ایسگ..اخر... لندن!صدای مرد قطارچی مثل صاعقه ای بر گوشانم فرود امد،
:"باید وسایلامو بردارم و برم!"
از روی صندلی پا شدم و به سمت در کوپه رفتم. پسر جوانی هم روی صندلی رو به روی من هنوز خواب بود. تصمیم گرفتم بیدارش نکنم. از قطار پیاده شدم.
:"عععععع خب حالا الان کجام ؟"
هیچ جای انجا برایم اشنا نبود حتی ادرس خانه را هم یادم نمی امد.
همه چیز را در ایستگاه قطار مبدا جا گذاشته بودم و حتی نقشه هم نداشتم.
اندکی به دور و ور نگاه کردم. منظره ی خوبی بود اما اینکه نمیدانستم باید چه کار کنم حال خوش منظره ی خوب را بد میکرد.
صدایی گوشم را نوازید. از سمت چپ هوا را میدیدم که میلرزید.
نگاهم به کانکس دفتر توریستی لندن خورد و فکر کردم که به انجا بروم اما رنگ ابی خوش رنگی چشمم را نوازید و از پشت کیوسک خودش را نمایان کرد.
از پشت کیوسک دفتر توریستی لندن ماشینی به چشمم خورد که صدای اهنگ کیک اس شت درامیکش را تا اندازه مرگخواران روی زمین زیاد کرده بود.مرگخواران روی زمین؟ خنده دار به نظرم میرسید اما لرد هم چیزی از مادری کم نداشت . سرپرستی ان همه مرگخوار بی بضاعت باید برای لرد و خزانه ی شکوهمندش گران تمام شود.
ماشین کمی نزدیک تر شد. صدای اهنگ حالا داشت اذیت میکرد. ماشین تا جلوی پایم امد و متوقف شد. صدای اهنگ قطع و شیشه ی راننده به سرعت پایین امد.
-موسیاتو فلچلی ؟ میسیو فینچ فلچلی؟ دو یو اسپیک فینگولوش؟
:"آره خودمم شما منو میشناسین ؟"
با خودم فکر میکردم راننده ی فینگولوشیایی اینجا تو لندن چی کار میکنه اونم با این ماشین و تازه به دنبال من... .
راننده از ماشین پیاده شد و سریع چیزی از جیبش دراورد و به سمتش به فینگولایی چیزی گفت و ان چیز در جوابش گفت:
-قربان اقای روبیوس هاگرید گفتند شمارو تا کلوپ شطرنج راهنمایی کنم.
اسمی را که گفت یادم نیامد راستیت ذهنم زیادی خسته بود برای اینکه بتواند کوچک ترین جستجویی انجام دهد در اعماق خاطراتم . اما خوب چاره ای هم نداشتم داشت باران میگرفت و من به استراحت نیاز داشتم . به سمت در رفتم و سریع پریدم تو ماشین.
ده دقیقه بعد جلوی ساختمانی بودیم که نام کلوپ شطرنج روی ان خود نمایی میکرد و با دو لیزر در دوطرفش به خیابان حس و حال خوبی میبخشید.
ماشین جلوی در کلوپ نگه داشت. پیاده شدم و به سمت در ورودی رفتم.به نظرم عجیب امد که هیچ نگهبانی نبود به هر حال هر چیزی ممکن بود اتفاق بیوفتد باید همیشه اماده بود. یا لااقل من اینطوری فکر میکنم. وارد سالن شدم سرم پایین بود و کف را نگاه میکردم.
:"-بیغ-!
همه چیز متوقف شد به تعداد زیادی پا نگاه میکردم میدانستم پای چه کسانی هستند اما باور نمیکردم. سرم را بالا اوردم. تعداد زیادی عشق نورانی دیدم که در کنار هم میدرخشیدند. همه انجا بودند روبیوس حتی فرد و جورج را هم دعوت کرده بود. چندین ثانیه به همه شان خیره شدم و بالاخره به سمتشان رفتم.
:"از دیدن همتون خوشحالم."
کل جمعیت در یک ان فریاد زدند و پیشم امدند.
ده دقیقه بعد
:"مااااچـ..اخیشش!
میدانستم روبیوس زیر پانصد نفر برای میهمانی دعوت نمیکند. و از کجا میخواست 500 مهمان گیر بیاورد ؟
با اخرین ویزلی هم سلام و روبوسی کردم و بین هر کدومشون هم یکبار توسط البوس دامبلدور به عشق دعوت شدم.
واقعا خسته بودم.
شاید صدای روبیوس بود که همه را برای مسابقه ی شطرنج دعوت میکرد، اما نه نمیتوانستم، با سر تایید کردم و روی اولین کانابه دراز کشیدم . هنوز سرم رو ثابت نکرده بودم که دیدم به خواب رفته ام و وحشت زده از خستگی جسمم به ذهنمم اجازه خواب دادم و دیگر چیزی نشنیدم.