جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

61 کاربر(ها) آنلاین هستند (21 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
56 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها

کارگاه داستان‌نویسی

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: Nikan.Amini.1394MM 1 کاربر مهمان
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اسفند 1394 17:05
نمایش جزئیات
آفلاین
گاهی خودمون رو جاهایی پیدا میکنیم که حتی به یاد اوردن اینکه چجور از اونجا سردراوردیم غیر ممکنه.
در تالاری که چند دقیقه پیش از شکوه و زیبایی میدرخشید،دو مرد درحالی که ردا های بلندی بر تن داشتند در کشمکش بودند.

در دست هایشان تکه چوب هایی را به سرعت تکان میدادند و به طور اعجاب اوری،نور های رنگی از چوب چوبدستیشان را به اطراف میفرستاند.اگر فارق از تنش این جنگ بودید،مطمعنا تماشای این اتش بازی کوچک برایتان هیجان انگیز میبود.

در گوشه ایی پشت یک تکه مجسمه بی سر،پسرکی عینکی و ریزاندام قایم شده بود و نظاره گر این دوئل بود.چوبدستیش را در دست میفشرد و برای یک قدم جلوتر نرفتن مقاومت میکرد.

پسرک سرش را کمی خم کرد.بقایای مجسمه هایی که از شدت خشونت نبرد،بر اثر اصابت طلسم های مرگبار،خرد شده بر روی زمین افتاده بودند را نظاره کرد.به جنی کوچک و وحشت زده که پشت پیرمرد پناه گرفته بود نگاهی انداخت.
این ها تقصیر که بود؟جدال ها همه بر سر خودخواهی بود.فردی که شنل تیره به تن داشت و چشمانش از قرمزی برق میزد..او بود..مقصر همه این بلا ها او بود.مقصر از هم پاشیده شدن زندگی او و صد ها نفر دیگر.گرمای جنون امیزی از سر خشم وجودش را فرا گرفت.برقی در چشمانش درخشید.چوبدستی را در دستان عرق کرده اش محکم تر فشرد..براش مهم نبود اگر بمیرد،حداقل هنگامی پدر و مادرش را میدید میتوانست با افتخار بگوید تلاشش را برای گرفتن انتقام کرده است. قدمی به جلو برداشت و گفت:
"من همونیم که تو میخوای"

داستان زیبایی بود.فقط کمی کوتاه بود که زیاد مهم نیست.زیبا بودن به محتواست نه اندازه.با این همه توجه داشته باشین که معرفی شخصیت ها به خواننده وظیفه شماست.خوانده وقتی داستان شمارو میخونه طبیعتا ممکنه ندونه ای داستان بر اساس کدوم الگویی نوشته شده و پیرمرد و سیاه پوش و پسرک چه کسانی هستن.لازمه شما از این ابهام بیرون بیاریدش.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/12/6 20:06:11
سالها دل طلب جام جم از ما میکرد
وآنچه خود داشت ز بیگانه تمنا میکرد
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اسفند 1394 00:40
نمایش جزئیات
آفلاین
هشدار!
نمایشنامه ای که در ذیل مشاهده می کنید، برای یک نمایش پنج بعدی نوشته شده. بنابراین، به شما بیننده ی محترم هشدار می دهیم که علاوه بر ویژگی های صحنه، صدا، نور و تصویر، احتمالا حتی از خارش دماغ و ترشح اسید معده ی بازیگران نیز با خبر خواهید شد.




صحنه ی اول.
همه جا به شدت تاریک هست و سکوت وهم آوری فضا رو در بر گرفته که هر از گاهی با صدایِ خش خشی که از یه سری چیزایِ مجهول الهویه در دلِ تاریکی بر می خیزه، شکسته می شه. هوای صحنه کم و بیش خشک و سرده و بوی گرد و خاکِ لا فرش مونده به مشام می رسه.

صحنه ی دوم.
خارش.
خارش شدید.
یه چیزی در ناحیه ی دماغ، داره به شدت شما رو می خارونه. که البت هنو نمی دونید چی هس، چون صحنه تاریکه. عاقو حتا نمی دونید کدوم کاراکتره که دماغش اینقد داره می خاره. چقد شوما بدبختید.تصویر تغییر اندازه داده شده


صحنه ی سوم.
ولدمورت که تک تک موهای دماغش دارن از فرط خارش جیغ می کشن، بالاخره چشاشو وا می کنه. اول یه چند لحظه گیج می زنه، در بهت و حیرت فرو می شه، شک می کنه، مشمئز می شه، انعکاس دفاعی معده شو فرو می خوره و نهایتا می فهمه که نه، منبع خارشو درست تشخیص داده. منبع، انگشت اشاره ی دست راست یه بچه ی حدودا سه ساله هست که تا بند سوم تو سوراخ دماغ ولدمورت فرو شده. بچه که می بینه ولدمورت چشاشو وا کرده، یه جیغی از سر هیجان از خودش در می کنه و انگشت دست چپشم می کنه تو تنها سوراخ دماغ باقیمونده.

ولدمورت که تازه از گیجی ناشی از درک این وضعیت درخشان خارج شده، سعی می کنه یه تکونی به خودش بده که بچه رو از خودش بتارونه. عاقو خودشو یه وری می کنه، این وری می کنه، اون وری می کنه، یه لرزشای نرمی از بالا به پایین و از پایین به بالا ایجاد می کنه. ماتحتشو میده عقب، بالاتنه رو میده جلو و آماده می شه با یه قِر ریز حسن ختامو ارائه کنه که تازه دوزاریش می افته عِه؟ خوشبختانه اصن تکون نمی خوره و شما مجبور نیستید حرکات موزون نه چندان ماهرانه ـشو ببینید.

بعد، عربده می زنه:
- بَکُب بچه! گُبشو برو پاییل بیلَب! (نکن بچه! گمشو برو پایین بینم!)

و از اون جایی که جفت انگشتای بچه ی مذکور تا تَه تو دماغش هس، عربده ش به جای نعره ی وحشت آفرین یه ارباب شیطانی، شبیه دختر همسایه ی ما که تازه دماغشو عمل کرده به نظر می رسه.

بچه یه نیگای تخسی به چشای ولدمورت می کنه و در طی یه اقدام وحشیانه، به جای گم شدن و پایین رفتن، بیشتر انگشتاشو تو دماغ ولدمورت می فشاره؛ به طوری که به نظر می رسه تصمیم داره از طریق این دو حفره به مجرای سینوسای ولدمورت دس پیدا کنه - که البت با توجه به ابعاد سوراخ دماغای این بزرگوار، تصمیم چندان مشکلی هم نبوده به هر حال - ولی یکهو، دماغ ولدمورت اینقد تحریک می شه که یه عطسه ی پنج ریشتری می زنه و بچه و دستاشو، به همراه حجم عظیمی از مخاط از دماغش به بیرون پرتاب می کنه.

بچه یه چن ثانیه به ملغمه ی اسف باری که مث کوهی از بستنی زمستونی سر تا پاشو پوشونده، خیره می شه و بعد جیغ می زنه:
- عن دماغ ولدمورت! مااااماااان!تصویر تغییر اندازه داده شده


و از صحنه بیرون می دوئه.

صحنه ی چهارم.

ولدمورت که بالاخره از شر منبع خارش خلاصی پیدا کرده، یه نفسی از اعماق جان بر میاره و تازه توجهش به صحنه جلب می شه. صحنه که به نظر می رسه نمایی از سالن اصلی وزارت سحر و جادو هس، به معنای واقعی کلمه ترکیده. عاقا فواره ترکیده. مجسمه ها ترکیدن. چوبای کف پوش ترکیدن. خودش ترکیده. دامبلدور ترکیده. هری ترکیده. عاقا تف به این زندگی! و بله! بالاخره متوجه می شه دامبلدور و هری همراش تو اون صحنه وایسادن!

صحنه ی پنجم.
دوربین اینجا رو حالت کلوزآپ هس. گاهی کلوزآپ رو چهره ی ولدمورته، گاهی رو چهره ی دامبلدور، گاهی هری، گاهی فواره، گاهی کفپوش و الخ. خلاصه دوربین به صورت کلوزآپ از هر آت و آشغالی که تو صحنه هس نما می گیره فی الواقع.

ولدمورت یه نمور زور می زنه که هیبت بغرنج و هراس انگیزی به خودش بگیره و بتونه با ابهت با این دو تا روبرو شه، ولی تلاشش همون قد نتیجه می ده که تلاش خربزه واس قیافه گرفتن؛ نتیجتا تلاشو ول می کنه و با همون قیافه ی وارفته و وامونده و داغون و لِ له که در صحنه مشاهده می کنید، رو به دامبلدور دهنشو وا می کنه:
- عِه...، چیز. ما اینجا چه غلطی می کنیم؟

دامبلدور، در تلاشی بی نتیجه واس جنبوندن ریشش، یه نمور قیافشو چپ و چوله می کنه و می گه:
- والو تو رو نمی دونم. ولی گویا من دارم مث سگ می زنمت. یو نو.تصویر تغییر اندازه داده شده


ولدمورت به ژستِ مکُش مرگ مایی دامبلدور که درش خشکیده می ندازه:
- قربونت، گرفتم اونو. منظور این که "الان" داریم چه غلطی می کنیم؟

دامبلدور یه نمور چشاشو رو صحنه می گردونه:
- هاا. اینو می گی! عاقو عرضم ب حضورت که تا کتاب آخر رولینگ بیاد تو بازار، ای بدبخ تا خرخره رفته تو کسادی. ما رو گذاش ب مزایده که دس بالش از کسادی درآد. یو نو.تصویر تغییر اندازه داده شده


ولدمورت جیغ می زنه:
- یا کُرک مرلین! خاک تو سرش! خاک تو سرم! چرو ما به مزایده بودیم؟! چرو من از قافله پرتم؟!

بعد که می بینه کسی به کولی بازیش توجه نمی کنه، دوباره فاز ریلکسیشو به دس می گیره:
- عاقو حالا کی بردمون؟

- موزه تاریخ طبیعی. نیگا تو رو خدا. چی جای با صفاییم هس.تصویر تغییر اندازه داده شده


دوربین از حالت کلوزآپ به حالت عادیش سوییچ می کنه. و یه تصویر کلی از صحنه ارائه می ده. بعد، یواش یواش از صحنه دور می شه و شما می تونید علاوه بر صحنه، چیزای دور و برشم مشاهده کنید؛ به عبارتی پشت صحنه.

پشت صحنه یه سالن بی آب و علفِ مرمری هس. تو سالن، علاوه بر صحنه ی مورد بررسی ما، صحنه های دیه ایم هستن که حفره حفره در طول مسیر تو دیوارا فرو شدن؛ مثه دوران دایناسورا، نئاندرتالا، نمایی از پارینه سنگی، عصر آهن و اینا. سالن از فرطِ نبود مشتری در سکوت وهم آمیزی فرو رفته که هر از گاهی با خش خش سوسک رو دیوارا شکسته می شه. هواشم کم و بیش خشک و سرد بید و بوی گرد و خاکِ لا فرش مونده به مشام می رسه. هر از گاهی مثه این فیلمای وسترن، یه بادی از ناکجا آبادی می وزه و یه بوته خار از وسط سالن قِل می خوره و اینا.

صحنه ی ششم.
ولدمورت زور می زنه که از بند تکون نخوردن رهایی بیابه. همین طور که داره با مشقت قیافه شو کج و کوله می کنه، عربده می زنه:
- این دیه چه طلسم دهن سرویس کنی ـه! مرلین دسم به ریشت! می تونم! می تونمم!

دامبلدور که داره با آرامش نیگاش می کنه، می گه:
- طلسم نیس خاک تو سر.تصویر تغییر اندازه داده شده


بعد یه مکثی می کنه و ادامه میده:
- تاندونای جاهای حیاتیمونو بریدن گذاشتن تو آفتاب خشک شه. عاقو گویا هر چی چیزِ جادویی تومون بوده م قاطی تاندونا رفته بیرون. دیه کاریش نمی شه کرد. ای بابا.تصویر تغییر اندازه داده شده


ولدمورت هوار می کشه:
- حالا چه خاکی باس به سرمون کنیم؟ یکی بیاد ازین تو درمون بیاره! من نمی خوام تا آخر عمرم تو این وامونده بتمرگم! حالو چرو ریختم چنینه؟ من نمی خوام تا آخر عمرم ریختم چنین باشه که انگار دهنم داره سرویس میشه!

دامبلدور یه نیگای عاقل اندر سفیهی بش می ندازه:
- هاا خو مجبوری. صحنه ی به انتخاب خوانندگان بید.تصویر تغییر اندازه داده شده


بعد با چشاش به جای نامعلومی اشاره می کنه:
- بدبخ، برو سجده ی شکر کن که جای اون نیسی. تا آخر عمرش مجبوره یه جور وسط زمین و هوا باشه که انگار موقع نشستن سر چاه سوسک دیده. یو نو.

و کاملا واضحه که منظورش هریه.

ولدمورت چشاشو به سمت هری می گردونه. هنو چشاش بسته س و گویا هنو در اون حالتی به سر می بره که خود ولدمورت قبل ای که بچه انگشت کنه تو دماغش درش به سر می برده.

صحنه ی آخر.
دوربین با حرکت نامحسوسی به سمت عقب حرکت می کنه؛ به طوری که اول صحنه در یک نمای کلی دیده می شه و بعد پشت صحنه یواش یواش تو کادر ظاهر می شه. بعد، به طرف گوشه ی سمتِ چپ صحنه حرکت می کنه که توضیح صحنه، روی یه قاب فلزی چارگوش حک شده:
تصویر تغییر اندازه داده شده



+همین دیه.
++ با عرض پوزش بابت طولانی شدن پست.

خواهش مینماییم!
زیبا بود تایید گردید!
احتمالا از بچه های قدیمی سایت نیستین؟

گروهبندی و معرفی شخصیت.


هااع... مرسی!
چی عاقو؟ کی عاقو؟ نه والو! مو جدیدم! جدید!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/12/6 20:01:18
ویرایش شده توسط parasite در 1394/12/6 21:24:48
Lying in the gutter, aiming for the moon
Trying to empty out the ocean with a spoon
.Up and up, up and up

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 4 اسفند 1394 09:11
نمایش جزئیات
آفلاین
نبرد طافت فرسایی در وزارتخانه درحال انجام بود.لرد سیاه و دامبلدور سخت مشغول نبرد با یکدیگر بودند و در طی این نبرد،خسارات زیادی به وزارتخانه وارد شده بود و حتی امکان قدم زدن هم وجود نداشت.البته درحال آن لحظه هیچکدام از خسارات به چشم هیچکس نمی امد چون فکر همگی سخت درگیر نبرد درحال انجام بود و اگر ذهنشان منحرف میشد،ممکن بود تا فاجعه ای پیش آید.

عرق سردی بر روی پیشانی دامبلدور نشسته بود.تام آن کودکی بود که خودش برای اولین بار به سراغش رفت تا توانایی هایش را شکوفا کند و حال شاهد تبدیل شدن آن غنچه ی پراستعداد به یک موجود نفرت انگیز بود.به همین خاطر هم شاید نمی توانست با تمام قدرتش با او مبارزه کند.اما هری دلیلی بود که او را اندکی تکان میداد و باعث میشد تا هرچه در توان دارد را به کار گیرد و با تمام وجود با لرد سیاه مبارزه کند.

داستان تا به اینجای کار بسیار حماسی و جدی ادامه داشت که ناگهان در میان آن صحنه قاراشمیش یک عدد وی از دنیای دیرین دیرین ظاهر می شود و توجه همگی را به خود جلب میکند.
-ای بی خردان.مشغول چه هستید؟باید همچو پست قبلی ام که تایید نشد،با عصایم همچون چماق به سرتان بکوبم تا بلکه ادب شوید.گرچه نرود میخ آهنین در سنگ!

نویسنده این پست سناریوی جدیدی در چنته نداشت.دامبلدور بعد از اتمام سخنان وی،دستی بر پشمکانش کشید و مقداری چشید و گفت:
-یا وی اینجا چه میکنی؟مگر مشغول رهنمود غارنشینان در عصر دیرین دیرین نبودی؟ حال بگذار ما روایت رولینگ را ادامه دهیم.

میرزا ولدی خان نیز از مزاحمت بیجای وی در وسط دوئلش عصبانی شد و وی را آوادا کداورایی فرمود.اما وی پوکرفیسانه به هردویشان نگاه کرد و به گفتارش ادامه داد:
-گوشتان را باید ببرم تا درس ادبی شود برای آیندگان.از سنتان خجالت بکشید.این بچه از شما الگو خواهد گرفت.من اینجایم چون دیرین دیرین دیگر پول درست و حسابی نمی دهند.از این به بعد اینجا پلاس خواهم شد تا بلکه برایمان نون و آبی شود.

اما کسی وی را به جیبوتی خودش هم نگرفت و نبرد را ادامه دادند.درست است که وی نتوانست هرآنچه در آن صحنه اتفاق میوفتد را تغییر بدهد.او یک عدد وی بیشتر نبود.ولی خودش را به زور در مجموعه ی هری پاتر جا کرد و این تازه سرآغاز راهش بود.

آفرین این خیلی بهتر شد.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/12/4 18:59:58
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: دوشنبه 3 اسفند 1394 16:23
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور الدین و میرزا ولدی خان خبیث مشغول نبردی جان فرسا بودند.درمیان جنگشان،ناگهان یک عدد وی بر آنها ظاهر شد.حضرات لحظه ای متوقف شدند و به وی چشم دوختند.دامبلدور الدین دستی بر پشمکانش کشید و مقداری چشید و گفت: "یا وی اینجا چه میکنی؟مگر مشغول رهنمود غارنشینان در عصر دیرین دیرین نبودندی؟ حال بگذار ما روایت رولینگ را ادامه دهیم."

وی که به دامبلدور قربت بیشتری داشت،عصایش را بالا گرفت و همچون چماقی بر سر او کوفت.اما چون فاصله ی مکانی اش با ولدی خان زیاد بود،تله پورتی جانانه کرد.با قدرت های خارق العاده ش که اصلا معلوم نبود از کجا هم اومده،پس از صحنه آهسته نمودن تصویر و اجرای رقص پای اسکاتلندی،ضربه ای هم به او زد.

میرزا ولدی خان عصبانی شد و وی را آوادا کداورایی فرمود.اما وی پوکرفیسانه به هردویشان نگاه کرد و حکایتی تازه آغاز کرد : "گوشتان باید ببرندی تا درس ادبی شوندی برای آیندگان.از سنتان خجالت بکشیدندی.این بچه از شما الگو گرفتندی.دیرین دیرین هم که دیگه پول درست و حسابی نمی دهندی.از این به بعد اینجا پلاس شدندی تا بلکه نون و آبی شوندی!"

چنین شد که وی نیز به دست اندکاران مجموعه پیوست و همگی شان به خوبی و خوشی تا پایان عمر با هم زندگی کردند.

خب شما یک نظر بندازید به پستای قبلی و تاییدیه هاشون و با پست خودتون مقایسه کنید.پست شما شبیه یه داستانک نیست یا اقلا چیزی که خواننده انتظارشو داره!پست شما بیشتر در ردیف خبر و گزارشه.پس نظر من اینه که برگردی و کمی بیشتر روش کار کنید.

تایید نشد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/12/3 21:43:16
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: پنجشنبه 29 بهمن 1394 19:34
نمایش جزئیات
آفلاین
راهرو تاریک بود.هری مشوش بود.ناگهان صدای مهیبی شنید...
سرش را به سرعت برگرداند.نفسش را در سینه حبس کرد.او کسی نبود جز...
ولدمورت!
چوبدستی اش را بی اختیار بیرون کشید و با دست لرزانش انرا به سمت مرد رنگ پریده ی مرموز گرفت.
ولدمورت لبخند موذیانه ای برلب داشت.
- ببین کی اینجاست!...هری پاتر!
دردزخم هری شدت گرفت نمیتوانست چیزی راببیند.
ناگهان در میان نگاه های تیره و تار هری،مردی سپید پوش ظاهرشد.
با ظاهر شدن دامبلدور،صدای آپارات دیگری شنیده شد.
هری سرش را برگرداند.ولدمورت غیب شده بود.اینکه ترسیده بود عاقلانه نبود اما هری و دامبلدور خوب میدانستند که او همانجاست.
تنها نقشه ای دیگر بر سر دارد.
دامبلدورانگارچیزی راحس کرد به سرعت چوب دستیش راکشیدوبرگشت.
ولدمورت باهمان لبخندموذیانه نگاهی به دامبلدوروهری انداخت.
- دامبلدور!تعجب میکنم که چرا اینجا اومدی...بذار خودش مبارزه کنه!
- میبینم هنوزم که هنوزه متوجه نشدی که منو نمیتونی فریب بدی تام!
نگاه ولدمورت خشمگین و سرد تر شد.
-من خیلی وقته تام نیستم!
نگاه لرد خطرناک بود.غافل شدن دامبلدور از لرد به لحظه ای نکشید که ناگهان طلسمی سبز رنگ درست از بیخ گوش هری رد شد.
دامبلدور فریاد زد:
فرار کن هری!پناه بگیر!
هنوز جمله اش به پایان نرسیده بود که مجبور شد بارانی از طلسم های پیاپی ولدمورت را که به سمتش می امد خنثی کند.
مبارزه وکشمکش بینشان شدت گرفت.دامبلدور طلسم سبز رنگ قدرت مندی را به سمت ولدمورت فرستاد.
اما گویی سلاح او قدرتمند تر بود.
پیش از انکه طلسم به لرد برخوردکند،او سپری را ظاهر کرد و طلسم با برخورد به سپر،از ان منحرف شد و درحالی که به شکل ماری در امده بود به سمت دامبلدور روانه شد.
هری به خودش آمد...نمیتوانست بنشیند و نگاه کند.به سختی از جا برخواست.از میان انبوه مجسمه های شکسته ای که بر زمین ریخته بودند،چوبش راسمت ولدمورت گرفت.
استیوپفای!
طلسم به ولدمورت برخورد نکرد اما اورا متوجه خود ساخت.
در این میان که دامبلدور سرگرم دور کردن طلسم مار افعی سبز رنگ بود،ولدمورت ازاین فرصت استفاده کرده و چوبدستی خود را به سمت هری گرفت.
اما در همان لحظه صدا هایی شنیده شد و چشم هری به کارمندان وزارت افتاد که ظاهر شدند.وضعیت شوک اوری بود.
پیش از انکه کسی بفهمد چه اتفاقی افتاده،بعدازصدای شکستگی شیشه سکوت همه جای تالاررافراگرفت.
دامبلدور برزمین افتاده بود...هری به سرعت به سمتش رفت گفت:
فرارکرد
دامبلدوردرهمان حال گفت:
شکست بدی بوداینبارباقدرت بیشتری برمیگرده

متن خوبی بودمهمترین ویژگی نوشته شما اینه که بین دیالوگ و فضا سازیاتون تعادل برقراره و این ویژگی خیلی خوبیه.با این وصف یک سری ایرادات تو نوشته تون دیده میشه از جمله عدم علاقه به اینتر!

کمی ابتدای پستتون مبهم شروع شد که البته در ادامه تونستین تا حدی این ابهام رو برطرف کنید.یادتون باشه طوری بنویسید که انگار خواننده شما از هیچی خبر نداره و این وظیفه شماست که کاملا به موضوع و سوژه اگاهش کنید.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/29 20:12:09
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/29 20:13:43
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: چهارشنبه 28 بهمن 1394 22:56
نمایش جزئیات
آفلاین
لرد ولدمورت : آوادا کداورا !!!
هری : اکسپلیارموس !!!
...
این جا همون جایی بود که همه فکر می کردند همه چیز تمام شد .
...
لرد ولدمورت : آنها خیال می کنند که با هوش تر و قدرتمند تر از ما هستند ، اما چه زیبا و دل انگیز است وقتی که بدانند زمان و دوران خوش حالیشان به سر رسیده است .
ایگنوتیوس : ارباب ، نقشه خاصی در سر دارید ؟
لرد ولدمورت : البته ایگنوتیوس ، من همیشه نقشه دومی در سر دارم و اگر شکست خورد نقشه سوم و همینطور چهارم و پنجم . زمانی که آنها خیال می کنند من را شکست داده اند و در حال عزاداری برای مرده هایشان و شادی برای پیروزیشان هستند ، ما وارد می شویم و تک تکشان را نابود می کنیم و آن بهترین زمان برای دیدن زجر و عذاب آنهاست . زمانی که سقف ها فرو میریزند و زمین به لرزه می افتد ، زمانی که استخوان های پوچ بی ارزششان از حالت جامد مانند خود ، به تکه ورق هایی به سبکی هوا تبدیل می شود ، درست مانند زمانی خیال می کردند من را نابود کردند .
ایگنوتیوس : درست است ارباب ، اما فکر کنم یک نکته را فراموش کردید ، بدون هیچ ارتشی چگونه میخواهید همه آنها را از بین ببرید ؟ ما بعد از آخرین نبرد تعدادمان خیلی کم شده است .
لرد ولدمورت : ها ها ها ... ایگنوتیوس...دقیقا اینجاست که فرق بین ما و تو پدیدار می شود ، بنظر می رسد که تو به حرف های ما دقت نکردی ، همانطور که گفتم ، همیشه نقشه جایگزینی وجود دارد . ارتش اصلی ما بسیار فرا تر از آن چیزیست که امروز دیدی ، آن ها فقط قربانیانی بودند که خود باور داشتند تنها ارتش ما هستند ، دو حالت وجود داشت ، امکان این که آنها در نبرد پیروز شوند و یا این که شکست بخورند ، که در صورت شکست ، همه خیال می کردند پایان کار ما رسیده ، در حالی که ما تازه کار را شروع کرده ایم ، و برای این که آنها باور کنند در این نبرد پیروز شده اند ، قربانی کردن و شکست لازم بود . البته بدلمان کارش را به خوبی انجام داد .
ایگنوتیوس : منظورتان این است که شما از این که همه آنها شکست می خوردند خبر داشتید ؟؟ و باز هم گذاشتید آن ها بروند ؟؟
لرد ولدمورت : ایگنوتیوس ، اگر میخواهی فرمانده موفقی باشی لازم است کار هایی را بکنی که بر خلاف میل و عقایدت است . بگذریم...الان زمان این است که قدرت واقعی را ببینی .

و با پرتاب طلسمی به آسمان ، مرگخواران سوار بر جارو های پرنده از پشت ابر ها پدیدار گشتند و همه به یک سمت می رفتند ، تالار اصلی هاگوارتز...

هوم...خب کمی داستان مبهم بود.یعنی چیزی نبود که توقع داشتم در مورد اخرین تصویر نوشته بشه.کاش مشخص میکردین با توجه به اون نوشتین یا یه صحنه ای ازش توصیف میکردین تا متوجه شم بالاخره در مورد اخرین تصویر کارگاه نوشتین یا نه!الان کلا همه چیز در هم برهم شد!

کمی با اینتر مهربان باشید چرا انقدر نوشته های شما درهمه؟!بین بندها و دیالوگ ها اینتر بزنید.اینتر به زیبایی نوشته شما کمک میکنه و ظاهر پستو مرتب نشون میده.

خب الان چه کنیم؟تایید میکنیم!

گروهبندی
و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/29 19:57:17
Iam your Nightmare


تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 20 بهمن 1394 21:11
نمایش جزئیات
آفلاین
_ هری برو...
_ نه پرفسور...امکان نداره من شما روتنهابذارم...
_ هری توبایداین کارروبکنی...
_ امکان نداره پرفسور...
_ هری توبایدبری...جونت نبایدبه خاطریه پیرمردخرفتی مثل من به خطربیوفته...
به کلمه ی خرفت لبخندروی صورتش شکل گرفت.ادامه داد:
هری امیداین مردم به توست...به تصمیمات تو...به تک تک کارهایی که انجم میدی...نبایداین مردم روبه ناامیدی وتباهی بکشونی...
بادیدن چهره ی هری به این پی بردکه این پسرکمی راضی شده...
_ پرفسور...من...من...نمی تونم...نمی دونم چه طوری بگم...
پرفسوردامبلدورپیراوراراحت کرد:هری تو میری وبه مردم کمک می کنی تاازاین مبارزه دوربمونن...
_ ولی پرفسور...
امادامبلدورباریش نقره فامش دورشد...
روبه حریف سیاه پوش وقدرت مندخودایستاد،تشعشعات قدرت ازان درامی شدبه خوبی احساس کرد...
باصدای بلندگفت:اه...تامی...شاگردقدیمی...دوباره به هم رسیدیم...استادپیرتوالان پیش روی توست...
ولدمورت باصدای سردترازهمیشه شروع به سخن گفتن کرد:
دامبلدورپیر...هنگام مرگ توفرارسیده...بهتره باشاگردخودت خداحافظی کنی...مطمئناتویکی ازبهترین مرگ خواران من می شدی اماتویه احمقی...
وباصدای فریادمانندی به زبان پارسل گفت:توحق نداری منوبااسم یه ماگل کثیف صدابزنی...
دامبلدورگفت:تام مارلوریدل،من همیشه می تونم توروبه اسم بچه گیت صدابزنم...چون توهمیشه شاگردبودی وخواهی ماند...
ولدمورت طلسم سیاهی به سمت دامبلدورفرستاد،اماان پیرخردمندبایک حرکت نرم چوب دستی طلسم رودفع کرد.
دامبلدور:تام توهیچ وقت به حرف های من گوش ندادی...همیشه چیزی برای اموختن هست وماهمه جزاندکی نمی دونیم...
ولدمورت قهقه ی شیطانی ای زد:پیرخرفت من به میراث جدم دستیابی پیداکردم الان اگه اون مرلین شماهم بیادنمی تونه جلوی منو بگیره...
دراین هنگام هیچ کس متوجه نشدکه پسری باموهای خرمایی به سمت هری میرفت،باحرکتی نرم هری رابیهوش کردوطلسم قفل بدن روبرای احتیاط روی ان گذاشت وبعددرحالی که هری راروی دوشش گذاشته بودبیرون میرودوباخودمی گوید:این طوری بهترشد.
درهمین هنگام صدایی به گوش رسید:کسی اسمی ازمن اورد؟
نگاه های خیره به سمت پیرمردبرگشت.پیرمردی باریشی نقره فام ترازدامبلدوروعاقل تر.پیرمردگلویش راصاف کرد: من مرلین هستم...به نظرم کسی منوصدازد،اه...البوسرفیق قدیمی اینجاچه میکنی؟
ونگاهش رابه سویی ولدمورت که خشک شده بودگرداند.ولدمورت انتظارهرچیزی راداشت غیرازاین!مرلین کبیرانجابود!
بدون فکرهمان لحظه اپارات کردودرپی اومرگ خوارانش...
وقتی سالن ازمرگ خواران خالی شددومردفرزانه نگاهی به هم انداختندولبخندزدند.درهمان لحظه پیرمردی که مرلین نام داشت چرخی به دورخودزدوتبدیل شدبه پسری باموهای خرمایی...
پسربالبخندگفت:فکرنمی کردم این لردولدمورت انقدرترسو باشه!

داستان خوبی بود.با اینهمه یه سری ایراداتی توش هست.مثلا علت این سه نقطه چیه؟مرتب از سه نقطه استفاده کردن روی نوشته شما تاثیر میذاره.خاطرتون باشه که از سه نقطه برای نشون دادن حالت وقف و سکون استفاده میشه و تو نوشته شما خیلی جاها به اشتباه به کار رفته.

چرا با اینتر قهرید؟!بین بندها و دیالوگ هاتون فاصله بندازید تا نوشته مرتب تر و قابل خوندن تر بشه.وقتی نوشته تا این حد درهم باشه خوندنش برای خواننده سخت میشه و عوض اینکه روی داستان تمرکز کنه بیشتر تمرکزش میره رو اینکه جمله هارو از هم جدا کنه و تشخیص بده.

سوژه رو خیلی سریع پیش بردین.برای همین بعضی از قسمت ها مبهم باقی موندن.ورود مرلین خیلی ناگهانی و بی مقدمه شد.لازم بود بیشتر بهش پرداخته بشه تا خواننده بتونه این ورود ناگهانی رو به خوبی جذب و هضم کنه.ابتدای داستان هم همینطور.صحبت بین دامبلدور و هری.اگر نمیدونستم موضوع عکس در مورد چیه مطمئنا فکر میکردم تو فضا و مکان دیگه ای دارن انقدر با آسودگی حرف میزنن اونم وقتی که میدونن چند قدم اونورتر یه ولدمورت نامی وایساده!

صحبت بین دامبلدور و ولدمورت هم بیش از حد حماسی نوشته شده و همین یه اثر دافعه روی خواننده داره.احساسی و حماسی نوشتن خوبه ولی مثل نمک برای غذا میمونه وقتی بیش از حد باشه اثر منفی میذاره.همینطور صحبت های دامبلدور در مورد هری.درسته اون باور داشت که هری میتونه به جامعه جادویی کمک کنه ولی اینکه اونو در حد یه اسطوره تصور کنه باز همون اثر منفی رو که عرض کردم داره.
هرچند من تصور میکنم ورودتون به ایفا بیشتر میتونه کمک کنه ایراداتو برطرف کنید.پس...

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/21 19:29:32
کسی به ماشک داره؟معلومه نه
کسی به مشک داره؟معلومه نه
کسی به ماشک داره؟اگه داره به درک
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: سه‌شنبه 6 بهمن 1394 18:06
نمایش جزئیات
آفلاین
نمی دانست چرا، فقط می دوید. با تمام سرعتی که از پاهایش انتظار داشت و یا حتی بیشتر. به سمت جایی می دوید که در آن جا هیچ چیزی نباشد. هیچکس دیگر برایش بازگو نکند که چه کرده است. از کنار مجسمه و ها و حوضچه که می گذشت پایش سرخورد و سرنگون شد. آرنجش به درد افتاد. با این حال دستش را به لبه حوض تکیه داد و از جا بلند شد. اما برای لحظه ای نگاهش به تصویری درون آب افتاد و تمام وجودش یخ زد...

*****


- تام..
- این دیگه اسم من نیست پروفسور.
صدای بم ولدمورت به شکل غریبی برایش آزار دهنده بود. آزاردهنده و آشنا. دیگر نمی توانست تکرار آنچنان چیزی ببیند. دیگر نمی خواست شاهد هیولا شدن اطرافیانش باشد. کسانی که زمانی دوستشان داشت و یا حتی بیشتر از دوست داشتن.
-ولدمورت. ترجیح می دی این طوری صدات کنم؟
- لرد ولدمورت!
این را گفت و افسونی را به سمت او روانه کرد. حقیقتا تحسین برانگیز بود! از دیدن آن همه استعداد لذت می برد. لذت!
- حالا که در مورد اسمت با هم به توافق رسیدیم.....( استیوپفای!).... می تونم سوالی ازت بپرسم؟
- بله، قربان.
به طور کنایه آمیزی این کلمات را ادا کرده بود. دامبلدور در جواب تنها لبخندی زد و سوالش را پرسید:
- دوست داری به هاگوارتز برگردی؟
برای یک لحظه ولدمورت در سرجایش میخکوب شد. دامبلدور عموما حرف های عجیب و غریبی می زد اما این یکی.....
- آواداکدورا!
این یکی حقیقتا غیرقابل پیش بینی بود. ولدمورت همیشه اطمینان داشت که دامبلدور از طلسم های نابخشودنی استفاده نمی کند.

*****

در پس آن عینک نیم دایره دو چشم سرخ و دو مردمک عمودی که به رنگ سیاه در آمده بودند برق می زدند. خودش هم نمی دانست که کشتاری که در وزارتخانه به راه انداخته بود، تا چه حد روحش را از هم دریده است.



------

برخلاف کتاب بود ولی خواستم بگم اگه دامبلدور هم که اونقدر خوب بود اگه می رفت سراغ قتل و کشتن و بدی می شد یه ولدمورتی برای خودش.

ببخشید بابت تاخیر.من این مدت نت نداشتم.

ایده بسیار خوبی بود و پسند ما شد!

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/7 22:09:58
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 3 بهمن 1394 12:37
نمایش جزئیات
آفلاین
بیشتر از این که دو دشمن دیرینه به نظر برسند، شبیه دو دوست قدیمی بودند. حرف ها با لحن کاملاً تهدید آمیز و جنگ طلبانه بود، اما پشت همه ی این ها می شد فهمید که یکدیگر را تحسین می کردند.
شاید اگه امکان برگشتن و تغییر تاریخ وجود داشت می شد با یکی دو دست کاری ساده در روند اتفاقاتی که افتاده بود، جای این دو را عوض کرد. حتی شاید امکان داشت این دو سمبل سیاهی و سفیدی می توانستند در یک خط بجنگند. آن وقت دیگر هیچ قدرتی توانایی رویارویی با آن ها را نداشت.

هری در گوشه ای از سالن اوضاع را مشاهده می کرد. از یک طرف لرد ولدمورت و آلبوس دامبلدور برای یکدیگر کری می خواندند و از طرف دیگر، بلاتریکس لسترنج روی زمین چمباتمه زده بود و به این نبرد نگاه می کرد.

هر از چند گاهی از طبقات پایین صدای بلندی به گوش می رسید که خبر از ادامه ی درگیری می داد، اما جنگ اصلی تا چند لحظه ی دیگر اینجا شروع می شد و فقط دو تماشاچی داشت.

بالاخره حرف های دو طرف تمام شد و ولدمورت سیاه پوش طلسم قوی و سیاه رنگی به سمت پیرمرد پرتاب کرد. آن قدر قدرت طلسم زیاد بود که وقتی دامبلدور آن را با سپری فولادین رد کرد، از پشت به زمین افتاد.
دستپاچه از زمین بلند شد و طلسمی نارنجی رنگ به سمت ولدمورت پرتاب کرد. پرتو های افسون دامبلدور به اژدهایانی مینیاتوری تبدیل شدند و به دور لرد سیاه می چرخیدند و آتش به سویش پرتاب می کردند.

لرد با اشاره ی چوبدستی همه ی آن ها را به دود غلیظی تبدیل کرد و با حرکت دیگر لباس در حال سوختنش را خاموش کرد.

چند لحظه مکث کردند. حالا انگار همدیگر را سنجیده بودند. از نگاه ها می شد متوجه شد که خود دو مبارز هم برنده و بازنده ی این دوئل را شناختند. شاید این چند لحظه فرصتی برای بازنده بود که مکان را ترک کند و جان خود را نجات دهد.

لحظات به دقیقه تبدیل شد و سکوت محض سرسرای اصلی وزارتخانه را در بر گرفته بود.

بالاخره لرد سیاه حمله ی سریع خود را آغاز کرد. سرعت بالایی داشت و به طور پی در پی طلسم های مرگبار سبز رنگ را به سمت دامبلدور پیر می فرستاد.

مدیر مدرسه ی هاگوارتز همینطور که عقب عقب می رفت نصفه نیمه طلسم ها را دفع می کرد. اما ناگهان یکی از پرتو های سبز رنگ از کنار سپر دفاعی دامبلدور رد شد و مستقیم به سمت صورت ش حرکت کرد. شاید چند صدم ثانیه دیگر تا پایان عمر طولانی پیرمرد باقی نمانده بودکه با یه چرخش غیب شد و چند متر دور تر و پشت سر ولدمورت ظاهر شد!

حالا دیگر ابتکار عمل دست دامبلدور بود. حریف بی دفاع در مقابلش قرار داشت و با یک طلسم کارش برای همیشه تمام می شد.
دامبلدور چوبدستی خودش را بالا برد حرکت شلاغی سریعی به آن داد و...

کار تمام شد! جنگ تمام شد.

هری در گوشه ی سرسرا خشکش زده بود و فقط به این مبارزه ی عجیب و غریب نگاه می کرد. مبارزه ای که چند لحظه ی قبل با کشته شدن یکی از طرفین رسماً به پایان ابدی رسیده بود.

صدای خنده ای جیغ مانند در سرسرا پیچید و بلاتریکس خنجر نقره ای رنگش را از پشت دامبلدور بیرون کشید. پیرمرد ریش سفید روی زمین افتاد و غرق در خون خودش شد.

لرد ولدمورت برگشت و به سمت دامبلدور رفت تا از کشته شدن ش مطمئن شود. کنارش زانو زد و چند ضربه به سر وصورت پیرمرد زد.

وقتی اطمینان پیدا کرد صورتش به سمت هری برگشت و لبخند تلخ و خطرناکی به پسرک تنها زد!

متن زیبایی بود و پایان کاملا غافلگیر کننده ای داشت.

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/4 1:48:13
پاسخ به: کارگاه نمایشنامه نویسی
ارسال شده در: شنبه 3 بهمن 1394 01:54
نمایش جزئیات
آفلاین
در حیاط نزدیکای جغددونی
هرماینی : هری معلومه که تو کجایی؟
هری : من تو جغددونی بودم خب! چی شده؟
هرماینی:هیچی نگو!فقط بدو بیا!
هرماینی دست هری رو میگیره و دنبال خودش با عجله میکشونتش!
هرماینی:هری!رون کار خودشو کرد!
هری:باز چی کار کرده؟
هرماینی:یادته یه بار به پروفسور دامبلدور گفت که چوبدستیشو بر میداره تا بتونه مالفوی رو از روی نیمبوسش پرت کنه پایین؟
هری : خب؟
هرماینی:هیچی دیگه!الان برداشته و چوبدستی خودشو برا ی پروفسور دامبلدور گذاشته!
هری:خب اینکه ایرادی نداره.وقتی خودش بفهمه که چوبدستی پروفسور فقط تو دست خودش همه رو شگفت زده میکنه از کارش...
هرماینی یکدفعه سر جای خودش می ایسته و میگه:هری گوش کن!من همه اینا رو میدونم!چرا تو فکر میکنی که فقط خودتی که همه چیو میفهمی؟
هری:اتفاقا تویی که اینطوری فکر میکنی.
هرماینی:نه خیرم!اصلا هم اینطوری نیست.میدونی چیه؟ من نباید با تو حرف میزدم.فکر نکن الانم که اومدم سراغت اون شوخی بیمزت یادم رفته.من فقط بخاطر این اومدم که جون پروفسورو نجات بدم!
هری:جون پروفسور؟وای بدو!
هرماینی:ای وای اره!
هری:جون دامبلدور در خطره و داری با من بحث میکنی؟
هرماینی:این تویی که اذیتم میکنی؟
هری :تا کی میخوای انقدر لجباز باشی؟
هرماینی:تا موقعی که تو انقدر از خود راضی نباشی!
هری:حالا کجا باید بریم؟
هرماینی:رون با ماشین پرنده ش دم دره!
هری:وای دوباره نه!
هرماینی:تا وزارت راه زیاده!نیمبوس هامونم که گرفتن ازمون!
تو ماشین پرنده متعلق به پدر رون که فعلا تا زمان پس گرفتن نیمبوس ها به رون داده شده!
هری:بگو ببینم.چه بلایی سر پروفسور اومده؟
رون:هری!ولدمورت برگشته و قصد گرفتن جون دامبلدور رو داره.
هرماینی: و احیانا بعدیشم تویی!همه اینا رو دابی بهم گفت!
هری:حالا باید چی کار کنیم؟
رون:خب معلومه.باید بریم کمکش!
هری:پس زودتر
در سفارتخانه سحر و جادو
رون:من که باید برم برای امتحانا اماده بشم!
و در همان زمان رون بیهوش شده و روی زمین میافتد!
هرماینی:من مواظبشم.تو برو.
هری:باشه.
دوِئل پروفسور دامبلدور و ولدمورت
هری (با صدای آروم):استاد!چوبدستیتونو اوردم!
دامبلدور:نه هری جون نمیخواد.اتفاقا دارم با این چوبدستیه حال میکنم
ولدمورت دیگه مثله سوسکه جلوم!
هری:ولی استاد؟!
دامبلدور:تو برو خونه!من حسابشو میرسم!
پس از گذشت دو ساعت دامبلدور در حال سوت زدن وارد تالار میشود.
هری:استاد؟حالتون خوبه؟
دامبلدور:اره هری!نگران نباش!
هری:چی شد؟
دامبلدور:موشش کردم دادمش به هاگرید تاکبابش کنه برای سگش!
هرماینی:واقعا؟
دامبلدور:اره!حالا همه برین بخوابین!همه جز هری!
هری:بله پروفسور؟
دامیلدور:موشش کردم و دادمش به هاگرید!اما اون چوبدستیمو دزدید و فرار کرد!
هری:چوبدستیتون که اینجاس!؟
دامبدور:منظورم چوبدستی رونالده.حالا اون قدرت بیشتری پیدا کرده!
هری:با چوبدستی شکسته رون؟
دامبلدور:دوست ندارم اینو بگم!ولی اره!از این به بعد باید بیشتر مواظب خودت باشی!
هری:
دامیلدور:
رون: :ball:
هرماینی:
بقیه بچه هایی که گوش ایستادن:
ولدمورت:


خب این پست شما جا موند.در نقد پستتون باید بگم زیاد شبیه اون چیزی که از نویسنده انتظار میره نیست.پست شما بیشتر یه سلسله دیالوگه که تقریبا بدون هیچ فضاسازی یا توصیف صحنه ای به کار رفته.و نکته مهم دیگه اینکه شخصیت هاتون البته به جز هری و رون وهرمیون چندان با چیزی که ازشون میشناسیم مطابقت ندارن.دامبلدورتون و حتی لردتون زیاد اون چیزی نیستن که باید باشن!

با اینهمه من تصور میکنم شما اگر بتونید با فعالیت تو ایفای نقش این مشکلات رو حل کنید با توجه به قوه طنزی که دارید بتونید یکی از طنز نویس های خوب سایت ما باشید.پس...

تایید شد.

گروهبندی و معرفی شخصیت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط سیوروس اسنیپ در 1394/11/5 8:11:33
فدای سرت عزیزم
نباشه غمت...

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.