پرش به محتوای اصلی
جادوگرانخانه
جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

110
نفر همین الان آنلاین‌اند 77 نفر در «انجمن»
0 عضو 110 مهمان
کجای سایت هستند؟
اعضای آنلاین

فعلاً عضوی آنلاین نیست؛ فقط مهمان‌ها.

50 عضو در ۲۴ ساعت گذشته وارد سایت شدند

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

آزکابان

نوع تاپیک: رول‌نویسی گروهی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: آزکابان
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 خرداد 1397 14:23
نمایش جزئیات
آفلاین
محفل ققنوس:

-کسی پروف رو ندیده؟

ادوارد در حالی که وارد آشپزخونه می شد این رو گفت. رون و آرتور گوشه آشپزخونه نشسته بودن و مثل آبشار اشک میریختن. چیزی خفنی باید این محفلی ها رو اینقد ناراحت میکرد که بدون استراحت و پشت سر هم گریه میکردن.

-اون پیاز ها رو درست کردین؟ ناهار دیر میشه .

مالی ویزلی این رو فریاد زد و کفگیری که در دست داشت رو به نشونه تهدید بالا پایین کرد. رون که خاطره بدی از کفگیر های مامانش داشت ، پیاز های بیشتری رو در دست گرفت و سرعت پوست کندنش رو بیشتر کرد. ادوارد متوجه شد که ویزلی ها خبری از پروف ندارن و از آشپزخونه بیرون رفت.

--
-کسی پروف رو ندیده؟

ادوارد این بار وارد اتاق جدید آملیا شد که در بالای خونه گریمولد قرار داشت. آملیا مشغول تلسکوپش و سوجی در حال تولید آب پرتقال بود. هر دو محفلی با ورود ادوارد نظرشون جلب شد و به طرفش برگشتن.
-ستاره ها به من خبر های بدی میدن ولی نامردا تا لیوان آب پرتقال نگیرن نمیگن خبر بد چیه.

--
-کسی پروف رو ندیده؟

یوآن گوشه ای از اتاق در حال تمرین یوگا بود ولی لرزش های رز بهش اجازه نمیداد به آرامش کافی برسه. هرمیون هم روزنامه های مختلف جادوگری و ماگلی رو مرور میکرد. با ورود ادوارد، هرمیون با سرعت از سر جاش بلند شد و به طرفش رفت.
-پروف آزکابانه ، ادوارد. پیام امروز نوشته.
-باز رفته با دیوانه ساز ها بوسه بازی کنه؟
-آرسینوس و نقاب دستگیرش کردن.

حرف آخر هرمیون در سکوت خونه گریمولد اکو کرد و به گوشه همه رسید. هر کی هر کاری میکرد دست ازش برداشت و با سرعت به طرف منبع خبر اومد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آلبوس دامبلدور در 1397/3/29 15:17:39
پاسخ به: آزکابان
ارسال شده در: دوشنبه 28 خرداد 1397 01:01
نمایش جزئیات
آفلاین
پست پایانی

- حالا دیگه از اونموقع که این اتفاقات افتاد، زمان زیادی گذشته نوه‌ی گلم. هیچوقت معلوم نشد که سر مورگانا لی فای چی اومد، اما میدونم که مرده. آریانا هم دیگه بعد از اون قضیه خبری ازش نشد.

پیرمردی که پسربچه ای جلویش نشسته بود، دفترچه ای قدیمی رو بست و به پسربچه ای که جلوش نشسته بود نگاه کرد.
- الان دوباره شاه سینوس برگشته سرکار و آرامش رو از دنیای جادوگری گرفـــ... برگردونده.

پیرمرد نگاه نگرانی به اطرافش انداخت، انگار که انتظار داشت همان موقع مسئولان وزارت بیایند و او را به خاطر حرفش مجازات کنند.

- اما پدر بزرگ... من هنوز میخوام درمورد گذشته بدونم. این که چه اتفاقی افتاد.

پسربچه با چشم های گرد شده به پدربزرگش نگاه کرد. التماس در مردمک های پسرک موج میزد و باعث میشد پیرمرد دلش بخواهد نوه‌ش را در آغوش بگیرد و تمام داستان هایی که از گذشته میداند را برایش تعریف کند. اما او اجازه این کار را نداشت.
- نمیتونم... بقیه چیزایی که میدونم درباره چیزه دیگه... همون...
- کی؟

پسرک با کنجکاوی سرش را به یک طرف خم کرد. پیرمرد آب دهانش را قورت داد و با قاطعیت سرش را به چپ و راست تکان داد تا مخالفتش را نشان دهد.
- نه من اجازه ندارم چیزی اش بگم...
- خواهش میکنم.

پسربچه انگشتانش را در هم قفل کرد و بعد به چشمان پدربزرگش زل زد. پیرمرد صدایش را در حد نجوا پایین آورد و بعد سرش را خم کرد تا بتواند چیزی را درگوش نوه‌اش بگوید:
- مدیریت زوپس... چقدر آدمای درست و عاقلی هستن برعکس این شاه سینوس...

در همین موقع چندین نفر چوبدستی به دست در را شکستند و به زور وارد خونه شدند.

- شما به علت صحبت و تشویق جامعه بر علیه شاه سینوس دستگیر هستید.

× پایان ×

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: آزکابان
ارسال شده در: دوشنبه 28 خرداد 1397 00:26
نمایش جزئیات
آفلاین
رزرو!
تصویر تغییر اندازه داده شده

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
The MUSIC is making me growing
The only thing that keeps me awake is me knowing
There's no one here to break me or bring me down

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
پاسخ به: آزکابان
ارسال شده در: پنجشنبه 27 خرداد 1395 18:49
نمایش جزئیات
آفلاین
پس از آن آريانا گفت :

- باشه ، صبر كنيد همين الان ميام .

و سريع گوشي را گذاشت . ياسن هرچه سعي كرده بود نتوانست بفهمد كه چه كسي پشت تلفن است و يا حتي چه چيزي گفته است . پس تصميم گرفت كه مخفيانه آريانا را دنبال كند تا بلكه بتواند از قضيه باخبر شود . در همان لحظه آريانا از اتاقش خارج شد و به راه افتاد . اينطوري كه از مسير مشخص بود او قصد رفتن به اتاق آرسينوس را داشت . پس از مدتي آريانا به داخل اتاق رفت . ياسن تصميم گرفت كه به پشت در اتاق برود تا بلكه بتواند چيزي متوجه شود اما در همان لحظه دو نفر از اعضاي وزارتخانه به پشت درب اتاق رفتند و ايستادند . اينجوري كه از شواهد معلوم بود آن دو مراقب بودند . انگار موضوع بسيار مهم و محرمانه اي بوده كه آن دو براي مراقبت آمده بودند . ياسن با خود گفت :

- ميتوانم از پس آن دو برآيم .

اما همين كه خواست حركت كند آريانا در حاليكه چنديدن برگه در دست داشت از اتاق خارج شد . ياسن مجددا پشت سر آريانا شروع به حركت كرد تا اينكه آريانا به اتاقش رفت . ياسن براي پيشبرد نقشه بايد به اتاق آريانا مي رفت و او را ميكشت اما يك حسي به او ميگفت كه در اين كار تا حد امكان بايد از كشتن افراد بيگناه خودداري ميكرد . ياسن بار ديگر به نگهبان نگاه كرد . او همچنان در خواب بود . پس ياسن از اين فرصت استفاده كرد و به اتاق آريانا رفت و با عكس العملي كه تا به حال از خودش نديده بود او را بيهوش كرد . ناگهان نگاهش به آن برگه ها كه اكنون بر روي ميز آريانا قرار داشت ، افتاد . به سمت برگه ها رفت و همينكه نوشته هاي روي برگه ها را ديد از تعجب شاخ در آورد .

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط جینی ویزلی در 1395/3/27 19:41:40
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور.


هیچ وخ یه ویزلی رو دست کم نگیر. مخصوصا اگه از نوع تک دختر خاندان باشه

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: آزکابان
ارسال شده در: پنجشنبه 27 خرداد 1395 11:06
نمایش جزئیات
آفلاین
یاسن خم شد تا بتواند نگهبان پشت میز را ببیند.نگهبان خواب بود و یاسن، نمی توانست اورا یک خطر جدی به حساب بیاورد.اما نمی توانست جان خودش را روی یک حدس بزارد.پس باید هنوز هم مراقب می ماند.یاسن با قدم هایی کوتاه به سمت اتاق آریانا دامبلدور رفت.چطور می توانست بدون آنکه صدایش در بیاید اورا بکشد.ناگهان صدای تلفن روی میز آریانا در آمد.آریانا گوشی را برداشت و گفت:

- بله؟

چند لحظه صداهای نامفهوم به گوش رسید تا اینکه آریانا نعره زد:

- چی؟چطور گذاشتین لی فای دربره.اونم توی آزکابان!

قلب یاسن در سینه فروریخت.اگر لی فای فرار میکرد با قمه رودولف لسترنج رو به رو میشد.صدای آریانا دامبلدور بار دیگر شنیده شد:

- باشه، باشه...

آریانا نفس عمیقی کشید و ادامه داد:

- حالا کجا رفته؟...سریع بخش 8 رو ببندید!

یاسن میدانست بخش هشت کجاست.بخش هشت بالاترین طبقه قلعه بود.فرار کردن در آنجا بسیار سخت بود.چرا لی فای به آنجا رفته بود؟. یک بار دیگر صدای آریانا به گوش رسید که فریاد زد:

- چـــــی؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: آزکابان
ارسال شده در: سه‌شنبه 29 دی 1394 22:20
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: مورگانا لى فاى به جرم توطئه عليه وزير، زندانى شده. فردى نامشخص اين تهمت رو به مورگانا زده و توسط شخصى به اسم ياسن عملى کرده. حالا اين افراد قصد کشتن مورگانا را دارند و از ياسن مى خواهند که اين کار را انجام دهد وگرنه خودش کشته مى شود.
و حالا ادامه...

ياسن سعى کرد ترسش را پشت صداى محکمش پنهان کند.
- اما قرار ما اين نبود!

بلاتريكس لسترنج کلاه شنلش را عقب داد، رودولف را کنار زد و آرام جلو رفت. دستش را جلو برد و با ناخن هايش خط سفيدى روى صورت اصلاح شده ى ياسن کشيد.
- پسر خوبى باش ياسن... تو که نمى خواى صورتت با قمه ى رودولف خط خطى بشه؟هوووم... خيلى دردناکه... موافقى رودولف؟

ياسن از بالاى شانه ى بلاتريكس، رودولف را ديد که قمه ش را در دست گرفته بود و مى خنديد.

- اون توى آزکابانه... من... من چطور مى تونم بکشمش؟

بلاتريكس دستش را از صورت ياسن کشيد. صداى کفش هاى پاشنه بلندش سکوت ترس آور محيط را مى شکست. دستش را به سمت رودولف دراز کرد و شيشه اى را گرفت.
- اول کلک اون دختره آريانا رو بکن! بعدش خودت آريانا شو.

و شروع کرد به خنديدن. انگار داشت صورت وحشتناک ياسن را تصور مى کرد که تبديل به آريانا شده و لباس صورتى اى پوشيده است.
- اوه معذرت مى خوام... واقعا بامزه مى شى ياسن... ياسن و آريانا!

و دوباره خنديد. ياسن دندان هايش را به هم فشار داد. ناگهان صورت بلاتريكس حالت جدى اى گرفت.
- بعدش به عنوان رئيس زندان، با لى فاى فرار کن و آرسينوس رو بکش!

حالا دوباره مقابل ياسن ايستاده بود. چشمانش از خوشحالى آينده اى که در ذهن داشت مى درخشيد.
- لى فاى رو به جرم قتل مى کشن. و وزارت با مرگ آرسينوس سقوط مى کنه. ..و اونوقت ما وزارت رو به دست مى گيريم.

ياسن از ترس به خود لرزيد. شيشه ى معجون مرکب را از بلاتريكس گرفت و خواست که آپارات کند. اين بار صداى رودولف بلند شد.
- فراموش نکن ياسن! اگه به ما خيانت کنى...

قمه اش را با حالتى نمايشى زير گلويش کشيد.
- کشته مى شى!

و بعد صداى پاق آپارت کردن ياسن شنيده شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط آریانا دامبلدور در 1394/10/30 0:03:53
Do you hate people
I don't hate them...I just feel better when they're not around


پاسخ به: آزکابان
ارسال شده در: جمعه 6 آذر 1394 19:27
نمایش جزئیات
آفلاین
روزنامه در دستش میلرزید.
دور چشمان ابی رنگش که اکنون به خاطر ماندن طولانی مدت در تاریکی کم فروغ شده بودند،رگه های قرمزی دیده میشد.
ذهنش به سرعت همه چیز را تجزیه و تحلیل میکرد،همه چیز را باز خوانی میکرد و میکوشید دلیلی برای دیدن چنین تیتری،ان هم درست 5 ساعت بعد از دیدن الیزابت استون در روزنامه بیابد اما تا هرجا که میدوید مقصدش بن بستی بیش نبود.
حالش از تمام حقه های کثیفی که اکنون و در گذشته ای نزدیک دیده و شنیده بود بهم میخورد.
مانند انکه اشتباه دیده باشد چشمان خود را بست و پلک خود را روی چشمانش فشار داد.انگاه انها را دوباره گشود،کمی خود را حرکت داد و به میله ها نزدیک کرد تا بتواند در کور سوی نور یک لامپ کوچک،چند متر انطرف تر از سلولش که تا قسمتی از زمین کنار میله ها را پوشانده بود،روزنامه را دوباره ببیند.
دست لرزانش را که روزنامه ای میان ان جای گرفته بود را از میان میله ها بیرون برد و دوباره در نور انرا خواند:
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جسد الیزابت استون در دریاچه پیدا شده است.

به گفته تیم خبرنگاری روزنامه پیام امروز،عصر امروز،جمعی از صیادان ماگل که به منظور صید ماهی در دریاچه مشغول کار بودند،به طور اتفاقی متوجه جسدی در انتهای دریاچه شدند که متعلق به یکی از خبرنگاران ناشی پیام امروز(خانم الیزابت استون)بود.
اما خوشبختانه دفتر خبرگذاری پیام امروز که متوجه غیبت این خانم شده بود،سریعا به کمک جمعی از کاراگاهان شروع به جستجو و در نهایت موفق به تحویل جسد از صیادان شدند.
طبق انجام بررسی های رسمی توسط شفاگران و کاراگاهان،این فرد به شکل بی رحمانه ای توسط سلاح سرد کشته شده بود و برای غرق شدن،یک وزنه به وزن 1 تن از ناحیه پا به وی متصل شده بود.
با انکه نحوه قتل نشانگر قتل وی به ورژن ماگلیست اما شواهد بدست امده دیگری پس از تحقیقات بیشتر، قتل وی به وسیله طلسم مرگ پس از ضرب و شتم به دست یک قاتل جادوگر را نشان میدهد.
گفتنی است که صیادان،پس از بازجویی به وسیله طلسم فراموشی...

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مورگانا دیگر به خواندن ادامه نداد.،کاغذ را در دستش مچاله و به گوشه سلول پرت کرد.
از همه چیز حالش بهم میخورد.ازاینکه او،پیغمبره بزرگ مملکت،با کمال بی احترامی و بی گناه باید اینطور در این سلول پست،تنگ و تاریک زندانی میشد.
انهمه به وسیله چه کسی؟یکی از بهترین دوستانش،ارسینوس.دوستی که اکنون غرور ریاست جوری جلوی چشمانش را گرفته بود که حتی فراموش کرده بود که در تمام لغت نامه ها واژه ای به نام:عدالت وجود دارد.
اما چیزی به او میگفت یک جای کار میلنگد.ذهنش دوباره به کار افتاده بود.چگونه ممکن بود درست چند ساعت پس از ملاقات با چنین فردی خبر قتل وی را در روزنامه پیام امروز بشنود؟
مورگانا در این اندیشه بود که صدای پای پیاپی شخصی در حال دویدن و نزدیک شدن او را به خود اورد.
ـ مورگانا!مورگانا!؟
صدای شخص مورگانا را شوق زده کرده بود.لبخند کمرنگی برروی لبان رنگ پریده اش نشست.به ارامی از جا برخواست و از میان میله ها به بیرون نگریست.
ـ ایلین!
این صدا متعلق به ایلین بود.
وضعیت مشوشی داشت.نفس نفس میزد.
ایلین از میان میله ها دست سرد مورگانا را گرفت و محکم انرا فشرد.
ـ ایلین...تو اینجا چیکار میکنی؟
چشم مورگانا به لباس های نوی کاراگاهی و ارم روی لباسش افتاد:کاراگاه وزارت خانه.
لبخند سردی بر لب های مورگانا نشست.
ـ میبینم کاراگاه شدی ایلین...بهت تبریک میگم.
او به هیچ عنوان به حرف مورگانا توجهی نکرد.درواقع به نظر می امد انقدر مشوش و اشفته باشد که به هیچ چیز توجه نکند.او بریده بریده سخن میگفت:
ـ مورگانا...من میدونم...میدونم بی گناهی...به محض اینکه شنیدم اوردنت اینجا با تمام سرعت اومدم...ولی دیر شد...مورگانا!...من مدرک دارم...
ـ ایلین!اروم باش!درست حرف بزن ببینم چی میگی؟
ایلین نفس عمیقی کشید.خود را جمع و جور کرد و صاف ایستاد.سرش را اندکی جلو اورد و باصدای ارامی گفت:
همه اینا یه نقشه است مورگانا،در اینجا تنها توطعه ای که شده...
مورگانا حرف او را کامل کرد:
بر علیه منه...اره...میدونم.
انگاه خم شد و روزنامه مچاله شده در زیر پایش را برداشت و انرا باز کرد و به او نشان داد.
ـ من مشکوک بودم اما الان یقین دارم.
ایلین به روز نامه توجهی نکرد.
ـ نمیخواد نشونم بدی.من وقتی داشتن جسدشو بررسی میکردن اونجا بودم.
انگاه صدایش را اهسته تر کرد و با انکه انجا هیچکس حضور نداشت به اطراف نگریست و گفت:
عصر امروز وقتی جسد اون زن رو بردن،من از اونجا نرفته بودم.باید یه چیزایی رو بیشتر بررسی میکردم.
انگاه دستش را در جیب ردایش برد و بطری معجون شکسته ای را در اورد و گفت:
که اینو پیدا کردم!درست کنار یه مغازه معجون فروشی حوالی یه رود خونه که انتهاش به دریا منتهی میشد.
ـ خب؟...
ایلین شیشه معجون را به بینی مورگانا نزدیک کرد.
ـ معجون مرکب؟!
ایلین سرش را با حالت تاسف باری تکان داد.
ـ بله...این معجون مرکبه.میدونم که میتونی بفهمی چه معنایی میده...
مورگانا نفسی بیرون داد.همانطور که با حالت معنا داری به شیشه معجون زل زده بود در فکر فرو رفت.

**********************

مرد کت پوش در حالی که با یک دستش سیگاری را دود میداد، چند تراول گالیون را از جیبش در اورد و پرت کرد روی میز.
انگاه با لحن رئیس مابانه ی خشکی گفت:
کارت خوب بود یاسن!این اولین دستمزدت.
یاسن تراول هارا برنداشت.کمی از لیوان سرریز نوشیدنی کره ای اش را سر کشید و گفت:
اولین؟
مرد کت پوش کلاه خود را بالا زد و زیر چشمی به او زل زد.
ـ البته که اره!هنوز بهت نیاز دارم.میدونی،این اواخر ادمی مثل تو پیدا نکردم.درواقع هنوز نفسشو داری،فعلا باید بمونی رفیق.
یاسن لیوان نوشیدنی را برروی میز گذاشت.پول هارا در جیبش چپاند و برخواست و پوزخندی زد و گفت:
من برای کسی کار نمیکنم!
کتش را کمی تکاند و به سمت در حرکت کرد.
که ناگهان سردی نوک یک چوبدستی را پشت گردنش احساس کرد که تا اعماق مغزش نفوذ کرد.
سرش را اندکی به سمت پشت سرش برگرداند.رئیس با لبخند تمسخر امیزی بر لب و چشمانی همیشه خونسرد چوبدستی را به گردن مرد جوان میفشرد.
یاسن به روبه رویش نگریست و به چند جادوگر با چهره هایی که در هرکدام از انها زخمی دیده میشد و شرارت از انها میبارید.
مرد خونسردانه گفت:
جسد لی فای؟یا جسد خودت؟...یاسن؟

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
eileen prince


آسایش دوگیتی،تفسیر این دو حرف است: بادوستان مروت،با دشمنان مدارا.


باسیلیسک سواران:باسیلیسک ها می ایند!


And if we should die tonight
Then we should all die together
Raise a glass of wine
... for the last time

Now I see fire
Inside the mountain
I see fire
Burning the trees
And I see fire
Hollowing souls
I see fire
Blood in the breeze
...And I hope that you remember me

پاسخ به: آزکابان
ارسال شده در: دوشنبه 18 آبان 1394 22:00
نمایش جزئیات
آفلاین
به تکه آیینه ی شکسته ی روی دیوار زندان نگاهی انداخت.لبخندی تلخ بر روی لبانش نقش گرفت.. نمیتوانست چیزی را که با چشمان خودش میدید باور کند.این او بود؟ بانو مورگانا, پیغمبره ی عالم و یکی از زیباترین ساحره ها در تمام عصرها؟

چشمان گود افتاده و صورت رنگ پریده و نحیفش چیزی خلاف این را اثبات میکرد..آزکابان روی او تاثیر بدی گذاشته بود.
چرا باید به این حال روز میوفتاد درحالی که هیچ کاری انجام نداده بود؟
چرا..چرا..چرا..این سوال تمام یک ماهی که در زندان میگذراند مثل خوره وجودش را میخورد.

از داخل آیینه جن خانگی را دید که همیشه برای او غذا میاورد نمیدانست با اینکه هردفعه به جن میگوید که از غذا آوردن برای او دست بردارد ولی جن همچنان کار خودش را میکند و هر روز سینی غذارا به سلول او آورده و دست نخورده برمیگرداند..
ولی او امروز تنها نبود.. آریانا نیز به همراه او آمده بود. نمیدانست زندان بان در آنجا چه کار دارد, ولی میدانست به زودی خواهد فهمید.

آریانا با لحنی سرد گفت: چرا غذات رو نمیخوری؟این جن هر روز با سینی دست نخورده برمیگرده آشپزخونه..تو هرچقدر هم گناهکار باشی باید غذات رو بخوری.
مورگانا با لحنی محکم گفت: لطفا تنهام بذار..من خودم میدونم باید چیکار کنم لازم نیست شما بهم دستور بدی.
آریانا با حالت طلبکارانه گفت: اینجا وزارت خونه نیست که شما به من دستور بدی..اینجا آزکابانه و منم زندان بانم..اون منم که به شما دستور میدم نه شما.

ولی مورگانا گویی در آنجا نبود.. ذهنش مایل ها دورتر از آزکابان سیر میکرد..چهره ی پر از نفرت همه را میدید که فکر میکردند او علیه آرسینوس توطئه کرده است..مردم را را می دید که با پوزخند نظاره گر بردن او به زندان جادوگران, آزکابان هستند.

صدای بلند آریانا باعث شد او از فکر کردن به نحس ترین هالووین زندگی اش دست بکشد.
- با شما هستم خانم لی فای.
- بله.. بله.. گوشم با شماست.
- پیام امروز مطلب مهمی نوشته فکر کردم دوست داری بخونی.
-اوه متشکرم, ولی تا اونجایی که یادمه به زندانی ها روزنامه نمیدادند.
-درسته ولی چیز خیلی مهمی داخل روزنامه هست که اینبار مجبور شدم قانون رو زیر پا بذارم..صفحه اول درموردش کامل توضیح داده.. من دیگه باید برم.

مورگانا روزنامه رااز آریانا گرفت, تیتر صفحه ی اصلی به این گونه بود:

جسد الیزابت استون در دریاچه پیدا شده است.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هستیا جونز در 1394/8/19 14:51:15
ویرایش شده توسط هستیا جونز در 1394/8/19 18:35:02

پاسخ به: آزکابان
ارسال شده در: پنجشنبه 14 آبان 1394 21:07
نمایش جزئیات
آفلاین
فردای همان روز ، آزکابان


دفتر زندانبان، اتاق کوچک و کم نوری بود با دیوار های رنگ و رو رفته و یک میز چوبی کوچک به همراه یک صندلی که در گوشه ای از اتاق قرار داشت.

آریانا دامبلدور ، روی صندلی پشت میزکارش نشسته بود و با دقت مشغول بررسی کارت شناسایی خبرنگار مجله ساحره بود.

-امیدوارم مشکلی پیش نیومده باشه خانم دامبلدور.

این حرف را خانمی زد که مقابل میز آریانا ایستاده بود، زد.

آریانا نگاهش را از روی کارت شناسایی خبرنگار برداشت و به خانم خبرنگار نگاه کرد.

نام این خانم، الیزابت استون بود.
خانم استون حدودا سی و دو ساله بود و موهای مشکی داشت که آنها را پشت سرش به صورت دم اسبی بسته بود، پوستی سفید داشت و صورتش کشیده و استخوانی داشت.
ردای بلند و سرمه ای پوشیده بود و یک کیف دستی مشکی، در دست داشت.

-نه، البته که نه.

آریانا از جایش برخاست و کارت شناسایی خبرنگار را به او بازگرداند.
آریانا گفت:

-حواستون باشه که به چیزی دست نزنید، چیزی از دست متهم نگیرید و چیزی هم بهش ندین.

خانم استون سر تکان داد.

-محض احتیاط، یک کاراگاه شما رو تا سلول خانم لی فای همراهی می کنه.

-اوه...البته...مشکلی نیست.

آریانا و خانم استون از اتاق خارج شدند و در راهرویی ایستادند که کاملا سفید بود و نوری سفید آن را روشن می کرد.

فردی از انتهای راهرو، نمایان شد که قد متوسطی داشت و مو هایش به رنگ قرمز بود.

آریانا گفت:

-ایشون کاراگاه فرد ویزلی هستن و شما را تا سلول خانم لی فای همراهی می کنن.

خانم استون سرش را تکان داد.

آریانا به دفترش بازگشت.
فرد ویزلی پرسید:

-آریانا قوانین رو بهتون گفتن؟

خانم استون سرش را دوباره تکان داد.

-خوبه.

فرد با قدم های سریع به راه افتاد و خانم استون، پشت سرش شروع به راه رفتن کرد.

آنها راهروی سفید را تا انتهای آن ادامه دادند سپس به یک راه پله ی مارپیچ رسیدند که به زیر زمین می رسید.

آنها از پله ها پایین رفتند تا به در آهنی زنگ زده و رنگ و رو رفته ای رسیدند.

فرد کلید بزرگی را از جیبش در آورد و قفل در را باز کرد.

با باز شدن در، بلافاصله سرما همچون میخ در بدنشان فرو رفت.سرمایی که حتی تا استخوان سر هر انسانی نفوذ می کرد.

فرد چوبدستی اش را درآورد و زیر لب گفت:

-اکسپکتو پاترونوم!

خرگوش کوچکی از نوک چوبدستی فرد خارج شد و دیوانه ساز ها را به عقب راند.
فرد با سرش به داخل اشاره کرد سپس هردو به دنبال خرگوش سفید و روشن وارد آن قسمت از ساختمان شدند.

دیوانه ساز ها، همگی به سمت سلول های زندانیان رفتند. اکنون فرد و خانم استون در حال راه رفتن در راهروی تاریک و ترسناکی بودند که در دو طرف آن، سلول های زندانیان قرار داشت. صدای ناله و شیون زندانیان، ترسناکی فضا را چندین برابر بیشتر می کرد.

آن ها به دنبال خرگوش سفید، در راهرو پیش می رفتند تا این که به قسمتی رسیدند که تقریبا نه دیوانه سازی داشت و نه سلولی.

انتهای راهرو یک سلول قرار داشت که بیشتر به قفس شباهت داشت.

خانم استون و فرد هردو به سمت قفس رفتند و روبروی آن ایستادند.

خانم استون جلو رفت و نگاهی به مورگانا انداخت: مورگانا لی فای گوشه ای از قفس، بدنش را جمع و جور کرده بود و پتویی ضخیم را محکم به دور خود پیچیده بود.

-خانم لی فای؟

مورگانا سرش را به آرامی بلند کرد. مو های تیره خرمایی اش ژولیده و درهم رفته بود و نیمی از صورتش را پوشانده بود.

-خانم لی فای؟ میشه به من بگید چرا شما رو به اینجا آوردن؟ شایعه هایی که راجع به تون گفته میشه تا چه حد حقیقت دارند؟

مورگانا گفت:

-از اینجا برو!

-خواهش می کنم خانم لی فای لطفا... به من اجازه... .

-گمشو!

مورگانا فریادزنان این را گفت سپس سرش را دوباره پایین انداخت.

فرد به سرعت جلو آمد و گفت:

-خانم استون...لطفا خانم لی فای رو تحت فشار نذارین ایشون تمایل ندارن با شما مصاحبه کنن.

خانم استون گفت:

-حق با شماست...بهتره بریم.

فرد و خانم استون ، دوباره در راهرو های پیچ در پیچ آزکابان به راه افتادند که ناگهان صدای فریاد بلند مورگانا به گوششان رسید:

-من بی گناهم!...من بی گناهم...!

****

الیزابت استون، در یک خیابان تاریک ظاهر شد.
در خیابان، هیچ موجود زنده ای به چشم نمی خورد و تنها یک چراغ روشن، فضای خیابان را روشن می کرد.

الیزابت استون شیشه کوچکی از کیفش بیرون آورد که درون آن مایعی قرمز رنگ بود.
خانم استون تا آخرین قطره آن مایع قرمز را نوشید و چند لحظه بعد، در همان نقطه ای که خانم استون ایستاده بود، مردی با مو های بهم ریخته جو گندمی و صورتی گرد و پوستی تیره، ایستاده بود.

مرد کلاه شنلش را روی سرش کشید که ناگهان صدای فرد دیگری را شنید:

-آفرین یاسن! کارت رو عالی انجام دادی!...لی فای رو توی آزکابان دیدی؟

مردی که یاسن نام داشت، پاسخ داد:

-لی فای اونجا بود، تا اینجا همه چیز درست پیش رفته.

-جسد الیزابت استون واقعی رو چیکار کردی؟

-جسدش توی رودخونه است، یک وزنه یک تنی به بدنش وصله تا جریان آب اونو به سطح آب نیاره.

فرد شنل پوش دوم پوزخندی زد و گفت:

عالی بود یاسن!...باورم نمیشه! تو تازه وارد این کار شدی ولی انگار سالها تجربه داری.

یاسن پاسخی نداد.

فرد شنل پوش دوم ادامه داد:

-بهتره به رییس گزارش بدی از این کارت خوشحال میشه!

یاسن تنها سرش را تکان داد. صدای ترق مانند آپارات دو مرد، برای بار دوم سکوت شب را شکست.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
آخرین دشمنی که نابود می شود؛ مرگ است.



تصویر تغییر اندازه داده شده

کاراگاه برایان دامبلدور
پاسخ به: آزکابان
ارسال شده در: شنبه 9 آبان 1394 22:38
نمایش جزئیات
آفلاین
بدبختی نه چیزه! سوژه جدید

هميشه از كمبود اعضا در سازمان ساواج شكايت داشت.سازماني كه از نظر مورگانا، وظيفه داشت مثل تار عنكبوت باشد. و زمزمه ها را شكار كند.
از شايعات تا واقعيات!
زياد پيش مي آمدند شب هايي كه مورگانا مجبور ميشد تا دير وقت در دفتر كارش باشد و به خودش كه مي آمد، دو ساعتي از نيمه شب گذشته و او آنقدر خسته بود كه توان آپارت كردن تا خانه ريدل را در خودش نمي ديد.
تخت سفري گوشه دفترش، براي چنين شب هايي تعبيه شده بود كه خب البته كم هم نبودند. شب هالوين هم يكي از همان شب ها محسوب مي شد. مورگانا كه به خاطر سردردهاي هميشگي اش، در كمترين نور ممكن كار مي كرد، با شنيدن صداي زنگ متوجه فرا رسيدن نيمه شب شده و با حسرت به جشني انديشيد كه هم اكنون در خانه ريدل برپا شده بود.
اساساً هيچ كس انتظار ندارد كه دقيقاً راس نيمه شب، كسي درب دفتر كارش را بكوبد. مخصوصاً در شب هالوين - البته قاعده بر اين است كه در چنين شبي شما در خانه باشيد. ولي خب زندگي مورگانا لي فاي، خيلي هم بر اساس قواعد روزمره پيش نمي رفت.- درست مثل همان لحظه! مورگانا توقع داشت رجينالد، نگهبان شب ساختمان را ببيند كه با شيطنت ماسكي به صورتش زده و مي خواهد فرياد بكشد:
" با ميل يا با زور"
- ببين رگ...

در چندثانيه، اين طور به نظر رسيد كه صداي پيغمبره عالم زيرين را، كسي در دشت هاي سرزمين تحت رسالتش حبس كرده باشد. او انتظار ديدن هر كس را داشت به جز رئيس اداره كاراگاهان! آنهم با لباس رسمي.
- چيزي شده وينكي؟
- راستش بله خانم مرلين!
- لي فاي هستم!

شرم در چشم هاي وينكي به رقص آمد.
- اوه البته. ببخشيد ميشه بيام تو؟

مورگانا بهت زده از جلوي در كنار رفت و مهمان ناخوانده را به دفترش راه داد.
- خب راستش مورا... من اومدم بهت بگم...

با نگاه كردن به چشم هاي ملكوتي مورگانا نمي شد حرف زد.
- حرف بزن وينكي!

اين را ميشد دستوري از جانب يك پيغمبره دانست که خب قطعا لازم الاجرا هم بود
- خب... من حكم جلب شما رو دارم مورگانا لي فاي. شما متهم به توطئه و طراحي يك كودتا، عليه وزير سحر و جادوي وقت، آرسينوس جيگر هستيد.

مورگانا به چشم هاي گرد و سبز وينكي خيره ماند. به نظر مي آمد يك نفر، رسم دورغ اول آوريل را به شب هالوين پست كرده باشد.
- داري دروغ مي گي ديگه نه؟ وينكي ورژن جن بد؟

وينكي پا به پا شد. بي اختيار با دستبند جادويي دور كمرش بازي مي كرد.
- من مي ترسم كه بيش از حد راستگو بوده باشم بانو!
- بايد دستگيرم كني؟

سوالات واضح بودند و مورگانا هم هرگز ساحره خنگي نبود. ولي شوك حادثه به قدري بود كه مورگانا، بديهيات را هم از ياد برده بود. شايد به همين دليل با حسي ميان هراس و حيرت به دستبند جادويي وينكي نگاه مي كرد. وينكي كمي تلاش كرد تا او را آرام كند.
- مطمئنم كه نيازي به اون نيست مورگانا.

مورگانا به ديوار تكيه داد. احساس مي كرد ديوارهاي اتاقش به او نزديك مي شوند. او؟ خيانت به وزير؟ توطئه؟ آرسينوس يك دوست قديمي بود....

- لازمه کمکت کنم مورا؟

مورگانا لبخند تلخی نثار وینکی کرد.
- نه راهو بلدم.

در را که باز کرد همه چیز ظاهراً عادی بود. اما این عادی بودن، فقط تا کنار حوض برادران جادویی دوام داشت. مورگانا انتظار نداشت گروه کثیری از جماعت جادوگر و ساحره، به تماشای بازداشتش آمده باشند. حتی خود وزیر! به چشم هایی خیره شد که در پس یک نقاب مخفی شده بودند.
- آرسینوس این تهمته!

سکوت آرسینوس مثل آب سردی بود که روی آتش بهت مورگانا ریخته شده باشد. با افسوس سری تکان داد. و از آقای وزیر فاصله گرفت.
- پس تو هم باورت شده؟

چند قدمی بیشتر از او دور نشده بود که صدای ارسینوس در فضا پیچید.
- ببریدش ازکابان!

اندک رنگی هم که روی صورت مورگانا باقی بود، گریخت. کابوس ساحره جوان به حقیقت پیوسته بود. او وحشت زده به آرسینوس خیره ماند.
- آزکابان؟










پی نوشت: نفس سوژه یه کمی جدیه به خاطر مورگاناش. ولی نویسنده هایی داریم که از هر چیزی طنز می سازن!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/8/9 22:47:12
ویرایش شده توسط مورگانا لی فای در 1394/8/10 14:13:14
تصویر تغییر اندازه داده شده



?How long will you have me in your memory
Always



Перерыв сердца людей. Осколки может сделать вас ударить ...
Кинжал в сердце иногда ... иногда ... иногда горло вашим отношениям веревки!
Святые люди ... черные или белые ... не сломать чью-то сердце.

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.