جیمز و نویل با شنیدن این حرف محکم همدیگر رو بغل کردند و در حالی که با آه و ناله به پشت همدیگر می زدند شروع به خواندن کردند:
-اگر بار گرااان بودیم و رفتیــــــــــتم ، اگر نا مهربان نبودیم که بازم رفتیـــــم ، اگر بار...
تدی که یه کم و تنها یه کم عاقل تر از جیمز و نویل بود اون ها رو بغل نکرد و فقط به هم خوانی اکتفا کرد. و هاگرید که تحت تاثیر قرار گرفته بود ، دستمال کثیف گل من گلی (گل منگولی؟) ش رو از نم کجاش در آورد بود و اشک هاش رو پاک کرد و بعد طی یک حرکت انتهاری به طرفشون رفت و خودش رو روشون انداخت و سعی کرد بغلشون کنه.
جیمز:
-یا مرلیــــــــــــــــن! مردیم! ما مردیم! ما مردیم! همه جا تاریکه! داره صدای رعد و برق میاد, الانه که بارون میباره! چرا اینطوری شد؟ مگه من چیکار کردم؟ من همیشه طرفدار ریش دراز بودم! مگه اون نگفت اگه جزو سفیدها باشم میرم پیش حوری ها؟ دروغگووووو
نویل:
-جیغ نکش کر شدم مطمئنم مامان بزرگم این دفعه بهم افتخار میکنه. من شجاعانه مردم هرچند که همه جا تاریک و ظلمانیه ولی همانا ما هم یه روزی رستگار میشیم جیمز
بالای تنه ی غول پیکر هاگرید
تدی تعدادی از بچه ها رو بسیج کرده بود تا با همدیگه بلکه بتونند هاگرید رو از روی نویل و جیمزز بلند کنند. اما هاگرید که کاملا" احساساتی شده بود دست بردار نبود و مثل رگبار پاییزی اشک میریخت.
تدی:
-هاگرید ، دادش بلند شو لهشون کردی ، بد نیست آخه یه نگاه به هیکلت بندازی بعد از این اداها دربیاری آخه برادر من! مگه تو ...
روی تختش نشسته بود و غرق افکارش بود. به مسائل مختلف مدرسه، دوستانش و هزاران چیز دیگر می اندیشید. روز ها عادی شده بودند و دیگر اتفاق خاصی نمی افتاد غیر از تکالیف سنگین استاد ها. گیدیون با خودش گفت:
- کاش اتفاق جدیدی بی افته. یک ماجراجویی یا تعقیب و گریز، هرچی.
درست همان لحظه یوآن نفس نفس زنان داخل شد. مو هایش توی چشم های مثل روباهش ریخته بود.
- گیدیون کجایی؟ کلاس جانوران جادویی الانه که شروع بشه. فقط 2 دقیقه وقت داریم! :worry:
سریع کتاب هایش را بغل زد و با حداکثر سرعت به محیط اطراف قلعه شتافت. دعا دعا میکرد که به موقع سرکلاس برسند. به هرحال اوسریع ترین دونده نبود و 2 دقیقه هم زمان زیادی نبود. وقتی رسیدند هاگرید گفت:
- آه درست به موقع رسیدید.
گیدیون کنار جیمزو تدی ایستاد و منتظر تدریس ماند. هاگرید گفت:
- امروز برای تدریس باید به یک جنگل دیگه خارج از محوطه هاگوارتز بریم.
سپس با این حرف به راه افتاد و پشت او دانش آموزان دوان دوان دنبالش رفتند. گیدیون در حالی که پهلویش درد گرفته بود از جیمز پرسید:
- می...میدونید...دا...داریم...کجا...میریم؟
جیمز شانه اش را بالا انداخت و گفت:
- هیچ کس نمیدونه.
چند ساعت بعد
همه دانش آموزان روی زمین ولو شده بودند. تدی گفت:
- هاگرید هنوز نرسیدیم؟ - چرا رسیدیم.
برگشت تا تابلوی پشت سرش را بخواند که او و همه دانش آموزان با خواندن آن نوشته خشک شدند.
سوژه جدید = = = = جیمز سیریوس پاتر، پسرِ پدرِ کله زخمی، از زمانی که شنل نامرئی و نقشه غارتگر را به ارث برده بود، دیگر یک جا بند نبود.فعالیت مخفیانه اش در ساعات پایانی شب تازه شروع می شد. آخرین شاهکارش جاروسواری به همراه تد در نیمه های شب بود،بدون این که کسی متوجه شود. و امشب تصمیم گرفته بودند که سری به بخش ممنوع کتابخانه بزنند.بیشتر برای این که کتاب های خشمگین را از خواب بیدار کرده تا سر و صدا کنند. آن ها اکنون در بین انبوهی از قفسه های طویل کتابخانه در حال بررسی موقعیت بودند. جیمز: -اون کتاب رو ببین تدی!خیلی چشمم رو گرفته!به نظر می رسه وحشی باشه.تکون هاشو می بینی؟اوه...اوه... تدی به مسیر دست جیمز نگاهی انداخت و گفت: -فقط سوال اینه که چطور از اون ارتفاع بیاریمش پایین!افسون جمع آوری این جا کار نمی کنه. - جیمز دست در جیبش کرد و یویوی نارنجی رنگش را جلوی چشمان تد تکان داد.حلّال همه ی مشکلات همیشه به دست یویوی جیمز بود. -افسون افزایش طول بهش مالیدم!تا ده متر می تونه بره و بیاد! به آرامی از زیر شنل به بیرون خزیدند و جیمز با نهایت دقت یویو را به سمت کتاب مشکی نشانه رفت. بینگ! با پرتابی ده امتیازی، کتاب از بالا به پایین سقوط کرد. تالاپ! هیچ اتفاقی نیفتاد.نه خُرخُری!نه نعره ای و نه حتی سوزه ای!کتاب مظلومانه بر کف زمین جا خوش کرده بود. -عجب کتاب بوقی ای هستش.اون همه می لرزید چی بود پس؟! از دو طرف کتاب را محاصره کردند و به آن نزدیک شدند.هنوز احتمال آن را داشت به آن ها حمله ور شود.ناگهان کتاب باز شد و به سرعت ورق خورد!نکته عجیبی که وجود داشت این بود که همه ورق های آن سفید بود به جز... کتاب روی یک صفحه ثابت ماند.جیمز و تد در تاریکی بر روی آن خم شدند.تد دو طرف را نگاه کرد و آرام زمزمه کرد: -لوموس خیلی کم! چند سطر در برابر آن ها قرار گرفت که به سمع و نظرتان می رسانیم: "وحشیانه ترین طلسم سیاه و فراموش شده در سه قرن اخیر آیا دشمنان زیادی دارید؟ اصلا نگران نباشید با اجرای این طلسم دشمنانتان کان لم یکن می شوند.(بدون نیاز به چوبدستی) نکته:اجرای طلسم با همکاری دو نفر قابل اجراست.قبل از آموزش این طلسم یادآوری می شود که اگر در اجرای طلسم سرعت عمل نداشته باشید،شما نیز خواهید مرد. اخطار: هشدار می دهم،هشدار می دهم و باز هشدار می دهم!متن این کتاب را با صدای بلند نخوانید.فقط در ذهن! آموزش را با ذکر یک مثال بیان می کنیم: (شما و دوستتان در کلاسی نشسته اید.دشمنتان هم در گوشه ای دیگر نشسته است.شما به دوستتان می گویید: تو حاضری واسه عشقمون چیکار کنی؟ دوستتان بلافاصله باید بگوید: واسه عشق تو می دم قلبمو به چه آسونی می شم قربونی...) به محض اتمام این جمله باید "به سرعت" !تاکید می کنم!به سرعت!از کلاس خارج شوید و یا خود را غیب کنید.خواهید دید که سقف کلاس فرو خواهد ریخت و یا صاعقه ای فرود می آید و یا هر چیز دیگ!مهم این است که دشمن نابود می شود. با کمی تحقیق در کتاب های دیگر خواهید دانست که چه بر سر کسانی که زود از محل نگریخته اند آمده است. اخطار پایانی: هیچ تضمینی نیست که به محض پایان جوابیه ی آن سوال، بلا نازل بشود.در مواردی حتی در اواسط جوابیه هم اتفاق ناگوار رخ داده است.پس توصیه من: هشیاری مداوم!" جیمز: -تد؟ تد: -چیه؟ جیمز: -فکر کنم فصل تازه ای در سرکوب رفقای بوقیمون شروع شده...
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
خدا می دونه بعد از این که جیمز و لیلی رو به لرد فروختم، چقدر شکسته شدم. خدا می دونه که از اون زمان تا حالا، یک شب هم خواب به چشمام نیومد. رفقا، شجاع ترین افراد هم، همیشه یه ذره ترس باهاشون هست. گناه من هیچی نبود. جز این که از شکنجه شدن می ترسیدم. حق این نبود که این طور بهم سرکوفت بزنین.
گریفیندوری ها به سرعت از غار خارج شدند. به محض اینکه خارج شدند، فریاد های آن ها فضای اطراف را پر کرد. بعضی به راختی مبارزه می کردندو بعضی در حالی که جیغ می کشیدند و یاگریه میکردند به زانو در آمده بودند.
با دردسر زیاد بالاخره دیوانه ساز ها عقب نشستند. گریفی ها در حالی که خوشحالی می کردند به سمت کوهی حرکت کردند. در همان لحظه مرلین ظاهر شد و گفت:
_ آفرین بر شما، شما موفق شدید از سومین و آخرین مرحله را پشت سر بگذارید.
تدی با شادمانی گفت:
_ حالا می تونیم برگردیم؟
مرلین سرش را به علامت مثبت تکان داد و گفت:
_ البته پسرم.
بلافاصله او وردی را زیر لب زمزمه کرد سپس بعد از چند ثانیه، گریفیندوری ها خود را در خوابگاه دیدند. درست همان لحظه هرمیون، لارتن، استر، چارلی و رون وارد شدند. همه با دیدن آن ها به جشن و پایکوبی پرداختند و نجات خود را از آن مکان اهریمنی جشن گرفتند.
- ما چقدر خنگیم. الان جنابعالی سپر مدافع هامونو جمع کردی.
سر ها روبه الیس برگشت ولی الیس بی هیچ کلامی دستش را روبه رون نشانه گرفت. ایندفعه سر ها رو به رون برگشت اما رون به بیرون غار اشاره کرد. دوباره سر ها رو به بیرون برگشت و...
-فرار کنین!
تمامی سپر های مدافعی که بازحمت و کمک مرلین درست کرده بودند به چوبدستی الیس برگشت. و طبیعی هست که با نبود سپر های مدافع دیوانه ساز ها به سمت غار هجوم بیارن.
- زودتر اون دارو رو بیارین بیرون.
- د اخه لامصب بیرون نمیاد. رفته اون ته گیر کرده!
گودریک شمشیرش را کشید. دیوانه ساز ها نزدیک بودن. باید کاری میکرد. بلند شد. یه جور پر اباهتی واستاد که باد شنلش رو تکون بده. بعد دوربین با زاویه بیست درجه نسبت به زمین گودریک رو نشون داد. ملت گریفی از اون همه شجاعت به وجد اومدن.
- افرین گودریک!
- تو افتخار گریفی!
- بهم احساس غرور دست داد!
ولی گودریک برگشت و شمشیرش رو کرد تو حلق لارتن!
ملت اجمعین گریف و دیوانه سازو و مرلینو و هرمیون و سالازار:
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1393/3/15 15:09:06 ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1393/3/15 15:10:46
از اون جایی که رون هر از چند گاهی یه چیزی میگه که اکثر وقتا به هیچ دردی نمیخوره همه اینجوری شدن :
_ چیه خب ؟ مگه نمی خواین اون شربت که در دسترس نیست ( یکی نیست بگه مگه خط موبایله ؟ ) بدست بیارین ؟ مگه آکسیو ماله بدست اوردن چیزای دور از دسترس نیست ؟ آلیس با عنوان نماینده از طرف بقیه گفت : _ رون ، همه چیزایی که میگی درسته ولی ما از این که تو یه چیزی رو درست گفتی تعجب کردیم !
_ تقصیر منه دیگه باید میذاشتم ان قدر به لارتن ور میرفتین تا موهاتون رنگ دندوناتون میشد
_ باشه . رون ، معذرت میخوایم . جیمز ، خواهشا از ورد آکسیو استفاده کن .
_ باشه بزار چوبمو از چوب تدی که معلوم نیست با چی بهم چسبوندشون جدا کنم .
_ جیمز تو درگیر باش گودریک این کارو میکنه .
_ ولی من بلد نیستم . چجوری اجرا میشه ؟
_ ای بابا خودم انجامش میدم .
آلیس ورد آکسیو رو اجرا کرد و . . .
افرادی که لایک کردند
اولین لایک را ثبت کن!
شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . . ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . . بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .
- عوووووق! - جیمز، چوبدستی تو به اندازه کافی بلند نیست. بیا مال منو امتحان کن.
جیمز از جاش بلند شد و به سمت تدی رفت. چوبدستی تدی رو گرفت و به مال خودش وصل کرد. باز چوبدستیان( ) رو در حلق لارتن فرو کرد اما دریغ از یه نشونی از دارو!
در همین حین رون که هیچ کس توجهی بهش نکرده تا حالا، این مدلی بلند میشه از جاش. - رون! خجالت بکش. تو چندساعته این لامپو داری به ما نمیگی؟ نمیبینی ما لامپ لازم داریم این جا؟
آلیس فوری لامپ بالای سر رون رو قاپ زد و به سر چوبدستیش وصل کرد. لامپ، چوبدستی رو داخل حلق لارتن کرد. - جیمز، چیزی معلومه؟ - دارم یه چیزایی می بینم، فقط داروئه چه رنگی بود؟ - نمی دونم! - این جا همه چی رنگین کمانیه!
در همین لحظه رون که از بی توجهی مفرط همه خسته شده بود، طوفانی راه انداخت و خودشو داخل ماجرا کرد. - از اکسیو استفاده کنین! - از چی؟
رون تصمیم گرفت بی توجهی پیشه کنه. چوبدستیشو از کمرش بیرون کشید و داد زد: - اکسیو اکسپکتوپترونام!