هری پاتر نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر

هری پاتر نسخه موبایل


در حال دیدن این عنوان:   2 کاربر مهمان





پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۰:۰۴ دوشنبه ۱۶ تیر ۱۳۹۳

سلوینیا


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۲ سه شنبه ۸ بهمن ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۲۲:۲۹ دوشنبه ۲۰ آبان ۱۳۹۸
از مایشگاه تخصصی هماتولوژی با کادر مجرب .. :selvin:
گروه:
مـاگـل
پیام: 46
آفلاین
بهترین، خورشید، دستمزد، اتاق، بی هدف، پیر، نویسنده، آخر، جارو، سال نو


طلوع خورشید نویدبخش شروع اولین روز از سال نو بود. سلوینیا ساعت ها بود که پشت میزش بی هدف مشغول نوشتن بود. هر ازچندگاهی قامتی راست میکرد، نگاه رقت باری به نوشته اش میکرد، سری تکان میداد وباخشم کاغذش راپاره میکرد و با وردی نامفهوم دوباره کاغذی ظاهر میکرد و باز به نوشتن ادامه میداد.
او به تازگی نویسنده یکی از نشریات شده بود و برای هزینه درمانش به دستمزد این کار نیاز داشت. او از کودکی یاد گرفته بود بر روی پای خود بایستد. حتی حاضر نبود خانواده اش به خاطربیماریش متحمل هزینه اضافی شوند. او روز به روز از درون خرد شدنش را احساس میکرد بعضا تصمیم میگرفت قید همه چیز را بزند و شاهد غم خانواده واشکهای شبانه مادرش نباشد ولی چیزی از درون مانعش میشد که خودش اسمش را عشق گذاشته بود عشقی که هیچ وقت به ثمر نرسید ولی باز سلوینیا را مصمم تر میکرد.
هوا کامل روشن شده بود و صدای پرنده های رنگارنگ گرسنه ای که سلوینیا عادت داشت در اتاق رهایشان کند او را به خود اورد. سرش را که بین دستانش گرفته بود بلندکرد و به کاغذهای خیس جلویش و تارموهایی که دراین چند دقیقه رو میز ریخته بود نگاهی کرد، با ردا صورت خیسش را پاک کرد . لبخندی زد و باخواندن وردی جاروی پیر وفرسوده ای که گوشه اتاق بود را وادار به جمع کردن کاغذهای باطله کف زمین کرد. به بدنش کش وقوسی داد ودوباره نوشتن را از سرگرفت، این بار میدانست باید چه بنویسد، چیزی که سالها منتظرش بود، داستان زندگی خودش..
او باید این راه را ادامه میداد .. به بهترین شکل ممکن .. حتی اگر امسال اخرین فرصت زندگی او بود..


Yeah...We will return to peak...

تصویر کوچک شده


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۶:۰۷ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۳

پروفسور ویریدیان


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۳:۲۵ یکشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۶:۳۹ شنبه ۲۸ تیر ۱۳۹۳
گروه:
مـاگـل
پیام: 5
آفلاین
(وزارت) (حمایت) از ورزش با معرفیه آخرین (کاندیدا) همه رو (هیجان زده) کرد
<رون ویزلی> دروازبان (معروفی) که بارها فرا تر از انتظار بوده در (آخرین روز) اعلام کاندیدا به عنوان یک (رقیب) برای دیگر بازی کنان معرفی شد
گرچه به ظاهر (دولت) (بلغارستان) تنها شانس خود برای حضور دروازه بان بلغاری <ماریندا دلاس> در تیم 1 کوودویچ رواز دست داده اما همچنان همه ی علاقه مندان جام کودویچ بی صبرانه منتظر اعلام نتایج (رای گیری) می باشند



پ ن: هرکاری کردم رنگ کلمات عوض نشد :|
وتسه همین کلمات مورد نظرو تو پرانتز گذاشتم
باشد که مورد قبول واقع شود



پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۲:۲۹ جمعه ۱۳ تیر ۱۳۹۳

اسلیترین، مرگخواران

مورفین گانت


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۸:۰۷ شنبه ۶ بهمن ۱۳۸۶
آخرین ورود:
۲۰:۵۱:۵۸ یکشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۳
از ت متنفرم غریبه نزدیک!
گروه:
جـادوگـر
جادوآموخته هاگوارتز
مرگخوار
اسلیترین
پیام: 812
آفلاین
بهترین، خورشید، دستمزد، اتاق، بی هدف، پیر، نویسنده، آخر، جارو، سال نو

سال نو نزدیک بود و دیاگون مثل هر سال مملو از جمعیت.
دامبلدور و مودی نیز از این فرصت استفاده کرده و در حالی که کلاه مکزیکی روی سر گذاشته بودند، کناری ایستاده و شادمانه گیتارهای کوچکشان را می نواختند و می خواندند:

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله
دل اسیر آرزو های محاله
غبار پشت شیشه میگه رفتی
ولی هنوز دلم باور نداره


بعضی از عابران دست در جیب کرده و چند ناتی در کلاه پیش پای نوازندگان می انداختند. البته نویسنده ی پیر کتاب "اصول طراحی ایرودینامیک جاروهای پرنده" که از مراسم امضای کتابش به خانه برمی گشت، برایشان یک سیکل انداخت که باعث شد دامبلدور برای لحظاتی از شدت ذوق مرگی کف خون قاطی کرده و رعشه بگیرد.اجرا متوقف شد و دامبلدور بعد از 5 دقیقه با سیلی ها و فریادهای هشیاری مداوم مودی حالش سرجا آمد و اجرا را تا غروب خورشید ادامه دادند.

از قضا روبیوس هاگرید که در همان لحظات بی هدف در دیاگون قدم می زد و از شدت دل ضعفه، دماغ به شیشه ی کبابی ها و اغذیه ها می چسباند نوازندگان قصه ی مارا دید که دارند آخرین سکه ها از دشت آن روز را می شمرند. جلو رفت و...

هاگرید: سلام آقا!
دامبلدور: سلام غول!
- من غول نیستم آقا. نیمه غولم!
- اوه! ببخشید... سلام نیمه غول!
- اممم... سلام... اممم... آقا؟... من 3 روزه هیچی نخوردم و می بینم که شما امروز کاسبیتون خوب بوده. میشه فقط یدونه نون برام بخرین؟
- البته پسرم! من به تو اعتماد دارم!
مودی: چی میگی آلبوس؟! من دستام ورم کرده از بس گیتار زدم. یادت رفته تا یه ماه پیش هفته ای یه نات هم درآمد نداشتیم؟ حالا چرا باید بخش مهمی از درآمدمونو که می تونیم پس انداز روزهای مبادا کنیم به این نیمه غول بدیم؟! گمشو مفت خور! برای پول درآوردن باید کار کنی نه گدایی!
هاگرید: خواهش می کنم آقا! براتون کار می کنم! هر کاری بگین می کنم. فقط خواهش می کنم بهم رحم کنین. من دارم از گشنگی می میرم.
دامبلدور دستی به ریشش کشید و به مودی گفت: می تونیم تو گروه عضوش کنیم الستور. نظرت چیه؟
مودی غرولند کرد: این درآمد برای خودمونم کافی نیست. چی میگی تو؟ بعدشم دستاشو ببین! هر کدومشون اندازه ی در اون سطل آشغاله! با این دستا چجوری می تونه گیتار بزنه؟ اصن گیتار داره؟
هاگرید با عجله جواب داد: اما قربان... من دستمزد نمی خوام. فقط یه اتاق و یه لقمه نون برام کافیه آقایون. ضمن اینکه من از بابای خدابیامرزم ترومپت زدن رو یاد گرفتم. اگه یه ترومپت برام بخرین، قول میدم که بهترین نمایش رو براتون اجرا می کنم.

دامبلدور نگاه معنی داری به مودی کرد. مودی بی تفاوت شانه ای بالا انداخت. دامبلدور لبخندی زد و پرسید: اسمت چیه نیمه غول؟
- روبیوس هاگرید قربان!
- خوش اومدی روبیوس! تو سومین عضو گروه موسیقی محفل ققنوس هستی!

و اینگونه بود که هسته ی اولیه ی محفل ققنوس شکل گرفت.

پیوست:



jpg  mahfel.jpg (44.98 KB)
27009_53b6f97bbed57.jpg 300X152 px



هورکراکس را به خاطر بسپار؛ ولدمورت مردنیست!


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۱:۰۳ شنبه ۲۴ خرداد ۱۳۹۳

lavender111


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۴۶ دوشنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۰:۵۵ شنبه ۷ تیر ۱۳۹۳
از هاگوارتز
گروه:
مـاگـل
پیام: 12
آفلاین
طلوع "خورشید" "بهترین" هدیه را به هری در روز "سال نو " داد.
هنگامی که چشمانش را باز کرد گرمای لذت بخش خورشید را در تک تک سلول هایش حس کرد. برف های شب گذشته که شدت ریزشش هر جانداری را می ترساند کم کم اب می شد،و "اتاق" از مهربانی شعله های خورشید سرشار از لذت می شد.
و چه چیز بهتر از اینکه "دستمزد" سال ها تحمل سختی در دنیای جادوگری گرمای نور خورشید بود، هری به درخت کریسمس پر زرق و برق در وسط خانه نگاه کرد در پایین ان هدیه های زیادی وجود داشت :از جمله کتابی از طرف پسرش که هری ارزوی خواندن ان را داشت و "نویسنده" ی "پیرش" را بخوبی میشناخت،بعد از این همه سال این اولین سال نویی بود که او با خیال اسوده و بدون نگرانی به سمت بوقلمون پخته شده ی روی میز میرفت و بی صبرانه منتظر بیدار شدن بقیه اعضای خانواده بود.


سوروس اسنیپ علاوه بر تدريس معجون سازي و دفاع در برابر جادوي سياه
معلم عشقي پاک و بي انتها بود


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۷:۳۶ سه شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۳

ایگنوتیوس پورال


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۵ جمعه ۹ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۲:۴۰ شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۳
از ته قلبم بهت میگم : دوست دارم
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 52
آفلاین
روز های آخر زندگی نویسنده پیر یعنی ایگنوتیوس پورال بود که یکی از برادران یادگاران مرگ بود که شنل ناپدید کننده را از مرگ خواسته بود.او می خواست بهترین کتابش را در روز های آخر عمر خود بنویسد .به بیرون رفت و به خورشید نگاه کرد و ناگهان موضوعی به ذهنش رسید . او در شب دستمزد کارگرش را داد و پس از رفتن کارگر ، شروع به نوشتن کتابی به نام سال نو کرد .در آخر های شب دیگر خسته شد و به اتاق رفت و خوابید . فردا صبح ، پس از این که از خواب بیدار شد از پنجره به بیرون نگاه کرد و هری پاتر را دید که داشت یک جارو پرنده می خرید . و ناگهان در ذهنش افتاد که در کتابش راجع به مردمی که بی هدف زندگی می کنند هم بنویسد . او کتاب را ظرف دو ماه نوشت ، اما خودش نتونست معروف شدن آن کتاب را ببیند چون دو روز بعد از انتشار کتاب ، شنل ناپدید کننده خود را به پسرش داد و مرگ آمد و او را بلند کرد و به سوی آسمان برد و او از این دنیا رفت .


ویرایش شده توسط kasra.potter.magic در تاریخ ۱۳۹۳/۳/۱۳ ۲۱:۴۹:۵۳

I close my eyes, only for a moment and the moment's gone
All my dreams pass before my eyes in curiosity
Just a drop of water in an endless sea
All we do crumbles to the ground, though we refuse to see
Don't hang on, nothing lasts forever but the earth and sky
It slips away and all your money won't another minute buy
Dust in the wind
All we are is dust in the wind
Everything is dust in the wind



تصویر کوچک شده



تصویر کوچک شده






پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۸:۲۶ چهارشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۳

آنتونی گلدشتاینold


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۶:۳۴ چهارشنبه ۷ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۷:۵۳ شنبه ۱۴ اسفند ۱۳۹۵
از هاگوارتز
گروه:
مـاگـل
پیام: 27
آفلاین
بهترین، خورشید، دستمزد، اتاق، بی هدف، پیر، نویسنده، آخر، جارو، سال نو

بهترین
سال نو برای هری بود چون از فروشنده ی پیر جارو فروشی که دسمزد کمی هم میگرفت آخرین جارو پرنده ی خود رو خریده بود ان پیرمرد نویسنده هم بود که توی اتاق خودش بی هدف در باره ی خورشید می نویسید هری سر از پا نمیشناخت و با خوشحالی به طرف هاگوارترز می رفت تا به کلاس پروازش برسه آخرین جلسه ی سالش بود.


آنتونی گلدشتاین ریونکلاوی


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۷:۲۵ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۳

نویل لانگ باتم


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۴:۵۶ دوشنبه ۵ خرداد ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۱۳:۵۳ دوشنبه ۲۰ مرداد ۱۳۹۳
از همه جوگیر ترم !!! اینو میدونم !!!
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 83
آفلاین
خورشید به بهترین شکل ممکن در آسمان میدرخشید .
نویسنده ای در اتاقش برای نوشتن کتابی به عنوان سال نوتلاش میکرد ، تا اینکه بالاخره توانست شخصیت اصلی داستانش را که فردی پیر بود به آرزویش برساند ؛ آرزوی مرد پیر این بود که در آخرین سال های عمرش بتواند قلب خود را از کینه جارو کرده و در کنار خانواده اش زندگی کند چرا که سال ها پیش خانواده اش کاری نابخشودنی در حق او کرده بودند .


شاید وجودم به خیلی ها ارامش نده . . .
ولی همین که حضورم حرص خیلی هارو در میاره . . .
بهم انگیزه خیلی بالایی میده . . .


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۲۳:۰۵ یکشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۳

ریونا بونز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۹:۱۴ پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۹۲
آخرین ورود:
۱۵:۵۱ شنبه ۱۹ دی ۱۳۹۴
از کتابخونه هافل! :)
گروه:
مـاگـل
پیام: 156
آفلاین
پیرمرد چشمانش را باز کرد. خورشید طلوع کرده بود. با خستگی از جایش بلند شد. بی هدف در اتاق کوچک انتهای انباری وزارت خانه سحر و جادو که تنها اقامتگاهش بود قدم بر میداشت. جارو ماگلی اش را برداشت و به سمت در ورودی رفت . می خواست قبل از اینکه حتی یک نفر از کارمندان بیاید کارش را تمام کند . دوست داشت زودتر از دیگر خدمه دستمزدش را دریافت کند تا بتواند با هدایای سال نو به خانه اش برگردد. این اخرین ماهی بود که پیرمرد در وزارت خانه کار می کرد. کارش رو به اتمام بود که چشمش به ماشین پاتر افتاد. پاتر جوان آن روز زودتر از همه به سر کار امده بود. بعد از اینکه با او سلام و احوال پرسی کرد این مرد برومند و جوان را تا آخر راهرو با چشم دنبال کرد.


only Hufflepuff




پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۸:۳۵ شنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۳۹۳

سوزان بونز old


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۷:۰۳ جمعه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۳
آخرین ورود:
۲۱:۴۳ شنبه ۹ آبان ۱۳۹۴
گروه:
شناسه‌های بسته شده
پیام: 25
آفلاین
بهترین، خورشید، دستمزد، اتاق، بی هدف، پیر، نویسنده، آخر، جارو، سال نو
نویسنده پیر, بی هدف دور اتاق را جارو می زد. او پول نیاز داشت و باید داستان مینوشت تا دستمزد بگیرد. خورشید داشت طلوع می کرد. او وقت زیادی نداشت باید زود داستانش را تمام میکرد. او میخواست این بهترین داستان او باشد. ناگهان فکری به ذهنش رسید. تصمیم گرفت داستانش در مورد شب سال نو باشد. داستانی که در مورد کسی بود که کریسمس را جشن نمی گرفت و هر جا درخت کریسمس میدید آن را نابود میکرد ولی او درآخر داستان خودش کریسمس را جشن میگیرد.
((اگه میشه زود تر داستانو بخونید))


ویرایش شده توسط jamespotter در تاریخ ۱۳۹۳/۲/۲۸ ۱۲:۴۹:۳۳

همیشه به خود ایمان داشته باش....


پاسخ به: بازي با كلمات
پیام زده شده در: ۱۱:۴۸ شنبه ۳۰ فروردین ۱۳۹۳

REZA_SOLEIMANY


مخفی کردن اطلاعات کاربر
عضو شده از:
۱۵:۵۴ سه شنبه ۲۳ تیر ۱۳۸۸
آخرین ورود:
۲:۱۹ دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱
گروه:
مـاگـل
پیام: 2
آفلاین
بهترین، خورشید، دستمزد، اتاق، بی هدف، پیر، نویسنده، آخر، جارو، سال نو

نویسنده جوانی در اتاقش نشسته بود و بی هدف تلاش میکرد تا به بهترین نحو داستان پراکنده در ذهنش را روی کاغذ بیاورد تا شاید بتواند تا قبل از شروع سال نوع با فروش کتابش دستمزد قابل توجهی دریافت کند تا سال نو امسال را مانند سال گذشته در گرسنگی سپری نکند نگاهیی به بیرون کرد خورشید در حال غروب بود در آخر قلم را در دست گرفت و چنین شروع کرد :
روزی روزگاری پیر مرد زحمت کشی بود که شبها تا طلوع خورشید خیابان هارا جارو میکشید تا بتواند با اندک دستمزدی که از این کار آیدش میشد بتواند برای سال نو خود و خانواده اش نانی بخرد او در تلاش بود به بهترین نحو زمین را جارو بزند دریغ از آنکه بداند او آخرین شب خود را میگذراند و دیگر طلوع خورشید فردارا نخواهد دید . چه برسد به طلوع خورشید سال نو ......


قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!








شما می ‌توانید مطالب را بخوانید
شما نمی توانید عنوان جدید باز کنید
شما نمی توانید به عنوان‌ها پاسخ دهید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را ویرایش کنید
شما نمی توانید پیام‌های خودتان را حذف کنید
شما نمی توانید نظر سنجی اضافه کنید
شما نمی توانید در نظر سنجی ها شرکت کنید
شما نمی توانید فایل‌ها را به پیام خود پیوست کنید
شما نمی توانید پیام بدون نیاز به تایید بزنید
شما نمی توانید از نوع تاپیک استفاده کنید.
شما نمی توانید از HTML در نوشته های خود استفاده کنید
شما نمی توانید امضای خود را فعال/غیر فعال کنید
شما نمی توانید صفحه pdf بسازید.
شما نمی توانید پرینت بگیرید.

[جستجوی پیشرفته]


هرگونه نسخه برداری از محتوای این سایت تنها با ذکر نام «جادوگران» مجاز است. ۱۴۰۳-۱۳۸۲
جادوگران اولین وبسایت فارسی زبان هواداران داستان های شگفت انگیز هری پاتر است. به عنوان نخستین خاستگاه ایرانی ایفای نقش مبتنی بر نمایشنامه نویسی با محوریت یک اثر داستانی در فضای مجازی، پرورش و به ارمغان آوردن آمیزه ای از هنر و ادبیات برجسته ترین دستاورد ما می باشد.