جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

13 کاربر(ها) آنلاین هستند (6 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
11
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  118 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  131 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  253 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  167 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  212 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 1 بهمن 1393 00:47
نمایش جزئیات
آفلاین
اسنیپ در خانه اش نشسته بود و با علاقه زیادی به دفترچه خاطراتش خیره شده بود.دفترچه رو ورق میزد و به همین صورت خاطره های مختلف رو به یاد می آورد و لذت میبرد.خوشی ها و ناراحتی ها رو در این دفترچه نوشته بود و همین بهش کمک میکرد تا خاطراتش از یادش نرن.
به صفحه ای رسید که توش یکی از خاطرات تلخ دوران تحصیلش نوشته شده بود.خیلی دوست داشت یه بار دیگه فکر و عقاید اون موقعش رو بخونه و لذت ببره.


هوا کم کم رو به سردی پیش میرفت و البته برگ های زرد درختان حیاط هاگوارتز رو پر کرده بودن.امروز قرار هست که با لیلی به هاگزمید برم.خیلی هیجان زده شده بودم و البته کمی هم گیج بودم.چون من واقعا وقتی با دختر برخورد میکنم قدرت گفتارم رو از دست میدم و حرفی برای گرفتن نخواهم داشت.حتمن لیلی هم همین حالت رو داره و اون هم هیجان زده شده.

با یکی از صمیمی ترین دوستام تو تالار مشورت کردم.ما جلوی شومینه سبز رنگ تالار اسلیترین نشسته بودیم و صحبت میکردیم.
-لوسیوس به نظرت چیکار کنم؟همون اول که نمیتونم بپرم باهاش راز و نیاز کنم؟
-نه اسنیپ عجله نکن.اول یه ذره باهاش صحبت کن و سعی کن بهش نزدیک تر بشی.بعد اگر دیدی که اون هم این راز و نیاز رو میپسنده و تایید میکنه میتونی بهش نزدیک بشی ولی عجله نکن.

به نظرم زمان خیلی کند میگذشت.به ساعت تالار خیره شده بودم و ثانیه ها رو میشمردم.خیلی علاقه داشتم که هر چه زودتر زمان قرار فرا برسه.بار ها خودمو لعنت میکنم که چرا زودتر قرار نذاشتم و خودم رو از این استرس نجات ندادم.
از در تالار خارج شدم و به هدف رستوران سه دسته جارو حرکت کردم.تو مسیر حواسم به هیچکس نبود و دقیقن مث یه عاشق به فکر فرو رفته بودم و جواب سلام دوستانم رو هم ندادم.حتی وقتی به پرفسور اسلاگهورن رسیدم(که معلم مورد علاقم بود)هم توجهی نکردم و رد شدم.گویا پرفسور هم منو درک کرد و با لبخندی به من خیره شده بود.
هوا بیرون سر شده بود و اولین نشانه های برف در حال باریدن بود.کمی به خودم لرزیدم و به راهم ادامه دادم.قدرت عشق اینقدر قدرتمند بود که این سرما رو تبدیل به گرما کرده بود.لیلی رو در راه نمیدیدم و احتمال دادم که زودتر از من اونجا باشه.با قدم های کوتاه و لرزان به سمت سه دسته جارو حرکت کردم.
-هی اسنیپ.مث اینکه مریض شدی،مشکلی که نداری؟

سرم رو بالا میگیرم و آلبوس دامبلدور رو میبینم.با لبخندی بهش جواب دادم:
-چجوری به این نتیجه رسیدی که باید مریض باشم؟
-آخه پاهات داره به شدت می لرزه.گفتم شاید خیلی سردت باشه.
-خیلی ممنون از توجهت ولی حالم خوبه!تو خوبی؟مینروا رو دیدی؟خوش گذشت؟
-آره خوب بود.کمی با هم راز و نیاز کردیم ولی خب من چون درس داشتم سریع تمومش کردم تا به درسم برسم.

با آلبوس خدافظی کردم و تو فکرم آرزو کردم کاش من هم مث اون بی خیال با این قضیه برخورد میکردم.بالاخره رستوران سه دسته جارو از دور نمایان شد و دودی که از دودکشش بیرون میومد نظرم رو جلب کرد.مشخص بود که روز شلوغی رو تجربه میکرد.هوا سرد شده بود و جفت ها خودشون رو به یه پناهگاه سرد رسونده بودن.
وقتی به رستوران رسیدم و در رستوران رو باز کردم لیلی رو دیدم که با قیافه ای ناراحت بر روی یه صندلی نشسته بود.وقتی کنارش رسیدم بهش سلام کردم و مقابلش نشستم.دستانش رو گرفتم و گفتم:
-چی شده که اینقدر عشق من رو ناراحت کرده؟

با ناراحتی بلند شد.مقداری لرزید و بعد گفت:
-اسنیپ.من خیلی متاسفم که این خبر رو دارم بهت میدم.خودم هم هیچ وقت فکر نمیکردم که چنین اتفاقی بیفته ولی افتاد.من تو تالار با پسر دیگه ای آشنا شدم و باهاش قرار گذاشتم.تو یه اسلیترینی هستی و خوب به نظرم نمیرسه که یه گریفیندوری با اسلیترینی دوست باشه.اینطوری برای جفتمون بهتره!
-متوجه نمیشم ، شوخی داری میکنی ؟ تا حالا که مشکلی نداشتیم با گروه های مختلف. کی هست اونیکه باهاش دوست شدی.
جوابی نداد و با سرعت از کافه بیرون رفت.حالا همه دانش آموزا با تعجب به من خیره شده بودن و من صورتم در دستانم رفته بود و فکر میکردم.چه خیالاتی داشتم و چی شد؟چه تصور هایی داشتم و چه اتفاقی افتاد؟


دفترچه خاطرات رو بست و چشمانش رو همونطور که بر روی مبل نرمش نشسته بود،بست.به اتفاقاتی که اون روز براش افتاد فکر کرد و بعد از لبخندی به خواب عمیقی فرو رفت!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
همه‌چیز را می‌فهمم… جز آنچه باید احساس شود.
Re: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: چهارشنبه 16 مهر 1393 16:06
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

رومیلدا وینold نوشته:
یک برگ از دفترخاطرات من...
__________________________________________
_رومیلدا... رومیلدا...
_چیه؟ چته؟ هان؟
_پروفسور ویکتور کارت داره!
_کی؟؟؟
بابا پروفسور ویییکتور! مگه کری؟!
_هوووم! خوب باشه بعدا میرم...

بعد رفتم دم پنجره و به آسمون نگاه کردم. داشتم به پسر برگزیده فکر میکردم. به کسی که همه جا صحبت از اونه! به کسی که با اولین نگاه...

یه دفعه سارا عصبانی بهم گفت: به من چه اصلا! منو بگو که میخواستم سورپریز بشی. دختر تو نمره کامل ریاضیات جادویی شدی...
_دروووووغ میگی... وای!!!

بعد باعجله دوییدم بیرون. سارا گفت بابا صبر کن منم بهت برسم! ای بابا!!!
یه دفعه دیدم پله ها تبدیل به سرسره شدن. با خنده از سرسره سر خوردم پایین و گفتم این کی بود که سعی داشت بیاد خوابگاه دخترا؟؟؟
همه زدن زیر خنده...
سارا بهم رسید تا با هم بریم پیش پروفسور ویکتور که چشمم به هری و دوستش دون ویزلی افتاد که از سرسره افتاده بودن پایین و هی دارن یه زمان و زمین فحش میدن! که چرا دخترا میتونن بیان خوابگاه ما ولی ما نمیتونیم؟؟؟

من زل زده بودم به هری و بهش یه لبخند ملیح(!) زدم که سارا منو با خودش کشید و برد...

پ.ن من نفر اول کلاس ریاضیات جادویی شدمممم!
پ.ن 2 هری بهم نیگاه کرد بالاخره!
______
الآن چند سال بعده! امیدوارم جینی اینو نخونه!!!


بعله...می فرمودید...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!


ارزشی انفجاری


تصویر تغییر اندازه داده شده




شناسه قبلی:لاوندر براون
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: سه‌شنبه 25 شهریور 1393 21:05
نمایش جزئیات
آفلاین
دفترچه؟روانم ریخته بهم شدید...فقط امید وارم پاپا یه کاری کنه که سریع تر از این هاگوارتز کوفتی بیام بیرون...
البته می دونم که این رنج و عذاب ها تا مدت های مدیدی ادامه پیدا می کنه...
هر روز یه نقشه جدید و یه دستور جدید که همشون با شکست مواجه می شن...
می دونی امروز پاپا بهم چی گفت؟!گفت برو پاترو بکش!همین!بدون هیچ حرف و توضیح اضافه ای.هه!مسخره اس...نه؟
خب آخه پدر من! مگه کشکه؟!چطوری برم بکشمش؟اصن من حتی نمی تونم برم بزنمش.تو زندگیم به یه پشه هم آسیب نرسوندم تا حالا.
خب...اوم...وقتی که به شکل مار در میام کسای زیادی رو میکشم؛که اینم دست من نیست...پاپا با طلسم فرمان کنترلم می کنه...من هیچ کاره ام.
واقعا نمی دونم چی کار کنم...
اوم!می تونم فرار کنم!
هه!فرار!راه بهتر پیدا نکردی نجینی؟چطوری؟با این وضعیت که داری از هر جهت کنترل میشی؟حتی ممکنه به ذهنتم دسترسی داشته باشن.
ولی بالاخره باید یه راهی باشه...من به خودم قول دادم تا حد امکان با میل خودم کسی رو نکشم.هرگز!
با این که با این سن کمم دستام به خون افراد زیادی آلوده است ولی باید نقطه سفیدی هم بذارم در وجودم بمونه.
ولی نجینی!امیدوار باش!
همیشه یه راهی هست...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: جمعه 21 شهریور 1393 14:56
نمایش جزئیات
آفلاین
از چند روز پیش به هرمیون سفارش کرده بودم که هری و رون رو برای یه بارم که شده بکشه سر کلاس ریاضیات جادویی...
بالاخره موفق شده بود...
امروز سر کلاس هم هری حاضر شد هم رون...
خیلی خوش حال شدم...با لبخند درسمو شروع کردم...
گذشته از این که بار ها دیدم سرشو توی کتابه و به من توجه نمیکنن بهشون هشدار ندادم...
می خواستم اولین جلسه حسابی بهشون خوش بگذره بلکه تنبلی رو کنار بزارن و بیان سر کلاس...
همین طور زمان گذشت و به آخرین دقیقه ی کلاس رسیدیم...
هنوز سر هری و رون داخل کتاب بود.
با صدای بلند پرسیدم:«آقای پاتر و ویزلی...نظرتون راجع به اولین کلاس ریاضیات جادوییتون چیه؟»
سکوت...
کمی بهم برخورد...
از بین شاگردام رد شدم و خودمو به آخرین میز رسوندم...
و با تعجب دیدم تمام این مدت هری و رون خواب بودن و حتی یه کلمه از درس دادنم رو نشنیدن...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 20 شهریور 1393 19:38
نمایش جزئیات
آفلاین
صفحه اول:

امروز که پاشدم حالم خیلی باحال بود.ولی هیچ وقت تا حالا بیشتر از یه ساعت خوشحال نبودم!رفتم سر میز و اولین چیزی که دیدم جیگر های اژدها بود!مرلیییییییییییییییییییییییییییییییییییینننننننن!من از جیگر متنفرم!هیچ چیز دیگه ای هم نبود(آخه شنیدم جیگر خیلی گرونه!)
بعدم گفتیم بریم پیش رون بشینیم یه فیضیم ببریم شاید!هیچی عاقا رفتیم دیدیم اون دختره خون لجنی نشسته کنارش!البته نا گفته نماند که هری هم اونورش نشسته بود.نمیدونم چقدر گذشته بود،فقط میدونم که بهش زل زده بودم و اونقدرم بد زل زده بودم که سنگینی نگاهمو حس کرد و سرشو اورد بالا...فقط نگاهش کردم!نمیدونم چرا ولی شاید می خواستم مرگ عشقمو به چشم ببینم تا شاید باورم شه...شاید دیگه دوسش نداشته باشم...میخواستم با چشم خودم ببینم چه بلایی داره به سر دلم میاره...نمیدونم توی نگاهم چی دید که سرش رو انداخت پایین و لبش رو گاز گرفت...میدونم دوسم نداره...از اولشم نداشت...ولی من برعکس من از اون اول دوسش داشتم!میدونستم امسالم که یه مدت با من بود برای تحریک هرمیون بود....آره من میدونستم!میدونستم و بهش کمک کردم تا به عشقش برسه...هر چی باشه خود منم عاشقم و درکش میکنم...با این حال نمیتونم ازش بگذرم...خودم حال خودمو نمیدونم...تکلیفمو نمیدونم...شاید بخوام...
همین الان که مشغول نوشتن بودم دستی که به شونم خورد از فکر بیرونم اورد.فینیگان بود(سیموس)چند وقتی هست روی من زومه...ولی خب...
ازم خواست توی تکلیف درس گیاه شناسی کمکش کنم.باورت می شه دفتر؟!منی که همه میدونن بدترین درسم گیاه شناسیمه!اونوقت این درخواستو از من داره!من میدونم میخواد توجهم رو به خودش جلب کنه دفتر جون!ولی من توی عمرم یه بار بیشتر عاشق نمیشم...اونم قبلا شدم...
همین الان از پیش سیموس برگشتم!البته بعد تکالیف رفتیم کنار دریاچه قدم زدیم...پسر خوبی بنظر میاد...شاید منم بتونم ازش برای تحریک رونالد...نه نه!هنوز یادم نرفته وقتی اون اوایل اومد سراغم چه خرد شدم!یادم نرفته وقتی این اواخر ولم کرد و ولش کردم چه حالی داشتم...سیموس نباید تاوان رونالد رو پس بده...نه من نمیذارم اونم مث من زجر بکشه...الانم هوا تاریک شده و ترجیح میدم بخوابم تا به این افکار وحشتناکم فکر کنم...هرچند میدونم خوابم نمیبره...اما تو بخواب!شبت بخیر دفتر عزیزم!
با عشق:لاو

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1393 23:47
نمایش جزئیات
آفلاین
نه!واقعا فکر کردین که اوون کالدون با اون همه جلال و جبروت!مثل دختر های نوجوون دفترچه خاطرات داره؟!
این نوشته توسط یکی از مریدان اوون به رشته تحریر در اومده که توش ساعتی از زندگانی اوون کالدون در هاگوارتز به تصویر کشیده شده!

-----------------------------------------------------------------

هاگوارتز سنه 1996 میلادی

حضرت کالدون صبح از خواب بیدار شده و بعد از انجام امور شخصی که به من و شما مربوط نیست!برای نوش جان کردن صبحانه به سرسرای عمومی تشریف فرما شدن. سپس روی نیمکت جلوس فرموده شروع به تناول سوسیس کبابی نمودن.ایشان همچنین در حال خوردن صبحانه فرمودند:
_دلمان برای خوردن حلیم برای صبحانه لک زده.

ایشان پس از به پایان بردن صبحانه،اقدام به شوخی با دوستانشان نموده و آن ها را سر به سر میگذاشتن که از توصیف شوخی ها به دلیل رعایت عفت عمومی معذوریم!

حضرت اوون بعد از انجام این امور به منظور شرکت در کلاس پیشگویی سرسرای عمومی را ترک کردند...در کلاس پیشگویی حضرت اوون به دلیل کم خوابی و اینکه دیشب با دوستان به منظور چشم چرانی به هاگزمید رفته بودن و خیلی خوب نتوانستند بخوابند،بر سر کلاس چرت کوچکی زده و آخر کلاس از خوابشون بیدار شدن یعنی بیدارشون کردن که:
_بلند شو...کلاس تموم شد!

بعد از کسب تحصیل و علم و دانش و پیشگویی از کلاس،به زمین کوییدیچ رفته و آنجا به همراه تیم تمرین نمودند!

پس از تمرین ایشان به حمام رفته و استحمام نمودند.سپس به دلیل خستگی و فشار تمرین یک ناهار دبش به بدن زده و بعد از آن به خوابگاه مراجت نموده و قیلوله ای کوچک کردن!

حضرت کالدون به پس از قیلوله، شال و کلاه کرده و به همراه دوستان برای انجام کار نیمه کاره دیشب،مخفیانه از قلعه خارج شده و به هاگزمید رفتن.

در آنجا...


متاسفانه بقیه این متن در آتشسوزی هاگوارتز سوخته و اثری از اون پیدا نشده!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 6 مرداد 1393 17:05
نمایش جزئیات
آفلاین
دفترچه خاطرات موراک مک دوگال
صفحه اول

امروز یکی از بهترین روزهای زندگیمه. برای اولین بار یک جغد رو از نزدیک دیدم. روی درخت کنار خونمون نشسته بود. خیلی جالب بود و جالبتر از اون اینکه وقتی منو دید به طرف من پرواز کرد، من خیلی ترسیدم و دویدم سمت خونه اما جغد تا چند متری من اومد و دوباره اوج گرفت و رفت. وقتی دور شدنش رو تماشا میکردم به ترس خودم خندیدم. جغد بی آزاری بود. به سمت خیابون رفتم ، با دوستام قرار گذاشته بودیم راس ساعت 6 تو پارک جنگلی جمع شیم. چند قدمی بر نداشته بودم که متوجه چیزی زیر پام شدم. پام رو برداشتم و دیدم یک پاکت نامه رو لگد کردم. پاکت رو برداشتم و خاک کفشم رو از روش پاک کردم. نشان عجیب و جالبی رو پاکت به چشم میخورد و یک جمله ی خیلی عجیب تر زیر نشان بود.
***************************مدرسه ی علوم و فنون جادوگری هاگوارتز *************************
.
..........................................................................................ادامه دارد
.
.
.
پ.ن : این تاپیک نه بسته شده و نه ناظری داره لطفا رسیدگی کنید و به پست نمره و نظر بدید . ممنون

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 22 اردیبهشت 1393 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین

- خیله خب! خیلــــه خب! شاید یه کم اشتباه کرده.. هی!

بالشتی که جیمز به سمتش پرت کرد، را گرفت و همانطور که می‌خندید، ادایی در آورد. خودش روی تخت ِ تدی نشسته بود و روبه‌رویش، جیمز، روی تخت خودش. تدی هم به تخت ِ برادرش تکیه داده بود و هر سه نفر، داشتند می‌خندیدند.

تدی با خنده گفت:
- جداً خجالت نمی‌کشیدی واسه پسر هری پاتر ِ کبیـــــر، شاخ و شونه می‌کشیدی؟!

این دفعه نوبت تدی بود که بگوید "هی!" و پشت ِ سرش را بمالد. یک روز آرام تابستانی بود و برای بعضی روزها، مرور خاطرات اولیه از هرچیزی لذت‌بخش‌تر است.

جیمز رو کرد به ویولت و ادایی در آورد:
- "بعضیا معروف شدیم، چون بچه‌های جیگردار و باهوشی بودیم؛ بعضیا هم معروفن چون.. رسم خونوادگی‌شونه!" منو بگو می‌خواستم باهاش رفیق شم.

ویولت با حالتی تمسخر‌آمیز، دستش را در هوا تاب داد و سرش را اندکی خم کرد:
- اوه.. سرور من! پسر ِ پسری که زنده ماند! چه افتخاری! چه سعادتی! اجازه بده یویوت رو تمیز کنم برات!..

از اداهای اغراق‌آمیز ویولت، دوباره سه نفری زدند زیر خنده. متأسفانه برای جیمز و خوشبختانه برای ویولت، هیچ جسم ِ منقول ِ قابل ِ پرت کردن ِ دیگری دم ِ دست پاتر ارشد نبود تا به سمت ِ همتایش در خانواده‌ی بودلرها پرت کند. فقط توانست از میان خنده‌هایش، به سختی بگوید:
- ازت متنفرم!

ویولت، مانند هنرمندی که در برابر تشویق تماشاچیان، ادای احترام کرد:
- می‌دونم عزیزم!

و خاطرات اولین دیدار، مانند برق از ذهنشان گذشت..
___________________


بعد از تخلیه‌ی کلاس معجون‌سازی پروفسور آبوت با حمله‌ی برقک‌ها به دستبند‌های برّاق و گل‌سرهای درخشان ِ دخترهای کلاس و حتی خود ِ پروفسور آبوت، جیمز با خیل ِ دانش‌آموزان گریفندوری و ریونکلاوی از کلاسی که حالا در طبقه‌ی دوم، نزدیک پنجره بود؛ بیرون آمد. داشت در ذهنش یادداشت برمی‌داشت تا از این ایده در کلاس‌هایی با اکثریت مؤنث استفاده کند که صدایی، توجهش را جلب کرد.

- ویولت! کار تو بود! می‌دونم که کار تو بود!

صدای هیجان‌زده‌ی پسرک ریونکلاوی عینکی را شناخت. اسمش را دقیقاً به خاطر نمی‌آورد. اسم قدیمی خاصی داشت. ولی دختری را که جلویش، با نیشخندی کج به دیوار تکیه داده بود؛ می‌شناخت: ویولت بودلر!

ریونکلاوی سال سومی، مدافع ِ تیم کوییدیچ. در حقیقت از زمین کوییدیچ می‌شناختش. اسم پسر عینکی یادش آمد: کلاوس بودلر. بودلرهایی که همه از شدت تفاوتشان متعجب بودند.

به سمت ویولت رفت. باید بابت این حرکت محشر و پیچاندن کلاس یکی از بی‌عرضه‌ترین و کسل‌کننده‌ترین استادهایشان، از او تقدیر به عمل می‌آورد.
- هی! بودلر!

و ویولت او را دید. نه که قبلاً ندیده باشدش. فقط به طرزی غریب، از پسربچه‌هایی که به خاطر بابای نازنین ابرقهرمانشان اعتماد به نفس مسخره‌ای دارند، خوشش نمی‌آمد. همان‌قدر که از اسکورپیوس کوچولوی مطمئن به پول و اصالت ِ بابا جانش خوشش نمی‌آمد.

نیشخندش تغییری نکرد، ولی جیمز توانست تفاوتی را در نگاهش احساس کند. یک جور.. نمی‌دانست! دیگر نیشخند شیطنت‌آمیزش خوب نبود. با حالت خشکی گفت:
- حرکت باحالی بود. می‌تونه معروفت کنه!

چشمان ویولت برق زدند. تا به حال کسی حال ِ این جوجه‌پاتر را نگرفته بود؟! خب.. او ایده‌ی خوبی داشت. با بی‌خیالی چوبدستی‌ش را در دستش چرخاند.
- خب.. پاتر. بعضیامون معروف شدن، چون بچه‌های جیگردار و باهوشی بودن. بعضیامون هم معروف شدن، چون رسم ِ خونوادگیه!

جیمز خشکش زد. نه برای این که تا به حال کسی را ندیده بود که از او با آن موهای سیاه نامرتب و چشمان فندقی گستاخ خوشش نیاید و نه برای این که تا به حال کسی به خاطر معروف بودنش و پدرش، به او طعنه نزده بود.. فقط ویولت از آن مدل‌هایی بود که انتظار می‌رفت با هم دوست باشند. طرفدار پر و پا قرص ِ کوییدیچ. از آدم‌های شرّ و شوری که سر نترس دارند و مثل تدی، پایه‌ی هر شیطنتی! انتظار نداشت چنین حرفی را از چنین آدمی بشنود.

مثل خودش، بی‌اعتنا گفت:
- منم بهت گفتم می‌تونه معروفت کنه، چون ظاهراً جزو هیچکدوم از اون دو دسته نبودی!

و روی پاشنه‌ی پایش چرخید و رفت. ویولت نمی‌دانست، ولی وقتی جیمز برای برادر بزرگترش این ماجرا را تعریف کرد، تدی خندیده بود:
- ازت خوشش اومده جیمز! سه ساله می‌شناسمش.. ازت خوشش اومد و داشت سبک سنگینت می‌کرد!
___________________


چند لحظه خنده‌شان قطع شد و به یکدیگر نگاه کردند. چشم‌هایشان برق می‌زد. شاید بعضی‌ها بگویند از خنده و شاید بعضی‌ها بگویند از شیطنت حتی.. ولی این نبود.. برق چشم‌هایشان از جای ِ دیگر آب می‌خورد..

از..

زندگی!..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: یکشنبه 21 اردیبهشت 1393 17:55
نمایش جزئیات
آفلاین
سال اول:
ورود من به هاگوارتز،حال گیری های جیمز از من(انقده میزد تو ذوقم )،شروع ترس جیمز ازمن ورود به کلوپ اسلاگ،فهمیدن یک موضوع مهم در مورد برادرم ،برد هافلپاف(مقام اول)
سال دوم:
ا وا!یادم نمیاد!باید برم به دفترچه خاطراتم یه نگاهی بندازم!،کسب مقام دوم در جام گروه ها و...
سال سوم:
مسابقه ی سه جادوگر(دوستان من حساب کردم این بار هم دقیقا در هاگوارتز بود)،باخت هافلپاف(در مقام چهارم)،اتفاقات عجیب و شکست عشقی من و...(به درک،ایششششش)
سال چهارم:
ورود من به کوییدیچ و در مقام مهاجم بازی کردن،برد هافلپاف(مقام اول)و...
سال پنجم:
برد هافلپاف(مقام اول)
سال ششم:
کسب مقام جست جوگر،برد هافلپاف(مقام اول)،در کریسمس اتفاق عجیبی برایم می افتد و ....
سال هفتم:
رفتن به دورمشترانگ برای مسابقات سه جادوگر(البته منو جام آتش انتخاب نمی کنه)چون که در دورمشترانگ بودیم در مسابقات جام گروه های هاگوارتز شرکت نکردم ولی سال اولی ها،دومی ها و سومی ها توانستند مقام اول را کسب کنند و...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: دفترچه خاطرات هاگوارتز
ارسال شده در: دوشنبه 18 دی 1391 18:10
نمایش جزئیات
آفلاین
یادش بخیر چه روزهایی رو داشتم.همیشه توی درس ماگل شناسی از همه ضعیف تر بودم چون خونواده ی اصیل داشتم و به این افتخار میکنم .یادمه یه بار به خاطر این درس مجبورشدم 1000بار بنویسم ماگل ها بیمعرفتند و بس

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!