جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

39 کاربر(ها) آنلاین هستند (24 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
38
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  25 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  182 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  299 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  286 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  360 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 14 تیر 1394 01:39
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشد هافلپاف

1.پس همونطور که گفتم به آینده ماگل ها برید و با خلاقیت خودتون حماسه ای بسازید و اون رو شرح بدید.(25 نمره)

-حاضرید بچه ها؟

بروکلین بکهام* با دقت دوستانش را که گرداگرد استوانه «انتقال در زمان»ش نشسته بودند زیر نظر گرفت. اما واتسون* که به تازگی موهایش را از ته زده بود، با حالتی مصمم به بروکلین خیره شده بود. ادسون آرانتس دوناسیمنتو* که توپ دولایه اش را هرگز از خودش جدا نمی کرد، با پایش روی کف سفید و فلزی ضرب گرفته بود. و جیمی نوترون* که از همه قد کوتاه تر بود و در این رول نقش یک آدم عادی را بازی می کرد، با حالتی عصبی گوشه ناخن هایش را می جوید و حرص می خورد، چرا که در دو زمینه شکافت هسته ای خانگی و سفر در زمان، به هیچ کس غیر از خودش اعتماد نداشت.
-حاضرید بچه ها؟

نگارنده که در توصیف فضا غرق شده بود، ناگهان به خاطر آورد بروکلین چیزی پرسیده و دنبال جواب می گردد. بنابراین سه مشنگ دیگر در جواب سر تکان دادند که بله. بروکلین دنده تنظیم کننده مقصد را روی «هزاره چهارم»تنظیم کرد و کمربند ایمنی اش را محکم کرد. دستگاهی که سر چهار راه سیلیکون ولی-مخبر الدوله از دستفروشی که اسمی شبیه دنگ و دونگ داشت خریده بودند، و قرار بود بعد از سرهم شدن قطعاتش آنها را به زمان آینده ببرد، شروع به لرزش کرد. لرزه ها شدید و شدید تر شدند و بعد از چندین ثانیه طولانی تحمل 7 8 ریشتر ارتعاش که به اندازه یک هزاره خودش طول کشید، استوانه انتقال در زمان متوقف شد.

بروکلین از روی صندلی اش پایین پرید و با هیجان در خروجی را گشود.
-این قدمی کوچک برای یک مرد و قدمی بزرگ برای یک بشریت است! یوهو! همیشه میخواستم این جمله رو...عع؟!
-چی شد؟!

اما و ادسون و جیمی پشت سر بروکلین قدم به دنیای بیرون گذاشتند. استوانه در کویری فرود آمده بود که تنها جنبندگانش دانه های ریز شن بودند و تنها گونه گیاهی اش یک گلوله خار تفتیده. زمین از تشنگی چاک چاک شده بود و در آسمان محض رضای خدا یک پشه پر نمیزد تا یک فوتون از نور آفتاب بکاهد. خورشید با وجدان کاری بالا در آسمان می درخشید و حرارتش موجب می شد صدای بخار شدن تک تک ذرات آب از سطح زمین به گوش برسد! ادسون توپش را زیر بغل زد و پرسید:
-ما قرار نبود وسط یه کلان شهر متمدن مدرن خفن فرود بیایم عامو؟ همو آبادانمون از ای جا آباد تره که!

بروکلین به درون استوانه سرک کشید و چک کرد. دنده روی هزاره چهارم بود دیگر. فروشنده حرفی از جابجایی مکانی نزده بود! چطوری از ناف آمریکا به قلب افریقا رسیده بودند؟ حتی جیمی نوترون که به زیست علاقه داشت هم نمی دانست! اما دست برد تا تابی به موهای بوته مانندش بدهد، لکن چون موهایش را بلافاصله بعد از اکران فیلم هفتم هری پاتر از ته زده بود، مجبور شد حالا که دستش را بالا برده یک حرکتی بزند...در نتیجه صورتش را خاراند و شبیه پسر نوجوانی شد که ته ریش تازه رسته اش با آکنه غرور جوانی قاتی شده باشد!
-بیاید راه بیفتیم به یه طرفی، شاید آدمیزاد دیدیم!

ادسون تایید کرد:
-ها ای آبجیمون راست می گویه...البته، ای حجابشُم رعایت می کرد بد نبود! بیا برو تو خونه ببینُم ضعیفه!
-وات؟

ادسون بی توجه به اعتراض های سه همراه دیگرش اما را کرد توی گونی و او را انداخت توی استوانه سفرشان و در را قفل نمود. بچه محل ها چی میگفتند؟! دختره بی حیا!!

به هر تقدیر راه افتادند. بروکلین در جلو، جیمی نوترون در وسط، ادسون با رگ غیرت ورآمده در انتها. در حالی که هر از چند گاهی سرش را به عقب بر می گرداند تا مطمئن شود اِما از محبس فرار نکرده! رفتند و رفتند و رفتند...اما بیابان تمام نمیشد!

خسته شدند...از تَف-با تُف تفاوت دارد...هرچند در مورد خورشید جفتش جزغاله می کند!-خورشید سوختند...ناامیدی داشت برشان چیره می شد که ناگهان به گلی رسیدند. همچین مالی هم نبود. سه گلبرگ بیشتر نداشت و به تنهایی در سایه صخره ای کوچک روییده بود. بروکلین گفت وقتی چهار سالش بوده بابا دیویدش برایش کتابی خوانده به اسم شازده کوچولو که تویش یک گلی یک آدمی را بیچاره می کند و دست آخر آدمه خودش را میدهد مار بوآ بخورد و نتیجه اخلاقی اش این بود که به گل ها درست آب بدهیم. بقیه گفتند خب و به راهشان ادامه دادند. لکن بروکلین اصرار کرد که با گل صحبت کنند، فوقش مجبور می شوند با مار بوآ سر و کله بزنند دیگر! در نتیجه از گل پرسیدند:
-کجا می تونیم آدم ها رو پیدا کنیم؟

گل با صدای گرفته ای پاسخ داد:
-آدم ها؟ یک بار وقتی جوون بودم دیدمشون. موجودات مفلوکی هستن. ریشه ندارن و باد هرجا بخواد می برشون.
-حالا کجان؟
-منقرض شدن!

خب...این دیالوگی نبود که بروکلین از داستان شازده کوچولویی که بابا برایش خوانده بود به خاطر داشت! بنابراین کف بر دهان آورد و پرسید:
-چرا؟!

گل هن و هن کنان خاک را با ریشه هایش هورت کشید تا چند مولکول رطوبت جذب کند و جواب داد:
-آب بچه جون، آب! اونقدر آب مصرف کردن که دیگه چیزی براشون نموند...! چیزی برای ما هم نموند!

باورتان می شود؟! بشریت با آن همه عظمت، تمدن، پیشرفت، بر اثر کمبود آب منقرض شد! نوسترآدموس باید جامه بر تن می درید! ضمن دایناسور ها دو نقطه عینک دودی طور، از ورای صفحات کتابِ «انقراض های باکلاس گونه های جانوری» نوشته ایرما پینس سینیور برایتان دست تکان می دهند!

نگارنده در مقام الهامات عالم معنا بر جیمی نوترون وارد شد و جیمی فریاد زد:
-یافتم! یافتم!

ادسون پس گردنی ای حواله جیمی کرد و گفت:
-داد نزن کاکو! پرده گوشُم پاره شد! چی چی یافتی؟

جیمی دوان دوان به کپسول سفر در زمانشان برگشت و اما را آزاد کرد. اِما چوبدستی اش را که هفت فیلم دنبال خودش کشانده بود و اگر قول می دهید بین خودمان بماند، بعد از آن هفت سال هم همیشه یک جایی توی لباس هایش جاساز می کرد و با خودش این طرف آن طرف می برد، بیرون کشید. قانون اول گلپت را با مجوز رولینگ زیر پا گذاشت و با یک آگوامنتی ساده، آب حیات را به سیاره بازگرداند.

آینده مشنگ ها جای تاسف باری است. جنگ، خون ریزی، از بین رفتن جنگل ها، نابود شدن همه چیز...تنها حماسه ای که می شود برایشان پیش بینی کرد، نجات یافتن از خشکسالی است! اَما سوالی که حل نشده باقی می ماند این است که آیا دانگ میدانست بروکلین بکهام اِما واتسون را با خودش به آینده می برد و میخواست جان بشریت را نجات دهد؟

کسی چه می داند؟


*اینجانب از کودکی در انتخاب اسم برای کاراکتر های فرضی رول هایش مشکل داشت! معمولا همه پسر ها بیل و جو و جیم بودند و دختر ها هم جولی و لیزا و ماری! در نتیجه تصمیم گرفته از اسامی حاضر و آماده بهره ببرد که دردسر کمتری دارد
*اگر میخواهید بدانید خودم کجای رول بودم، توجهتان را به الهامات غیبی جیمی نوترون جلب می کنم

2.مثال هایی همانند مثال هایی که در کلاس زده شد،در رابطه با تفاوت جادوگران و ماگل ها بنویسید.(2 مورد)(5 نمره)
مریضی! یه مشنگ هیچوقت آبله اژدهایی نمی گیره من باب مثال!
ورزش! جز دسته ای از مشنگ های باهوش که ورزشی به اسم اسب سواری اختراع کردن که اسب بیشتر از خودشون کار بکنه، ما تنها گونه زنده انسان ها هستیم که ورزشمون شامل نشستن روی جارو و توپ به هوا انداختنه:| (خدایی کدوم عضله ها موقع گشتن دنبال اسنیچ درگیرن؟ من میخوام بدونم!)
آینه! آینه مشنگ ها یک عدد شیشه جیوه مالی شده س! حالیانکه آینه های پاتیل درزدار حرف می زنن، آینه کذایی هری با آیینه کذایی مرحوم سیریوس ارتباط داشت، آینه نفاق انگیز جماعتی رو به خاک سیاه نشوند، و غیره!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 11 تیر 1394 15:42
نمایش جزئیات
آفلاین

1.پس همونطور که گفتم به آینده ماگل ها برید و با خلاقیت خودتون حماسه ای بسازید و اون رو شرح بدید.(25 نمره)


قسمتی از سفرنامه ی رون ویزلی به اینده ی ماگل ها:

در هر دقیقه بمبی بر زمین فرود میاید و خانه ای را ویران میکند تا از ان، تنها خاکی ناچیز باقی بماند.

عده ای تفنگ در دست به هر سویی که اثری از دشمن خود میبینند شلیک می کنند و راه را بر او می بندند. زن و مرد و بچه تفاوتی ندارند، همه در حال جنگیدن با دشمنان خود هستند.

چه بسیار تنانی که فدای محافظت از خانواده ی خود شده است...

در گوشه گوشه ی شهر اجساد بی جانی که زمانی تفنگ به دست، درمقابل دشمنان خود ایستاده بودند ولی در نهایت توسط دشمنانشان کشته شده بودند، به چشم میخورد ....

بیمارستان ها مملو از زخمی های بد خیم هستند به طوری که جای سوزن انداختن در انجا وجود ندارد...

از خانه ها جز خرابه ای باقی نمانده است و وسایل گرانبهایی که ماگل ها همیشه مبالغی بالا برای ان ها پرداخت میکنند در میان این خرابه ها به چشم میخورند.

شبها از روز ها متمایز نیستند، ارامش همیشگی شب جای خود را به جنگ و خون ریزی و فریاد های کودکان داده است.

برخلاف تمام جنگ های عظیم دنیا، در این جنگ که به بزرگی ان جایی دیگر سراغ نمی رود، هیچ کسی در هیچ گوشه ای از زمین پناه نگرفته است زیرا همه معتقد اند که پنهان شدن به معنی تسلیم شدن است...


هیچ کس سالها پیش، قبل از اغاز جنگ گمان نمی کرد جنگی اغاز خواهد شد که برادر، برادر را نمی شناسد...جنگی برای رسیدن به قطره ای اب...

ابی که اکنون تنها عامل زنده ماندن انسان های ماگلی بود، در حال تمام شدن است ولی باز هم همه انها امیدوار هستند که باز هم ابی وجود داشته باشد ....

جنگی که به نظر من در پایان، چه دوست چه دشمن خواهند مرد و جهان عاری از انسان های ماگل خواهد شد و ان زمان است که ما جادوگران می توانیم ازادانه زندگی کنیم و خود را از هیچ کسی مخفی نکنیم...

اگر می بینید سفرنامه ام شلوغ و بند هایش بی ربط به هم و اشفته است به خاطر این است که صدا ها نمی گذارند تمرکز کنم و ذهنم را اشفته می کنند. دیگر از این همه فریاد و صدای شلیک خسته شده ام ... بهتراست به زمان و سرزمین خود باز گردم زیرا دنیای ماگل ها مرا سرگردان میکند...

پایان



2.مثال هایی همانند مثال هایی که در کلاس زده شد،در رابطه با تفاوت جادوگران و ماگل ها بنویسید.(2 مورد)(5 نمره)


خب راستش به نظر من....

1-پر پرندگان: که ما از انها به عنوان قلمی گرانبها استفاده می کنیم اما انها یا این پر ها را رها می کنند یا از انها به عنوان وسایل تزیینی استفاده می کنند.

2-شانه ی مو: که انها برای مرتب کردن مو های خود از ان استفاده می کنن اما ما از انجایی که با جادو مو های خود را مرتب میکنیم از این شانه به عنوان رمزتاز استفاده میکنیم .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1394/4/11 16:02:47
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1394/4/11 16:45:25
ویرایش شده توسط رون ویزلی در 1394/4/12 12:54:25
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 تیر 1394 01:18
نمایش جزئیات
آفلاین
ارشد راونکلاو

لطفا این پست به عنوان تکلیف در نظر گرفته شود:)

با سلام به معلم از جان عزیز تر از جانم که به من علم تنفر از ماگل ها اموزش میدهد امیدوارم سایه شما همیشه بر سر من و تمامی شاگرد های هاگوارتز باشد......
از ان جا که اهل چاپلوسی و اضافه گویی نیستم میرویم سر اصل مطلب!:


1.پس همونطور که گفتم به آینده ماگل ها برید و با خلاقیت خودتون حماسه ای بسازید و اون رو شرح بدید.(25 نمره)

بزرگوارا! منظوراز ماشین زمان همون ساعت خوشگله خودمونه دیگه!؟
.........................................................................................................
چو ساعت ر از جیبش دراورد و درحالی که چپ چپ به گلرت نگاه میکرد گفت نمیشد به جای این هری رو میبردیم!؟؟
-برای صد و یکمین بار نه! باید هممون از یه گروه باشیم! این را گفت و کلاوس به زور با کمک گلرت سر پا نگه داشت
گلرت چشمک زد –والا من اونقدر هم داغون نیستما که انقدر میخوای بیرونم کنی!
چو اهی کشید و سعی کرد بند ساعت را در گردن بقه هم بندارد البته به زور!
20دقیقه بعد:
گردن بند بلاخره دور گردن کلاوس هم قرار گرفت (مثل بقیه با زور،جادو،و کمی روغن جهت لیز کردن!)
-خوب واسه 200 سال اینده چند دور باید بچرخونیمش؟؟ با این حرف گلرت همه جز کلاوز که هنوز خواب بود آهی کشیدند...
8 ساعت بعد:
خورشید کم کم بالا امد ولی کلاوس بیدار نشد! در همین موقع جو در حالی که انگشتاش تاول زده بود ساعت را برای 3.999.998مین بار چرخاند بعد سفر شروع شد!
همون طور که جهان به دورشون میچرخید اون ها هم تحولات لندن رو که همین طور داشت پیشرفته تر میشد نگاه میکردند که ناگهان به یک چاله زمانی برخورد کردند
-جیییییییییییییییییییییییغ!
-بچه ها فراااااااااار!
-خودتون رو جمع کنید تا بهش برخورد نکنیم!
-جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!!
ولی به لطف کلاوس به داخل گودال کشیده شدند!
10 دقیقه بعد
همه ان ها وسط یک میدان شلوغ درحالی که عده ای از روی ان ها در حال رد شدن! بودن بیدار شدن!
کلاوس اخر همه بلند شد و درحالی که داشت خمیازه میکشید:
-جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ ما کجاییم!؟
فلور بعد از این که استخوان شکسته گلرت که بعد از رفت امد ماگل های اطراف روی آن به پودر استخوان! تبدیل شده بود رو ترمیم کرد طلسمی نثار او کرد
-به لطف شما نمیدونیم!
-اصلا چرا من با شما هستم!:|
-واسه سفر یه نفر کم داشتیم مجبور شدیم تو خواب بیاریمت!
گلرت به یک دختر اشاره کرد و گفت باید توی اینده باشیم چون دخترا همه مثل هم یه مدل بیخود لباس پوشیدن!
با این حرف همه چپ چپ به او نگاه کردن!
-ای بابا! مظورم اینه که باید مد این زمان باشه والا قبلا ها که این شکلی لیاس نمی پوشیدن زمان حال ما هم که این شکلی نبودن! پس الان صد درصد تو آینده ایم فقط به خاطر این گودال یکم مکانمون تغییر کرده!
توجه همه به دختر هایی که یک تکه پارچه 1در1 به سر خود وصل کرده بودن و بلوز های وصله خورده (که انگار از روی منظور ان ها را به یک گربه وحشی داده بودند تا به این روز بیفتند!) و شلوار های اون ها تا پایین زانو و بسیار تنگ بود!

البته وقتی یه نفر یکی از دختر ها رو هوشنگ صدا زد فهمیدن که یه سری از اونا پسرن! ولی ارایش غلیظ اون ها رو به اشتباه انداخته بود ولی از شلوارهایی که تا زانوهاشون کشیده بودن بالا میشد شناساییشون کرد
-فکر کنم اون یارو که شبیه بابای دامبل هست جادوگره از ریشاش معلومه از اون بپرسیم شاید بفهمیم دقیقا کجا و کِی هستیم! کلاوس این رو گفت و سمت پیرمرد رفت
-سلام ببخشید
پیرمرد داد زد: -امریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه! و همین طور که میرفت همراه جمعیت شعار داد! و کلاوس متعجب در جایش ماند!
فلور اشاره کرد: این چش بود....! راستی شما به شعار ها دقت کردید؟
ملت نا هماهنگ شعار میدادند!:
انرژی هسته ای حق مسلم ماست...............تحریم کنید هرچه قدر عقب نمیریم ما یک قدر!...............مرگ بر همه به جز فلسطین و سوریه!........و.......
ناگهان دونفر که یکی دوربین و یکی میکرفون آبی در دست (عکس این وسایل را در کتاب ماگل شناسی دیده بودند) جلوی چو پریدند!
-بله همین طور که مشاهد میکنید حتی از کشور های دیگه هم مردمی برای نشان دادن نفرت خود با هر پوشش و اعتقادی در روز 22 بهمن به ملت ایران پیوستن!..........و رو به چو کرد و گفت:
-yes madam؟
-em……yes…….. yes…..!
-بله این همراه خارجی ما گفت که به نظر او برد مذاکرات با ایرانه و اسرائیل هیچ کاری نمیتونه بکنه! بعداز این جمله اون دو مرد رفتن به سمت همون پیر مرد بی اعصابه و او هم با خوش حالی استقبال کرد و چو متوجه سیل انبوهی از مردم شد که به دنبال ان دو از پشت سر او به پشت سر پیرمرد راهی شدن!
-پچو به سمت یقیه برگشت: خوب ما توی ایرانیم!
فلور اضافه کرد من از یه نفر تاریخ رو پرسیدم همونطور که گلرت گفت زمان همون زمان انتخابی هست ولی مکانمون یه قاره تغییر کرد
در همین لحظه یک ماشین که شبیه ماشین های باربری مشنگی لندن قرن 21 بود پشت سر اون ها توقف کرد و یکی داد زد:
کیک و ساندیس!
و بعد از اون کلمات شوم که انگار طلسم بودن! همه جمعیت به سمت اونا (در اصل ماشین پشت سرشون) دویدن
-جیییییییییییییییییغ!
-همه برید کنار کنار مجسمه بزرگه( به علت شیر تو شیری اوضاع صاحبان دیالوگ های این قسمت مشخص نیستند!)
-له شدم!
-آییییییی پام!
نیم ساعت بعد:
با هر بدبختی که بود سه نفر خود را با لباس های پاره پوره و سر و وضعی آشفته به کنار مجسمه بزرگ رساندند،که البته با جمعیت زیادی رو به رو شدند که زیر تابلویی که رویش نوشته شده بود "وای فای رایگان" جمع شده بودن
کلاوس نالید: گلرنت کجاس؟ و اشک توی چشماش حمع شد: فکر کنم از دستش دادیم!
چو بی اعتنا ادامه داد: باید زودتر بریم وگرنه ما هم به گلرت میپیوندیم!.......جیییییغ ساعت کجاس! و تمام جیب خالیش رو بیرون ریخت!
5 دقیقه بعد:
همین طور که کلاوس اشک میریخت و چو فلور سر این که ساعت چی شده بحث میکردند گلرت با وضعی اشفته تر و یک چشم سیاه شده پیش اونا اومد و ساعت رو به چو داد!
فلور تغریبا داد زد:
-تو کجا بودی؟ چشمت چی شده ؟ ساعت پیش تو چی کار میکنه!؟
-یعنی میخواستین بدون من برید!؟
چو داد زد : جواب ما رو بده!
-مرلینی که خیلی نامرد هستید......توی اون شلوغی من دیدم که یکی ساعت رو ازجیب چو دراورد منم رفتم ازش بگیرم دعوامون شد چشمم نتیجه دعوا هستش! اخر سر هم یواشکی از چوب دستی استفاده کردم وگرنه این جا موندگار بودیم!.....بهتره سریع تر بریم این مشنگی که من دیدم اندازه یه ترول بود میترسم پاشه بیاد دنبالم!
چو همین که خواست ساعت رو به گردنش بندازه با حالتی متفکرانه گفت:
-چرا ما بندو دور دستامون نپیچیدیم؟ این طوری که بهتر؟
بقیه:
چو: :
بقیه: :vay: :vay: :vay:
چو:
گلرت غر زد: فقط نگو که باید دوباره 8 ساعت اون ساعت رو بچرخونیم!
-نه این مخصوص آیندس دکمه برگشت رو که بزنی سریع بر میگردی! بیاین همین جا انجامش بدیم این ادما که همشون سرشون توی اون وسیله های نورانی هست که دستشونه متوجه ما نمیشن!
همه دست هاشون را به بند گره دادن و چو دکمه برگشت وزد و دنیا دوباره شروع به چرخش کرد.....


2.مثال هایی همانند مثال هایی که در کلاس زده شد،در رابطه با تفاوت جادوگران و ماگل ها بنویسید.(2 مورد)(5 نمره)

-مثلا شومینه که برای مشنگ ها فقط یه سیستم گرمایی هست ولی برای ما وسیله جا به جایی و یا ارتباط با یه محل دیگه هست!
تازه اونا اگه به اتیش بخورن میسوزن ولی ما سرمون هل میدیم تو شومینه!

ول-از جارو به انوان جارو:) برای تمیز کاری استفاده میکنن ولی ما سوارش میشیم و پرواز میکنیم! اونا اخر هنری که به خرج بدن اینه که بشینن رو جارو بپرن هوا عکس بگیرن بگن الکی مثلا ما جادوگریم!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1394 23:20
نمایش جزئیات
آفلاین
1.پس همونطور که گفتم به آینده ماگل ها برید و با خلاقیت خودتون حماسه ای بسازید و اون رو شرح بدید.(25 نمره)

شب بود و همه ریونی ها پیش هم و در کنار شومینه جمع شده بودند و مشغول بحث و گفت و گو بودند، ناگهان صدای افتادن چیزی و شکستن چیزی توجه همه آنها را جلب کرد. به اطراف خود نگاه کردند ولی چیزی ندیدند! همه شروع به جیغ زدن کردند و همان طور که گلرت سعی میکرد بقیه را آرام کند گفت:
-چیزی نیست، نترسید، پروفسورن.
همه که تازه متوجه فیلیوس شده بودند با رویی باز به او خوشامد گقتند. فیلیوس شروع به حرف زدن کرد:
-بچه ها، من به طور اتفاقی یه وسیله ای گیر آوردم، شبیه ماشینای مشنگیه، اسمش ماشین زمانه، با اون میتونیم به آینده بریم و تکلیف کلاس ماگل شناسیمونو انجام بدیم. لونا جیغ زد:
- آخ جون! میتونم برم نوه هامو ببینم.
-نه لونا، چون این وسیله مشنگیه... برا همین فقط مشنگارو میتونیم ببینیم. این ماشین فقط برای 5 نفره. کیا میان؟
بلافاصله گلرت، روونا، لونا و چو دستشان را بالا بردند و با هیجان گفتند:
-من!

همه به دفتر فیلیوس رفتند و با دیدن ماشین زمان هیجان زده شدند و سوار ماشین شدند. فیلیوس هر کاری کرد، پایش به گاز نرسید. به ناچار جایش را با گلرت عوض کرد. ماشین شروع به چرخیدن کرد و پس از چند ثانیه، متوقف شدند. ناگهان صدای خانم جوانی گفت:
-به سال 2200 خوش امدین.

همه انها حالت تهوع داشتند! به اطراف نگاه کردند، همه جا خشک بود و دو گروه که یکی لباس آبی داشتند و گروه بعدی لباس قرمز. ناگهان مردی که لباس آبی داشت فریاد زد:
-اونجا خطرناکه، بیاید اینجا.

همه با دو به سمت مرد رفتند. چو پرسید:
-اینجا چه خبره؟
-داریم جنگ میکنیم.
این بار روونا با تعجب پرسید:
-چرا؟!
مرد خندید و گفت:
-شما چند ساله که خوابید؟! الان 20 ساله که کل جهان دارن میجنگن!
لونا گفت:
-نگفتین چرا میجنگن؟
-سر آب. اب تموم شده. یعنی خیلی کمه. ما آبیا آب نداریم ولی قرمزا همین جوری دارن آبو هدر میدن.
هر پنج تای انها با تعجب به او نگاه کردند. چو گفت:
-ولی قبلنا که اب زیاد بود! چرا تموم شده؟
-کم کم همه استفادشونو زیاد کردن و الان آب کم شده. ولی باز این قرمزا خیلی آب مصرف میکنن.
مرد را گفتن این حرف خم شد و لپ فیلیوس را کشید و گفت:
-چند سالته کوچولو؟ سبیلشو نگا... از کجا خریدی؟
فیلیوس خمگین شد و با خشم گفت:
-تحقیق بسه، بیاید بریم. همه سوار شدند و دوباره حالت تهوع! پس از چند ثانیه در دفتر پروفسور بودند.
______________________
2.مثال هایی همانند مثال هایی که در کلاس زده شد،در رابطه با تفاوت جادوگران و ماگل ها بنویسید.(2 مورد)(5 نمره)

استاد اول که سوالو دیدم جارو به ذهنم رسید، ولی بعدش متوجه شدم که چو ایده منو دزدیده!
اول از همه جغد! ماگلا هیچ استفاده ای از جغد نمیکنن، ولی ما با جغد نامه هامونو میفرستیم.

دوم این که اونا از شنل فقط در مواقع خاص استفاده میکنن. ولی شنل یا همون ردا، لباس اصلی ما هستش.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در 1394/4/8 16:20:59
Only Raven
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1394 18:09
نمایش جزئیات
آفلاین
با سلام به معلم از جان عزیز تر از جانم که به من علم تنفر از ماگل ها اموزش میدهد امیدوارم سایه شما همیشه بر سر من و تمامی شاگرد های هاگوارتز باشد......
از ان جا که اهل چاپلوسی و اضافه گویی نیستم میرویم سر اصل مطلب!:


1.پس همونطور که گفتم به آینده ماگل ها برید و با خلاقیت خودتون حماسه ای بسازید و اون رو شرح بدید.(25 نمره)

بزرگوارا! منظوراز ماشین زمان همون ساعت خوشگله خودمونه دیگه!؟
.........................................................................................................
چو ساعت ر از جیبش دراورد و درحالی که چپ چپ به گلرت نگاه میکرد گفت نمیشد به جای این هری رو میبردیم!؟؟
-برای صد و یکمین بار نه! باید هممون از یه گروه باشیم! این را گفت و کلاوس به زور با کمک گلرت سر پا نگه داشت
گلرت چشمک زد –والا من اونقدر هم داغون نیستما که انقدر میخوای بیرونم کنی!
چو اهی کشید و سعی کرد بند ساعت را در گردن بقه هم بندارد البته به زور!
20دقیقه بعد:
گردن بند بلاخره دور گردن کلاوس هم قرار گرفت (مثل بقیه با زور،جادو،و کمی روغن جهت لیز کردن!)
-خوب واسه 200 سال اینده چند دور باید بچرخونیمش؟؟ با این حرف گلرت همه جز کلاوز که هنوز خواب بود آهی کشیدند...
8 ساعت بعد:
خورشید کم کم بالا امد ولی کلاوس بیدار نشد! در همین موقع جو در حالی که انگشتاش تاول زده بود ساعت را برای 3.999.998مین بار چرخاند بعد سفر شروع شد!
همون طور که جهان به دورشون میچرخید اون ها هم تحولات لندن رو که همین طور داشت پیشرفته تر میشد نگاه میکردند که ناگهان به یک چاله زمانی برخورد کردند
-جیییییییییییییییییییییییغ!
-بچه ها فراااااااااار!
-خودتون رو جمع کنید تا بهس برخورد نکنیم!
-جییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ!!!
ولی به لطف کلاوس به داخل گودال کشیده شدند!
10 دقیقه بعد
همه ان ها وسط یک میدان شلوغ درحالی که عده ای از روی ان ها در هال رد شدن! بودن بیدار شدن!
کلاوس اخر همه بلد شد و درحالی کخ داشت خمیازه میکشید:
-جیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییغ ما کجاییم!؟
فلور بعد از این که استخوان شکسته گلرت که بعد از رفت امد ماگل های اطراف روی آن به پودر استخوان! تبدیل شده بود رو ترمیم کرد طلسمی نثار او کرد
-به لطف شما نمیدونیم!
-اصلا چرا من با شما هستم!:|
-واسه سفر یه نفر کم داشتیم مجبور شدیم تو خواب بیاریمت!
گلرت به یک دختر اشاره کرد و گفت باید توی اینده باشیم چون دخترا همه مثل هم یه مدل بیخود لباس پوشیدن!
با این حرف همه چپ چپ به او نگاه کردن!
-ای بابا! مظورم اینه که باید مد این زمان باشه والا قبلا ها که این شکلی لیاس نمی پوشیدن زمان حال ما هم که این شکلی نبودن! پس الان صد درصد تو آینده ایم فقط به خاطر این گودار یکم مکانمون تغییر کرده!
توجه همه به دختر هایی که یک تکه پارچه 1در1 به سر خود وصل کرده بودن و بوز های وصله خورده (که انگار از روی منظور ان ها را به یک گربه وحشی داده بودند تا به این روز بیفتند!) و شلوار های اون ها تا پایین زانو و بسیار تنگ بود!

البته وقتی یه نفر یکی از دختر ها رو هوشنگ صدا زد فهمیدن که یه سری از اونا پسرن! ولی ارایش غلیظ اون ها رو به اشتباه انداخته بود ولی از شلوارهایی که تا زانوهاشوت کشیده بودن بالا میشد شناساییشون کرد
-فکر کنم اون یارو که شبیه بابای دامبل هست جادوگره از ریشاش معلومه از اون بپرسیم شاید بفهمیم دقیقا کجا و کِی هستیم! کلاوس این رو گفت و سمت پیرمرد رفت
-سلام ببخشید
پیرمرد داد زد: -امریکا هیچ غلطی نمیتونه بکنه! و همین طور که میرفت همراه جمعیت شعار داد! و کلاوس متعجب در جایش ماند!
فلور اشاره کرد: این چش بود....! راستی شما به شعار ها دقت کردید؟
ملت نا هماهنگ شعار میدادند!:
انرژی هسته ای حق مسلم ماست...............تحریم کنید هرچه قدر عقب نمیریم ما یک قدر!...............مرگ بر همه به جز فلستین و سوریه!........و.......
ناگهان دونفر که یکی دوربین و یکی میکرفون آبی در دست (عکس این وسایل را در کتاب ماگل شناسی دیده بودند) جلوی چو پردیدند!
-بله همین طور که مشاهدا میکنید حتی از کشور های دیگه هم مردمی برای نشان دادن نفرت خود با هر پوشش و اعتقادی در روز 22 بهمن به ملت ایران پیوستن!..........و رو به چو کرد و گفت:
-yes madam؟
-em……yes…….. yes…..!
-بله این همراه خارجی ما گفت که به نظر او برد مذاکرات با ایرانه و اسرائیل هیچ کاری نمیتونه بکنه! بعداز این جمله اون دو مرد رفتن به سمت همون پیر مرد بی اعصابه و او هم با خوش حالی استقبال کرد و چو متوجه سیل انبوهی از مردم شد که به دنبال ان دو از پشت سر او به پشت سر پیرمرد راهی شدن!
-پچو به سمت یقیه برگشت: خوب ما توی ایرانیم!
فلور اضافه کرد من از یه نفر تاریخ رو پرسیدم همونطور که گلرت گفت زمان همون زمان انتخابب هست ولی مکانمون یه قاره تغییر کرد
در همین لحظه یک ماشین که شبیه ماشین های باربری مشنگی لندن قرن 21 بود پشت سر اون ها توقف کرد و یکی داد زد:
کیک و ساندیس!
و بعد از اون کلمات شوم که انگار طلسم بودن! همه جمعیت به سمت اونا (در اصل ماشین پشت سرشون) دویدن
-جیییییییییییییییییغ!
-همه برید کنار کنار مجسمه بزرگه( به علت شیر تو شیری اوضاع صاحبان دیالوگ های این قسمت مشخص نیستند!)
-له شدم!
-آییییییی پام!
نیم ساعت بعد:
با هر بدبختی که بود سه نفر خود را با لباس های پاره پوره و سر و وضعی آشفته به کنار مجسمه بزرگ رساندند،که البته با جمعیت زیادی رو به رو شدند که زیر تابلویی که رویش نوشته شده بود "وای فای رایگان" جمع شده بودن
کلاوس نالید: گلرنت کجاس؟ و اشک توی چشماش حمع شد: فکر کنم از دستش دادیم!
چو بی اعتنا ادامه داد: باید زودتر بریم وگرنه ما هم به گلرت میپیوندیم!.......جیییییغ ساعت کجاس! و تمام جیب خالیش رو بیرون ریخت!
5 دقیقه بعد:
همین طور که کلاوس اشک میریخت و چو فلور سر این که ساعت چی شده بحث میکردند گلرت با وضعی اشفته تر و یک چشم سیاه شده پیش اونا اومد و ساعت رو به چو داد!
فلور تغریبا داد زد:
-تو کجا بودی؟ چشمت چی شده ؟ ساعت پیش تو چی کار میکنه!؟
-یعنی میخواستین بدون من برید!؟
چو داد زد : جواب ما رو بده!
-مرلینی که خیلی نامرد هستید......توی اون شلوغی من دیدم که یکی ساعت رو ازجیب چو دراورد منم رفتم ازش بگیرم دعوامون شد چشمم نتیجه دعوا هستش! اخر سر هم یواشکی از چوب دستی استفاده کردم وگرنه این جا موندگار بودیم!.....بهتره سیریع تر بریم این مشنگی که من دیدم اندازه یه ترول بود میترسم پاشه بیاد دنبالم!
چو همین که خواست ساعت رو به گردنش بندازه با حالتی متفکرانه گفت:
-چرا ما بندو دور دستامون نپیچیدیم؟ این طوری که بهتر؟
بقیه:
چو: :
بقیه: :vay: :vay: :vay:
چو:
گلرت غر زد: فقط نگو که باید دوباره 8 ساعت اون ساعت رو بچرخونیم!
-نه این مخصوص ایندس دکمه برگشت رو که بزنی سریع بر میگردی! بیاین همین جا انجامش بدیم این ادما که همشون سرشون توی اون وسیله های نورانی هست که دستشونه متوجه ما نمیشن!
همه دست هاشون را به بند گره دادن و چو دکمه برگشت وزد و دنیا دوباره شروع به چرخش کرد.....


2.مثال هایی همانند مثال هایی که در کلاس زده شد،در رابطه با تفاوت جادوگران و ماگل ها بنویسید.(2 مورد)(5 نمره)

-مثلا شومینه که برای مشنگ ها فقط یه سیستم گرمایی هست ولی برای ما وسیله جا به جایی و یا ارتباط با یه محل دیگه هست!
تازه اونا اگه به اتیش بخورن میسوزن ولی ما سرمون هل میدیم تو شومینه!

ول-از جارو به انوان جارو:) برای تمیز کاری استفاده میکنن ولی ما سوارش میشیم و پرواز میکنیم! اونا اخر هنری که به خرج بدن اینه که بشینن رو جارو بپرن هوا عکس بگیرن بگن الکی مثلا ما جادوگریم!!!!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
فراست بیش از هرچیزی، بزرگترین گنج انسان است که وقتی بر سر نهاده شود، هوش و خرد می آورد ...

Only Raven


هیچ چیز غیر ممکن نیست


جادوگران ، ریون ، ارباب=♥♥♥

تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: یکشنبه 7 تیر 1394 12:57
نمایش جزئیات
آفلاین
در کلاس با غژغژ ضعیفی باز شد و یک خانوم متشخص بزک دوزک کرده با گربه سیاهی در بقل وارد شد.فضای کلاس را نیشخند و چهره های حیرت آمیز پر کرده بودند.یکی از دخترها آرام زمزمه کرد:
-لاکرتیا بلک؟...یعنی این استاده؟

استاد جدید درس ماگل شناسی،لاکرتیا بلک شروع کرد:
-ماگل شناسی...پست ترین موجودات تاریخ...اونقدر پست که باعث تفاوت ارزش ها میشه...چیزی که برای اون ها یه قوطی کنسرو لوبیاست برای ما رمز تازه،چیزی که برای اون ها یه فندکه برای ما نگهدارنده نوره،چیزی که برای اون ها یه تیکه چوبه برای ما قدرتمونه...مثال های دیگه ای هم هست؟

لاکرتیا بلک سرش را پایین انداخت و روی میز ضرب گرفت.برای دقایقی سکوت برپا شد تا این که دوشیزه بلک سرش را بالا گرفت و به دانش آموزان خیره شد.در این لحظه متوجه شد که همه دانش آموزان به نقطه ای نامشخص خیره شده اند.وقتی دستش را بالا آورد تا به یکی از بچه ها اشاره کند جهت نگاه ها هم با دست او حرکت کرد.به این ترتیب لاکرتیا دستش را هرطرف میبرد نگاه ها هم متوجه همان سو بودند تا بالاخره دخترک مو طلایی متوجه شد که دانش آموزان محو لاک جیگری ای هستند که روی ناخن هایش خودنمایی میکنند.
-اوه...خیلی خوب،کافیه!

دانش آموزان با چهره های بی تفاوتی به او خیره شدند تا دوباره شروع کرد:
-همه ی این تفاوت ها بخاطر اینه که اون ها از جادو چیزی سرشون نیست...هر روز در حماقت هاشون بیشتر فرو میرن و در اشتباهاتشون بیشتر غرق میشن...کسی نمیدونه که در آینده ای نچندان دور چه بلایی سرشون میاد...جنگ وخونریزی،فجایع بزرگ،اتفاقات عجیب و خیلی چیزهای دیگه.

پسرکی مو مشکی که شباهت بی نظیری با استادش داشت از آخر کلاس زمزمه کرد:
-شاید این اتفاقات واسه ماهم بیفته!
-شاید...ولی یادتون باشه اینجا کلاس ماگل شناسیه و برخلاف میلم فقط مجبورم درباره ماگل ها حرف بزنم!

دوباره سکوت برقرار شد.تا یکی از دانش آموزان با بی قراری پرسید:
-تکلیفمون چیه خانوم بلک؟
-میخوام با ماشین زمان به یکی از اتفاقات مهم بشر و ماگل زاده ای(در آینده) سفر کنید و این اتفاق رو در قالب یک رول تعریف کنید!



1.پس همونطور که گفتم به آینده ماگل ها برید و با خلاقیت خودتون حماسه ای بسازید و اون رو شرح بدید.(25 نمره)

2.مثال هایی همانند مثال هایی که در کلاس زده شد،در رابطه با تفاوت جادوگران و ماگل ها بنویسید.(2 مورد)(5 نمره)

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: شنبه 6 تیر 1394 14:21
نمایش جزئیات
آفلاین
ترم 19 هاگوارتز (تابستانی)

تدریس: یکشنبه ها

استاد: لاکرتیا بلک

برنامه درسی به شرح زیر است:

نقل قول:
جلسه اول= یکشنبه 7 تیر ماه 94
جلسه دوم= یکشنبه 21 تیرماه 94
جلسه سوم= یکشنبه 4 مرداد ماه 94
جلسه چهارم= یکشنبه 18 مرداد ماه 94
جلسه پنجم= یکشنبه 1 شهریور 94


با آرزوی موفقیت برای ایشون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/4/6 16:17:15
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: جمعه 4 مهر 1393 07:57
نمایش جزئیات
آفلاین
برگه امتحان ارشد گریف!

- فک میکنی میفهمه جیمز؟

جیمز شونه‌ای بالا انداخت و به کپی یادداشت‌های رکسان که از کلاس ماگل شناسی برداشته بود، نگاه کرد. هم جیمز و هم تدی از اول ترم، کلاس رو پیچونده بودن و می‌ترسیدن پروفسور بلک بهشون اجازه‌ی شرکت نده ولی برای فارغ التحصیلی و رفتن به کلاس بالاتر! باید ماگل شناسی رو پاس میکردن.

- اگه بفهمه یا گیر بده، بدبخ میشیم تدی!

تدی نگاهی به برگه‌های دست جیمز انداخت و اخم کرد:

- ینی سوالا از تو جزوه است؟ رکسی نگفت منبع اصلی چیه؟ کتابی؟ حل‌المسائلی.. چیزی!
- اگه از تو جزوه نباشه که دیگه صد در صد بدبختیم

و مجددا تند تند مشغول خوندن شد. تدی متفکرانه گفت:

- به مرلین قسم.. اگه سوالاش در مورد ورزشای مشنگی باشه یه هفته شام مهمون منی! .. اگه در مورد فیلمای مشنگی باشه.. امشب شام مهمون منی!
- اگه از جلسه پرتمون کرد بیرون، کلا شام مهمون خیریه‌ایم چون بیشتر از این تو هاگ نمیذارن بمونیم!
- یا بوق مقدس! اومدش جیمز!
- به اعصابت مسلط باش بوقی!

ووووووووووش

الادورا بلک که ساطورش رو توی هوا تاپ می‌داد، با لبخندی نه چندان معصومانه داخل کلاس شد. نگاهی به بچه‌های کلاس انداخت، یه لحظه روی جیمز و تدی فیکس شد که رنگ از صورتشون پروند و گفت:

- خب، خب، خب... من از اول ترم هر چی تونستم بهتون یاد دادم! سعی کردم این مشنگا و دنیاشونو بهتون معرفی کنم.. تو موقعیتای مختلف بذارمتون.. شما رو به چالش بکشونم! .. حالا نوبت شماست که امتحان پس بدین.. الان وقت عمله!

و سوت بلندی کشید.
دو جن خونگی که برانکاردی رو با خودشون حمل می‌کردن وارد کلاس شدن و جلوی میز الادورا ایستادن، تعظیمی کردن و به سرعت از کلاس بیرون رفتن. روی برانکارد، مرد جوانی ظاهرا خواب بود و ملافه تا روی سینه‌اش بالا اومده بود.
الادورا چوبدستی‌‌شو درآورد و توی دستش چرخوند. در یک لحظه خودش و کل کلاس ملبس به روپوش سفید، ماسک و دستکش لاتکس بودن.

- همونور که گفتم، الان وقت عمله! اینو که می‌بینین، اسمش مایکله...مایکل یه مشنگ سی و پنج ساله است که کارمند شهرداریه.. یعنی کارمند شهرداری بود!

بچه‌های کلاس با شنیدن فعل ماضی، عقب رفتن و از برانکارد فاصله گرفتن.

- نترسین بچه‌ها.. مرده که ترس نداره! از زنده‌ها بترسین.. لازم نیست بیشتر از همه از اونایی که بدون عشق زندگی میکنن بترسین.. اینا مزخرفات اون پیر پیری.. دامبلدوره! الان وقتشه به من نشون بدین چقدر مشنگ‌ شناسی یاد گرفتین.. چقدر درگیر ظواهر بودین و چقدر به بطن مشنگا دقت کردین! برای همین...

ووووش

ساطورش رو دوبار تو هوا تاب داد و محکم روی میزش کوبید، بطوری که نصف لبه ی تیغ ساطور داخل چوب گیر کرد. الادورا ادامه داد:

- از این ساطور استفاده کنین و این مشنگ جنازه رو تشریخ کنین.. یک ساعت بعد یه لیست کامل از اسم تک تک اعصای داخلی بدنش میخوام.. با رسم شکل!

تدی و جیمز که ترجیح دادن بی خیال دیپلمشون بشن، عقب عقب به طرف در رفتن ولی در کلاس با صدای بنگ بلندی پشت سرشون بسته شد.

- شرکت تو امتحان برای همه اجباریه..

الادورا که روی میزش خم شده و هنوز لبخند به لب داشت، اضافه کرد:

- ... هیشکی تا تشریحشو انجام نداده، از این اتاق بیرون نمیره!

گاو تدی و جیمز، ظاهرا این بار دوقلو گوساله‌ی مشنگ زائیده بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 3 مهر 1393 21:44
نمایش جزئیات
آفلاین
این جلسه رول تدریس نداره! رول جلسه امتحان رو خودتون بنویسید. با توجه به مشقای هشل هفتی که سر کلاس استاد خل و چلش انجام دادین، فکر میکنین موقع امتحان چی در انتظارتون باشه؟

یه هفته ای بود که الا کم پیدا شده بود و زیاد توی تالار هافلپاف نمی امد و هافلپافی ها نمی توانستند از او سوالی پبرسند و همه از دست او عصبانی بودند.
به همین خاطر همه سر به کتابخانه زدند تا بلکه از نگاه کردن به کتاب ها یده ای برای امتحان بگیرند!

رز در حالی که بین قفسه های کتاب رد می شد به موضوع امتحان فکر می کرد؛او در کلاس های الا شرکت نکرده بود ولی اعتراض هایی که به تکالیفی که به قول خودش هشل هفتی بود، وارد می شد را می شنید.

خب از یک معلم خل وچل چه انتظاری باید داشت؟
ان هم وقتی که استاد الادورا بلک از خاندان اصیل بلک و پایه گذار سنت گردن زنی بود!
صبرکن اجنه؟گردن زنی؟
خودش بود موضوع امتحان!

از خوشحالی جیغ بلندی کشید که باعث شد مادام پینس چشم غره ای به رز برود البته در زمان های دیگر شخصی که باعث می شد سکوت کتابخانه بهم بریزد،از کتابخانه پرت می شد بیرون!
ولی به دلیل داشتن پارتی قوی،رز از کتابخانه به بیرون پرت نشد.

رز که از فهمیدن موضوع امتحان کم مانده بود وسط کتابخانه بندری بزند،باخوشحالی از کتابخانه بیرون دوید تا موفقیت اش را به گوش به هافلیون برساند.ولی از انجا که این دختر همیشه سربه هوا بود وسط راه لیز خورد و به زمین افتاد.

چند دقیقه بعد رز در حالی که یک دستش روی زانوی زخمی اش بود کشان کشان به سمت تالار رفت.وارد تالار که شد دورا و سارا را دید که سرشان توی کتاب بود.

با فریادی گفت:
- یافتمش؛زنده!

سارا و دورا سرشان را بالا اوردند و از دیدن رز در ان حالت تعجب کردند.
سارا در حالی که سعی می کرد نخندد،پرسید:
-چیو پیدا کردی؟
-موضوع امتحان الا؛باید گردن یک جن را بزنیم!

دورا با فرمت به رز خیره شد و پرسید:
-حالا این خوشحالی داره ؟ما چه جوری گردن جن بزنیم؟

سارا و رز با فرمت به هم خیره شدند و شانه بالا انداختند.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: كلاس ماگل شناسي
ارسال شده در: پنجشنبه 3 مهر 1393 12:26
نمایش جزئیات
آفلاین
شادی و سرور در چهره دانش آموزان کلاس ماگل شناسی به دلیل اینکه این آخرین جلسه خواهد بود،موج میزد...خوشحالترین دانش آموز هم بنا به دلایلی دابی بود!

اما دانش آموزهایی هم بودن که فکر میکردن الادورا،با امتحانی که قرار هست بگیره کار خودش رو حداقل با قطع کردن سر یکی دو نفر پایان بده...

انتظار ها به سر رسید...الادورا در حالی وارد کلاس شد که جن خانگیش پشت سر او و با کلی کاغذ پوستی در دست،برگه ها رو روی میز امتحان قرار میداد.

سوالات روی برگه این چنین بود:
1_ماگل در کلام آلبيك گرونيون به چه چیزی تشبیه شده؟(1نمره)

2_چرا ماگل با قاف نوشته نمیشه و با گاف نوشته میشه؟با رسم شکل توضیح دهید!(3 نمره)

3_فرق بین ماگل و سانتور در چیست؟(2نمره)

4_یک وسیله ماگلی را گوش کنید!(3 نمره)

5_ترانه ماگلی "ماگل چقد قشنگه ایشالا مبارکش باد" را به صورت قورباغه قورت دهید!(1نمره)

6_پایتخت کشور خارج کجاست؟(2نمره)

7_چند نوع غذای ماگلی در زیر مبل وجود دارد؟!(1نمره)

8_چرا رفتی چرا من بیقرارم؟!(3نمره)

9_گیر دادن های الکی در مورد نگارش چه لطمه ای بر روحیه ماگلی میذاره؟(2نمره)

10_ته کشیدن سوژه چه تاثیری بر ورزش پرش با ویلچر دارد؟(1نمره)

11_به نطر شما در نظر نگرفتن مصالح میتواند در تاریخ جادو باعث حسرت شود؟!با ذکر حداقل دو مثال(3 نمره)

12_ساطور خوب توی بازار چنده؟(2نمره)

13_در نقاشی معروف لبخند ژکوند،ژکوند چرا میخند؟!(3نمره)

14_در صورت قطع شدن گردن چه توصیه بهداشتی برای آسیب نیافتن و جریحه دار نشدن احساسات عمومی میکنید؟(1 نمره)

15_یک اختراع ماگلی رو به صورت سه بعدی با آبرنگ نقاشی کنید(2نمره)

دانش آموز های کلاس بعد از دو سه بار خوندن سوالات و شک کردن به مغز و چشم خود بلاخره فهمیدن که مثل اینکه قرار نیست الادورا بگذاره که کسی از این کلاس قبول بشه...

یوآن اولین نفری بود که به الادورا اعتراض کرد:
_من اعتراض دارم!هیچکدوم از این سوالاتی که توی امتحان اومده،قبلا توی کلاس تدریس نشده.

کلاواس که از تعجب میخواست لباس هاش رو پاره کنه که البته به دلیل رعایت کردن عفت عمومی از این کار منصرف شد،گفت:
_آخه اصلا چرا باید گردنمون قطع بشه احاسات عمومی جریحه دار نشه!

دافنه که دود از کله و دهانش در میومد گفت:
_این سوالات مخاف روح دموکراسی هست!ما به مدیر گزارش میدیم!

صدای همهمه و اعتراض و شورش کلاس رو فرا گرفته بود...ناگهان الادورا که تا اون موقع ساکت مانده بود چوب دستیش رو در اورد و گفت:
_من رو از بالاک میترسونید!برین از مرلین بترسید!

و سپس با چند آوادا همه دانش آموز ها رو ساکت کرد...البته از زندگی هم دانش آموز ها ساکت میشن!سپس الادورا در حالی که از نوک چوب دستیش دود بلند شده بود،نوک چوب دستی رو فوت کرد و رفت در افق محو شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!