جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

5 کاربر(ها) آنلاین هستند (4 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
4
مهمانان
1
عضو
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  53 خواندن  بدون نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  168 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  179 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  286 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  194 خواندن  1 نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: چهارشنبه 15 بهمن 1393 20:31
نمایش جزئیات
آفلاین
مرلین گاه سازی لندن
vs
تنبل های وزارتی


پست دوم مرلین گاه سازی.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


مرلین که سوار جارو شده بود یک لحظه هنگ کرد و با تعجب به آرسینوس نگاه کرد و گفت:
- راجع به اونم یک فکری میکنم حالا.
- چه فکری اونوقت؟!
- بعدا میگم بهتون! الان حال ندارم! آیه داره نازل میشه واسم!

مرلین این را گفت وهمچنان با جارو میان هوا معلق ماند و به فکر فرو رفت...

در همان حال که روی هوا ریش هایش را نوازش میکرد تا بلکه هوش راونی اش به کار بیفتد به طور ناگهانی گفت:
- اون حوری ای که پریروز آورده بودم هم خوب چیزی بود ها... حیف شد نگهش نداشتم!

اعضای تیم: :no:

مورگانا هم در این حین چنان خشمگین شده بود که هیچ شکلکی یارای وصف آن نیست، فقط همینقدر بدانید که چند غول را تبدیل به کیک شکلاتی کرد.

او که داشت جوش می آورد و از شدت خشم می لرزید یک عدد تیر را به سمت حباب تفکر مرلین پرتاب کرد که در نتیجه ی آن حباب ترکید و مرلین هم با صورت از روی جارو به زمین افتاد!

در همین حین گونی برنجی تکان کوچکی خورد و تراورز با چشم غره ای که به آن میرفت گفت:
- حاج هاگرید... اینجا امنه مشتی... نگران نباش! مورا زد اون چند تا غول رو به کیک تبدیل کرد.

هاگرید که به نظر میرسید دهانش آب افتاده باشد گفت:
- کیک؟! بگو جون هاگرید.
- مرگ همین حاج جیگر خودمون راست میگم!

هاگرید به محض شنیدن این جمله با نیش باز شده که دندان های سیاه و پوسیده اش از میان آن نمایان بود از گونی خارج شد.

همین که هیکل غول آسایش را از میان گونی بیرون کشید با جادوگران سیاه چوبدستی به دست و اسطوره های فوتبال مشنگی روبه رو شد.... پس گفت:
- بچه ها چرا شما همچین میکنید؟! من کاپیتانم مثلا! کاپیتان!

کلمه ی کاپیتان با تاکید زیادی ادا شده بود ولی بازیکنان ادامه ی جمله ی هاگرید را با برخورد یک عدد ماهیتابه بر سرش نشنیدند.

مورگانا با دیدن هیکل بیهوش هاگرید لبخندی زد و گفت:
- بالاخره ماهیتابه های راک وود به یک دردی خورد... این هم از عاقبت کاپیتان ما...
- تقصیل خودش بود! اگه از اول خوب بازی می کلد اینجولی نمیشد!

جواد که تا این لحظه ساکت بود یک نگاه به علی دایی کرد و گفت:
- دایی جان الان خیلی رو این جملت تفکر کردی شما؟!
- ساکت باشید همتون! ما الان باید دنبال یک دروازه بان برای تیم بگردیم!
- من میگم یکی از همین غول های غارنشین رو ببریم! میتونه خیلی کمک کننده باشه!

مورگانا چپ چپ نگاهی به مرلین کرد و با اشاره ی چوبدستی اش یکی از کیک های روی زمین را دوباره به یک غول تبدیل کرد و گفت:
- حالا کی میخواد اینو آموزش بده؟!
- من به آموزش در حین کار معتقدم!

مورگانا نگاه دیگری به مرلین کرد و گفت:
- خیلی خوب پس بریم سمت زمین... هرچی زود تر برسیم بیشتر میتونیم تمرین کنیم!

آرسینوس که به نظر می آمد تا الان خواب یا در حال تفکر در مورد حوری ها بوده نگاهی به مورگانا کرد.
- میگم اصن بازی امروز با کدوم تیمه؟
- آرسینوس؟! خواب بودی تا الان؟! خوب معلومه دیگه با تنبل های وزارتی!
- ددم آی.
- چت شد؟
- هیچی... بریم جلو و بترکونیم... البته یادتون نره که من خودم هم یکی از اعضای وزارت خونه هستم ها!

او پس از گفتن این جمله بدون اینکه منتظر واکنش اعضای تیمش باشد به طرف زمین بازی پرواز کرد.

مورگانا که همچنان چپ چپ نگاه میکرد گفت:
- خوب... ما باز هم این غول رو آموزش میدیم نه؟!
- البته که اینکارو میکنیم! ما این بازی رو میبریم! حتی با وجود شیش بازیکن!
- اگه ببازیم چی؟!

مرلین با شنیدن این جمله از سوی مورگانا بدون اینکه سرش را برگرداند گفت:
- هوم... به پشمان همین غولی که میخوایم آموزشش بدیم!

او پس از گفتن این جمله بدون نگاه یا حرف دیگری وارد زمین شد و بقیه ی اعضای تیم هم به دنبالش...

در زمین:

مرلین به عنوان کاپیتان تیم خودش را معرفی کرد و با کاپیتان تیم حریف دست داد... سپس داور سرخگون را روی هوا انداخت...

نقل قول:
خیلی خوب... همونطور که میبینید بازی شروع شده... مرلین گاه سازی لندن بازی رو به صورت تهاجمی شروع میکنه.


تیم مرلین گاه سازی بازی را در دست داشت و با تمام قدرت مبارزه میکرد.

در انتهای زمین، مقابل دروازه ی مرلین گاه سازی لندن:

مرلین که داشت موهایش را از عصبانیت میکند نعره زد:
- بهت میگم وقتی اون سرخگون لامصب اومد سمتت باید بگیریش و نذاری بره تو اون حلقه های کوفتی! بعدش هم باید بندازیش برای یکی از اعضای تیم خودمون! :vay:

غول غارنشین با چهره ی منگل وارانه ای به مرلین نگاه کرد و با صدای کلفتش گفت:
- من توپ دوست دارم... بیا توپ بازی...
- من تو رو آموزش میدم آخرش! نگران نباش!

و اما در طرف دیگر زمین:
نقل قول:

وای خدای من... چه میکنن اعضای مرلین گاه سازی... اونا عالی بازی میکنن! با اینکه دومین بازیشونه ولی خیلی خوب بازی میکنن.


آرسینوس که عرق از سر و رویش جاری بود یک بار دیگر سرخگون را در حلقه انداخت و با شادی فریاد زد... نمیدانست چه مدت دیگر میتوانند به همین منوال بازی کنند تا مرلین غول را آموزش دهد.

در همین حین ناگهان سیریوس بلک مقابل جاروی آرسینوس پیچید و نعره زد:
- آرسینوس... یا از این بازی بکش کنار و یا از وزارت خانه اخراجی! فهمیدی؟ اخراج.

یک لحظه به شدت متعجب شد و گفت:
- جناب وزیر بلک؟! چطور ممکنه؟! چرا باید من رو تهدید کنید؟
- چون که من یه حساب نا تموم با تراورزتون دارم... باید همین امروز و همین جا تصویش کنم.

آرسینوس یک نگاه به سیریوس کرد و یک نگاه به تراورز که در طرف دیگر به دنبال گوی زرین میگشت و سپس گفت:
- باشه جناب وزیر... من از این بازی کنار میکشم.

او با گفتن این جمله با اندوه و بغض نگاه دیگری به هم تیمی هایش انداخت و از زمین خارج شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: چهارشنبه 15 بهمن 1393 18:54
نمایش جزئیات
آفلاین
امروز می‌خوام براتون داستان یک مسابقه ی کوییدیچ زیبا رو تعریف کنم، روزی روزگاری زیر یک آسمان آبی و وسیع چند قلدر ترسناک با گونی های خوفناک و ابهت خفنناک مشغول... مشغول... انقدر ناک ناک کردم یادم رفت چی‌داشتم می‌گفتم، مجیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!
- حمـــــــــــــــــــــــــــــــــید درسته نه مجــــــــــــــــــــــــــــــید! الکی بیدارم نکن.

حمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــید! این‌جا چی‌میشه؟
- الآن باید مسابقه رو تعریف کنی جای وصف یه مشت قلدر. خوانندگان گرامی، جاست تبرّک!

مرلینگاه سازی لندن

VS


الوزیرون التنبلون


مرلینگاه مخصوص:

خش خش خش خش خش خش ( مثلا قرار هست افکت کشیده شدن گونی روی زمین باشه.)
- محموله رو آوردم حاجی.

مرلین که در استخر آبی کنار حوری های بهشتی در حال قرائت آیات آسمانی بود نگاهی مارموزانه به تراورز انداخت و گفت:
- چجوری وزن این همه کیک تو شکم یارو رو تحمّل کردی؟ یه لحظه صبر بده...

مرلین دست در تنبان خویش کرد و پس از بپر بپر های بسیار با شادی و شعف گفت:
- آیه نازل شد که باید کاپیتان کیکیمون رو عوض کنیم!
حوریان بهشتی:
-هوووووووووووووورا!
-مرلین! باز حوری آوردی خونه؟!

مرلین دستی در ریش های انبوه خود کرد و پی برد که صدای مورگانا را شنفته است.
- اولّا این‌جا مرلینگاه مخصوصمه نه خونه، دوما تو این‌جا چی‌کار می‌کنی؟
- خب... منم مثلا می‌خوام کاپیتان رو عوض کنیم دیگه.

گونی شروع به حرکت و غلت خوردن کرد و صدایی کلفت درون گونی گفت:
- من کاپیتانم! باهاتون قهر می‌کنما، من کاپیتانم مثلا!

در طرف دیگر کادر اعضای تیم مرلینگاه سازی:
حوریان:
مورگانا در حال تهدید کردن حوریان:
دوباره حوریان:
- الفرار.

جایی در کوهستان های شمال انگلستان:

خورشید به سمت غرب می‌رفت تا غروب کند، این‌که چرا به سمت غرب می‌رفت مرلین داند، این سوال های بالای دیپلم رو نپرسین وقتی دارم براتون داستان تعریف می‌کنم!
در همان حال گروهی از جادوگران سیاه پوش به همراه دو تن از اساطیر ورزش مشنگی ایران و همچنین یک گونی برنجی بر بالای کوه هایی بس بلند و عظیم سوار بر جارو های خود به سمت مجموعه ورزشی غول های غارنشین پرواز می‌کردند.
- حاج دایی به نظرت این مجموعه غول های غارنشین چجوریه؟
- به نظل من مجموعه غول های غالنشین باید ولزشگاه خوبی باشه.
- به نظر من هم مجموعه غول های غارنشین باید جای مشتی و توپی باشه.
- بسه دیگه! آیه نازل شد که اسم مجموعه غول های غارنشین خیلی طولانیه از این به بعد این ورزشگاه رو " مغغ" صدا کنید.

تراورز و علی دایی به نشانه ی موافقّت با آیه ی آسمانی نازل شده بر مرلین (ع) سر هایشان را تکان دادند و به به و چه چه کنند.
- حاج دایی به نظرت مغغ چجوریه؟
- به نظل من مغغ باید ولزشگاه خوبی باشه.
- به نظر من هم مغغ باید جای مشتی و توپی باشه.

در همین حال مرلین که از شدّت عصبانیّت موهای ریشش درد گرفته بود با فرمت نگاهی به دو هم‌تیمی خود کرد و آن دو جامه ها دریده و سر به بیابان گذاشتند هر چند که مورگانا با پرتاب تیری جفتشان را گرفته و صف راهیان مغغ بازگرداند.

جایی دیگر که نباید لو بره چون مثلا قرار هست مرموز باشه :

زیر نور چراغی کم نور که نور اندکی را با تاریکی اتاق ترکیب می‌کرد دو جادوگر خفن نما کنار یکدیگر روی کاناپه‌ای نشسته و مشغول شنیدن صدای خشدار یک رادیوی کهنه بودند.

- رادیو وزارت تقدیم می‌کند. رسوایی وزیر سیریوس بلک به همراه پاتریون، همراه با بی‌ناموس بازی! با ما همراه باشید تا پدر هری را پیدا کنید.

- من باید انتقام کاری رو که اون تراورز ملعون با من انجام داد رو بگیرم.
- بازی بازی با دم وزارت هم بازی؟

لامپی دیگر بالای سر فرد سفیدپوش روشن شد و چهره ی دو وزیر زیر نورش پیدا نمایان شد. سیریوس با لحنی شیطانی گفت:
- این لکه ی ننگ فقط با خون پاک می‌شه.
- سیریش، تو که این‌جوری نبودی، ترور؟ قتل؟ ماذا فازا؟!
- ساکت شو مو روغنی، الآن باید از آبروی وزارت دفاع کنیم. کسی نمی‌تونه ابهت وزارت رو زیر سوال ببره!

درون مغغ، رختکن مرلینگاه سازی:

اعضای تیم کنار یکدیگر روی صندلی های پشمالود نشسته بودند و از ترس غول های رنگارنگ و پشمالوی کنارشان مانند رز زلر ویبره می‌رفتند. غول ها هاج و واج به گونی برنجی در حال حرکت که روی زمین افتاده بود خیره شده بودند و احساس می‌کردند آن گونی مثلا بی‌جان رابطه ی نزدیکی با آن ها دارد.
- مرلین، مطمئنی اینا نمی‌فهمن کی توی گونیه؟

مرلین نگاهی پر از شیطنت به گونی انداخت و با قاطعیّت گفت:
- نگران نباشین.

سپس به سمت تخته سیاهی که از آن پشم می‌بارید کرد و شروع به رسم انواع و اقسام اشکال عجیب و غریب که به شباهت به خرگوش های بالدار با ژست وزغی نبودند کرد و دیگر اعضای تیم با فرمت گیرپاچ کرده و شروع به ارور دادن کردند.
- من حسابی تیم حریف رو آنالیز کردم. یه مدافع دارن که مارمولکه یا سوسمار مرلین داند. یه مدافع دیگه هم دارن که مواظب باشین چیز خورتون نکنه و گرنه به رحمت مرلین می‌شتابید. توی حملشون هم یه حوری دارن به نام آیلین با پسرش که مو روغنیه و وزیره. یه وزیر دیگه هم توی تیم هست که خیلی خوشتیپه، از جلو خطری نداره امّا از پشت خیلی خطرناکه!
-
-اون دروازه بان و جست و جوگرشون رو هم حساب نکنید نمی‌شناسمشون.

اعضای تیم پوکرفیس نخست به تخته و سپس به مرلین نگاه کردند و همزمان گفتند:
- همین؟! تاکتیک ماکتیک چی؟

مرلین با ژستی کاملا مطمئن به خود جواب داد:
- من در عمر ملکوتی خود اصلا چنین لوس بازیایی رو قبول نداشتم و ندارم و نخواهم داشت! شما فقط مواظب همون حوریشون باشید.
- مرلیــــــــــــــــــــن!

مرلین بی توجّه به مورگانا جارویش را برداشت تا به میدان برود که...
- پس دروازه بانمون چی می‌شه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط تراورز در 1393/11/15 19:42:36
ویرایش شده توسط تراورز در 1393/11/15 21:03:04
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: جمعه 10 بهمن 1393 09:59
نمایش جزئیات
آفلاین
هفته دوم مسابقات کوییديچ

تنبل های وزارتی - مرلینگاه سازی لندن

زمان: تا ساعت 23:59 روز 18 بهمن ماه

* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.
* ترکیب تیم تنبل های وزارتی تغییر پیدا کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

موفقیت برای انسان بی جنبه مقدمه گستاخی ـست...
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 بهمن 1393 22:14
نمایش جزئیات
آفلاین
پست دوم(مسابقه با تراختور سازی)
___________________________________

رو به هم تیمی هایش کرد:
-قبل از وارد شدن به ورزشگاه سرتونو بالا بگیرید! ما برنده میشیم!

حرص در چهره پریزاد فرانسوی موج می زد:
-غوونا! کاپیتان یک کس دیگه هست!

پیش از اینکه بانوی آبی دهان باز کند، آماندا با بی حوصلگی رو به آن دو کرد:
-فکر می کنم کافی باشه! اگه سرتونو بچرخونید می بینید که تقریبا رسیدیم!

سروصدای تماشاگران افزایش می یافت. بازیکنان ترانسیلوانیا، نفس های حبس شده در سینه شان را بیرون دادند.
آماندا نگاه بی تفاوتی به بقیه انداخت. همه آماده بودند.
چند لحظه بعد، بازیکنان آبی پوش مغرورانه از دروازه ورزشگاه وارد می شدند. تماشاچیان انگشت شمار، هیجان زده فریاد می زدند. گروهی ترانسیلوانیا و گروه دیگر، تراختور سازی را تشویق می کردند.

همه چیز، عادی بود و نبود... روونا نگاه دقیقی به ورزشگاه انداخت:
-یه چیز غیر عادی...

صدای گزارشگر در ورزشگاه پیچید:
نقل قول:
-هی... اونجا رو نگاه کنید! بازیکنان آبی پوش ترانسیلوانیا هم وارد شدند! امید اونهایی که فکر می کردن اونا میدونو خالی می کنن نا امید شد! اجازه بدید معرفی کنم:
جستجوگر پریزاد این تیم: فلور دلاکور!
مدافعین: آماندا بروکل هرست و لودو بگمن!
مهاجمین: روونا راونکلا، ویلبرت اسلینکرد و دافنه گرین گراس
دروازه بان: گلرت گریندل والد!
بازیکن های تیم مقابل رو مجددا با هم مرور می کنیم:
جن جستجوگر: دابیِ آزادی خواه!
مدافعین : آنتونین دالاهوف و شیر فرهاد!
مهاجمین: فلورانسو، هری پاتر و سیسرون هارکسیس
و در نهایت، دروازه بان سالخورده شون: آلبوس دامبلدور


طی مدتی که گزارشگر مشغول معرفی اعضای دو تیم بود، ماندانگاس فلچرِ داور، دو کاپیتان را فراخواند.
آماندا و فلورانسو با یکدیگر دست دادند.

نقل قول:
همونطور که می بینید بازیکن های دوتیم سوار بر جارو شدن و آماده پروازن. داور شمارش معکوس رو آغاز می کنه؛ سه، دو و یک!


بازیکنان مضطرب، به هوا برخاستند.

نقل قول:
-خیله خب؛ بازی شروع شد! هری پاتر خیلی سریع سرخگونو به چنگ میاره... عجیبه که اینبار در نقش مهاجم ظاهر شده! همه ما یادمونه که از دوران نوجوانی جستجوگر بوده! هری سرخگونو به سمت سیسرون می فرسته... همونطور که میبینیم فلورانسو منتظره تا سرخگونو بگیره... سیسرون سرخگونو به سمت فلورانسو پاس میده... فلورانسو سعی می کنه توپو بگیره و موفق... نه موفق نمیشه! توپ توسط کاپیتان تیم مقابل از مسیر منحرف می شه... آماندا توپو به سمت روونا پرتاب می کنه... بانوی آبی پوش ترانسیلوانیا... با آنتونین درگیر میشه... سرخگونو به سمت ویلبرت پاس میده و گل!!!
ویلبرت اسلینکرد توپو گل می کنه!


تماشاچیان، هیجان زده از جابرخاستند. از گوشه گوشه ی ورزشگاه، فریاد های شادمانه اندک طرفداران ترانسیلوانیا به هوا رفت.

نقل قول:
اونجا رو نگاه کنید! به نظر میاد جستجوگر ها اسنیچ رو پیدا کردن! فلور و دابی همزمان به یک سو حمله ور میشن... امیدوارم نتیجه بازی به این زودی مشخص نشه!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!
Only Raven



I only wanted to have fun
learning to fly, learning to run :)


تصویر تغییر اندازه داده شده

{ بعد از هزاران سال.. حالا جاش روی سر صاحب اصلیش امنه.. }
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: سه‌شنبه 7 بهمن 1393 21:54
نمایش جزئیات
آفلاین
پست اول (مسابقه با تراختور سازی)

______________________________________
انسان های عادی ادعا می کنند از تاریکی نمی ترسند. آنان اعتقاد دارند وحشت در ســایه ها فقط ساخته ی ذهن کودکان است و بس... آنان خود را از تاریکی قوی تر می دانند، می گویند روشنایی فقط در یک فشار روی کلید برق خلاصه می شود!
ما جادوگران هم ادعا می کنیم از تاریکی نمی ترسیم، فکر می کنیم خودمان از همه برتریم... و مرگ تاریکی در یک "لوموس"، زیر لــب است...
شــایـد فقط کودکان عاقل اند... فقط آنان می دانند که باید از تاریکی ترسید و همیشه، پشت در ِ کمد چیزی پنهان شده.
سه هیئتِ تاریکی که در اندک نور گرگ و میش نشسته بودند، زمزمه وار سخن می گفتند. زمزمه ای مـثـل همان صدای ِ خش خش ِشاخه های بید ِ پشت ِ پنجره هنگامی که حتی نسیم هم نمی وزید...
- قــرعه به این بازی افتاد..! به این دو تیم...
- هیچ چالشی نیست... دست ما بعد از این همه سال خالی تر شده... این بازی به اندازه کافی جذاب نخواهد بود..
ناگهان صدای خنده ای در اتاق ِ تاریک پیچید. خنده بم و آرامی که مو بر تن سیخ می کرد و پیرامون نفس ها در سینه حصار می کشید.
-شاید هنوز هم خیلی دست ِ خالی نباشیم.. وزشگاه غول های غارنشین..
پوزخند صدا داری زد.
-اونا هم به این اسم خواهند خندید.. البته نه بعد از این که معنیشو درک کردن!

- چرا اونا باید ورزشگاه رو وسط یه جنگل دورافتاده می ساختن؟
فلور، در جواب لودو نالید:
-نه یه جنگل عـادی حـتی... یه جنگل پـُـغــ از عنکبوت... حَشـَغـه...
آمـاندا با همان چهره سرد و سنگی همیشگی اش جنگل را از نظر گذراند. او راست می گفت. جنگل حتی نسبت به جنگل های عادی هم تنوع بیشتری از حشرات را در خود جای داده بود.
گلرت گریندل والد قدم هایش را سرعت بخشید و همانطور که شاخه ها را از میان کوره راه ِ کهن کنار می زد، گفت:
- الکی غر می زنین... جای هیچ نیشی روی بدن هیچ کدومتون نیست... شما فقط از ظاهرشون می ترسین... اینا هیچ کاری باهاتون نداشتن تا حالا!
با سکوت بازیکنان در تائید جــادوگــر ِ خاکستری، اصوات جنگل رنگ دیگری به خود گرفتند. صدای حشرات عجیبی که نیش نمی زدند و فقط با هدف کلافه سازی دورشان می چرخیدیند بیشتر شنیده می شد. حشراتی که صدایشان به غریبی رفتارشان بود، در سر نفوذ کرده و افکارشان را بهم می ریخت.
ویلبرت در تلاش برای از بین بردن سکوت جمع گفت:
- چوب جادوهامونو باید نگه می داشتیم... می تونستیم حداقل اینارو دور کنیم از خودمون...
روونا با پایش عنکبوتی را له کرد و خندید.
- اگه های زیادی وجود دارن.. اگه یکم یشتر سر ورزشگاه بحث کرده بودیم... اگه می تونستیم با داورا ارتباط برقرار کنیم... اگه تیم مقابل باهامون لج نمی کرد... اونوقت وضعیتمون بهتر بود!

روونا دوباره با هر دو پایش روی عنکبوت دیگری پرید و ادامه داد:
-حالا که نشده.. چیزیو عوض نمی کنه این اگه ها!
- سخنان بانوی بزرگ ریونکلاو...!
آوای خنده های پر تنش مصنوعی ِشان بلند شد. و شاید اگر بلند نمی شد، زودتر می شنیدند صدای بال های حشرات را که اوج می گرفت...
- کی داره سوت می زنه؟
- کسی سوت نمیزنه لودو.. گوشات مشکل پیدا کرده...
و نکرده بود... فلور مکثی کرد، او هم می شنید صدای سوت مانندی را که شدت می گرفت. سرش را بی توجه به بقیه برگرداند تا منبع صدا را بیابد. لودو هم به همان طرف نگاه می کرد. به همان جسم که مگس ها دورش جمع شده بودند و انواع حشرات دورش می چرخیدند. بینیش را گرفت و نالید:
-چه بوی بـــــدی می ده...
آماندا رنگ پریده تر از همیشه سکوت طولانی مدتش را شکست.
- بوی گندیدن ِ... انگار گوشت گندیده گذاشته باشن اینجا...!
و بالاخره فهمیدند... حال حواس همه تیم به آن منظره جمع شده بود لودویی که چوبی را از روی زمین برداشت و با آن حشرات را دور کرد تا آن صحنه سرشار از واژه مرگ آشکار شود...
-خیلی وقت نیست که مرده... هنوز خون تازه روی زمینه و با اینجال گندیده!
گلرت قدمی از جسد غیرقابل تشخیص فاصله گرفت و ادامه داد:
- و هر چیزی که کشتتش نزدیکه... در حالی که ما هیچ کودوم چوب جادومونو نداریم!
وحشتی که از آغاز سفر در هوا موج می زد، به اوج خود رسید. هیچ کس نمی دانست چه باید بکند، چه بگوید.. فرار کند یا بماند؟ می توانستند آن همه راه را تا خارج از جنگل سالم برگردند؟
ویلبرت برای بار دوم در آن روز سکوت را شکست.
-هیچ راهی نداریم... باید بریم ورزشگاه!

از ورزشگاه دور افتاده اصوات عجیبی به گوش می رسید، انگار هزاران فیل با هم پاهایشان را بر زمین می کوبند. زمین می لرزید. فلور پس از کمی تامل گفت:
- فکر نمی کردم اینقد تماشاچی داشته باشیم... آخه کی حاضر می شد خودشو برسونه به اینجا؟
روونا که از تا آنجا دوبده بود، غرید:
-حالا که هستن... تونستیم سر وقت برسیم... کسی هم نکشتتمون دیگه.. بریم تو؟
و بدون این که برای جوابی منتظر بماند در ورودی را با شدت باز کرد و داخل شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هوش بی حد و مرز، بزرگترین گنجینه ی بشریت است!

Elder با نام علمی Sambucus از خانواده Adoxaceae به معنای درخت آقطی است؛ در حالی که یاس کبود جزو خانواده ی Oleaceae (زیتونیان) میباشد؛ کلمه ی Elder در Elder wand به جنس چوب اشاره میکند و صرفا بدین معنا نیست که این چوب قدیمی ترین چوب باشد.

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: دوشنبه 6 بهمن 1393 23:22
نمایش جزئیات
آفلاین
پســــت چهـــــارم و پایانی

فلورانسو، سیسرون و هری سخت مشغول مسابقه کوییدیچ و مانور دادن با جاروهایشان بودند که ناگهان آنتونین هم در حالی که خمیازه میکشید( ) سوار بر جارویش وسط زمین آمد.

تا آنتونین آمد، فلورانسو چنان جیغی کشید که کُرک و پَرهای همه ریخت و بیخیال بازی صُم بُکم سوار بر جارو به آن دو نگاه کردند. در بعضی روایات آمده است که داور سوتش را قورت داد.

فلورانسو به آنتونین نزدیک شد و گفت:
_ الان وقت اومدنه؟ میذاشتی بازی تموم میشد بعد میومدی! فادر بی مسئولیت!

آنتونین ابتدا چیزی که دور سرش ویز ویز میکرد را با دست دور کرد و سپس نعره زنان جواب داد:
_ کار داشتم خب! کار نکنم چطوری شکم تو و دورا رو سیر کنم؟ تازه عخاباشم هست!

فلورانسو که ترسیده بود، بغض کرد و ساکت شد() و در همین لحظه دورا ظاهر شد و در دفاع از خواهرش شترخ زد تو صورت آنتونین(:slap:) و گفت:
_ ددی ها نفاید دخملاشونو دفا کنن. دخملا روحیشون حساسه

آنتونین در حالی که مجددا چیزی که دور سرش ویز ویز میکرد را با دست دور کرد گفت:
_ راست میگی. باشه. شرمنده. بیاین ببینید براتون آفنبات چوفی آوردم.

در همین لحظه سه عضو خانواده در حالی که اینجوری: بودند همدیگر را بغل کردند و محکم فشار دادند تا اینکه آب لَمبو شدند.() از آن سو سیسرون و هری عین هویج و بازیکنان تیم حریف و داور مانند گلابی و دست به سینه ایستاده بودند و آن ها را نگاه میکردند(). بقیه همینجوری و با عصبانیت ایستاده بودند و آب لمبو شدن آنتو و دورا و فلو را نظاره میکردند() تا اینکه پسری که زنده ماند غیرتی شد و گفت:
_ هوووووووی آنتو! بچه هاتو از وسط زمین جمع کن! ناسلامتی ما داریم مسابقه میدیم!

دورا جواب داد:
_ ما عدد نیستیم که جمعمون کنه!

فلو هم در تایید حرف دورا گفت:
_ راست میگه. ما لباس نیستیم که از رو بند جمعمون کنه!

در همین حین، آنتونین که غیرتی شده بود خواست در دهان پسری که زنده ماند بزند که دوباره آن چیزی که ویز ویز میکرد دور سرش چرخید و آنتونین اعصابش خرد شد و ایندفعه با واکنش سریع اونو تو مشتش گرفت و گفت:
_ بالاخره گرفتمت مگس پدرسگ!

در همین لحظه داور سوتی را که قورت داده بود بالا آورد و آن را به صدا درآورد و بلند فریاد زد:
_ گوی زرین توسط آنتونین دالاهوف گرفته شد! تیم او برنده این مسابقه است!

آنتونین که سر از پا نمیشناخت و متوجه شده بود ناخواسته گوی زرین را گرفته قصد کرد با جارو حرکات آکروباتیک انجام دهد که ناگهان غیب شد!

همه گرخیده بودند که دورا گفت:
_ چی شده؟!

داور جواب داد:
_ من قبلا هم در یک مسابقه این قضیه را دیده بودم. یکی گوی زرین را جادو کرده و تبدیل به رمزتاز کرده بوده! طبق مقررات چون من هنوز گوی زرین را از بازیکن گیرنده آن تحویل نگرفته بودم، بازی تمام نشده و باید تا پیدا شدن مجدد گوی زرین ادامه پیدا کند!

بازیکنان دو تیم:

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: دوشنبه 6 بهمن 1393 15:06
نمایش جزئیات
آفلاین
تراختور سازی - ترنسیلوانیا

پست سوم.

پـــــاق!

اعضای تیم تراختور سازی خسته اما خوشحال جلو در عمارت کاپیتانشان ظاهر شدند. فلورانسو به سرعت در را باز کرد و همه مانند برگ خزان بر روی مبل ولو شدند. سیسرون که ترس، قیافه ی او را ترسناک تر از قبل کرده بود به ملت نگاه کرد. ناگهان دابی بغل هری پاتر پرید و گفت:
- هری پاتر! دابی از سیسرون ترسید! اون ترسناک بود! نـــــــه! دابی فیلم ترسناک نخواست!

همه ی اعضای تیم با تعجب به یکدیگر نگاه کردند. واقعا وجود هری، دامبلدور و دابی، پیشنهاد کدام دانشمند بود؟ هری به آرامی دابی را زمین گذاشت و به سوی چمدانش دوید. چند دقیقه بعد با جوراب پشمی قرمز رنگی وارد نشیمن شد و به سوی جن خونگی وحشت زده رفت. جوراب پشمی را به سوی او دراز کرد و گفت:
- بیا دابی، اینو بگیر و دیگه به چیزای بد فکر نکن.
- اوه! هری پاتر خیلی لطف داشت!

ناگهان پروفسور دامبلدور از جای خود بلند شد و به سوی دابی دوید، جوراب پشمی را از دست او گرفت و آن را در آغوش کشید. سپس برای جوراب لالایی سر داد و وقتی جوراب به خواب رفت، (!) روی خود را به سوی پسر برگزیده برگرداند و با بغض به هری گفت:
- فرزندم؟ جوراب پشمی رو دادی به دابی؟ چطور تونستی با من اینکارو بکنی؟
- پروف...!
- دامبلدور باید جوراب را به دابی داد! اون مال دابی بود!

پروفسور با کمال آرامش جوراب را روی مبل گذاشت و به طرف دابی برگشت و گفت:
- نه فرزندم اون مال منه.
- دامبلدور از دابی تو هاگوارتز کار کشید! باید حقوق او را داد! :ant:

دابی با این حرف به سوی جوراب که روی مبل بود، شیرجه زد. در همین لحظه صحنه اسلو شد و دابی در هوا معلق ماند. پروفسور ریش هایش را گره زد و مانند کابوی ها که سوار بر اسب طناب حلقه شده ی خود را پرتاب میکنند، سوار بر پشتی مبل ریش گره زده ی خود را پرتاب کرد و دابی را در هوا گرفت.

- اون مال دابی بود!
- نه فرزندم مال منه!
-

در روز مسابقه

- ما میبریم!
- پیروزی مال ما بید!

شیر فرهاد و سیسرون کف دست هایشان را به یکدیگر کوبیدند. پروفسور دامبلدور که هنوز از پیشنهاد آنتونین ناراحت بود زیر چشمی به او نگاه کرد. آنتونین دالاهوف جلوی تلوزیون نشسته بود و فیلم دزدان کارائیب 3 را تماشا میکرد. هری هم مدام در حال فرار از دابی بود زیرا او در تلاش بود او را نجات دهد.

- فرزندان؟ به نظرتون کار درستی بود این یه هفته رو حتی یه جلسه هم تمرین نکردیم؟ تمام این یک هفته رو استراحت کردیم و خوردیم و خوابیدیم.

فلورانسو که درحال هماهنگی با مسئولین محل برگزاری مسابقه بود سرش را از اتاق بیرون آورد و به پروفسور دامبلدور نگاه کرد. بعد از چند دقیقه بعد از پاترونوس فرستادن، کاپیتان تراختور سازی به سوی پیر مرد محفل ققنوس آمد و گفت:
- پروفسور ما که اسنیچ رو جادو کردیم! پس میبریم، چرا باید تمرین کنیم؟
- فرزندم من میدونم اینکارا آخر عاقبت نداره.
- ایول جک گنجیشکه!

همه به سوی آنتو برگشتند که با پیروزی جک بر دیوی جونز به هوا پریده بود. آنتو با لبخندی به اعضای تیم تراختور سازی زد و گفت:
- ببخشید یه لحظه جو گرفتم!

قبل از آنکه فلورانسو بتواند جواب دامبلدور را بدهد هری دوان دوان وارد شد و به سمت اتاقش رفت. کاپیتان تیم تراختور سازی با تعجب به این صحنه نگاه کرد، چند دقیقه بعد هری با چمدانش از اتاق بیرون آمد و به سمت در رفت. فلورانسو به سرعت جلوی در ایستاد و رو به هری گفت:
- کجا داری میری؟
- مسابقه داریم دیگه بریم استادیوم.
- دروغ نگو.
- خب راستش من برای فرار از دابی میخواستم وانمود کنم دارم چمن میزنم بعد دابی خواست کمکم کنه الان داره با تراختور حیاطتون رو شخم میزنه.
-
جلو ورزشگاه غول های غار نشین

اتوبوس تیم تراختور سازی جلو ورزشگاه ایستاد و اعضای تیم هندسفری به گوش و گرمکن به تن، از اتوبوس پیاده شدند و به سوی رختکن پیش رفتند. در همان لحظه اتوبوس تیم ترنسیلوانیا جلو ورزشگاه ایستاد و اعضای تیم رقیب از اتوبوس پیاده شدند و دو تیم با یکدیگر چشم در چشم شدند. دامبلدور با بغض به گلرت چشم دوخت.

- گلرت؟ دوست من؟ چطور دلت اومد رو به روی من قرار بگیری؟
- آلبوس...!

اعضای دو تیم با تعجب به این صحنه نگاه کردند به جز شیر فرهاد که با نیشخند به دافنه که با قل خوردن به آن محل رسیده بود، نگاه کرد. سیسرون هندسفری خود را از گوشش بیرون آورد و گفت:
- تیم بازنده رو ببین.
- من ... روونا راونکلاو... قول میدم شما تو این بازی میبازید.

با این حرف بانوی آبی پوش، همه ی اعضای تیم تراختور سازی نا خداگاه شروع به خندیدن کردند. آماندا، کاپیتان تیم ترنسیلوانیا به سمت تراختوری ها آمد و در چند سانتی متری فلورانسو ایستاد. با چوبدستی خود جلو پای کاپیتان اشکالی عجیب کشید. چوبدستی خود را غلاف کرد و گفت:
- این خط اینم... ام... نشونه مثلا. ما این بازیو میبریم با اختلاف 100 امتیاز.
- ببینیمو تعریف کنیم.

با این حرف آنتونین، اعضای هر دو تیم به سوی رختکن رهسپار شدند.

در رختکن

- پروفسور تورو مرلین بشین الان بازی شروع میشه!
- نمیتونم بابا جان من روم نمیشه با تقلب برنده بشم.

فلورانسو دیگر کم مانده بود که سر خود را زیر تراختورش بگذارد و خودش را راحت کند که در همان لحظه شیر فرهاد کنار او ایستاد و به او نگاه کرد. هری هم مسابقه ی دوی فرار از جان گذاشته بود تا دابی هوس کمک کردن به او را نداشته باشد. در همین لحظه شیر فرهاد به کاپیتان فلورانسو گفت:
- ها فلفلی وگوئم وخوای پروف رو وبرم تو ای زمین؟
- صد بار گفتم ف...لو...ران...سو. نخیر لازم نکرده خودم راضیش میکنم.
- ها فقط بعد مسابقه یه سر وزن به پایین بربره به بوا موام سر وزنیم.

قبل ازآنکه فلورانسو بتواند موهایش را بکند صدای دیگری از آن سوی رختکن آمد، دابی به پای هری چسبیده بود و سعی کرد هرطور شده اجازه ی کمک کردن به او را بگیرد.

- هری پاتر اجازه داد دابی تو بازی کمکش کرد؟
- نــــــــه!
- بابا بیخیال نقشه و اینا! برین سوار تراختور های جادوییتون شید بریم تو زمین! :vay:

با این حرف کاپیتان تیم تراختور سازی، اعضای تیم روانه ی زمین شدند.

در زمین

- سلام بینندگان عزیز من شلوار جین لی جردن هستم و قراره بازی دو تیم ترنسیلوانیا و تراختور سازی رو گزارش کنم. شنید که اعضای تیم ترنس رو معرفی کردم و الان اعضای تیم تراختور رو معرفی میکنم... دروازبان تیم، آلبوس پرسیوال والفریک برایان دامبلدور.
- یــــــــاح! ( به زبون غول های غار نشین همون شیره )
پروفسور که روی تراختورش نشسته بود و قصد بلند شدن نداشت و زور فلورانسو بالاخره پرواز کرد و در حالی که جوراب پشمی اش را رو به دوربین گرفته بود مارک روی جوراب یعنی اسپانسر تراختور سازی را تبلیغ کرد.

- دو مدافع تیم... آنتونین دالاهوف و شیر فرهاد! که ظاهرا باهم گلاویز شدن.
- یــــــــــاح!

آنتونین در حالی که شیرفرهاد یقه اش را گرفته بود و فریاد " با فلفلی چیکار وداری " سر میداد رو به دوربین برگشت و لبخند ملیحی زد و صدای سو و جیغ نیمفادورا از جای تماشاگران بلند شد.

- ددی خودمه!
- دو مهاجم تیم ... سیسرون هارکیس و فلورانسو!
- یــــــــــاح! یـــــــــاح!

بالاخره دو نفر از اعضای تیم سوار بر تراختور های آخرین مدل (!) به پرواز در آمدند و با ژستی به دوربین خیره شدند. هری آماده شد که با تراختور خود به پرواز در بیاید که بار دیگر دابی به پای او چسبید.

- و هری پاتر! مهاجم دیگر تیم!

هری فرصت نکرد که دست به سینه به دوربین نگاه کند و تنها به یک لبخند اکتفا کرد. هاگرید که بر روی سکو نشسته بود وقتی نام هری را شنید بلند شد و فریاد " شیره! " سر داد و کیک پیروزی تیم تراختور را بالا گرفت. گراوپ هم درحالی که پف فیل بزرگی در دست داشت به زمین بازی نگاه کرد.

- و جستجوگر تیم تراختور سازی، دابی!

دابی با شنیدن نام خود پای هری را ول کرد و با تراختور خسته خود در آسمان اوج گرفت و بقیه اش هم خودتان حدس بزنید. بعد از معرفی شدن اعضای تیم تراختور سازی، فلورانسو و آماندا جلو رفتند و با یکدیگر دست دادند.

- بله دو کاپیتان با هم دست دادند اما به نظر میاد آماندا اون وسط یه دندونی هم نشون داد. واقعا چرا باید یه خون آشام...
- جردن؟

پروفسور مک گوناگال که برای دیدن بازی پروفسور دامبلدور ( ) به ورزشگاه آمده بود این حرف را بر سر جردن فریاد کشید و عصای خود را بر سر جردن کوبید. مک گوناگال با وجود آنکه پیر شده بود و روی ویلچر نشسته بود هنوز هم روی جردن نفوذ داشت.

- آخه چرا؟ چرا من هروقت باید گزارش کنم این پیری باید پیش من باشه؟ چرا آرزوی یه گزارش خوب رو به دلم میزارید؟ خب با سوت داور بازی شروع میشه.

با پرتاب کوافل به هوا، مهاجم های دو تیم به سمت توپ هجوم بردند. تراختوری ها مطمئن بودند بازی را برده اند اما بعضی وقت ها اوضاع آن جوری که آن ها می خواستند پیش نرفت!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
به یاد گیدیون پریوت!

قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی !!!‏
برای عشق !!!!
برای گریفیندور ‏.



تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: دوشنبه 6 بهمن 1393 12:08
نمایش جزئیات
آفلاین


تراختور سازی vs ترانسیلولیانا


پســـــــــت دوم تراختوریانگان!


- ای الان از کجا برق ویاره؟

شیر فرهاد که چونان خرس های جنوب ایلات اَجنبیستان دهانش باز مانده بود و به آن تک چراغ نگاه می کرد، این سوال را بپرسیدیده بود.البته ناگفته نماند که آن نگاه نافذ آن چنان بر چراغ اثر کرد که بپوکید سخت و بر هر سوی پاشیدن گرفت، لکن فرهاد شیر همچنان بر چراغ چشم دوخته بود که ناگهان با فریاد آن آلبوس ریش پشمکیانی بر خود آمد و آن لوزه هایش را پنهان نمود.

- نع! من اجازه این عمل وقیحانه رو نمی دم! ما باید ببازیم!

- آره آره، پیشگوئی می گه!پیشگوئی ... غلط می کنه.

جمله ثانی را آن علّه کله زخمی اضافه نموده بود و چون نگاه های معنی دار جماعت را بر خویشتن خویش بدیده، آن سان نمودیده بود.از آن سوی نیز آلبوس که از خویشتن خویش بی خود گشته بود، لانچیکو ای در هوا ظاهر نمود و بر آنتونین حمله ور شد و فریاد بر آورد:

- ای مزدور اغفال گر! ای خائن! ای راه راه سیاه سفید! ای..

که ناگهان شیر فرهاد خنده ای از خود در کرد و افزود:

- هَهَ هه هه ، ای شلوار بوآ منم راه راه بیَ هه هه هه.

و آلبوس که در تعجب بود و پس از اندکی نگاه عاقل اندر سفیهانه بدان سفیه نمود، که هیچ اثری نداشت آن نگاه پر عظمت بر وی، بر سر کار خویش برگشت و ناگاه هری را که چندی پیش توسط فلورانسو بدان سو شوتیده گشته بود را در مقابل خویش بدید که زانو زده و چونان گربه آن غول بی شاخ و دم مشنگ دوست شِرِک نام به چشمان او زل زدیده بود:

- پـــــــروفسور جونم، من که برات ولدمورت می کشم، من که برات جون پیچ پیدا می کنم،دلت میاد من ببازم، اگـــــــه من ببازم باز کله ام درد می گیره هاااا!

آلبوس که سخت چشمانش اشک بار گشته بود، بر آن عله نگریست، ناگاه دست و دلش لرزید و بر دو زانو افتاد و در عمق احساسات فرو گشت و از اعماق ریش پر پیچ خود هق هقید و آنتونین نیز چون موقعیت را مناسب بدید، دست در دست عله و فلو و شیر فرهاد و دابی نهاد و ما را در مانده کرد چنان که ندانستیم چند دست دارد اوی و جمله پاقیدند.

اندرون ورزشکده غولکان غاریده،بالای سولاخ دروازه:

جماعت یکایک در بالای تیرک دروازه از خویشتن خویش آویزان بودند، که آنتونین بر اشتباه خویش پی ببرد و دگر بار جماعت جمله پاقیدند.

همان جا روی کف زمین:

جماعت که اکنون بر کف زمین بودند بر خویشتن نالیدند و آنتونین را همی بسیار نفرینیانیدن و راه خویش بر بگرفتند به سوی ناکجا. چندی نگذشت که آنان خویشتن را در مقابل درب ورودی یافتند و ندانستند از چه روی در آن جایند.که ناگاه علّه، یعنی همان هری، فریاد بر آورد که:

- دستشویی! ما نمی خواستیم بریم دستشویی؟

که ملت بر وی سخت بشوریدند و گفتندش، که آخر در خانه دستشویی مگر نبود که ما ز این سر دنیا تا آن سر دنیا خویش را پاقیدیم! ما آمده ایم تا توپک زیبایمان را بجادوانیم، تا توپک خود خویشتن بر ما روان گردد! و در انتهای نطق جماعت، دابی سوالی بپرسید که جماعت را بر فکری دیگری فرو در ببرد و آن این بود:

- توپ کجا هست؟

لکن لحظه ای نگذشته بود که شیر فرهاد سخن از خویشتن راند که:

- ای برره ای جماعت وبیدند که قاره اونریکا را کشف ویگولنزیجیدند! ما کلا تو خونمون بیه راه یابی! همتون ویاید دنبال مو.اوهوا!

که آنتونین نگاهی سخت بر وی در افکند و بر وی بانگ زد:

- مطمئنی؟

- یعنی تو وگوئی به شیرفرهاد اطمینان نوداری؟ نه تو اصلا خجالت نوکشی از این ریشت، جانی دوپ!

و سپس راه خویش را در میان تاریکی بر پیش گرفت، او رفت و رفــــــت و رفـــــــــــــــــــت و پس از ساعاتی دویدن در میان راه رو های پر پیچ و خم در مکانی به ایستاد و چشمانش را تنگ کرد و رو به جماعت کرد و از فلورانسو بپرسید:

- ای شامپو ای که تو وزنی چی ویده؟

فلورانسو چون این سخن را از وی شنید سخت از این رنگ بر آن رنگ گشت و گفت:

- شامپوی بـــــــــوق ( که به دلایل تبلیغاتی از بردن نام شامپو معذوریم!). واسه همینه که موهام ..

- خو تو الان برو او ته.

- چرا؟

- ای شامپویی وید که بش بزهام وزنم، ای بوش برا من نوستالژی وَداره. نَوَتونم درست جهت یابی وکولم!

- بـ.. بز! شـ..شامپو بز!


و پس از آن فلورانسو در حالی که سخت مغموم بود، با خود، چیزی راجع به شامپوی بز زمزمه می کرد، در افق های دور محو گشت و پس از چندی شیرفرهاد دگر بار از خویش فریاد شادی در کرد و دربی که در مقابلش بود را بگشود و توپکان پدیدار بگشتند.جماعات که حال شامل شیرفرهاد ، آنتونین ، هری و مریدش می شد،جامه ها سخت بدریدند و فریاد زنان پای کوبان خویش بر در و دیوار بکوفیدند و بر اتاق وارد آمدند.چون همگی درون آمدند، آنتونین به یاد دوران مرگجویی خویش لبخندی شیطانیانه بر لب نهاد و توپک طلایی را به بالای آورد و چوبک را بدان نشانه بگرفت، زیر لب چیز میزکی زمزمه می کرد که ناگاه عله فریاد بر آورد:

- دستشویی!

- اسپیدالیسوس دستشویسو هریوس چی چیو؟ اهم..اهم.. یعنی دستشویی چی؟

هری اندکی رنگ به رنگ شد و در جواب آنتونین گفت:

- دیدی گفتم می خوایم بریم دستشویی! اینجا هم دستشویی خو!

آنتونین نگاهی بر اطراف خویش در انداخت و چون آن همه سیفون زیبای را به دید، او بر برگزیدگی بزرگ علّه تاریخ پی ببرد. پس از آن نیز جماعت جمله دست در دست یکدیگر به مهر نهادند و فلورانسو نیز که چند ثانیه پیش از افق دور پدیدار گشته بود بر آنان بپیوست و پس از سبک گرداندن جسمشان زان همه چیزک، جمله پاقیدند!

پـــــاق

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیسرون هارکیس در 1393/11/6 18:17:28
وقتی که می بری نیاز به توضیح دادن نداری ولی وقتی می بازی چیزی واسه توضیح دادن نداری

ارزشیوانوانئه

تصویر تغییر اندازه داده شده



{سرهنگ دوم ساواج}


تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: دوشنبه 6 بهمن 1393 06:30
نمایش جزئیات
آفلاین
تراختور سازي- ترنسيلوانيا( پست اول)

شب بود ماه به روشنى مى درخشيد. ستاره ها به ماه چشمک مى زدند و آن در مقابل نور بالا مى زد. سکوت در همه جا چادر زده بود و اوقات مى گذراند که ناگهان افرادى چادر را بالا زدند و سكوت جيغ جيغ كنان كه" آخ آبروم رفت!" از آن جا دور شد.

ابتدا گمان مى رفت اين افراد خفاش هاى شب هستند اما وقتى به رول نزديک شدند، ماه کمى نور پايين زد و چهره ى بازيکنان تيم تراختور سازی نمایان شد.

فردى که قيافه اش از همه بيشتر در ذوق مى زد و هر تنابنده اى با مشاهده ى او تا يک ماه خواب نداشت، سيسرون هارکيس بود. پسرک چشمانش از حدقه در آمده و لباس هايش پاره و کهنه بود. هر از گاهی هم خود را به برق مى زد تا مبادا شبیه فرزندان آدم شود. در رتبه ى دوم" قيافه در ذوق زن ها" مردى بود که با هر قدم مجبور بود ريش بلندش را هم روى زمین بکشد. شایعات مبنی بر اين بود که اين مرد، آلبوس دامبلدور، شيفت شب رفتگرى را به عهده گرفته است و در مقابل جوراب پشمی مى گيرد. در كنار آن دو آنتونين، دابى، هرى و در آخر فلورانسو که گوش هايش را از دست حرف هاى شيرفرهاد گرفته بود.
- هاااا.. فلفلى!
- ف..لو..ران..سو..صد دفعه!
- هاااا خوشبختم، منم شيرفرهاد بيدم. معلومه به آشنايي بيشتر علاقه وداري.
- تو هم معلومه به كتك علاقه داري.
- كتكي كه از جانب يار وباشه همچون ناز بيد. ويا وزن ويا!
- :vay:

فلورانسو تنها فرد ناراحت جمع نبود، همه از قرعه کشى اى که براى کوييديچ شده بود ناراضى بودند. اعضا قدم زنان چادر سکوت را بيشتر و بيشتر از سرش مى کشيدند و کشف حجاب مى کردند. ناگهان دامبلدور همچون جوانمردان به مبارزه پرداخت، چادر را روى سر سکوت کشيد و همه را به آرامش دعوت کرد.
- فرزندان روشنايى و آنتونين گرگ و ميش، ما الان کجا بخوابيم؟ ما مثلا بايد براى مسابقه آماده بشيم.

ريش دارها دست به ريش و بى ريش ها دست به ردا شده و شروع به فکرکردن نمودند. هرى پاتر همان پسر برگزیده، زودتر از بقیه براى نجات دوستانش قدم جلو گذاشت.
- پرفسور بريم خونه ى ما.
- فرزندم خونه ى شما همیشه شلوغه. الان من مطمئنم سيريوس اونجاست.

بعد فلورانسو عينکش را روى چشمش صاف کرد و گفت:
- بريم خونه ي ما؟
- فرزندم تو که با ددى و ماميت مشکل دارى!
- آره اما واسه تعطیلات رفتن لب ساحل تو شمال هاگزميد.
- مگه شمال دریا داره؟
- سدزدن. آب هم از زاينده رود گرفتن.

تراختور سازها كه موقعيت را مناسب ديدند، لبخندي زدند و دست هم را گرفتند و به گرمى فشردند اما بعد با اين حالت يادشان افتاد كه نبايد دست هم را فشار مي دادند، بايد غيب مي شدند.

چند ثانیه بعد- امارت اجداد فلورانسو

تراختور هاي غريبه، خيلي زود به تراختور هاي پسرخاله ى فلورانسو تبدیل شده و" هن و هن" و "قان قان" مى کردند.

- فلو چرا چيزى تو يخچالتون نيست؟
- أه..اصلا از دكور خوشم نيومد. عوضش كن.
- دوستان اگه بازديدتون از خونه تموم شد..ما پس فردا مسابقه داريم با ت..ر..چى بود اسمش؟
- فرزندم اصلا نگران نباش منم بلد نيستم.

باز هم همان قهرمان، همان قدرت اعظم هري شروع به حرف زدن كرد.
- ت..ر..ن..سي.ل..وانيا..ترنسيلوانيا. فهميديد؟
- دابى به ارباب افتخار کرد. ارباب همه کار توانست. اى شفتالو، اى آلبالو، اى کله زخمی گردالو!
- دابى!

اعضا که توسط هرى، اسم تيم حريف را ياد گرفتند، دور هم جمع شدند تا برنامه ريزى کنند. ديگر حتى سمج ترين ها چون شيرفرهاد هم که پشت يخچال و کابينت ها را هم نگاه کرده بود، به دوستانش پيوست. ناگهان دابى تلوزيون مشنگى را که پدر فلورانسو داشت روشن کرد. فوتبال مشنگى در حال پخش بود.
- با نام و ياد خدا. در حضورتون هستيم با گزارش بازى پرسپولیس و استقلال دو تيم مشهور برزيلى. خب على کريمى رو مى بينيد که داره به سمت دروازه ميره، همه رو داره جا ميزاررررره. و.. و..گگگگل.

يک دقیقه بعد

- على کريمى حالا دومين گل رو ميزنه.

شش دقیقه بعد

- على کريمى ششمين گل رو به استقلال مى زنه. خب چون وقت رو به اتمامه من اطلاع ميدم که بازى شش بر صفر به نفع پرسپولیس تموم ميشه و آبى ها شيش تايى ميشن. خدانگهدار.

با تمام شدن فوتبال همه دوباره به ياد مسابقه ى خود افتادند. شيرفرهاد رو به فلورانسو گفت:
- هاااا کاپيتان اى نقشه ى مسابقه چى بيده؟
- نق..نقشه؟ باور کنید من حالم خوب نبود. دفتر مشقمو تو خونه جا گذاشتم.
-
- اونطورى نگاه نکنيد! من بچه ى خوبیم. ناخن هامو گرفتم، لباسامو اتو کردم و همیشه با ليوان آب مى خورم. نمره انضباط کم نکنيد.
-
- فرزندم آروم باش، كسي با تو كاري نداره. خودم نقشه مي كشم.
-


باز هم سكوت برپا شد اما شيرفرهاد قصد بيخيال شدن نداشت.
- هاااا پرفسور نقشه چى بيده؟

پرفسور فکر کرد، فکر کرد، فکر کرد باز هم فکر کرد.
- فرزندان ما مى بازيم.
-
- دابى ناراحت، دابى بيچاره، دابى تراختوره اما از کار افتاده.

سپس آنتونين از جايش برخاست و شروع به خواندن کرد.
- از چى بگم از شير فرهادى که پاستوريزه س يا اين دابى که انقده ريزه ميزه س؟

همه سکوت کردند. آنتونين جو را دو دستى گرفت و فریاد زد.
- نه بگيد آخه از چى بگم؟ ها؟ بگيد ديگه!
- فرزندم چرا داد مى زنى؟ بشين حالا يه چيزى ميگى ديگه.
- نه پرفسور من ساکت نميشم. ما مى بازيم. نکنه انتظار داريد اسنيچ رو جادو کنيم؟

ناگهان روى سر هر بازيکن يک چراغ روشن شد. بابا برقى سريع وارد شد، چراغ ها را خاموش کرد و فقط يکى بالاى سر همه به صورت مشترک روشن گذاشت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده


I'm James.
پاسخ به: مجموعه ورزشی غول های غارنشین
ارسال شده در: دوشنبه 29 دی 1393 00:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هفته اول مسابقات کوییديچ

تراختور سازی - ترنسیلوانیا

زمان: از ساعت 00:01 روز 28 دی ماه - 23:59 روز 7 بهمن ماه

* قبل از شروع مسابقه قوانین را به دقت مطالعه کنید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده

موفقیت برای انسان بی جنبه مقدمه گستاخی ـست...