جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

176 کاربر(ها) آنلاین هستند (142 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
175 مهمانان 1 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 24 خرداد 1394 13:38
نمایش جزئیات
آفلاین
صدای خش خش...خش خش کشیده شدن دامن بلندی روی کف چوبی راهروی طولانی...
صدای غژ غژ...غژ غژ چوب های فرسوده ای که در اثر قدم های آرام به پایین فشرده میشدند...
صدای تق تق...تق تق آرام و مرموزی که از کفش های پاشنه بلند مشکی رنگی به گوش میرسید...

صدای کفش هایی که گاهی به طور مرموزی قطع میشد و سپس دوباره به گوش میرسید...انگار شخصی که با آنها قدم بر میداشت یک پا نداشت !

مسما با وجود نور ناشی از یک آذرخش سهمگین و قطرات بارانی که نه چندان آرام در زمین فرو میرفتند ،این یک صحنه ترسناک بود...

در بی صدا و ارام باز شد...بدون هیچ گونه تقه ای...نورها به ناگاه خاموش شدند و دست سفید به شدت رنگ پریده ای آرام از لای شکاف نیمه باز در بیرون آمد...

آرسینوس حواسش نبود...به سقف خیره شد و زیر لب آرام غرید :

لعنت به رعد و برق و هر چیزی که ... :vay:

و همان لحظه صدایی که به علت هیجان بیش از حد جیغ مانند به گوش میرسید ، فضای خوفناک را از بین برد:

آرسی!!!

آرسینوس با شنیدن صدای دخترک ناگهان از ته دل فریاد زد و چوبدستی کشید...

و همون لحظه نور درخشان حاصل از چراغ قوه روی صورتش متمرکز شد

...آرسینوس در مقابل نور چشمانش را تنگ کرد:

دوشیزه پاتر؟!

صدا کاملا خونسرد و شادمان پاسخ داد:

یپ!!!خودمم!

آرسینوس که واقعا اعصاب نداشت غرید :

بسیار خب...دوشیزه پاتر ممکنه ازتون خواهش کنم اون نور رو ...؟!

لی لی به سرعت متوجه شد و چراغ قوه رو خاموش کرد :

اوه متاسفم آرسی!
-آرسینوس!
-فرقش چیه؟!
-رسمی تره!
-خب آرسینوســــــ!!!

لی لی چشمانش را چرخاند و کاملا بی اراده دوباره نور رو روی صورت آرسینوس متمرکز کرد ... و آرسینوس دوباره هشدار داد:

دوشیزه پاتر
-یپ؟!
-نور دوشیزه پاتر...نور چراغ قوه تون!
-اوه! متاسفم آرسینوســــ!!!

لی لی آرام نور رو زیر چهره خودش نگه داشت تا حالتی ترسناک به اتاق و فضا ببخشد... (بچه کلا کرم خاصی داره تو این موارد )

و آرسینوس بی اعصاب دوباره غرید :

ترجیح میدم در موقعیت های حساس جناب جیگر خطاب بشم! با گاف مکسور!

لی لی بار دیگر چشمانش را در حدقه چرخاند و زیر لب نجوا کرد :

ایش...مقام ندیده! والا!!!

و آرسینوس نفس عمیقی کشید تا آرامش از دست رفته اش را بار دیگر بازیابد...و آرام گفت:

خواهش میکنم بشینین دوشیزه پاتر!

دختر مو سرخ بلافاصله با هیجان پاسخ داد :

اوه آره! باید بشینم...میدونی پاشنه کفشم توی مهمونی شکست...همش تقصیر ریگولوس بود! میدونی...اون سالسا بلد نیست ...! البته گفت که خودش کفشمو درست میکنه ولی به طرز عجیبی جیم زد ... برای همینه که موقع راه رفتن جوری به نظر میرسه که انگار کوتاه بلندم و اینکه یه جوری کفش هام صدا میدن که انگار یه پا ندارم! میدونی آرسی...دوست پسر هم دوست پسرای قدیم! باور کن...حرف حرف دخترا بود! بهش میگم والس برقضیم ولی اصلا توجه نمیکنه...به نظرم والس باشکوه تره و ظرافت بیشتری...

و آرسینوس ناگهان صبرش را از دست داد:

دوشیزه پاتر از توضیحات شگفت انگیزتون نهایت سپاسگزاری رو دارم اما ممنون میشم اگر به اصل موضوع بپردازیم!

لی لی اخم محسوسی کرد و به نجوا پرسید:

اصل موضوع...آهاااااااااان اصل موضوع! فکر کنم جایی رو میگی که پاشنه کفشم شکست..اوه آرسی!‌تو جدیدا خیلی بی دقت شدی!‌من باید دوباره توضیح...؟!

و آرسینوس بار دیگر صحبت های دختر جوان موسرخ و رنگ پریده را قطع کرد:

نه دوشیزه پاتر!‌در مورد هورکراکس ...!هورکراکس لرد سیاه!

برای لحظه ای سکوت در اتاق برقرار شد و لی لی سوال کرد:

خوردنیه؟!
-نه!
-یه برند معروف از لباس های فرانسویه؟!
-نه دوشیزه پاتر اون...!
-تو جیب جا میشه؟!
-راستش معلوم نیست که ...
-زنده است؟!
-به نوعی...
-چی میخوره؟!

آرسینوس با چشمان گرد شده به لی لی خیره شد :

چی؟!!!

لی لی کاملا خونسرد موهایش را دور انگشتش پیچاند :

پرسیدم خوردنیه؟!

آرسینوس که اینبار واقعا دیوانه شده بود محکم به پیشانی اش کوبید :

دوشیزه پاتر از کمکتون بسیار ممنونم! خواهش میکنم بفرمایید بیرون!

لی لی آرام از جایش بلند شد و دستانش را به کمرش زد :

آرسینوس...این نهایت بی نزاکتی در مواجه شدن با یک خانوم متشخص...

و آرسینوس فریاد زد :

دوشیزه پاتر...بیروووووووووون!

لی لی با اخم روی پاشنه پایش چرخید و همانطور که از اتاق خارج میشد نجوا کرد:
ملت اعصاب ندارن...!

در که بسته شد آرسینوس آهسته نالید :

به کدامین سو میرویم واقعا؟! :vay:

و تنها نعره آسمان پاسخگوی سوال بی جوابش بود...!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: پنجشنبه 21 خرداد 1394 16:01
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس به نقاشی نگاه میکرد که کسی در زد و وارد شد. او به ریتا نگاه کرد. هدف او از این که گفته بود ریتارو بیارند چی بود؟ این بشر چجوری میتوانست هورکراکس رو بدزده؟!
-بشین.

ریتا نشست. ریتا از صدای خسته وی فهمید که وی خسته هست . باور نمیکرد، جیگر معروف قبل از شروع شدن مهمونی خسته بشه!
-بله کاری داشتی؟
-هورکراکس کجاست؟
-میشه بپرسم لوراکس چیه؟ اسمشو تو مجله های مشنگی خوندم ولی...
-ریتا جدی باش لوراکس نه هورکراکس.
-خب؟ هورکراکس چیه؟
-یهنی تو واقعا نمیدونی؟
-نه.

ارسینوس دیگر نمیتوانست بیشتر از این تحمل کند با صدای خسته خود گفت:
-بابا جان پیچ. یعنی اسمشو تا حالا نشنیدی؟ همونایی که کله زخمی میخواست نابودشون کنه :vay:
-آهان؛ زودتر میگفتی دیگه. چرا عصبی میشی؟ آرامش خودتو حفظ کن.
-ما واقعا داریم به کدامین سو میرویم؟
-خب؟
-خب که چی؟
-خب داشتی میگفتی هورکراکس؟آهان باید باهاش جمله درست کنم؟! صبر کن الان میگم.

ریتا داشت به هورکراکس فکر میکرد که میتونه با اون چه جمله ای بسازه که یک لحظه نگاهش به چشمان خشمگین جیگر افتاد.
-ام... چیه مگه؟ اهان نباید فکر میکردیم؟ باشه اهان یادم اومد. من هورکراکس را دوست دارم. اینم یه جمله از هورکراکس. الان برم دوباره ارایشمو تجدید کنم؟! اخه الانه که مهمونی شروع بشه.

آرسینوس به قدری عصبانی شده بود که جمله آخر ریتا را نشنید لب هایش را محکم به هم میفشرد. البته ریتا متوجه شدت خشم او و سرخ شدن او نشد. آرسینوس اینور ماسک بود و ریتا اونور ماسک!
-چرا به این مهمونی اومدی؟
-آیا مهمونی بدون خانم زیبا و متشخصی بدون...
-خیله خوب فهمیدم. تو مهمونی چیز عجیبی درباره هورکراکس نشنیدی؟ مثلا کسی درباره اون حرف بزنه؟
-مهمونی؟ وا مگه شروع شده؟! پس چرا کسی به من نگفت؟ من از وقتی اومدم اینجا تو دستشویی داشتم ارایش میکردم.
-برو بیرون بیرون
آرسینوس فکر کرد که چجوری باید هورکراکس اربابش را پیدا کند. هنوز افراد زیادی مونده بودند که ازشون بازجویی نشده بود. هنوز اول کار بود و او خسته شده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در 1394/3/21 16:08:34
ویرایش شده توسط پروفسور فلیت ویک در 1394/3/21 16:57:22
Only Raven
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: چهارشنبه 20 خرداد 1394 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
ریتا اسکیتر، یعنی احتمالا ریتا اسکیتر وارد اتاق بازجویی شد. آرسینوس سرش به فرم بازجویی اش بود و دقیقا حواسش نبود چه کسی آمده. ناگهان صدایی ظریفتر از انتظارش گفت:
- سلام آرسی!
- جودی؟ تو اینجا چیکار میکنی دختر؟!

بله، این جودی بود، دختری با مو و لباس بنفش که عروسکی سخنگو روی شانه اش چمباتمه زده بود. جودی گفت:
- خب ریتا دستشویی بود و... نمیشه حالا از من بپرسی آرسی؟ آخه دیروقته.

جواب معمول آرسینوس به سوالات مشابه این "نه" بود اما ساعتها بازجویی بی نتیجه برای مقاوم ترین بازجوها هم حوصله ای باقی نمی گذارد! پس با بی حوصلگی پرسید:
- نام؟ پیشه؟ دلیل حضور؟

جودی با لحن و وزن سوال پرسیدن آرسنوس جواب داد:
- جروشا، نقاش، مهمونی!
- وقتی همه جا تاریک شد چیکار کردی؟
جودی آهسته گفت:
-وحشت!
- اوه ... وقتی دوباره همه جا روشن شد مورد خاصی توجهتو جلب نکرد؟
- چرا... ناپدید شدن هورکراکس لرد سیاه!

آرسینوس آهی کشید. اصولا در چنین مواقعی عصبانی می شد و روی میز می کوبید و سوالش را تکرار می کرد، اما همان بی حوصلگی اش که کم کم گرسنگی هم به آن اضافه می شد مانع از این کار شد. پس ادامه داد:
- هـــی! و در آخر...به هیچ چیز سوال برانگیزی برنخوردی؟
- چرا. اتفاقا یه سوال تو ذهنم ایجاد شده.
- چه سوالی؟

جودی مکثی کرد. به عروسکش که حالا از سرسره ای به نام "آستین جودی" پایین می رفت لبخندی زد و سوالش را پرسید:
- اینکه حالا که داریم از یدونه هورکراکس حرف می زنیم نباید بگیم هورکراک؟ یا هورکراکس خودش مفرده؟!

آرسینوس دیگر مطمئن شده بود که جودی هرکسی باشد، نمی تواند مغز متفکر سرقت یکی از خطرناکترین اشیای سرسر انگلستان باشد! پس نگاه خشمگینی به جودی انداخت و گفت:
- تو تالار گریف می بینمت، بگو اینبار حتما خود ریتا بیاد ها!

جودی عروسکش را در جیبش گذاشت و بلند شد. سپس یک تکه کاغذ روی میز بازجویی گذاشت و باصدایی آرامتر و خجالتی تر از همیشه گفت:
- آرسی، من یه نقاشی ازت کشیدم! امیدوارم خوشت بیاد.

این را گفت و با سرعت بیرون رفت. تنها یک نگاه ارسینوس به نقاشی جودی کافی بود تا بگوید: "واقعا حرفه ی طراحی داره به کدوم سو میره؟!"

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جروشا مون در 1394/3/20 0:41:06
"عمه ریتا پاره ی تن من است! دوستش بدارید! ... فقط باهاش مصاحبه نرین، خطرناکه! "

***

تصویر تغییر اندازه داده شده
رستاخیز ققنوس!

***

تصویر تغییر اندازه داده شده
کاراگاه ارشد
ریاست دایره‌ی کاراگاهان
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1394 22:26
نمایش جزئیات
آفلاین
رودولف هکتور را از اتاق خارج کرد و روی زمین گذاشت، هکتور بلافاصله به حرف آمد:
- من دستنوشته هام رو میخوام! من به همه میگم که زندانبان مملکت خودش دزده!

آرسینوس نتوانست خودش را کنترل کند... ناگهان دوباره نیشخند شیطنت آمیز ریگولوس را دید و خودش را به سمت او پرت کرد.
- میکشمت بلک! خودم میکشمت! بدون چوبدستی!

- چی؟!... چرا؟!... ن... ن...

آرسینوس با قدرتی که از او بعید بود ریگولوس را بلند کرده، برعکس کرد و شروع کرد به تکان دادن او.

- بوق مرلین و مورگانا بر تو باد! به خاطر دزدی های تو به من تهمت میزنن! بزنم نابودت کنم؟
- :hyp:

همچنان که آرسینوس او را میتکاند تعدادی نقاب، یک دفترچه، چندین دستمال سر، یک میکروفون و چند کیف دستی پایین آمد.

آرسینوس زمانی که مطمئن شد ریگولوس را به طور کامل تکانده، دفترچه را که نام "معجون های هکتور دگورث گرنجر، معجون ساز قرن" بر آن خودنمایی میکرد، برداشت و به طرف هکتور برد.

- آی دزد! آی دزد! باز این دزد اومده وسایل من رو ببره!

ملت با تعجب به هکتور و آرسینوس نگاه کردند.

- هکتور... آرامش خودت رو حفظ کن! بیا... اینم دستنوشته هات... همشون دست ریگولوس بلک بود... برو بهش معجون بخورون شاید سر عقل اومد!

هکتور نگاهی شیطانی به ریگولوس که هنوز روی زمین نشسته بود انداخت و به سمت او رفت...

آرسینوس دوباره نگاهش به زوج پیغمبر نا آرام و نا سازگار افتاد و به سمتشان رفت.
- اممم... مرلین و مورا... میشه لطفا به اتاق بازجویی بیاید؟

مرلین و مورگانا همچنان که به یکدیگر چپ چپ نگاه میکردند وارد اتاق بازجویی شدند.

آرسینوس شروع کرد به سوال پرسیدن.
- اممم... خوب... نام؟ پیشه؟ قصد از دخول به مهمونی؟

مرلین و مورگانا دوباره شروع کردند به کوبیدن بر سر و کله ی یکدیگر!

- رودولف! بیا مرلین رو ببر بیرون! بعد از اینکه مورا کارش تموم شد ریتا استیکر... چیز... اسکیتر رو بیار!

رودولف از اتاق خارج شد و آرسینوس به مورگانا خیره شد... اکنون میتوانست به راحتی از او سوالاتش را بپرسد.
- خوب... نام و نام خانوادگی؟
- مورگانا لی فای، نگارنده ی تاریخ خانه ی ریدل به حکم ارباب.
- خوب... در مورد هورکراکس ارباب چی میدونید؟ آیا شما برش داشتید؟
- هورکراکس ارباب؟ مگه هورکراکس چی شده؟!
- مگه شما تو مهمونی نبودید؟! هورکراکس ارباب رو دزدیدن!
- اممم... ما تو مهمونی بودیم... ولی یکم با مرلینکم مشکل پیدا کرده بودم از همون اول مهمونی تا همین لحظه.
- واقعا ما داریم به کدام سو میریم؟!
- جان؟!
- هیچی... بفرمایید بیرون. ام... فقط یه سوال! اگر ما بیست کیلومتر از خونه دور بشیم و بریم برای کار به یک جایی در بین دریا حکم نمازمون چیه؟
- حکم گیشنیز است!
- جان؟!
- آرسینوس... میزنم تبدیلت میکنم به درخت و کود حیوانی ها!
- بله... بفرمایید.

آرسینوس مورگانا را تا مقابل در بدرقه کرد و سپس ریتا اسکیتر را به داخل فرا خواند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آرسینوس جیگر در 1394/3/19 22:32:00
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: سه‌شنبه 19 خرداد 1394 21:39
نمایش جزئیات
آفلاین
- آرسینوس میخوای بهت معجون ارامش بدم؟
- نه
- معجون پرواز
- آخه می خوام چکار؟
- مممم معجون هکتور دوستی چی؟
- بسههه! ما واقعا داریم به کدام سو می ریم؟
- آخه پاتیل من چه گناهی کرده؟ منو از پاتیلم جدا نکن! اصن من اعتراض دارم! حالا که بحث اعتراض و بازجوییه، منم می خوام بپرسم!

آرسینوس جیگر، با گاف مکسور البته،
- میخوای بپرسی؟ میشه بدونم دقیقا میخوای چی بپرسی؟
- معلوم نیست؟ یعنی تو نمیدونی؟ نه... نه صبر کن اینجوری نه! بشین.

آرسینوس به معنای واقعی کلمه گیج شد.
- اهم؟ ببخشید چکار کنم؟

در واقع آرسینوس انتظار هر نوع جوابی را داشت، جز اینکه هکتور چتری را که همیشه بالای سر لرد نگه می داشت از جیبش بیرون بکشد. او فرصت نکرد از چاه ویل بودن جیب ردای هکتور شگفت زده شود، چون هکتور دسته چتر را دور گردنش انداخته و معجون ساز نگون بخت را روی صندلی چوبی نسبتا کهنه ای انداخت که تا چند دقیقه پیش، جایگاه خودش بود.
- دست نوشته های من کجان؟

- چی؟ ولی اونا مال خودمن!

ارسینوس مجبور شد چشم هایش را ببند. چون هکتور چراغی را که معلوم نبود، ناگهان از کجا ظاهر شده و دقیقا به کدامین منبع روشنایی از کدامین عالم متصل بود، جلوی چشم های او تکان می داد.

- فقط یه بار دیگه می پرسم! دست نوشته های من کجان جیگر؟
- چند بار بگم؟ اونا مال خودمن! آهای یقه رو ول کن! رودووولف؟ لاکی؟ ریگوووول؟ یکی بیاد اینو بفرسته بیــــــــــــــرون

صدای کوبیده شدن در اتاق، برای چند لحظه، آرسینوس و هکتور را متوقف کرد. و همین توقف برای گریختن از دست های در حال حرکت هکتور کافی بود. آرسینوس پشت رودولف قرار گرفت و وانمود کرد که به رفیقش تکیه داده است. ولی خوب، همه می دانستند که رودولف بلند و هیکلی و البته مثلا(!) جذاب، در حال حاضر، چیزی جز یک سنگر امن برای آرسینوس نیست.
- اینو از جا ببر رودی. و راستی یادت باشه درباره دست نوشته های من هم سوال کنیم!

رودولف هکتور را به حالت یک قالی لوله شده زیر بغلش گرفت.
- حله! فقط بعد اینا کی رو باید بیارم؟
- آهای منو بذار زمین!

آرسینوس فریادهای نخراشده هکتور را ندیده گرفته و نگاهش رابین جماعت منتظر چرخاند تا اینکه سرانجام روی یک زوج ثابت ماند. مورگانا، یکی از گل هایش را به یک تیر و کمان مینیاتوری تبدیل کرده و با تیر اندازی تیرهای مینیاتوری تر به سمت مرلین، وقت می گذراند. مرلین گاهی چشم غره می رفت و گاهی می خندید. و مورگانا همچنان ادامه میداد. انگشت اشاره آرسینوس، جایی میان مورگانا و مرلین، متوقف شد.
- اونا رو برام بیار!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/3/19 21:47:10
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 18 خرداد 1394 22:16
نمایش جزئیات
آفلاین
-تو؟ فرم؟ کدوم فرم؟
-بریم تو یا از مقام زندانبانی خلعت کنم؟

آرسنیوس به زندانبانی علاقه داشت. آرسنیوس دوست داشت زندانبان باشد. آرسنیوس هنوز جوان بود و آرزو داشت. هر وقت که جلوی آینه می ایستاد و به آینده اش فکر میکرد، خود را سوار بر پشت دیوانه سازهایی می دید که در آزکابان یورتمه می روند و لگد می پرانند! آرسنیوس دوست داشت با دیوانه ساز آرزوهایش، شماره ی 7835 بخش 9 ازدواج کند و کلی بچه ی دیوانه ساز-انسان به دنیا بیاورد. آرسنیوس می خواست ساعت ها پیش بچه هایش بشیند و پوشک عوض کند و ظرف بشورد. آرسنیوس می خواست پیر بشود و بچه هایش بزرگ شوند و او را به زور به خانه ی سالمندان ببرند. آرسنیوس می خواست...

-اهم... بریم تو بالاخره یا نه؟

صدای اسنیپ، آرسنیوس را از رویاهای آینده اش بیرون کشید.
-آه... چی؟ آره... نه! یعنی آره. اِم... میتونم بپرسم قضیه چیه؟
-بپرس.
-قضیه چیه خب؟

سیوروس فکر کرد که باید از اربابش بخواهد که در فرم پذیرش مرگخواران تجدید نظری کند.
-فکر کنم داشتیم می گفتیم باید بری و از من اون تو بازجویی کنی.

جیگر در حالی که سر تکان می داد اسنیپ را به درون اتاق بازجویی هدایت کرد و در را پشت سرشان بست.

-خب شروع کن.

آرسنیوس کمی اهم اوهوم کرد و به دلیل فراموش کردن لیست سوالاتش به پست های قبل نگاهی انداخت.
-خب... شما گناهکارین؟
-فکر نمی کنم باشم.
-پس مرخصین.

آرسنیوس قبل از اینکه وزیر مملکت بفهمد کِی و چجوری و از کجا خورده است، او را به بیرون از اتاق بازجویی انداخت و به دنبال مظنون بعدی به راه افتاد. راه رفت و راه رفت تا اینکه توجهش به صدای دلنگ دولنگ مظنونانه ای جلب شد. پس به سرعت به سمت آن رفت و فرد مظنون را گرفت و او را کشان کشان به سمت دفتر بازجویی برد.

دوباره در اتاق بازجویی

-نام، پیشه، قصد از دخول به سالن؟
-فکر نمیکنی اینا تکرایه واقعا؟
-ببین برادر من... کل سوالات طبقه بندی شده ی استاندارد اتاق بازجویی توی یک مجموعه به نام «مجموعه سوالات طبقه بندی شده ی استاندارد اتاق بازجویی» تهیه شده و در اختیار عموم قرار گرفته. میتونی به اون یه نگاهی بندازی.
-خب بهتر نبود از عموت می گرفتی و یه نگاهی بهش مینداختی؟
-نه خیر... اینجا منم که سوال میکنم.
-هکتور دگورث گرنجر،معجون ساز،استفاده ی بهینه از چتر ارباب.
-و اون صدای دلنگ دلنگ؟
-صدای پاتیل جیبی ـم بود.
-پس پاتیل جیبیت به جرم دزدیدن هورکراکس ارباب و داشتن صدای نخراشیده و نتراشیده مجرم شناخته میشه.
-

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/3/18 23:03:19
دلیل: هویجوری الکی!
ویرایش شده توسط وینکی در 1394/3/19 22:08:09

Take Winky down to the Mosalsal City, where the grass is mosalsal and the mosalsals are MOSALSAL
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 18 خرداد 1394 20:52
نمایش جزئیات
آفلاین
دیگر چیزی نمانده بود تا آرسینوس بنای داد و فریاد بگذارد.بعد از این همه سوال و جواب های بیهوده در طی چند پست هنوز حتی نتوانسته بود نشانی از جان پیچ مفقود شده بیابد.به هیچ وجه علاقه ای نداشت از جانب لرد به بی کفایتی و بی عرضگی متهم شود.از این تصور شقیقه اش چنان تیر کشید که برای یک لحظه وسوسه شد سرش را به میز مقابلش بکوبد. اما با یک حساب سرانگشتی متوجه شد این کار نه صرفه اقتصادی دارد و نه حتی بهداشتیست.پس به همین اکتفا کرد تا پس کله ریگولوس را که همچنان با فرمت روی صندلی لم داده بود بگیرد و او را از درب اتاق به شکلی نه چندان محترمانه بیرون بیاندازد!هر چه بود این بچه شیطان و تخس نمی توانست دزد جان پیچ مفقود باشد.

- دیگه اینورا نبینمت ریگولس بلک!از جلوی چشمم دور شو!

- نه!من باید تو رو اذیت کنم!تو حق نداری منو بندازی بیرون.داری ایفای نقش منو خراب میکنی!

- چه خبره اینجا آرسینوس؟

آرسینوس و ریگولوس دست از کشمکش برداشتند تا به گوینده این جمله بنگرند.نگاهشان از روی کفش هایی سیاه و واکس خورده بر روی ردایی سیاه سر خورد و کمی بالاتر از آن روی کله ای چرب و پوشیده از موهایی سیاه و بلند و روغن خورده ثابت ماند.آرسینوس از این فرصت استفاده کرد و ریگولوس را که موقتا دست از تلاش و تقلا برداشته بود با لگدی به خارج از کادر هدایت کرد.
- هیچی سیو!یه مراسم بازجویی ساده بود و همین الانم تموم شد.

اسنیپ نگاهی به پست های قبلی انداخت.
- هوم...ظاهرا!خیلی خب پس بریم تو!

- تو؟کدوم تو؟

- همون تویی که الان ازش اومدی بیرون!

- اون تو؟بریم تو؟اون تو خبریه؟

اسنیپ که کاسه صبر و تحملش کم کم در آستانه لبریز شدن بود گفت:
-اون تو میریم برای بازجویی!انگار مد شده هر کس میاد اینجا پست می زنه ازش بازجویی میکنی.برای همین گفتم منم بیام پست بزنم اینجا!

- بازجویی؟از کی؟من که هنوز کسی رو صدا...

دو ناتی آرسینوس با مشاهده دودی که از زیر موهای چرب اسنیپ بلند میشد افتاد اما همان لحظه دو گالیونیش کج شد!
- بازجویی...از تو؟از وزیر مملکت یعنی؟از مدیر؟

آرسینوس ناخواسته به یاد ساعت شنی گروهش افتاد و چند امتیازی که با زحمات شبانه روی توانسته بودند کسب کنند.مسلما برای آنها برنامه های زیادی داشت و الان زمان از دست دادنشان نبود.
- سیو...همه می دونن کار تو نیست.یعنی اینکه...خب درسته تو یه جورایی یه زمانایی یه خیانتایی کردی و با دامبل رو هم ریختی و به اون پسره کله زخمی کمک کردی بزنه جان پیچای لردو بترکونه ولی مهم اینه گذشته ها گذشته.ما الان همه به تو اعتماد داریم.باور کن!

اسنیپ بی توجه به سخنرانی آرسینوس پری از دم زاغی که روی شانه اش نشسته بود کند.سپس بی توجه به قار قار پر سر و صدای کلاغ بخت برگشته با ملایمت گفت:
- خب پس بریم تو.امیدوارم فرم اماده داشته باشی.باید فرم پر کنم دیگه؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/3/18 22:52:46
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: دوشنبه 18 خرداد 1394 10:45
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس با خشمی وحشتناک و ویران کننده به گوینده ی این دیالوگ وحشتناک و ویران کننده خیره شد...با حرص به مو های مشکی رنگ و آشفته ی پسر جوان چشم غره رفت... با عصبانیت پوست رنگ پریده و چشمان بزرگش را از نظر گذراند... و با نگاهی سوزان روی نیشخندش متوقف شد.

خشم در وجود آرسینوس بالا و بالا تر آمد... و از گلویش بیرون زد. آرسینوس تمام قدرتش را جمع کرد،و عربده کشید:
_ریگولوس بلک...!

تمام سالن در سکوت فرو رفت،چرا قبلا فکرش را نکرده بود؟! تمام مدت یک دزد در بین جمع وجود داشت! دزدی که حتی به کفش های نارسیسا و قمه های رودولف و بچه های پاتر هم رحم نمیکرد.آرسینوس با همان حالت صاف و صوف همیشگی اش،گلویش را صاف کرد و به سمت ریگولوس قدم برداشت،با خونسردی و آرامش کامل.

_آرسینوس ... خب من یه چیزی گفتم... باو...

آرسینوس بدون توجه به جهانی که بیرون از ماسک نداشته ی او جریان داشت،پس کله ی ریگولوس را گرفت و با افکت سکندری خوردن او را درون اتاق بازجویی پرت کرد.

ده دقیقه بعد

_امـــ... من هنوز نمیدونم برای چی اومدم اینجا آرسینوس...
_اعتراف کن بلک... بازی دیگه تموم شده! همه تو رو درحال ارتکاب جرم دیدیم !
_ام... دقیقا کدوم جرم؟
_برداشتن هورکراکس لرد!
_کدوم هورکراکس؟اومدم شام بخورم من!

آرسینوس سرخ شد. آرسینوس داغ شد. آرسینوس تب کرد. آرسینوس یخ کرد. آرسینوس منفجر شد! و در آخر صدای بوقلمون مانندی از ته گلویش نالید:
_مگه چند تا هورکراکس تا حالا دزدیدی؟

ریگولوس نیشخند زد و زمزمه کرد:
_با این میشه دوتا.
_به من اون طوری پوزخند نزن بلک!
_
_گفتم نزن!
_ :pashmak:

آرسینوس کم کم کبود شده بود. نفسش را حبس کرد و نعره زد:
_تو هورکراکس رو دزدیدی!

ریگولوس که نیشخند شیطنت آمیزش کم کم در حال محو شدن بود زیر لب زمزمه کرد:
_از کجا میدونی؟!
_میدونم!
_از کجا؟
_اعتراف کن!
_اعتراف میکنم!

آرسینوس برای لحظه ای خشک شد. همچنان کبود بود. به ریگولوس خیره ماند. و زمزمه کرد:اعتراف میکنی؟

_خب... آره! نمیتونم این طوری زندگی کنم آرسینوس،پسش میدم. وجدانم اجازه نمیده.
_یعنی جانپیچ رو تو دزدیدی؟یعنی بالاخره... موفق شدم؟!
_خب آره... مجبورم نکن انقدر اون کار احمقانه م رو تکرار کنم...مگه جانپیچ اون ساعت قشنگه که تو جیبت بود نبود؟!
_

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: یکشنبه 17 خرداد 1394 12:25
نمایش جزئیات
آفلاین
آرسینوس که توانایی پردازش چنین حجم سنگینی از اطلاعات را نداشت علاوه بر اینکه چشمانش گشاد شد، دهانش باز ماند و چند قطره بزاق نیز از دهانش خارج شد که در نتیجه ی آن ماسکش کمی شل شد و شروع کرد به پایین آمدن.

-

آرسینوس که همچنان در شوک و تعجب قرار داشت تنها با یک اشاره ی دست رودولف را به داخل فراخواند. رودولف با بدخلقی وارد شد و ناگهان با دیدن چهره ی آرسینوس زیر خنده زد.
- خخخ...خیلی باحال شدی! آخ... نمیتونم جلوی خندمو بگیرم لامصب!

-

رودولف نگاهی به ماسک آرسینوس که روی زمین افتاده بود انداخت و یک نگاه دیگر به چهره ی آرسینوس، سپس قمه اش را بیرون کشید و لبه ی آن فک آرسینوس را بست و همچنان که داشت از آرسینوس نا امید میشد به دلوروس نگاهی کرد و پرسید:
- اممم... دلو... دقیقا چی بهش گفتی که قیافش همچین شده؟
- من فقط بروز رسانی قالب رو داشتم براش توضیح میدادم که...
- فقط اینو از جلوی چشم من دور کن رودولف! دورش کن! دورش کن! دورش کن!

رودولف زمانی که از سلامت عقلی آرسینوس اطمینان حاصل کرد دست دلوروس را در دست گرفت.
- عیب نداره دلو... بیا بریم خودم علاثه ی خاصمو بهت ابراز کنم!

رودولف چشمک سریعی به آرسینوس زد و پیش از آنکه دلوروس فرصتی برای اعتراض داشته باشد او را از اتاق بیرون برد.

آرسینوس که تازه از شوک بیرون آمده بود روی یکی از صندلی ها نشست و تازه متوجه شد که ماسکش روی صورتش نیست، پس در کمال آرامش روی زمین را نگاه کرد و آن را برداشت و در جیبش گذاشت.

- حالا کی رو بیارم آرسی؟
- صبر کن رودولف! بذار ماسکم رو بزنم... بیام بررسی کنم ببینم شخص بد صدایی مونده یا نه!
- تو پست قبلی که خیلی مونده بود!
- میری بیرون یا نه؟

رودولف از اتاق خارج شد و آرسینوس یک بار دیگر اتاق را چک کرد و سپس دست در جیب ردایش کرد و جعبه ی بزرگی از آن خارج کرد!

آرسینوس با نیش باز جعبه را باز کرد و از داخل آن حدود چهل ماسک در اندازه ها و رنگ های مختلف خارج ساخت...

دقایقی بعد:

همچنان که رودولف از بیکاری میخواست برود به نوامیس ملت ابراز علاقه ی خاص کند ناگهان آرسینوس در اتاق بازجویی را بالگدی باز گرد و نعره بر آورد:
- بردارید نفر بعدی رو بیارید ببینم!
- عهه... تو چشم داشتی آرسی؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: زندگی به سبک سیاه
ارسال شده در: شنبه 16 خرداد 1394 21:06
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:لرد برای رونمایی از جانپیج جدیدش مراسمی گرفته که در اون همه ی جادوگر ها اعم از محفلی،مرگخوار و خنثی دعوت هستن...در هنگام رونمایی از جانپیچ(که یک دستمال بود)چراغ ها خاموش میشه و وقتی که نور برمیگرده،جانپیچ دزدیده شده بود!آرسینوس جیگر هم به عنوان بازجو وظیفه پیدا میکنه که از تک تک حاضرین در اون مراسم بازجویی بکنه!

-----------------


آرسینوس دست بر چانه اش گذاشت و به فکر فرو رفت...سلسیتنا گفته بود که شخص بد صدایی در جمع در مورد پیچ صحبت میکرد..اما آن شخص چه کسی بود؟!
آرسینوس لیست اشخاص بد صدایی که در مراسم حضور داشتند را در ذهنش مرور کرد...اما به دلیل بلند بالا بودن لیست،بیخیال شد!
حتما راه بهتری برای پیدا کردن شخص بد صدا بود...شنیدن صدایشان!

آرسینوس سریعا از صندلی اش جست و به سمت سالن رفت...به اولین شخص که زنی میانسال با لباس هایی مرتب و شیک بود که رسید،گفت:
_حرف بزن!
_چی بگم؟!
_همینه...چقدر صداش ریز و بده!بیارینش اتاق بازجویی!

اتاق بازجویی!

آرسینوس سعی میکرد در حالی که راه میرفت،با نگاه هایی نافذ متهم را مجبور به اعتراف کند...اما هنگامی که به یاد آورد ماسک به چهره دارد و چشمهایش معلوم نیست،منصرف شد و مثل بچه ی آدم روی صندلی نشست...
_اسم،پیشه،قصدت از دخول به سالن؟!
_دلورویس آمبریج،مدیر سایت،جهت عرض ادب به لرد!
_داشتی درمورد پیچ حرف میزدی وقتی چراغا خاموش شد؟!
_نه!
_پس داشتی چیکار میکردی؟!
_داشتم قالب رو بروزرسانی میکردم!
_قالب چیه؟!
_ببین...وقتی ماژول رو در سستم ابتدایی زوبس قرار میدی،برنامه ی نوشته شده سرورش در این مقال نمیگنجه.واسه این کار ریسور ها باید کدی داشته باشن بوک مارک و لاگین رو با هم انجام بده.در کنار این وقتی کنترل به علاوه اف پنج بزنی یک سری مولفه تحت عناوین even و odd داره که دنبال یک سری کد مادر پیشرفته تر هست.حالا پلتفرم ساپورت نکنه این رو ممکنه!پس باید یوزر باشه...فهمیدی؟!
_

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/3/16 23:18:53
ویرایش شده توسط رودولف لسترنج در 1394/3/17 2:45:40
دلیل: کلفتی گردن...مشکلیه؟!

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.