جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها اخبار اخبار تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

11 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
7
مهمانان
4
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

اطلاعیه مرداب هالادورین: به جدیدترین الهامات گوش فرا دهید تا با خرید چوبدستی به جنگ دمنتورها رفته و سپر مدافع یا مهاجم خود را فعال کنید. سپس با خیال راحت سری به کالاهای فروشگاه زوپس مارکت جادوگران ، معجون‌های معجون‌سرای پاتیل‌طلا و اقلام شوخی‌کده فارس د ماره بزنید تا خودتان را سرگرم کنید یا دیگران را چیزخور کنید! فقط زیاد پرخوری نکنید که در این صورت باید برای درمان به شفاخانه مرداب زیرین مراجعه کنید!
wand

پیام امروز

wand
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  125 خواندن  بدون نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  251 خواندن  7 نظر(ها) 
آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

آشنایی با گشنه در نت: افسانه‌ی قدرتمندترین شکلک

مرگ 1405/02/26 03:30  166 خواندن  1 نظر 
طعم برتی بات شما چیه؟!

طعم برتی بات شما چیه؟!

بردلی 1405/02/22 03:30  202 خواندن  بدون نظر 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 آذر 1394 15:22
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه: یک شب در جنگل
***


ماه نقره فام روی دامن مشکی آسمان شب نشسته بود و با بخشندگی نور خود را به جنگل می تاباند. امشب مثل شب های دیگر معمولی نبود. اتفاقی خاص قرار بود رخ دهد...

تکه کوچکی از ماه کنده شد در آسمان چرخید و چرخید و درست در میان علفزار فرود آمد. تکه جدا شده آرام آرام شکل گرفت به شکل دختری زیبا.

دخترک گیسوان بلند و نقره فامی داشت که با هر نسیمی به پرواز در می آمد. صورتش همچو ماه درخشان بود و لبانش به قرمزی خون. با هر قدم او دنباله پیراهن خاکستری رنگش می رقصید و پیچ و تاب می خورد.

دخترک رفت و رفت. به رودی پر تلاطم و خروشان رسید.
- تو چیستی؟
- رود خروشانی هستم که می روم و زندگی می بخشم به این جنگل. مادرم کوه است، بسترم زمین و مقصدم دریا.
- پس مادر من چه؟
- مادرت کیست؟
- ماه تابان. روشنی بخش شب های تاریکتان.
- آری، میشناسمش. شب ها تصویر خود را درون من تماشا می کند. مغرور است. اما صد افسوس که من متلاطم هستم. آن وقت است که اشک می ریزد. هر قطره اشکش ستاره ای می شود در دل آسمان.

دخترک غمگین شد. مادرش مغرور نبود. از رود گذشت. رفت و رفت. باد با شدت وزید و گیسوان بلندش را بیش از پیش تاب داد.

- تو چیستی؟
- رهای رهایان. آزاد آزادان. تکان دهنده ابر و باران. من باد هستم.
- پس مادرم چه؟
- مادرت کیست؟
- ماه تابان. روشنی بخش شب های تاریکتان.
- آری میشناسمش. ضعیف است. با یک وزشم می توانم ابرها را جلوی او ببرم و تابشش را متوقف کنم.

دخترک غمگین شد. مادرش ضعیف نبود. به راهش ادامه داد. رفت و رفت. به درخت بلندی رسید که با غرور شاخه هایش را افراشته بود.

- تو چیستی؟
- سرور همه درختان. زندگی بخش انسان ها. من چنار هستم.
- پس مادرم چه؟
- مادرت کیست؟
- ماه تابان. روشنی بخش شب های تاریکتان.
- آری میشناسمش. بخشنده نیست. نورش را از خورشید می گیرد. همان هم برای من انرژی ندارد.

دخترک بیش از پیش غمگین شد. مادرش بخشنده بود. قطره اشک کوچکی از چشمش چکید و روی زمین افتاد. از همان نقطه گُلی در آمد. از درخت هم گذشت. رفت و رفت.

به تخته سنگی رسید که گرگی پریشان بالای آن نشسته و چشمانش را به آسمان دوخته بود.

- تو چیستی؟
- هیچ نیستم جز جانوری درنده خو و تنها. من گرگ هستم.
- پس مادرم چه؟
- مادرت کیست؟
- ماه تابان. روشنی بخش شب های تاریکتان.
- آری میشناسمش. گاهی می بینمش. در اوج دلتنگی به زوزه های تنهاییم گوش می سپارد.

دخترک لبخندی به گرگ زد.
- من هم تنهایم. همدمی ندارم. به زودی صبح می شود و مادرم می رود. من از خورشید می ترسم.

گرگ جلوی پای دخترک پرید و در چشمان او نگاه کرد.
- با من به غارم در آن کوهستان بیا. همدمم شو. ما هر دو تنهاییم.
- اما من گرگ نیستم.
- انسان هم نیستی. تو دختر ماهی و من دلداده اش. با من بیا.

دخترک به آسمان نگاه کرد و به گرگ. دلنشین خندید. دیگر تنها نبود.

امروز اگر به آن کوهستان بروید خون آشامانی را می بیند که درنده خو و تنهایند و از خورشید می ترسند. آن ها هیچ کدام نمی دانند از کجا به وجود آمده اند. اما من و شما که می دانیم؟

***
لطفا امتیاز دهی بشه.


امتیاز دهی انجام گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/9/27 3:19:42
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
ارسال شده در: شنبه 21 آذر 1394 18:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سوزان بونز & سوزان بونز

موضوع: قتل


نیمه های شب بود و هوا نیز سرد بود. سکوت جنگل را فراگرفته بود. انگارجنگل نیز از اتفاقات در حال وقوع، ناراحت بود.

در آن سکوت و تاریکی، دختری جوان در حال قدم زدن و لذت بردن از منظره ها و درختان اطرافش که در نور کم سوی چوبدستی اش دیده می شد، بود. شاید کمی عجیب به نظر بیاید، ولی از نظر او، این حرف مفهومی نداشت.

بالاخره به محل مورد نظرش رسید. ایستاد و منتظر ماند. منتظر ملاقات با یک دوست قدیمی.

برخلاف ظاهر، باطنش آشفته و نگران بود. درحال کلنجار رفتن با خودش بود. وجدانش آرام نمی گرفت. مدام به خودش تلنگر می زد:
- من مجبورم. باید این کار رو انجام بدم.
- نه! تو مجبور نیستی هر کاری اون میگه رو انجام بدی.
- اتفاقا مجبورم. اگه این کار رو انجام ندم اون منو میکشه.
- خب بکشه. یعنی تو حاضری برای نجات جونت، بهترین دوستت رو بکشی؟
- بهترین دوستم؟ من حتی نمی دونم اون هنوز من رو یادشه یا نه؟ از وقتی عضو محفل شد دیگه ندیدمش.
- یه جوری میگی انگار صد ساله ندیدیش. همش پنج ساله که از هم جدا شدین.
- ببینم...از نظر تو پنج سال کمه؟
- در مقابل یازده سال دوستی، پنج سال همچین طولانیم نیست. تو داری بزرگش می کنی.
- اصلا صبر کن ببینم. این چه ربطی به شرایط فعلی داره؟ الان مهم اینه که من مرگخوارم و اون یه محفلی و ...
- و چی؟
- و...و من....من ....من ماموریت دارم اونو...اونو...
- اونو چی؟ می بینی؟ تو حتی نمی تونی به زبون بیاریش. اونوقت می خوای...
- بسه...دیگه بسه. حرف نزن. می خوام تمرکز کنم.

و به بحث کردن با وجدانش خاتمه داد. همزمان با فکر کردن، سعی می کرد نگرانی اش بر چهره اش نمایان نشود.
همچنان درحال فکر کردن بود، که صدایی شنید. به طرف صدا برگشت.
هیبتی در میان سایه ی درختان حرکت می کرد و به او نزدیک می شد.
نور چوبدستی اش را به طرف آن گرفت. با دیدن چهره ی آن دختر، لبخند تلخی بر روی لبانش نشست.
فاصله ی بینشان درحال کم شدن بود.
نمی توانست خودش را کنترل کند. طاقت شنیدن صدای او را نداشت. طاقت دیدن خنده هایش را نداشت. می ترسید نظرش عوض شود. باید کار را تمام می کرد.
نجات دادن جان خودش، بهانه بود. جان خودش برایش اهمیتی نداشت. او می خواست خانواده اش در امان باشند. او مجبور بود.
همانطور که چوبدستی اش را به سمت دخترک گرفته بود، چشمانش را بست. تمام خشم هایش را در وجودش جمع کرد. خشم از دست دادن پدرش را. خشم کشته شدن مادر و خواهر کوچکترش، به دلیل سرپیچی از دستور. دستانش می لرزید. نفس عمیقی کشید و فریاد زد:
- آواداکداورا

دخترک در نزدیکی اش به زمین افتاد. لبخند همچنان بر روی صورت دخترک نقش بسته بود.

.............................................................................................................
.............................................................................................................

لطفا امتیازدهی صورت بگیره.
ممنون


امتیاز دهی انجام گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/9/22 22:53:40
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: سالن دوئل انفرادی
ارسال شده در: شنبه 21 آذر 1394 10:10
نمایش جزئیات
آفلاین
خودم
Vs
خودم
سوژه: انتقام مشنگی!

***

آفتاب به شدت در دره گودریک هالو می تابید. انگار می خواست انتقام بگیرد. از چه کسی؟ مرلین می داند. حتی پیکسی هم پر نمی زد. عقلش که تاب بر نداشته بود. اما اگر دقت می کردید در آن گرما و آفتاب سوزان یک بنده مرلینی ایستاده بود و دنبال یک سانتی متر سایه می گشت، اما دریغ از همان.

- ببخشید حاج خانم، شما این دای ما رو ندیدین؟
- خفه شو زاک.
- ا دای خودتی؟
- زیر آفتاب می سوزم زاک. مجبورم اینو سرم کنم. زودتر بگو چه کار مهمی داری.
- میخوام دوست قدیمی بی معرفتمو ببینم. اشکالی داره؟
- تو به من گفتی یه چیزی هست که حتما باید تو روز نشونم بدی و نیم ساعتم اینجا، زیر آفتاب نگهم داشتی.
- آره خب. آفتابو ببین چه خوشگل می تابه. سکوت دره رو نگا!
- زاک!
- می دونستی چقد با این چیز سیاهه خوشگل می شی؟

دای به هیچ عنوان هم احساس خوشگلی نمی کرد. دای حتی اگر در این گرما با این قیافه آتش نمی گرفت، حتما از دست شوخی مسخره دوستش اتش می گرفت.
- دلم می خواد خفت کنم زاک!
-

دای خیلی وار به دوستش نگاه کرد. همه آدم ها یک نقطه ظعف دارند. فریاد زد:
- گور بابای سوختگی!

آفتاب به شدت در دره گودریک هالو می تابید. انگار می خواست انتقام بگیرد. از چه کسی؟ مرلین می داند. حتی پیکسی هم پر نمی زد. عقلش که تاب بر نداشته بود. اما اگر دقت می کردید همان بنده مرلین را می دیدید که روی دوستش چمباته زده و" انتقام مشنگی" می گیرد. آن هم از نوع قلقکش!

***
لطفا امتیاز دهی بشه.


امتیاز دهی انجام گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/9/22 22:55:05
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
سالن دوئل انفرادی
ارسال شده در: جمعه 20 آذر 1394 01:37
نمایش جزئیات
آفلاین
سالن دوئل سالن بزرگی نیست...یک سالن کوچک و تقریبا خالی. با یک آینه!
اینجا تنها حریف شما، خودتون هستین.


قبلا اعلام شده بود که برای کسایی که دوست دارن درباره سوژه های دوئل بنویسن، نقشه هایی داریم.

این تاپیک مخصوص اون گروهه.

هر عضو، به محض تموم شدن یک دوئل(امتیاز دهی و اعلام نتیجه)، می تونه در این تاپیک درباره سوژه اون دوئل بنویسه. پست ها در صورت درخواست امتیاز دهی می شن. امتیاز ها از 20 خواهند بود.
سوژه ها رو می تونین از این تاپیک انتخاب کنین. سوژه ها بعد از پایان هر دوئل به این تاپیک اضافه می شن.

اگه کسی دوست داره پستش امتیاز دهی بشه لطفا در پایان پست به این موضوع اشاره کنه.

حتما در قسمت بالای پستتون، سوژه رو بنویسین.

این دوئل ها مهلت خاصی ندارن. شما می تونین درباره سوژه ای که ماه ها قبل داده شده هم بنویسین.

با توجه به مشورت های انجام گرفته، تصمیم بر این شد که برای از بین بردن رقابت با دوئل کننده ها و با اعضای دیگه، امتیاز های پست های این تاپیک(در صورت درخواست امتیاز دهی) بصورت خصوصی اعلام بشه.

قوانین امکان داره با توجه به مشکلاتی که ممکنه پیش بیاد تغییر کنن.

و در پایان باید اشاره کنم که این ایده از طرف هکتور دگورث گرنجر داده شده.


در رقابت با خود نیز جان سالم به در ببرید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/9/20 2:11:26
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/9/20 17:35:13
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1394/9/21 2:36:36
ویرایش شده توسط لرد ولدمورت در 1405/2/20 18:19:51