جادوگران جادوگران | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز
×

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده
×

آنلاین‌ها

30 کاربر(ها) آنلاین هستند (17 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
28
مهمانان
2
اعضا
×

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

×

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس
wand

پیام امروز

wand
آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آلبوس دامبلدور تراپیست می‌شود!

آکی سوگیاما 1405/04/05 20:10  26 خواندن  بدون نظر 
هاگوارتز وحشی!

هاگوارتز وحشی!

بردلی 1405/03/23 03:30  115 خواندن  بدون نظر 
جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

جدال‌ها در کوچه‌ی دیاگون!

ایزابل مک‌دوگال 1405/03/09 03:30  182 خواندن  1 نظر 
یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

یار جدید سوروس اسنیپ که خواهد بود؟

تلما هلمز 1405/03/02 03:30  300 خواندن  2 نظر(ها) 
اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

اثبات وفاداری یا نجات جان خود؟

ایزابل مک‌دوگال 1405/02/30 03:30  286 خواندن  1 نظر 
پیوندشان مبارک!

پیوندشان مبارک!

آکی سوگیاما 1405/02/27 03:30  360 خواندن  7 نظر(ها) 
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 2 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 بهمن 1394 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
_ هری برو...
_ نه پرفسور...امکان نداره من شما روتنهابذارم...
_ هری توبایداین کارروبکنی...
_ امکان نداره پرفسور...
_ هری توبایدبری...جونت نبایدبه خاطریه پیرمردخرفتی مثل من به خطربیوفته...
به کلمه ی خرفت لبخندروی صورتش شکل گرفت.ادامه داد:
هری امیداین مردم به توست...به تصمیمات تو...به تک تک کارهایی که انجم میدی...نبایداین مردم روبه ناامیدی وتباهی بکشونی...
بادیدن چهره ی هری به این پی بردکه این پسرکمی راضی شده...
_ پرفسور...من...من...نمی تونم...نمی دونم چه طوری بگم...
پرفسوردامبلدورپیراوراراحت کرد:هری تو میری وبه مردم کمک می کنی تاازاین مبارزه دوربمونن...
_ ولی پرفسور...
امادامبلدورباریش نقره فامش دورشد...
روبه حریف سیاه پوش وقدرت مندخودایستاد،تشعشعات قدرت ازان درامی شدبه خوبی احساس کرد...
باصدای بلندگفت:اه...تامی...شاگردقدیمی...دوباره به هم رسیدیم...استادپیرتوالان پیش روی توست...
ولدمورت باصدای سردترازهمیشه شروع به سخن گفتن کرد:
دامبلدورپیر...هنگام مرگ توفرارسیده...بهتره باشاگردخودت خداحافظی کنی...مطمئناتویکی ازبهترین مرگ خواران من می شدی اماتویه احمقی...
وباصدای فریادمانندی به زبان پارسل گفت:توحق نداری منوبااسم یه ماگل کثیف صدابزنی...
دامبلدورگفت:تام مارلوریدل،من همیشه می تونم توروبه اسم بچه گیت صدابزنم...چون توهمیشه شاگردبودی وخواهی ماند...
ولدمورت طلسم سیاهی به سمت دامبلدورفرستاد،اماان پیرخردمندبایک حرکت نرم چوب دستی طلسم رودفع کرد.
دامبلدور:تام توهیچ وقت به حرف های من گوش ندادی...همیشه چیزی برای اموختن هست وماهمه جزاندکی نمی دونیم...
ولدمورت قهقه ی شیطانی ای زد:پیرخرفت من به میراث جدم دستیابی پیداکردم الان اگه اون مرلین شماهم بیادنمی تونه جلوی منو بگیره...
دراین هنگام هیچ کس متوجه نشدکه پسری باموهای خرمایی به سمت هری میرفت،باحرکتی نرم هری رابیهوش کردوطلسم قفل بدن روبرای احتیاط روی ان گذاشت وبعددرحالی که هری راروی دوشش گذاشته بودبیرون میرودوباخودمی گوید:این طوری بهترشد.
درهمین هنگام صدایی به گوش رسید:کسی اسمی ازمن اورد؟
نگاه های خیره به سمت پیرمردبرگشت.پیرمردی باریشی نقره فام ترازدامبلدوروعاقل تر.پیرمردگلویش راصاف کرد: من مرلین هستم...به نظرم کسی منوصدازد،اه...البوسرفیق قدیمی اینجاچه میکنی؟
ونگاهش رابه سویی ولدمورت که خشک شده بودگرداند.ولدمورت انتظارهرچیزی راداشت غیرازاین!مرلین کبیرانجابود!
بدون فکرهمان لحظه اپارات کردودرپی اومرگ خوارانش...
وقتی سالن ازمرگ خواران خالی شددومردفرزانه نگاهی به هم انداختندولبخندزدند.درهمان لحظه پیرمردی که مرلین نام داشت چرخی به دورخودزدوتبدیل شدبه پسری باموهای خرمایی...
پسربالبخندگفت:فکرنمی کردم این لردولدمورت انقدرترسو باشه!

داستان خوبی بود.با اینهمه یه سری ایراداتی توش هست.مثلا علت این سه نقطه چیه؟مرتب از سه نقطه استفاده کردن روی نوشته شما تاثیر میذاره.خاطرتون باشه که از سه نقطه برای نشون دادن حالت وقف و سکون استفاده میشه و تو نوشته شما خیلی جاها به اشتباه به کار رفته.

چرا با اینتر قهرید؟!بین بندها و دیالوگ هاتون فاصله بندازید تا نوشته مرتب تر و قابل خوندن تر بشه.وقتی نوشته تا این حد درهم باشه خوندنش برای خواننده سخت میشه و عوض اینکه روی داستان تمرکز کنه بیشتر تمرکزش میره رو اینکه جمله هارو از هم جدا کنه و تشخیص بده.

سوژه رو خیلی سریع پیش بردین.برای همین بعضی از قسمت ها مبهم باقی موندن.ورود مرلین خیلی ناگهانی و بی مقدمه شد.لازم بود بیشتر بهش پرداخته بشه تا خواننده بتونه این ورود ناگهانی رو به خوبی جذب و هضم کنه.ابتدای داستان هم همینطور.صحبت بین دامبلدور و هری.اگر نمیدونستم موضوع عکس در مورد چیه مطمئنا فکر میکردم تو فضا و مکان دیگه ای دارن انقدر با آسودگی حرف میزنن اونم وقتی که میدونن چند قدم اونورتر یه ولدمورت نامی وایساده!

صحبت بین دامبلدور و ولدمورت هم بیش از حد حماسی نوشته شده و همین یه اثر دافعه روی خواننده داره.احساسی و حماسی نوشتن خوبه ولی مثل نمک برای غذا میمونه وقتی بیش از حد باشه اثر منفی میذاره.همینطور صحبت های دامبلدور در مورد هری.درسته اون باور داشت که هری میتونه به جامعه جادویی کمک کنه ولی اینکه اونو در حد یه اسطوره تصور کنه باز همون اثر منفی رو که عرض کردم داره.
هرچند من تصور میکنم ورودتون به ایفا بیشتر میتونه کمک کنه ایراداتو برطرف کنید.پس...

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/21 19:29:32
کسی به ماشک داره؟معلومه نه
کسی به مشک داره؟معلومه نه
کسی به ماشک داره؟اگه داره به درک
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 بهمن 1394 18:06
نمایش جزئیات
آفلاین
نمی دانست چرا، فقط می دوید. با تمام سرعتی که از پاهایش انتظار داشت و یا حتی بیشتر. به سمت جایی می دوید که در آن جا هیچ چیزی نباشد. هیچکس دیگر برایش بازگو نکند که چه کرده است. از کنار مجسمه و ها و حوضچه که می گذشت پایش سرخورد و سرنگون شد. آرنجش به درد افتاد. با این حال دستش را به لبه حوض تکیه داد و از جا بلند شد. اما برای لحظه ای نگاهش به تصویری درون آب افتاد و تمام وجودش یخ زد...

*****


- تام..
- این دیگه اسم من نیست پروفسور.
صدای بم ولدمورت به شکل غریبی برایش آزار دهنده بود. آزاردهنده و آشنا. دیگر نمی توانست تکرار آنچنان چیزی ببیند. دیگر نمی خواست شاهد هیولا شدن اطرافیانش باشد. کسانی که زمانی دوستشان داشت و یا حتی بیشتر از دوست داشتن.
-ولدمورت. ترجیح می دی این طوری صدات کنم؟
- لرد ولدمورت!
این را گفت و افسونی را به سمت او روانه کرد. حقیقتا تحسین برانگیز بود! از دیدن آن همه استعداد لذت می برد. لذت!
- حالا که در مورد اسمت با هم به توافق رسیدیم.....( استیوپفای!).... می تونم سوالی ازت بپرسم؟
- بله، قربان.
به طور کنایه آمیزی این کلمات را ادا کرده بود. دامبلدور در جواب تنها لبخندی زد و سوالش را پرسید:
- دوست داری به هاگوارتز برگردی؟
برای یک لحظه ولدمورت در سرجایش میخکوب شد. دامبلدور عموما حرف های عجیب و غریبی می زد اما این یکی.....
- آواداکدورا!
این یکی حقیقتا غیرقابل پیش بینی بود. ولدمورت همیشه اطمینان داشت که دامبلدور از طلسم های نابخشودنی استفاده نمی کند.

*****

در پس آن عینک نیم دایره دو چشم سرخ و دو مردمک عمودی که به رنگ سیاه در آمده بودند برق می زدند. خودش هم نمی دانست که کشتاری که در وزارتخانه به راه انداخته بود، تا چه حد روحش را از هم دریده است.



------

برخلاف کتاب بود ولی خواستم بگم اگه دامبلدور هم که اونقدر خوب بود اگه می رفت سراغ قتل و کشتن و بدی می شد یه ولدمورتی برای خودش.

ببخشید بابت تاخیر.من این مدت نت نداشتم.

ایده بسیار خوبی بود و پسند ما شد!

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/7 22:09:58
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 3 بهمن 1394 12:37
نمایش جزئیات
آفلاین
بیشتر از این که دو دشمن دیرینه به نظر برسند، شبیه دو دوست قدیمی بودند. حرف ها با لحن کاملاً تهدید آمیز و جنگ طلبانه بود، اما پشت همه ی این ها می شد فهمید که یکدیگر را تحسین می کردند.
شاید اگه امکان برگشتن و تغییر تاریخ وجود داشت می شد با یکی دو دست کاری ساده در روند اتفاقاتی که افتاده بود، جای این دو را عوض کرد. حتی شاید امکان داشت این دو سمبل سیاهی و سفیدی می توانستند در یک خط بجنگند. آن وقت دیگر هیچ قدرتی توانایی رویارویی با آن ها را نداشت.

هری در گوشه ای از سالن اوضاع را مشاهده می کرد. از یک طرف لرد ولدمورت و آلبوس دامبلدور برای یکدیگر کری می خواندند و از طرف دیگر، بلاتریکس لسترنج روی زمین چمباتمه زده بود و به این نبرد نگاه می کرد.

هر از چند گاهی از طبقات پایین صدای بلندی به گوش می رسید که خبر از ادامه ی درگیری می داد، اما جنگ اصلی تا چند لحظه ی دیگر اینجا شروع می شد و فقط دو تماشاچی داشت.

بالاخره حرف های دو طرف تمام شد و ولدمورت سیاه پوش طلسم قوی و سیاه رنگی به سمت پیرمرد پرتاب کرد. آن قدر قدرت طلسم زیاد بود که وقتی دامبلدور آن را با سپری فولادین رد کرد، از پشت به زمین افتاد.
دستپاچه از زمین بلند شد و طلسمی نارنجی رنگ به سمت ولدمورت پرتاب کرد. پرتو های افسون دامبلدور به اژدهایانی مینیاتوری تبدیل شدند و به دور لرد سیاه می چرخیدند و آتش به سویش پرتاب می کردند.

لرد با اشاره ی چوبدستی همه ی آن ها را به دود غلیظی تبدیل کرد و با حرکت دیگر لباس در حال سوختنش را خاموش کرد.

چند لحظه مکث کردند. حالا انگار همدیگر را سنجیده بودند. از نگاه ها می شد متوجه شد که خود دو مبارز هم برنده و بازنده ی این دوئل را شناختند. شاید این چند لحظه فرصتی برای بازنده بود که مکان را ترک کند و جان خود را نجات دهد.

لحظات به دقیقه تبدیل شد و سکوت محض سرسرای اصلی وزارتخانه را در بر گرفته بود.

بالاخره لرد سیاه حمله ی سریع خود را آغاز کرد. سرعت بالایی داشت و به طور پی در پی طلسم های مرگبار سبز رنگ را به سمت دامبلدور پیر می فرستاد.

مدیر مدرسه ی هاگوارتز همینطور که عقب عقب می رفت نصفه نیمه طلسم ها را دفع می کرد. اما ناگهان یکی از پرتو های سبز رنگ از کنار سپر دفاعی دامبلدور رد شد و مستقیم به سمت صورت ش حرکت کرد. شاید چند صدم ثانیه دیگر تا پایان عمر طولانی پیرمرد باقی نمانده بودکه با یه چرخش غیب شد و چند متر دور تر و پشت سر ولدمورت ظاهر شد!

حالا دیگر ابتکار عمل دست دامبلدور بود. حریف بی دفاع در مقابلش قرار داشت و با یک طلسم کارش برای همیشه تمام می شد.
دامبلدور چوبدستی خودش را بالا برد حرکت شلاغی سریعی به آن داد و...

کار تمام شد! جنگ تمام شد.

هری در گوشه ی سرسرا خشکش زده بود و فقط به این مبارزه ی عجیب و غریب نگاه می کرد. مبارزه ای که چند لحظه ی قبل با کشته شدن یکی از طرفین رسماً به پایان ابدی رسیده بود.

صدای خنده ای جیغ مانند در سرسرا پیچید و بلاتریکس خنجر نقره ای رنگش را از پشت دامبلدور بیرون کشید. پیرمرد ریش سفید روی زمین افتاد و غرق در خون خودش شد.

لرد ولدمورت برگشت و به سمت دامبلدور رفت تا از کشته شدن ش مطمئن شود. کنارش زانو زد و چند ضربه به سر وصورت پیرمرد زد.

وقتی اطمینان پیدا کرد صورتش به سمت هری برگشت و لبخند تلخ و خطرناکی به پسرک تنها زد!

متن زیبایی بود و پایان کاملا غافلگیر کننده ای داشت.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/4 1:48:13
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 3 بهمن 1394 01:54
نمایش جزئیات
آفلاین
در حیاط نزدیکای جغددونی
هرماینی : هری معلومه که تو کجایی؟
هری : من تو جغددونی بودم خب! چی شده؟
هرماینی:هیچی نگو!فقط بدو بیا!
هرماینی دست هری رو میگیره و دنبال خودش با عجله میکشونتش!
هرماینی:هری!رون کار خودشو کرد!
هری:باز چی کار کرده؟
هرماینی:یادته یه بار به پروفسور دامبلدور گفت که چوبدستیشو بر میداره تا بتونه مالفوی رو از روی نیمبوسش پرت کنه پایین؟
هری : خب؟
هرماینی:هیچی دیگه!الان برداشته و چوبدستی خودشو برا ی پروفسور دامبلدور گذاشته!
هری:خب اینکه ایرادی نداره.وقتی خودش بفهمه که چوبدستی پروفسور فقط تو دست خودش همه رو شگفت زده میکنه از کارش...
هرماینی یکدفعه سر جای خودش می ایسته و میگه:هری گوش کن!من همه اینا رو میدونم!چرا تو فکر میکنی که فقط خودتی که همه چیو میفهمی؟
هری:اتفاقا تویی که اینطوری فکر میکنی.
هرماینی:نه خیرم!اصلا هم اینطوری نیست.میدونی چیه؟ من نباید با تو حرف میزدم.فکر نکن الانم که اومدم سراغت اون شوخی بیمزت یادم رفته.من فقط بخاطر این اومدم که جون پروفسورو نجات بدم!
هری:جون پروفسور؟وای بدو!
هرماینی:ای وای اره!
هری:جون دامبلدور در خطره و داری با من بحث میکنی؟
هرماینی:این تویی که اذیتم میکنی؟
هری :تا کی میخوای انقدر لجباز باشی؟
هرماینی:تا موقعی که تو انقدر از خود راضی نباشی!
هری:حالا کجا باید بریم؟
هرماینی:رون با ماشین پرنده ش دم دره!
هری:وای دوباره نه!
هرماینی:تا وزارت راه زیاده!نیمبوس هامونم که گرفتن ازمون!
تو ماشین پرنده متعلق به پدر رون که فعلا تا زمان پس گرفتن نیمبوس ها به رون داده شده!
هری:بگو ببینم.چه بلایی سر پروفسور اومده؟
رون:هری!ولدمورت برگشته و قصد گرفتن جون دامبلدور رو داره.
هرماینی: و احیانا بعدیشم تویی!همه اینا رو دابی بهم گفت!
هری:حالا باید چی کار کنیم؟
رون:خب معلومه.باید بریم کمکش!
هری:پس زودتر
در سفارتخانه سحر و جادو
رون:من که باید برم برای امتحانا اماده بشم!
و در همان زمان رون بیهوش شده و روی زمین میافتد!
هرماینی:من مواظبشم.تو برو.
هری:باشه.
دوِئل پروفسور دامبلدور و ولدمورت
هری (با صدای آروم):استاد!چوبدستیتونو اوردم!
دامبلدور:نه هری جون نمیخواد.اتفاقا دارم با این چوبدستیه حال میکنم
ولدمورت دیگه مثله سوسکه جلوم!
هری:ولی استاد؟!
دامبلدور:تو برو خونه!من حسابشو میرسم!
پس از گذشت دو ساعت دامبلدور در حال سوت زدن وارد تالار میشود.
هری:استاد؟حالتون خوبه؟
دامبلدور:اره هری!نگران نباش!
هری:چی شد؟
دامبلدور:موشش کردم دادمش به هاگرید تاکبابش کنه برای سگش!
هرماینی:واقعا؟
دامبلدور:اره!حالا همه برین بخوابین!همه جز هری!
هری:بله پروفسور؟
دامیلدور:موشش کردم و دادمش به هاگرید!اما اون چوبدستیمو دزدید و فرار کرد!
هری:چوبدستیتون که اینجاس!؟
دامبدور:منظورم چوبدستی رونالده.حالا اون قدرت بیشتری پیدا کرده!
هری:با چوبدستی شکسته رون؟
دامبلدور:دوست ندارم اینو بگم!ولی اره!از این به بعد باید بیشتر مواظب خودت باشی!
هری:
دامیلدور:
رون: :ball:
هرماینی:
بقیه بچه هایی که گوش ایستادن:
ولدمورت:


خب این پست شما جا موند.در نقد پستتون باید بگم زیاد شبیه اون چیزی که از نویسنده انتظار میره نیست.پست شما بیشتر یه سلسله دیالوگه که تقریبا بدون هیچ فضاسازی یا توصیف صحنه ای به کار رفته.و نکته مهم دیگه اینکه شخصیت هاتون البته به جز هری و رون وهرمیون چندان با چیزی که ازشون میشناسیم مطابقت ندارن.دامبلدورتون و حتی لردتون زیاد اون چیزی نیستن که باید باشن!

با اینهمه من تصور میکنم شما اگر بتونید با فعالیت تو ایفای نقش این مشکلات رو حل کنید با توجه به قوه طنزی که دارید بتونید یکی از طنز نویس های خوب سایت ما باشید.پس...

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/5 8:11:33
فدای سرت عزیزم
نباشه غمت...
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 28 دی 1394 21:26
نمایش جزئیات
آفلاین
(دانای کل)
بدون اینکه به پشت سرش توجه کند فقط به دویدن ادامه می داد،همین حالا هم زمان زیادی را از دست داده بود؛خطر حمله ولدمورت به وزارت خانه بیشتر و بیشتر می شد.
-آخرین جاودانه ساز...آخریش...فقط یکی.
این جملاتی بود که پسرس که زنده ماند با خود تکرار می کرد.

(هری)
اگر بتونم قبل از رسیدن ولدمورت جاودانه ساز رو از بین ببرم دیگه لازم نیست پرفسور دامبلدور مجبور باشه بمونه تو وزارت خونه و ولدمورت و سرگرم مبارزه کنه اینجوری می تونیم هردومون از اینجا بریم!!
دستمو روی دستگیره ی دری گذاشتم که همیشه پرفسور دامبلدور می گفت برای ورود به اینجا به عشق نیازه اما نمی دونم این ولدمورت چجوری وارد اینجا شده؟!

(دانای کل)
دستگیره را گرفت و در را باز کرد،با نوری که به چشمش می خورد ناخودآگاه چند قدم عقب رفت؛با قدم های آهسته داخل و در پشت سرش بسته شد که ناگهان...

(هری)
-هری جوان بالاخره آمدی!من 17 سال انتظارت رو می کشیدم.
زنی با پیراهنی سفید و مروارید دوز جلوم ایستاده بود اینقدر که از خود نور ساطع می کرد صورتش قابل تشخیص نبود مشخص بود از قصد اینکار رو می کنه که من نبینمش!!
کمی به اطراف نگاه کردم تا اوضاع رو بررسی کنم که چشمم به آویز داخل دستش افتاد،آویزی سبز با آرم اسلیتیرین،فکر کنم زن نگاه منو روی آویز دید چون شروع به حرف زدن کرد...
-اوه،هری مطمءنا می دونی آویزم چه چیزی رو با خود حمل می کنه اینطور نیست؟
-بله،اون یکی از جاودانه سازهای ولدمورته..آخریش..که قراره به دست من نابود بشه!
-ههههه شجاع مثل جدت ولی منو نخندون اینو مثل قبلیا به راحتی نمی شه از بین برد برای همین پیش منه کسی که باعث نابودی اونه سرشار از عشقه چون ای آویز برای نابودی نیاز به فداکاری قلبی داره چیزی که تام سر رشته ای از اون نداره.
-آهه...اه..پس میگی چیکار کنم؟اصلا تو کی هستی؟
-آه..هری من کسی ام که سیاهی سالازار اسلیتیرین،شجاعت گودریک گریفیندور از اون سرچشمه می گیره همیشه این داستان توی تاریخ تکرار می شه عشق با خودش در عین زیبایی و شجاعت جنگ و سیاهی ام به ارمغان میاره اون یه تیغ دولبس اگر از خودت مطمءن نباشی ممکنه هرتوی اون سقوط کنی؛و،من دختر نوه ی مرلینم زنی که جد تو و تام عاشق اون بودن وتمام دعواها از اونجا شروع شد؛یه عشق نافرجام،من با سالازار ازدواج کردم برای همینم تام اجازه ی ورود داره.
متاسفانه به خاطر رقابت بین گودریک و سالازار،سالازار همیشه اونو یه تهدید به حساب آورد و دعواها ادامه داشت حتی تا الان!!برای اون طلسم مسخره،ولی تاریخ تکرار میشه ولی به روشهای متفاوت؛من راه از بین بردن آویزو بهت میگم ولی پیروزیش به میزان عشقت بر می گرده و امیدوارم پیروز بشی تا این جنگ طولانب مدت بین نواده ها تموم بشه.
***
(دانای کل)
در حالی که جیبش به خاطر آویز اسلیترین سنگین بود به سمت حوض برادران جادویی حرکت کرد،چند قدم بیشتر نرفته بود که صدای طلسم های متعددی به گوشش خورد کمرش را خم کرد و پشت یکه از مجسمه ها قایم شد و منتظر لحظه ی مناسب برای نابودی جاودانه ساز بود.

(دامبلدور)
تا جایی که میتونم باید تام رو معطل کنم،سوروس تا الان حتما نجینی رو نابود کرده؛فقط مونده هری و جاودانه ساز آخر باید یه راهی پیدا کنم به تا به هری بگم خودش تیکه ی آخر پازله...آه..مرلین و شکر هری اینجاست پس یعنی جاودانه ساز و بدست آورده و منم باید منتظر لحظه مناسب باشم.

(هری)
اونجور که جد بزرگ ولدمورت می گفت یکی از راه های نابودی جاودانه ساز اینکه باید جلوی صدمه دیدن یک نفر رو بگیرم..اه..اینجور کهباشه باید حواسم باشه طلسمی به پرفسور برخورد نکنه..این تنها موقعیتی که دارم.

(ولدمورت)
این دامبلدور احمق متوجه نشده با این کارش نمی تونه جلوی منو بگیره!اگرم اینجا شکست بخورم می تونم دوباره برگردم..هاهاها..آه باید به نجینی خبر بدم بیاد اینجا

[ارتباط ذهنی با زبان پارسال]
-نجینی مار وفادار من بیا پیش اربابت و شاهد پیروزی من باش..هاها
-....لردسیاه....خیانت.... .
-نجینی؟...نجینی..نجینی..نههههههه.

[تمام گفتگوها در حال ردوبدل کردن انواع طلسم ها صورت می گیرد]
(دانای کل)
لردسیاه در حالی که از عصبانیت قرمز شده بود طلسمی به سوی دامبلدور فرستاد و گفت:
-تو پیر خرفت به مرگ تعظیم کن و بگو از کی راز منو فهمیدی؟جواب بده!
-آه...تام عزیز بازم دیر متوجه شدی درست مثل 16 سال پیش،اگر اون موقع متوجه نقشه های من شده بودی الان حریف قدرتمندی مثل هری جلوی روی خودت نداشتی متاسفم که بگم تو دیگه اون 7 شی کوچولوی با ارزشتو نداری!
-چی؟7؟منظورت...؟نههههههه....من برای تو مرگ دردناکی در نظر دارم.

(دامبلدور)
الان زمانشه..تام عصبانیه و متوجه حرفم نمی شه.
-هری 8 تا تو کلید حل معمایی.

(هری)
چی؟؟این دیگه چه راهنمایی بود منظور 8 چیه؟تو این موقعیت کاش هرمیون اینجا بود.نه!!نکنه...من..؟؟
-نههه..پرفسور...طلسم..

(لردسیاه)
چی؟پاتر؟!اون چیه که دستشه؟...آویزم...آویز سالازار کبیر..نههههه،فداکاری!!اون پاتر جلوی برخورد طلسم به دامبلدور رو گرفت که جاودانه ساز آخره و نابود کنه!
دامبلدور-سولوروم سولو
این نمی تونه پایان کار من باشه!من سیاهترینم مطمءنا دوباره بر می گردم..نههههه.

(دانای کل)
و این گونه جنگ میان دو خاندان جادویی گودریک و سالازار پایان یافت با فداکاری هری و شکست لرد سیاه.


می خواستم با جزییات دقیق و کامل بنویسم اما همینجوریشم فک کنم زیاد شده.


قبل از هرچیز باید بگم که نوشته یا باید تماما به زبان سوم شخص (دانای کل) باشه یا کلا از دید یکی از شخصیتا باشه. نمی‌شه مدام بین این حالات سوئیچ کرد و هربار از زبون یکیشون داستانو تعریف کرد و جلو برد. کاری که تو می‌تونستی بکنی این بود که تمام رول رو به زبان سوم شخص بنویسی و هربار نوبت توصیفات و تصورات یکی از شخصیتا شد اشاره کنی که این اتفاقات تو ذهن اون شخصیت داره میفته. مثلا "دامبلدور در دل با خود گفت:" اینطوری دیالوگ‌هایی که یه شخصیت داره با خودش می‌گه رو می‌تونی بیان کنی. اما در مورد توصیفاتشون تماما باید از زبان دانای کل نقل بشن. مثلا "زنی با پیراهنی سفید و مروارید دوز جلوی هری ایستاده بود."

مورد بعدی اینکه خیلی از جملاتت بدون هیچ علائم نگارشی‌ای پشت سر هم نوشته شده بودن. لازمه که جملات یا با علائم نگارشی پایان پیدا کنن، یا با کلمات ربط و ویرگول به جمله‌ی بعدیشون متصل بشن. خواننده نیاز داره که موقع خوندن رول با علائم نگارشی‌ای که می‌ذاری تو خوندنش وقفه ایجاد کنه و بتونه نفسی تازه کنه. طولانی شدن بیش از حد جملات و استفاده مداوم از "و" هم مشکل مشابهی رو بوجود میاره. در ضمن علائم نگارشی به کلمه قبل از خودشون می‌چسبن و با اسپیس space از کلمه بعدیشون جدا می‌شن.

سوژه، توصیفات و دیالوگای جالبی داشتی، طرز صحبت کردن و رفتار شخصیتات دقیقا همونی بود که ازشون انتظار می‌رفت و برای خواننده قابل تصور بود. با دیالوگات خوب تونستی سوژه رو جلو ببری اما باید در کنار اون توصیفاتت رو هم بیشتر کنی و فقط به دیالوگ بسنده نکنی. مشکلات گفته شده رو وقتی وارد ایفای‌نقش بشی بهتر می‌تونی رفع کنی.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لینی وارنر در 1394/10/29 0:59:20
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: یکشنبه 27 دی 1394 11:48
نمایش جزئیات
آفلاین
توی وزارت خونه بچه ها همگی منتظر ولدمورت بودن تا بیاد و دخلش رو بیارن که یه دفعه دامبلدور اومد و گفت : شماها دقیقا اینجا چه غلطی میکنید عایا؟
هری گفت: استاد ضدحال نزن اومدیم تامی رو بکشیم به عنوان نمره پروژه عملیه درس جادوی سیاه خخخخخ
دامبلدور گفت : زهرمار شما نمره قبولی بیارید پروژه پیشکش
خلاصه دامبلدور هری و دار و دسته ش رو فرستاد تا برن و خودشم اومد که فلنگو ببنده که صدای ولدمورت رو شنید...
اوی پیری کجا میری
دامبل: اوا تام تو اینجا چیکار میکنی؟ چرا توی خوابگاهت نیستی؟ پس چرا امشب همه قانونو نقض میکنن؟ ::

وا په تو چرا خوددرگیری داری بابا من ولدمورتم دیگه شاگردت نیسام که خل و چل
خلاصه دامبلدور نمیدونم چش شده بود قاطی کرده بود چوب دستیشو در آورد و زیر لب ی وردی خوند و ولدمورت رو نشونه گرفت و گفت: بهت میگم برو تو رختخوابت !!! دهه!
ولدمورتم که دید اوضاع خیلی داغونه فقط واسه محافظت از خودش چوبدستیشو اورد بالا و گفت بیبیدی ببیدی بوووووووو و همون لحظه یکی عکس رو گرفت

موضوعتون برای داستان جذاب بود ولی برای نوشتن این موضوع نیاز بود بیشتر وقت میذاشتین.اگر بیشتر و بهتر پرورشش میدادین میتونست ی داستان طنز خوب باشه.سوژه رو خیلی زود پیش بردین به قدری که بعضی جاها کاراکترها قابل تشخیص نیستن.فضاسازی و توصیف صحنه هم که اصلا کار نشده.چیزی که برای خلق یه پست خوب لازمه یعنی تا حدی توصیف از فضا و احوالات شخصیت ها بشه که خواننده بتونه اون صحنه رو تجسم کنه.

چرا انتهای جملات شما علامت نگارشی نداره؟استفاده درست از این علامات نشانه یه نویسنده خوبه و همینطور در مورد شکلک ها.خارج از دیالوگ ازشون استفاده نکنید حتی المقدور همینطور در انتهای دیالوگ با یه شکلک زدن هم میشه اون حس رو منتقل کرد نیاز نیست چندبار تکرار بشه.

به نظرم بهتره برگردین بیشتر روی داستانتون کار کنید.انقدر با عجله ننویسید.این کاریه که یه نویسنده خوب هیچوقت نباید انجام بده.


فعلا تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/10/27 19:11:57
افسوووون
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: جمعه 25 دی 1394 00:29
نمایش جزئیات
آفلاین
*** نکته ... هری با جینی ازدواج کرده *** همه ی ویزلی ها توی هاگوارتزن .... و یه جنگ حسابی بین ولدمورت و هاگوارتزیا در گرفته



مرگ دامبلدور


هری از راهرو ها گذشت و به اتاق دامبلدور رسید ... مونده بود در بزنه یا نه ... هنوز دستش در رو لمس نکرده بود که دامبلدور از تو اتاق گفت : بیا تو هری ...
هری وارد اتاق شد ... چشماش از تعجب گرد شده بود
دامبلدور گفت : میدونستم میای ... تعجب نکن ... باید زود تر بریم .... مک گوناگال دیگه همه رو جمع کرده ...
هری گفت : چطوری فهمیدید ....
دامبلدور جلو اومد و گفت : بدو هری ... فقط چند ساعت دیگه وقت داریم ...
در همین موقع صدای رعد و برق اومد ... دامبلدور به سمت پنجره رفت و از لای پرده بیرون رو نگاه کرد و گفت : می بینی ... شواهد داره بیشتر و بیشتر میشه ... هری بجنب ...
هری و دامبلدور با عجله از در بیرون رفتند و بعد از گذشت راهرو های تو در تو به سرسرای اصلی رسیدند ...
مک گوناگال همه ی ارشد ها و دبیرا رو جمع کرده بود ...
جینی به سمت هری اومد و گفت : چی شده ؟
هری دستش رو دور کمر جینی حلقه کرد و گفت : هیچی ... آروم باش ... بذار دامبلدور موضوع رو توضیح بده ...
دامبلدور دستانش رو به هم زد و گفت : خواهش می کنم خوب گوش بدین .‌.. امشب برامون شب مهمیه ... ولدمورت تو راهه ... فقط چند ساعت دیگه وقت داریم ...
پروفسور فلیت ویک گفت : باید چیکار کنیم ؟
دامبلدور گفت : خب خب ... ارشد های هر گروه به همراه رئیسا باید همه ی بچه های اون گروه رو توی پناهگاه های زیر زمینی جمع کنن ... پروفسور مک گوناگال و هری بمونن و به جاشون لونا و پروفسور لوپین برن .... بعد از اینکه همه تو پناهگاه ها جمع شدن ارشد ها و پروفسور ها برگردن ...
اسنیپ ... تو برو و تمام محافظ ها رو خبر کن .... لاکهارت ... تو هم برو و کمک کن بچه ها توی پناهگاه جمع بشن ... آرومشون کن و برگرد بالا ...
در همین موقع صدای مهیبی اومد و کمی از گچ های سرسرا ریخت ... جینی محکم به هری چسبید و گفت : صدای چی بود ؟
هری جینی رو به دست خانوم ویزلی سپارد و چوبدستیشو دراورد بعد هم به سمت سکوی انتهای سرسرا رساند و بالای سکو ایستاد و گفت : لطفا همه گوش کنید ...
ما دیگه وقتی نداریم ... بهتره راه بیفتید ... هر کی می خواد تو خط مقدم کنار من بجنگه همین الان بیاد اینجا ...
جینی خودشو از بغل خانوم ویزلی بیرون کشید و زود تر از همه خودشو به سکو رسوند ...
هری خم شد و گفت : تو نه جینی ... خطرناکه ...
جینی در حالی که سرخ شده بود و انگار حالش خیلی خوب نبود گفت : عمرا هری ... ما دوتا بهم قول دادیم همیشه باهم باشیم ...
هری که انگار بغض گلوشو گرفته بود گفت : باشه ... پس ....... پس بیا بالای سکو ...
همه داشتن به هری نگاه می کردن ... از اون وسط مک گوناگال به سمت هری اومد ... بعد هم هرماینی ... خانوم و آقای ویزلی هم اومدن ... پرسی ... فرد ... جرج ... رون ... خیلی های دیگه هم اومدن ... شده بودن بیست و نه نفر ...
دوباره صدای مهیبی اومد ...
هری با نگرانی به بیست و هشت نفری که کنارش ایستاده بودن نگاه کرد و گفت : دیگه کسی نیست ...
دامبلدور از بین جمعیت گفت : من هستم هری ... منم هستمممم ...
هری لبخند زد و گفت : خب ... بهتره بریم ...
بقیه به دنبال بچه ها و فرستادن اونها به پناهگاه رفتند و سی نفر داوطلب به سمت درب اصلی رفتند ...
صدای پای مرگخوار ها رو میشد شنید ...
یک دست هری در دست جینی بود و یک دست دیگش به چوبدستی ...
از درب رد شدند و از پله ها پایین اومدند ... حالا سی نفر توی حیاط ایستاده بودن ... توی آسمون محشری به پا بود ... موجودات سیاهی از اینور به اونور می رفتند ...
دست هری می لرزید و تمام حواسش به جینی بود که عرق سردی روی پیشونیش جا خوش کرده بود ...
دامبلدور وردی خواند و گفت : حواستون باشه بچه ها ... اونا خیلی زیادن ...
کم کم از دور لباس سیاه مرگخوران معلوم شد ... ولدمورت با دماغ مار مانندش جلوی اونها بود و ناجینی مار بزرگ و ترسناکش به دنبالش روی زمین می خزید ...
سی نفر طوری ایستادند که سپری برای هاگوارتز درست کنند ...
ولدمورت و مرگخوار ها هر لحظه نزدیک تر می شدند ...
دامبلدور با نگاهش به همه فهماند که آماده باشند .... بعد هم چوبدستیشو به سمت ولدمورت گرفت و گفت : اکپلیارموس ...
اشعه ای از انتهای چوبدستیش خارج شد ولی ولدمورت در همین لحظه به سمت اشعه نشانه رفت و فریاد زد : آواداکداورا ...
دو اشعه به هم برخورد کردند ... یک دوئل به تمام معنا ...
هری و بقیه هم به بقیه ی مرگخوار ها روبه رو شدن ...
جنگ ادامه داشت بلاتریکس ... که یک ساحره بود با هرماینی و جینی در گیر شده بود که در همین لحظه خانوم ویزلی جلو اومد و اونو خلع سلاح کرد ...
هری حواسشو روی ناجینی متمرکز کرده بود .... جان پیچ آخر ... باید از شرش خلاص میشد ...
هری با سمت ناجینی رفت و باهاش وارد دوئل شد ... در همین لحظه احساس کرد سکوتی همه جا رو فرا گرفته ...
ناجینی داشت به سمت هری حمله ور می شد که ولدمورت گفت : صبر کن ناجینی ... فکر نکنم لازم باشه بهش حمله کنی ...
هری برگشت و پشتش رو نگاه کرد ... دامبلدور روی زمین افتاده بود و شمشیر بزرگی دقیقا روی قلبش قرار داشت ... نوک شمشیر لباس دامبلدور رو لمس می کرد ...
هری گفت : نههههه ... ازش دور شو عوضی ...
ولدمورت در حالی که چوبدستیشو به سمت شمشیر گرفته بود گفت : هری .... دیگه وقتش رسیده که این پیر خرفت بمیره ...
هری چند قدم دوید اما ولدمورت اونو با طلسمی دور کرد ...
جینی می خواست خودش رو به هری برسونه اما رون جلوشو گرفت ...
ولدمورت گفت : الکی تلاش نکن هری ...
هری گفت : عمرا اگه بذارم اونو بکشی .... اگه جرعت داری بیا تا با هم دوئل کنیم ...
ولدمورت گفت : باشه هری ... تصمیم با خودته ...
هری از روی زمین بلند شد ... صدای جینی در سکوت طاقت فرسا شکست که می گفت : نه هری ... نه ...
هری بغضش رو قورت داد و چوبدستیشو برداشت و گفت : من آمادم لرد سیاه ...
دوئل شروع شد .... آواداکداورا .... اکسپلیارموس ...
اشعه ها به هم می خوردند و هر لحظه ممکن بود یکی از اون دوتا به عقب پرتاب بشه ... ولدمورت در آستانه شکست بود ...
... یکی از مرگخوارا که ولدمورت رو در خطر دید دوید میان دوئل و به سمت هری نشانه رفت : آوادا کداورا ...
هری که تازه متوجه مرگخوار شده بود نتونست بجنبه و اشعه به هری برخورد کرد ...
هری حدودا پنج متر اونور تر روی زمین افتاد و صدای به زمین افتادنش توی باغ هاگوارتز پیچید ... موهای سیاه هری بین برفایی که روی زمین نشسته بود می درخشید ...
جینی تقلا می کرد تا خودشو از دست رون آزاد کنه و به هری برسه ... همه نگران هری بودن که ناگهان هری نیم تنه ی خودشو از رو زمین بلند کرد ...
ولدمورت گفت : خب هری .... تو تسلیم من شدی ... و حالا وایسا و شاهد مرگ پروفسور عزیزت باش ...
هری با تمام قوایی که داشت سعی کرد بلند شه ...
ولدمورت به سمت شمشیر نشانه رفت و وردی خواند ...
هری در حالی که خودشو روی زمین می کشید فریاد زد : نه .... نه ...
شمشیر کمی بالا رفت و بعد در کمال ناباوری سینه ی دامبلدور پیر رو شکافت ...
صدای خنده ی ولدمورت در آسمان پیچید و بعد هم اون و مرگخوار ها به شکل خفاش های بزرگ سیاه درآمدند و از اونجا دور شدند ....
هری خودشو به دامبلدور رساند و جینی هم رون رو کنار زد و دوان دوان به سمت هری اومد ...
خون سرخی از کنار شمشیر بیرون می ریخت ...
هری سرش رو روی سینه ی دامبلدور گذاشت و شروع کرد به گریه کردن ...
جینی کنار هری نشست ... دستای هری خونی شده بود و اشکهاش خون دستهاش رو می شست ...
همه چیز برای هری گنگ بود ... اون دیگه نمی تونست چیزی بشنوه ... چیزی حس کنه ... و چیزی ببینه ... فقط حس کرد دستای نرمی روی شونه هاش هستن ... و ...
اصلا متوجه نشد که چطوری نیم ساعت رو گریه کرد ... فقط فهمید که بالاخره یکی اونو از سر جاش بلند کرد ...
چند قدم که برداشت تازه به خودش اومد و دید که دستش دور گردن جینی هست و جینی داره اونو کشون کشون به سمت درمونگاه می بره ...
صدای پای کلی آدم هم از پشت سرش می شنید که انگار داشتند اونها رو همراهی می کردن ...
هری می تونست خیسی رو روی گونه هاش حس کنه .... انگار هنوز هم داشت گریه می کرد ...
جینی و هری وارد درمونگا ه شدن و جینی هری رو روی صندلی نیمه افقی خوابوند ...
هری چشماش رو بسته بود و فقط داشت گریه می کرد ...
جینی اشک های هری رو پاک کرد و گفت : هری توروخدا آروم باش ... هری ... هری صدامو میشنوی ...
از پشت جینی صدای مادام پامفری اومد : خدا ی من ... پاتر ... چه زخم عمیقیه ... اون لعنتی باهات چیکار کرده ...
هری که نمی دونست چی شده گفت : دامبلدور ... دامبلدور ...
جینی در حالی که رداشو درمیاورد و روی پاهای هری مینداخت گفت :هری ... دامبلدور ... دیگه ... بین ما نیست ...
هری گفت : امکان نداره .. اون نباید تو این اوضاع بره .... اون ... اون ...
در همین لحظه خانوم ویزلی وارد درمونگاه شد و به سمت هری اومد و گفت : پسرم خوبی .... خدای من ... می تونی دستت رو تکون بدی ؟
هری تازه متوجه دستش شد که به شدت درد می کرد و زخم عمیقی داشت ...
مادام پامفری داشت محلول شفا دهنده رو روی باند می مالید ... جینی خم شد و آستین هری رو بالا زد و گفت : آروم باش هری ... تو رو خدا آروم باش ...
مادام پامفری جلو اومد و جینی جای خودشو به اون داد ... مادام پامفری نشست و شروع کرد به باند پیچی دست هری ...
هری چشماشو از شدت درد بست و آه سوزناکی کشید ...
خانوم ویزلی گفت : اوه هری ... امیدوارم زودتر خوب بشی ...
هری چشمانش رو باز کرد و گفت : جینی ... تو خوبی ؟!
مادام پامفری گفت : باید میدیدیش که چجوری به طرفت دوید ... اگه رون جلوشو نگرفته بود .... خدا میدونه چی میشد ...
هری گفت : همش تقصیر من بود .... ای کاش دامبلدور توی قلعه مونده بود ... ای کاش ...
جینی چشمان اشکالودش را باز و بسته کرد و گفت : هری این اصلا تقصیر تو نبود ... خودتو آزار نده هری ....
هری گفت : الان بیشتر از همیشه به اون احتیاج داریم ... ولی نیست ...
جینی روی صندلی نشست و گفت : هری ... بچه ها الان همه ی چشم و امیدشون به توئه .... حتی مک گوناگال هم منتظره تا تو دستور حمله بدی هری ...
کار مادام پامفری دیگه تموم شده بود ... به محض اینکه آخرین گره رو به باند هری زد هری از جاش بلند شد و ردای جینی رو روی صندلی نیمه افقی انداخت و به سمت در رفت ..
مادام پامفری گفت : کجا میری هری ...
هری جوابی نداد و از در بیرون رفت ...
جینی رداشو برداشت و روی شونه هاش کشید و به دنبال هری دوید ...
هری با سرعت از راهرو ها می گذشت ... هر کس که به طرفش میومد رو کنار میزد ... انگار اصلا کسی رو نمی دید ...
هری از راهرو ها گذشت و به درب بزرگ رسید ... از در عبور کرد و از پله ها پایین اومد ...
خون دامبلدور هنوز روی برف ها بود و برق می زد ...
هری جلو رفت و کنار قطرات خون زانو زد ....
باورش نمی شد ...
آلبوس از بینشون رفته بود ....

خب...من یادمه تو ویرایش پستتون دیشب گفتم در مورد آخرین تصویر بنویسید یعنی این.
با اینهمه همین نمایشنامه رو بررسی میکنم جهت ارفاق به شما!

اولین موضوع اینه که جریان اون سه نقطه ها چیه؟سه نقطه مثل بقیه علامات نگارشی باید زمانی استفاده بشه که نیاز به سکون هست وقتی نویسنده میخواد حسی رو با تاکید و قدرت بیشتری به خواننده منتقل کنه.شما خیلی جاها ازش استفاده کردین که نیازی بهش نبود و جاش باید نقطه میذاشتین یا ویرگول و...
به این علامت نگارشی دقت کنید.کوچیکه ولی استفاده اشتباه ازش تاثیر منفی رو پست داره.مثلا کسایی هستن که کلا با زدن علامت نگارشی در جملات مشکل دارن و دقت نمیکنن جمله ناقص و ناتموم به نظر میرسه.

با اینتر مهربان باشید!تقریبا تو ویاریش همه پستا اینو میگم.اینتر هم یکی از چیزاییه که کسی بهش توجه نمیکنه ولی استفاده درست ازش میتونه ظاهر نوشته رو زیباتر کنه و خوندنشو برای خواننده راحت تر.بین بندهاتون اینتر بزنید.دیالوگ رو از بند جدا کند و با اینتر به خط پایین منتقل کنید.نوشته وقتی انقدر درهم باشه خوندنش سخت میشه و لازمه خواننده بیشتر از حدی که لازمه روش نوشته تمرکز کنه.

موضوع هم که در خصوص مرگ دامبلدور بود.شروع پستتون خوب بود منظورم به لحاظ پرداختن به سوژه ست.هرچند کمی غیرواقعی به نظر میرسه که با وجود اون همه محافظ اطراف مدرسه که از طرف وزارت تعبیه شده چطور به همین سادگی ولدمورت تونست حمله کنه به مدرسه و اینکه چطور اساتید به جای تخلیه مدرسه به هری اجازه دادن در خط مقدم بجنگه!کمی لازم بود بیشتر این ابهامات رفع شن.درسته این یه داستانه ولی باید کمی هم جنبه منطقی داشته باشه.

قسمت آخر پستتون از روی سوژه پرش کردین و وقایع رو بدون توضیح دادن و توصیف بیشتر تا حدیکه باعث رفع ابهام خواننده بشه جلو بردین..طلسم مرگ به هری خورد ولی زنده موند؟این موضوع دوبار تو داستان رخ داد و هربار هم نویسنده براش دلیل اورد هرچند دلیلش از نظر خیلی ها چندان قانع کننده نبود.شما همون دلیل رو هم نیاوردید!
نبرد هری و ولدمورت از اغراق امیزترین و ضعیفترین صحنه های پستتون بود.هری یه بچه مدرسه ای بتونه ولدمورت رو به همین راحتی شکست بده؟ولدمورت در آستانه شکست از هری؟ناسلامتی ولدمورت قوی ترین جادوگر سیاه قراره باشه!و اینکه دامبلدور به همین راحتی مرد؟این هم زیاد منطقی به نظر نمیرسه و همینطور وقتی که ولدمورت دامبلدورو کشت و با وجود مرگ بزرگترین دشمنش از صحنه نبرد خارج شد؟یعنی مثلا از هری میترسید؟مگه بزرگترین آرزوی اون دست انداختن روی هاگوارتز و جامعه جادویی نبود؟پس چطور به همین راحتی از صحنه خارج شد؟در نوشتن داستان فقط آوردن کلمات و جملات زیبا کافی نیست.لازمه محتوای داستان انقدر خوب پرداخته شده باشه تا خواننده رو درگیر جوابگویی به سوالاتی نکنه که براش به وود اومدن.خواننده رو درگیر درک منطق داستان کردن یعنی کم ارزش شدن پست شما.

با اینهمه تصورم اینه توی ایفای نقش با راهنمایی سایر اعضا و خوندن پستا بهتر بتونید این ایرادات رو رفع کنید تا اینکه قرار باشه پشت درب های بسته ایفا منتظر تایید بمونید. پس...

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/10/25 13:51:56
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 21 دی 1394 10:59
نمایش جزئیات
آفلاین
هری چوبدستی اش را بالا گرفت،بلاتریکس داشت او را عصبانی میکرد.
-"میخوای با اون چوب چیکار کنی؟!سر من بلایی بیاری؟! واقعا؟!هری کوچولو من این بازی رو خیلی وقت پیش یاد گرفتم. حالا آروم اون پیشگویی رو بده به من تا همه چیز......آخ..."
_"کروشیو....."
بلاتریکس بلند شد.به نظر می آمد هیچ مشکلی نداشته باشد:"بدش به من بچه! همین حالا!"
_"پیشگویی؟! پیشگویی وجود نداره،اون از بین رفته.شکسته."
صدای بی روحی گفت:"تو مطمئنی هری؟"
هری برگشت.ولدمورت با صورت دلخراش و پیکر وحشتناکش روبه روی او ایستاده بود.
_"پس گفتی که دیگه پیشگویی وجود نداره؟"گامی به سمت هری برداشت،زخم هری به شدت می سوخت،احساس میکرد که دیگر توان ایستادن ندارد،سعی کرد یک ورد را به زبان بیاورد ولی نتوانست.همه چیز جلوی چشم هایش می چرخید.هری اندیشید که این آخرکار است.با این حال او حداقل پیشگویی را هرچه که بود از ولدمورت دور نگه داشته بود.
-"کروشیو...."
دستان ولدمورت سست شد و مثل بلاتریکس لحظه ای عقب رفت اما همین لحظه ی کوتاه هم کافی بود تا هری بتواند دامبلدور را ببیند.هری متوجه شد که او کلاهش را برسر ندارد.بلاتریکس گفت:"ارباب شما موفق شدید،اون اینجاست."
ولدمورت رو به دامبلدور گفت:"چه خوب که اومدی داشتم برای این پسر توضیح میدادم که پیشگویی هنوز از بین نرفته است."
دامبلدور نگاهی به هری که حالا سعی داشت از جایش بلند شود انداخت وگفت:"درسته ولی تو نمیتونی بهش دست پیدا کنی."
ولدمورت قهقهه زد:"نمیتونم؟البته که میتونم من هر قدرتی رو که فکرشو بکنی دارم،من باهوشم،قدرتمندم پس هرکاری رو میتونم انجام بدم!"
بعد مکثی کرد:"استیوپفای!"
دامبلدور با او مبارزه کرد،هری پشت سر مجسمه ی جادوگر شکسته ایستاده بود.
هری نمیتوانست تصور کند چه اتفاقی در حال رخ دادن است با این حال احساس میکرد ولدمورت هر لحظه ناامیدتر میشود.یعنی پیشگویی کجا بود؟هری باید پیدایش میکرد.باید حفظش میکرد.
نگاهی به اطرافش انداخت و بالاخره آن را دید،کلاه دامبلدور جایی نزدیک بلاتریکس افتاده بود،هری به سمت او به راه افتاد و در یک لحظه ی حساس کلاه را قاپید.درون کلاه چیزی شبیه بخار بود،هری حدس زد باید پیشگویی باشد.با این حال در عرض چند ثانیه بلاتریکس او را دید.
او کلاه را کشید:"ارباب پیدایش کردم."
حالا ولدمورت،بلاتریکس،هری و دامبلدور کلاه را میکشیدند،هیچ کدامشان جرأت نداشت برای برداشتن چوبدستی اش کلاه را رها کند.
ناگهان هری برق عجیبی را درون بخارهای درون کلاه دید،بدون اینکه بداند چرا دستش را درون کلاه کرد و سپس گرمای آشنای شمشیرگریفیندور را حس کرد.
بلافاصله ولدمورت ناپدید شد و بلاتریکس را نیز با خود برد.


هری که گیج شده بود به سمت دامبلدور برگشت.دامبلدور توضیح داد:"اون خیلی چیزها داره هری،ولی هرگز نمیتونه در مقابل عشق و شجاعت کاری بکنه،نسخه ی اصلی پیشگویی پیش من بود،با این حال مطمئن بودم که تو میتونی دوباره شجاعت
را پیدا کنی."
هری سری تکان داد،آن شب آنقدر حادثه از سر گذرانده بود که نمیتوانست چیز بیشتری درک کند.
در همان زمان فاج وارد تالار شد.
*************
(متاسفانه یه خرده طولانی شد،دیگه هر مشکلی داره بزرگی خودتون ببخشید)

هوم...طولانی بودن مهم نیست.هیچوقت سوزه رو فدای اندازه ش نکنید تا وقتی لازمه بنویسید تا حق مطلب رو ادا کرده باشید.پستتون کمی مبهم بود.یه جاهایی از روی سوژه پریدین و جایی که لازم بود بیشتر به موضوع پرداخته بشه از روش رد شدین.سوژه پیشگویی که نسخه اصلیش در دست دامبلدور بود میتونست جالب تر از این از کار دربیاد اگر بهش بیشتر پرداخته میشد.ولی یه مرتبه بدون توضیح و رفع ابهام سوژه جدید شمشیر گریفندور وارد شد و در نهایت مشخص نشد این دو به هم چه ارتباطی پیدا کردن.

کمی به اینتر بیشتر عشق بورزید!بندهارو با اینتر از هم جدا کنید همینطور دیالوگ هارو با اینتر به یه خط پایین بفرستید.وقتی متن تو هم باشه خوندنش سخته و چشم رو اذیت میکنه و باعث میشه خواننده بیشتر از حد لازم تمرکز کنه و این زیاد خوشایندش نیست.
با این همه فکر میکنم اینا ایراداتیه که با فعالیت توی ایفای نقش میتونه رفع بشه.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/10/21 20:27:14
قدم قدم تا روشنایی، از شمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر !
میجنگیم تا آخرین نفس !!
میجنگیم برای پیروزی !!!
برای عـشـــق !!!!
برای گـریـفـیندور !!!!!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 7 دی 1394 14:22
نمایش جزئیات
آفلاین
هری چوب دستی خود را بالا گرفت:"بکاه" افسون از چوب دستی جداشت و به بلاتریکس خورد.
بلاتریکس حالا نقش بر زمین شده بود.اما هنوز میخندید."منو بکش هری کوچولو. منو بکش،من سیریوس رو کشتم" و سپس خنده ای بلند سر داد.
هری چنان با انگشتهایش به چوب دستی که در دستش بود فشار می اورد که جرقه های سرخی از نوک ان بیرون میزد.به سختی خودشو کنترل کرده بود.
لحظه ای خنده بلاتریکس قطع شد.په پشت سر هری چشم دوخته بود،اما بار دیگر خندید.
هری به سرعت برگشت.انگار کا با پتک به سرش میزدن.جای زخمش از درد میسوخت،ولی اینجا جای نشون دادن ضعف نیست.
ولدمورت با خنده ای بر دهان شکاه گونه خودش به هری خیره شده بود.
-وقتشه که مرگو بغل کنی هری!
در حین گفتن کلمات دستان سفید استخوانی خودشو باز کرد.
حرکت سریع هری برای خلع سلاح کردن ولدمورت کافی نبود
-کروشیو
هری بار دیگر با افسون شکنجه مواجه شد.روی زمین افتاد.میدانست اینبار دیگر ولدمورت اورا خواهد کشت!همه چیز کم کم رو به تاریکی میرفت.
در یکی از دریچه ها اتش سبزی نمایان شد.شخصی به داخل سالن وزارتخونه خالی قدم گذاشت که باعث شد ولدمورت چند قدم به عقب برود.
دامبلدور اومده بود.تو اون موقعیت لبخند عجیبی بر لبهای هر نشست.
بلاتریکس خودشو به سمت یکی از دریچه ها فرستاد و غیب شد.
-کار خیلی احمقانه ای کردی تامی!اینجا و امشب اومدی هری رو بکشی.متاسفانه باید بت بگم بازم نمیتونی.
ولدمورت حرفی نزد و فقط چوبدستی خودشو چرخوند و اتشی عجیب نمایان شد.ولدمورت فریادی از خود سر داد.اتش به صورت ماری بزرگ در امد.
بی شک دامبلدور هم اماد بود.مار به سوی ولدمورت گرفت.از حوضچه پشت سر اب زیادی به سوی مار هجوم برد.برخورد اب و اتش بخار زیادی درسته کرده بود.دامبلدور به سرعت هری را به گوشه برد.
-بهدت دستور میدم،خواهش میکنم دخالت نکن.
هری باعلامت سر حرف او را قبول کرد.
دامبلدور دوباره چوبدستی خودشو بالا گرفت ولی گویی انتظار داشت ولدمورت فرار کرده باشد.
در ان لحظه صدای سکستن بلندی به گوش رسید و تمام شیشه های حوض و اطراف اون به هوا بلند شدند.چشم های قرمز ولدمورت بار دیگر نمایان شد.حرکت چوبدستی خود را به صورت اشاره وار به سوی دامبلدور کرد.در یک لحظه تمام شیشه ها به سوی دانبلدور به پرواز در امدن.دامبلدور با حرکتی سریع چوبدستی خود را چرخاند و سپری نامریی در جلوی خودش به وجور اورد که شیشه ها پس از برخورد با ان پودر میشدند.
در این لحظه صدای انفجاری به گوش رسید و رنگ سبزی فضای وزارتخونه را پر کرد.
همه افراد وزارت خونه از طریق اتش سبز امده بودن .لحظه ای همه از تعجب خوشکشان زد.
ولدمورت خنده تلخی سر داد و سپس دودسیاه و...
ولدمورت رفته بود.اما حالا همه میدانستند.
فاج هراسان به یکی از کاراگاه اا گفت به خبرنگار پیام امروز بگید بیاد.مردم باید بدونن اون برگشته.



.
.
.
پایان

نوشته تون رو خوندم و ایراداتش رو میگم برای ورود به ایفای نقش لازمتون میشه.

یه دور قبل از ارسال پست اونو بازخوانی کنید تو پستتون غلط نگارشی هایی دیده میشه که با یه دور بازخوانی برطرف میشدن.و دیگه اینکه یکم با اینتر مهربان تر باشید!نوشته تون خیلی تو هم شده و این خوندن و برای خواننده سخت میکنه.

نکته دیگه اینکه متوجه شدم چندان با علائم نگارشی میونه ای ندارید!ولی این علائم دلبخواهی نیستن و توی هرجمله ای با توجه به حس و حال و فضای اون جمله باید ازشون استفاده بشه.مثلا چندجا در پایان جمله نقطه نذاشتین و...این کار باعث میشه جمله ناتموم به نظر بیاد و خواننده دنبال بقیه ش بگرده ناخوداگاه.
در کنار همه اینها سوژه کمی سریع پیش رفته.بیشتر در قسمت پایانی پست.فاج یه دفعه وارد شده و بدون هیچ مقدمه ای میگه باید به مردم اطلاع داده بشه.ضمن اینکه این کار چندان از این شخصیت جاه طلب برنمیاد و باعث شده خارج از کاراکتر این حرکتش به نظر برسه به نظر من میشد پستو تو همون قسمت غیب شدن ولدموت تموم کرد که مقابل چشم های وحشت زده فاج اتفاق میافته.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/10/8 16:37:41
کروشیوووو!!!
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 24 آذر 1394 22:51
نمایش جزئیات
آفلاین
هری ب اطرافش نگاه کرد،ب سمتی نگاه کردک بلارفته بود،چهره ای کریه اشنایی دیدک ب اون خیره شده بود..
بلابادرماندگی ب ولدمورت نگاه میکردازاینک نتوانسته بودندازپس چندبچه مدرسه ای بربیایندناراحت بود،تودلش گفت خداخفت نکنه هری خودم میکشمت..باجیغ چوبشوب سمت هری گرف ک لردسیاه گف بروگمشوبلا..ببین بقیه کجان الان دامبلدورمیادکلکمون کندس..هری باچشمای گردب لردنگاه میکرد،اینک چطورب اونجااومده بودبراش عجیب بود..لردفرصت فکرکردن بیشترب اون نداد..باقهقهه گفت:بیااینجاهری ب سمت مرگ بیاپسر..
بلامثل سگ پاسوخته گف،ارباب اونوب من بسپرید
لردگفت،بس کن بلا
بلا عقب نشست وبرای هری خط ونشان میکشید..
صدای مبارزه شنیده میشدهری ازغم ازدست دادن پدرخوانده اش تودلش خون گریه میکردآی ازغم یتیمییییییی
پاشدک بره لردوبفرسته سینه قبرستون ک...
دامبلدورجون بارون ولونااومدن.دامبلدوریواشکی ب رون ولوناگف ک هری روببرند..هری مقاومت میکردک رون گف،زرنزن هری پاشوبریم،لوناحواس بلاروپرت کردورون وهری برگشتندپیش بقیه..
دامبلدورب لردگف،این دفعه اشتباه بدی کردی تام..تاحالاخواستی مخفیانه ب کارات برسی ولی حالا..
لرددرجوابش نوری سبزرو ب سمتش فرستاد..دامبلدورجاخالی دادوگف همش همین تام?هاهاها
بلانعره زدباصدای نکرش وگف ارباب فاج کفتارداره میادبایدبریم دیگ پیش گویی هم نابود شده اربااااااااب..
لردگفت پاتردفعه بعدتوهم پیش پدرومادراحمقت میری..
وگورشونوگم کردندالبته فعلا..

توی پستتون تو تاپیک معرفی شخصیت هم گفتم.اگر با گوشی میخواید فعالیت کنید واقعا به مشکل میخورید و هم خودتون اذیت میشین و هم کیفیت پستایی که میخوای بزنید میاد پایین.مثل این پست که پر از غلط تایپی و املاییه.برای شما که با گوشی پست زدین کاملا طبیعیه ولی چون اساس این سایت رو نوشتن و رول زدن بنا شده و یکی از اصول زیبایی نوشته نداشتن غلط تایپی یا نگاریشه در نتیجه برای اغلب اعضا این پذیرفته نیست.

پستتون شکلک نداره چون من طنز حسابش کردم درحالیکه شکلک میتونست به پستتون رنگ و جلوه دیگه ای بده. نوشته بسیار در همه.مثلا معمولش اینه بعد از هر بند با یه اینتر دیالوگ رو به خط پایین منتقل کنید و بین هر بند یا پاراگراف دو تا اینتر بزنید تا نوشته از اون حالت تو همیش بیاد بیرون.

همه اینا اگر ناشی از محدودیت فعالیت با گوشیه باز هم توصیه م اینه دستگاهو عوض کنید چون اینطوری عملا نمیتونید فعالیت کنید.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/9/25 18:49:27
درودبرجادوی سیاه..

فقط ارباب..

فقط اسلیترین..

تصویر تغییر اندازه داده شده