به نام خالق آغاز و پایان
در کنار پنجره ای که نور سبز دریاچه را منعکس می کرد، کز کرده و زانوهایش را در بغل گرفته بود و در مقابلش ارّه بزرگ و زنگ زده ای به صندلی تکیه داده شده بود و شاید اگر چشم داشت به آن دو چشم قهوه ای درشت که به عمق منظره بی جان مقابل خیره شده بودند، می نگریست.
- چیه؟!
برای یک لحظه حتی ارّه هم جا خورد و برای یک لحظه اندیشید نکند که واقعا چشم دارد. اما بار دیگر ماهیت دوست نداشتنی اش را به یاد آورد؛ ارّه بزرگ و فولادی که دندانه هایی برنده داشت و به لطف ذوق هنری صاحبش به نقش ها و تک کلمه هایی مثل «زپلشک» و « عااااااا» در رنگ های سرخ و گاهی سبز با خطی خرچنگ و غورباقه مزین شده بود. با این حال می دانست که حتی اگر چشم هم نداشته باشد، اگر نتواند با آن ها چیزی را به کسی بفهماند هم باز هم کسی آن دختر بچه خواهد فهمید که او چه خیالی دارد.
در مقابل دخترک تنها به سبزی لجن زار کف دریاچه خیره شده بود. بدون هیچ چیزی که در ذهنش وول بخورد و او را وادار کند تا یک راه حل ارّه ای بیابد. بدون هیچ چیزی که بتواند او را وادار کند فریاد زنان در طول تالار بدود و این و آن را به انواع شکنجه ها تهدید کند. خودش هم درست سردر نمی آورد که چرا جیغ و ویغ هایش را تحمل می کنند؟ هر چند که گاهی واقعا دادشان را در می آورد. یک بار که داشت روی یکی از وردهای اختراعی اش به نام «زرشکیوس زانتیا» کار می کرد، نصف تالار از جمله شش انگشت از ده انگشت سلستینا واربک را منهدم کرده و تهدید شده بود که: « تار صوتیات رو با جاشون می کنم! انگشتاااام! » و یک بار هم درست یادش نمی آمد بابت چه؟ اما سیوروس او را به سبزکردن تمام شنل هایش تهدید کرده بود. ظاهرا موضوع دکوراسیون تالار خصوصی بود. لرد سیاه هم با چندین طلسم و نفرین و چند عدد چسب یک، دو، سه، از رفتن به تالار دوئل باز داشته بود و گفته بود که «اگر نزدیک باشگاه دوئل ببینیمت، خودتون، خودشون و همه رو آتیش می زنیم. »
برای چند ثانیه ای اندیشید. در تمام این لحظات پشتش گرم بود. به کسی... به چیزی...؟
- این پاره آهنو از اینجا بردار می خوام بشینم!
خرررررچع!
مهم نبود که آن دانش آموز سال پنجمی یک ارشد بود. هر کسی به ارّه می گفت "پاره آهن" ارّه می شد. ارّه فقط ارّه نبود. ارّه همیشه پشتش بود. با او بود.ارّه...
ارّه دوستش بود!
دوستی که همیشه ساکت و آرام می نشست و به موقع داد و قال می کرد. ساکت می نشست و با شما به یک منظره مزخرف بی تحرک خیره می شد و یک کلمه هم حرف نمی زد و بدون چشم به شما خیره می شد و حتی به خاطر شما هیچ وقت بغلتان نمی کرد. امّا...
حقش این بود؟! واقعا حقش بود که هربار لبخندتان را ببیند و حتی دهانی نداشته باشد که با آن تبسمی بکند؟! همیشه باشد و حتی یک بار هم رفیق خطاب نشود؟! مگر رفیق ها چه کار می کردند؟!
هجوم این افکار نگاه ورونیکا را از آن منظره بی روح به ارّه انداخت. دستانش را دراز کرد و دسته پلاستیکی آن را گرفت و آن را مانند یک شمشیر در برابر خودش گرفت. تکه فولاد مهربان دوستداشتنی اش...
اره، اما نه برای اولین بار، ولی بیشتر از همیشه آرزو می کرد که دهن داشت. دهانی تا فریاد بزند، دهانی تا التماس کند...
*****
روز بعد اعضای تالار اسلیترین با فریاد پسربچه کوچکی از خواب پریدند. پسرک در میان تالار جسدی غرق در خون یافته بود که تکه آهن بزرگ و ترسناکی را به آغوش کشیده بود. مقتول دخترکی بود که ردا و شنلش هر دو تماما غرق در رنگ سرخ بودند. لکن چیزی روی تکه فولاد وجود داشت، خط منحنی خون آلود غریبی که بی نهایت به لبخندی شباهت داشت که روی صورت خون آلود دخترک وجود داشت.
هوووفف... خب به هر حال، ارّه حقش بود یکبار بغلش کنن، حالا فرقی نداره که بهاش چی باشه؟ خب، مثلا یه چیزی تو مایه های...
خداحافظی!
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
مرکز رسانه
خروج


آدم ها بیشتر اوقات دهانشون بسته اس! اوووی چته؟ این چوبه خواهر! میتونه بشکنه ها!


» و لرد، بیتوجه، آب دهانش را نامحسوس قورت داد و آرام آرام سعی کرد از پشت اژدها پایین بیاید.
"
"
