رول: به مدت بیست و چهار ساعت به زمان گذشته و جامعه مشنگی اون زمان فرستاده میشید. از اونجا که هنوز به این جادو مسلط نیستم، نمیتونم مشخص کنم هرکس کجا میفته! چیزی که مسلمه بعد از اتمام این بیست و چهار ساعت، اگه هنوز زنده باشید، توی خوابگاهتون ظاهر خواهید شد. برای جلسه بعد، سفرنامه تون رو به صورت رول همراهتون بیارید. بسته به شانستون ممکنه گیر آدم خوار های زولو بیفتید یا سربازان شاه عباس صفوی، و طبعا با چالش های مختفلی رو در رو خواهید بود که همه ش پای خودتونه. رولتون اجازه داره عریض و طویل باشه خعلی. 20+5 نمره، 5 نمره امتیازیست من باب خلاقیتی که به خرج میدید!
زمین گشت و زمان گشت، الادورا چوبدستیش را به پایین آورد و...
سرم گیج میرفت. اولین چیزی که دیدم، بسیار رویایی بود:

چشمانم را مالیدم و درک بهتری از موقعیت پیدا کردم. فکر میکنم در اثر طلسم الادورا، به آمریکای قدیم فرستاده شده ام. آمریکا قبل از پا گذاشتن کریستف کلمب در آن. چیزی که میدیدم قبیله ای سرخ پوست بود. قبلیه ای جنگجو به نام آپاچی.
رهبر قبیله از اسبش به پایین آمد و با تعجب به من نگریست. سپس لبانش را تکان داد و صحبت هایی نامفهوم کرد. دستم را در شنلم کردم،چوبدستیم را لمس کردم و ورد زیر زبانی ترجمه کن که توسط هرمیون گرنجر ابداع شده بود را زمزمه کردم. گوش هایم شنوا شد و زبانم گویا. متوجه شدم بدون آنکه متوجه شوم به زبان سرخ پوستی صحبت میکنم:
_ ببخشید، متوجه نشدم چی گفتید!
رهبر قبیله دوباره تکرار کرد:
_ اینجا چیکار میکنی جک گنجیشکه؟
من: اسمم آنتونینه!
رهبر قبیله: مهم نیست، اسم قدیمت این بوده، برای من جک گنجیشکه ای! عین گنجیشک یدفعه سر راه ما افتادی! اسم منم جرج گرگه!
من: امممم... آره از صخره افتادم! حالم مساعد نبود!
جرج گرگه: بعید میدونم! در هر صورت بیا با من بریم. فکر نکنم با اینجا آشنایی داشته باشی.
من: ولی شما انگار میخواستید به جنگ برید؟
جرج گرگه: یه نشانه جلوی پام افتاد که بهم میگه باید جنگ رو حداقل برای امروز لغو کنم!
اینطور شد که به همراه جرج گرگه و قبلیه اش به اقامتگاهشون رفتم:

آدم های جالبی بودن و ظاهر جالب تری داشتند. از همه چشم نوازتر، اسب های تنومند و زیبایشان بود. به چادر جرج رفتم. برایم یک نوشیدنی سرخ پوستی ریخت. مزه ملایمی داشت و به شدت قرمزرنگ بود. همانطور که مشغول نوشیدن بودم، جرج گفت:
_ من میدونم تو کی هستی! تو جک گنجیشکه هستی از آینده! این روز پیش بینی شده بود. مادرم به من گفته بود که وقتی چهل ساله میشوی در یک جمعه، قبل از جنگیدن، جوانی از آینده رو خواهی دید که مانند گنجشک به سویت پرواز خواهد کرد...
من با تعجب گفتم: خب دیگه چی گفت؟
جرج گرگه: نتونست چیزی بگه. این ها آخرین کلماتی بود که گفت. بعدش روحش به مبدا رفت. مادرم یک پیشگو بود.
من: پیشگو؟ شما به جادو اعتقاد دارید؟ میدونید چیه؟
جرج: آره! البته من تنها جادوگر قبیله م و بقیه هم خبر ندارن. مادرم هم جادوگر بود. برای سرخ پوستا جادو مثل چیزی که تو و من میدونیم تعریف نشده. جادو رو موهبتی از مادر طبیعت میدونن و فکر نمیکنن درون یک انسان نهادینه باشه. ولی من میدونم. منم میتونم آینده رو پیشگویی کنم.
من کاملا متعجب بودم. فکر کنید که بین زمان هایی که از پیدایش کره خاکی گذشته در بین احتمالات یک در تریلیاردی در یک جایی سقوط کنید که شخصی به پیشواز شما بیاید که بدون هیچ سوال و جوابی همه چیز را بداند. به اطراف چادر جرج نگاه کردم و یک نقاشی توجهم را جلب کرد:

با تعجب بیشتر به جرج گفتم:
_ این نقاشی کیه؟ این پرچم رو از کجا آورید؟ این پرچم متعلق به چند صد سال بعده!!
جرج چپقش را نزدیک دهانش کرد، پکی زد، خندید و گفت:
_ بهت که گفتم ما پیشگوییم. این پدربزرگ مادریمه. آینده رو دیده بوده و چیزی که بیشتر از همه توجهشو جلب کرده بوده اون پرچم آبی و قرمز و ستاره نشان بوده. با تصوراتی که داشت این پرچم را کشید و ماهر ترین نقاش قبیله عکس او را به همراه آن پرچم کشید. پدربزرگم از من خواست این را حتما نگه دارم و به فرزندانم بدهم تا جادوگران آینده هم بدانند که در قدیم ما قدرت جادو را درک کرده بودیم و میتوانستیم از آن استفاده کنیم.
من: نمیدونم چی بگم! فکر نمیکردم در این دوره زمانی کسی حتی بویی از جادو برده باشه چه برسه که اینقدر درک خوبی ازش داشته باشه!
جرج: من هیچ سوالی ازت ندارم. هر سوالی داشتم در خواب ها و پیشگویی های ناخودآگاهی که شب ها میبینم جواب داده شده. از همه بیشتر از یه سیاهپوست خوشم اومد که شب ها تو خوابم میبینمش. اسمش باراک... باراک...اووووم....
من: اوباما؟!!!
جرج: آفرین! دقیقا! هر وقت تو خواب به دیدنش میرم این از همه بهتر و منطقی تر و با حوصله تر باهام حرف میزنه. بقیه یا میترسن یا حوصله ندارن. بیخیال، زیاد زمان نداری دوست من. برو قبلیه من رو ببین و با این دوره زمانی بیشتر آشنا شو. بعیده بعدا از این فرصت ها گیر بیاری. الان نزدیک شبه. همه دور آتیش جمع شدن. راستی مادرم یه لباس هم برات آماده کرده بوده. بیا این را بپوش و برو پیش قبیله.
من، لباسم را پوشیدم:

و به پیش بقیه رفتم. بعضی ها گارد میگرفتند و با سوء ظن نگاه میکردند و بعضی میترسیدند. در نهایت، یک دختر به پیشم آمد. دختری زیبا و مغرور:

آن دختر گفت:
_ اسمم بلیتریکس زاغه. تو جک گنجیشکه هستی؟
من چانه ام را خاراندم و با پوزخند گفتم:
_ آره. جالب شده. زاغ سیاه و گنجیشک.
بلیتریکس:
_ اسم های ما برگرفته از اسم حیوانات و پرندگانه. اسم هایی که مادر طبیعت برایمان انتخاب میکند، با مزه!
من با خنده گفتم:
_ قصد توهین نداشتم. فقط برام جالب بود بلیتریکس...
بلیتریکس: مهم نیست. پدرم جرج گرگه منو فرستاده تا تنها نباشی.
من: ممنون. واقعا اینجا احساس تنهایی میکردم. اوووم تو خیلی زیبایی!
بلیترکس: منم مثل پدرم آینده رو دیدم! فکر کنم شما هر روز به یه دختر اینو میگید!
من: نه. تا جایی که یادم میاد اولین باره تو عمرم که علنا دارم به یه دختر تو چشماش اینو میگم!

بلیتریکس: اگه واقعا اینجوریه از تعریفت ممنونم. البته میشل هم میگفت که زیبا هستم...
من: میشل؟!
بلیترکس: آره دیگه. زن همون مرد سیاه که پدرم شب ها به خوابش میره. من به خواب زنش میرم و باهاش حرف میزنم... اسم کاملش... میشل... میشل...اووووم..
من: اوباما؟!
بلیتریکس: آفرین!
من:
بلیتریکس: پدرم گفت تا فردا بیشتر وقت نداری و دوباره میری زمان خودت درسته؟
من: آره!
بلیتریکس: دوست نداری پیش ما بمونی؟ من بدم نمیاد با یه مرد از آینده ازدواج کنم!
من: تو خیلی زیبایی و مشخصه جنگجو هم هستی و کلا از خصوصیاتت خوشم میاد ولی دوست ندارم ازدواج کنم الان و در ثانی نمیخوام اینجا بمونم.. کارهایی دارم که باید به زمان خودم برگردم.. کارهای نیمه تمام..
بلیتریکس: باشه، پس بیخیالش، بیا بریم اطراف قبیله رو نشونت بدم. اگه خوش شانس باشی یه گرگ یا خرس هم تو جنگل میبینیم!!
من: باشه بریم! .. کسی چه میدونه اگه جادوگر باشید شاید در آینده باز هم همدیگه رو ببینیم!
بلیتریکس: آره اگه روحتو بتونم پیدا کنم تو آینده... شب ها میام به خوابت...
------
الادورا، زمانم رو روی تکلیف اول گذاشتم. فرصت نمیکنم تکلیف دوم رو انجام بدم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج

)


) . دافنه پرسید: پس چجوری جواب دادی؟ 
اسمت چیه؟




صدای ویلیام آپ ست بود .
از ویلیام درخواست کرد :
بعد از التماس های فراوان او را غیب کرد .
