جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

20 کاربر(ها) آنلاین هستند (11 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
20 مهمانان 0 عضو

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

مدرسه علوم و فنون جادویی هاگوارتز - ترم 30

امتیازات خانه‌ها

[[single]] یک جرعه چای در فنجان هافلپاف (تک پستی)

مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 29 شهریور 1395 15:36
نمایش جزئیات
آفلاین
بچه ها با سرعت هر چه بیشتر به سمت کتابخانه و به دنبال لوک میدویدند.تا به کتابخانه رسیدند.
رز:لوموس!
با باز شدن در کتابخانه دختری در پشت در ها فریاد زد:
-چوب دستی هاتون رو بندازید!حالا!
رز:آرتی ؟!
-دامبلدور سلامت باد!این تویی رز؟
رز و ارتیمیسیا یکدیگر را در اغوش میگیرند و بقیه با تعجب به ان دو نگاه میکنند.
لوک:صبر کن ببینم؟!تو...تو اینجا چی کار میکنی؟
-به خاطر اریانا لوک! اون بهترین دوست منه اما نمیدونم براش چه کار کنم فقط میدونستم که نمیتونم تنهاش بذارم..
دانگ:بچه ها وقت زیادی نداریم بهتر نیست دنبال راه حل باشیم؟
رز:دانگ درست میگه

همه ی انها دور میزی در کتابخانه نشستند.سکوت همه جارا فرا گرفته بود
رز: خب کسی نمیخواد چیزی بگه؟
لوک: بیاید با هم تمام اتفاق هایی که افتاد رو مرور کنیم شاید بتونیم به یه سرنخی برسیم!

ناگهان صدای مهیبی از پشت در کتابخانه به گوش میرسد.صدای جیغ وحشتناک یک دختر...
گیبن:لعنت بر ولدومورت! بریم ببینیم چی شده
دانگ:صبر کن! شاید خطرناک باشه
آرتیمیسیا:اما ممکنه اون دختر کمک بخواد!
لوک:حق با هردوی شماست.دانگ/گیبن شما با من بیاید تا ببینیم چی شده.رز/آرتی شما هم ینجا باشید و تا موقعی که نگفتم بیرون نیاید
رز:اما لوک...
-همین که گفتم

گیبن ، لوک و دانگ به ارامی در کتابخانه را باز میکنند و در کمال ناباوری با صحنه ای وحشتناک روبرومیشوند

یک جسد دیگر...این بار از گریفندور...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
این که بتوانی مقابل دشمنانت بایستی، واقعا قابل تحسین است! اما قابل تحسین تر از آن، این است که بتوانی جلوی دوستانت بایستی...
البوس دامبلدور
تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: دوشنبه 18 مرداد 1395 03:10
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه:
بیماری عجیبی توی هاگوارتز فراگیر شده که هیچ درمان شناخته شده ای براش نیست و در مراحل آخر باعث وحشی شدن افراد میشه. مدیر هاگوارتز در یه تصمیم بی رحمانه، دستور به قرنطینه ی بیمارای تالار های مختلف داده و افراد سالمو از قلعه خارج میکنه تا بیمار ها خودشون رو از بین ببرن اما هافلی ها بعد از گذشت یه مدت کوتاه، برای نجات دوستاشون به قلعه برمیگردن. لاکرتیا داره مراحل آخر بیماری رو میگذرونه و در حال تبدیل به یه موجود بی رحم و وحشیه، آریانا از ترس آینده ای که با بیماری در انتظارشه و احتمال آسیب زدن به دیگران خودش رو زخمی کرده و بیهوشه، و گیبن که خودش هم بیماره قراره ازشون محافظت کنه.
بقیه ی هافلی ها به کتاب خونه میرن، بلکه راهی برای مقابله با بیماری پیدا کنن.

_______________________________

برای آخرین بار نگاهی به دوستان بیمارشان انداختند. دردآور بود. آریانای ساکت و بیهوش، لاکرتیایی که با طناب بسته شده بود...و چهره ی رنگ پریده اما مصمم گیبن.
گیبن همان طور که به زمین چشم دوخته بود، برای آنها سر تکان داد، و بعد بدون هیچ حرفی به سمت لاکرتیا برگشت. لاکرتیایی که روی زمین چشمانش را روی هم فشار میداد تا با واقعیت مواجه نشود.

دانگ با ناراحتی سرش را تکان داد و به سمت در مطبخ رفت. بقیه هم به دنبال او حرکت کردند. رز چشمان سرخش را بار دیگر با آستین بالا زده اش پاک کرد و برای بار دوم طی این ساعت های پر درد، عقب عقب به سمت در رفت. هنوز به در نرسیده بود که صدای لرزان و ضعیف گیبن به گوش رسید.

- رز. درو قفل کن. اینجوری امن تره.
- اما گیب...
- درو قفل کن رز.

رز برگشت و بقیه ی مسیر تا در را دوید. بار دیگر کلید را در دست دانگ گذاشت و همان طور که سرش را پایین انداخته بود، با عذاب وجدانی وصف نشدنی به خاطر اینکه او سالم مانده بود و دوستانش بیمار بودند به سمت در تالار رفت. اگر قرار بود جستجو به دنبال راه حل را آغاز کنند، بهتر بود اول به پرکتاب ترین محل قلعه می رفتند.
نزدیک در ایستاد تا بقیه ی اعضا هم به او ملحق شوند. نفس عمیقی کشید.

- لوموس.

و در تالار را باز کرد. لوک از کنار رز رد شد و جلو افتاد. با پایش جسد پسرک سال سومی ریونکلاوی را که آنها را تا ورودی تالار تعقیب کرده بود کنار زد و جلوتر از همه به سمت کتابخانه به راه افتاد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: یکشنبه 17 مرداد 1395 19:48
نمایش جزئیات
آفلاین
- ما نمي تونيم بيشتر از اين براي شفادهنده ها صبر كنيم. اگه راه درمون رو زودتر پيدا نكنين؛ ما هممون مي ميريم!

رز می‌دانست که باید به دنبال راه نجات باشند. خوب هم می‌دانست! ولی چگونه؟! این بیماریِ مسری تا کنون جان چندین نفر را گرفته بود! حتی مادام پامفری و شفادهنده‌های مستقر در قلعه هم نتوانسته بودند راهی برای نجات بیماران پیدا کنند... آن‌ها فقط چند دانش آموز بودند! چگونه؟!
چشمانش را بست بلکه بتواند بهتر تمرکز کند. سعی کرد همه‌ی جوانب را در نظر بگیرد. تا اینجا، آن‌ها فقط چند دانش آموز بودند. تنها، در قلعه‌ای به آن بزرگی! به دو کتابخانه دسترسی داشتند. یکی کتابخانه‌ی عمومی قلعه، و دیگری کتابخانه‌ی داخل تالار. با وجود وقت کمی که داشتند، گشتن در بین آنهمه کتاب کار بیهوده‌ای به نظر می‌رسید. ولی اگر فقط می‌توانستند یک کتاب پیدا کنند... فقط یک کتاب... شاید آن بیماری ناشناخته بود، شاید پیدا کردن مطلبی مرتبط با آن غیرممکن بود، ولی حداقل بهتر از دست روی دست گذاشتن بود!
چشمانش را باز کرد و نفس عمیقی کشید. تک تک افراد را از نظر گذراند. دستانش را مشت کرد و لب به سخن گشود.
- من فکر می‌کنم... باید پراکنده بشیم و توی کتابـ..

صدای ناله‌ای بلند و آرام، توجه همه را به صاحب خود جلب کرد.

- آو... لاک!
مکسین سعی کرد به سمت او برود ولی گیبن مانعش شد.
- نه! شما برین یه راهی واسه درمان ما پیدا کنین! من مواظبشونم.
-چی؟ نه! بقیه برن... ولی من می‌مونم! من... نمی تونم!
- برو!
با چنان خشمی این کلمه را به زبان آورد که مکسین خود را عقب کشید.
سرش را پایین انداخت. ناله‌ای از گلویش بیرون آمد. پایین تی‌شرتش را چنگ زد. زیر لب گفت:
- خواهش می‌کنم، زودتر برین.



افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط هلگا هافلپاف در 1395/5/17 20:26:36
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1395 19:51
نمایش جزئیات
آفلاین
دانگ از همه زودتر متوجه شد. چشمانش گرد شدند و كوشيد جلوي آريانا را بگيرد. اما خنجر نقره فام از او سريع تر بود.

دانگ خيره ماند. نزديك آريانا شد و لكه خونِ روي لباسش كه لحظه به لحظه پررنگ تر مي شد را ديد. سرخترين رنگي بود كه دانگ تا به كنون ديده بود. از آن لحظه به بعد، از رنگ سرخ بيزار شد.

نزديك تر رفت تا آريانا را در آغوش بگيرد كه گيبن فرياد كشيد.
-نه!

لب هاي او مي لرزيدند. به چشمان دانگ چشم دوخت و ادامه داد: خطرناكه. ممكنه تو هم مبتلا شي. نبايد تو... تو بايد كمكمون كني. بذار من بهش رسيدگي كنم.

و بدون اين كه منتظر پاسخي باشد، برگشت تا هيبت در هم شكسته ي آريانا را نظاره كند. دختري كه تا چند روز پيش، شاد و سرحال بود...
پلك هايش روي هم افتاده بودند و هيچ اثري از زندگي در او پيدا نبود؛ حتي با اين كه نفس مي كشيد و هضم تمام اين ها براي گيبن دشوار بود.

او خم شد و ورد درمان را خواند. زخمش محو شد اما به هوش نيامد. گيبن با نگراني به رز خيره شد.
- ما نمي تونيم بيشتر از اين براي شفادهنده ها صبر كنيم. اگه راه درمون رو زودتر پيدا نكنين؛ ما هممون مي ميريم!

ععععع! عاقا شرمنده. سوتي دادم. شما در نظر بگيرين گلوي آريانا بريده شد!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در 1395/5/16 19:57:25
ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در 1395/5/16 20:02:44
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1395 18:00
نمایش جزئیات
آفلاین
به نام او
درود


آیا باید مبارزه کرد؟ یا باید پذیرفت؟ همه ی آدم ها به نوعی دنبال معنا دادن و منطقی نشان دادن زندگی هستند. دنبال رام کردن ِ این حیوان سرکش. همه ی آدم ها دروغ گو هستند. ولی این حیوان سرکش، سوارش را حتی اگر نتواند بر زمین بزند، تکان خواهد داد. سخت، هولناک و خب البته ... تلخ.

خیلی وقت بود آبی در حدقه ی چشم هاشون وجود نداشت ولی گیبن و آریانا با چشم هایی خشک داشتند اشک می ریختند. کمی آن طرف تر لاکتریا چشم هایش را سفت روی هم فشار می داد. چند دقیقه ای میشد که بیدار شده بود. ولی می خواست خواب باشد ...

وقتی دانگ، رز و لوک بالاخره آن ها را یافتند، رنگ از چهره ی همگی شان پرید. آن ها در سر راهشان جنازه های وحشتناک زیادی را رد کرده بودند. بیماری شدت گرفته بود و بیماران در مرحله ی آخر قوی تر از چیزی که تصور می شدند، بودند. خیلی از قرنطینه ها دوام زیادی نداشت. سرتاپای آن ها غرق در خون بود. خون ِ کسانی که قرار بود در انتظار شفادهنده ها باشند.
و حال بالاخره رسیده بودند. به دوستانشان. به کسانی که قرنطینه شان کرده بودند. هیچ کدامشان حرکتی نمی کردند. آریانا با مشاهده ی ورود سایرین با حالت افسرده ای چشم هایش را بست. هنوز نه. باید کمی دیگر فکر می کرد. این مهم ترین، زیبا ترین و عمیق ترین فکر زندگی ِ او بود. باید جلوی اشک هایش را می گرفت و فکر می کرد.
چشم های گیبن چند ثانیه ای به چشم های سالم ها خیره شد. انگار دنبال کلمه ی رمزی بود : نجات. و هیچ چشمی آن کلمه ی رمز را نداشت.
دانگ در حالی که سعی می کرد آرام تر از چیزی که واقعاً بود به نظر برسد، به سراغ لاکتریا رفت و دستش را خیلی ملایم روی صورت داغ او کشید. ذهنش داشت خیلی تند فکر می کرد : دوستی در کجاست؟ دوستی بین دو تا چیه؟ آیا ما ها سالمیم و اینا بیمار؟ چه هدفی میتونه توجیه کنه اینکارو که دوستتو رها کنی؟ چه چیزهایی فراتر از دوستی ن؟ دوستی با کس دیگه؟ آیا همه ی این ها نهایتا به خاطر دوستی با خود آدم نیست؟ شفا دهنده ها چطور میتونن نجات بدن ؟ چرا چند ساله نجات ندادن

رز نمی توانست فکر کند. رو به روی آریانا و گیبن روی زانو هایش نشسته بود. چه اتفاقی واقعاً برای رز رخ داده بود که این طور تکانش داده بود؟ آیا مسئله فقط این بیماری لعنتی بود؟ رز نمی توانست فکر کند. قبلش تند تر از این حرف ها می زد. رز آماده بود که سرنوشت را بپذیرد.

امید بار سنگینی بود برای لوک. خیلی سنگین. ولی همچنان آن را بر دوش می کشید. دنبال راهی بود. دنبال چیزی بود. لوک قصد داشت تا آخرین نفس با سرنوشت مبارزه کند.

آریانا تکانی به خودش داد. آخرین انرژی هایش. می خواست گریه کند و تمام احساساتش را از چشم هایش بیرون بریزد. به جایش خندید. آرام و با دهانی بسته. دوستانش را نگاه کرد. هیچ کدامشان حواسشان نبود که چه چیزی در بین دست های او قایم شده. خیلی سخت بود. سخت تر از آن چه فکرش را می کرد. نمی توانست به چشم هایشان نگاه کند. خلع سلاح می شد. می خواست برگردد. برگردد به دنیای تلخ و در حال نابودی افکارش. ولی نه. دوباره خندید. احساس سبکی داشت. وقتش بود که پرواز کند. نفس عمیقی کشید و با آرام ترین صدای ممکن گفت :

- ممنونم. ولی ... من نباید ... من نمی تونم به کسی آسیبی بزنم ...

و دستش را به آرامی بالا برد. چیزی در دستش برق میزد. چشم هایش انگار داشتند می رقصیند. دستش به گلویش رسید ...


در پناه او
بدرود

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
[هعی]
... می ترسم از یاد ببرم اسمت را
به سان شاعران که می ترسند از یاد ببرند
آن کلمه را
که زاده شد از شکنجه ی شب
آن کلمه را
که می نماید همتراز خدا
اما
همیشه به یاد خواهم داشت جسمت را
اما همیشه دوست خواهم داشت
جسمت را
اما همیشه پاس خوهم داشت جسمت را
بدان سان که سربازی
جنگش درهم شکسته
بی کس و بی مصرف
پاس می دارد
تنها پای برجای مانده اش را ...

[/هعی]
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1395 16:09
نمایش جزئیات
آفلاین
خیلی فیلم های مشنگی با موضوعاتی شبیه به این تا به حال ساخته شده. آدم هایی رو نشون میده که دوستانشون به زامبی، گرگینه و یا چیز هایی تبدیل میشن که دیگه کسی رو نمی شناسن و قصدشون فقط کشتنه. توی این فیلم ها همیشه قهرمان های داستان، موفق میشن دوستان وحشی ـشون رو کنترل کنن و در آخر یه راهی برای درمانشون پیدا می کنن. بعضی از اون ها هم از کلیشه ها خارج میشن و مجبور میشن دوست وحشی ـشون رو بکشن.

اما میشه مطمئن بود که هیچ کدوم از نویسنده های مشنگی در چنین موقعیتی تا به حال قرار نگرفتن. چون اگه غیر از این بود می فهمیدن که این فیلم هاشون مزخرفی بیش نیست. تصور کن دوستت که سال ها با هم بودین و همه ی کاری با هم انجام دادین، وحشی بشه. فکر کن همون کسی که تا 2 هفته پیش سر برد و باخت توی کوییدیچ و یا سر سهم بیشتر از نهار با هم دیگه دعوا می کردین حالا با چشمان پر از نفرت بهت زل بزنه! کسی که وقتی مریض میشدی تمام تلاشش رو می کرد که زودتر بهتر بشی، حالا با چنگال های تیزش داره به سمتت میاد.

توی این جور مواقع، نه می تونی از خودت دفاع کنی و نه حتی می تونی فکر کنی. فقط می تونی نگاه کنی که چطوری داره بهت حمله می کنه و شاهد تیکه پاره شدن ـت به دست بهترین دوستت باشی.
این ها دقیقاً حس هایی بودن که آریانا توی اون لحظه داشت. حتی برای حفاظت از خودش دست هاش رو بالا نیاورد و فقط و فقط به قیافه ی خشن لاکتریا زل زده بود.

لاکی با دست ضربه ی سنگینی به سینه ی آریانا زد و دخترک از زمین بلند شد و با صدای مهیبی به دیوار سنگی مطبخ برخورد کرد. به پشت روی زمین افتاد و بیهوش شد. لاکی با خنده ای وحشتناک روی آریانا پرید تا با چنگال های تیزش گلوی بهترین دوستش رو پاره کنه.
شاید اگه گیبن چند لحظه دیرتر به خودش اومده بود، دیگه آریانایی وجود نداشت و لاکتریا حسابش رو رسیده بود. اما ضربه ی محکمی که گیبن با پا به سر لاکی زد اون رو از روی آریانا به گوشه ی دیگه ی مطبخ پرتاب کرد. قبل از این که از جاش بلند بشه، گیبن روی سینه ش نشست و با یک مشت محک صورت دخترک رو هدف قرار داد تا اون هم از هوش بره.

آریانا با چند سرفه از جاش بلند شد. از روی میز بزرگ وسط مطبخ چوبدستی ش رو برداشت. به سمت لاکی رفت و زیر لب گفت: «اینکارسیروس!»

دست و پای آریانا با زنجیر های قطوری بسته شد. با کمک گیبن سعی کردن در حالت مناسبی بخوابوننش و بالش کوتاهی زیر سرش گذاشتن که راحت تر باشه.
چند لحظه بعد آریانا گیبن روی دو تا صندلی کنار همدیگه نشسته بودن و گیبن اصلاً تعجب نمی کرد که آریانا سرش رو روی شونه هاش گذاشته بود و به شدت گریه می کرد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 15 مرداد 1395 17:34
نمایش جزئیات
آفلاین
لاكرتيا هيچ وقت فكر نمي كرد همه چيز اين گونه تمام شود، نه پس از تمام ماجراهايي كه پشت سر گذاشته بود... گذاشته بودند...

به چهره ي زرد گيبن نگاه كرد. بدنش مي لرزيد. شايد هميشه اين گونه بود ولي اين نخستين باري بود كه چهره ي پشت ماسكش را مي ديد. شايد ان ماسك را به صورت مي زد تا چهره اش را همراه با ترس هايش پنهان كند. اما در ان موقعيت،در ان روز،هيچ ماسكي نبود.
هيچ فرار كردني از واقعيت وجود نداشت.

لاكرتيا، نمي توانست تصور كند كه خودش، كسي باشد كه پيش از اين كه بيماري -ان بيماري نفرين شده- كارش را بكند، گيبن را از پاي در مي اورد.

به اريانا نگاه كرد. برخلاف گيبن كه حداقل مي كوشيد خود را شجاع نشان دهد، دخترك بيچاره كاملا خودش را باخته بود.

چگونه مي توانست پيش از امدن دوستانشان -اگر مي امدند- اميد گيبن و اريانا را بكشد؟ حتي اگر ان لحظه، خودش نمي بود، مطمئن بود كه روح و روان بيمار و نا ارامش، با ديدن نگاه چشمان دوستانش، در هم مي شكست. اجازه نمي داد...

-گيبن... ؟
- حالت خوبه؟
- گيبن؟

گيبن با ناراحتي به لاكرتيا پاسخ داد.
- بله؟

لاكرتيا با ارام ترين صداي ممكن، گفت: من نمي تونم مسئول مرگ شما باشم. نمي تونم... منو بايد... بايد...

بغض امانش نداد. نتاونست جمله اش را تمام كند.

گيبن سرش را به شدت تكان داد و محكم، جوري كه جاي هيچ شكي باقي نمي ماند، گفت: نه!

اريانا دست لاكرتيا را گرفت.
- تو خودت نمي خواي مسئول باشي و مي خواي ما اين كار كثيف رو انجام بديم؟

لاكرتيا چيزي نگفت. سكوت بود و تاريكي... به اريانا نگاه كرد؛ چشمانش بي روح بودند. دستش را به تندي پس كشيد و به سمت اريانا حمله ور شد.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: جمعه 15 مرداد 1395 02:20
نمایش جزئیات
آفلاین
مطبخ هافلپاف

احمقانه است. گذر زمان را میگویم. احمقانه است و غم انگیز. وای به وقتی که نباید بگذرد، وای به وقتی که کسی بترسد از گذشتنش. وای به وقتی که نخواهی بگذرد... این دنیا، قسم خورده است به معکوس عمل کردن... به نرساندن... به ترساندن.



زمان در مطبخ هافلپاف میگذشت. افسار گسیخته و ترمز بریده هم میگذشت. بیماران هنوز پشت میز نشسته بودند. هیچ کدام انرژی بلند شدن نداشتند. انرژی غذا خوردن. لاکرتیا سرش را روی میز گذاشته بود. دیگر حتی تحمل بالا نگه داشتن سرش را هم نداشت. صدایش طنین عجیبی داشت.
- به نظرتون بر میگردن؟

گیبن چشم هایش را مالید. ماسک نداشتنش طی این بیماری، چشمانش را مجبور کرده بود نور بیشتری را تحمل کنند. با صدایی ضعیف که به زحمت شنیده میشد جواب داد:
- آره. بر میگردن. اونا ولمون نمیکنن و برن. حتما یه راهی پیدا میکنن.
- من میترسم گیبن. حالم اصلا خوب نیس... سرگیجه م بیشتر شده... دیگه نمیتونم...
- منم میترسم...

گیبن روی صندلی به سمت آریانا چرخید که دو دستش را روی میز تکیه گاه سرش کرده بود. حس عجیبی داشت. خودش را محافظ آن دو دختر احساس میکرد. باید مواظبشان می بود. باید حمایتشان میکرد. لب های خشک و رنگ پریده اش را خیس کرد. انرژی اش را جمع کرد و گفت:
- آری... تو هم یه چیزی بگو. حرف زدنمون... بهمون کمک میکنه. همه چیزو راحت تر میکنه... هرچقدر هم بد... ولی یه چیزی بگــ
- گیبن پشت سرت!!

آریانا لحظه ای را هم از دست نداده بود. اما باز هم دیر شده بود. ناخن های لاکرتیا روی صورت گیبن کشیده شده بود و گیبن با دست صورت خون آلودش را می فشرد. آریانا با انرژی ای که چند لحظه پیش هیچ اثری از آن نبود از روی صندلی بلند شد. گیبن را عقب کشید و همان طور که یکی از صندلی ها را با دست پوسته پوسته شده اش روی دو پایه بین خودشان و لاکی نگه داشته بود منتظر ماند. گیبن چشمانش را به هم فشرد. دستش را از روی صورتش برداشت و به چشمان لاکرتیا خیره شد. چشم هایی که دیگر اثری از لاکرتیای همیشگی نشان نمیدادند. چشمانی که انگار... فقط تشنه بودند.

- لاکرتیا...

قبل از بلند شدن هق هق آریانا، چشمان بی رحم لاکرتیا در حدقه به طرف بالا چرخیدند. و لاکرتیا بی حال روی زمین افتاد.

- لاکی!

گیبن لنگ لنگان به سمت لاکرتیا رفت.

- چه اتفاقی افتاده؟ چرا من روی زمینم؟ گیبن؟! خوبی؟!! صورتت چی شده؟!

گیبن نگاه تلخی به آریانا انداخت. آریانایی که با چشمانش التماس میکرد که چیزی به لاکرتیا نگویند. ولی نمی شد. واقعا نمی شد... این حق لاکرتیا بود که بداند.

- مراحل تغییـ.. مرحله ی آخرِ...

گیبن نفس عمیقی کشید و خون صورتش را بار دیگر با پشت دست پاک کرد.
- تغییرت شروع شده لاکی.

راهرویی، با فاصله ی نه چندان کم از تالار

احمقانه است. گذر زمان را می گویم. احمقانه است و درد آور. وقتی که منتظر یک اتفاق باشی، وقتی که میخواهی زمان بگذرد، آنقدر آهسته می گذرد که طاقتت تمام بشود. که بزنی به سیم آخر، که یا به این یقین برسی که پیر شده ای در انتظار و پشت پا بزنی به خواسته ات، و یا اینکه خودت را مجبور کنی که فقط تحمل کنی. با درد و اضطراب، قدم زنان و آه کشان... تحمل کنی.



-خدای من. دانگ. چقدر دیگه باید اینجا بشینیم. از یه راه دیگه بریم.
- نمیشه رز. باید صبر کنیم. چند دقیقه ی دیگه موقع تغییر شیفت نگهباناس. اون موقع اگه خوش شانس باشیم میتونیم یواشکی از این راهرو هم رد بشیم و بپیچیم توی اون راه بدون نگهبان.

طاقت رز تمام شده بود. دیگر نمی توانست. داشت دیوانه میشد. دیگر تحمل نداشت. باید کاری میکردند. باید راهی پیدا میکردند. مغزش به طور کامل از کار افتاده بود. انگار که یخ زده باشد. فقط، با تمام وجود میدانست که نباید آنجا باشد. جایشان جای دیگری بود. باید کاری میکردند.
لوک، با اینکه در مقابل خواسته ی دوستانش تسلیم شده بود، اما هنوز هم منطقی تر فکر میکرد. میدانست. درک میکرد که باید به دوستانشان کمک کنند، که باید آنجا باشند، که باید در کنارشان باشند، اما چیز دیگری هم وجود داشت که ذهن سختی کشیده اش به او اجازه نمیداد نادیده اش بگیرد.
- بچه ها. حالا که منتظریم... باید فکر کنیم. وقتی اونجا رسیدیم... باید چیکار کنیم؟ راه برای درمانشون... البته... ولی چطوری؟ چه راهی؟

به یکدیگر نگاه کردند. هلگا جلو آمد. لب هایش می لرزید. حتی خودش هم به گفته اش اعتقادی نداشت.
- توی کتابخونه میگردیم، یه راهی برای به تعویق انداختنش پیدا میکنیم. و بعدش، شفاگر ها میرسن.

درست است. تنها امید هافلپافی ها، آمدن کسانی بود که... هیچ گاه نمی آمدند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط رز ویزلی در 1395/5/15 2:26:56

ارباب جان، جان جانان اند اصلا!




پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مرداد 1395 10:09
نمایش جزئیات
آفلاین
دانگ چوبدستی اش را از ردایش بیرون کشید و روی رون پای لوک قرار داد. هر لحظه چوبدستی را اندکی بالاتر میاورد تا زمانی که نوک چوبدستی روی گونه ی لوک قرار گرفت.
- پس تو بالاخره جرئتشو پیدا کردی همچین کاری بکنی؟

دانگ این را گفت و به لوک خیره شد. رودولف جلو امد و دانگ را به طرفی هل داد و فریاد زد:
-کافیه! ما فقط میخوایم به دوستامون کمک کنیم. لوک! تو راه انتخاب داری با ما میای یا نه ؟

دستان لرزان لوک چوبدستی را پایین اوردند. لوک کمی به رودولف نگاه کرد، کمی هم به دانگ، و حتی زمان بیشتری به مکسین خیره شد.
تابه حال اعضای تالار را انقدر ناراحت و غمگین ندیده بود. شاید بهتر بود با ان ها میرفت. شاید هم بهتر بود که در قلعه میماند ولی در هر صورت نباید جلوی راه دوستانش را میگرفت.
-شما برید من اینجا میمونم.

مکسین کمی چهره اش در هم رفت.
-تو مطمئنی؟ مطمئنی که نمیخوای با ما بیای؟

لوک سری تکان داد و به سمت شومینه ی تالار حرکت کرد و روی صندلی زرد کوچکی نشست. اعضای تالار، اعضای باقیمانده ی تالار کمی به هم نگاه کردند ولی متوجه شدند تا همان لحظه هم زمان زیادی از دست داده اند. یکی یکی از در خارج شدند و به سمت انتهای راهرو حرکت کردند.

لوک همینطور که روی به روی شومینه نشسته بود. چشمش به کیسه ای افتاد که چیزی از ان بیرون زده بود و زیر نور چراغ ها برق میزد. دستش را دراز کرد که ان را بردارد. چند لحظه بی حرکت ماند. صورت خندانی بود که به او خیره شده بود صورتی بدون چشم، با کمی تامل متوجه شد که ان صورت نقاب گیبن است. و باقی وسایل دوستانش. با نگاه کردن به هر وسیله یاد خاطره ای خوب با دوستانش می افتاد. ناگهان جرقه ای در قلب لوک زده شد.
-هر اتفاقی هم بیوفته من دوستامو رها نمیکنم.

لوک به سرعت به سمت در تالار رفت و رد دوستانش را گرفت وفریاد "وایستین منم بیام " زنان طول راهرو را دوید.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
هافلپافی خندان
تصویر تغییر اندازه داده شده



دنیا چو حباب است ولکن چه حباب؟! نه بر سر آب، بلکه بر روی سراب.
آن هم چه سرابی، که بینند به خواب آن خواب چه خواب؟ خواب بد مست خراب.
پاسخ به: مطبخ هافلپاف
ارسال شده در: پنجشنبه 14 مرداد 1395 01:57
نمایش جزئیات
آفلاین
رنگ زرد چادر هافلپاف در تاريكي جنگل خودنمايي مي كرد. رنگي كه هميشه، روحيه ي هافلپافي ها را تازه مي كرد،
البته اگر روحيه اي مانده بود تا تازه شود...

رز با چشمان قرمز زمزمه اي كرد كه در روزي عادي، ممكن نبود شنيده شود؛ اما ان شب، تنها صدايي كه به گوش ها مي رسيد، زمزمه ي او بود.
- شفادهنده ها... ممكنه؟

صدايش شكست. بعد از سكوتي ناخوشايند، دانگ سرش را تكان داد.
- ما هيچي نمي دونيم. فقط بايد صبر كنيم و...

رز ناليد: صبر! هه... دوستام تو سكوت منتظر مرگشونن و تو، از من انتظار داري اين جا بشينم تا بشنوم كه همشون مردن؟ ترجيح مي دم اگه قراره يه اتفاقي بيفته - فقط اگه- كنارشون باشم.

لوك تشري به رز زد: رفتن به قرنطينه مثل خودكشيه. برام مهم نيست كه چقدر برات عزيزن. حتي اگه بخواي بري، من نمي ذارم.

مكسين نگاهي حاصل از تاسف به لوك انداخت و رو به رز گفت: ما هافلي ها هيچ وقت همديگه رو رها نمي كنيم. ما جادوگريم. با چند تا ورد ساده، خودمون رو مصون مي كنيم. مگه چقدر مي تونه سخت باشه؟

مخاطبش فقط رز نبود. مخاطبش هركسي از نوادگان هلگا بود كه حاضر بود فداكاري كند تا رنج دوستانش كم شود.

رودولف سرش را تكان داد و تاييد كنان گفت: هرچي نباشه، اونا دوستامونن. اگه ما هم جاشون بوديم...

از چهره ي دانگ مشخص بود كه سخت در حال فكر كردن است. رفتن به قرنطينه اگر تنهايي بخاطر همدردي با بيماران بود، ارزش فدا كردن اعضاي سالم تالار را نداشت. اما از كجا معلوم؟ شايد مي توانستند اطلاعاتي حياتي به شفادهنده ها در مورد علائم بيماري دهند. كسي چه مي دانست، شايد حتي مي توانستند دوستانشان را نجات دهند. دانگ به يك نتيجه رسيد، نتيجه اي قطعي.
- ما مي ريم. ما هافلپافي هستيم. هيچ وقت همديگه رو تنها نمي ذاريم!

با اين حرف او، همه بلند شدند. لبخند كمرنگي روي صورت رز نقش بسته بود كه با چشمان گود افتاده اش، هماهنگي نداشت. مي خواستند به طرف خارج چادر بروند كه لوك، جلويشان ايستاد.
- شما كور شدين. غم جلو چشمتون رو گرفته. هيچ كاري نيست كه بخواين يا بتونين براشون انجام بدين. من نمي ذارم برين!

با جمله ي اخر، چوبدستي اش را به همگروهي هايش نشانه گرفت.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در 1395/5/14 10:01:26
ویرایش شده توسط لوک چالدرتون در 1395/5/14 10:04:37
روایت است لوک آنقدر خفن است که نیاز به امضا ندارد.