جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (8 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
10 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[educate]] کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 6 دی 1392 02:13
نمایش جزئیات
آفلاین
مسخره ترین چیز توی زندگی اینه که بخوای بنویسی ولی ندونی با چه کلمه ای شروع کنی، میخوای حس کنی ولی ندونی با چه احساسی درونت رو خالی کنی، میخوای اشک بریزی ولی ندونی به چه بهانه ای چشمات رو تر کنی، میخوای بخندی ولی ندونی چطور غم ها و غصه هات رو جایگزین لبخندت کنی... اینجاست که حتی مغز پر استعدادت یه آن از حرکت میاسته و تو تنها کاری که میتونی بکنی اینه که یه بند خیره بشی به صفحه ی سفید کاغذت، بدون اینکه حتی بدونی، کلمه اولت جملت با چه حروف الفبایی شروع می شه...

اسنیپ با عصبانیت:

- هری، تمومش کن این خزئبلات رو، پسره ی... تو رو در حالی به اینجا آوردن که با اون دوست مو قرمز کچلت...

هری: رون پرفسور!!!

- حالا هر کی که هست، فرسنگ ها از هاگوارتز دور شده بودین، اونوقت خیلی راحت و آسوده، راست راست وایستادی جلوی من، دری بری تحویلم می دی، نذار فکر کنم هری پاتر شماره یک هاگوارتز، همون آدم رمانتیکی هستش که جلوی اسمشو نبر جون سالم به در برده!!! قیافت رو واسه من یکی دلبر نکن که این یه نمونه اصلا به تیپ و قیافت نمی خوره، مخصوصا با اون عینک باباقوریت و اون دوست، مو قرمزه کچلت...!

هری: رون پرفسور!!!

- گفتم که، هر کی که هست...!

رون با حالتی بغض آلود:

- پرفسور، به خدا ما رفته بودیم فقط یه قدمی با هم بزنیم، همین! اصلا به تیپ و قیافه ما می خوره بخوایم از مدرسه گنده ای مثل هاگوارتز که اسمش زبانزد خاص و عامه فرار کنیم؟؟؟ اصلا دارییم؟؟؟

فلیچ: پرفسور دروغ میگه، حرفاشو باور نکنید، خودم با همین دوتا چشمام دیدم چطور داشتن یواشکی از بالای دیوار مدرسه می پریدن پایین، تازشم نمی دونید با چه مکافاتی تونستم اینها رو بگیرمشون و بیارمشون اینجا...

هری: پرفسور، حق با رون هستش... آخه چه دلیلی داره بخوایم از این مدرسه به این گندددددگی فرار کنیم، یه نگاه به این فلیچ بیچاره بندازید، اصلا نگاه نکرده متوجه می شید با بچه های ازکابان، آخر شبا میرن بالا پشتبوم چیز میز میزنن...

اسنیپ باحالتی خشم آلوده، حاصل از تیک عصبی زیر پلک:

- ای پسره ی چیز!!! چطوری میتونی جلوی من تا این درجه از خودت چیز نشون بدی... مردک بیچاره اگر می تونست چیزی مصرف کنه که الان تو فضا بود... چطور می تونی اینقدر با وقاحت تمام وایسی جلوی چشمای من، به این و اون انگ مصرف چیز بزنی... نذار زنگ بزنم به پدر و ... اهههه! لعنتی! یادم نبود تو پدر و مادر نداری...

رون: پرفسور، نگران نباشید، میتونید زنگ بزنید به پدر و مادر من! می دونید چند وقته ندیدمشون... خیلی دلم براشون تنگ شده، پرفسوووووووور خواهش می کنم، این بار رو زنگ بزنید، قول می دیم دیگه از این به بعد، کار اشتباهی نکنیم...!

اسنیپ: ها؟! خدایا، ما رو با کیا کردی هفتاد و پنج میلیون نفر، فلیچ، این بدبختا رو ببر به خوابگاهشون که من روی خر سرمایه گذاری کرده بودم، الان مثل طوطی، برام بلبل زبونی می کردن!!! اینها رو از جلوی چشمام دورشون کن که دیگه حالم از دیدن تک تکشون به هم می خوره... بندازشون بیرون...

رون در حالی از در بیرون می رفت که التماس کنان فریاد می زد:

- پرفسوووووووووور، خواهش می کنم، خواهش می کنم زنگ بزنید به پدر و مادرممممم، پرفسوووووووووور...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آنتیوس پورال در 1392/10/6 2:20:08
ویرایش شده توسط آنتیوس پورال در 1392/10/6 10:22:41
شايد اون کسي که داره ميره من باشم ولي اين تو هستي که منو تنها گذاشت
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 دی 1392 21:12
نمایش جزئیات
آفلاین
- پرفسور آوردمشون ... بگم بیان تو ؟

پرفسور اسنیپ، خشمگین و غمزده به میز تکیه داده بود. انگشتانش با رتیم عجیبی روی میز بالا و پایین می رفتند و این اصلا نشانه ای خوبی نبود؛ حتی فلیچ هم با دیدن حرکات اسنیپ، برای دو مجرم جدید مدرسه دلسوزی می کرد !

فلیچ برای بار دوم درخواستش را تکرار کرد:

- قربان، چیکار کنم ؟ بیارمشون یا نه ؟

گربه فلیچ صدای عجیبی از خودش درآورد؛ اسنیپ به خود آمد. او تا آن لحظه حتی متوجه فلیچ هم نشده بود، این دلیلی جز عشقش لیلی ایوانز و مرگش نمی توانست داشته باشد.

- بگو بیان تو ... بعدم برو دنبال مک گونگال، زود تر !

فلیچ به سرعت و به طرز احمقانه ای دخمه را ترک کرد. دخمه نمور، دفتر اسنیپ بود که بوی مرگ به وضوح در آن استشمام می شدم؛ این حس را همه نسبت به آن دخمه تاریک و نمناک داشتند، گویی آن همه بوهای مختلف، حسی عجیب را برای همه تداعی می کرد.

سوروس اسنیپ با شنیدن صدای قدم های دو نفر، رویش را برگرداند و به آن دو شخص تازه وارد نگاه کرد اما جای آن دو فقط یک سایه بیرنگ اما خاص می دید؛ او لیلی ایوانز را در پشت مهی سنگین می دید!

قطرات اشک از گونه های اسنیپ سرازیر شدند. اما او به سرعت خودش را کنترل کرد. دستانش را مشت کرد و سپس دستی بر موهای چربش کشید. دو دانش آموزی که اکنون روبریش ایستاده اند را به یاد آورد و به سرعت به سمت پله های مخفی پشت میزش رفت و چند ثانیه بعد، در آرامش به لیلی فکر می کرد!

عشق معجزه عجیبی است و اسنیپ تا سالها آن ماجرا فراموش نکرد؛ روزی که عشقش را پس از سال ها دوباره مشاهده کرد! هر چه بود، توهم، رویا یا واقعیت، برای اسنیپ حقیقی ترین رویای ممکن بود !


-----------
عشقی نمی نویسم ولی خب به نظرم نگاه کردن به یک قضیه با یکسری تفاوت ها، چیز بدی نیست؛ دیدی با زاویه ای متفاوت !

+ درخواست یک نکته ای، صحبتی چیزی ...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
دربرابر شرارت وزیر و مدیر خیانت کار و مفسد و چیزکش جامعه ساکت نمی مانیم ... !


تصویر تغییر اندازه داده شده

با هم، قدم به قدم، تا پیروزی ...


- - - - - - - - - - - - - - - - -


تصویر تغییر اندازه داده شده

تا عشق و امیدی هست؟ چه باک از بوسه دیوانه سازان!؟
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 دی 1392 19:55
نمایش جزئیات
آفلاین
هری و رون در دخمه های قلعه به سمت دفتر اسنیپ پیش میرفتند.دخمه ها مثل همیشه سرد, ساکت وکم نور بودند .
رون : هری تو کاری کردی که اسنیپ این وقت شب ما رو احضار کرده؟
هری : نه ,خودم هم تعجب کردم که اون چه کاری میتونه با ما داشته باشه؟
از آخرین دالان هم عبور کردند و به دفتر اسنیپ رسیدند.هری نفس عمیقی کشید و آرام در زد و به همراه رون, وارد شد.

دفتر اسنیپ مثل همیشه بود. همان فضای سرد و ساکت, با صدها شیشه معجون که هری هیچوقت از محتویات آن ها سر درنیاورده بود.
اسنیپ همان ردای مشکی همیشگی,را بر تن داشت و با خشم به هری نگاه میکرد.آرگوس فیلچ سرایدار مدرسه نیز در کنار اسنیپ ایستاده بود.هری ازلبخند فیلچ فهمید که به احتمال زیاد اخراج در انتظارشان است .هری با صدای اسنیپ به خود آمد.
اسنیپ: پاتر و ویزلی شما دونفر هیچ وقت نمیخواین دست از قانون شکنی بردارید؟اون طور که من از آقای فیلچ شنیدم شما دیشب قصد داشتین به جنگل ممنوعه برید.اگه شما در گروه من بودید,مطمئن باشید که فورا اخراج میشدید,اما فعلا باید منتظر کسانی باشیم که اختیار این کارو دارن.

چند دقیقه بعد در دفتر استیپ به کندی گذشت,تا این که در باز شد و دامبلدور و مک گونگال وارد دفتر شدند.
فیلچ به محض دیدن دامبلدور شروع به حرف زدن کرد:«پرفسور,پاتر و ویزلی دیشب...»
دامبلدور حرف فیلچ را قطع کرد: بله آرگوس همه ماجرا رو میدونم .اما باید بگم که خودم به اونا اجازه رفتن به جنگل رو دادم.
اسنیپ : چی میگید پرفسور؟شما به اونا اجازه این کارو دادید؟ من که باورم نمیشه!
دامبلدور با لبخند گفت:سورس مگه تو به عقل من شک داری؟ و سپس رو هری و رون کرد:شما دونفر بهتره هرچه زودتر به خوابگاهتون برگردید.

دز زاه بازگشت هری با خود فکر میکرد که چرا دامبلدور باید به خاطر او دروغ بگوید؟؟؟


تأیید شد!

آفرین. اصلاً نمی شه گفت این پست و پست قبل رو یه نفر نوشته. این نشون می ده که توانایی زیادی برای نوشتن داری اما وقت و حوصله ی کمی براش صرف می کنی.
امیدوارم برای نوشته های بعدیت در ایفای نقش هم به اندازه کافی زمان بذاری.
به خاطر مشکلی که با کیبورد داشتی به اشکالات تایپی گیر نمی دم. اما سعی کن در اولین فرصت کیبورد فارسی نصب کنی.

موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/10/5 20:15:50
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 5 دی 1392 00:40
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود, یه مدرسه غیر انتفاعی بود, به نام هاگوارتز .
توی این مدرسه پنج دانش آموز بودند که سرشون توی کار خودشون بود و رابطشون با هم درحد سلام و علیک بود. تا این که یه نویسنده کلاهبردار ,به اسم رولینگ پیدا شد, که برای رسیدن به پول و ثروت زندگی این طفلان معصوم رو جعل کرد ,و ازشون داستان های عاشقانه و جنایی ساخت .

ما نیز صرفا جهت تائید شدن مجبوریم داستان را به شکل جعلی روایت کنیم .باشد که آیندگان مارا ببخشند و بر ما خرده نگیرند.
####################################################

همه از قطار درب و داغون هاگوارتز پیاده شدند.يه هو صداي هاگريد اومد كه گفت: کلاس اولیا از این طرف .
همون موقع ریموس که به سمت هاگرید می رفت که اشتباه پای جیمز را لگد کرد.

جیمز:مگه کوری؟

ریموس:کور تویی گوزن!

جیمز:میزنم لهت میکنما

ناگهان صدای رولینگ به گوش میرسه که میگه: بوقیاااااااا شما مثلا باید باهم دوست باشین

همون موقع سیریوس هم به طرز فوقالعاده خفنزی توسط لیلی زیر پایی میشه و میخوره زمین گرووووووومب (افکت زمین خوردن)

سیریوس هم از جا پاشد که با دختر مردم دس به یخه(یقه؟یغه؟) شه که دوباره صدای رولینگ میاد :ای بابااااااااا چن بار بگم شما باید باهم دوست باشین یه بار دیگه از این کارا بکنین شخصا پس کله همتون میزنما!

خلاصه همه با کلی مکافات سوار قایق موتوری های هاگوارتز میشن و هاگرید استارت میزنه

هیهیهیههی (افکت استارت)

هیهیهیهیههیهیهیهیهیهی (افکت استارت)

هیهیهیهیهیهیهیهیهیهیهیهیهیهی(افکت استارت)

هاگرید :شرمنده بنزین تموم شده باید پیاده بریم.!.!

سه ربع بعد سالن اصلی


دامبلدور همون طور كه انتظار مي رفت روي صندلي نشسته بود و بعدشم مگی و فيلت و هاگريد و اسلاگهورن و ... ديده مي شدند.
بعد از اينكه همه آمدند دامبلدور جلو آمد و چند تا دست زد ,اما ضايع شد چون هنوز سالن ساكت نشده بود. بعد شروع به سخنراني كرد.
_:اهم اهم با سلام به همه ی دانش اموزان گرامی بهتره از همین اول سال بگم که هرکس....

صدای رولینگ : بوقی این حرفای جدی چیه میزنی تو الان باید مث یه آدم دیوونه و خل حرف بزنی کشتی منو!!!

-:ای بابا مگه زوره اصن ذلم نمیخواد حرف بزنم, حالا هم اون کلاه مسخره رو بیارین که کار داریم.
.

كلاه شعر جديدي ساخته بود كه اين جوري بود:
اسلی ها شیرن مث شمشیرن
گریفا بادکنکن دس بزنی میترکن


بعد هم مک گونگال خواست اسمارو بخونه که کلاه خودش اسمارو خوند و مگی خیلی خیلی ضایع شد .
جیمز پاتر !
جیمز با آن هیکل ضایعش به سمت کلاه رفت وآن را روی سرش گذاشت.

کلاه: اسلیترین

بعد هم به نوبت لیلی و سیریوس و ریموس رسید که همه به اسلیترین رفتند, بعد از گروه بندی هم موقع غذا خوردن رسید.

بچه ها كه همشون داشتند از گشنگي مي مردند شروع كردند مثل خرس قطبي غذا خوردن. رولینگ هم وسط تالار ظاهر شد و جیغی کشید که مگی سکته ناقص !!!

_: آخه من از دست شما چي كار كنم؟ چقدر منه پير زن رو زجر ميدين. بدبختم كردين."

بعد نشست رو زمين و زد تو سرش و گفت: ديگه ذلم كردين. من چي كار كنم؟ اصن من غلط بکنم داستان بنویسم منو چه به......با لگد دامبلدور بقیه حرف های رولینگ ناتمام ماند و مثل گونی سیب زمینی پرت شد روی میز ریونکلاو و بچه ها هم به زندگیشون ادامه دادن و بزرگ شدن و رفتن تو صف دیپلمه های بیکار.
###########################################
همچنین در پاسخ به سوال خوانندگان که چرا پیتر نقشی تو داستان نداشت, باید بگم :شما فضولی؟؟؟

آپولین جان، نمی دونم با این پست قصد مسخره کردن من رو داشتی یا واقعاً هنوز هم متوجه ایراداتی که توی نوشته ت هست نشدی؟

من امیدوارم مورد اول درست باشه.
با این وجود باز هم چند تا نکته رو توضیح می دم:

برای درج علامت ویرگول فارسی، از کلید شیفت + حرف T استفاده کن.

بعد از کلمات «گفت»، «می گه»، «فرمود» ، «عرض کرد» و کلاً هر کلمه ای که نشانه ی نقل قول مستقیم باشه؛ باید حتماً جمله ی بعدش رو توی گیومه قرار بدی. برای درج علامت گیومه فارسی از کلید شیفت+حرف L و شیفت + حرف K استفاده کن.

از خط 7 به بعد باز هم مثل نوشته قبلی علامت نگارشی نداری.

علیرغم اینکه دفعه ی قبل هم گفته بودم، باز املای «فوق العاده» رو اشتباه نوشتی.

با وجودیکه توی ویرایش قبل هم توضیح دادم باز این جمله رو با دوتا حرف ربط مشابه نوشتی: «همون موقع ریموس که به سمت هاگرید می رفت که اشتباه پای جیمز را لگد کرد.»

آخر یه جمله نمی تونی 3 تا علامت نگارشی (ویرگول، نقطه و علامت تعجب) رو با هم استفاده کنی!

تقریباً 80 درصد اشتباهات پست قبل در پست جدیدت اصلاح نشدن . تازه چند تا ایراد دیگه هم اضافه شده.
مثلاً توی این جمله : «رولینگ هم وسط تالار ظاهر شد و جیغی کشید که مگی سکته ناقص !!! » چرا فعل رو حذف کردی؟

اگه نحوه ی استفاده از علائم نگارشی رو نمی دونی لطفاً توی پیام شخصی بهم اطلاع بده و ضمناً بگو توی چه مقطعی درس می خونی تا بهتر بتونم راهنماییت کنم.

ضمناً پست بعدی رو باید بر اساس عکس جدیدی که قرار دادم بنویسی.

تأیید نشد.

موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آپولین دلاکور در 1392/10/5 0:45:59
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/10/5 9:50:40
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 4 دی 1392 21:45
نمایش جزئیات
آفلاین
هری نگاهی به اتاق انداخت، آخرین باری که این اتاق را دیده بود مربوط به چند ماه پیش میشد. هیچ حس خوبی نداشت که بار دیگر داخل این اتاق بود. شروع کرد به کاوش در کل اتاق که با دیدن صندلی که پشت به آنها بود و صاحب اتاق بر روی آن نشسته بود، متوقف شد!

- بفرمایید پروفسور، همون قانون شکن های همیشگی! میخواستن دزدکی وارد سرسرای اصلی بشن که گرفتمشون! اونطوری که از متصدی قطار شنیدم، میگفت که از بچه ها شنیده که پاتر کلا تو قطار نبوده!

- میدونم آرگوس!

اسنیپ با چوبدستی اش اشاره ای به روزنامه ی روی میزش کرد که عکس ماشین پرنده ی آقای ویزلی را نشان میداد و روزنامه روبه روی هری و رون ایستاد! اسنیپ با لحن چندش آوری گفت:
- پس آقای پاتر میخوان بازم معروف تر بشن! معروفیت تو دنیای جادوگر ها بس نبود و الان میخوان توی دنیای ماگل ها هم برای خودشون اسطوره بشن! پسرکی با زخم صاعقه ای شکل سوار بر ماشین پرنده! چه داستان جذابی!

اسنیپ از جای خود بلند شد و رو به زندانیانش ایستاد و لبخند تمسخر آمیزی کرد و سپس با لحن جدی و خشک همیشگی اش گفت:
- توضیحی دارید که ارائه کنید آقایون؟

هری و رون نگاهی به یکدیگر انداختند، این لحن برایشان آشنا بود و میدانستند هر کاری بکنند نمیتوانند از زیر تنبیهی که مطمئنا تا انتهای ترم باید انجام میدادند، در بروند!
رون نگاه ملتمسانه ای به هری انداخت و هری با دیدن قیافه ی رون فکری به ذهنش خطور کرد!
- پ پ پ پروفسور، یه لحظه به من نگاه کنید؛ منو ببینید! چشمای من شما رو یاد چی میندازه؟ دلتون میاد این چشمای این رنگی اشک توشون جمع بشه؟ دلتون میاد من که خون لیلی تو رگ هامه ناراحت بشم؟ نه وجدانا دلت میاد؟ ببین، الان شما وقتی ...

- بس کن! نمیخواد هیچی بگی! زود باشین برین!

هری چشمکی به رون زد و به سرعت از اتاق اسنیپ بیرون رفتند!

فیلچ:
-

اسنیپ:
- همچنان

تأیید شد.

پست خوبی بود. توصیفاتی که از حالت شخصیت ها ذکر کرده بودی خیلی به جا و مناسب بود. تناسب بین توصیف و دیالوگ کاملاً استاندارد بود.
فقط چند تا ایراد کوچیک داشتی که امیدوارم توی نوشته های بعدیت بر طرفشون کنی.
1) توی 3 خط اول پست 5 بار از کلمه «اتاق» استفاده کردی و این موضوع به زیبایی نوشته لطمه زده.

2) در افعالی مثل «می تونه» ، «میشد» ، «میگفت» و ... بهتره «می» رو جدا بنویسی.

3) 3 روش برای نقل قول داریم. من چندبار توضیح دادم ، بازم توضیح می دم به این امید که بقیه اعضایی که می خوان وارد ایفای نقش بشن هم بخونن و رعایت کنن.

روش اول: زمانی که از کلمه «گفت» و سایر کلماتی که نشانه نقل قول مستقیم هستن استفاده می کنیم، بعد از گفت دو نقطه (:) می ذاریم و بعد بدون اینتر زدن جمله ی مورد نظر رو توی گیومه («») می نویسیم.

مثال:
اسنیپ با لحن جدی و خشک همیشگی اش گفت: «توضیحی دارید که ارائه کنید آقایون؟»

روش دوم: زمانی که اسم شخص گوینده رو بدون فعل «گفت» توی متن ذکر می کنیم، بعد از اسم گوینده دو نقطه (:) می ذاریم و بعد بدون اینتر زدن، جمله ی بعد رو می نویسیم.

مثال:
اسنیپ: توضیحی دارید که ارائه کنید آقایون؟

روش سوم: زمانی که نه از فعل «گفت» استفاده می کنیم و نه از اسم کاراکتر، برای نوشتن صحبت های هر شخصیت یه اینتر می زنیم، یه علامت دش یا خط فاصله (-) می ذاریم و بعد جمله رو بدون گیومه می نویسیم. این روش معمولاً زمانی کاربرد داره که دو شخصیت مشغول صحبت با هم هستن.

مثال:

- توضیحی دارید که ارائه کنید آقایون؟
- پرفسور باور کنید ما ناچار بودیم!

راستی برای ورود به ایفای نقش باید توی تاپیک بازی با کلمات هم پست بزنی و تأیید بشی.

موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/10/5 10:15:56
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 4 دی 1392 20:04
نمایش جزئیات
آفلاین
بالاخره انتظارها به پایان رسید!

این هم از عکس جدید:
تصویر تغییر اندازه داده شده


برای ورود به ایفای نقش باید یه نمایشنامه یا داستان کوتاه بر مبنای این عکس بنویسید.
موضوع عکس هم که مشخصه: هری ، رون و آرگوس فلیچ توی دخمه اسنیپ.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 2 دی 1392 23:01
نمایش جزئیات
آفلاین
آدم باهوش و تیزی به نظر میومد... همیشه خوب میدونست چه وقتایی باید خودش رو جذاب تر از همیشه نشون بده، اما اوضاع اینگاری اونطوری که باید و شاید مثل همیشه پیش نمیرفت، همیشه صیادها خوب میدونن چطور باید صیدشون رو توی دام بندازند، اما آهویی که به تورش خورده بود دختری نبود که به این زودی ها دم به تله بده... توی همین افکار، یکدفعه با صدای سیریوس به خودش اومد:

- میدونی پسر، از صد فرسنگی هم خوب میشه فهمید، چی داره توی اون فکر پوکت میچرخه...

ریموس که عقب تر از سیریوس حرکت میکرد، خنده ای کرد و ادامه داد:

- جیمز، فکر میکنم دیگه وقتشه خودتو بازنشسته کنی، چون هیچکسی به پسر چشم چرونی مثل توی دختر نمیده...

و به یک آن هر دو آنها شروع کردن به خندیدن... جیمز که از حرفهای اونها کلافه شده بود، پوزخندی زد و گفت: بچه هاااا فکر میکنم دیگه وقتشه خفه شید... نمیخواین نگاهی به بانوی شماره یک هاگوارتز بندازین؟؟؟ اصلا راه که میره اینگار با هر قدمش داره برات دلبری میکنه... چطور ممکنه دختری به این زیبایی توی این مدرسه باشه و از چنگال های تیز و برنده ی من در امان بوده باشه...

سیریوس: جیمز، فکر میکنم هنوز خیلی مونده بخوای خوشگلای مدرسه ای به این گندگی رو پیدا کنی، مگه نه؟؟؟

جیمز: خب، شاید! ولی این یکی با اونهای دیگه خیلی فرق میکنه، یه جورایی از وقتی چشمم به چشمش افتاده اصلا نمیتونم از فکرش بیرون بیام...

ریموس: جمیزززززز... نمیخوای دختره رو بیخیال بشی، پسر وقتش برسه خودم یکی خوشگلشو واست پیدا میکنم...

سیریوس: پسر تو اگر خیلی باهوش بودی عوض درس خوندن یه فکری واسه خودت میکردی... گردنت نشکست اینقدر سرت توی اون کتاب کوفتی بود، یکم مثل ما باش، بکش بیرون از این جفنگ بازیا!!! یکم به خودت برس مرررررررد!!!

جیمز که نمیتونست دیگه منتظر از دست دادن ملکه ای مثل اون باشه بدون اینکه چیزی بگه پسرا رو ترک میکنه و سراسیمه به سمت دخترک پیش میره...

ریموس: این کجا رفت؟؟؟

سیریوس: به نظرت کجا میتونه رفته باشه؟؟ باز این جیمز چشمش افتاد به چشم یه دختر و ما رو پاک فراموش کرد...

ریموس: یعنی یه روزی یه دختر پیدا میشه این پسره رو از برق بکشتش بیرون... این آخر یا ما رو دیوونه میکنه یا خودشو...

ریموس که از کتاب خوندن خسته شده بود و به نوعی دنبال تفریحی برای گذراندن اوقات فراغت میگشت رو به سیریوس کرد و گفت:

- نظرت چیه بریم یه چیزی بخوریم... بدجوری احساس تشنگی میکنم...

سیریوس: نظر من رو بخوای یکم صبر کنیم این جیمز هم بیاد، با هم دیگه بریم...

ریموس: بابا بیخیاااال، این تازه رفته توی نخ این دختره و فکر نکنم حالا حالاها یادش بیاد دوستی مثل من و تو داره... ندیدی چطور گذاشت و رفت، اینگار که ما وجود خارجی نداریم... [ پوووووووووف ]

سیریوس: اینقدر بدبین نباش مرد، شک ندارم نوبت خودتم برسه یادت میره دوستای خوبی مثل ما داشتی...[ و شروع کرد به خندن ]

ریموس و سیریوس مشغول خندیدن بودن که یکدفعه با صدای جیمز به خودشون اومدن، تا سر هر دو به سمت جیمز چرخید ناگهان سیریوس از خنده بیش از حد پخش زمین شد... ریموس هم که فهمیده بود چه بلایی سر جیمز اومده سیریوس رو توی خندیدن همراهی کرد... آخه صورت سرخ شده جیمز، خیلی خوب میتونست بگه که چه بلایی به سرش اومده... مخصوصا وقتی سیلی محکم یه دختر روی صورتش نقش بسته باشه...

پست استاندارد و خوبی بود. توازن دیالوگ و توصیفات، فضاسازی قابل قبول، توصیفی که توی یه پست کوتاه از هر کدوم از شخصیت ها به نمایش گذاشتی، علائم نگارشی مناسب ... همه ی اینا باعث می شه نوشته ت به یه پست خیلی خوب تبدیل بشه.
اما توجه کن که می گم یه پست «خیلی خوب» نه یه پست «عالی».
عالی نبودن پست به خاطر رعایت نکردن یه سری نکات ظریفه که توی ویرایش پست بازی با کلمات هم بهش اشاره کردم. مهمترین ایرادی که توی این پست داشتی عدم ثبات لحنه. از نظر اصول نگارش افعال و ضمایر توی یه نوشته باید با هم هماهنگ باشن. فرقی نمی کنه با لحن محاوره بنویسی یا لحن کتابی. اما وقتی یکی رو انتخاب کردی باید از اول تا آخر متن از همون لحن استفاده کنی.
البته روش خیلی بهتر اینه که توضیحات راوی رو با لحن کتابی بنویسی و صحبت های کاراکتر ها رو با لحن محاوره.
اما نمی تونی توی یه جمله یه بار بگی «آنها»، یه بار بگی «اونها» و یه بار دیگه «اونا». نمی تونی یه بار بگی «خندیدن» یه بار بگی «خندیدند». امیدوارم توی نوشته های بعدیت به این نکته بیشتر دقت کنی. چون یه موضوع خیلی جدی محسوب می شه.
از نظر مفهوم و محتوی به نظر می این دو نکته می تونه قابل توجه باشه:
1) توی این جمله : «میدونی پسر، از صد فرسنگی هم خوب میشه فهمید، چی داره توی اون فکر پوکت میچرخه...» معمولاً «مغز پوک» در مقایسه با «فکر پوک» ترکیب متداول تر و صحیح تریه.
2) «جیمز که نمیتونست دیگه منتظر از دست دادن ملکه ای مثل اون باشه بدون اینکه چیزی بگه پسرا رو ترک میکنه و سراسیمه به سمت دخترک پیش میره... »
استفاده از فعل «از دست دادن» اینجا چندان درست نیست. چون جیمز هنوز لیلی رو به دست نیاورده که بخواد منتظر از دست دادنش باشه.

علاوه بر چیزایی که گفتم، کلاً اگه استفاده از علائم نگارشی رو با دقت بیشتری انجام بدی و در مورد غلط های تایپی و نگارشی هم حساسیت بیشتری به خرج بدی (برای مثال توی افعال استمراری مثل «میچرخه» باید «می» رو جدا نوشت)، ارزش نوشته هات چند برابر می شه.
لطفاً سری به انجمن ویزنگاموت بزن و نکاتی که در اینجا گفتم رو با کمک جادوکارهای ویزنگاموت توی اون انجمن به صورت عملی تمرین کن.

تأیید شد.
موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط Mr.Venches در 1392/10/2 23:14:03
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/10/3 0:08:05
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/10/3 0:15:49
شايد اون کسي که داره ميره من باشم ولي اين تو هستي که منو تنها گذاشت
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 2 دی 1392 00:36
نمایش جزئیات
آفلاین
یکی بود یکی نبود زیر گنبد کبود, یه مدرسه غیر انتفاعی بود, به نام هاگوارتز .
توی این مدرسه پنج دانش آموز بودند که سرشون توی کار خودشون بود و رابطشون با هم درحد سلام و علیک بود. تا این که یه نویسنده کلاهبردار ,به اسم رولینگ پیدا شد, که برای رسیدن به پول و ثروت زندگی این طفلان معصوم رو جعل کرد ,و ازشون داستان های عاشقانه و جنایی ساخت .

ما نیز صرفا جهت تائید شدن مجبوریم داستان را به شکل جعلی روایت کنیم .باشد که آیندگان مارا ببخشند و بر ما خرده نگیرند.
####################################################

همه از قطار درب و داغون هاگوارتز پیاده شدند.يه هو صداي هاگريد اومد كه گفت:" کلاس اولیا از این طرف " همون موقع ریموس که با هیکل خرسی اش داشت به سمت هاگرید رفت که به اشتباه پای جیمز را لگد کرد.

مگه کوری؟

کور تویی گوزن!

میزنم لهت میکنما

ناگهان صدای رولینگ به گوش میرسه که میگه: بوقیاااااااا شما مثلا باید باهم دوست باشین

همون موقع سیریوس هم به طرز فوقالعاده خفنزی توسط لیلی زیر پایی میشه و میخوره زمین گرووووووومب (افکت زمین خوردن)

سیریوس هم از جا پاشد که با دختر مردم دس به یخه(یقه؟یغه؟) شه که دوباره صدای رولینگ میاد :ای بابااااااااا چن بار بگم شما باید باهم دوست باشین یه بار دیگه از این کارا بکنین شخصا پس کله همتون میزنما

خلاصه همه با کلی مکافات سوار قایق موتوری های هاگوارتز میشن و هاگرید استارت میزنه

هیهیهیههی (افکت استارت)

هیهیهیهیههیهیهیهیهیهی (افکت استارت)

هیهیهیهیهیهیهیهیهیهیهیهیهیهی(افکت استارت)

هاگرید :شرمنده بنزین تموم شده باید پیاده بریم

سه ربع بعد سالن اصلی

دامبلدور همون طور كه انتظار مي رفت روي صندلي نشسته بود و بعدشم مگی وفيلت و هاگريد و اسلاگهورن و ... ديده مي شدند. بعد از اينكه همه آمدند دامبلدور جلو آمد و چند تا دست زد اما ضايع شد چون هنوز سالن ساكت نشده بود. بعد شروع به سخنراني كرد.
:اهم اهم با سلام به همه ی دانش اموزان گرامی بهتره از همین اول سال بگم که هرکس....

صدای رولینگ : بوقی این حرفای جدی چیه میزنی تو الان باید مث یه آدم دیوونه و خل حرف بزنی کشتی منو

-:ای بابا مگه زوره اصن ذلم نمیخوادحرف بزنم حالا هم اون کلاه مسخره رو بیارین که کار داریم
.

كلاه شعر جديدي ساخته بود كه اين جوري بود:
اسلی ها شیرن مث شمشیرن گریفا بادکنکن دس بزنی میترکن

بعد هم مک گونگال خواست اسمارو بخونه که کلاه خودش اسمارو خوند و مگی خیلی خیلی ضایع شد .
جیمز پاتر ! جیمز با آن هیکل ضایعش به سمت کلاه رفت وآن را روی سرش گذاشت.

کلاه: اسلیترین
بعد هم به نوبت لیلی و سیریوس و ریموس رسید که همه به اسلیترین رفتند, بعد از گروه بندی هم موقع غذا خوردن رسید

بچه ها كه همشون داشتند از گشنگي مي مردند شروع كردند مثل خرس قطبي غذا خوردن. رولینگ هم وسط تالار ظاهر شد و جیغی کشید که مگی سکته ناقص زد :" آخه من از دست شما چي كار كنم؟ چقدر منه پير زن رو زجر ميدين. بدبختم كردين."
بعد نشست رو زمين و زد تو سرش و گفت: ديگه ذلم كردين. من چي كار كنم؟ اصن من غلط بکنم داستان بنویسم منو چه به......با لگد دامبلدور بقیه حرف های رولینگ ناتمام ماند و مثل گونی سیب زمینی پرت شد روی میز ریونکلاو و بچه ها هم به زندگیشون ادامه دادن و بزرگ شدن و رفتن تو صف دیپلمه های بیکار
###########################################
همچنین در پاسخ به سوال خوانندگان که چرا پیتر نقشی تو داستان نداشت باید بگم :شما فضولی؟؟؟

گاهی با خودم فکر می کنم وقتی که برای اینجا می ذارم، ویرایش هایی که زیر پست ها می نویسم، نقد های نکته به نکته، مو از ماست کشیدن ... همه ش بی فایده ست.
گاهی فکر می کنم بیشتر از مسئول تأید معلم دیکته هستم، شایدم معلم زبان فارسی دبیرستان؛ اما باور کنید اینا مهمه! به کی قسم بخورم که اینا مهمه!!
دوست خوبم شلیره، تا حالا پیش اومده یکی از ویرایش های من توی این تاپیک رو بخونی؟
حدس می زنم قبلاً عضو ایفای نقش بودی. و این حقیقت ویرایش پستت رو برام دردناک تر می کنه. امیدوارم از نکاتی که می گم ناراحت نشی و بعد از این وقت بیشتری برای نگارش و ویرایش نوشته هات صرف کنی.
از ابتدای متن شروع می کنم. نیازی به ذره بینی و گیر دادن زیادی نیست. فقط چیزهایی که بیش از حد واضح هست رو یادآوری می کنم:
- یهو درسته نه یه هو.
-وقتی یه دیالوگ رو بدون نوشتن اسم شخص گوینده میاری باید قبل از دیالوگ از علامت «-» استفاده کنی.
- روی کیبورد یه چیزایی وجود داره به اسم علائم نگارشی و پاراگراف اول پستی که نوشتی، بهشت مخالفین علائم نگارشیه! محض رضای خدا یه دونه علامت هم استفاده نکردی. آخر جمله ها یه چیزی می خواد! باور کن تایپ کردن یه نقطه، یه علامت سؤال یا یه علامت تعجب یک صدم ثانیه هم وقت نمی گیره. آما خواننده ی بیچاره باید یکی دو دقیقه وقت بذاره و فکر کنه تا بفهمه یه جمله ی بدون علامت چه معنایی داره؟
- به جای این علامت "" باید از این استفاده کنی: «»
- خواهش می کنم خودت یه بار این جمله رو بخون :«همون موقع ریموس که با هیکل خرسی اش داشت به سمت هاگرید رفت که به اشتباه پای جیمز را لگد کرد.» انگار یه آدم خارجی سعی داره ناشیانه فارسی صحبت کنه. دو تا حرف ربط یکسان و یه فعل نادرست باعث شده شکل و مفهوم جمله کاملاً به هم بریزه.
- فوقالعاده اینجوری نوشته می شه : فوق العاده.
- این یعنی چی: «مگی وفيلت». یعنی «مگی و فیلت»؟ یعنی «مگی، وفیلت»؟ نذاشتن یه فاصله می تونه همه چیز رو تغییر بده. مخصوصاً اگه خواننده ندونه «فیلت» اسم خاصه یا «وفیلت»؟
- «همه آمدند دامبلدور جلو آمد » جای نقطه یا ویرگول خالیه ی و این تنها نمونه توی پستت نیست که این مشکل رو داره.

سوژه خوب بود، طنز خوب بود، سبک خوب بود، فضا خوب بود، ایده خوب بود. اما مطالب بالا هیچ راهی برای تأیید باقی نمی ذاره.
لطفاً یه ویرایش اساسی روی پست انجام بده.

تأیید نشد.
موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/10/2 23:44:08
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/10/4 19:38:27
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 آذر 1392 11:08
نمایش جزئیات
آفلاین
روزی بود روزگاری.سیریوس و جیمز با هم دشمن نبودن. اون دوتا دوستای خیلی صمیمی بودن. یک گروه 4نفره بودن. جیمز، سوروس، ریموس و سیریوس. پیتر پتیگرو از همون اول آدم بده بود.
لیلی تازه وارد سرسرا شده بود. لوپین چشمش به لیلی افتاد و با صدای نسبتاً بلندی بهش سلام کرد. آخه لیلی توی درس ها به لوپین خیلی کمک می کرد. لیلی هم با وقار خاصی جواب سلامش رو داد و بدون توجه به سوروس و جیمز به راهش ادامه داد. اون موقع ها دختر ها لوس و جلف نبودن که بی خودی هرهر و کرکر کنن. سوروس و جیمز سرشون رو بالا آوردن و به لیلی که داشت به لوپین سلام می کرد نگاه کوتاهی کردن و سرشون رو پایین انداختن. اون موقع ها، پسرها چشم چرون و بی ادب نبودن که به دختر مردم زل بزنن.
سوروس لیلی رو از ته دلش دوست داشت. جیمز هم همین طور. ولی جیمز می دونست سوروس چه احساسی نسبت به لیلی داره. ریموس و سیریوس هم می دونستن. جیمز تصمیم گرفت دیگه به لیلی فکر نکنه. فقط به خاطر یکی از بهترین دوستانش، سوروس. اون هیچ وقت احساساتش رو بروز نداد. سعی کرد به لیلی توجه نکنه به خاطر همین هم فوراً از لوپین پرسید: «راستی، سیریوس کجا رفته؟»
لوپین گفت: «امروز صبح با پیتر پتیگرو دعواش شده بود، با ورد های عجیب و غریب حال پیتر رو گرفت. الآن هم داره مجازات می شه. باید 10 دور روی زمین کوییدیچ سینه خیز بره و بعدش هم ... . »
سال ها بعد سوروس دیگه مرگخوار نبود. لیلی با سوروس ازدواج کرد و بچه دار شدن. ولی اسمش دیگه هری پاتر نبود. اسمش هری اسنیپ بود. تا این که ولدمورت لیلی و سوروس رو کشت و هری رو زخمی کرد. سیریوس توی آزکابان نبود چون پتیگرو مرگخوار بود و همه این رو می دونستن. برای همین هم به جای سیریوس پتیگرو به آزکابان رفت. به همین خاطر کسی نبود که به ولدمورت کمک کنه تا دوباره جسمش رو به دست بیاره. اون کاملاً نابود شده بود. هری پیش دروسلی ها زندگی نکرد. اون پیش پدرخوانده اش زندگی می کرد. ولی پدرخوانده اش جیمز بود، نه سیریوس. هری رفت مدرسه، ولی دیگه اتفاق های عجیب و غریب براش نمی افتاد. نه سنگ جادو در خطر بود، نه تالار اسراری وجود داشت، نه سیریوس توی آزکابان بود،نه مسابقه ی جام آتش مشکل پیدا کرد، نه محفل ققنوس به پا شد، نه کسی اسمش شاهزاده ی دورگه بود، و نه قدیس های مرگ بار برگشتن. هری حتی با رون و هرمیون نبود. پیش دامبلدور ارزشی نداشت، چون ولدمورتی وجود نداشت. دیگه با هاگرید دوست نبود، چون پیش دروسلی ها نبود که هاگرید بیاد از اونجا ببردش مدرسه. اون اصلاً توی گریفیندور نبود. اون توی اسلایتیرین بود.
و مهم تر از همه اینه که دیگه استاد معجون سازی، سوروس اسنیپ نبود که... .


متوجه شدم توی پست دوم بعضی غلط های تایپی رو ویرایش کردی. لطفاً از این به بعد ویرایش رو روی همون پست انجام بده و پست جدید ارسال نکن.
داستان خوبی بود، با یه سوژه متفاوت.
فقط باید پاراگراف بندی رو بیشتر رعایت کنی. (برای جدا کردن پاراگراف ها از هم دیگه از اینتر استفاده کن.)

تأیید شد.
موفق باشی.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لیلی اوانز در 1392/9/28 1:31:20
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 27 آذر 1392 10:47
نمایش جزئیات
آفلاین
[size=small]روزی بود روزگاری.سیریوس و جیمز با هم دشمن نبودن. اون دوتا دوستای خیلی صمیمی بودن. یک گروه 4نفره بودن. جیمز، سوروس، ریموس و سیریوس. پیتر پتیگرو از همون اول آدم بده بود.
لیلی تازه وارد سرسرا شده بود. لوپین چشمش به لیلی افتاد و با صدای نسبتاً بلندی بهش سلام کرد. آخه لیلی توی درس ها به لوپین خیلی کمک می کرد. لیلی هم با وقار خاصی جواب سلامش رو داد و بدون توجه به سوروس و جیمز به راهش ادامه داد. اون موقع ها دختر ها لوس و جلف نبودن که بی خودی هرهر و کرکر کنند. سوروس و جیمز سرشون رو بالا آوردن و به لیلی که داشت به لوپین سلام می کرد نگاه کوتاهی کردن، و بعد سرشون رو پایین انداختن. اون موقع ها، پسرها چشم چرون و بی ادب نبودن که به دختر مدرم زل بزنن.
سوروس لیلی رو از ته دلش دوست داشت. جیمز هم همین طور. ولی جیمز می دونست سوروس چه احساسی نسبت به لیلی داره. ریموس و سیریوس هم می دونستن. جیمز تصمیم گرفت دیگه به لیلی فکر نکنه. فقط به خاطر یکی از بهترین دوستاش، سوروس. اون هیچ وقت احساساتش رو بروز نداد. سعی کرد به لیلی توجه نکنه به خاطر همین هم فوراً از لوپین پرسید: «راستی، سیریوس کجا رفته؟»
لوپین گفت: «امروز صبح با پیتر پتیگرو دعواش شده بود، با ورد های عجیب و غریب حال پیتر رو گرفت. الآن هم داره مجازات می شه. بای 10 دور روی زمین کوییدیچ سینه خیز بره و بعدش هم ... . »
سال ها بعد سوروس دیگه مرگخوار نبود. لیلی با سوروس ازدواج کرد و بچه دار شدن. ولی اسمش دیگه هری پاتر نبود. اسمش هری اسنیپ بود. تا این که ولدمورت لیلی و سوروس رو کشت و هری رو زخمی کرد. سیریوس توی آزکابان نبود چون پتیگرو مرگخوار بود و همه این رو می دونستن. برای همین هم به جای سیریوس پتیگرو به آزکابان رفت. به همین خاطر کسی نبود که به ولدمورت کمک کنه تا دوباره جسمش رو به دست بیاره. اون کاملاً نابود شده بود. هری پیش دروسلی ها زندگی نکرد. اون پیش پدرخوانده اش زندگی می کرد. ولی پدرخوانه اش جیمز بود، نه سیریوس. هری رفت مدرسه، ولی دیگه اتفاق های عجیب و غریب براش نمی افتاد. دیگه جای زخمش نمی سوخت. نه سنگ جادو در خطر بود، نه تالار اسراری وجود داشت، نه سیریوس توی آزکابان بود، نه محفل ققنوس به پا شد، نه کسی اسمش شاهزاه ی دورگه بود، و نه قدیس های مرگ بار برگشتن. هری حتی با رون و هرمیون نبود. پیش دامبلور ارزشی نداشت، چون ولدمورتی وجود نداشت. دیگه با هاگرید دوست نبود، چون پیش دروسلی ها نبود که هاگرید بیاد از اونجا ببردش مدرسه. اون اصلاً توی گریفیندور نبود. اون توی اسلایتیرین بود.
و مهم تر از همه اینه که دیگه استاد معجون سازی، سوروس اسنیپ زنده نبود که... .


[/size]

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط 002 در 1392/9/27 10:59:06