی وقتا یه چیزی مثل عمامه روی سرشه، کسی که 320 سال عمر کرده باشه، کسی که به سوروس اسنیپ اعتماد کنه، کسی که به اسمشونبر بگه تام، کسی که دیوانه باشه،امکان نداره خل و چل واقعی باشه!
بقیه اعضا. یکیمون جانورنمای سگه. یکیمون گرگینه س. یکیمون سوروس اسنیپه!
گروه از این بهتر؟ :*
گفتم سوروس اسنیپ... این ماموریت هاش که هی غیب میشه و میره و میاد! کشف کردم چیکار میکنه!
دیروز رفتم توی اسطبل که برای تخت خواب جدید کج منقار یه کم کاه بیارم، دیدم داره با یه شن کش گوشه ی اسطبلو تمیز میکنه!
امروز صبح هم دیدم داره با همون شن کش علف هرز هایی که گوشه باغچه مخفی مون رشد کرده رو میکَنه!
اولش به نظرم اومد که آخه مگه ما محفلی نیستیم؟ چرا باید جون یه علف هرز بی گناه رو بگیریم؟ :(
ولی بعد دیدم که ای بابا. اینجوری که داکسی و مار اسمشونبر هم بی گناهن پس . دیدم بهتره صرف نظر کنم!
+ یعنی ممکنه یه روز به من هم از این ماموریت های مهم و سری بدن؟ :وی آی بی:
+ نقاشیم خوب نیس. نمیتونم شکلک بذارم تو دفترم اینجوری :( کاش میتونستم بگم دین توماس که نقاشی ش خوب بود بیاد و برام شکلک بزنه تو دفتر خاطراتم!
پاراگراف دوم صفحه ی دو هزار و دویست و بیست و دو
امروز دیگه میتونم خودمو رسما محفلی بدونم. رسما که نه البته. غیر رسمی.
وقتی که جلوی اون همه مرگخوار جنگیدم، جون گذاشتم وسط، 6 سال از آرمان هامون دفاع کردم!
شانس ماست دیگه. تا ما اومدیم عضو شیم، تا ما اومدیم آدم شیم!
تا ما اومدیم نفر شیم توی محفل، دامبلدور افتاد مرد! :(
مک گونگال یه دسته از ریش دامبلدور رو نگه داشته.
آواز ققنوس و چه میدونم باهوش بازی درآوردن من و اینا چه فایده داره. الان دیگه من که توی محفل آدم حساب میشم به چه امیدی محفلی باشم؟
بدون دامبلدور؟ :(
حالا به کی غر بزنیم که بی توجه بوده؟ :(
کسی هم نیس که ما رو تایید کنه که. ما میخوایم عضو شیم! ولی کسی نیس فرم هامونو تایید کنه که!
چرا توی فرممون هنوز نوشته به دامبلدور اعتقاد داری؟ فوکس رو نجات میدی یا نه؟
این چه وضعیه؟ میخوان هی اعصاب ما رو خرد کنن؟ :(
پاراگراف سوم صفحه ی سه هزار و سیصد و بیست و سه
پرسی رئیس محفل شده. با فرم و بی فرم ملتو راه میده!
نقاشی هم یاد گرفتم بکشم. تازه با یه افسون متحرکشم میکنم!
امروز به من ماموریت دادن!
نشستم و دوازده ساعت تمام به ورودی محفل نگاه کردم!
پرسی گفت عالی بودم و ممکنه ماموریت های مهم تر بهم بدن!
یعنی ممکنه یه روز به مقام سوروس برسم و ماموریت های مهم داشته باشم؟ :vib : ( اوه... گوشه ی سمت چپ این یکی رو کج کشیدم. در نیومد :| )
به جز من و رون و بچه ی هری اینا که جیمزه، 3 تا عضو فعال داره محفل! شام نداریم! رژیم می گیریم! خوبه! مفیده!
پول نداریم. سیم کارت دائمی نداریم. تلویزیون نداریم. خط تلفن نداریم حتی. اینترنت پر سرعت نداریم. هری پاتر نداریـ... اوه. اینو قول دادم ننویسم. سیکرته.
من و این همه خوشبختی توی محفل محاله.
پرسی ویزلی مچکریم!
الان که پونزده سالمه و به لطف دوستان توی خونه ی شماره ی دوازده میدان گریمولد گیر کردم و صبح تا حالا داکسی ها رو می کشتم و الان هم سه ساعته بیدار موندم که بدون مزاحمت جینی بتونم بنویسم، میخوام یه اعترافی بکنم.
حتی واسه ی خودم هم عجیبه ولی اون موقع که وارد دنیای جادویی شدم اصلا ایده ی این قضیه به ذهنم نرسیده بود که بتونم عضوی از محفل بشم. از وقتی که یازده ساله بودم و نوشتن توی این دفتر قرمز رنگ رو شروع کردم، رون و هری همه ش دم از مبارزه با مرگخوارا، کارآگاه شدن و امثال این چیزا میزدن.
ولی خب حقیقتش، همیشه فکر میکردم که مردم عادی چه جوری ان؟ بدون مسئولیت زندگی کردن؟ بدون اینکه باری روی دوش آدم باشه؟
چرا از همون یازده سالگی همه ش به خودمون فشار آوردیم که بجنگیم...؟
امروز جوابشو فهمیدم! من یه مشنگ زاده م! D:
چه جایی میتونه بهتر از اینجا باشه؟ چه اعضای مهربون و دوست داشتنی ای که نداریم ما اینجا.
رئیسمون دامبلدوره. کسی که سخنان نغزش قبل از شروع سال تحصیلی زبان زد خاص و عامه. نویسنده ها هم نمیتونن بهتر از این چیزی بگن.
بزرگا و نویسنده ها و فهمیده ها همیشه باید جوری باشن و حرفایی بزنن که بقیه نفهمن. من اعتقاد دارم که هر کس خل و چل خونده میشه، سی سال دیگه همه میگن نابغه بوده!
بی شک... کسی که ریشش زیر پاش گیر میکنه، کسی که عینکش داره از بینی ش می افته، کسی که به جای کلاه جادوگری خیلی وقتا یه چیزی مثل عمامه روی سرشه، کسی که 320 سال عمر کرده باشه، کسی که به سوروس اسنیپ اعتماد کنه، کسی که به اسمشونبر بگه تام، کسی که دیوانه باشه،امکان نداره خل و چل واقعی باشه!
بقیه اعضا. یکیمون جانورنمای سگه. یکیمون گرگینه س. یکیمون سوروس اسنیپه!
گروه از این بهتر؟ :*
گفتم سوروس اسنیپ... این ماموریت هاش که هی غیب میشه و میره و میاد! کشف کردم چیکار میکنه!
دیروز رفتم توی اسطبل که برای تخت خواب جدید کج منقار یه کم کاه بیارم، دیدم داره با یه شن کش گوشه ی اسطبلو تمیز میکنه!
امروز صبح هم دیدم داره با همون شن کش علف هرز هایی که گوشه باغچه مخفی مون رشد کرده رو میکَنه!
اولش به نظرم اومد که آخه مگه ما محفلی نیستیم؟ چرا باید جون یه علف هرز بی گناه رو بگیریم؟ :(
ولی بعد دیدم که ای بابا. اینجوری که داکسی و مار اسمشونبر هم بی گناهن پس . دیدم بهتره صرف نظر کنم!
+ یعنی ممکنه یه روز به من هم از این ماموریت های مهم و سری بدن؟ :وی آی بی:
+ نقاشیم خوب نیس. نمیتونم شکلک بذارم تو دفترم اینجوری :( کاش میتونستم بگم دین توماس که نقاشی ش خوب بود بیاد و برام شکلک بزنه تو دفتر خاطراتم!
پاراگراف دوم صفحه ی دو هزار و دویست و بیست و دو
امروز دیگه میتونم خودمو رسما محفلی بدونم. رسما که نه البته. غیر رسمی.
وقتی که جلوی اون همه مرگخوار جنگیدم، جون گذاشتم وسط، 6 سال از آرمان هامون دفاع کردم!
شانس ماست دیگه. تا ما اومدیم عضو شیم، تا ما اومدیم آدم شیم!
تا ما اومدیم نفر شیم توی محفل، دامبلدور افتاد مرد! :(
مک گونگال یه دسته از ریش دامبلدور رو نگه داشته.
آواز ققنوس و چه میدونم باهوش بازی درآوردن من و اینا چه فایده داره. الان دیگه من که توی محفل آدم حساب میشم به چه امیدی محفلی باشم؟
بدون دامبلدور؟ :(
حالا به کی غر بزنیم که بی توجه بوده؟ :(
کسی هم نیس که ما رو تایید کنه که. ما میخوایم عضو شیم! ولی کسی نیس فرم هامونو تایید کنه که!
چرا توی فرممون هنوز نوشته به دامبلدور اعتقاد داری؟ فوکس رو نجات میدی یا نه؟
این چه وضعیه؟ میخوان هی اعصاب ما رو خرد کنن؟ :(
پاراگراف سوم صفحه ی سه هزار و سیصد و بیست و سه
پرسی رئیس محفل شده. با فرم و بی فرم ملتو راه میده!

نقاشی هم یاد گرفتم بکشم. تازه با یه افسون متحرکشم میکنم!
امروز به من ماموریت دادن!
نشستم و دوازده ساعت تمام به ورودی محفل نگاه کردم!
پرسی گفت عالی بودم و ممکنه ماموریت های مهم تر بهم بدن!
یعنی ممکنه یه روز به مقام سوروس برسم و ماموریت های مهم داشته باشم؟ :vib : ( اوه... گوشه ی سمت چپ این یکی رو کج کشیدم. در نیومد :| )
به جز من و رون و بچه ی هری اینا که جیمزه، 3 تا عضو فعال داره محفل! شام نداریم! رژیم می گیریم! خوبه! مفیده!
پول نداریم. سیم کارت دائمی نداریم. تلویزیون نداریم. خط تلفن نداریم حتی. اینترنت پر سرعت نداریم. هری پاتر نداریـ... اوه. اینو قول دادم ننویسم. سیکرته.
من و این همه خوشبختی توی محفل محاله.
پرسی ویزلی مچکریم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر

در دفتر کاراگاهان نشسته بودم که چشمم به دفترچه خاطرات مینروا مک کونگال افتاد.دفترچه رو برداشتم و خوندم.
دفترچه خاطرات مینروا مک کونگال-یکی از صفحات آن
بالاخره ترم هاگوارتز تموم شد و از دست ۶۵۳۴۱۲ تا ویزلی که همین طور در مدرسه می چرخیدند راحت شدم.مدیر مدرسه،آلبوس پرسیوال دامبلدور(با اون اسمش)منو صدا میزنه و به من میگه برای مقابله با مرگخوارا به پناهگاه برو و گلها رو آب بده.من هم میرم آب نبات لیمویی می خورم.
بهش گفتم:واقعاً این کارا فایده داره؟
دامبلدور گفت اگه بهش اعتقاد داشته باشی،آره داره.در صمن این نامه ها رو به آرتور و مالی بده.
به مقصد جلوی در پناهگاه آپارات کردم.
حیاط پناهگاه
به سمت در پناهگاه رفتم که فرد یا جرج یه بلاجر به سمتم پرت کردند و بلاجر به چشمم خورد.
مالی اومد.
مالی:دوست عزیزم،خوش اومدی.فرد،این چه وضع رفتار با پروفسور مک کونگاله؟
فرد:جرج این کارو کرد.
-جرج
فرد و جرج:حالا انگار چی شده؟
همیشه از این دوقلوها بدم می اومد.البته از همه بچه ویزلی ها بدم می اومد ولی از این ذو تا بیشتر.
نامه رو به مالی دادم و خودم مشغول آب دادن گلها شدم.
مالی منو صدا زد.به اتاق رفتم.
نامه رو برایم خوند:
نقل قول:
شب باید به خانه شماره ۱۲ میدان گریمولد میرفتیم.
مینروا اومد و دفترچه رو ازم گرفت و گریه کنان از اتاق خارج شدم.
دفترچه خاطرات مینروا مک کونگال-یکی از صفحات آن
بالاخره ترم هاگوارتز تموم شد و از دست ۶۵۳۴۱۲ تا ویزلی که همین طور در مدرسه می چرخیدند راحت شدم.مدیر مدرسه،آلبوس پرسیوال دامبلدور(با اون اسمش)منو صدا میزنه و به من میگه برای مقابله با مرگخوارا به پناهگاه برو و گلها رو آب بده.من هم میرم آب نبات لیمویی می خورم.
بهش گفتم:واقعاً این کارا فایده داره؟
دامبلدور گفت اگه بهش اعتقاد داشته باشی،آره داره.در صمن این نامه ها رو به آرتور و مالی بده.
به مقصد جلوی در پناهگاه آپارات کردم.
حیاط پناهگاه
به سمت در پناهگاه رفتم که فرد یا جرج یه بلاجر به سمتم پرت کردند و بلاجر به چشمم خورد.
مالی اومد.
مالی:دوست عزیزم،خوش اومدی.فرد،این چه وضع رفتار با پروفسور مک کونگاله؟
فرد:جرج این کارو کرد.
-جرج
فرد و جرج:حالا انگار چی شده؟
همیشه از این دوقلوها بدم می اومد.البته از همه بچه ویزلی ها بدم می اومد ولی از این ذو تا بیشتر.
نامه رو به مالی دادم و خودم مشغول آب دادن گلها شدم.
مالی منو صدا زد.به اتاق رفتم.
نامه رو برایم خوند:
نقل قول:
به سوروس اعتماد داشته باشید.چون من بهش اعتماد دارم.در ضمن من آب نبات لیمویی دوست دترم.
شب باید به خانه شماره ۱۲ میدان گریمولد میرفتیم.
مینروا اومد و دفترچه رو ازم گرفت و گریه کنان از اتاق خارج شدم.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
آينده در دستان توست.كافيست به گذشته فكر نكني.
جزئیات کاربر

به قدری این حادثه زنده است که از میان تاریکی های حافظه ام روشن و پرفروغ مثل روز میدرخشد. گویی ئو ساعت پیش اتفاق افتاده، هنوز در خانه ی اول حافظه ام باقی است.
تا آن روزها که سال چهارمی هاگوارتز بودم ، خیال میکردم عینک مثل تعلیمی و کراوات چیزی است که جادوگران متمدن برای قشنگی به چشم میگذارند. دایی جان میرزا پرسیوال که خیلی به خودش ور میرفت و شلوار پاچه تنگ و ردای مد جدید میپوشید و کراوات از پاریس وارد میکرد و در در تجدد افراط داشت اولین مرد عینکی بود که دیده بودم.
حالا سری به مدرسه ای که در آن تحصیل میکردم بزنیم، قد بنده به نسبت سنم همیشه دراز بود. ننه ام هر وفت برای من و برادرم آبرفورث لباس میخرید ناله اش بلند بود. متلکی می گفت دو برادر مثل علم دشمن مرلین میمانید. دراز دراز، میخواهید بروید آسمان، شوربا بیاورید. در مقابل این قد دراز ، چشمم سو نداشت و درست نمیدید. بی آنکه بدانم چشمم ضعیف و کم سوست، چون تابلو سیاه را نمیدیدم، بی اراده در همه ی کلاس ها به طرف نیمکت ردیف اول میرفتم. همیشه با بچه های کوتوله دست به یخه! بودم اما چون کمی جوهر شرارت داشتم ، همیشه آنها تسلیم میشدند.
یک روز استاد درس گیاه شناسی توی یکی از راهروهای هاگوارتز یک کشیده ی جانانه به گوشم نواخت که صدایش تا سالن سرسرای اصلی پیچید و به گوش بچه ها رسید. همین طور که گوشم را گرفته بودن و از شدت درد، برق از چشمم پریده بود ، آقا معلم گفت :
- چشت کوره؟ حالا دیگه آدمو تو هاگزمید میبینی و سلام نمیکنی!
در کوییدیچ هم ابدا و اصلا پیشرفت نداشتم؛ مثل باقی بچه ها دستم را بلند میکردم ، نشانه میرفتم که به بلوجر ضربه بزنم اما چوبم به توپ نمیخورد. بور میشدم، بچه ها می خندیدند؛ به رگ غیرتم بر میخورد.
با آنکه چندین سال بود که شهر نشین بودیم ، خانه ی ما شکل دهاتی اش را حفظ کرده بود. همان طور که در بندرمنچستر یک مرتبه ده دوازده مهمان با اسب و استر و تسترال های نامرئی لنگر می انداختند و چندین روز درخانه ی ما می ماندند، در گودریک هالو هم این کار را تکرار میکردند. پدرم بعد از دعوا با آن چند مشنگ از بام افتاده بود ولی دست از کمرش بر نمیداشت. در لاتی کار شاهان را میکرد ، ساعتش را میفروخت و مهمانش را پذیرایی میکرد.
یکی از این مهمانان پیرزنی لیورپولی بود. کارش خواندن داستان های بیدل نقال برای زنان بود. خیلی حراف و فضول بود. بچه ها او را خیلی دوست داشتند اما من از آن زمانها هم حسی به زنان نداشتم .
علاوه بر کتاب بیدل کتابهای دیگری هم داشت،جام جهانی در جوادیه، شرلوک خالی نبند،موش و گربه ی زاکانی . همراه اینها یک عینک هم داشت . عینکی نیم دایره .
من قلا کردم و روزی که پیرزن نبود رفتم سر بقچه اش . اولا کتاب هایش را به هم ریختم. بعد برای مسخره از روی بدجنسی و شرارت ، عینک موصوف را از جعبه اش درآوردم. خواستم به چشم بگذارم و با آن ریخت مضحک سر به سر آریانا بگذارم و دهن کجی کنم .
آه، هرگز فراموش نمیکنم. برای من لحظه ی عجیب و عظیمی بود. آن را به چشم گذاشتم ، در این حال وضع من تماشایی بود، قیافه ی یغورم، صورت درازم، بینی گردن کش و دراز و عقابی ام ، هیچ کدام با آن عینک نیم دایره جور نبود.
ناگهان دنیا برایم تغییر کرد، همه چیز برایم عوض شد ، یادم می آید اواسط تابستان بود ، آفتاب تند و زرد بود. بخشی از دیوار اتاقمان آجری بود ، من که همیشه آن دیوار را یک دست و مخلوط میدیدم اکنون داشتم به راحتی حتی فاصله ی آجرها را تشخیص میدادم .
هرگز آن دقیقه و آن لذت را فراموش نمیکنم . آنقدر خوشحال بودم که بیخودی چندین بار خودم را چلاندم ، ذوق زده بشکن میزدم و میپریدم . عینک را سریع به داخل اتاقم بردم و قایمش کردم .
پیزن که برگشت هرچه دنبال عینکش گشت نتوانست پیدایش کند، شاید آن کارم اشتباه بود اما همیشه برای رسیدن به هدف های بزرگتر باید قربانی داد. مدتی بود که با گلرت قصد کاری را کرده بودیم اما من با آن چشمانم نمی توانستم که او را همراهی کنم . اما با آن عینک دیگر مشکلی نبود .
پیرزن از غم فراق عینکش ساعت ها گریست و سر آخر اشکش خشک شد و مرد . بعد از مرگش کتاب بیدل نقال را هم من برداشتم ، میدانستم که روزی به دردم خواهد خورد.
از خاطرات آلبوس دامبلدور
با تلخیص
تا آن روزها که سال چهارمی هاگوارتز بودم ، خیال میکردم عینک مثل تعلیمی و کراوات چیزی است که جادوگران متمدن برای قشنگی به چشم میگذارند. دایی جان میرزا پرسیوال که خیلی به خودش ور میرفت و شلوار پاچه تنگ و ردای مد جدید میپوشید و کراوات از پاریس وارد میکرد و در در تجدد افراط داشت اولین مرد عینکی بود که دیده بودم.
حالا سری به مدرسه ای که در آن تحصیل میکردم بزنیم، قد بنده به نسبت سنم همیشه دراز بود. ننه ام هر وفت برای من و برادرم آبرفورث لباس میخرید ناله اش بلند بود. متلکی می گفت دو برادر مثل علم دشمن مرلین میمانید. دراز دراز، میخواهید بروید آسمان، شوربا بیاورید. در مقابل این قد دراز ، چشمم سو نداشت و درست نمیدید. بی آنکه بدانم چشمم ضعیف و کم سوست، چون تابلو سیاه را نمیدیدم، بی اراده در همه ی کلاس ها به طرف نیمکت ردیف اول میرفتم. همیشه با بچه های کوتوله دست به یخه! بودم اما چون کمی جوهر شرارت داشتم ، همیشه آنها تسلیم میشدند.
یک روز استاد درس گیاه شناسی توی یکی از راهروهای هاگوارتز یک کشیده ی جانانه به گوشم نواخت که صدایش تا سالن سرسرای اصلی پیچید و به گوش بچه ها رسید. همین طور که گوشم را گرفته بودن و از شدت درد، برق از چشمم پریده بود ، آقا معلم گفت :
- چشت کوره؟ حالا دیگه آدمو تو هاگزمید میبینی و سلام نمیکنی!
در کوییدیچ هم ابدا و اصلا پیشرفت نداشتم؛ مثل باقی بچه ها دستم را بلند میکردم ، نشانه میرفتم که به بلوجر ضربه بزنم اما چوبم به توپ نمیخورد. بور میشدم، بچه ها می خندیدند؛ به رگ غیرتم بر میخورد.
با آنکه چندین سال بود که شهر نشین بودیم ، خانه ی ما شکل دهاتی اش را حفظ کرده بود. همان طور که در بندرمنچستر یک مرتبه ده دوازده مهمان با اسب و استر و تسترال های نامرئی لنگر می انداختند و چندین روز درخانه ی ما می ماندند، در گودریک هالو هم این کار را تکرار میکردند. پدرم بعد از دعوا با آن چند مشنگ از بام افتاده بود ولی دست از کمرش بر نمیداشت. در لاتی کار شاهان را میکرد ، ساعتش را میفروخت و مهمانش را پذیرایی میکرد.
یکی از این مهمانان پیرزنی لیورپولی بود. کارش خواندن داستان های بیدل نقال برای زنان بود. خیلی حراف و فضول بود. بچه ها او را خیلی دوست داشتند اما من از آن زمانها هم حسی به زنان نداشتم .
علاوه بر کتاب بیدل کتابهای دیگری هم داشت،جام جهانی در جوادیه، شرلوک خالی نبند،موش و گربه ی زاکانی . همراه اینها یک عینک هم داشت . عینکی نیم دایره .
من قلا کردم و روزی که پیرزن نبود رفتم سر بقچه اش . اولا کتاب هایش را به هم ریختم. بعد برای مسخره از روی بدجنسی و شرارت ، عینک موصوف را از جعبه اش درآوردم. خواستم به چشم بگذارم و با آن ریخت مضحک سر به سر آریانا بگذارم و دهن کجی کنم .
آه، هرگز فراموش نمیکنم. برای من لحظه ی عجیب و عظیمی بود. آن را به چشم گذاشتم ، در این حال وضع من تماشایی بود، قیافه ی یغورم، صورت درازم، بینی گردن کش و دراز و عقابی ام ، هیچ کدام با آن عینک نیم دایره جور نبود.
ناگهان دنیا برایم تغییر کرد، همه چیز برایم عوض شد ، یادم می آید اواسط تابستان بود ، آفتاب تند و زرد بود. بخشی از دیوار اتاقمان آجری بود ، من که همیشه آن دیوار را یک دست و مخلوط میدیدم اکنون داشتم به راحتی حتی فاصله ی آجرها را تشخیص میدادم .
هرگز آن دقیقه و آن لذت را فراموش نمیکنم . آنقدر خوشحال بودم که بیخودی چندین بار خودم را چلاندم ، ذوق زده بشکن میزدم و میپریدم . عینک را سریع به داخل اتاقم بردم و قایمش کردم .
پیزن که برگشت هرچه دنبال عینکش گشت نتوانست پیدایش کند، شاید آن کارم اشتباه بود اما همیشه برای رسیدن به هدف های بزرگتر باید قربانی داد. مدتی بود که با گلرت قصد کاری را کرده بودیم اما من با آن چشمانم نمی توانستم که او را همراهی کنم . اما با آن عینک دیگر مشکلی نبود .
پیرزن از غم فراق عینکش ساعت ها گریست و سر آخر اشکش خشک شد و مرد . بعد از مرگش کتاب بیدل نقال را هم من برداشتم ، میدانستم که روزی به دردم خواهد خورد.
از خاطرات آلبوس دامبلدور
با تلخیص
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
" -زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلكه چيزي است كه به ياد مي آوريم تا روايتش كنيم ."
گابريل گارسيا ماركز
گابريل گارسيا ماركز
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/07/03
تولد نقش: 1396/10/10
آخرین ورود: شنبه 19 مهر 1399 22:11
از: کره آبی
پستها:
2608

برگی از دفتر خاطرات جیمز سیریوس پاتر(
) و آقای بلوپ(
)*
باز آمد بوی ماه مدرسه بوی خاطرات راه مدرسه...
جیمز سیریوس پاتر بهمراه آقای بلوپ تو اتاقش پشت میز مطالعه اش نشسته بود و با خوشحالی داشت شعر شروع سال تحصیلی جدید هاگوارتز رو میخوند. جیمز خیلی ذوق و شوق داشت. جیمز خیلی خوشحال بود چون سال تحصیلی جدید داشت شروع میشد و قرار بود هری یعنی پدرش و جینی یعنی مادرش برایش لوازم التحریر نو و ردا و چوبدستی و چوب جاروی جدید بخرن.
حیوان خانگی جیمز سیریوس پاتر بچه نهنگ گنده بکی به نام آقای بلوپ بود. آقای بلوپ مدام تو وانی که جیمز در اتاقش گذاشته بود دراز میکشید(
) و ماهی صید میکرد و میخورد یا به قول جینی میلومبوند. (:fishing:)
جیمز سیریوس پاتر از به اصطلاح خاله اش یعنی هرمیون گرنجر یک ورد یاد گرفته بود که با اینکار وان حمام را بسیار عمیق کرده بود و آقای بلوپ میتوانست داخل آن فرو برود و ماهی صید کند و بخورد و همانجا بخوابد یا بقول جینی کپه بگذارد!
جینی و هری معتقد بودند که آقای بلوپ هیچ خاصیت جادویی ندارد و جیمز سیریوس پاتر باید حیوان خانگی ای داشته باشد که خاصیت جادویی داشته باشد و در نتیجه باید آقای بلوپ را داد که اژدهاهای عمو چارلی بخورنش! ولی جیمز هر دفعه بغض میکرد(
) و تو چشمای اونا خیره میشد و اونام غش و ضعف میکردن و بیخیال میشدن.
جدا از این قضیه جیمز یک نگرانی دیگر هم داشت و اون برادرش آلبوس سوروس پاتر بود که همیشه در روز اول سال تحصیلی در ایستگاه کینگز کراس با یکدیگر دعوایشان میشد(
) و انگشت تو چشم هم میکردند و آخر هم یکیشون قهر میکرد و میرفت یک سال نمیومد و سال بعد برمیگشت. بعدشم که برمیگشت دوباره سر وزارت خونه بازی و اینکه کی ایندفعه وزیر بشه و کی معاون دعواشون میشد و دوباره یکی میرفت با برف سال بعد میومد.
ولی در کل جیمز سیریوس پاتر کودک خوشحالی بود. درسته که بعضی از کارشناسان علوم کودک معتقدند که کودک یعنی کود کوچک و در نتیجه هیچ چیزی نمیفهمد ولی جیمز سیریوس پاتر بهیچ وجه اینطوری نبود.
الگوی او در زندگی فردی در داستان های مشنگی به نام شازده کوچولو بود. (
)
البته جیمز سیریوس پاتر بر عکس شازده کوچولو که یک گل داشت یک نهنگ داشت. همان آقای بلوپ. و البته خیلی او را دوست میداشت و همیشه با هم آب بازی و البته یویو بازی میکردند. :tab:
گفتم یویو. داشت یادم میرفت که جدا از آقای بلوپ یک یویوی صورتی در زندگی جیمز وجود دارد که خیلی برای او محبوب است و یکی از اجزای جدا نشدنی زندگی اش است. این یویو به عقیده او جادویی است و وقتی سه دور میچرخاندش سه دور برمیگردد!
جیمز آرزو داشت که در آینده یک خواننده شود و چون به خواننده های مشنگی علاقه زیادی داشت همیشه خود را در خواب به شکل خواننده محبوب مشنگی اش یعنی شگی میدید.
بله جانم برایتان بگوید که این گوشه ای از زندگی جیمز سیریوس پاتر یکی از اعضای قدیمی و برتر محفل ققنوس بود که در حال حاضر به صورت غیابی و نامحسوس عضو این محفل است. قصه ما به سر رسید... بلوپ بلوپ بلوپ.
---------------
*چون شکلک نهنگ نداشتیم، سبزی خوار گذاشتیم!
) و آقای بلوپ(
)*باز آمد بوی ماه مدرسه بوی خاطرات راه مدرسه...
جیمز سیریوس پاتر بهمراه آقای بلوپ تو اتاقش پشت میز مطالعه اش نشسته بود و با خوشحالی داشت شعر شروع سال تحصیلی جدید هاگوارتز رو میخوند. جیمز خیلی ذوق و شوق داشت. جیمز خیلی خوشحال بود چون سال تحصیلی جدید داشت شروع میشد و قرار بود هری یعنی پدرش و جینی یعنی مادرش برایش لوازم التحریر نو و ردا و چوبدستی و چوب جاروی جدید بخرن.
حیوان خانگی جیمز سیریوس پاتر بچه نهنگ گنده بکی به نام آقای بلوپ بود. آقای بلوپ مدام تو وانی که جیمز در اتاقش گذاشته بود دراز میکشید(
) و ماهی صید میکرد و میخورد یا به قول جینی میلومبوند. (:fishing:)جیمز سیریوس پاتر از به اصطلاح خاله اش یعنی هرمیون گرنجر یک ورد یاد گرفته بود که با اینکار وان حمام را بسیار عمیق کرده بود و آقای بلوپ میتوانست داخل آن فرو برود و ماهی صید کند و بخورد و همانجا بخوابد یا بقول جینی کپه بگذارد!
جینی و هری معتقد بودند که آقای بلوپ هیچ خاصیت جادویی ندارد و جیمز سیریوس پاتر باید حیوان خانگی ای داشته باشد که خاصیت جادویی داشته باشد و در نتیجه باید آقای بلوپ را داد که اژدهاهای عمو چارلی بخورنش! ولی جیمز هر دفعه بغض میکرد(
) و تو چشمای اونا خیره میشد و اونام غش و ضعف میکردن و بیخیال میشدن.جدا از این قضیه جیمز یک نگرانی دیگر هم داشت و اون برادرش آلبوس سوروس پاتر بود که همیشه در روز اول سال تحصیلی در ایستگاه کینگز کراس با یکدیگر دعوایشان میشد(
) و انگشت تو چشم هم میکردند و آخر هم یکیشون قهر میکرد و میرفت یک سال نمیومد و سال بعد برمیگشت. بعدشم که برمیگشت دوباره سر وزارت خونه بازی و اینکه کی ایندفعه وزیر بشه و کی معاون دعواشون میشد و دوباره یکی میرفت با برف سال بعد میومد. ولی در کل جیمز سیریوس پاتر کودک خوشحالی بود. درسته که بعضی از کارشناسان علوم کودک معتقدند که کودک یعنی کود کوچک و در نتیجه هیچ چیزی نمیفهمد ولی جیمز سیریوس پاتر بهیچ وجه اینطوری نبود.
الگوی او در زندگی فردی در داستان های مشنگی به نام شازده کوچولو بود. (
)البته جیمز سیریوس پاتر بر عکس شازده کوچولو که یک گل داشت یک نهنگ داشت. همان آقای بلوپ. و البته خیلی او را دوست میداشت و همیشه با هم آب بازی و البته یویو بازی میکردند. :tab:
گفتم یویو. داشت یادم میرفت که جدا از آقای بلوپ یک یویوی صورتی در زندگی جیمز وجود دارد که خیلی برای او محبوب است و یکی از اجزای جدا نشدنی زندگی اش است. این یویو به عقیده او جادویی است و وقتی سه دور میچرخاندش سه دور برمیگردد!

جیمز آرزو داشت که در آینده یک خواننده شود و چون به خواننده های مشنگی علاقه زیادی داشت همیشه خود را در خواب به شکل خواننده محبوب مشنگی اش یعنی شگی میدید.

بله جانم برایتان بگوید که این گوشه ای از زندگی جیمز سیریوس پاتر یکی از اعضای قدیمی و برتر محفل ققنوس بود که در حال حاضر به صورت غیابی و نامحسوس عضو این محفل است. قصه ما به سر رسید... بلوپ بلوپ بلوپ.
---------------
*چون شکلک نهنگ نداشتیم، سبزی خوار گذاشتیم!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1385/05/08
تولد نقش: 1385/09/06
آخرین ورود: یکشنبه 3 خرداد 1405 23:58
از: سر قبرم
پستها:
1506

دفتر خاطرات ریموس لوپین
سه شنبه، اوایل تابستون اون سال!
اون روز رو خیلی خوب به خاطر دارم.بهترین لباسم رو که شامل کت ریش ریش شده و شلوار سر زانو سوراخ شدم (دست کم میتونستم بگم شلوارم مد روز مشنگاس) بود پوشیده بودم و حسابی به موهام رسیده بودم (با کمی نوشیدنی کره ای بهشون حالت داده بودم). اون روز یه روز خیلی بزرگ بود.بزرگ که میگم یعنی خیلی بزرگ!قرار بود من شانس خودم رو توی محفل ققنوس آزمایش کنم.
قبل از من جیمز و سیریوس این کار رو کرده بودن.برای همین من هم حتما میتونستم عضو محفل بشم. با اعتماد به نفس کامل و در حالیکه سعی میکردم کمی از اعتماد به نفسم به پاهای لرزانم تزریق کنم به سمت مقر محفل رفتم. اون روزها مقر محفل یه جایی پشت باشگاه شبانه دیوانگان مست داخل یکی از کوجه های فرعی هاگزمید بود. برای ورود به رمزی که جیمز بهم داده بود احتیاج داشتم.با چوب دستیم روی در چندتا از سطل های زباله ضرب گرفتم و وقتی تونستم از این کار آهنگ درست و حسابی ای اجرا کنم دیوار کنار باز شد و من داخل شدم.
مسئول گزینش جادوگر پیری بود که به نظر هندی میومد و دستارش رو محکم دور سرش گره زده بود.چند برگه پرسشنامه جلوم گذاشت و من به سرعت به همه سوال ها جواب دادم و با افتخار اون ها رو بهش تحویل دادم و اون چند لحظه بعد در حالیکه بهم لبخند میزد گفت «متاسفام شما تو آزمون ورودی رد شدی!»
باورم نمیشد.مطمئن بودم که همه سوال ها رو درست و صادقانه جواب دادم.این رو به مسئول گزینش گفتم و اون هم با خنده خیلی بلندی به من فهموند که علت رد شدنم همین درست جواب دادن به سوال هاست!وقتی متوجه شد که من اصلا منظورش رو نفهمیدم برام توضیح داد که فقط کسایی توی محفل قبول میشن که فقط بتونن در حد سی ای چهل درصد سوال ها رو درست جواب بدن.چون اگه کسی به همه سوال ها درست جواب بده بعدا شاخ میشه و دور برش میداره که باید توی تصمیم گیری ها دخالت کنه!
یادمه وقتی این حرف ها رو شنیدم برگه هام رو از دستش گرفتم و پاره پوره کردم و بعد پرسشنامه های جدید رو ازش گرفتم و چند دقیقه بعد دوباره بهش تحویل دادم.این بار اون با لبخند شیرینی من رو قبول کرد.یادش بخیر،تمام برگه هام رو سفید تحویلش داده بودم!!
جمعه، وسط تابستون داغ و خرما پزون اون سال!
از روزی که پذیرفته شدم روزهای خیلی سختی رو گذروندم.تمرینات سخت از همون اول شروع شد و در این راه جیمز و سیریوس هم همراه من بودن.ما از صبح تا شب مشغول تمرین و آموزش بودیم و شب ها تا میخواستیم بخوابیم دوباره بیدارمون میکردن. خوشحال بودم که جیمز و سیریوس هم اونجا بودن.به هر حال برای رو کم کنی اونها تصمیم گرفته بودم عضو محفل بشم و از دیدن زجر کشیدنشون زیر اون تمرینات طاقت فرسا لذت میبردم.
تمرینات سخت ما شامل طی کشیدن دفتر دامبلدور 3 بار در روز، چایی بردن برای اعضای محفل هر دو ساعت یک بار، خرید نوشیدنی کره ای برای همه و معجون آتشین برای مانداگاس فلچر که عملش بالا بود!، برق انداختن جاروی سران محفل، آشپزی و شستن رخت و لباس اعضا و کارهای طاقت فرسای دیگه میشد.
اعضای قدیمی محفل با لبخند ملیحی همیشه به ما میگفتن که تمریناتمون رو خیلی جدی بگیریم، چون اونها هم خودشون یه روزی همین کارها رو انجام دادن تا به مقام فعلی شون رسیدن.اما من هیچ وقت نفهمیدم که بعد از گفتن این حرف چرا همیشه وقتی پشتشون رو به ما میکردن پوزخند میزدن!حتما فکر میکردن ما از پس این کارها برنمیایم و نمیتونیم جاشون رو بگیریم!من برای اینکه ثابت کنم اشتباه میکنن به طور داوطلبانه مرلینگاه رو هم سه بار در روز تمیز میکردم (واقعا به تمیز شدن احتیاج مداوم داشت!) و به همین خاطر مورد تشویق ویژه دامبلدور قرار گرفتم.هیچ وقت یادم نمیره، قیافه جیمز و سیریوس وقتی دامبلدور داشت از من به خاطر ابتکارم تشکر میکرد دیدنی بود!
پنجشنبه، اولین روز زمستون استخوان سوز!
اولین ماموریت به طور رسمی.هیچ وقت فراموشش نمیکنم.گرچه دلم میخواست فراموشش کنم.قرار بود برای دامبلدور و مینروا بستنی بخریم تا از مهمون هاشون پذیرایی کنن.بستنی فروشی در شعاع پونصد متری کوچه ناکترن بود و این یعنی اینکه رفتن به اونجا کار خطرناکی میشد. اما ما سه دوست قدیمی سر نترسی داشتیم.ما به دل دشمن زدیم و برای خریدن بستنی راهی شدیم،اما...حتی نمیخوام بهش فکر کنم.یادم نمیاد چی شد که درگیری شد.فقط فهمیدم که موقع خرید بستنی دعوا شد،سیریوس اسیر شد،جیمز مفقودالاثر شد و من با سه دنده شکسته به مقر بازگشتم.آه...روز لعنتی!
سه شنبه، اوایل تابستون اون سال!
اون روز رو خیلی خوب به خاطر دارم.بهترین لباسم رو که شامل کت ریش ریش شده و شلوار سر زانو سوراخ شدم (دست کم میتونستم بگم شلوارم مد روز مشنگاس) بود پوشیده بودم و حسابی به موهام رسیده بودم (با کمی نوشیدنی کره ای بهشون حالت داده بودم). اون روز یه روز خیلی بزرگ بود.بزرگ که میگم یعنی خیلی بزرگ!قرار بود من شانس خودم رو توی محفل ققنوس آزمایش کنم.
قبل از من جیمز و سیریوس این کار رو کرده بودن.برای همین من هم حتما میتونستم عضو محفل بشم. با اعتماد به نفس کامل و در حالیکه سعی میکردم کمی از اعتماد به نفسم به پاهای لرزانم تزریق کنم به سمت مقر محفل رفتم. اون روزها مقر محفل یه جایی پشت باشگاه شبانه دیوانگان مست داخل یکی از کوجه های فرعی هاگزمید بود. برای ورود به رمزی که جیمز بهم داده بود احتیاج داشتم.با چوب دستیم روی در چندتا از سطل های زباله ضرب گرفتم و وقتی تونستم از این کار آهنگ درست و حسابی ای اجرا کنم دیوار کنار باز شد و من داخل شدم.
مسئول گزینش جادوگر پیری بود که به نظر هندی میومد و دستارش رو محکم دور سرش گره زده بود.چند برگه پرسشنامه جلوم گذاشت و من به سرعت به همه سوال ها جواب دادم و با افتخار اون ها رو بهش تحویل دادم و اون چند لحظه بعد در حالیکه بهم لبخند میزد گفت «متاسفام شما تو آزمون ورودی رد شدی!»
باورم نمیشد.مطمئن بودم که همه سوال ها رو درست و صادقانه جواب دادم.این رو به مسئول گزینش گفتم و اون هم با خنده خیلی بلندی به من فهموند که علت رد شدنم همین درست جواب دادن به سوال هاست!وقتی متوجه شد که من اصلا منظورش رو نفهمیدم برام توضیح داد که فقط کسایی توی محفل قبول میشن که فقط بتونن در حد سی ای چهل درصد سوال ها رو درست جواب بدن.چون اگه کسی به همه سوال ها درست جواب بده بعدا شاخ میشه و دور برش میداره که باید توی تصمیم گیری ها دخالت کنه!
یادمه وقتی این حرف ها رو شنیدم برگه هام رو از دستش گرفتم و پاره پوره کردم و بعد پرسشنامه های جدید رو ازش گرفتم و چند دقیقه بعد دوباره بهش تحویل دادم.این بار اون با لبخند شیرینی من رو قبول کرد.یادش بخیر،تمام برگه هام رو سفید تحویلش داده بودم!!
جمعه، وسط تابستون داغ و خرما پزون اون سال!
از روزی که پذیرفته شدم روزهای خیلی سختی رو گذروندم.تمرینات سخت از همون اول شروع شد و در این راه جیمز و سیریوس هم همراه من بودن.ما از صبح تا شب مشغول تمرین و آموزش بودیم و شب ها تا میخواستیم بخوابیم دوباره بیدارمون میکردن. خوشحال بودم که جیمز و سیریوس هم اونجا بودن.به هر حال برای رو کم کنی اونها تصمیم گرفته بودم عضو محفل بشم و از دیدن زجر کشیدنشون زیر اون تمرینات طاقت فرسا لذت میبردم.
تمرینات سخت ما شامل طی کشیدن دفتر دامبلدور 3 بار در روز، چایی بردن برای اعضای محفل هر دو ساعت یک بار، خرید نوشیدنی کره ای برای همه و معجون آتشین برای مانداگاس فلچر که عملش بالا بود!، برق انداختن جاروی سران محفل، آشپزی و شستن رخت و لباس اعضا و کارهای طاقت فرسای دیگه میشد.
اعضای قدیمی محفل با لبخند ملیحی همیشه به ما میگفتن که تمریناتمون رو خیلی جدی بگیریم، چون اونها هم خودشون یه روزی همین کارها رو انجام دادن تا به مقام فعلی شون رسیدن.اما من هیچ وقت نفهمیدم که بعد از گفتن این حرف چرا همیشه وقتی پشتشون رو به ما میکردن پوزخند میزدن!حتما فکر میکردن ما از پس این کارها برنمیایم و نمیتونیم جاشون رو بگیریم!من برای اینکه ثابت کنم اشتباه میکنن به طور داوطلبانه مرلینگاه رو هم سه بار در روز تمیز میکردم (واقعا به تمیز شدن احتیاج مداوم داشت!) و به همین خاطر مورد تشویق ویژه دامبلدور قرار گرفتم.هیچ وقت یادم نمیره، قیافه جیمز و سیریوس وقتی دامبلدور داشت از من به خاطر ابتکارم تشکر میکرد دیدنی بود!
پنجشنبه، اولین روز زمستون استخوان سوز!
اولین ماموریت به طور رسمی.هیچ وقت فراموشش نمیکنم.گرچه دلم میخواست فراموشش کنم.قرار بود برای دامبلدور و مینروا بستنی بخریم تا از مهمون هاشون پذیرایی کنن.بستنی فروشی در شعاع پونصد متری کوچه ناکترن بود و این یعنی اینکه رفتن به اونجا کار خطرناکی میشد. اما ما سه دوست قدیمی سر نترسی داشتیم.ما به دل دشمن زدیم و برای خریدن بستنی راهی شدیم،اما...حتی نمیخوام بهش فکر کنم.یادم نمیاد چی شد که درگیری شد.فقط فهمیدم که موقع خرید بستنی دعوا شد،سیریوس اسیر شد،جیمز مفقودالاثر شد و من با سه دنده شکسته به مقر بازگشتم.آه...روز لعنتی!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ایوان روزیه در 1392/6/30 3:56:15
ایوان روزیه...اسکلتی که وجود ندارد!
جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/03/16
تولد نقش: 1396/04/24
آخرین ورود: چهارشنبه 2 خرداد 1397 14:15
از: دور مراقبتم!
پستها:
337

تاریخ: -
عنوان: سر پیری و مرگخوار گیری!
گرمای تابستون! بدون شرح اضافه!
خونه ی خودم چش بود مگه؟ دامبلدور اصرار داشت که بعد قضیه ی هاگوارتز و اون پسره ی لعنتی که چشم جادئیمو با کاسه ی چشم نافرمش اوراق کرد، بیامو اینجا ساکن شم.
چندسالی هست که از اون ماجرا می گذره و دلم تنگ شده برا آرامشی که قبلا داشتم. الان کافیه تا دشمن یابمو روشن کنم تا تا با وجود جیمز تو کمتر از صد متریش سر همه مونو ببره!
پیر شدم. مشنگای پیر شب تا صب دندون مصنوعیشونو میندازن تو لیوان آب و من چشم جادوئیمو! دامبلدورم که نیست تا حس کنم از منم پیرتر هست!
خلاصه اینکه، اصل مطلب! ای آیندگانی که منو می خونی! اینجانب الستور مودی درسال هزار و چونصد و چند، دوباره دست به کار شدم! ایگور کارکاروف و کلی مرگخوارو انداختم گوشه ی آزکابان! ایوان روزیه، گیبون و کلی مرگخوار دیگه رو هم به درک نازل کردم! ولی بعد از اینکه بارتیموس جونیور لعنتی منو یه سال تحصیلی تموم تو کمد هفت طبقه ی خودم زندونی کرد (گفته باشم! شاهکار نکرده بود، از پشت خنجر زدن بین سیاها هم نامردیه!) حس کردم که باید ننگشو پاک کنم.
اتاق خون حاصل هفته ها خرد جمعی خودم بود! (همر!) حالا دیگه دامبلدور نیست، حداقل مطمئنم اگه منم برم راهم ادامه داره! خشونت چیز خوبی نیست، اما هر قانونی استثنائی داره. من میگم میشه خشونت رو علیه خشونت بکار برد.
نور بی تاریکی و سفیدی بی سیاهی معنایی نداره! بهشت بی جهنم و آرامش بی دغدغه مزخرفه! تنها چیزی که همیشه مهمه، فقط و فقط یه چیزه، یه چیز! تنها چیزی که خوبه؛
هشیاری مداومه!
بازم خواهم نوشت، نقاط عطف، پستی و بلندی! به امید اینکه به سفیدی بی معنا برسیم!
امضاء، الستور مودی چشم باباقوری.
عنوان: سر پیری و مرگخوار گیری!
گرمای تابستون! بدون شرح اضافه!
خونه ی خودم چش بود مگه؟ دامبلدور اصرار داشت که بعد قضیه ی هاگوارتز و اون پسره ی لعنتی که چشم جادئیمو با کاسه ی چشم نافرمش اوراق کرد، بیامو اینجا ساکن شم.
چندسالی هست که از اون ماجرا می گذره و دلم تنگ شده برا آرامشی که قبلا داشتم. الان کافیه تا دشمن یابمو روشن کنم تا تا با وجود جیمز تو کمتر از صد متریش سر همه مونو ببره!
پیر شدم. مشنگای پیر شب تا صب دندون مصنوعیشونو میندازن تو لیوان آب و من چشم جادوئیمو! دامبلدورم که نیست تا حس کنم از منم پیرتر هست!
خلاصه اینکه، اصل مطلب! ای آیندگانی که منو می خونی! اینجانب الستور مودی درسال هزار و چونصد و چند، دوباره دست به کار شدم! ایگور کارکاروف و کلی مرگخوارو انداختم گوشه ی آزکابان! ایوان روزیه، گیبون و کلی مرگخوار دیگه رو هم به درک نازل کردم! ولی بعد از اینکه بارتیموس جونیور لعنتی منو یه سال تحصیلی تموم تو کمد هفت طبقه ی خودم زندونی کرد (گفته باشم! شاهکار نکرده بود، از پشت خنجر زدن بین سیاها هم نامردیه!) حس کردم که باید ننگشو پاک کنم.
اتاق خون حاصل هفته ها خرد جمعی خودم بود! (همر!) حالا دیگه دامبلدور نیست، حداقل مطمئنم اگه منم برم راهم ادامه داره! خشونت چیز خوبی نیست، اما هر قانونی استثنائی داره. من میگم میشه خشونت رو علیه خشونت بکار برد.
نور بی تاریکی و سفیدی بی سیاهی معنایی نداره! بهشت بی جهنم و آرامش بی دغدغه مزخرفه! تنها چیزی که همیشه مهمه، فقط و فقط یه چیزه، یه چیز! تنها چیزی که خوبه؛
هشیاری مداومه!
بازم خواهم نوشت، نقاط عطف، پستی و بلندی! به امید اینکه به سفیدی بی معنا برسیم!
امضاء، الستور مودی چشم باباقوری.
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
چوبدستی لازم نیست..
به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

به یک ضربه ی عصایم بند هستید!

×××××

جزئیات کاربر
تاریخ عضویت: 1392/01/29
تولد نقش: 1403/01/09
آخرین ورود: پنجشنبه 9 فروردین 1403 17:18
از: دنیای انتظار
پستها:
165

جزئیات کاربر

2002/5/22
دیر دایری!
احساس سرخوردگی میکنم! فکر میکنم دیگه گلرت دوسم نداره! حالا درسته که پشمک شدم و ریشمو دور کمرم میبندم ، اما بازم همون آلبوس ِ قدیمم...هی روزگار! میخوام برم قرص برنج بخورم ، دیگه امیدی به زندگی ندارم ! گلرت منو به آلپچ فروخت!
امضا ، آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور!
2002/5/23
امروز یه نقشه ی شوم توی مغزم شکل گرفته! تصمیم دارم برم سراغ آل پاچینو و یه کاریش کنم که گلرت با دیدنش از زندگی سیر بشه
واسه همین صبح خیلی زود ، پرواز کردم خونه آل پاچونینا و همونطور که در تخت خواب با یکی از معشوقه هاش در حال ِ بی ناموسی بود ، یهو چوب دستیمو گرفتم رو چهره ی نحسش و گفتم :" فورنان کالاس"
یهو داد زد و از جاش پرید و کلی جوش چرکین رو صورتش سر دراورد...هاهاهاها...به هدفم رسیدم!
امضا ، آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور!
2002/5/24
امروز گلرت با گریه اومد تو خونه و یه راست رفت تو بغل ریموس! هی تف! انگار من این وسط بوقم...!
بعدش در حالی که هق هق میکرد ، گفت آلپچ وحشتناک شده! امروز رفتم واسه جواب تست و دیدم که نیستش ، از دیگران پرسیدم ، گفتند بیمارستان بستریه ...بدو بدو رفتم بیمارستان مشنگا و دیدم وحشتناک شده...خیلی زشت شده! دیگه دوسش ندارم ، دیگه نمی خوام بازیگر بشم، یهو بغضش ترکید و های های گریه کرد...
خیلی خوشحال شدم! به هدفم رسیدم ، حالا باز گلرت میاد پیش خودم، هورا...
همینطور که داشتم یواشکی میخندیدم ؛ یهو یکی با ملاقه زد تو سرم ، سرم داره گیج میره ، مثه موش و گربه سرم باد کرده ... مالی ویزلی با اون هیکل چاقش ، دست به کمر ایستاده و داره بدبیننانه نگام میکنه ... یهو گفت: تو یه ریگی ته کفشته آلبوس!
بدبخت شدیم رفت...
امضا ، آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور!
2002/5/25
بالاخره مالی ویزلی از زیر زبونم کشید...آبروم جلو بروبچز محفل رفته... هر کی رد میشه یه متلکی بارم میکنه... ریموس امروز رفت بیمارستان موگلا و قیافه ی اون آلپچ بوقیو درست کرد! گلرت دوباره میخواد بازیگر شه! میخوام برم دنبال هری... شاید پذیرفتم ...اگه قبولم نکرد ، میرم قرص برنج میخورم...هی...
امضا ، آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور!
دیر دایری!
احساس سرخوردگی میکنم! فکر میکنم دیگه گلرت دوسم نداره! حالا درسته که پشمک شدم و ریشمو دور کمرم میبندم ، اما بازم همون آلبوس ِ قدیمم...هی روزگار! میخوام برم قرص برنج بخورم ، دیگه امیدی به زندگی ندارم ! گلرت منو به آلپچ فروخت!
امضا ، آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور!
2002/5/23
امروز یه نقشه ی شوم توی مغزم شکل گرفته! تصمیم دارم برم سراغ آل پاچینو و یه کاریش کنم که گلرت با دیدنش از زندگی سیر بشه
واسه همین صبح خیلی زود ، پرواز کردم خونه آل پاچونینا و همونطور که در تخت خواب با یکی از معشوقه هاش در حال ِ بی ناموسی بود ، یهو چوب دستیمو گرفتم رو چهره ی نحسش و گفتم :" فورنان کالاس"یهو داد زد و از جاش پرید و کلی جوش چرکین رو صورتش سر دراورد...هاهاهاها...به هدفم رسیدم!
امضا ، آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور!
2002/5/24
امروز گلرت با گریه اومد تو خونه و یه راست رفت تو بغل ریموس! هی تف! انگار من این وسط بوقم...!
بعدش در حالی که هق هق میکرد ، گفت آلپچ وحشتناک شده! امروز رفتم واسه جواب تست و دیدم که نیستش ، از دیگران پرسیدم ، گفتند بیمارستان بستریه ...بدو بدو رفتم بیمارستان مشنگا و دیدم وحشتناک شده...خیلی زشت شده! دیگه دوسش ندارم ، دیگه نمی خوام بازیگر بشم، یهو بغضش ترکید و های های گریه کرد...خیلی خوشحال شدم! به هدفم رسیدم ، حالا باز گلرت میاد پیش خودم، هورا...
همینطور که داشتم یواشکی میخندیدم ؛ یهو یکی با ملاقه زد تو سرم ، سرم داره گیج میره ، مثه موش و گربه سرم باد کرده ... مالی ویزلی با اون هیکل چاقش ، دست به کمر ایستاده و داره بدبیننانه نگام میکنه ... یهو گفت: تو یه ریگی ته کفشته آلبوس!
بدبخت شدیم رفت...
امضا ، آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور!
2002/5/25
بالاخره مالی ویزلی از زیر زبونم کشید...آبروم جلو بروبچز محفل رفته... هر کی رد میشه یه متلکی بارم میکنه... ریموس امروز رفت بیمارستان موگلا و قیافه ی اون آلپچ بوقیو درست کرد! گلرت دوباره میخواد بازیگر شه! میخوام برم دنبال هری... شاید پذیرفتم ...اگه قبولم نکرد ، میرم قرص برنج میخورم...هی...

امضا ، آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور!
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/24 23:32:03
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/24 23:34:35
ویرایش شده توسط آرگوس فیلچ در 1390/7/24 23:34:35
[b] به یاد شناسه ی قبلیم:«د�
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


