جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

131 کاربر(ها) آنلاین هستند (104 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
128 مهمانان 3 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری

بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شدهٔ وزارت سحر و جادو

مهلت ثبت‌نام به پایان رسیده است و نامزدها می‌توانند در بازهٔ قانونی برنامه‌های خود را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارند.

ثبت‌نام نامزدها پایان یافت
مهلت تبلیغات: ۷ تا ۱۰ مهر

نامزدهای تأییدصلاحیت‌شده

مکان‌های مجاز فعالیت

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: راجر دیویس 2 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1393 14:27
نمایش جزئیات
آفلاین
این متنی که می نویسم یه قسمتی از فیلمه که به دلایل نا معلوم حذف شده(شوخی می کنما کسی یه موقع جدی نگیره)

سوروس در حالی که داره از عصبانیت خفه میشه توی دفترش قدم رو میره و هری هم نشسته روی یکی از صندلی های دفتر و داره راه رفتن اسنیپو تماشا می کنه که یهو میگه:

_اسنیپ تا حالا دقت کرده بودی که وقتی یه نفر موهاتو می بینه احساس می کنه چند ساله هموم نرفتی از بس چربه؟

اسنیپ چشم قره ای میره و به قدم رو رفتنش ادامه میده...

_پروفسور تا حالا دقت کرده بودی با شنل و لباس سیاهت مثل کلاغ به نظر میای؟

اسنیپ دوباره چشم غره میره...

_میگم تا حالا دقت کرده بودی خیلی خشکی؟یه لبخند بزن....چرا اینقدر عصبانی؟

اسنیپ الان دلش میخواد هری رو خفه کنه اما داره جلوی خودشو می گیره

_می دونی چیه؟به نظرم خیلی دو رویی و توی مدیریت و کنترل بحران اصلا استعداد نداری...

اسنیپ هنوزم صداش در نمیاد...

_اسنیپ میدونی وقتی گشنت میشه خیلی غیر قابل تحمل میشی؟

اسنیپ سرشو تکون میده و به قدم زدن ادامه میده

_یه طلسم ضد گشنگی بلد نیستی؟

اسنیپ با صدای خفه ای میگه:

_نه!

_میدونی....

اما قبل از این که هری حرفشو تموم کنه اسنیپ به طرفش حمله ور میشه یه قدم مونده که برسه به هری تا خفش کنه که در دفترش با صدای بلندی باز میشه همون لحظه یه رعد و برق بلند میزنه هیکل بزرگی توی در ظاهر میشه اسنیپ از ترسش هری رو بغل کرده و کم مونده که اشکش در بیاد که اون آدم میاد توی نور و معلوم میشه دامبلدوره....

دامبلدور در حالی که داره چترشو می بنده میگه...

_کلی راه رفتم تا تونستم یه پیتزا فروشی پیدا کنم....

the end

امیدوارم قبول بشه....


بعد از نوشتن پستت یکبار مرورش کن تا اشکالات تایپی و املاییش رو برطرف کنی.
تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/31 16:04:22
ویرایش شده توسط آریانا_دامبلدور در 1393/5/31 18:53:18
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 31 مرداد 1393 04:20
نمایش جزئیات
آفلاین
سال اول ورود هری پاتر به هاگوارتز بود .اون و هرمیون و رونالد که حرکات مشکوکی از اسنیپ دیده بودن سعی داشتن اونو تعقیب کنن.نیمه شب بود که هر سه شنل غیب کننده رو روی خودشون انداختن و به سمت اتاق اسنیپ رفتن .اسنیپ داشت توی اتاق راه میرفت و میگفت :((فردا بالاخره میتونم حال اون دامبلدور رو بگیرم.))که یه دفعه صدایی شنید
با استفاده ازصدای نفس بچه ها به سمت شنل میرفت که بچه ها سریع رفتن و بیرون و اسنیپ ضایع شد .
هری و هرمیون و رونالد رفتن به برج گریفیندور.رون و هری توی خوابگاه پسرا داشتن با هم حرف میزدن :
-هی رون به نظرت انیپ داشت از چی حرف میزد ؟اون میخواد چه بلایی سر پروفسور دامبلدور بیاره؟
-نمیدونم ولی مسئله ی مهمی هست ممکنه جون دامبلدور در خطر باشه ولی من فکر می کنم الان بهتره بخوابیم تا فردا رسیدگی کنیم.
-پوفففف :vay: رون از دست تو .ولی خب منم موافقم بد نیست یه کم بخوابیم.


صبح که شد قرار بود اعضای گریفندور برن اردو چون طبق معمول گل کاشته بودن و اینم جایزشون بود. نزدیک رفتن بود که هری ،جرج و فرد رو کشید کنار و گفت :
-هی بچه ها یه آبنبات به من بدین که مریض نشونم بده.
(فرد و جرج باهم)-ای شیطون معلوم نیس میخوای چیکار کنی ولی بیا .واسه تو مجانیه !
-ممنون بچه ها فقط رون خبردار نشه .
-باشه هری خداحافظ
-خداحافظ
هری تونست با آبنبات پروفسورمک گوناگال رو فریب بده و تو مدرسه بمونه.

سریع به سمت شنل غیب کننده پدرش رفت واونو پوشید وبه سمت دفتراسنیپ رفت.اونجا بعد از هری بلافاصله دراکو مالفوی وارد شد.
اسنیپ به دراکو گفت:وقتشه مالفوی ، گروهتو جمع کن .
-چشم پروفسور.
دراکو از اتاق بیرون رفت و اسنیپ خنده کنان با خودش گفت :امروز تموم میشه آلبوس!آماده باش.
دراکو در زد و اسنیپ گفت :الان میام.
اسنیپ و گروه مالفوی به سمت اتاق دامبلدور رفتن .وقتی وارد شدن هری هم پشت سرشون اومد .اسنیپ چوبش رو در آورد. دامبلدور هم همینطور اسنیپ اومد حروف یک تلسم رو زمزمه کنه که هری ناگهان فریاد کشید
:دور شو اسنیپ ! نمیزارم به پروفسور آسیبی بزنی .
یک دفعه همه در اتاق زندند زیر خنده ، حتی دامبلدور هم داشت میخندید هری دوباره نعره زد:پروفسور اونا میخوان شما رو بکشن.

هری یک دفعه اسنیپ رو با تلسم له وری کورپس وارونه کرد .
-آرام باش پاتر جوان .سوروس و گروه مالفوی اومدن تا با هم به دیدن کوییدیچ هافلپاف و اسلیترین بریم.
هری که جا خورده بود اسنیپ رو به زمین انداخت .

دامبلدور گفت:من با آقای مالفوی و بچه ها به زمین کوییدیچ میریم .
هری هم داشت از اتاق بیرون میرفت که ناگهان اسنیپ دستشو گرفت و سریع اونو روی صندلی پرت کرد .
-پاتر احمق مثل پدرت فضول و گستاخی .
-اگه یک بار دیگه به پدرم بی احترامی کنی میکشمت .
- ساکت شو.خیلی باید پر رو باشی که بعد جاسوسی هات با اون دو تا احمق و انجام اون تلسم روی من جلوی دامبلدور هنوز تو چشمام نگاه کنی.150 امتیاز از گریفیندور برای این کار ابلهانه ی تو کم میشه .برو توی حیاط تا مک گوناگال برگرده.و جریمت رو بگه.

هری هم که خیلی از حرکت خودش خندش گرفته بود خندید و به حیاط رفت.


بعد از نوشتن پست یکبار مرورش کن تا اشکالات املایی و نگارشیش رو برطرف کنی. از شکلک در آخر جمله ها استفاده کن، نه وسطشون. در مورد داستانت هم باید بگم خط و نشون کشیدن های اسنیپ برای دامبلدور با قرارشون برای دیدن کوییدیچ جور درنمیاد. برای نوشته های بعدیت این نکات رو رعایت کن.

تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/31 12:31:22
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 30 مرداد 1393 16:22
نمایش جزئیات
آفلاین
-خب هری؟
-خب سوروس؟
اسنیپ غرید:پروفسور اسنیپ هری!
-هری هم غرید:
-ترجیح میدم مرگخوار سوروس صدات کنم
-هری!
-دروغه؟
-دروغ؟اممممم....
-نگفتی؟دروغه؟این بود نتیجه اعتماد دامبلدور؟
-اون خوک پیر هیچ وقت به من اعتماد نکرد
-جدا؟حتما من بودم که تورو از رفتن به آزکابان نجات دادم!
-هری!
-دروغه؟
-هری!
-م...
-خوب گوشاتو باز کن:تو فکر کردی اگر من بهش خیانت کرده بودم؛لرد سیاه به من اع...
-واقعا؟ولی من فکر میکردم ولد م...
اسنیپ نعره زد:
-سی لنسیو!
هری دهانش را باز کرد؛اما صدایی از آن خارج نشد.دویدن خون را به صورتش احساس میکرد.اسنیپ از میان دندان های به هم کلید شده اش غرید:
-تو مثل جیمزی!مثل اون!همونقدر مغرور و خوخواه!میدونی چیه هری؟دارم فکر میکنم اگه جیمز،اون موقع که منو سر و ته کرده بود و به لباس زیر خاکستریم میخندید؛میدونست یه روز زندگی پسرش به دست من میوفته...
-پناه به ریش مرلین!سوروس تو...
اسنیپ نعره کشید:
-سی لنسیو!
ادامه داد:
-میدونی چیه؟مثل همون دنبال جلب توجهی!مثل همون کله شق و قدی!هری!اونز برای من بود!لی لی سهم من بود!تو فکر می کنی پدرت اسوه س؟وقتی دوباره اومد و باعث شد لی لی از من جدا بشه چی؟یه اسوه بود؟وقتی باعث شد لی لی پسر 3 ماهشو بذاره و بره چی؟اون موقع هم الگو بود؟دامبلدور،اون خوک کثیف؛با تمام ادعا هاش!هیچ وقت نخواست بدونه بچه ای که لی لی از شوهر اولش داشت چی شد؟هری تو چی میدونی؟لی لی چطور؟فکر کردی اون خیلی خوب بوده؟به همچین پدر و مادری افتخار می کنی؟هان؟به مادری که بچه اولشو،بخاطر عشق اولش گذاشت توی دامن منو رفت؟
به سیریوس چی هری؟به پدر خونده ی به درک پیوسته ت؟فکر میکنی اگه سیریوس نبود چی می شد؟

ابرو های هری در میان موهایش گم شده بود،احساس می کرد هر آن امکان دارد پوست دور چشم هایش پاره شود.از پوستش حرارت بر می خاست:
فکر میکنی چی باعث شد لی لی بره؟غیر از اون آینه ی لعنتی سیریوس بود؟هان؟میدونی اگر لی لی،بچه شو،پاره تنشو،چو رو؛فراموش نمی کرد چی می شد؟

چشمان هری در حدقه می چرخید.
چو!بله چو!تو فکر کردی چشم ها و موهای مشکی اون به کدوممون شبیه هری؟

چشمان هری دو دو می زد.

-اونقدر که فکر می کردم خنگ نیستی!آفرین!چوچانگ،یا بهتر بگم:جنی اسنیپ؛دختری که توسط مادرش،مادر تو؛پس زده شد؛شبیه منه!دختر منه!دختر لی لیه!

چشمان هری سیاهی رفت.اسنیپ قهقهه میزد...


تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/30 17:16:25
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مرداد 1393 21:52
نمایش جزئیات
آفلاین
(مالی ویزلی )در حالی که لباسش را مرتب میکرد به هری گفت:ما همه داریم میریم بیرون هری ،چیزی نیاز نداری ؟هری عینکش را جابه جا کرد و گفت:اااا،نه ممنون.
خانواده ویزلی خداحافضی کردند واز خانه (گریمولد)خارج شدند.
هری تنها روی مبل نشسته بود،ترجیح داد تکالیفش را انجام دهد ،پس به طبقه بالا رفت تا کتاب هایش را بردارد.
هنگامی که داشت کتاب تاریخ جادیگری را از روی میز برمی داشت احساس کرد صدایی از طبقه پایین شنید،آهسته از پله ها پایین رفت و ازلای نرده ها مردی با شنل سیاه را دید.
قیافه اش را نتوانست ببیند چون کلاه شنلش تا روی بینی اش قرار داشت .
هری سعی کرد چوبدستی اش را خیلی آرام از جیبش در آورد اما پایش لیز خورد و روی پله ها افتاد....
مرد شنل پوشکه صدا را به خوبی شنیده بود به سمت پله ها خیز برداشت،نگاهی شیطنت آمیزی به هری کرد وگوشش را گرفت و پیچاند تا هری بلند شود،هری در حالی که درد می کشید گفت :تو کی هستی ؟اینجا چیکار میکنی ؟؟؟
مرد بدون حرف هری را روی صندلی انداخت و کلاه شنلش را از روی سرش برداشت.
هری با تعجب گفت :اسنیپ؟؟؟!!!؟؟؟!؟!!؟!
درسته اون اسنیپه که با دماغ عقابی و موهای چرب روغن زده جلویش ایستاده بود.
هری باخود فکر کرد اسنیپ اینجا چه میخواهد؟؟؟
هری گفت :با من کاری داشتید؟
اسنیپ گفت:من اون کلید رو میخوام!!!!
هری که تعجب کرده بود گفت:کدوم کلید؟؟؟؟من متوجه نمیشم!!
-تو هم مثل پدرت دروغگویی!!!!!
هری که خون جلوی چشمش را گرفته بود نمی دانست چه بگوید.
او نمی توانست کلید را به اسنیپ بدهد چون طبق نامه ای که پد رو مادرش نوشته بودند او نباید آن کلید را که مربوط به صندوقچه ای بو د به کسی بدهد و تا سن 18سالگی اجازه بازکردن آن صندوقچه را نداشت ،هری حتی نمیدانست درون صندوقچه چه چیزی وجود دارد!!!
اما مثل اینکه اسنیپ از این راز خبر داشت،هری سعی کرد حرفی راجع به آن کلید نزنداما اسنیپ بعد از چند ساعت کلنجار رفتن با هری مجبور شد وردی را بخواند ،پس چوبدستی اش را به سمت پیشانی هری گرفت و وردی را زیر زبان تکرار کرد ،هری نمیدانست چه اتفاقی می افتد و فقط میتوانست بفهمد سرش درد میکند ،و غافل از اینکه اسنیپ ذهن او را خوانده و جای کلید را فهمیده.......
کلید در گردن هری بود!!!!!!!!اسنیپ پیراهن هری را کنار زد و زنجیر گردنبند را کشید وپاره کرد ، هری هم به کلیدی که در هوا می پیچید و به سمت اسنیپ می رفت خیره شده بود و نمی دانست چه کند .
در همان لحظه در خانه باز شد و جینی وارد شد بدون اینکه آنها متوجه ورود او شوند خود را پشت مبل پنهان کرد .با دیدن این صحنه تعجب کرد و سعی کرد به هری کمک کند،چوبدستی اش را خیلی آرام ازجیبش درآورد و با گفتن (اکسپلیارموس)چوبدستی اسنیپ را بدست گرفت و او را به زمین پرت کرد.
هری هم از فرصت استفاده کرد و کلید را برداشت و به سمت جینی رفت .....همان موقع خانواده ویزلی وارد شدند .
آقای ویزلی هم تعجب کرده بود......اما تا آمدند به خود بجنبند اسنیپ نا پدید شد.....


بعد از نوشتن پست یکبار مرورش کن تا غلط های املایی و تایپیش رو برطرف کنی. مثلا تو همین متن "خداحافظی" درسته نه "خداحافضی".
در آخر هر بند به جای یکبار، 2بار اینتر بزن تا فاصله ی بین بندها رعایت بشه و خوندن متن راحت تر.
در آخر جمله استفاده ی بیش تر از یکبار از علامت های تعجب یا سوال اشتباهه.

ضمن رعایت این نکات بیش تر بخون و بنویس تا قلمت قوی تر بشه.
تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/30 13:58:54
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مرداد 1393 06:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- ما کجاییم پاتر؟

هری یه نگاه به چپ و راستش انداخت، یه ذره هوا مه‌آلود بود و عینکش بخار گرفته بود.
- هممم... تو خاطراتت؟
- هم مغروری، هم خنگ... عینهو بابات! خو معلومه تو خاطراتم هستیم.. خودم آوردمت اینجا! دقیقا بگو کجاییم؟! هاگوارتز، گریمولد یا جای دیگه؟

هری عینکش رو درآورد و با گوشه‌ی رداش پاک کرد و دوباره سر چشمش گذاشت و دقیق‌تر به اطرافش نگاه کرد. صحنه‌ی اطراف با اینکه آشنا بود، به شکل ترسناکی غیر معمولی بود.

- «یا جای دیگه» به نظرم!
- منو مسخره میکنی پاتر؟
- به ارواح خاک ننه‌ام راس میگم!
- چرا ننه‌ات؟ چرا بابات نه؟
- من بین ننه بابام فرق نمیذارم! اصلا چقدر دیالوگ... چقدر شکلک... رول نابود شد،حالا به نظرت ما کجاییم اسنیپ؟‌

اسنیپ مکث کرد و اطراف رو با رادار جادویی جاسازی شده در نوک بینیش اسکن کرد، حق با پاتر بود... همه چیز کمی مشکوک به نظر می‌رسید.

- شبیه هاگوارتزه، شبیه دفتر منه... ولی اونجا نیست!
- باریکلا.... ده امتیاز واسه اسلایترین!
- اِسلیتِرین!
- خب... خب.. قاطی نکن! چرا عصبانی میشی تو؟

اسنیپ سرش رو پایین انداخت و نوک کفشاشو نگاه کرد.

- از بچگی مشکل کنترل خشم داشتم... بچه طلاقم خو.. چه انتظاری داری؟
- آخی.. نازی، نازی! ولی من بهت میگم کجاییم، در و دیوار سفیدو میبینی؟ خط و خطوط سیاه مدادی رو میبینی.. مداد HB و شاید B2.. به نظرم توی یه نقاشی هستیم!

- کــــــــــــــــــــــاااااااااااااااااااااااات!

اسنیپ و هری با تعجب برگشتن و به پشت سرشون نگاه کردن، جایی که کلاه گروه‌بندی سرشو تکان می‌داد و مشغول صحبت با لودو بگمن و مورفین گانت بود. بعد از دقیقه‌ای مشاوره، حکم نویسنده‌ی نمایشنامه جاری شد و طبق این حکم تدی لوپین به علت بوق زدن به کارگاه نمایشنامه‌نویسی از ایفای نقش اخراج و به ده سال بیگاری در بالاک محکوم گردید! ( بزن.. قشنگه!)


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 29 مرداد 1393 02:59
نمایش جزئیات
آفلاین
هفته ی اول سال جدید بود .هری که فکر میکرد اسنیپ رفت و امد های عجیبی به کتابخانه دارد او را زیر نظر گرفته بود .پس از سه هفته هری متوجه شد که او هر بار به سراغ کتابی میرود که جلدی چوبی داشت.نیمه شب هری پاتر با استفاده از شنل غیب کننده پدرش وارد کتابخانه شد و سراغ کتاب رفت نام کتاب تاریخچه ی جادوی سیاه بود .هری قسمتی از ان را خواند و دریافت که اسنیپ میخواهد جادوی سیاه را فرا بگیرد .او که نمیتوانست این را به دامبلدور بگوید خودش با رون و هرمیون اسنیپ را تعقیب میکرد و وسایل و ابزار اسنیپ را برمیداشت تا او را از این کار باز دارد یک شب که هری به نقشه توجه میکرد دید اسنیپ به اتاق دامبلدور رفته و حرکات عجیبی را در نقشه دید بلافاصله به سمت انجا رفت ( البته باشنل ) او رفته بود تا کتاب اموزش جادوها را از کتابخانه ی اتاق داملدور بردارد .هری که متوجه موضوع شد خیلی سریع به سمت اتاق داملدور رفت ولی متوجه شد که تا ان موقع دیگر خیلی دیر شده و خودش دست به کار شد و با شنل وارد اتق شد و در کنار اسنیپ ایستاد .تا اسنبپ به صفحه ی جادوی سیاه رسید و کلمه اول ان را خواند هری با استفاده از تلسم وینگاردین لوی اوسا کتاب را به سمت خودش اورد و دوید اسنیپ با هراس او را دنبال میکرد و سر انجام در نزدیکی اتق خود ش( اتاق اسنیپ )هری را گرفت .هری پاتر انجا بود ولی خبری از کتاب نبود او با عصبانیت هری را رو صندلی پرتاب کرد و 0وب دستی اش را سمت او گرفت اما هری فریاد زد:نمیتوانی من را بکشی .دوستانم میدانند که تو این کار را میکنی و به دامبلدور میگویند .اسنیپ گفت توی احمق همه ی کارهای من را خراب کردی همه تحقیقام خراب شد .پس از چند ثانیه سکوت سریع به طرف هری دوید و چوب دستیش رو روی گلوی هر گذاشت و گفت ای احمق بگو کتاب کجاست هری گفت وقتی داشتم فرار میکردم و متوجه شدم میتوانی من را بگیری کتاب را اتش زدم .اسنیپ گفت 50 امتیاز از گریفیندر کم میشود ، من داشتم معلم جدید را زیر نظر میگرفتم تا ببینم مرگخوار نباشه هری هم که فهمیده بود چه کاری کرده خندید و اسنیپ او را به بیرون اتاقش پرت کرد و گفت فردا جلوی اتاق پروفسور دابلدور باش .


سعی کن پاراگراف بندی رو در پست هات رعایت کنی و بعد از نوشتن یکبار پستت رو مرور کنی تا اشکالات تایپی و املاییش رو برطرف کنی.

تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/29 11:13:13
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 28 مرداد 1393 22:59
نمایش جزئیات
آفلاین
►عکس جدید کارگاه نمایشنامه نویسی◄


تصویر تغییر اندازه داده شده


برای ورود به ایفای نقش باید یه نمایشنامه یا داستان کوتاه بر مبنای این عکس بنویسید.

توضیحات: هری و اسنیپ

* سعی نکنید مثل کتاب بنویسید. خلاقیت به خرج بدید. اگه هم سوژه ـتون مثل کتاب شد سعی کنید نحوه ی اتفاقات رو تغییر بدید.

* هری و اسنیپ کجان؟ هاگوارتز، گریمالد یا جای دیگه؟، چرا اسنیپ عصبانیه؟، مکالمات و اتفاقات قبل و بعد از عصبانیت اسنیپ چیه؟ و سوالات دیگه ای که پاسخ همه شون بستگی به ابتکار شما داره. می تونید طنز یا جدی بنویسید. انتخاب با شماست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
بلندپروازی، پشتکار، شجاعت و فراست
در کنار هم
هاگوارتز را می سازند!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 27 مرداد 1393 15:02
نمایش جزئیات
آفلاین
یک روز زیبای سرد ویک بازی زیبای کیدیچ .در ان شب در هاگوارتز مسابقه ای بین منتخبین چهار گروه اصلی مدرسه هاگوارتز وتیم اصلی مدرسه ی دارمسترانگ بود ودر بالای برج در اتاق مدیریت پروفسور دامبلدور مشغول شرط بندی با کلاه گروهبندی بود درباره ی نتیجه بازی ان شب که صدای ترق بزرگی پشت پنجره ایجاد شد دامبلدور بدون نگاه کردن به پنجره ی پشت سر خود با یک بشکن پنجره را باز کرد جغد بیچاره که بر اثر برخورد با پنجره منگ بود نامه را روی سر کلاه انداخت واز راهی که امده بود برگشت کلاه که از این حرکت جغد نارحت شد به دامبلدور گفت بیا پیر خرفت نامه ولی وقتی که کلاه نگاهش به دامبلدور افتاد او را عصبانی تر از خودش دید و باری دیگر گفت هوی چته دامبلدور گفت بازم نامه ای با پوست تک شاخ هاگرید میکشمت... کلاه گفت خوب مگه پوست تک شاخ چشه دامبلدور گفت چش نیست باز نمیشه دفعه قبل سه ساعت طول کشید تازه بعد از این که باز شد نصف نامه هم با پاکتش کنده وپاره شده بود کلاه گفت این که کاری نداره بیا شمشیر گریفندور رو از من بیرون بکش راحت باز میشه دامبلدور گفت باشه امتحانش که ضرر نداره وباحرکتی شمشیر را از حلق کلاه بیرون کشیدکلاه جیغی زد وگفت هی مرد اروم دامبلدور گفت متاسفم و شمشیر را به لبه پاکت که زد پاکت از چهار طرف پاره شد ونامه بیرون اومد درون نامه با خطی زیبا نوشته شده بود {با سلام من جوینده ی بازی امشبم و فکر می کنم امادگی ندارم که در مقابل جوینده ی تیم دارمسترانگ یعنی ویکتور کروم بازی کنم پس لطفا اگر امکانش هست مرا با جوینده ای از گروهی دیگر عوض کنید
جنس پاکت مناسب نیست اما هاگرید گفت شما از این پاکت ها خوشتان می اید }
هری پاتر
دامبلدور گفت کی گفته من از این پاکت نامه خوشم میاد ودر جواب هری نوشت {تو میتوانی}
درسته که اون بازی تیم هاگوارتزبازنده شد اما هری توانست اسنیچ را زود تر از کروم بگیرد.


پاراگراف بندی رو در پست هات رعایت کن. جمله بندی هات هم قوی نیست. بیش تر بخون و بنویس تا کارت بهتر شه.

تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اسکروت در 1393/5/27 15:08:32
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/27 20:16:20


پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 27 مرداد 1393 13:17
نمایش جزئیات
آفلاین
ممنون از انتقادهاي سازندتون.قوانين و حتي تعرفه نمايش نامه نويسي را هم خوندم.عكسي نديدم شايد دقت نكردم.باتوجه به بقيه نمايشنامه ها اين رو نوشتم اميدوارم خوشتون بياد:
هري از تخت خواب بيرون امد.شنل نامرىى اش را برداشت و در جيبش گذاشت.نگاهى به رون کرد که هنوز خواب بود وصداى نفس هاى عميقش اين اطمينان خاطر را
به هري ميداد
از اتاق بيرون امد و از تابلوي خانم چاق گذشت.خانم چاق زير لب غرولندي به هري كردو بعد دوباره به خواب رفت.هري شنل را از جيبش بيرون اورد و روي سرش كشيد.وقتي وارد راهرو شد ناگهان گربه فليچ مقابلش ظاهر شد.گربه چندلحظه ايستاد و محلي كه هري ايستاده بود را بوييد،اما چون چيزي پيدا نكرد از انجا دور شد.هري اتاق ها را يك به يك رد كردوبعد وارد اتاقي شدكه سال ها پيش به طور اتفاقي ان را يافته بود.
اتاق همان طور بود كه هري به خاطر داشت وحالا تنها تغيير ان گرد وخاك بيشتري بود كه روي وسايل انبار شده
بود.هري شنل را تا کرد و دوباره در جيبش گذاشت.به گوشه ى اتاق رفت.نفس عميقي كشيد و پرده را از روى ايينه برداشت.بلافاصله پدرومادرش در ايينه ظاهرشدند كه داشتند براي هري دست تكان ميدادند.ان روز تولد هري بود واو مي خواست كه كنار والدينش باشد هر چند ان تصویر غيرواقعي باشد.هري به پدرومادرش زل زد و گفت:دوستتون دارم. "اون ها هم خيلي دوستت دارند هري!" هري بابا وحشت به عقب بازگشت.دامبلدورکه با شمشيري به دست مانند هميشه ارام و خونسرد در مقابلش ايستاده بود.
-پروفسور!؟...من فقط مى خواستم...
-هرى!من مى دونم امروز تولدته.
بعد دستش را در جيبش كرد و برگه اى بيرون اوردو گفت:پدرومادرت قبل از مرگشون اين نامه رو براي تو نوشتند و فكر مي كنم امروز بهترين زمان براي دادن اين نامه به توست.البته براي دسترسي نداشتن ديگران به نامه اون رو طلسم کرده اند ولى من مى تونم با شمشير گريفيندور اون رو برات باز كنم، دوست دارى؟
هرى بدون معطل گفت:بله,لطفا.
دامبلور با شمشير نامه را باز کردوبه هرى داد و گفت:تولدت مبارک هرى.و بعد هرى را تنها گذاشت
هري نامه را باز کرد.نامه اى محبت اميز با قلم مادرش و عکسى که در ان هرى در اغوش پدر و مادرش بود و در اخر اضافه شده بود"خيلي دوستت داريم هري"
هري اشك چشمانش را پاک کرد بوسه اى به نامه زد و رو به پدر ومادرش که همچنان برايش دست تكان مي دادند گفت:ممنونم اين بهترين كادوي تولدم بود.


وسط جمله ها اینتر نزن و در آخر بندها به جای یکبار 2 بار اینتر بزن تا ظاهر نوشته ت مرتب تر بشه.
بعد از نوشتن پستت حتما یکبار مرورش کن تا اشکالات تایپی و املاییش رو برطرف کنی.

تایید شد! سال اولیا از این طرف!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط خديجه در 1393/5/27 13:28:14
ویرایش شده توسط کلاه گروهبندی در 1393/5/27 20:11:30
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 26 مرداد 1393 01:58
نمایش جزئیات
آفلاین
ببخشيد گفتم شاید جمله اخر رو يه جادو گر هم نتونه بخونه پس ترجمه مى کنم:اگه از اين داستان هم خوشت نياد من بهتره عضو نشم.....اين طوري نگاه نکن ميدونم اصلا شبيه اون جمله نيس ولي با گوشى نوشتن سخته خب.راستي من به جاي شمشير نامه را با جادو باز كردم ببين چه خلاقم تاييد كن ديگه ساعت 02:00خوابم مياد واس اين داستان بيدار موندم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.