vs
آلبوس دامبلدور
- عه... بیا ببین چی پیدا کردم!
آرسینوس که ردای ساده خاکستری رنگی پوشیده بود، به سرعت تلاش کرد خود را عقب بکشد و سرش را از زیر میز خارج کند.
دق!
- آخ!

- عَخِی... سرت اوف شد؟

- چی پیدا کردی ریگولوس؟

آرسینوس که پشت سرش را تنها کلاه ردایش محافظت میکرد و در آن نقاط از نقاب خبری نبود، در حالی که کمرش را صاف میکرد این سوال را پرسید و سپس به ریگولوس که ردایی کهنه پوشیده بود، نشان وزارت را بر سینه زده بود و البته دستمالی مخصوص گردگیری به سرش زده بود، نگاه کرد.
در جواب نگاه پرسشگر آرسینوس که البته در زیر نقابش مشخص نبود، ریگولوس هم با همان تیپ مسخره به او نگاه کرد.
- خب؟
- چی خب؟
- چی پیدا کردی ریگولوس؟

- چی پیدا کردم آرسینوس؟

- من آخرش دستم به خون تو آلوده میشه ریگولوس... مطمئن باش!

به نظر آرسینوس، این شوخی های مسخره و رواعصاب ریگولوس در زمان گردگیری انبار وزارت، آنهم در ساعت هفت صبح روز جمعه، به هیچعنوان کار جالبی نبود.
- خب مرتیکه نصفه نیمه بادمجون، اول صبحی من رو کشوندی اینجا، میگی حرف هم نزنم؟

- برو اصلا... نخواستم... رو اعصاب! پدر ریگولوس!

مشخصا در دنیا فقط یک عدد ریگولوس بلک بود که میتوانست آرسینوس را که همیشه به حالت
است، به حالت
در آورد. اما در آن لحظه واقعا این موضوع اهمیتی نداشت، و ریگولوس که کاملا راضی بود، با گفتن "پالام پولوم پیلیش، میگ میگ" به سرعت نور از انباری وزارت که شدیدا بهم ریخته و خاک گرفته بود، محو شد.آرسینوس زمانی که کاملا مطمئن شد ریگولوس رفته و ناگهان از یک سوی دیگر سرش را نمی آورد بالا و "پخ" نمیکند، پس زمانی که کاملا مطمئن شد، از میان جعبه ها و لوازم گرد و خاک گرفته روی زمین گذشت و به طرف جایی رفت که ریگولوس مشغول تمیز کردنش بود.
- پسره از زیر کار در رو... هیچ کاری نکرده. حتی حال نداشته یه دیقه در این جعبه هارو باز کنه ببینه چی توشونه! من به چه دلیلی این رو کردم معاونم؟!

آرسینوس به آن نقطه رسید. چهارزانو نشست روی زمین و با مشاهده چندین جعبه خاک گرفته که در زیر اسناد، کتاب ها و دفاتر پوسیده مدفون شده بودند، ابروهایش به آرامی در زیر نقاب بالا رفتند و حتی به فرق سرش رسیدند. در نتیجه این واکنش، مغز آرسینوس رگ به رگ شده، به تنظیمات کارخانه برگشت.
- این پسره داشته چه غلطی میخورده یه ساعته اینجا بوده؟ :vay:
حالت همواره
آرسینوس برای چند ثانیه به فنای عظمی رفته، تصورات ملت را به ورطه نابودی کشاند. ولی چون آرسینوس همواره وزیری مردمی بود و سعی میکرد خوب به نظر برسد، با ده نفس عمیق و خالی کردن چندین بطری آب روی نقابش، دوباره آرامش خود را بازیافت. سپس به کتاب ها و اسناد پوسیده را از روی صندوق ها کنار زد.دو صندوق روی یکدیگر افتاده بودند. آرسینوس با آرامش در اولین صندوق را باز کرد و...
پاااااااق!
وزیر سحر و جادوی بریتانیا، محافظ و مدافع مملکت، سرش را بالا آورد و با نقابی که کاملا سیاه شده بود به افق نگاه کرد، حتی با وجود آنکه اصولا در اتاقی بسته، هیچ افقی وجود نداشت.
- آخرش یه روزی دستور قتلتو میدم ریگولوس.

آرسینوس تنها با یک دستمالِ کوچک، جای چشمانش در نقاب را پاک کرد، سپس بدون توجه به بوی گندِ بمب کود حیوانی، صندوق اول را که کاملا مشخص بود هدیه ای از طرف ریگولوس است، به کناری انداخت و صندوق دوم را گشود.
درود صندوق، صندوقی کوچکتر بود.
آرسینوس:

آرسینوس صندوق کوچکتر را نیز باز کرد. و زمانی که آماده منفجر شدن بود، گنجه کوچکی به رنگ طلایی را درون آن مشاهده کرد. رنگ طلایی اش به دلیل وجود گرد و غبار فراوان کدر شده بود. روی آن فوت محکمی کرد، سپس آن را از درون دو صندوقچه دیگر خارج کرد. وزن بسیار کمی داشت. آن را روی زمینِ شلوغ گذاشت. سپس با آرامی و احتیاط، در حالی که میکوشید سرش را از آن دور نگهدارد، درش را باز کرد...
و داخل آن گنجه کوچک...
تنها چند تکه کاغذ وجود داشت!
وزیر مملکت که میکوشید به خودش امیدواری دهد که آنها چیز های مهمی هستند، به آرامی آنهارا از گنجه خارج کرد. سپس با دیدن و خواندن اولین کاغذ، دهانش در زیر نقاب به شدت کش آمد که موجبات غر شدن نقاب فلزی اش نیز فراهم آمد.
- این که... این که فاکتور خشکشوییه که ریگولوس جوراباشو داده بود بشورن!

کاغذ اول را به کناری انداخت و کاغذ دوم را نگاه کرد...
- اوه... مامان جان!

اشک در چشمان وزیر مملکت حلقه زد، اما به دلیل ظرفیت ناکافی چشمان وی، از قسمت های مختلف نقابش شروع به خارج شدن کرد تا او را به تنهایی و با برگه ای که در دست داشت، غرق خاطراتش کند.
فلش بک، زمانی که آرسینوس کودکی گوگولی مگولی و بیگناه بود:
آرسینوسِ هفت ساله، با کت و شلواری به رنگ مشکی، چهره ای عبوس و موهای بورِ بهم ریخته، روی صندلی نشسته بود. تنها صدای آه و ناله میشنید... از تنها چیزی که خبر داشت، این بود اول صبحی با یک اردنگیِ ناشی از عشق و محبت مادری، از خواب بیدار شده، سپس با عجله لباس رسمی پوشیده و همراه مادر و پدرش، سوار بر جارو، از خانه خارج شده است.
با همان چهره عبوس، به پدرش که روی یک صندلی دیگر در کنارش نشسته بود، نگاه کرد. پدرش مردی با قد بلند، موهای بور و چهره ای ریز نقش بود و در آن لحظه نیز با مردی که کنارش نشسته بود صحبت میکرد.
آرسینوس به آرامی آستینِ ردای سیاه و رسمی پدرش را کشید.
- بابا؟ ما کجاییم؟ مامان کجاست؟ اینجا کجاست؟ به کدام سو داریم میریم اصلا؟

پدرش صحبتش را با مرد دیگر قطع کرد، سرش را به طرف او برگرداند و با لبخندی گفت:
- متاسفم که فرصت نشد واست توضیح بدم... همه چیز خیلی عجله ای شد. متاسفانه، دایی جیمی فُوت کرده. مادرت هم پیش مادربزرگ و زنداییته.
- چی کرده؟! فوت کرده؟!

- درسته. متاسفم... میدونم که خیلی بهم نزدیک بودید...
البته، پدرش تنها جهت دلداری این موضوع را بر زبان راند، وگرنه در آن لحظه، مغز آرسینوس تنها در حال پردازش این موضوع بود که کلا دو بار دایی اش را دیده، آنهم چندین سال قبل و نتیجتا حتی چهره وی را نیز به یاد نمیآورد.
آرسینوس که هیچ تصوری نداشت معنی این حرف ها چیست، همچنان با تعجب گفت:
- یعنی چی آخه؟ به کجا فوت کرده؟!

- منظور از فُوت کردن، اینه که سقط شد طرف.

- یعنی چی که سقط شد؟!

- یعنی مُرد... متاسفانه. خدا رحمتش کنه.

- عه... خب بابا جان... از اول میگفتی دیگه!

-

- حالا چطوری این اتفاق افتاد؟
- ظاهرا دیشب خسته و کوفته از سر کار اومده و با همون لباس کارش خوابیده. و توی خواب، کراواتش سفت شده دور گردنش و...
با شنیدن این حرف، سوال دیگری با شیرجه وارد مغز آرسینوس شد.
" کراوات دیگر چیست؟"
البته، در مجلس عزاداری مشخصا آرسینوس نمیتوانست از پدرش چنین سوالی بپرسد. نتیجتا صبر کرد، هرچند که انتظار چیزی است بسیار مزخرف و حتی دلپیچه آور.
ساعت دوی نصفه شب:
آرسینوس به آرامی پری کوچک را وارد بینی پدرش که روی تخت خوابیده بود و با تمام وجود خرناس میکشید، کرد. آن شب او و پدرش تنها بودند. زیرا مادرش به خانه مادربزرگش رفته بود.
- من از صبح یه سوالی ذهنمو مشغول کرده بابا.

- و نتونستی تا صبح صبر کنی واقعا؟ تو رو به مادر سیریوس قسم... انقدر سخت بود تا صبح صبر کنی؟! حالا سوالت چیه؟

- راستش... چیزه... سوالم اینه که... کراوات چیه؟
-

- از ظهر فکرمو مشغول کرده بود بابا... نمیتونستم واقعا بیشتر نگهش دارم!
- خب... کراوات... یه چیز درازیه که با لباس های رسمی میپوشنش... برای قشنگ تر شدن ظاهر. و البته، کاربرد اشتباهش، مثل کاری که داییت کرد، عواقب خیلی بدی داره.

- اوه... شما از اینا دارید پدر؟

- نه متاسفانه... علاقه ای ندارم من بهش!
- میشه یدونه برای من بخرید؟

- برو بخواب تا ببینم چه میشه کرد.

- مرسی بابا!

و آرسینوس با تمام سرعت به طرف اتاق خود دویده، سر راه انگشت کوچک پایش نیز توسط تخت مورد عنایت قرار داده شد، سپس خوابید روی تخت و دعا کرد که زودتر صبح شود.
روز بعد:
آرسینوس با حالتی افسرده روی صندلی چوبی نشسته بود و از پنجره اتاقش به فضای خشک و برهوتی بیرون نگاه میکرد. هنوز پدرش تصمیمی راجع به خرید کراوات نگرفته بود. آرسینوس اندوهگین بود. آرسینوس میخواست برود معتاد شود. سپس داخل جوب بیفتد.
اما پدرش که گویی این موضوع را حس کرده بود، ناگهان در اتاق را باز کرد و با لبخندی وارد شد.
- آماده شو ببینیم چی میتونیم تو کوچه دیاگون پیدا کنیم واست!
ساعاتی بعد:
آرسینوس که در فروشگاه لباس فروشی به شدت تلاش میکرد تا مودب و متین بماند و بندری نزند، به پدرش که چندین جفت کراوات با اندازه ها و رنگ های مختلف جلوی خود گذاشته بود تا چیزی مناسب برای فرزندش پیدا کند، نگاه کرد.
- بابا؟ چیزی پیدا نکردی؟

- این بهت میاد به نظرم.

پدرش با لبخندی یک کراواتِ بلندِ زرد را در دستان او گذاشت.
به محض اینکه دست آرسینوس با کراوات برخورد کرد، روحش به پرواز در آمد. اشک امید در چشمانش حلقه زد. آینده را روشن دید و به آرامی رفت که تبدیل شود هنرپیشه فیلم های هندی. اما چون کلا سرنوشتش یک چیز دیگر نوشته شده بود، سر جایش ماند و در اولین تلاش، موفق شد کراواتش را به یک پاپیون کج که به بینی اش تبدیل شده بود تبدیل کند، در تلاش دوم آن را تبدیل کرد به یک طناب دار و در آخرین تلاش و زمانی که موفق شد بالاخره آن را به درستی گره بزند به دور گردنش و حتی از آن به عنوان یک کمند استفاده کند، فاکتور خرید آن را به دیوار اتاقش قاب کرد و حتی تصمیم به ازدواج با آن گرفت!
پایان فلش بک!
آرسینوس، خیس و ژولیده از دریاچه خاطراتش خارج شد و به فاکتور خرید اولین کراواتش که با گذشت زمان کمی زرد شده بود، نگاه کرد... سپس آن را به سینه اش چسباند و گفت:
- دلم خیلی واست تنگ شده بود... عزیزم.
نمایش پروفایل
ویرایش پروفایل
آگاهیرسانیها
خروج





























