1.پس همونطور که گفتم به آینده ماگل ها برید و با خلاقیت خودتون حماسه ای بسازید و اون رو شرح بدید.(25 نمره)
-حاضرید بچه ها؟
بروکلین بکهام* با دقت دوستانش را که گرداگرد استوانه «انتقال در زمان»ش نشسته بودند زیر نظر گرفت. اما واتسون* که به تازگی موهایش را از ته زده بود، با حالتی مصمم به بروکلین خیره شده بود. ادسون آرانتس دوناسیمنتو* که توپ دولایه اش را هرگز از خودش جدا نمی کرد، با پایش روی کف سفید و فلزی ضرب گرفته بود. و جیمی نوترون* که از همه قد کوتاه تر بود و در این رول نقش یک آدم عادی را بازی می کرد، با حالتی عصبی گوشه ناخن هایش را می جوید و حرص می خورد، چرا که در دو زمینه شکافت هسته ای خانگی و سفر در زمان، به هیچ کس غیر از خودش اعتماد نداشت.
-حاضرید بچه ها؟
نگارنده که در توصیف فضا غرق شده بود، ناگهان به خاطر آورد بروکلین چیزی پرسیده و دنبال جواب می گردد. بنابراین سه مشنگ دیگر در جواب سر تکان دادند که بله. بروکلین دنده تنظیم کننده مقصد را روی «هزاره چهارم»تنظیم کرد و کمربند ایمنی اش را محکم کرد. دستگاهی که سر چهار راه سیلیکون ولی-مخبر الدوله از دستفروشی که اسمی شبیه دنگ و دونگ داشت خریده بودند، و قرار بود بعد از سرهم شدن قطعاتش آنها را به زمان آینده ببرد، شروع به لرزش کرد. لرزه ها شدید و شدید تر شدند و بعد از چندین ثانیه طولانی تحمل 7 8 ریشتر ارتعاش که به اندازه یک هزاره خودش طول کشید، استوانه انتقال در زمان متوقف شد.
بروکلین از روی صندلی اش پایین پرید و با هیجان در خروجی را گشود.
-این قدمی کوچک برای یک مرد و قدمی بزرگ برای یک بشریت است!
یوهو! همیشه میخواستم این جمله رو...عع؟!
-چی شد؟!
اما و ادسون و جیمی پشت سر بروکلین قدم به دنیای بیرون گذاشتند. استوانه در کویری فرود آمده بود که تنها جنبندگانش دانه های ریز شن بودند و تنها گونه گیاهی اش یک گلوله خار تفتیده. زمین از تشنگی چاک چاک شده بود و در آسمان محض رضای خدا یک پشه پر نمیزد تا یک فوتون از نور آفتاب بکاهد. خورشید با وجدان کاری بالا در آسمان می درخشید و حرارتش موجب می شد صدای بخار شدن تک تک ذرات آب از سطح زمین به گوش برسد! ادسون توپش را زیر بغل زد و پرسید:
-ما قرار نبود وسط یه کلان شهر متمدن مدرن خفن فرود بیایم عامو؟ همو آبادانمون از ای جا آباد تره که!
بروکلین به درون استوانه سرک کشید و چک کرد. دنده روی هزاره چهارم بود دیگر. فروشنده حرفی از جابجایی مکانی نزده بود! چطوری از ناف آمریکا به قلب افریقا رسیده بودند؟ حتی جیمی نوترون که به زیست علاقه داشت هم نمی دانست! اما دست برد تا تابی به موهای بوته مانندش بدهد، لکن چون موهایش را بلافاصله بعد از اکران فیلم هفتم هری پاتر از ته زده بود، مجبور شد حالا که دستش را بالا برده یک حرکتی بزند...در نتیجه صورتش را خاراند و شبیه پسر نوجوانی شد که ته ریش تازه رسته اش با آکنه غرور جوانی قاتی شده باشد!
-بیاید راه بیفتیم به یه طرفی، شاید آدمیزاد دیدیم!
ادسون تایید کرد:
-ها ای آبجیمون راست می گویه...البته، ای حجابشُم رعایت می کرد بد نبود!
بیا برو تو خونه ببینُم ضعیفه!-وات؟
ادسون بی توجه به اعتراض های سه همراه دیگرش اما را کرد توی گونی و او را انداخت توی استوانه سفرشان و در را قفل نمود. بچه محل ها چی میگفتند؟! دختره بی حیا!!
به هر تقدیر راه افتادند. بروکلین در جلو، جیمی نوترون در وسط، ادسون با رگ غیرت ورآمده در انتها. در حالی که هر از چند گاهی سرش را به عقب بر می گرداند تا مطمئن شود اِما از محبس فرار نکرده! رفتند و رفتند و رفتند...اما بیابان تمام نمیشد!
خسته شدند...از تَف-با تُف تفاوت دارد...هرچند در مورد خورشید جفتش جزغاله می کند!
-خورشید سوختند...ناامیدی داشت برشان چیره می شد که ناگهان به گلی رسیدند. همچین مالی هم نبود. سه گلبرگ بیشتر نداشت و به تنهایی در سایه صخره ای کوچک روییده بود. بروکلین گفت وقتی چهار سالش بوده بابا دیویدش برایش کتابی خوانده به اسم شازده کوچولو که تویش یک گلی یک آدمی را بیچاره می کند و دست آخر آدمه خودش را میدهد مار بوآ بخورد و نتیجه اخلاقی اش این بود که به گل ها درست آب بدهیم. بقیه گفتند خب و به راهشان ادامه دادند. لکن بروکلین اصرار کرد که با گل صحبت کنند، فوقش مجبور می شوند با مار بوآ سر و کله بزنند دیگر! در نتیجه از گل پرسیدند:-کجا می تونیم آدم ها رو پیدا کنیم؟
گل با صدای گرفته ای پاسخ داد:
-آدم ها؟ یک بار وقتی جوون بودم دیدمشون. موجودات مفلوکی هستن. ریشه ندارن و باد هرجا بخواد می برشون.
-حالا کجان؟
-منقرض شدن!
خب...این دیالوگی نبود که بروکلین از داستان شازده کوچولویی که بابا برایش خوانده بود به خاطر داشت! بنابراین کف بر دهان آورد و پرسید:
-چرا؟!
گل هن و هن کنان خاک را با ریشه هایش هورت کشید تا چند مولکول رطوبت جذب کند و جواب داد:
-آب بچه جون، آب! اونقدر آب مصرف کردن که دیگه چیزی براشون نموند...! چیزی برای ما هم نموند!
باورتان می شود؟! بشریت با آن همه عظمت، تمدن، پیشرفت، بر اثر کمبود آب منقرض شد! نوسترآدموس باید جامه بر تن می درید! ضمن دایناسور ها دو نقطه عینک دودی طور، از ورای صفحات کتابِ «انقراض های باکلاس گونه های جانوری» نوشته ایرما پینس سینیور برایتان دست تکان می دهند!
نگارنده در مقام الهامات عالم معنا بر جیمی نوترون وارد شد و جیمی فریاد زد:
-یافتم! یافتم!
ادسون پس گردنی ای حواله جیمی کرد و گفت:
-داد نزن کاکو! پرده گوشُم پاره شد! چی چی یافتی؟
جیمی دوان دوان به کپسول سفر در زمانشان برگشت و اما را آزاد کرد. اِما چوبدستی اش را که هفت فیلم دنبال خودش کشانده بود و اگر قول می دهید بین خودمان بماند، بعد از آن هفت سال هم همیشه یک جایی توی لباس هایش جاساز می کرد و با خودش این طرف آن طرف می برد، بیرون کشید. قانون اول گلپت را با مجوز رولینگ زیر پا گذاشت و با یک آگوامنتی ساده، آب حیات را به سیاره بازگرداند.
آینده مشنگ ها جای تاسف باری است. جنگ، خون ریزی، از بین رفتن جنگل ها، نابود شدن همه چیز...تنها حماسه ای که می شود برایشان پیش بینی کرد، نجات یافتن از خشکسالی است! اَما سوالی که حل نشده باقی می ماند این است که آیا دانگ میدانست بروکلین بکهام اِما واتسون را با خودش به آینده می برد و میخواست جان بشریت را نجات دهد؟
کسی چه می داند؟
*اینجانب از کودکی در انتخاب اسم برای کاراکتر های فرضی رول هایش مشکل داشت! معمولا همه پسر ها بیل و جو و جیم بودند و دختر ها هم جولی و لیزا و ماری! در نتیجه تصمیم گرفته از اسامی حاضر و آماده بهره ببرد که دردسر کمتری دارد

*اگر میخواهید بدانید خودم کجای رول بودم، توجهتان را به الهامات غیبی جیمی نوترون جلب می کنم

2.مثال هایی همانند مثال هایی که در کلاس زده شد،در رابطه با تفاوت جادوگران و ماگل ها بنویسید.(2 مورد)(5 نمره)
مریضی! یه مشنگ هیچوقت آبله اژدهایی نمی گیره من باب مثال!
ورزش! جز دسته ای از مشنگ های باهوش که ورزشی به اسم اسب سواری اختراع کردن که اسب بیشتر از خودشون کار بکنه، ما تنها گونه زنده انسان ها هستیم که ورزشمون شامل نشستن روی جارو و توپ به هوا انداختنه:| (خدایی کدوم عضله ها موقع گشتن دنبال اسنیچ درگیرن؟ من میخوام بدونم!
)آینه! آینه مشنگ ها یک عدد شیشه جیوه مالی شده س! حالیانکه آینه های پاتیل درزدار حرف می زنن، آینه کذایی هری با آیینه کذایی مرحوم سیریوس ارتباط داشت، آینه نفاق انگیز جماعتی رو به خاک سیاه نشوند، و غیره!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج


و همین طور که میرفت همراه جمعیت شعار داد! و کلاوس متعجب در جایش ماند!





به هم خیره شدند و شانه بالا انداختند.