جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

125 کاربر(ها) آنلاین هستند (111 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
123 مهمانان 2 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: سه‌شنبه 27 خرداد 1393 00:58
نمایش جزئیات
آفلاین
این خاطره می‌تونست با جمله‌ی "اصولاً اگر با جیمز سیریوس پاتر بزرگ شده باشید" شروع بشه، اگر خاطره‌ی ویولت بودلر نبود. اما، خب، از اونجا که داریم در مورد ویولت حرف می‌زنیم، حاضرجوابی و زبون ِ درازش، هیچ ربطی به بزرگ شدنش با جیمز نداشت. بودلر ریونکلاوی به صورت غریزی می‌تونست حتی توی اون حالت نیمه‌خواب نیمه‌بیدارش با لیلی لونا پاتر فسقلی کل‌کل کنه.

تازه از مأموریت محفل برگشته بود و باور کنین یا نه، ویولت بودلرها هم یه محدودیتی دارن برای انرژی‌شون. موهاشو با روبان بسته بود پشت سرش، پاهای پوتین‌پوشش رو گذاشته بود روی میز آشپزخونه و همینطوری که گزارش‌های ویزنگاموت رو می‌خوند، یک سوم ذهنش چرت می‌زد، یک سوم ذهنش تحلیل می‌کرد و یک سوم ذهنش داشت جواب لیلی رو می‌داد.

شاید یه وقت ِ دیگه، با خنده و شوخی لیلی رو دس به سر می‌کرد؛ ولی الان که تدی و جیمز جفتشون مأموریت بودن، ویکی معلوم نبود کجاست [ و نمی‌خواست بدونه، دروغ چرا ! ] و آلیس و گیدیون رفته بودن سنت‌مانگو و خلاصه مقر محفل کلاً سوت و کور به نظر می‌رسید؛ ویولت دلش نمیومد لیلی رو بفرسته پی ِ کارش.

یه لحظه که سرشو آورد بالا، دید لیلی خیره مونده بهش. تونست ذهن پاتر ته‌تغاری رو بخونه: «نکنه مزاحمشم؟» و توی دلش به اون تربیت خانومانه‌ی ویکتوریا غر زد. بچه که نباس با ملاحظه باشه آخه! دو روز این مو قرمزی رو از ویکی می‌کَند، می‌تونست یه آدمخوار مث خودش تحویل محفل بده!

یه لنگه از ابروهاشو انداخت بالا و با خنده گفت:
- بد نیگا می‌کنی ها بچه! اون که داوش بزرگترته، بش می‌گم جوجه پاتر، تو رو میام می‌خورما!

خطوط نگرانی و فکر از روی صورت لیلی محو شدن. اون قیافه‌ی فرشته‌گونی رو گرفت که فقط چند نفر معدود می‌دونستن پشتش شیطانی ترین نقشه‌هاشه:
- من تو رو می‌خورم.

و تند تند پلکاش رو بهم زد.

ویکی خیلی جدی وقتی موهای لیلی رو می‌بافت یا با هم می‌رفتن خرید، مهربون‌طور بهش می‌گفت: «فرشته کوچولو.» ولی این لفظ واسه ویولت و جیمز و تدی که می‌دونستن "فرشته کوچولو" چیکارا ممکنه بکنه، یه شوخی بود بیشتر. واسه همین بودلر ارشد وقتی سرشو دوباره می‌کرد تو برگه‌ها، نیشخند زد:
- برو فرشته کوچولو. برو هروخ به جیمز غلبه کردی بیا واس من کُرکُری بخون!
- قدرتامو دست ِ کم نگیرا ویول!

ویولت آخرین تیر ترکشش رو زد. با صدایی که می‌تونست مطمئن باشه ویکی نمی‌شنوه [ کجا بود این پرنسس خانوم حالا؟! ] ولی بلندتر از حالت عادی بود، گفت:
- ویکـــــی! بیا فرشته کوچولو رو ببر. وقت خوابشه!

یهو پاتر کوچولو از "لیلی ِ ویکی" تبدیل شد به "لیلی ِ ویولت" و این یکی از دوست‌داشتنی‌ترین خصوصیات لیلی بود.
ویولت و ویکتوریا، مثل روز و شب بودن. یکی بی‌فکر و کلّه‌خر و عاشق دردسر، اون یکی دوراندیش و محتاط و مدبر. یکی خیلی بهش لطف می‌کردی، "معمولی" بود و اون یکی، نیمه پریزاد و در اوج زیبایی و لطافت. یکی با اون لاتی حرف زدناش می‌تونست خودشو پسر جا بزنه و اون یکی یه بانوی تمام عیار.

و لیلی؟ گرگ و میشی بین ویکتوریا و ویولت بود. بهترین ساعت‌های شبانه‌روز.. یه ساعتایی نزدیک به اون یکی و یه ساعتایی، مثل الان، نزدیک به این یکی:
- نـــــــــــــــه! خوابم نمیااااااااد! منو ببر یه جای خفن ویو!!

و با اون چشمای روشنش، انقدر مشتاقانه و ملتمسانه زل زده بود توی چشمای ویولت که مخترع محفل خیلی به خودش فشار آورد تا نخنده. گور بابای ویزن و کاغذاش. پاهاشو از روی میز برداشت و با یه حرکت سریع، خم شد تا چشماش با چشمای لیلی هم‌سطح شه:
- خـــــــــــــب.. بیا ببینم چقدر می‌تونی روی لبه‌ پشت بوم گریمولد راه بری!

و قبل از این صدای جیغ و داد لیلی، ویکی رو بکشونه اونجا دستشو گذاشت روی دهن مو قرمزی:
- هیـــــس! آروم! ویکی بفهمه سر جفتمون بالای ِ داره!

چشمای لیلی، از هیجان و ناباوری و خوشحالی گرد شده بود. وقتی ویولت دستشو برداشت از روی دهنش، آروم گفت:
- منو می‌بری اونجا؟ منو می‌بری پشت ِ بوم ِ خودت؟

ویولت از جاش بلند شد و کش و قوس اومد. چقدر خسته بود! ولی حالا کم کم خستگی‌ش در می‌رفت. حرکت کرد تا از در آشپزخونه بره بیرون، با یه لبخند رو کُنج لبش:
- خب.. می‌دونی.. باید یکی باشه که اگه من نبودم، تنهایی بیاد ستاره ها رو نگاه کنه. ستاره‌ها عادت کردن به دیدن ِ یه نفر روی پشت بوم گریمولد.

و بعدش با خنده اضافه کرد:
- حالا فعلاً که از لبه‌ی زیر شیروونی نمی‌تونی جلوتر بیای. ولی نگران نباش.

اگه کسی توی آشپزخونه مونده بود، می‌تونست صدای ویولت رو همونطوری که دور می‌شد، بشنوه:
- نمیفتی. من باهاتم! می‌گیرمت!

بعدش قشنگ‌ترین جمله‌ای که می‌شه یه نفر به عمرش شنیده باشه:
- نگران نمی‌شم. حتی یه ثانیه!

و اگه اون موقع توی راهرو بود، می‌تونست عمیق‌ترین و از ته‌دل‌ترین لبخندی رو ببینه که می‌شه روی لبای یه نفر بشینه...!

ولی اون شب، هیچکس خونه‌ی گریمولد نبود. اون شب، شب ِ ویولت و لیلی بود!..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: شنبه 24 خرداد 1393 14:45
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز معمولی سال تحصیلی بود. در سرسرای بزرگ همه دانش آموزان می خندیدند و با یکدیگر شوخی میکردند. اما گیدیون برعکس همه بهت زده به میز روبه رویش خیره مانده بود. 1 ماه از مرگ پدر و مادرش به دست ولدمورت می گذشت اما خاطره ی آن حادثه هنوز در ذهنش باقی مانده بود.

1 ماه قبل در خانه ی پریوت ها

رو به رویش کتاب های سال تحصیلیه جدیدش باز بود. همیشه عادت داشت هر کتابی که دستش میومد رو می خوند. چه درسی و چه غیر درسی. گیدیون غرق خواندن کتاب بود و فابیان-برادر کوچکش- رو تخت خود خوابیده بود. و خروپفش، سکوت را می شکست.

ناگهان صدای در شنیده شد. گیدیون می خواست بلند شه و در و باز کنه که تا اومد به در اتاق برسه در باز شده بود. بلافاصله یک مرد طاس با چشمانی به رنگ قرمز وارد خانه شد و پشت سر او چند مرد و زن نقاب دار وارد خانه شدند.

پدر و مادرش سریعا" چوبدستی هایشان را برداشتند. مرد طاس شروع به صحبت کردن کرد:

- واقعا" فکر کردید شما دو نفر در برابر مرگخواران من کاری از پیش می برید؟

در این بین گیدیون متوجه شد که مرد طاس دماغ ندارد و به جای دماغ دو خط جای آن دارد. گیدیون همین طور که از لای در اتاقش شاهد این صحنه ها بود با خودش گفت:

- اگر آن ها بابا و مامانم را بکشن ممکنه منو برادرم رو هم بکشن.

سپس با این فکر بلافاصله برادرش را بغل کرد و زیر تخت خزید. با این حال چون تخت خواب به در نزدیک بود هنوز هم می توانست بیرون را ببیند. آقای پریوت در جواب مرد طاس جواب داد:

- حتی اگر پیروز نشیم با افتخار میمیریم.

- قابل تحسینه.

با این حرف به مرگخوارانش فرمان داد که حمله کنند. طلسم های سبز و قرمز فضای نشیمن را پر کرده بود. درگیری چند دقیقه بیش تر دوام نداشت و در پایان درگیری خانم و آقای پریوت به زمین افتاده بودند.

آن مرد رو به مرگخوارانش کرد و گفت:

- این سزای کسانیه که با لرد ولدمورت مخالفت کنن و براش دردسر درست کنن.

بغض گلوی گیدیون را فشرد. اشک هایش بی اختیار جاری شدند.بابا و مامانش را برای همیشه از دست داده بود. می خواست فریاد بزنه اما میدونست با این کار زندگیه خودش و برادرش به خطر می افتد.

ولدمورت فریاد زد:

- خونه رو بگردید.

گیدیون به سرعت چشمانش را بست و دستش رو رو دهن برادرش گرفت تا خروپفش مرگخواران را خبر نکند.

چند دقیقه بعد

مرگخواران رفته بودند. گیدیون با ترس و لرز از زیر تخت بیرون آمد و به طرف پدر و مادرش رفت. پدرش را تکان داد و گفت:

- بابا؟ بابا؟ بلند شو.

با این که می دانست او مرده اما می خواست این حقیقت نداشته باشه. وقتی دید تلاشش فایده ای ندارد سرش رو روی سینه ی پدرش گذاشت و گریه کرد.


زمان حال. هاگوارتز

- گیدیون حالت خوبه؟

سرش رو بلند کرد و گلوریا رو دید. گلوریا مو هایی بلند به رنگ قهوه ای داشت و چشمانش آبی بود. دختر ریونکلاوی کنار گیدیون نشست.

- از اینجا برو.

گلوریا اعتراض کرد:

- ولی...

- برو. خواهش می کنم. میخوام تنها باشم.

در یک ماه گذشته مدام به او دلداری داده بودند. نمی خواست دیگه کسی او را دلداری بدهد. از ترحم دیگران بدش میومد. این همه بچه در جهان بودند. چرا او باید یتیم شه؟ از طرفی می ترسید حرفی به او بزند که باعث ناراحتی دوست ریونکلاویش شود.

گلوریا برخاست و گفت:

- باشه. اما بزار یک چیزی بهت بگم. با مرگ پدر و مادرت دنیا به آخر نرسیده. زندگی فقط این نیست که شاد باشی و هیچ رنج و سختی نبینی. زندگی با همین غم ها و شادی ها، سختی و راحتی هاست که قشنگه.

برگشت تا برود اما صدایی متوقفش کرد:

- با شطرنج موافقی؟

برگشت و با دیدن گیدیون سرحال و تشنه رقابت شاد شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 14 خرداد 1393 22:25
نمایش جزئیات
آفلاین
- حاجیت خستست! کاری داری دآش؟
- عع! فک کنم اشتباه اومدم!

آلیس مکثی کرد و بقیه جمله اش را با خنده ادامه داد:
- ویولت واقعا اون چه طرز جواب دادنت بود؟ اگه اون موقع حواسم جمع بود، پا به فرار می‌ذاشتم.

و ذهن هردو کشیده شد سمت چند ماه قبل.

فلش بک

نگاه بی هدفش به رو به رو خیره مانده بود.مطمئن نبود دیگر بتواند پلک بزند! منظره رو به رویش نفس گیر بود. مگر چند سال گذشته بود؟

انگشتانش را دور چوبدستی که در جیب ژاکتش پنهان شده بود، سفت تر کرد. اگر درمانگرها می گفتند این چوبدستی خودش است، حتما چوبدستی خودش بود. خیلی دوست داشت طلسمی را زمزمه کند، اما فعلا در آن خیابان شلوغ ِ پر از مشنگ وقتش نبود.

اولین قدمش را بعد از سال ها برداشت اما صدایی مانع ادامه‌ اش شد.
صدا آشنا بود. یادآور چیزی! سرش را بلند کرد و نگاهی به درخت کنارش انداخت. جغدی کوچک از روی شاخه درخت بلند شد و بعد از طی مسیر کوتاهی روی شانه اش نشست. نگاهی به جغد انداخت. چشمانش چپ بودند. خنده اش گرفت. کشیده شدن عضلات صورتش باعث شد لبش را گاز بگیرد. جغد سرش را یک وری کج کرده بود و معصومانه به آلیس زل زده بود. دستش را دراز کرد و روی سر جغد کشید. جغد جیغ کوتاهی کشید و از روی شانه اش پرواز کرد. یک دور، دور سر آلیس پرواز کرد و دوباره روی شانه اش نشست. دوباره خندید و خطاب به جغد گفت:
- اسم که نداری، نه؟! اسمتو می‌زارم"روانی"!

اکنون که روانی همراهش بود، اعتماد به نفسش بیش تر شده بود.خیابان ها زیاد تغییر نکرده بودند اما آدم ها چرا! کم کم حس می کرد روحیه از دست رفته اش را باز می یابد. دست هایش با سرعت بیش تری در کنارش تاب می خوردند و باد در موهایش می پیچید. یک لحظه فکر کرد چه قدر زود فراموش کرد! اصلا انگار نه انگار یک دیوانه بیست سال دنیاندیده است! این اخلاقش هرچه بود، دوستش داشت. زود یادش می رفت، حالا هرچه که بود. شکست در دوئل یا ندیدن دنیا برای بیست سال!

به خود که آمد، جلوی دری ایستاده و دستش بی وقفه در را می کوبید. در توسط دختری موقهوه ای باز شد که گربه ی روی شانه اش و مارمولک داخل موهایش قابل توجه ترین چیزی بود که در ظاهرش به چشم می خورد
- سام علیک!

آلیس جواب سلامش را نداد. همین طور زل زده بود به صورت دختر!
- حاجیت خستست! کاری داری دآش؟

مسلما اشتباه اومده بود. نمی دانست چرا بعد از این همه راه از این جا سردرآورده و این خانه در گذشته چه حکمی برایش داشته، اما مسلما نقشی پررنگ در گذشته او داشته که ذهنش او را به این جا کشانده بود.
- عع! فک کنم اشتباه اومدم!
- دنبال کی می گردی دآش؟

جواب نداد. دنبال که می گشت؟ ناخودآگاه جواب داد:
- دامبلدور!
- درست اومدی، بیا تو!

دامبلدور! جرقه ای در ذهنش زده شد، محفل!
- یادم اومد!

فریادش دختر را از جا پراند.
- چی یادت اومد؟

درحالی که سعی در جمع و جور کردن خودش داشت، گفت:
- هیچی، بریم!

حتما این هم یکی از خصوصیاتش بود. زود هیجان زده می شد. کم کم داشت خودش را می شناخت. از چشم آلیس پنهان نماند که گربه روی شانه ی دختر خط و نشانی برای روانی کشید. دختر راهنمایی اش کرده و در اتاقی را برایش باز کرده بود.آلیس وارد اتاق شد. چه بوی آشنایی می داد! دوباره جیغ کشید:
- آشپزخونه!

دختر خندید و پرسید:
- تاحالا آشپزخونه ندیدی؟ مثل این که مخت تاب داره ها؟ حالا کی هستی؟
- آلیس لانگ باتم!

دختر چیزی نگفت. آلیس از وقتی وارد خانه گریمالد شده بود، ندیده بود او جدی باشد اما الان...

دختر عقب عقب رفت و از پله ها بالا دوید. در حین بالا رفتن از پله ها داد می زد:
- پــــــــــــــــروف!

و آلیس از خودش پرسیده بود:
- پروف کیه؟

پایان فلش بک

- فک نکن یادم رفته!

سرش را چرخاند و به چشمان ویولت که با شیطنت به او خیره شده بودند، زل زد و جواب داد:
- چیو؟

ویولت گوشه لبش را گاز گرفت و مانند کسی که از متهمی بازجویی می کند، پرسید:
- یعنی تو همه چی یادت اومد جز سنت؟

سرش را چرخاند. به روبه رویش زل زد و جواب همیشگی را داد:
- نمی دونم چرا هرکاری می کنم این یه نسخه یادم نمیاد! ولی نترس از هیجده بیش تر نمی شه!

و صدای خنده شان لرزه بر تن آشپزخانه انداخت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: چهارشنبه 14 خرداد 1393 18:58
نمایش جزئیات
آفلاین
اصولاً جیمز رو نمی‌شه از تدی جدا کرد. ینی در همین حد که حالا کنار تدی، اتاق مشترکشون رو جمع و جور نمی‌کرد، کلّی حرف توش بود. چه برسه به این که با تدی نباشه و با ویولت باشه! خیلـــــــی حرف توش بود پسر!

و ویولت؟ خب.. داشت سعی می‌کرد وسایلش رو جمع و جور کنه و ببره زیر شیروونی. قرار بود یه تازه‌وارد داشته باشن. قرار بود آشنای تازه‌وارد بیاد توی اتاق آلیس شریک شه و این پیشنهاد خود ِ ویولت بود.

- جا داریم پروف، اون می‌ره پیش ِ آلی و من می‌رم زیر شیروونی.

سه تا صدای اعتراض هم‌زمان بلند شد.
- ویو! با مایتابه می‌زنم تو سرت ها!
- واسه چی اتاقتو برای اون خالی کنی؟!
- رفیق! لازم نیست!

ویولت واسه هر سه تاشون شکلکی در آورد و گفت:
- به جون ِ ماگت که حوصله‌ی نق‌نق‌های دوس‌دخترتو ندارم رفیق. آلی! مـــَــرد باش و با ویکی هم اتاق شو!


همه خندیده بودن به جز جیمز. اخماشو کرده بود تو هم و زل زد تو چشمای ویولت. تو نگاهش قشنگ می‌شد بد و بیراه رو خوند: «بزدل! به همین سادگی میدونو خالی کردی!» و ویولت دیده بود نگاهش رو. ویولت لبخند زده بود و جیمز.. بیزار از این لبخندای آروم و سکوت‌های پر از حرف ِ رفیقش!..

همونطوری که لبه‌ی پنجره نشسته بود و بودلر ارشد رو نگاه می‌کرد، پاشو با حرص زد به دیوار ِ زیر ِ پنجره. منتظر موند تا مثل همیشه ویولت بهش بپرّه: «هووی! چته؟!» ولی اون چیزی بهش نگفت. دلش می‌خواست دختر ریونکلاوی چشمای قهوه‌ای‌ش رو برگردونه سمت ِ به قول ِ خودش "جوجه پاتر" و مثل همیشه، با تحکم بپرسه: «چته؟» یا با آرامش: «چیزی شده؟» و بعد بداخلاق جوابشو اینطوری بشنوه: «نع!» اونوخ، ویولت مطمئن می‌شد: «پس چیزی شده. خب.. چی شده؟» همین کافی بود برای حرف زدنش. همین کافی بود که بگه از ویکی متنفره! نمی‌خواد تدی رو با کسی قسمت کنه! نـِ!می!خواد!!

بعدشم، یه صدایی یواشکی بگه: «ولی برای تقسیم کردن، تو رو هزار بار به ویکی ترجیح می‌دم.. چرا هیچ کاری نمی‌کنی آخه؟..» و شک کنه به اون برقی که همیشه تو چشمای ویولت می‌شِست، وقتی گرگینه‌ی مو فیروزه‌ای رو می‌دید. تدی رو دوست داشت.. مگه نداشت؟ و اون صدای یواشکی، این بار کُفری بود: «پس چرا هیچ کاری نمی‌کنی آخه؟!»

فکرش به اینجا که رسید، دوباره با حرص پاشو کوبید به دیوار:
- می‌دونی که زیر شیروونی پر پیکسیه؟!

ویولت خندید:
- منظورت همون پیکسی‌هایی نیست که هفته‌ی پیش مامانت و آلیس، ملاقه و مایتابه به دست، من و تو و تدی رو مجبور کردن سمپاشی‌شون کنیم و شرّشون رو بکنیم؟!

"من و تو و تدی"! ویولت.. درستش همینه!.. با یه جور امیدواری بدخواهانه، ادامه داد:
- شاید پر از لولوخرخره هم باشه. تا حالا ندیدم لولوخرخره‌ت تبدیل به چی می‌شه! ولی خب.. چیز ِ وحشتناکیه دیگه!
- نه رفیق. لولوخورخوره‌ی من در حال ِ حاضر تویی وختی ویکی از راه می‌رسه و داداش محبوبت رو ازت می‌گیره! تدی چطوری تو رو تحمل می‌کنه واقعاً؟!

خندید باز، چرخید یه سری لباس رو از توی کمدش جمع کنه که محکم یه چیزی خورد توی سرش. برگشت و اعتراض نصفه‌ نیمه‌ی «هــی!» تو نیمه‌راه ِ شکل گرفتن، پژمرد. جیمز، واقعاً، عصبانی بود!

با دستای مشت کَرده، واساده بود وسط اتاق و داشت ویولت رو نگاه می‌کرد:
- حداقل وحشت ندارم از این که بدونه عاشقشم! حداقل مثل تو دو رو نیستم!

دید که رنگ ویولت پرید. یه چیزی توی چشماش دویید که.. برای چند لحظه‌ی خیلی خیلی طولانی، هیچکس چیزی نگفت و بعدش، ویولت خیلی آروم گفت:
- من از این که بدونه عاشقشم، وحشت ندارم.

جیمز دهنشو باز کرد و دوباره بست. ویولت روش رو برگردوند سمت کمدش تا وسایلش رو بیرون بکشه و صداش هنوزم آروم و کنترل‌شده بود:
- ولی مرلین می‌دونه که تدی به اندازه‌ی کافی، برای واسادن بین تو و ویکی مصیبت داره.

صداش در اومد:
- امّا..

ویولت، بیخیال کمد شد. واساد رو به روی جیمز و همچنان رنگ‌پریده، ولی محکم، حرفش رو قطع کرد:
- شاید تو تعریف بهتری داشته باشی، اما ما با هم Frozen رو دیدیم رفیق. "عشق یعنی نیازهای یکی دیگه، مقدّم بر نیازهای خودت باشه." و حتی احساسات ِ یکی دیگه! تدی، ویکی رو دوست داره و من.. حاضر نیستم.. اجازه نمی‌دم! کشمکش و جرّ و بحثم با ویکی، به دغدغه‌های اون اضافه شه! کسی رو که اون دوست داره، دوست دارم! براش هرکاری می‌کنم و همونطور که توی جنگ ِ ویلای صدفی رفتم دنبال ویکی، باز هم می‌رم! باز هم نجاتش می‌دم! چون برای تدی عزیزه و همین دلیل، از نظر من کافیه! مرلین شاهده که تو رو هم به خاطر اون دارم تحمل می‌کنم!

گاهی.. برای این که بغض و آشفتگی‌مون رو پنهان کنیم، به خشم رو میاریم. این سپر ِ قابل ِ تقدیر در برابر هر احساس دیگه‌ای!..

- من دو رو اَم؟! من وحشت دارم؟! اوه البته.. آقای گریفندوری اصیل و جد اندر جد گریفندور رفته!

با مسخرگی تعظیمی کرد و ادامه داد:
- ما ریونکلاوی‌های ترسو رو عفو کنید! ما یاد نگرفتیم کسی رو که عاشقشیم، مثل شیردال، بکشیم اینور اونور تا آخرش تیکه تیکه شه! ما، شاید نه به ابهت یه شیردال، ولی با وفاداری یه کلاغ، می‌شینیم روی شونه‌ش و چِش هرکیو که بخواد بهش آسیبی برسونه، در میاریم!

روی پاشنه‌ی پاش چرخید و از اتاق دویید بیرون. انگار نمی‌تونست یه لحظه بیشتر تحمل کنه. انگار باید فرار می‌کرد.. نه از جیمز.. از خودش!..

جیمز می‌دونست که ویولت کجا رفته: پشت ِ بوم ِ گریمولد!..

حرفای ویولت توی گوشش پیچیدن:
- ما یاد نگرفتیم کسی رو که عاشقشیم، مثل شیردال، بکشیم اینور اونور تا آخرش تیکه تیکه شه! ما، شاید نه به ابهت یه شیردال، ولی با وفاداری یه کلاغ، می‌شینیم روی شونه‌ش و چِش هرکیو که بخواد بهش آسیبی برسونه، در میاریم!

رو به اتاق ِ خالی گفت:
- تدی هیچوقت نمی‌فهمه کی زد تو گوشم رفیق!

آروم از اتاق بیرون رفت. باید به تدی کمک می‌کرد.. باید برای برگشتن ویکی آماده می‌شدن!..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط ویولت بودلر در 1393/3/14 19:05:04
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 8 خرداد 1393 08:58
نمایش جزئیات
آفلاین
سالن مطالعه‌ی کتابخونه اون وقت شب تقریبا ساکت بود، به غیر از چند سال پنجمی که امتحان سمج داشتند و یکی دو نفر سال اولی که طبق معمول تکالیفشون رو گذاشته بودن شب آخری انجام بدن و کاسه‌ی چه کنم به دست از این راهرو به اون راهرو میرفتن، کسی دیده نمیشد... البته نه دقیقا!

- این مزخرفات چیه که باید بخو... اوپس... معذرت خانم پینس!

خانم پینس که نگاهش کافی بود هر جنبنده‌ای رو ساکت کنه، چند لحظه‌ای رو قربانیش مکث کرد و بعد دوباره مشغول کارش شد.
تدی که رنگش پریده بود، دوباره سرش رو روی جزوه‌اش خم کرد و بین دستاش گرفت. مطلقا هیچی از این درس نمی‌فهمید!

- عامو شماره رنگ موت چنده؟

چند لحظه‌ای در سکوت گذشت، که البته به این معنا بود که صداش به کتابدار مخوف هم نرسیده بود.

- پیسس... با توئم یارو... دفتر دستکت دماغی شد! یه کم سرتو بیار بالا واسه چشات خوب نی!

تدی با تعجب سرش رو بالا آورد و به دختری که میز کناریش نشسته بود و از این گوش به اون گوش می خندید و دندوناشو نشون می‌داد نگاه کرد.

- با منی؟

دخترک سرشو با حرارت به معنی آره تکون داد. صورتش آشنا بود... یه کم شبیه یه هنر‌پیشه‌ای بود که اسمش یادش نمیومد.

- چیزی پرسیدی؟

- گفتم شماره رنگ موت چنده؟

- شماره چی... چی؟ منظورت چیه؟

دخترک هم‌چنان می‌خندید، برق شیطنت از چشمای سیاهش داشت میزد بیرون. کراوات ریونکلاو رو شل بسته بود و بین موهای تیره‌اش که دم اسبی نصفه‌ نیمه‌ای بود یه مداد گاز زده دهن‌کجی می‌کرد. احساس میکرد قبلا باهاش برخورد داشته ولی احتمالش کم بود... واضح بود ازش چند سالی کوچیکتره. سال دومی؟ شاید!

- دختر خانوم، این رنگ طبیعی موهای منه...هر وقتم اراده کنم میتونم عوصش..

ـ آره .. آره.. میدونم.. متامورفاگوس... از اون گونه‌های نادرش که هر صد سال یه بار یه دونه ازشون سبز میشه.. خب بالاخره یه دستوری چیزی بهش میدی این رنگی میشه دیگه. خب منم میخوام!

این یکی انگار مسخره نمیکرد! عادت کرده بود هر از گاهی یکی یا به شوخی یا از رو دشمنی حتی دست روی وسواس عجیبش در مورد مدل و رنگ موهاش بذاره و از آخرین باری که اجازه داد بود این مسئله عصبانیش کنه یا اعتماد به نفسشو انقدر خورد کنه که بخواد "همرنگ" جماعت بشه مدت‌ها گذشته بود. ناخود‌آگاه انگشتاش رو بین موهاش فرو کرد و گفت:

- ساده‌تر از ایناست و توضیح دادنش سخته. چطوری بگم؟ مثل نفس کشیدنه برام!

- یعنی جونت به جونش وصله؟

- نه دیگه در اون حد!

حالا خودشم می‌خندید. این دختر، هر کی بود،... دوست داشت بیشتر باهاش آشنا بشه... چون به نظر... کلمه‌‌ی درستش چی بود؟ .. همم.. باحال بود.
دخترک حالا کنار میزش بود، با دست راستی که جلوی تدی گرفته بود.

- ویولت بودلر، سال دومی.

و وقتی صورت تدی رو دید که تازه فهمیده بود از چرا این دختر براش آشناست، باز هم خندید.

- آووورهه... مدافع جدید ریونکلا... پس فردا حواست به بلاجرا باشه تد ریموس لوپین!

سعی کرد خودشو بی‌تفاوت نشون بده، هر چند که شک نداشت این جونور شنبه‌ای راحتش نمیذاره..

- فعلا که حواسم باید به بلاجرای این مشق ریاضیات جادویی باشه.

- مگه سمج نداری تو؟

- من؟ نههه... مرلین به دور! پارسال خلاص شدم ولی یه غلطی خوردم گفتم درس جدید امتحان کنم..

- افق‌های دیدتو بازتر کنی...

- ولی به جاش این وقت شب با یه دختر سال دومی در مورد رنگ مو حرف بزنم!

باز هم خندیدند.. این بار با صدای بلند... انقدر بلند که بالاخره از کتابخونه اخراح شدند!

- میدونی من ریاضیم خیلیم بد نیستا... فکر نکنم از ریاضی مشنگی سخت‌تر باشه.

چشمای تدی برق زد.

- تو ریاضی مشنگی بلدی؟

- اهین!

- پروفسور میگه ریاضی جادویی خیلی آسون‌تره، کمکم میکنی؟

- آورهه... ولی یه شرط داره.

تدی با نگرانی به صورت ویولت که جدی شده بود، خیره شد.

- چه شرطی؟

- شنبه با چوب جاروهای مدرسه بازی کنی!

اخم کرد، نمی‌دونست چی شد، خبر نداشت ویولت چی دید، گرگ درونش از پشت چشماش ظاهر شده بود یا دل دخترک همینطوری نرم شد، هر چند رنگ پریده‌اش رو توضیح نمیداد.

- خیله خب بابا... این دفعه رو باهات مجانی حساب میکنم.. ولی باید صدات کنم خاله!!‌

- چــــــــــــــــــــی؟

- خب خاله ی منم موهاش این رنگیه!‌

تدی کف دستش رو به پیشونیش کوبید، با این یکی حقیقتا نمی‌دونست چیکار باید بکنه! فعلا یه راه بیشتر نداشت... بذار تا هر موقع میخواد صداش کنه خاله.. بالاخره که تو زمین کوئیدیچ از خجالتش در می‌اومد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: پنجشنبه 8 خرداد 1393 02:04
نمایش جزئیات
آفلاین
نشسته بود روی پشت بومش. مثل همیشه. انگار پشت بوم گریمولد رو به نامش زده باشن. خیره به ماه.. منتظر یه جواب.. ولی ماه جوابی نداشت.. ماه هیچوقت جوابی نداره برای کسی!..

دستاشو باز کرد.. دستاشو از هم باز کرد سمت ماه.. شاید بغلش کنه! شاید دستش به ماه برسه! یه روزی دستش به ماه می‌رسـ..

- معــــــو!!

و ماگت توی دستای از هم بازش فرود اومد. خندید و گرفتش:
- تو بیریخت‌ترین گربه‌ی روی زمینی، اینو می‌دونستی رفیق؟!

ماگت با رضایت میویی کرد. تکیه داد به دستای ویولت و تنها دست ِ باقی‌مونده‌ش رو لیسید. بعد صورتش رو چرخوند سمت ویولت که با خنده داشت نگاش می‌کرد. چشمای زردش پر از سؤال بودن. حتی ماگت.. بهتر از هرکسی ماگت ینی.. می‌دونست ویولت الکی نمی‌ره روی پشت بومش بشینه.

ویولت شونه‌شو انداخت بالا. سخته جواب ِ یه گربه رو دادن، می‌دونین؟ نمی‌شه به گربه‌ها دروغ گفت. نمی‌شه با کلمات قانعشون کرد. نمی‌شه مثل آدما سر به سرشون گذاشت و شلوغ کرد و گولشون زد. آدما رو می‌شه با "کلمه" ها گول زد. با خنده ها.. با صداها!..

ولی چطوری می‌تونی سر یه گربه رو شیره بمالی؟ گربه نمی‌فهمه: «خوبم!» و «همه‌چی روبه‌راهه!» و «پســـر! چقدر کوییدیچ چسبید!» ینی چی. گربه نمی‌فهمه خنده ینی من خوبم و توپم و معرکه‌م. گربه نه.. کلمه‌ها رو نمی‌فهمه..

ولی نگاه رو می‌خونه. گربه برق غم رو توی چشا می‌بینه. یه لحظه وسط کل‌کل با جیمز، سر صاحبش که بچرخه سمت پنجره، از همون دور می‌تونه تا ته ِ نگاهشو بخونه. یه لحظه همونطوری که بودلر ارشد با آلیس خم شدن روی میز و دارن نقشه می‌کشن، کافیه زیر لبی آه بکشه. ماگت نمی‌فهمه: «نه داشتم به نقشه فکر می‌کردم.» یعنی چی. ماگت فقط آه رو حس می‌کنه!..

نه.. به گربه‌ها.. به مارمولک‌ها.. به جیرجیرک‌ها.. به قورباغه‌هایی که می‌پرن روی شونه‌ت و آروم می‌گن: «قور؟» نمی‌شه دروغ گفت. نمی‌شه پیچوندشون. حس می‌کنن.. اهمیت می‌دن.. سکوت می‌کنن.. تا حرف بزنی باهاشون!..

و همیشه اونجان.. می‌دونی؟ همین که ویولت پاش رو می‌ذاشت روی پشت بوم، دورش جمع می‌شدن. شاید طول می‌کشید تا ماگت ِ سه پا خودشو برسونه به صاحبش.. شاید طول می‌کشید تا مَری از زیر دست و پای محفلیا فرار کنه و همونطور که ویولت همیشه تکرار می‌کرد: «جیمز نبیندت!» خودشو برسونه به صاحبش.. شاید طول می‌کشید تا قورباغه‌ی نامه‌رسون کوچولوش با جهش‌های کوچولو، خودشو برسونه به صاحبش.. ولی! همیشه خودشونو می‌رسوندن!

هیچ‌وخ پشتشو خالی نکردن. این که ماگت همیشه صبحایی که با جیمز دعواش می‌شد، می‌پرید روی میز و بدون حتی دونستن دلیل دعوا، بدون دونستن این که تقصیر ویولت هست یا نه، به جیمز پرخاش می‌کرد. این که آقای گرین، نامه‌هاشو می‌رسوند، مهم نبود چقـــدر دور! این که مَری یهو می‌رفت توی موهای آلیس تا یادش بندازه ویولت نیست.. تا یکی متوجه شه که ویولت نیست!.. این که جیرجیرکا همه کار و زندگیشون رو ول می‌کردن و دورش جمع می‌شدن و واسش آواز می‌خوندن.. هر شب و هر شب و هر شب!..

کسی از ویولت نپرسید. کسی هیچ‌وخ نپرسید چرا انقدر حیوونا رو دوست داره. چرا همیشه یه گربه روی شونه‌شه و چرا همیشه زانو می‌زنه تا ببینه حال قورباغه‌ش چطوره و چرا اجازه می‌ده مَری شبا توی تختش بخوابه.. کسی ازش هیچ‌وخ چیزی نپرسید!..

ولی اگه می‌پرسیدن، ویولت بهشون می‌گفت که آدم باس به رفقاش وفادار بمونه.. اونم همچین رفقای کم توقعی.. اونایی که پشتت رو خالی نمی‌کنن.. اونایی که حامی‌تن.. اونایی که شنونده‌ی حرفاتن و سکوتت رو می‌فهمن.. اونایی که فارغ از حق و ناحق، فقط و فقط یه چیز رو می‌فهمن: "باید ازت حمایت کنن!"

کسی از ویولت نپرسید، ولی اگه می‌پرسیدن، ویولت بهشون می‌گفت که خیلیا اومدن و رفتن روی این پشت بوم.. خیلیا گاهی نشستن.. گاهی به بعضیا حتی قرض داده پشت بومشو..

ولی اینا.. اینا تنها کسایی هستن که پشت بومش رو باهاش "شریک" شدن!..

و نه! انصاف نبود به یکی از اینا دروغ بگه! پس.. شونه‌شو انداخت بالا و آروم گفت:
- دلم خیلی گرفته رفیق!..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: جمعه 2 خرداد 1393 07:47
نمایش جزئیات
آفلاین
در اتاقش روي صندلي خاك گرفته و چوبي اش نشسته و در افكارش غرق شده بود. از خودش بيزار بود... دست و پا چلفتي... حواست پرت... احمق... بي عرضه... دلقك... آيا بايد به القابي كه به او تعلق داشت افتخار ميكرد؟

با اولين موج عظيم درياي افكارش مواجه ميشود سال اول را به ياد مي آورد. يادش مي آيد كه وقتي براي اولين بار ميخواست وارد تالار خصوصي گروهش شود، هم گروهي هايش را ميديد كه به راحتي از حفره ي پشت تابلوي بانوي چاق بالا ميرفتند اما او چه؟ به يك نفر نياز داشت تا برايش قلاب بگيرد

لبخند تلخي بر لبش مي نشيند و به پنجره ي اتاقش كه قطرات باران روي آن سر ميخوردند، چشم ميدوزد.

به فراموشكاري اش فكر ميكند. چند بار رمز ورودي تالار را فراموش كرده؟ اولين باري كه وزغش را گم كرد به خوبي به ياد دارد. چهره ي هرميون را جلوي چشمانش ميبيند كه به او ميگويد" خيلي خنگي "

اخمي بر چهره اش نقش مي بندد و به وزغش كه نزديك شومينه خوابيده بود، خيره ميشود.

به هري پاتر فكر ميكند كه در برابر ترسناكترين جادوگر تاريخ قرار گرفت و چندين بار از چنگال دستانش فرار كرد تا اينكه او را شكست داد اما او چه؟ او حتي زورش به سيموس فينيگان هم نميرسيد چه برسد به لرد ولدمورت، سياه ترين جادوگر تاريخ؟!؟

صداي "مياو" كه از آن طرف پنجره به گوش ميرسيد، حالش را از قبل بدتر كرد. به نظرش حتي گربه نيز ميتواند او را از پا در آورد. نظرش را تغيير ميدهد و با خود ميگويد " زورم به گربه هم نميرسه چه برسه به سيموس فينيگان!!!"

اما... اما آن لحظه را بهتر از هر چيزي به خاطر دارد. آن صحنه... جنگ بزرگ هاگوارتز! طلسم هاي جادويي از اين سمت به آن سمت فرستاده ميشندند. ولدمورت را ميديد كه با بي رحمي جادوگرهاي 11 ساله را كه سر راه او ظاهر ميشندند، يكي پس از ديگري نقش بر زمين ميساخت. خونش به جوش آمده بود و كاسه صبرش لبريز. دست در جيبش ميكند اما يادش مي آيد كه چوبدستي اش را گم كرده. به اطراف نگاه ميكند تا بالاخره شمشير گريفيندور را در چند قدمي خود روي زمين پيدا ميكند. به سمت آن حمله ور ميشود و دو دستي به آن چنگ ميزند. كمي سنگين است اما هرطور شده آن را بلند ميكند. يك آن، مار عظيم ولدمورت را در چند متري خود ميبيند كه آماده ي حمله به يك پسر بچه ي كوچك ناتوان بود. فريادي به هوا ميفرستد و به سمت مار خيز بر ميدارد. سه متر تا مار... دو متر... يك متر... شمشير را بلند ميكند و قبل از اينكه نيش مار به پسرك بي گناه برسد، گردن مار را از تنش جدا ميكند. مايع سبز رنگي كه از گردن مار جاري شد... نگاه حاكي از تعجب ولدمورت...

خنده اي از ته دل سر داد. اين صحنه را هيچ وقت از ياد نخواهد برد... در همين هنگام باران شدت گرفت و رعد و برق اتاق را روشن كرد و لحظه اي تكه اي از برگه اي كه روي آن نام "نويل لانگ باتم" نوشته شده بود، نمايان شد...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ميدوني بزرگترين اشكال زندگي واقعي چيه؟
تو لحظات حساس موسيقي نداره!
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 00:57
نمایش جزئیات
آفلاین
- ویولــــــــــــــــــــــــــــت!!

صدای جیغ جیمز که بلند شد، تدی چشمشو نیمه‌باز کرد تا برادرشو ببینه و مطمئن شه خونه آتیش نگرفته. وگرنه روزی نبود که خونه‌ی گریمولد با هوار ِ "جیــــــــــــــــــمز!! " یا " ویولــــــــــــــــــت!! " روزشو شروع نکنه.
قیافه‌ی جیمزو که دید، چشمش کامل باز شد. صورتشو از روی بالش بلند کرد و چتری‌های آشفته‌ی فیروزه‌ای‌شو از تو صورتش زد کنار.
- جیمز؟!

و قبل از این که جوابی بشنوه، برادرش که معلوم نبود رنگش از عصبانیت یا ترس پریده، با همون حالت ِ "می‌کشمــت!!" که تدی خیلی خوب می‌شناخت، از اتاق بیرون دویید. خیله خب.. امروز کتک‌کاری هم داشتن به عنوان ِ دسر.

صدای جیغ دوم از طبقه‌ی پایین شنیده شد و تدی اهمیت نداد. هر روز همین بساط بود. قشنگ می‌تونست اتفاقا رو پیش‌بینی کنه. صدای جیغ ماگت و.. آها! این صدای خفه، مال وقتی بود که جیمز ماگتو از آشپزخونه پرت می‌کنه بیرون و.. تق! در آشپزخونه رو می‌بنده و صدای وحشتناک برخورد یه چیز فلزی به دیوار سنگی.. خوبه! ویولت جا خالی داده بود.

با خونسردی پاشد و کش و قوس اومد..
- چطوری.. ازت متنفــــــــرم!!

خمیازه‌ای کشید. صدای فلزی بعدی.. الانه که مالی پدر جفتشونو در بیاره!
- برای چی.. جیمز!!

سر بوقک رو خاروند. جغدشم حتی به این سر و صداها عادت داشت.
- ازت متنفرم!! تو می‌دونی من از اون جونورات بدم میاد!! جا خالی نده! سر جات واسا!

تدی اخم کرد. "جونورا" ؟! برگشت سمت ِ تخت ِ جیمز. چشماش گرد شد. لعنتی! مارمولــک؟!! و بدون هیچ تردیدی، مارمولک ِ ویولت!!
- یه دقه آروم بگیر! جیمز! چیزی پرت نکن!
- بسه دیگه جیمز! آروم باش!
- من کاری نکردم! نمی‌فهمم داری از چی حرف می‌زنی؟!

تدی بدو بدو از پله‌ها پایین رفت. "مارمولک" بحث شوخی‌برداری نبود. در آشپزخونه رو که باز کرد، ماگت پرید روی میز و رو به جیمز " فیــــش" ـی کرد. آشپزخونه به میدون جنگ می‌موند و.. مرلین رو شکر. آلیس زودتر دس به کار شده و جیمز تمام سعیشو می‌کرد که از دست آلیس خلاص شه تا یه چیز دیگه پرت کنه سمت ویولت که اونور میز آشپزخونه پناه گرفته بود.

ویولت و آلیس جفتشون برگشتن سمت ِ در. نگاه جفتشون کاملاً "جون ِ مادرت یه کاری بکن!" بود.

- تدی. داداش دیوونه‌تو جمع کن.
- شکر به مرلین که اومدی.. تدی.. تدی؟!

با قدم‌های بلند رفت سمت ویولت، یقه‌شو گرفت و تکونش داد:
- تو می‌دونی جیمز از مارمولک چقدر می‌ترسه. برای چی این کارو کردی؟! آدم با هرچیزی شوخی نمی‌کنه!

ویولت سعی کرد دستای تدی رو از یقه‌ش جدا کنه:
- من کاری نکردم! من همین الان بیدار شدم دیوونه‌ها!

تدی یقه‌ی ویولت رو ول کرد. جیمز هم آروم گرفت. با عصبانیت خودشو از دست ِ آلیس بیرون کشید:
- کاری‌ش ندارم آلیس. ولم کن.. می‌گم کاری‌ش ندارم!

جفتشون می‌دونستن وقتی ویولت می‌گه کاری نکرده، ینی کاری نکرده. مارمولک ِ لعنتی لابد خودش تخت جیمز رو پیدا کرده بود. دل به دل راه داره، نه؟!

یه لحظه سکوت برقرار شد. جیمز و تدی هردوشون خیره بودن به ویولت که گوشه‌ی پیشونی‌ش کبود شده بود [ یه لحظه تأخیر توی جاخالی دادن. ] و داشت نفس‌نفس‌ می‌زد. کاملاً عصبانی به نظر می‌رسید. شمام اگه یه جیمز دیوونه مث عذاب الهی اول صبحی بهتون نازل شه، همون شکلی می‌شید.

هر سه نفر چند لحظه به هم خیره شدند و بعد..

ویولت یهو زد زیر خنده:
- وای خدا جون. کاش قیافه‌تو می‌دیدم جیمز!!

و سریع از زیر دست تدی میزو دور زد و با یه جهش از آشپزخونه بیرون پرید و درو بست.. قبل از این که جیمز، میزو سمتش پرت کنه!...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: شنبه 20 اردیبهشت 1393 03:17
نمایش جزئیات
آفلاین
جیمز سیریوس پاتر، از نگاه کردن به ساعت طفره می رفت. هر چند که نمی توانست آن را بخواند، از تیک تاکش متنفر بود. می دانست که بیشتر از حد مجاز بیدار مانده و مطمئن بود که برادرش خیلی زود این نکته را یادآور می شد.

- جیمز؟

چیزی در سینه اش فرو ریخت. وقتش شده بود. از خوابیدن بیزار بود. سرش را از روی برگه ی نقاشی اش بلند کرد.

- ها!؟
- گوش شنوا داری؟

قطره ی آبی رنگی از صفحه ی کاغذ، روی گونه ی جیمز پاشید.
به لطف مدادرنگی های جادویی، تصویر نهنگ کج و کوله ی نقاشی شده روی برگه جان گرفته بود و جست و خیز کنان نقاشش را به ادامه ی کار فرا میخواند.
جیمز چیزی نگفت. انگار قرار نبود بخوابد و همین برای رضایتش کافی بود.

تدی مجله ی "صد سال گرگینگی" را کنار گذاشت و از روی تختش سر خورد تا بر روی زمین، کنار جیمز، به دیوار تکیه کند.

- میدونی که من یازده سالمه.

جیمز نفس عمیقی کشید. میدانست که یازده سال یعنی یک جادوگر کاملا بزرگسال.
نگاه تدی مردد بود. حتی مطمئن نبود پسرک معنی حرف هایش را درک می کند یا نه.

- همین روزاست که نامه ی هاگوارتز برسه.

"هاگوارتز" برای جیمز، نامی آشنا بود.
چند ماهی بود که بیشتر از همیشه به گوشش می خورد. پدر و مادرش وقتی با تدی یا در مورد تدی حرف میزدند آن را به کار می بردند.
" اگه کرفس نخوری مثل تدی بزرگ نمیشی جیمز و نمیتونی بری هاگوارتز!"

از برگه ی نقاشی صدای شالاپ و شلوپ به گوش میرسید.

سکوت کودک، تدی را وادار به توضیح کرد: من امسال میرم هاگوارتز جیمز.. میرم جادوگری یاد بگیرم!.. یه مدتی همدیگه رو نمی بینیم، میفهمی داداش؟

از میان تمام کلمات تدی، "میرم" شرطی کافی و لازم برای بغضی بود که در گلوی جیمز نشست.
به نظرش بقیه ی واژه ها بی معنی بودند و جدیت برادر هنگام ادایشان، غیرضروری.

- هر روز برات عکس میفرستم.

توده ی دردناکی که لحظاتی پیش گلوی جیمز را می فشرد، همانند ماری که چمبره اش را باز کرده باشد از گلوی پسرک بالا خزید و پشت پلک های داغ جیمز، سنگر گرفت.
از این... هاگوارتز..از این..هر چه که بود!..متنفر بود!..

تدریموس لوپین نگاهش را از برادر چهارساله اش دزدید.

جیمز خردسال، نمی فهمید.
میتوانست همین حالا بزند زیر گریه و اهل خانه را بیدار کند.
میتوانست پاهایش را به زمین بکوبد و مثل هربار که هوس جاروی پرنده ی اسباب بازی تدی را می کرد، دست های کوچکش را دور زانوی برادر حلقه کند و تا خود ِ هاگوارتز روی زمین بخزد.
جیمز میتوانست...

حرکت غیرمنتظره ی جیمزسیریوس، رشته ی افکار تدی را از هم پاشید.
پاتر کوچک که حالا با تمام نیرو، بازوانش را دور کمر برادر حلقه کرده بود، پیشانی اش را به قفسه سینه ی لوپین جوان چسباند.

برای چندثانیه، نگاه تدی روی نهنگی که تقریبا از کاغذ نقاشی بیرون پریده بود ثابت ماند و بعد، طوری جیمز را به خود فشرد که جثه ی پسرک میان آغوشش گم شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/2/20 3:22:25
ویرایش شده توسط جیمز سیریوس پاتر در 1393/2/20 3:26:58
پاسخ به: خاطرات یاران ققنوس
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 اردیبهشت 1393 09:08
نمایش جزئیات
آفلاین
مثل همیشه، به محض برگشتن به خونه، رفتیم آشپزخونه، همونطوری گِلی و زخمی و خونی با چند تا جای سوختگی و کروشیو! مشکلی نیست، نمک ماموریتای محفل به همین یادگاریاشه. نزدیک‌ترین صندلی رو بیرون کشیدم و در حالی که نگاهمو از نگاه مالی می‌دزدیدم، صندلی رو دادم یه کم عقب و پاهامو گذاشتم رو میز و چشامو بستم. بوی سوپ داغ روی اجاق مستم می‌کرد، انگار منو میبرد به یه حالت خلسه، یه جایی بین واقعیت و رویا!

***

- یه بار دیگه از اول بگو! یه بار دیگه!

چشمای ویولت از هیجان برق میزد. نمیشد گفت حوصله‌اش از کشیک طولانیمون سر رفته یا از روی علاقه میخواد به یه داستان تکراری گوش کنه. جیمز با هیجان بالا پایین پرید و گفت:
- من بگم؟ من بگم؟
- هیسسس... صدامونو میشنون بچه!

این دفه با صدای خفه‌ای گفت:
- من بگم؟ من بگم؟
- نخیرم، بذار تدی بگه!‌
- خودم میخوام بگم! به تو چه؟!
- تو که اونجا نبودی!
- دهه، یعنی من بوقم؟
- بوق که واسه یه لحظه‌ته! نخیرم نبودی... وقتی یادت نیست یعنی نبودی!
- خیلیم بودم!

چیزی نمونده بود جیغ این و زبون درازی اون کار دستمون بده! چشامو بستم و گفتم:
- بچه‌ها..بچه‌ها... خواهش میکنم آروم تر!
- اوخ باز جذبه‌اش گرفت، جیمز.
- آره..آره.. متفرق شیم ویولت!

چشامو که باز کردم دو جفت چشم و یه جفت نیش باز دیدم که دست به چونه به من زل زده بودن.
- خیله خب... گوش کنین... اون شب رو هیچوقت یادم نمیره... هوا معرکه بود!

احساس کردم سوز شدیدی از سمت شرق میاد، سوزی که بوی برف می‌داد و منو تبدیل میکرد به همون پسر هفت ساله‌ای که خونواده همیشه براش معنی نصفه نیمه داشت، پسر بچه‌ای که یک مرتبه انگار آپارات کرد وسط سنت مانگو.

- تدی... بیا اینجا... بیا تو این اتاق.

صدای هری رو دنبال کردم و خودمو به اتاقی رسوندم که جینی ، روی تخت، بسته‌ی کوچیکی رو دستش گرفته بود و با مردی که بالا سرش بود حرف میزد. انگار منو ندیدین! مرد برگشت به طرفم، این که هری نبود!
- مو روغن..اهم...پروفسور اسنیپ! ما کجاییم؟

دیگه خبری از سنت مانگو نبود، جایی که بودیم خیلی نامرتب بود ولی آرامش عجیبی داشت.
- اینجا اتاقیه که چیزایی که لازم داریم رو به ما میده... از وسایل پیش پا افتاده بگیر تا بزرگترین نیازهامون...

و بعد بقچه‌ای که لحظه‌ای قبل دست جینی بود رو به من داد:
- مثل نیاز به یه رفیق... یه برادر... یه خونواده‌ی واقعی.

پارچه‌ها رو که کنار زدم، صورتی بود که انگار سالهاست میشناسم. و بر خلاف من که ناخودآگاه بهش لبخند میزدم، اخمهاش رو تو هم کرده بود!‌
- آخه صورتی هم شد رنگ؟

نگاهی به موهای روی پیشونیم انداختم و سریع جرممو تشخیص دادم! کمتر از یک لحظه برای اصلاح اشتباهم کافی بود.
- حالا بهتر شد، فیروزه‌ای بیشتر بهت میاد.
- ولی به نظر من صورتی بیشتر به رنگ چشاش میخوره!
- نخیر اونی که من میگم!
- برو بابا، فک کردی کی هستی؟
- تدی یه چیزی به این بگو... تدی... تدی؟

***

تدی! تدی! تدی!

اونقدر هول شدم که از روی صندلی پرت شدم کف آشپزخونه و شلیک خنده‌ی بقیه باعث شد بفهمم کجا هستم. آلیس با ماهیتابه‌اش بالا سرم ایستاده بود، کنارشم مالی بود که دست به کمر، لبخندی نه چندان دوستانه روی لباش بود.
- حقته! تا تو باشی بوت‌های گلیت رو نذاری روی میز.

همینطور که سرمو می‌مالیدم، نگاهی به صورت‌های خندون اطرافم انداختم. به جیمز که مشخص بود تازه از یه کل کل دیگه با ویولت خلاص شده، به پروف که چشمکی زد و دست سیاهش رو به طرفم دراز کردتا بلند شم، به دانگ که داشت سر ننه هلگا رو میبرد، یا شایدم میخورد! به کلاوس، چارلی، رون، مودی، جسیکا... به خونواده‌ای که آرزوی داشتنش رو داشتم.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تد ریموس لوپین در 1393/2/9 18:25:31
تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.