جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از هری بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

16 کاربر(ها) آنلاین هستند (10 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
12 مهمانان 4 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 9 فروردین 1395 13:35
نمایش جزئیات
آفلاین
یک گروگان تا کجا می تواند تحمل کند؟!

- عمرا اگه من این کار را انجام بدم.

اورلا که حالا آزاد شده بود خودش را روی تخت انداخت و به چهره های خشمگین های مرگخوار نگاه کرد.

- بیا لاک بزن ببینم. امروز باید رنگین کمونی باشه. :vay:
- جان؟

تا اورلای بیچاره به خودش آمد لاک های رنگارنگی را در بقل خود دید و طولی نکشید که هزار کفش نیزبه لاک ها اضافه شدند.

- تازه باید کفش های لاله رو پاش کن. اولش برو برام هات چاکلت درست کن.
- منم برا اولین بار هات چاکلت میخوام.
-

سوزان و دای:

-

سوزان و دای: ساکت!

دای ادامه داد:
- خیلی دوست داری ارباب در جا بکشتت؟
- راست میگی دای. مرگخوارا چی؟

اما اورلا با شنیدن این حرف ها نه تنها نترسید به جاش خیلی هم خوشحال شد. فکری به سرش زده بود.
- خب پس من یه چیزایی رو از بیرون میخوام که اینجا پیدا نمیشه.

دای و سوزان نگاهی معنادار به یکدیگر کردند و باز به اورلا نگاه کردند که حالا بلند شده بودند.
- دای من برا هات چاکلت شیر، قهوه و چیزی که باهاش گرمش کنم میخوام خب. تو کجا درست میکردی؛ بیرون دیگه؟ باید وسایلشو برام بیاری.

دای نگاهی به سوزان حاکی از "نجاتم بده" کرد. او از آن خون‌آشام های خسته بود چطور میتوانست این کار ها را انجام دهد. بالاخره تسلیم نگاه "من چیکار کنم" ـسوزان شد و از اتاق بیرون رفت.

اورلا نگاهی رضایت آمیز به در اتاق انداخت و سپس به چشمان سوزان زل زد.
- خب ببین من برا لاک زدن ناخن های تو هم یه طرح میخوام که از روش لاک ‌تو رو بزنم و هم لاک پاکن که اگه خراب شد درستش کنم.
- ولی... :worry:
- ولی نداره دیگه. راستی چقدر هوا گرمه میتونی پنجره رو باز کنی؟ اگه گرمم بشه دیگه کاری از دستم بر نمیادا.

سوزان نمیدانست برود، بماند، اورلا را بسوزاند، نسوزاند که بالاخره بعد از باز کردن پنجره از اتاق خارج شد.

اورلا لبخندی که نه، خنده‌ای آرام کرد و کنار پنجره ایستاد و از آن بیرون رفت و روی لبه‌ی آن نشست و پاهایش را آویزان کرد. چوبدستی سوزان روی میز بود. آن را برداشت و تنها یه ورد خواند و دوباره آن را با چنگال هایش رو میز گذاشت. تنها باید یک کار میکرد، پر میزد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط اورلا کوییرک در 1395/1/9 13:40:17
خودم، آخرین چیزی بودم که برایم باقی می‌ماند تصویر تغییر اندازه داده شده

Onlyتصویر تغییر اندازه داده شدهaven
تصویر تغییر اندازه داده شده

پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: یکشنبه 8 فروردین 1395 13:41
نمایش جزئیات
آفلاین
- گروگان گرفتــــــم! آخ جوووووووون!

دای که تحت هیجانات سوزان بعد از مدت ها از حالت همیشه پوکرفیس خود درآمده بود، دوباره به اصالت خویش برگشت و گفت:
- خب حالا باید باهاش چیکار کنیم؟

سوزان که معلوم بود خودش هم تحت هیاجاناتش اصلا به این مرحله فکر نکرده است، به اورلا که مثل عقاب درون دام افتاده تکان می خورد، نگاه کرد.

- خب...فعلا بهتره قایمش کنیم.

اتاق سوزان

گروگانگیرهای خفن که با توسل به زیرپیرهنی آبی مرلین و نذرِ یک بسته خونB+ و یک قوطی رنگ سبز برای ژوپیتر، گروگان خود را وارد اتاق کرده بودند از شدت خستگی مردند.

هار هار شوخی کردم. زنده مانند.

- خب حالا قایمش کردیم. مرحله بعد چیه؟

دای هرگز فیلم مشنگی ندیده بود. البته اگر هم دیده بود، احتمالا محفل نمی توانست در ازای اورلا چیزی جز پشمک حاج آلبوس ا... بدهد! ولی سوزان مثل این که ایده های خیلی خوبی داشت!

- جورابامو بشوره؟
-
- برام لاک بزنه؟
-
- دیگه شبا قبل خواب که برام قصه بخونه.
-

بیچاره اورلا!

دای هم که کم کم اثرات خستگی در حال ترک کردن مغزش بودند، ایده های ناب خودش را رو کرد.
- باید برام هات چاکلت درست کنه.
- اول کارای من.
- بره شکار.
- اول کارای من.
- بند کفشای لاله رو ببنده.
-
-
- بــــــــــســــــــــــــه!

یک گروگان تا کجا می تواند تحمل کند؟!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این بدترین شکنجه دنیاس، اینکه صبر کنی و بدونی هیچ کاری از دستت ساخته نیست.

the hunger game | 2012 | Gary Ross


تصویر تغییر اندازه داده شده

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 7 فروردین 1395 17:00
نمایش جزئیات
آفلاین
خانه ی ریدل - اتاق سوزان بونز

سوزان با کلافگی قلمو را به سمت پنجره ی بازِ اتاقش پرتاب کرد و قلمو با افکت "ویـــــــــــژژژژ" و سپس "پـَ !" به پایین سقوط کرد.
- آآآآآآی!

خانه ی ریدل - کنار شومینه ی اتاق پذیرایی

دای لوولین بر روی کاناپه ی کنار شومینه لم داده بود و هات چاکلت نود درصدی اش را می نوشید و همزمان هزارپای خفته بر روی شانه اش را نوازش می کرد.

- دای بیا بریم هاگزمید. حوصله م سر رفته.

دای نگاهی به سوزان انداخت، نگاهی به فنجان توی دستش، و سپس نگاهی به لاله. و دوباره نگاهش را به سوزان دوخت.
- بریم خب. یه حسی بهم میگه امروز یه روز متفاوته.

دهکده ی هاگزمید - کوچه ی شیخ سفلی و برادران به جز داداش کوچیکه

دای و سوزان با قدم های آهسته عرض کوچه را می پیمودند و از همبرگر هایشان لذت می بردند. به آن سوی کوچه که رسیدند شخصی توجه سوزان را به خود جلب کرد. از حرکت ایستاد. آستین ردای دای را کشید و او را نیز متوقف ساخت.
- چی شد...
- هیــــس! اونجا رو!
و با حرکت سر به آن شخص اشاره کرد. دختری با ردای آبی رنگ مایل به نفتی، با دستکش هایی بلند و شنلی سیاه رنگ که کلاهِ آن صورتش را تا نیمه پوشانده بود. دخترک که تازه از مغازه بیرون آمده بود، همانجا جلوی در مغازه ایستاد و به اطراف نگاه کرد.
- عه تنهای تنهام. چرا هیشکی تو کوچه نیست؟

سوزان با صدای آرام رو به دای گفت:
- بیا بریم. یه نقشه دارم.
و سپس به سمت آن دختر، اورلا کوییرک، حرکت کرد. دای کمی مکث کرد تا ببیند می تواند به نقشه ی سوزان پی ببرد یا نه.

سوزان به دنبال اورلا که حالا به راه افتاده بود، حرکت کرد و همانطور که او را دنبال می کرد، گفت:
- مگه من مُردم که بذارم تو تنها بشی؟ هنو کلی طلسم مونده که تمرینشون نکردم. بیا اینجا کارت دارم.

اورلا از حرکت بازایستاد. خشکش زده بود. کمی مکث کرد تا آرامش خود را بازیابد. سوزان فاصله اش با او را پیمود و رو به روی او ایستاد.
اورلا با دیدن سوزان بونز، دوست صمیمی دوران هاگوارتزش، و پشت سر او دای لوولین، هم گروهی اش در هاگوارتز، جا خورد. کمی ظاهر سوزان را بر انداز کرد و سپس پوزخند زنان گفت:
- عمراً سوزان! برو اونور تا ذات نداشته ی سیاهم فوران نکرده.

دای با گام های بلندی خود را به آن ها رساند و گفت:
- ذات سیاه؟ من از اولشم می دونستم عشق محفلی چیزی جز اختلالات هورمونی نیس.
سوزان افزود:
- ذات نداشته که فوران نمیکنه. شما بیا، حالا یه جوری کنار میایم با هم.
و سپس چند قدم جلوتر رفت. به دنبال او، اورلا چند قدم به عقب برداشت.
- نمیام. نمیـــااام!
و پا به فرار گذاشت.
سوزان نیز به دنبال او. هی این بدو، آن بدو.

- دای بیا کمکم کن. می خوام غارتش کنم به غنیمت ببرمش.
- اومدم ببریمش.

بعد از کمی تعقیب و گریز، سوزان ایستاد تا نفسی تازه کند. اورلا نیز آهسته تر می دوید و دای همچنان با خستگی به دنبال اورلا می دوید.
- دای اونو ولش کن. بپر یه فرقون بیار!

اورلا که حالا متوقف شده بود، و دای نیز با فاصله ی کمی از او متوقف شده بود، گفت:
- نمیاااااام! من با فرقونم نمیام!
دای اضافه کرد:
- فرقون چیه باو. دهنشو ببند من میزنمش زیر بغلم می بریمش.
- نهههههه!
- آآآآآآی نفس کِــــــش!
- نیاین جلووو!
- اوومددددددم!

اورلا می خواست استارت دویدنش را بزند که چیزی به یاد آورد.
- اصلا من پرواز می کنم! دستتون این بالا به من نمیرسه.

اورلا کمی به سمت خورشید درخشان بال بال زد که ناگهان...

"ویــــــــــژژژ... پـَ!"

- زدمش! زدمـــــش!
و به دنبال آن...
- آیـــــــی!
و باز هم به دنبال آن...
- گروگان گرفتیــــم! آخ جوووون!




افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: چهارشنبه 19 اسفند 1394 01:04
نمایش جزئیات
آفلاین
در تاریک ترین بخش خیابان قدم بر می داشت. صدای برخورد آخرین شیشه های معجون پنهان شده در ردایش تنها صدایی بود که سکوت تلخ خیابان را می شکست. به مسیرش توجهی نداشت. قدم هایش و ناخود آگاه ذهنش او را به مسیر درستی می بردند. آن قدر این مسیر را با احساسات گوناگون و متفاوتی طی کرده بود که برای رسیدن به مقصدش به هیچ تمرکزی نیاز نداشته باشد. یک سال گذشته را به یاد آورد. سالی پر از حوادث گوناگون... تلخ و شیرین!

خاطراتش او را به ابتدای سال بردند به شروع رویایی و پر از شادی اش! روزی که با شادی بسیار نزد لرد رفته بود و با غافلگیری تمام لرد او را به سمت چتر داری خودش برگزیده بود. روزهای بعد از آن شاد ترین سال نوی عمرش بودند. پر از هیجان و پر از خاطرات خوب در کنار لرد و مرگخواران.

با آغاز تابستان برای تدریس در هاگوارتز دعوت شد و حتی در یک غافلگیری لرد برای بازدید از کلاسش به هاگوارتز آمده بود. با پایان هاگوارتز و دیدن پیشرفت دانش آموزان کلاسش بهترین هدیه را گرفته بود.

کوییدیچ، هالویین و بسیاری از مناسبت های دیگر که در یک به یک آن ها بهترین خاطرات سال را رقم زده بود. تک تکشان را به خاطر می آورد. جزئیات همه را به طور دقیق در خاطرش داشت و برای مرور آن ها به هیچ قدح اندیشه ای نیاز نداشت. با یاد آوری اولین خاطراتش و اولین روز هایی که مرگخوار شده بود لبخندی بر لبش نشست.

اولین ماموریتش را به خاطر آورد که پس از انجام آن با اشتیاق به خانه ریدل بازگشته بود تا با اشتیاق زیاد آن را به لرد تقدیم کند. پس از ورودش با صحنه عجیبی مواجه شده بود. خانه ریدل که همواره پر از شور و اشتیاق و سر و صدای آدم مختلف آن بود ساکت بود. اعضای آن حتی از دیوار های خانه هم ساکت تر شده بودند. هکتور نگاهی پرسش گرانه به آن ها می کرد و پاسخی نمی یافت. مستقیم به اتاق لرد رفته بود و اتاق خالی بود... دلیل آن سکوت و سرما نبود لرد بود. بدون لرد خانه ریدل بی معنا بود. این را هر مرگخواری به خوبی میدانست. این لرد بود که به مرگخواران روح و معنا می بخشید. حکم اثبات این جمله، بازگشت لرد به خانه ریدل در روزهای پس از آن بود. روز هایی که برای مرگخواران سخت و کابوس وار بود. روز هایی که با بازگشت لرد به روز هایی شیرین و پر خاطره تبدیل شدند.

اولین ماموریتی را که خراب کرده بود به یاد آورد. نمی دانست چطور باید این را به لرد بگوید. اولین شکستش بود و اولین بای که با شکست مقابل لرد قرار می گرفت. و واکنش لرد برایش از شکنجه هم دردناک تر بود. لرد تنها گفته بود که به او اعتماد کرده بود و او این اعتماد را خراب کرده بود. این تنها جمله ای بود که لرد گفته بود و پس از آن مرخصش کرده بود. اما همین جمله کافی بود تا تلاشی بی پایان را آغاز کند و در مدتی کوتاه بتواند به چندین موفقیت پیاپی دست پیدا کند.

اعتماد لرد از هر چیزی مهم تر بود!

اعتماد! با یادآوری این کلمه هجوم خاطرات تلخی را به ذهنش حس کرد که در تمام مدت سعی در دور کردن آن ها از ذهنش را داشت. اتفاقات تلخ، شکست های متوالی و... و از دست دادن اعتماد لرد!

قدم هایش کند شده بودند. حس می کرد توان قدم برداشتن را ندارد. به سختی پاهایش را روی زمین می شکید و به جلو گام بر می داشت. با یاد آوری دلیل این همه مدت دوری از خانه اش، خانه ریدل، تمام بدنش به لرزه افتاده بود. ماه ها دوری... ماه ها سختی و تلاش برای این لحظه. برای لحظه ای که بتواند بازگردد و تلاش کند تا دوباره جایگاه قبلی خودش را به دست بیاورد.

تشویش و نگرانی اش مانع از این شد تا متوجه گذر زمان و تاریکی کامل هوا شود. گام های سنگینش جلو در قصر ریدل متوقف شد و تازه آن موقع بود که به خودش آمد و فهمید به مقصد رسیده است. دستش را جلو برد و به آرامی در را گشود. سکوت حاکم بر خانه سکوت ترسناکی بود. سکوت ترسناکی که پیش از این تنها یک بار تجربه کرده بود. همه وسایل خانه مرتب به نظر می رسیدند. ظاهر اتاق ها طوری بود که انگار ثانیه هایی پیش همه اعضا به یک باره آنجا را ترک کرده بودند.

امیدوارانه از پله ها بالا رفت. مقصدش واضح بود... اتاق لرد! جلو در اتاق لحظه ای متوقف شد. از این اتاق هم خاطرات به قدری فراوان و متعدد بود که مرور همه آن ها با جزئیات ممکن نبود. ورود های دزدکی اش به این اتاق، خشمگین شدن لرد و مهم تر از همه روزی که مرگخوار شده بود... با به خاطر آوردن آن ها امید و قدرت را حس کرد که از درون وجودش بالا می آمد و به او قدرت می داد. دستش را جلو برد و در را باز کرد.

اتاق هم مانند سایر بخش های خانه خالی، دست نخورده و مرتب بود. مشخصا آنجا هم به تازگی ترک شده بود و او می توانست حدس بزند که احتمالا لرد و مرگخواران برای ماموریتی آنجا را ترک کرده بودند. گام هایش حالا محکم تر از پیش بودند. جلوتر رفت و درست مقابل صندلی لرد متوقف شد. نگاهی سرشار از علاقه و احترام به آن کرد و مقابل صندلی خالی زانو زد. باید منتظر می ماند. بدون مرگخواران هیچ چیز معنا نداشت.

اعتماد لرد از هر چیزی مهم تر بود!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارباب یه دونه باشن... واسه ی نمونه باشن!


پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 14 اسفند 1394 23:34
نمایش جزئیات
آفلاین
-مرگ و پریشانی و بدبختی! آینده شما رو تیره و تار می بینم.
-کی چیز دیگه ای دیدی! اوه...بله...قرن ها پیش یه بار تولد اون پسره رو هم پیشگویی کردی...

سیبل تریلانی دستپاچه شد...این مشتری با بقیه فرق می کرد. این یکی رحم نداشت. و با شنیدن جملات پر عمق و سنگینی که سیبل از کتاب "پیشگویی در ده گام" پدر بزرگش حفظ کرده بود، هیجان زده نمی شد. هر لحظه ممکن بود با یک طلسم سیبل را روانه دیار مرلین کند. کمی فکر کرد...لرد سیاه خواهان چه چیزی بود؟
-خب...کمی بیشتر که دقت می کنم دختری رو می بینم ارباب! دختری که زاده خواهد شد و به حکومت ارتش سیاه پایان داده خواهد داد.

سیبل احساس کرد فعل جمله پایانی اش ایرادی دارد. ولی این تنها چیزی نبود که فراموش کرده بود. برای همین با دیدن چهره بی تفاوت لرد، جمله اش را از سر گرفت...ولی این بار با صدایی دورگه شده!
-دختری رو می بینم ارباب! دختری که زاده خواهد شد و به حکومت ارتش سیاه پایان داده خواهد داد.

-خب؟

سیبل بیشتر دستپاچه شد. پیشگویی بهتری دم دست نداشت! همین یکی را هم سیزده سال بود خرج می کرد. و ظاهرا لرد سیاه دیگر خریدار این یکی نبود.

-دیگه چی؟ درست نگاه کن ببین چی هست.

سیبل به گوش بلورینش خیره شد...و تنها چیزی که دید چهره کج و معوج شده خودش بود. بیشتر دقیق شد و موفق شد چروک جدید گوشه چشمش را کشف کند. باید معجون دیگری از هکتور می گرفت. معجون های قبلی فقط چروک ها را عمیق تر کرده بودند. البته هکتور گفته بود به مرور زمان داخل تک تکشان را پر...
-هیچی نمی بینی...نه؟

سیبل از جا پرید! حضور وهمناک مهمان ناخوانده اش را فراموش کرده بود.

-هیچی عوض نمی شه؟ هیچ تغییری وجود نداره؟ همه چی همینطور می مونه؟ همینقدر ...ناعادلانه؟...هیچی سر جای خودش نیست.

سیبل آرزو می کرد لرد شخص دیگری را برای درد دل انتخاب کرده بود. ولی هر شخص دیگری که جای سیبل بود هم همین آرزو را می کرد. لرد سیاه هم این را خوب می دانست. برای همین غر نمی زد. گله نمی کرد. آه نمی کشید. درد دل هم نمی کرد...
و گاهی به مرحله انفجار می رسید.

سیبل متوجه شده بود که لرد در گوبی بلورین بی مصرفش به دنبال پیشگویی نیست. جادوگر سیاه فقط به دنبال اندکی امید می گشت.

امید چیزی بود که در بساط سیبل یافت نمی شد.

جادوگر از جا بلند شد...و سیبل نفس راحتی کشید. این بار هم جان سالم به در برده بود. باید جملات بیشتر و جذاب تری حفظ می کرد.

به محض خروج لرد سیاه حرکت خفیفی در گوی بلورین دید...مثل یک موج...و بعد تصویری واضح تر!

-ما غمگینیم! می فهمی؟...چیزی نگو...مهم نیست. مثل همیشه. عادت کردیم به سکوت. به این که دیگران در مقابلمون سکوت کنن. بعضیا از ترس و بعضیا از احترام...بعضیا هم از نفرت. در کمین لحظه ای برای حمله. ولی تو مجبوری گوش کنی. بدون عکس العمل. ما از اینم خوشمون نمیاد...ولی چه کنیم؟ کجا بریم؟ آوازه شهرت ما همه جا پیچیده... ما مجبوریم در نقشمون باقی بمونیم. این ماسک رو می بینی؟ نمی بینی! حق داری نبینی! چون جزئی از ما شده! تحملمون تموم شده...و تو همینطور سکوت کن.

سیبل به لرد سیاهی خیره شده بود که مشتش را بی محابا به صورت مخاطب سفید رنگش می کوبید...و دیواری که همچون همیشه ساکت بود.

کار گوی بلورین پیشگویی بود...پس هنوز این اتفاق نیفتاده بود.
سیبل می دانست که لرد سیاه در آن لحظه در حال رفتن به سمت دیوار اتاقش است. برای درد دل...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: شنبه 8 اسفند 1394 01:46
نمایش جزئیات
آفلاین
×در واقع این پست قرار بود یازده اسفند زده شود، ولی بعضی کلمات زاده نشده‌اند که منتظر بمانند.
بعضی پست‌ها هم همینطور.×



تصویر تغییر اندازه داده شده


تا به حال ارکستر سمفونیک‌های بزرگ را دیده‌اید؟ بیایید تصویر را کوچکتر کنیم.. تا به حال.. آهنگی شنیده‌اید؟ دیده‌اید نُت‌ها و سازها و بالا و پایین صدای خواننده - اگر خواننده‌ای در کار باشد. - چطور بر روی هم می‌لغزند، یکدیگر را پوشش می‌دهند، کاستی‌های هم را می‌پوشانند و گاه ِ نیاز، عقب می‌نشینند تا دیگری، بدرخشد و نقطه قوتش را به رخ بکشد؟ تا به حال دقت کرده‌اید هارمونی موسیقی چطور اندک اندک به اوج می‌رسد و ضربه‌ی نهایی را نه به پرده‌ی گوشتان..

که به روحتان وارد می‌کند؟..

شما نمی‌توانید اجزای یک آهنگ را از یکدیگر جدا کنید. تا به حال در تلاش برای تعقیب یک نت خاص، یک ساز خاص، یک ضرب‌آهنگ خاص میان فراز و فرود آهنگی برآمده‌اید؟ دیده‌اید که چطور ریز شدن بر روی قسمتی از بی‌نظیرترین آهنگ‌ها، لذت تمام موسیقی را به نابودی می‌کشاند؟ شما نمی‌توانید یک نُت از یک موسیقی را تعقیب کنید. نمی‌توانید تنها به کار یک نفر در میان ارکستر سمفونیک گوش فرا دهید.

هارمونی و کنار هم بودنشان است که موسیقی را می‌سازد..

و راستش را بخواهید، جهان از موسیقی ساخته شده است. تمام کائنات و اجزای آن، یک به یک ساز خود را در دست گرفته‌اند و هرکدام، بخشی از یک هارمونی بزرگ و بی‌نظیرند. شاید شما نُت می ِ در اوجی باشید. شاید نه.. بیس نوازی که زمینه‌ی آهنگ را پوشش می‌دهد و نود و پنج درصد آدم‌ها، هرگز هم متوجه صدای سازش نمی‌شوند، ولی بدون او آهنگ بی‌معنی‌ست. شاید همان ویولن‌سل نوازی هستید که در لحظه‌ی سکوت، ضربه‌ی قدرتمندی به سیم ِ بم ِ ویولن‌سل‌ش وارد می‌کند یا آن پیانیستی که پنجه‌هایش را با تمام توان بر روی کلاویه‌ها فرو می‌آورد و بام!

موسیقی آغاز می‌شود..!
****

- دعای خاموش منو بشنو.. صدای خاموش منو دنبال کن..

ریگولوس بلک زیر لب با خودش آهنگ زمان‌های تنهایی‌ش را زمزمه می‌کرد. مثل هر آدم عادی دیگری، هیچ خبری از بیرون پنجره‌ش نداشت. مثل هر آدم عادی دیگری، هیچ نمی‌دانست قرار است تا چند دقیقه‌ی دیگر..

برای همیشه بدبخت شود!

- صدای خاموش منو دنبال کن.. وقتی تاریکی محاصره‌ت کرده..
این یکی اما زمزمه‌ی آرام دختری بود که از لبه‌ی پنجره‌ی لرد، حالا روی لبه‌ی پنجره‌ی مرگخوار دیگری پریده و یواشکی، از پشت قاب پنجره سرک می‌کشید. چهره‌ی او کنجکاو، و چهره‌ی گربه‌ی کنارش، عبوس بود.
"این کیه که این وخت شب داره لالایی می‌خونه؟!"

افکار گربه گرچه کمی تفاوت داشت:
"کی اهمیت می‌ده؟! "
****

آدم‌ها یک چند دسته‌ای هستند.

آدم‌های دَری.
آدم‌های دیوار خراب کن.
آدم‌های از-دودکش-بیا.
آدم‌های پنجره‌ای.

آدم‌های دری آنهایی هستند که مثل بچه‌ی آدم از در می‌آیند و از در می‌روند. اگر در را روی صورتشان بکوبید، مثل هر آدم عادی دیگری، می‌گذارند و می‌روند. درهای بسته‌، یعنی کسی وارد نشود، نه؟

آدم‌های دیوار خراب‌کن، آنهایی هستند که اندازه‌ی تسترال هم نمی‌فهمند بندگان مرلین. می‌آیند نابود می‌کنند و می‌روند.

آدم‌های از دود-کش-بیا، در زندگی هرکسی پیدایشان نمی‌شود. شاید یکی. نهایت نهایتش! از ناکجا پدید می‌آیند و گاهی خاکستر و کثیفی را هم در اتاق آدم می‌پراکنند. همه‌جا می‌روند و به همه‌چیز دست می‌زنند و آدم را روانی می‌کنند.. این بستگی به شما دارد که پس گردنشان را بگیرید و پرتشان کنید بیرون، یا رفتارشان را تاب بیاورید و بدانید صفحات کتابی که با دستان ِ دوده‌ای‌شان لمس کرده‌اند، دیگر هرگز به حالت عادی باز نمی‌گردد.

و آدم‌های..
پنجره‌ای..!

که مفهوم ِ پنجره‌های بدون پرده را می‌فهمند.
"یه نفر بیاد."
****

- هی! سام!

صدای "سام!" بلند ویولت، ناگهان ریتم سمفونی را بهم ریخت. سمفونی ملایم و آرام زندگی ریگولوس که طبق هایش، انتظار می‌رفت تا انتهای عمرش همانطور آرام و ملایم باقی بماند.

خب.. بعضی‌هایمان هم.. از آنهایی هستیم که آمده‌ایم تا ریتم‌ها را بر هم بزنیم!
- من اون آهنگو قبلاً شنیدم!

با هیجان از پنجره‌ی نیمه‌باز اتاق ریگولوس به درون خم شد و نیشخندی به پهنای صورتش زد. از اعماق چشمان قهوه‌ای‌ش که همیشه به دلیلی می‌درخشیدند، می‌شد این پیام را خواند: «بیا با هم دوس شیم!»

اما در اعماق که نه، در آشکارترین سطوح چشمان سیاه ریگولوس می‌شد این پیام را خواند: «تو دیگه کدوم خری هستی؟! »
****

هیچ آهنگی اما تا ابد نمی‌تواند یک ریتم را حفظ کند. آن وقت چطور می‌شود اسمش را آهنگ گذاشت؟ هیچ آهنگی را نمی‌توان با یک نُت ساخت. نمی‌توان با یک نُت ِ پیاپی ادامه داد. یک جایی بالاخره یکی از شنوندگان، می‌زند زیر میز.

یک‌جایی بالاخره، رهبر ارکستر، چوب ِ میزانه را بالا می‌برد..

و نوازندگان.. یک به یک..

آماده‌ی اوج گرفتن می‌شوند..!
****

ویولت روی لبه‌ی پنجره چنان تاب خورد که برای لحظه‌ای کوتاه، نور امید در دل ریگولوس درخشید: "الان میفته پایین."

- به محدوده‌ی دید من قدم بذار..

ولی متأسفانه برای بلک ِ جوان، بودلر ارشد مهارت والایی در زمینه‌ی قدم زدن بر لبه‌ی پنجره‌ها داشت. او تنها اندکی به سمت داخل اتاق خم شد - اندکی. نه بیشتر - و بی توجه به غرولند ماگت در اعتراض به این بی‌پروایی یا شاید هم بی‌نزاکتی، ادامه‌ی لالایی را لبخند زنان خواند:
- داخل نور رو نگاه کن..

همان لحظه ابرها کنار رفتند.
نور مهتاب، چهره‌ی مهتاب‌گون ِ ریگولوس را روشن کرد.
لبخند ویولت پررنگ‌تر شد.
- و بدون که من پیدات می‌کنم..!

پنجره‌ی باز، پیامش را رسانده بود.
یک نفر آمد.
****

هر اوجی امّا با یک نُت آغاز می‌شود. هر شاهکاری در یک لحظه شورش می‌کند و عصیان‌گرانه، سر از فرمان ِ "ریتم" برمی‌تابد. به تصویر ارکستر سمفونیک نگاه کنید. می‌بینید درامر مسلح می‌شود؟ می‌بینید دستان پیانیست اندکی بالاتر می‌رود؟ می‌بینید ویولنیست‌ها آرشه‌شان را با تابی هنرمندانه می‌چرخانند و بر روی سیم‌های معجزه‌گر سازهایشان می‌گذارند؟ می‌بینید گونه‌های ترومپت‌نواز پر باد می‌شود؟..

می‌بینید؟..

عصیان را در چهره‌های نجیب و همیشه آرامشان می‌بینید؟!..
****

آن شب آخرین شب نبود به هر حال.
متأسفانه!

- هی گولو!

ریگولوس بلک که حالا به رسم ِ هر رفاقت دیگری، لقب منحصر به فرد خودش را از ویولت دریافت کرده بود، با چهره‌ای لبالب از پیام بین‌المللی "دس از سر کچل من بردار! " سرش را بالا آورد و به ویولت نگریست.

دخترک بار دیگر داشت بر لبه‌ی پنجره‌ش تاب می‌خورد.
- بیا دوئل کنیم!

بسیار خب.
هیپوگریف ِ بلک ِ کوچک‌تر همان لحظه زایید!
شش‌قلو!
****

سؤال: اگر دو نفر به یکدیگر نزدیک شوند، چه اتفاقی می‌افتد؟
جواب: به یکدیگر برخورد می‌کنند.

سؤال: اگر دو نفر به یکدیگر برخورد کنند، به چه معنی‌ست؟
جواب: یعنی.. به هم نزدیک شده‌اند..!
****

بنگ!!

ویولت رقصان از برابر طلسم انفجاری ریگولوس خودش را کنار کشید و اجازه داد دیوار سالن دوئل خانه‌ی ریدل پایین بیاید. با خنده‌ فریاد زد:
- یالا گولو! تو بهتر از اینایی!

ریگولوس که برای اولین بار در تاریخ ِ زنده و حتی مُرده، چهره‌ی رنگ‌پریده‌ش کمی خشمگین به نظر می‌آمد، بی‌اعتنا به دسته‌ای موی سیاه که یک چشمش را پوشاندند، چوبدستی‌ش را با حرکتی غضبناک چرخاند:
- سکتوم‌سمپـ..
- سیلنسیو!

ویولت قهقهه‌زنان به ریگولوسی نگریست که بر اثر نیروی وارده ناشی از طلسم، چند قدمی به عقب رفت و حالا، چشمان سیاه عصبانی‌ش را به عامل ِ بی‌صدایی‌ش دوخته بود.

- به ما تو محفل یاد دادن از این طلسمای بد بد استفاده نکنیم بچه‌خوشـ..

و رگبار طلسم‌های بی‌کلام، بودلر ِ ارشد را شدیداً به زحمت انداخت!

پشت در سالن دوئل، لرد ولدمورت به دو داور دیگر نگریست.. به طور دقیق‌تر.. به یکی از آنها!
- هکتور؟
بوشومف!!
- ارباب؟!
گرووووومپ!
- چی کسی با دوئل این دو نفر موافقت کرد؟
بووووومب!
- خود..
-
سکوت مرگبار. برای یک ثانیه.
- ـمون ارباب.

بنگ!!
****

امکان ندارد. امکان ندارد موسیقی خالی از سکوت باشد. سکوت، خود گونه‌ای از موسیقی‌ست. سکوت مطلق.. آرامش سرشار.. همان لحظه‌ای‌ست که..

عمیق‌ترین نُت‌ها..

به آرامی..

روحتان را نوازش می‌کنند..!

سکوت، خود گونه‌ی دیگری از موسیقی‌ست..
****

- ولی کارت دُرُسّه بچه خوشگل.

ویولت همان‌طور که بازیگوشانه با نوک چوبدستی‌ش به زخم‌هایش ضربه می‌زد و راستش را بخواهید، اهمیت خاصی به خوب شدن و از بین رفتن اثرشان هم نمی‌داد، این را گفت. به پشت دراز کشیده بودند روی چمن ِ پشت خانه‌ی ریدل و خسته و زخمی، می‌کوشیدند قوایشان را پس از یک دوئل سنگین، بازیابند.

- به من نگو بچه‎خوشگل.

برای اولین بار، ریگولوس صدایش مثل چهره‌ش بی حالت نبود. بدون این که نگاهش را از ستاره‌های آسمان بردارد، با نارضایتی غرغر می‌کرد.
- من بچه‌خوشگل نیستم.
- بذ ای‌طو بت بگم..

چهره‌ی ویولت را نمی‌دید، اما صدایش در خود خنده داشت.
- بین من و تو، خوشگله کدومه؟!

ریگولوس فرصتی برای جواب دادن نیافت، چون به یک‌باره دید که دست ویولت به سمت آسمان کشیده شد.
- اونو نیگا. اون ریگولوسه.

متحیر بر جای ماند.

- اون یکی.. سیریوسه.

حس تلخی به قلب بلک ِ جوان پنجه کشید. سرش را چرخاند تا با یک متلک ِ ریگولوسانه‌ی اساسی، حال ِ بودلر ارشد را بگیرد که..

لبخند عمیقش را دید.
- هیچ‌وخ نمی‌تونی از هم جداشون کنی.

برق چشمانش را دید.
- همیشه آسمون شبو روشن می‌کنن!

چه چیزی آسمان شب را روشن می‌کند؟

ستاره‌ها؟

یا..

لبخندها؟..
****

بعد از لحظه‌ی سکوت..
چه اتفاقی برای ملودی می‌افتد؟

بستگی دارد.. شما منتظر چه چیزی باشید..!
****

- تو شطرنج بازی می‌کنی!

ویولت هر شب می‌آمد. اگر لرد ولدمورت توانسته بود حضور یک بنفش ِ همیشه مزاحم بر لبه‌ی پنجره‌ش را بپذیرد، ریگولوس بلک چه کسی بود که بخواهد یا بتواند ویولت بودلری را از اتاقش بیرون کند؟!

می‌دانید.. تمام داستان قاصدک‌ها همین است. شما نمی‌توانید بیرونشان کنید.
شما نمی‌توانید مانع از آمدنشان شوید..!

فقط باید چشمانتان را ببندید..
و یک آرزو کنید!

- از اونجا که یک صفحه‌ی شطرنج داخل اتاقمه، استدلال هر عقل سلیمی می‌تونه همین باشه.

سپس نگاه ِ برای-من-مهم-نیست-که-هرشب-لب-پنجره‌م-پلاسی ش را با بی‌علاقگی هنرمندانه‌ای، به ویولتی دوخت که مثل هر شب، هیجان‌زده بر لبه‌ی پنجره تاب می‌خورد. مدت‌ها بود که امیدش به افتادن ِ او در نطفه پرپر شده بود.
- با توجه به این که متأسفانه امکان نداره بیفتی، اگر خیلی علاقه داری، چرا از اون پنجره‌ی کوفتی نمیای..

و ویولت بدون این که منتظر ادامه‌ی جمله‌ی او بماند، وسط اتاقش پرید!
- من عاشق شطرنجم! مهره‌ی محبوبم اسبه!

راستش را بخواهید یک ویولت بودلر ِ نا آرام و همیشه هیجان‌زده، با هیچ‌جای اتاق مرتب و آقامنشانه‌ی ریگولوس جور در نمی‌آمد. بعضی چیزها را نباید وارد اتاق کرد. مثل هیپوگریف. مثل برقک.

مثل ویولت بودلر!

- می‌بینی‌ش چه محشره؟! هیچی جلوشو نمی‌گیره! حرکتش مث هیچ مُهره‌ی دیگه‌ای نی! اگه بخواد بزنه، می‌ره جلو و بوم! می‌زنه له می‌کنه و می‌ره!

ریگولوس تنها خیره خیره به دختر مو دُم‌اسبی می‌نگریست.
"مثل توئه لامصب!"

در صدای ِ ذهنی‌ش، استیصال نبود. تنها تحیر ناشی از اعتماد به نفس ِ غیر قابل باور ویولت در آن موج می‌زد.
" اسب ِ لعنتی، مثل توئه!"
****

دو ریتم کامل از دو نوازنده‌ی کامل، هرگز نمی‌توانند در کنار یکدیگر قرار بگیرند. دو موسیقی هم‌خوان، دیگری را به نابودی می‌کشانند. تمام نقاط قوت همدیگر را از درخشش می‌اندازند. هماهنگی و هارمونی، در مورد نقاط قوّت مطلق نیست.

صدای خواننده نمی‌تواند با صدای موسیقی اوج بگیرد. نمی‌توانند هم‌گام با هم بالا بروند. باید یکی سکوت کند تا صدای دیگری به گوش برسد. باید یک نُت عقب بنشیند تا نُت دیگری، سیم‌ها را بلرزاند.

جایی که ویولنیست از نفس می‌افتد..
نوبت پنجه‌های هنرمند پیانیست است..!
****

- بنفش.
- لردک؟
- زیاد به مرگخواران ما نزدیک نشدی؟

برنگشت تا نگاه موشکافانه لرد را ببیند. همچنان در کنار همراه همیشگی‌ش نشسته بر روی لبه‌ی پنجره و یله داده بر روی دستانش، بی‌خیال خنده‌ای کرد.
- منظورت اون بچه‌خوشگله!

"بچه‌خوشگل."

این نهایت لقب ِ ویولت برای مرگخوارِ خب.. "خوشگل" ِ خانه‌ی ریدل‌ها بود. حتی دیگر گولو هم صدایش نمی‌کرد. "ریگولوس". از معدود افرادی که نامشان را کامل می‌خواند.

- مشکلش چیه لردک؟! ازش خوشم میاد.

لرد در دل آهی کشید. «بله. مشخصه. خیلی بیشتر از "خوشت میاد"!» و سری به نشانه‌ی تأسف تکان داد. تک تک ذرات امیدواری‌ش برای بهبود اوضاع روانی ویولت مدت‌ها پیش بر باد رفته بود.
- منظورمون همون جیب‌بُره. متوجه واقعیت دزد بودنش در کنار سایر فضایل اخلاقی‌ش که هستی بنفش؟

ویولت این بار بلندتر خندید و به عقب خم شد. دستانش لبه‌ی پنجره را گرفته بودند و سر و ته، به لرد می‌نگریست. چشمان قهوه‌ای‌ش از خنده و شیطنت برق می‌زدند.
- فک می‌کنی از جیب ِ پادشاه قاصدکا چی می‌تونه بدزده لردک!؟

ارباب خانه‌ی ریدل‌ها، نگاهی به جیب‌های او انداخت و بعد، نگاهش در نگاه چشمان کهربایی و عبوسِ ماگت گره خورد.

- جیبای من پر از آرزوئه. هرچند بخواد می‌تونه برداره!

"بی‌خیال رفیق. خعلی وخته اُمیدی بش نی. "

ماگت آهی کشید.
لرد هم..
برای بار میلیونُم!

و کمی آن‌سوتر - اتاق ریگولوس بلک

جیب‌بُر خانه‌ی ریدل، دستش را بالا آورد و با نگاهی که نمی‌شد از آن چیزی خواند، به آنچه از جیب ویولت، هنرمندانه، "مهمان" دستان کارآزموده‌ش شده بودند، نگریست.
- تو برای کار و کاسبی مضرّی عزیزم.

قاصدک سفیدی میان انگشتان کشیده‌ش خودنمایی می‌کرد.

پیانیست، با ملایمت ریتم را تحویل گرفت. نُت‌ها، یکی پس از دیگری، لغزیدند و روح ِ شب را نوازش کردند. هیچ نغمه‌ای تا پیش از سکوت، به تکامل نمی‌رسد. و دقیقاً قبل از سکوت..

راستی..

ستاره‌ها؟..

یا..

لبخندها؟..

"فقط باید چشمانتان را ببندید..
و یک آرزو کنید!
"

ریگولوس در آستانه‌ی پنجره‌ی اتاقش ایستاد.
به اعماق شب خیره شد.
نفس عمیقی کشید.

آخرین لطافت آهنگین ِ موسیقی باید مهمان گوش‌هایتان شود..

- آرزو می‌کنم..

********

پیشاپیش.
تولدت مبارک بچه‌خوشگل.


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: پنجشنبه 6 اسفند 1394 00:24
نمایش جزئیات
آفلاین
- هرگز فراموش نکن چه کسی بودی ! از کجا شروع کردی و به کجا رسیدی ..

محیط متروکه ی وسیعی اطرافش را همچون هزارتویی احاطه کرده بود.مه بسیار سنگینی حاکم بر فضای کل منطقه بود و به نظر می رسید آن محیط متروکه ، فاصله ی زیادی با نزدیک ترین آبادی داشت.هر لحظه که می گذشت ، سایه هایی از همه طرف به او نزدیک می شدند ولی نه تنها هیچ چیز را به خاطر نمی آورد ، بلکه کاملا از درون گمشده بود!

فلش بک

اطراف لندن برخلاف مرکز شهر ، بافتی کاملا سنتی دارد که ساکنین ـش به اداب و رسوم ، اهمیت زیادی می دهند و برایش احترام قائلند.افراد سنت شکنی هم در این میان بودند که زیاد با همسایگان ـشان در ارتباط خاصی نداشتند و خودشان را محدود به اداب و رسوم مسخره نمی کردند.تام ریدل مردی تنها بود که همان حوالی زندگی میکرد.در جنوب شرقی ترین مکان لندن!

در یک خانه ی ویلایی تقریبا کوچک که نمای بیرونی ـش از چوب ساخته شده بود.البته خانه های زیادی در آن منطقه وجود داشت اما همگی حداقل یک شریک برای زندگی ـشان داشتند.از اولین ساعات روشنایی تا نیمه های شب ، تام ریدل تمام وقتش را در نزدیک ترین "بار" آن منطقه می گذارند.

همیشه بعد از نیمه های شب با حالتی ناخوش به خانه می آمد و روی کاناپه دراز می کشید.پایش را روی میز می انداخت و تلویزیون را روشن می کرد.اما بعد از چند دقیقه خوابش می برد.این چرخه ی لعنتی آنقدر تکرار شده بود که تقریبا هیچ چیز را از گذشته خود به یاد نمی آورد.حتی دلیل تنهایی خودش را نمی فهمید ولی می دانست روزگارانی در گذشته ، اشتباهاتی را انجام داده است که هرگز جبران پذیر نیستند.

کابوس های شبانه امانش را بریده بود.مدام چهره هایی آشنا در خواب می دید که او را به درون دریایی بی کران می اندازند و او با اینکه شنا را به خوبی آموخته بود ، اما هرچه بیشتر تقلا می کرد ، بیشتر غرق می شد.تا به جایی که دیگر امید نداشت و دست از تلاش می کشید اما مشکل آنجا بود که بازهم زنده بود و می توانست از اعماق آن دریای بسیار زلال و شفاف ، دوستانش را ببیند که در حال ترک کردن او هستند.

وقتی از خواب می پرید ، بیشتر احساس گناه میکرد.نمی توانست تشخیص بدهد که آن چهره ها در خواب هایش کیستند ولی می دانست که هرچه برایش اتفاق میوفتد ، سزای اعمال خودش است.

کُت و کلید ماشین قدیمی ـش را برداشت و به سمت آخرین مکانی که از گذشته به یاد می آورد حرکت کرد.لندن همیشه بارانی ، اینبار بسیار مه آلود بنظر می رسید.کمی که بیشتر به سمت جنوب رفت ، به جاده ی مستقیمی رسید که مقصدش را به یاد نمی آورد.اما اینبار جرائت ـش را پیدا کرد تا با گذشته خود روبرو شود.

از رادیوی داخل اتومبیل ، موسیقی از گروه Trees of Eternity به نام A Million Tears پخش می شد.شاید سالها بود که اشک از چشمان تام سرازیر نشده بود.اما هرچه که بیشتر مسیر جاده را سپری میکرد ، خاطرات مبهم و بهم ریخته ی بیشتری از جلوی ذهنش می گذشت و همین باعث شد تا همچون کودکی شیرخواره گریه کند.

به اتنهای جاده که رسید ، خودروی خود را متوقف کرد و آرام پیاده شد.قدم زنان به سمت محیط متروکه آن سمت جاده ، حرکت کرد.

پایان فلش بک

اما آن سایه ها نه تنها برایش رعب آور نبودند ، بلکه مانند بیشتر به نوری شباهت داشتند که می توانند تام را به زندگی برگردانند.از دردی که درونش لانه کرده بود ، روی زانوانش افتاد و سرش را به پایین انداخت.اما سایه هایی که نزدیک میشدند، یکی پس از دیگری نمایان شدند و تام آنها را با چشمانی گریان نگاه میکرد.کسانی که زمانی دوست و یاورش بودند اما در گذر زمان، نه تنها آنها را فراموش کرده بود ، بلکه کمک هایشان را نیز نادیده گرفته بود.

- هرگز فراموش نکن چه کسی بودی ! از کجا شروع کردی و به کجا رسیدی ..

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: دوشنبه 3 اسفند 1394 15:10
نمایش جزئیات
آفلاین
ﺩﺳﺖ ﺑﻪ ﺳﻴﻨﻪ ﺑﻪ ﺩﻳﻮاﺭ ﺗﻜﻴﻪ ﺩاﺩﻩ و ﺩﺭ ﺩﻝ ﺳﺎﻳﻪ ﻣﺨﻔﻲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ. ﻧﺴﻴﻢ ﺷﺒﺎﻧﻪ اﻱ ﻛﻪ اﺯ ﻣﻴﺎﻥ ﭘﺮﺩﻩ ﻫﺎﻱ ﺣﺮﻳﺮ ﺑﻪ ﺩاﺧﻞ ﻣﻴﻮﺯﻳﺪ, ﺑﺎ ﻣﻮﻫﺎﻱ ﺳﺮﺧﺶ ﺑﺎﺯﻱ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﻟﻲ ﻟﻲ اﺯ ﭘﻨﺠﺮﻩ ﺑﻪ ﺩاﺧﻞ اﺗﺎﻕ ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺗﺎ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺭا ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻛﻨﺪ. ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﺮ و ﺻﺪاﻫﺎﻳﻲ ﮔﻮﺵ ﺳﭙﺮﺩ ﻛﻪ اﺯ ﻃﺒﻘﻪ ﭘﺎﻳﻴﻦ ﺧﺎﻧﻪ ﺭﻳﺪﻝ ﻫﺎ, ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪﻧﺪ. ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﻫﻤﻬﻤﻪ ﮔﻔﺖ و ﮔﻮ ﻫﺎ, ﺻﺪاﻱ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻳﻲ ﺭا ﺷﻨﻴﺪ ﻛﻪ ﭘﻴﻮﺳﺘﻪ ﺑﻠﻨﺪ و ﺑﻠﻨﺪﺗﺮ ﻣﻴﺸﺪﻧﺪ. ﺷﺨﺼﻲ ﺩاﺷﺖ ﺩﺭ ﺭاﻫﺮﻭ ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﭘﻴﺸﺮﻭﻱ ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ, ﺻﺪاﻱ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻱ ﺷﺎﺩ اﻣﻠﻴﺎ ﺭا ﻣﻴﺸﻨﺎﺧﺖ. ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺩﺭﺳﺖ ﭘﺸﺖ ﺩﺭ ﺑﻠﻮﻃﻲ اﺗﺎق اﻣﻠﻴﺎ, ﻣﺘﻮﻗﻒ ﺷﺪﻧﺪ.

ﺑﺎ ﺑﺎﺯ ﺷﺪﻥ ﺩﺭ اﺗﺎﻕ, ﻟﻲ ﻟﻲ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭا ﮔﺸﻮﺩ اﻣﺎ ﻫﻤﭽﻨﺎﻥ ﺑﻲ ﺣﺮﻛﺖ ﺑﺎﻗﻲ ﻣﺎﻧﺪ و ﻧﮕﺎﻩ ﻳﺦ ﺯﺩﻩ اﺵ ﺭا ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﻭﺧﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﺗﺎﺭﻳﻜﻲ ﻭاﺭﺩ اﺗﺎﻕ ﺷﺪ و ﺯﺣﻤﺖ ﺭﻭﺷﻦ ﻛﺮﺩﻥ ﺷﻤﻊ ﻫﺎ ﺭا ﺑﻪ ﺧﻮﺩﺵ ﻧﺪاﺩ. ﺩﺧﺘﺮك ﻣﻮ ﻣﺸﻜﻲ ﺑﻴﺨﻴﺎﻝ ﺯﻳﺮ ﻟﺐ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺳﻮﺕ ﻣﻴﺰﺩ و ﺁﻫﻨﮓ "ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﻙ" ﺭا ﻧﺠﻮا ﻣﻴﻜﺮﺩ. ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻛﺎﺩﻭﻫﺎﻱ ﻣﺘﻌﺪﺩﺵ ﭼﺮﺧﻴﺪ ﻛﻪ ﺭﻭﻱ ﺗﺨﺘﺶ ﺟﺎﻱ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩﻧﺪ و ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻧﻔﺴﺶ ﺭا اﺯ ﺷﺪﺕ ﻫﻴﺠﺎﻥ, ﺩﺭ ﺳﻴﻨﻪ اﺵ ﺣﺒﺲ ﻛﺮﺩ.
-ﺣﺪﺱ ﻧﻤﻴﺰﺩﻡ اﻧﻘﺪﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺑﺸﻲ.
ﻛﻠﻤﺎﺕ ﺑﺎ ﻧﺠﻮا ﺑﺮ ﺯﺑﺎﻥ ﻟﻲ ﻟﻲ ﻟﻮﻧﺎ ﺟﺎﺭﻱ ﺷﺪﻧﺪ.
و اﻣﻠﻴﺎ ﺑﺎ ﻭﺣﺸﺖ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺗﺎﺭﻳﻜﻲ ﭼﺮﺧﻴﺪ ﻛﻪ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺭ ﺁﻥ ﻣﺨﻔﻲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻟﻲ ﻟﻲ ﺑﺎ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻱ ﺁﺭاﻣﻲ اﺯ ﺳﺎﻳﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ و ﻧﻮﺭ ﻧﻘﺮﻩ اﻱ ﺭﻧﮓ ﻣﺎﻩ, ﻧﻴﻤﻲ اﺯ ﺻﻮﺭﺗﺶ ﺭا ﺭﻭﺷﻦ ﻛﺮﺩ. ﺩﻭ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻬﻢ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪﻧﺪ و ﻫﺮ ﺩﻭ ﻫﻢ ﺯﻣﺎﻥ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﻳﻜﻮﺭﻱ ﺗﺤﻮﻳﻞ ﻳﻜﺪﻳﮕﺮ ﺩاﺩﻧﺪ.
-ﻟﻲ ﻟﻲ ﻟﻌﻨﺘﻲ! ﻣﻨﻮ ﺗﺮﺳﻮﻧﺪﻱ!

اﻣﻠﻴﺎ ﺑﺎ ﺧﻨﺪﻩ اﻳﻦ ﺭا ﮔﻔﺖ و ﺑﻌﺪ اﻭ ﻫﻢ ﺟﻠﻮﺗﺮ ﺭﻓﺖ ﺗﺎ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺭا ﺑﻬﺘﺮ ﺗﻤﺎﺷﺎ ﻛﻨﺪ.
-اﻧﺘﻆﺎﺭ ﻧﺪاﺷﺘﻲ اﻳﻨﺠﺎ ﺑﺎﺷﻢ ﻧﻪ?!
-ﻣﻦ... ﺁﺭﻩ ﻳﻪ ﺟﻮﺭاﻳﻲ ﻏﻴﺮﻣﻨﺘﻆﺮﻩ ﺑﻮﺩ. ﻋﻴﻦ ﭘﻴﺪا ﻛﺮﺩﻥ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﻋﺠﺎﻳﺐ, اﻭﻧﻢ ﺑﻪ ﻃﻮﺭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻧﻲ.

ﻟﻲ ﻟﻲ ﻟﻮﻧﺎ ﻛﻪ ﺑﻪ ﺧﻨﺪﻩ اﻓﺘﺎﺩﻩ ﺑﻮﺩ ﺟﻮاﺏ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺭا اﻳﻦ ﮔﻮﻧﻪ ﺩاﺩ :
-ﺁﻣﻴﻞ, ﻣﺎ اﻻﻥ ﻫﻢ ﺗﻮ ﺳﺮﺯﻣﻴﻦ ﻋﺠﺎﻳﺒﻴﻢ. ﺗﻮ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﺑﺎ ﻛﻼﻩ ﻓﺮﻭﺵ ﺩﻳﻮاﻧﻪ ﭼﺎﻱ ﻣﻴﺨﻮﺭﻱ و ﻣﻂﻤﺌﻦ ﺑﺎﺵ ﻫﺮ ﺭﻭﺯ ﻣﻠﻜﻪ ﺭﻭ ﻣﻼﻗﺎﺕ ﻣﻴﻜﻨﻲ.
-ﺁﺭﻩ. اﻣﺎ ﻣﻦ ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻣﻴﺨﻮاﻡ اﻭﻧﺠﺎ ﺭﻭ ﭘﻴﺪا ﻛﻨﻢ.
-ﻣﻴﺪﻭﻧﻢ. ﭘﻴﺪاﺵ ﻣﻴﻜﻨﻴﻢ. ﺑﺎ ﻫﻢ.

اﻳﻨﺒﺎﺭ اﻣﻠﻴﺎ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ و ﺑﻌﺪ اﺯ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻆﻪ ﺳﻜﻮﺕ ﺑﺎ ﻫﻴﺠﺎﻥ ﮔﻔﺖ :
-ﺑﻴﺎ ﻧﺸﻮﻧﺖ ﺑﺪﻡ ﻛﺎﺩﻭ ﭼﻲ...
-ﻧﻪ. ﺑﺎﻳﺪ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺑﻴﺎﻱ.
-ﻛﺠﺎ?! ﻣﺎ ﻛﺠﺎ ﻣﻴﺮﻳﻢ?!
ﻟﻲ ﻟﻲ ﻧﻔﺲ ﻋﻤﻴﻘﻲ ﻛﺸﻴﺪ و ﺑﺎ ﻗﺪﻡ ﻫﺎﻳﻲ ﺁﻫﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩ و ﺩﺳﺖ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺭا ﮔﺮﻓﺖ. ﺗﻨﻬﺎ ﺟﻤﻠﻪ ي ﻟﻲ ﻟﻲ ﭘﻴﺶ اﺯ ﺁﭘﺎﺭاﺕ اﻳﻦ ﺑﻮﺩ:
-ﻣﻴﺮﻳﻢ ﺑﻪ ﺟﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻫﺎﻣﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ.

"ﭘﺎﻕ"

ﺑﻌﺪ اﺯ ﺣﺲ ﺧﻔﮕﻲ ﻫﻤﻴﺸﮕﻲ ﺣﻴﻦ ﺁﭘﺎﺭاﺕ, ﭘﺎﻫﺎﻱ ﻟﻲ ﻟﻲ و ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺳﺮاﻧﺠﺎﻡ ﺑﺎ ﺳﻂﺢ ﺳﻔﺘﻲ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﻛﺮﺩ. ﺑﺎﺩ ﻧﺎﺁﺭاﻡ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺗﺸﺎﻥ ﺳﻴﻠﻲ ﻣﻴﺰﺩ و ﺑﺎ ﺧﺸﻢ ﺩﺭﻭﻥ ﻣﻮﻫﺎﻳﺸﺎﻥ ﻣﻲ ﺧﺰﻳﺪ.
-اﻭﻩ ﻣﺮﻟﻴﻦ اﻳﻨﺠﺎ ﻣﺤﺸﺮﻩ!!!

ﻟﻲ ﻟﻲ ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺑﺴﺘﻪ ﺑﻪ ﺻﺪاﻱ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﺁﻣﻠﻴﺎ ﮔﻮﺵ ﺳﭙﺮﺩ و ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ. ﺑﻌﺪ اﺯ ﭼﻨﺪ ﻟﺤﻆﻪ ﭼﺸﻤﺎﻧﺶ ﺭا ﮔﺸﻮﺩ و ﻗﺪﻣﻲ ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﺑﺮﺩاﺷﺖ. ﺭﻭﻱ ﺑﻠﻨﺪﺗﺮﻳﻦ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺷﻬﺮ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ. اﻳﻨﺠﺎ, ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﻧﺰﺩﻳﻚ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ. اﻳﻨﺠﺎ, ﺗﺠﺴﻢ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﺁﺳﺎﻥ ﺗﺮ ﺑﻮﺩ و اﻳﻨﺠﺎ... ﺟﺎﻳﻲ ﺑﻮﺩ ﻛﻪ ﺭاﺣﺖ ﺗﺮ ﻣﻴﺘﻮاﻧﺴﺘﻲ ﺩﺳﺖ ﺑﺮ ﺑﺎﻝ ﻧﺴﻴﻢ ﺑﮕﺬاﺭي و ﻧﻮاﺯﺷﺶ ﻛﻨﻲ. ﺩﺧﺘﺮ ﺳﺮﺥ ﻣﻮ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﻟﺒﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺣﺮﻛﺖ ﻛﺮﺩ و ﺩﺭ ﻫﻤﺎﻥ ﺣﺎﻝ ﺧﻂﺎﺏ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﺻﻤﻴﻤﻲ اﺵ ﮔﻔﺖ:
-ﺁﻣﻴﻞ, اﻳﻨﺠﺎ ﻛﻞ ﺷﻬﺮ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻫﺎﻣﻮﻧﻪ. ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ اﻭﻥ ﭘﺎﻳﻴﻨﻪ و ﻣﻦ و ﺗﻮ اﻳﻦ ﺑﺎﻻﻳﻴﻢ.

ﻟﻲ ﻟﻲ ﺩﺭﺳﺖ ﺑﺮ ﻟﺒﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﻧﺸﺴﺖ و ﭘﺎﻫﺎﻳﺶ ﺭا ﭘﺎﻳﻴﻦ اﻧﺪاﺧﺖ. ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ اﺯ اﻳﻦ ﺑﺎﻻ ﻛﻮﭼﻚ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ. ﺗﻤﺎﻡ ﺁﺩﻡ ﻫﺎ, ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺎﺷﻴﻦ ﻫﺎ و ﺷﺎﻳﺪ ﺗﻤﺎﻡ ﻣﺸﻜﻼﺕ اﺯ اﻳﻦ ﺑﺎﻻ, ﻫﻴﭻ ﺑﻪ ﻧﻆﺮ ﻣﻴﺮﺳﻴﺪﻧﺪ. ﻣﺸﻜﻼﺕ, ﻛﻮﭼﻚ,ﭘﻮﭺ و ﺗﻮ ﺧﺎﻟﻲ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩﻧﺪ.

اﻣﻠﻴﺎ ﻛﻨﺎﺭ ﻟﻲ ﻟﻲ ﻧﺸﺴﺖ و ﺑﻪ ﺷﻬﺮ ﻧﻮﺭاﻧﻲ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪ و ﭘﺎﺗﺮ ﻛﻮﭼﻚ ﭼﻮﺑﺪﺳﺘﻲ اﺵ ﺭا ﺑﺎﻻ ﮔﺮﻓﺖ و ﺩﻓﺘﺮﭼﻪ ﻛﻮﭼﻜﻲ ﺭا ﻇﺎﻫﺮ ﻛﺮﺩ و ﺳﭙﺲ ﺁﻥ ﺭا ﺩﺭ ﺩﺳﺖ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﮔﺬاﺷﺖ:
-ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺁﻣﻴﻞ, ﻓﻜﺮ ﻧﻜﻦ ﻳﺎﺩﻡ ﺭﻓﺘﻪ ﺑﻮﺩ.

اﻣﻠﻴﺎ ﺩﻓﺘﺮﭼﻪ ﺧﺎﻛﺴﺘﺮﻱ ﺭا ﻧﻮاﺯﺵ ﻛﺮﺩ ﻛﻪ ﺑﺎ ﮔﻞ ﻫﺎﻱ ﺑﺮﺟﺴﺘﻪ ﭘﻨﺞ ﭘﺮ ﺳﺮﺥ, ﺗﺰﻳﻴﻦ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺳﭙﺲ ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ و ﺑﺎ ﭼﺸﻤﺎﻧﻲ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﺭﺧﺸﻴﺪﻧﺪ ﮔﻔﺖ :
-ﺧﻴﻠﻲ ﻗﺸﻨﮕﻪ ﻟﻲ ﻟﻲ.
-ﺗﻮ ﺑﻪ ﻣﻦ ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻱ ﺯﻧﺪﮔﻲ ﺁﺩﻣﺎ ﻣﺜﻞ ﻓﺼﻞ ﻫﺎﻱ ﻣﺨﺘﻠﻒ ﻣﻴﻤﻮﻧﻪ. ﺗﻮﻱ ﻫﺮ ﻓﺼﻞ اﺗﻔﺎﻗﺎﺗﻲ ﻣﻴﻔﺘﻦ ﻛﻪ ﺧﻮﺏ و ﻳﺎ ﺩﻟﺨﺮاﺷﻦ. ﺑﻪ ﻧﻆﺮم ﺑﺎﻳﺪ ﻭاﺭﺩ ﻓﺼﻞ ﺟﺪﻳﺪ ﺑﺸﻲ ﺁﻣﻴﻞ.

ﺑﻌﺪ اﺯ اﻳﻦ ﺣﺮﻑ ﻟﻲ ﻟﻲ ﺳﺮﺵ ﺭا ﺑﻠﻨﺪ ﻛﺮﺩ و ﺑﻪ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺖ. ﻣﺎﻩ ﺩﺭﻭﻥ ﺑﻮﻡ ﺳﻴﺎﻩ ﺑﻪ ﭼﺸﻢ ﻧﻤﻴﺨﻮﺭﺩ اﻣﺎ ﺩﺭ ﻋﻮﺽ ﭘﺮ ﺑﻮﺩ اﺯ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎﻱ ﺑﻲ ﺷﻤﺎﺭ.
-ﺁﺳﻤﻮﻥ ﺭﻭ ﻣﻴﺒﻴﻨﻲ ﺁﻣﻴﻞ? ﭘﺮ اﺯ ﺳﺘﺎﺭﻩ اﺳﺖ... اﻣﺎ ﻣﺎﻫﻲ اﻭﻧﺠﺎ ﻧﻴﺴﺖ. ﺑﻪ ﻧﻆﺮﻡ ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﻥ. ﻣﻴﺪﻭﻧﻲ ﭼﺮا?! ﭼﻮﻥ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻫﺴﺘﻦ, ﺑﺮﺧﻼﻑ ﻣﺎﻩ ﻛﻪ ﮔﺎﻫﻲ اﻭﻗﺎﺕ ﻧﺎﭘﺪﻳﺪ ﻣﻴﺸﻪ. ﺳﺘﺎﺭﻩ ﻫﺎ ﺷﺎﻳﺪ ﻛﻮﭼﻴﻚ ﺑﺎﺷﻦ اﻣﺎ ﻫﻤﻴﺸﻪ ﻧﻮﺭاﻓﺸﺎﻧﻲ ﻣﻴﻜﻨﻦ.
-ﺣﺘﻲ ﺗﻮﻱ ﺗﺎﺭﻳﻚ ﺗﺮﻳﻦ ﻟﺤﻆﻪ ﻫﺎ ﻫﻢ ﺭﻭﺷﻨﺎﻳﻲ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﻩ.

ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺑﻌﺪ اﺯ ﮔﻔﺘﻦ اﻳﻦ ﺣﺮﻑ ﺑﻪ ﻟﻲ ﻟﻲ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺖ و ﻟﻲ ﻟﻲ ﻛﻪ ﺁﺭاﻡ ﭘﺎﻫﺎﺵ ﺭا ﺗﺎﺏ ﻣﻴﺪاﺩ, ﻟﺒﺨﻨﺪ ﺯﺩ. ﺳﻜﻮﺕ ﺑﺮﻗﺮاﺭ ﺷﺪ. ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺎﺩ ﺯﻭﺯﻩ ﻣﻴﻜﺸﻴﺪ.
-ﮔﻔﺘﻪ ﺑﻮﺩﻱ ﺩﻭﺳﺖ ﺩاﺭي ﻳﻪ ﺑﺎﺭ ﺧﻮﺩﺗﻮ اﺯ ﺑﺎﻻﻱ ﻳﻪ ﺳﺎﺧﺘﻤﻮﻥ ﭘﺮﺕ ﻛﻨﻲ ﭘﺎﻳﻴﻦ.
-ﺁﺭﻩ ﻟﻲ ﻟﻲ.
-ﻣﻴﺨﻮاﻡ اﻳﻦ ﺁﺭﺯﻭ ﺭﻭ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﻛﻨﻢ.
-ﺗﻮ... ﭼﻲ?!

ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺣﻴﺮﺕ ﺯﺩﻩ ﭘﺮﺳﻴﺪ و ﻟﻲ ﻟﻲ اﺯ ﺟﺎﻳﺶ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ و ﭼﻮﺑﺪﺳﺘﻲ اﺵ ﺭا اﺯ ﺟﻴﺒﺶ ﺑﻴﺮﻭﻥ ﻛﺸﻴﺪ. ﺑﺎ ﺻﺪاﻳﻲ ﺭﺳﺎﺗﺮ اﺯ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺑﺎﺩ ﭘﺎﺳﺦ ﺩاﺩ:
-ﻣﻴﺨﻮاﻡ ﺁﺭﺯﻭﻱ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﻤﻮ ﺗﻮ ﺷﺐ ﺗﻮﻟﺪﺵ ﺑﺮﺁﻭﺭﺩﻩ ﻛﻨﻢ!

ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺑﻠﻨﺪ ﺷﺪ و ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﻳﻮاﻧﻪ ي ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﭼﺸﻢ ﺩﻭﺧﺖ و ﻟﻲ ﻟﻲ... ﺧﻨﺪﻳﺪ :
-ﻣﻴﺨﻮاﻡ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﭙﺮﻳﻢ ﭘﺎﻳﻴﻦ.
-اﻣﺎ...
-ﺑﻬﻢ اﻋﺘﻤﺎﺩ ﻛﻦ.

ﺑﻌﺪ اﺯ ﮔﻔﺘﻦ اﻳﻦ ﺟﻤﻠﻪ, ﻟﻲ ﻟﻲ ﺩﺳﺘﺶ ﺭا ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺩﺭاﺯ ﻛﺮﺩ و ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺑﺎ ﺗﺮﺩﻳﺪ ﺟﻠﻮ ﺁﻣﺪ و ﺩﺳﺖ ﻟﻲ ﻟﻲ ﺭا ﮔﺮﻓﺖ.
-ﺁﻣﺎﺩﻩ اﻱ?!

ﺩﺧﺘﺮ ﻣﻮ ﻣﺸﻜﻲ ﺩﺭ ﺟﻮاﺏ, ﺁﺭاﻡ ﺳﺮ ﺗﻜﺎﻥ ﺩاﺩ. ﺑﻌﺪ اﺯ ﺩﻳﺪﻥ ﭘﺎﺳﺦ ﺗﺎﻳﻴﺪ ﺁﻣﻠﻴﺎ, ﻟﻲ ﻟﻲ ﺑﻪ ﻣﻘﺎﺑﻠﺶ ﺧﻴﺮﻩ ﺷﺪ:
-ﻳﻚ.

ﻧﺴﻴﻢ ﻣﻮﻫﺎﻳﺶ ﺭا ﺑﻪ ﻋﻘﺐ ﻫﻞ ﺩاﺩ.
-ﺩﻭ.

ﺩﺳﺖ ﺑﻬﺘﺮﻳﻦ ﺩﻭﺳﺘﺶ ﺭا ﻣﺤﻜﻢ ﻓﺸﺮﺩ:
-ﺳﻪ!

ﺳﭙﺲ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺳﺮﻋﺖ ﺷﺮﻭﻉ ﺑﻪ ﺩﻭﻳﺪﻥ ﻛﺮﺩﻧﺪ. ﻫﻤﻪ ﭼﻴﺰ ﻛﻨﺪ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ. ﺯﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺁﺭاﻣﻲ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺮﻓﺖ و ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﻫﻤﺰﻣﺎﻥ ﺑﺎ ﻫﻢ, ﮔﺎﻡ ﻫﺎﻱ ﺩﻭ ﺩﺧﺘﺮ اﺯ ﺳﻘﻒ ﺳﻨﮕﻲ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺟﺪا ﺷﺪ. ﺭﻫﺎ ﺷﺪﻧﺪ, ﺑﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﻣﻴﺎﻥ ﺯﻣﻴﻦ و ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺭﻫﺎ ﺷﺪﻧﺪ و ﺑﻌﺪ, ﺯﻣﺎﻥ ﺳﺒﻘﺖ ﮔﺮﻓﺖ. ﺣﺎﻻ ﺳﺎﻋﺖ ﺑﺎ ﺳﺮﻋﺖ ﺑﻴﺸﺘﺮﻱ ﺑﻪ ﺟﻠﻮ ﻣﻴﺪﻭﻳﺪ. ﻟﻲ ﻟﻲ و ﺁﻣﻠﻴﺎ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺳﻘﻮﻁ ﻛﺮﺩﻧﺪ و ﺑﺎ ﻫﻢ ﺭﻫﺎ ﺷﺪﻧﺪ و ﺑﺎ ﻫﻢ... ﺩﺭ ﺁﺧﺮﻳﻦ ﻟﺤﻆﻪ ﺑﻪ ﻣﻘﺼﺪﻱ ﻧﺎﺷﻨﺎﺧﺘﻪ ﺁﭘﺎﺭاﺕ ﻛﺮﺩﻧﺪ.

"ﭘﺮﻭاﺯ" ﻭاﮊﻩ ي ﺯﻳﺒﺎﻳﻲ اﺳﺖ. ﭘﺮﻭاﺯ ﻃﻌﻢ ﺷﻴﺮﻳﻨﻲ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﻱ "ﺁﺯاﺩﻱ" ﺩاﺭﺩ, ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎﻱ "ﺭﻫﺎﻳﻲ". ﺑﺮاﻱ ﭘﺮﻭاﺯ ﻛﺮﺩﻥ, ﺗﻨﻬﺎ ﻛﺎﻓﻲ اﺳﺖ اﺯ ﺯﻣﻴﻦ ﺩﻝ ﺑﻜﻨﻲ و ﺧﻮﺩﺕ ﺭا ﺁﺯاﺩ ﻛﻨﻲ, اﺯ ﻫﺮ ﺁﻧﭽﻪ ﺗﻮ ﺭا اﺳﻴﺮ ﻣﻴﻜﻨﺪ.

اﺯ ﻏﻢ, ﺗﻨﻬﺎﻳﻲ و ﻣﺸﻜﻼﺕ.

"اﻳﻦ ﻳﻚ ﺁﻏﺎﺯﻩ, ﺑﺮﭼﮕﻮﻧﮕﻲ ﭘﺎﻳﺎﻥ اﻳﻦ ﻣﺎﺟﺮا. ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ ﺑﻪ ﻣﺮﺩﻩ ﻫﺎ ﻧﮕﺎﻩ ﻧﻜﻦ... اﻓﺮاﺩ ﺯﻧﺪﻩ ﺯﻳﺎﺩﻱ اﻳﻨﺠﺎ ﻭﺟﻮﺩ ﺩاﺭﻥ"
ﺗﻮﻟﺪﺕ ﻣﺒﺎﺭﻙ ﺑﻮﻧﺰ

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
I've Got Everything I Ever Wanted
پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 23 بهمن 1394 16:16
نمایش جزئیات
آفلاین
مرد ظلدمورت را در آن وقت که به دست بزان گرفتار شده بود، پرسیدند:"علت چه بود که ملکی بدین سیاهی و خفنی که تو را بود، چنین مختل شد؟"
گفت:"کار های بزرگ به مردم خرد فرمودم و کار های خرد به مردم بزرگ;که مردم خرد کار های بزرگ را نتوانستند کرد و مردم بزرگ از کار های خرد عار داشتند و در پی نرفتند. هر دو کار تباه شد و نقصان به ملک رسید و کار لشکری و کشوری روی به فساد آورد."

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده



«میشه قسمت کرد، جای اینکه جنگید، میشه عشقو فهمید، باهاش خندید
میشه سیاه نبود، سفید نکرد. میشه دنیا رو باهمدیگه ببینیم
رنگی
منو حس میکنی؟ نه؟ نه! تو سینه‌ت دیگه شده سنگی.
و سنگین. و سنگین‌تر بیا روی سطح برای روز بهتر...»

پاسخ به: خاطرات مرگ خواران
ارسال شده در: جمعه 16 بهمن 1394 18:34
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام خالق آغاز و پایان





در کنار پنجره ای که نور سبز دریاچه را منعکس می کرد، کز کرده و زانوهایش را در بغل گرفته بود و در مقابلش ارّه بزرگ و زنگ زده ای به صندلی تکیه داده شده بود و شاید اگر چشم داشت به آن دو چشم قهوه ای درشت که به عمق منظره بی جان مقابل خیره شده بودند، می نگریست.

- چیه؟!

برای یک لحظه حتی ارّه هم جا خورد و برای یک لحظه اندیشید نکند که واقعا چشم دارد. اما بار دیگر ماهیت دوست نداشتنی اش را به یاد آورد؛ ارّه بزرگ و فولادی که دندانه هایی برنده داشت و به لطف ذوق هنری صاحبش به نقش ها و تک کلمه هایی مثل «زپلشک» و « عااااااا» در رنگ های سرخ و گاهی سبز با خطی خرچنگ و غورباقه مزین شده بود. با این حال می دانست که حتی اگر چشم هم نداشته باشد، اگر نتواند با آن ها چیزی را به کسی بفهماند هم باز هم کسی آن دختر بچه خواهد فهمید که او چه خیالی دارد.

در مقابل دخترک تنها به سبزی لجن زار کف دریاچه خیره شده بود. بدون هیچ چیزی که در ذهنش وول بخورد و او را وادار کند تا یک راه حل ارّه ای بیابد. بدون هیچ چیزی که بتواند او را وادار کند فریاد زنان در طول تالار بدود و این و آن را به انواع شکنجه ها تهدید کند. خودش هم درست سردر نمی آورد که چرا جیغ و ویغ هایش را تحمل می کنند؟ هر چند که گاهی واقعا دادشان را در می آورد. یک بار که داشت روی یکی از وردهای اختراعی اش به نام «زرشکیوس زانتیا» کار می کرد، نصف تالار از جمله شش انگشت از ده انگشت سلستینا واربک را منهدم کرده و تهدید شده بود که: « تار صوتیات رو با جاشون می کنم! انگشتاااام! » و یک بار هم درست یادش نمی آمد بابت چه؟ اما سیوروس او را به سبزکردن تمام شنل هایش تهدید کرده بود. ظاهرا موضوع دکوراسیون تالار خصوصی بود. لرد سیاه هم با چندین طلسم و نفرین و چند عدد چسب یک، دو، سه، از رفتن به تالار دوئل باز داشته بود و گفته بود که «اگر نزدیک باشگاه دوئل ببینیمت، خودتون، خودشون و همه رو آتیش می زنیم. »

برای چند ثانیه ای اندیشید. در تمام این لحظات پشتش گرم بود. به کسی... به چیزی...؟

- این پاره آهنو از اینجا بردار می خوام بشینم!

خرررررچع!

مهم نبود که آن دانش آموز سال پنجمی یک ارشد بود. هر کسی به ارّه می گفت "پاره آهن" ارّه می شد. ارّه فقط ارّه نبود. ارّه همیشه پشتش بود. با او بود.ارّه...

ارّه دوستش بود!

دوستی که همیشه ساکت و آرام می نشست و به موقع داد و قال می کرد. ساکت می نشست و با شما به یک منظره مزخرف بی تحرک خیره می شد و یک کلمه هم حرف نمی زد و بدون چشم به شما خیره می شد و حتی به خاطر شما هیچ وقت بغلتان نمی کرد. امّا...

حقش این بود؟! واقعا حقش بود که هربار لبخندتان را ببیند و حتی دهانی نداشته باشد که با آن تبسمی بکند؟! همیشه باشد و حتی یک بار هم رفیق خطاب نشود؟! مگر رفیق ها چه کار می کردند؟!

هجوم این افکار نگاه ورونیکا را از آن منظره بی روح به ارّه انداخت. دستانش را دراز کرد و دسته پلاستیکی آن را گرفت و آن را مانند یک شمشیر در برابر خودش گرفت. تکه فولاد مهربان دوستداشتنی اش...

اره، اما نه برای اولین بار، ولی بیشتر از همیشه آرزو می کرد که دهن داشت. دهانی تا فریاد بزند، دهانی تا التماس کند...

*****


روز بعد اعضای تالار اسلیترین با فریاد پسربچه کوچکی از خواب پریدند. پسرک در میان تالار جسدی غرق در خون یافته بود که تکه آهن بزرگ و ترسناکی را به آغوش کشیده بود. مقتول دخترکی بود که ردا و شنلش هر دو تماما غرق در رنگ سرخ بودند. لکن چیزی روی تکه فولاد وجود داشت، خط منحنی خون آلود غریبی که بی نهایت به لبخندی شباهت داشت که روی صورت خون آلود دخترک وجود داشت.


هوووفف... خب به هر حال، ارّه حقش بود یکبار بغلش کنن، حالا فرقی نداره که بهاش چی باشه؟ خب، مثلا یه چیزی تو مایه های...

خداحافظی!


افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
be happy