جادوگران® | نخستین مرجع فارسی زبان هواداران هری پاتر
خانه خانه انجمن‌ها انجمن‌ها کلاه گروهبندی کلاه گروهبندی تازه‌ها تازه‌ها بیشتر بیشتر ورود ورود
›
اینستاگرام
کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!
آنلاین‌ها
کارت قورباغه شکلاتی
شبکه پرواز

کمک می‌خوای؟ از ما بپرس!

تصویر تغییر اندازه داده شده

آنلاین‌ها

50 کاربر(ها) آنلاین هستند (35 کاربر(ها) در حال مرور انجمن هستند)
45 مهمانان 5 اعضا

کارت قورباغه شکلاتی

کارت قورباغه شکلاتی

پرافتخارترین اعضای سایت جادوگران

شبکه پرواز

گالیون‌ و انرژی‌ جادویی خود را خرج کنید در: خرید چوبدستی از چوبدستی گستران و اجرای طلسم در اخگرهای نقره‌ای | آموزش اجرای سپر مدافع یا مهاجم در دخمه خاطرات | خرید جاروی پرنده از هفت دسته جارو | خرید خوراکی و کالا از زوپس مارکت جادوگران | خرید معجون از معجون‌سرای پاتیل‌طلا | خرید اقلام شوخی از شوخی‌کده فارس د ماره | درمان یا پیشگیری از بیماری در شفاخانه مرداب زیرین | فعالیت در رسانه‌های ویدئویی، تصویری، صوتی و متن‌کوتاه‌ جادوگران با خرید اشتراک جادوگران پلاس

انتخابات وزارت

نشان ستاد برگزاری بیست‌ویکمین دورهٔ انتخابات وزارت سحر و جادو

انتخابات بیست‌ویکمین دورهٔ وزارت سحر و جادو آغاز شد

نام‌نویسی نامزدهای وزارت آغاز شده است. اگر آماده‌اید برنامه‌هایتان را با جامعهٔ جادوگری در میان بگذارید، همین حالا برای نامزدی اقدام کنید.

مهلت ثبت‌نام: ۲ تا ۵ مهر
۰روز ۰۰ساعت ۰۰دقیقه ۰۰ثانیه
نام‌نویسی نامزدها
مشاهده‌کنندگان این تاپیک: 1 کاربر مهمان
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: جمعه 16 تیر 1396 13:17
نمایش جزئیات
آفلاین
- ما یک مکان مناسب می شناسیم؛ کوچه ی ناکترن.

کوچه ی ناکترن جایی نبود که دامبلدور دوست داشته باشد فرزندان روشنایی اش را بفرستد حالا هرچه قدرم که فرزندان مشتاق می بودند. مثلا چی می شد اگر یکی شان اتفاقی سر در می آورد از مغازه ی بورگین؟ بازم بماند که اگر محفلی ها نمی بودند کاسبی بورگین کساد می شد.

- کوچه ی ناکترن خطرناکه فرزند تاریکی! دیاگون بهتره.
- ناکترن!
- دیاگون!
- بیار اورلا لطفن بخوریم پفیلا ها رو داره پروفمون دعوا می کنه. نیوپروف خفن!

هر دو طرف مذاکرات به طرف گوینده که از نوع صحبت کردنش مشخص بود، برگشتند و جمعیتی متشکل از کل بیت گریمولد را دیدند که با لباس خواب و پتو در دست دم سرسرا ایستاده بودند. دامبلدور نگاه ( ) بهشان انداخت و به کل ناامید شد.

- فرزندان روشنایی قرار شد شما ها بمونین ماها برای مذاکره بیایم.
- اشکال نداره پروفسور حالا شما به دعوات ادامه بده.
- فرزند ترورم کردی.

لرد با دیدن این گفت و گو، با پوکر فیسی تمام به این نتیجه رسید که نصف عمرش را بیخودی در مبارزه با محفل ققنوس هدر داده بود. کل اعضا علاقه ی عجیبی به خودزنی داشتند.

- اهم پشمک ما عین تو بیکاری نیستیم. نجینی غذا می خواد باید تصمیم بگیریم کی رو بدیم بخوره.
- امم خب فرزند تاریکی ای که در اصل مال روشنایی بودی اما...
- پشمک!

دامبلدور با لبخند، دستانش را باز کرد و با ملایمت لرد را سرزنش کرد:
- تام در هاگوارتز خبری از بی حوصلگی نیست. اینجا همه شکیبایی را یاد می گیرند.
- شکیبا؟ کو ؟ کجاست؟

این بار بلا و لرد با هم صدا زدند:
- رودولف!
- اهم...داشتم می گفتم؛ اما در حوادث ناخوشایندی به تاریکی پیوستی، اگر به نیروی عشقی که در قلبت هست تکیه کنی می توانی...
- ما رفتیم پشمک. آرسینوس رودولف کجاست؟

آرسینوس به طرفی از سالن اشاره کرد که رودولف جمعی از ساحرگان را پیدا کرده بود. لرد بلایی را دید که خیلی خونسردانه به شوهرش نگاه می کرد. مثل اینکه آلبوس تنها کسی نبود که از یارانش ناامید می شد.

- ارباب معجون پشمک خفه کن بدم؟

لرد و همراهانش و اعضای محفل ققنوس، مرگ خواران دژ مرگ را کنار تابلوی سر نیکلاس فقید گریفندوری مشاهده کردند.

- شماها مگه قرار نبود منتظر ما بمانید؟
- اومدیم کمک کنیم ارباب! ارباب پوستر بزرگ مسلسل ایزکامینگ می خواین؟ وینکی جن وزیر خووب؟
- تام! آماده ای دود بکنیم؟
- لوله تون می کنیم پشمک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: یکشنبه 4 تیر 1396 15:20
نمایش جزئیات
آفلاین
خلاصه: لرد ولدمورت به دامبلدور نامه ای نوشته و خواسته مسابقه ای بین مرگخوارها و محفلیون انجام بشه.محفلی ها که می بینن برای بعضی از مراحل مسابقه فرد با تجربه در اون زمینه ندارن تصمیم میگیرن به لرد نامه بنویسن و بگن که مسابقه تو هاگوارتز برگذار بشه.حالا لرد جواب نامه ی دامبلدور را داده....

جیسون نامه را باز کرد و با صدایی رسا شروع به خواندن کرد:
نقل قول:
در مورد پیشنهادت فکر کردیم داملبدور،نشست را برگذار خواهیم کرد ولی در مورد انجام مسابقات در هاگوارتز ازمخالفیم.به پیشنهاد لینی بهتر است هر مرحله در مکانی متفاوت برگذار شود.نمیخواهیم مرگخوارانمان راحت شکستتان دهند.


دامبلدور با لبخند از جیسون تشکر کرد و رو به بقیه ی محفلی ها گفت:
_فرزندانم.من به قدرت ها و توانایی های شما ایمان دارم.من،آرتور،جیسون،پروتی و جینی برای مذاکره میریم.بقیه اینجا بمونید و برای مراحل مختلف نقشه بکشید.خب شما هم برید آماده بشید.

پروتی و جینی که هم اتاقی بودند به همراه جیسون از آشپزخونه خارج شدند ولی آرتور ویزلی موند تا بیشتر با دامبلدور صحبت کند.پس از آماده شدن تمام افراد گروه رایزنی هر پنج نفر به هاگوارتز آپارات کردند.

_پروفسور کجا قراره مذاکره کنیم؟
_سراسرای اصلی.
_اما دانش آموزا چی؟
_امروز همه در خوابگاه هاشون هستند فرزندم.

محفلی ها به سمت سراسرا رفتند.چهار میز گروه ها برداشته شده بود و یک میز در وسط قرار داشت.دامبلدور به میز اشاره کرد و گفت:
_شما یک سمت بنشینید من باید سری به دفترم بزنم؛زود برمیگردم.

جیسون در حال که دور میز قدم میزد رو به پروتی و جینی که نشسته بودند گفت:
_به نظر شما مرگخوارها کجا رو میخوان برای مسابقه پیشنهاد بدن؟
_مثلا کوچه ی دیاگون.نظر شما چیه ارباب؟

با جواب لینی نگاه محفلی ها به سمت مرگخوارها برگشت.لرد به همراه آرسینوس جیگر،لینی وارنر،رودولف و بلاتریکس جلوی در سراسرا ایستاده بود.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ویرایش شده توسط پروتی پاتیل در 1396/4/4 16:02:07
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: یکشنبه 4 تیر 1396 14:14
نمایش جزئیات
آفلاین
در همین حال ناگهان لوئیس به صورتی انتحاریک غیب شده و جیسون ساموئلز جایش را گرفت.
- و جیسون ساموئلز با زیگ زایر و بلیت وارد میشود!
- خوش آمدی فرزندم!

چند دقیقه بعد:

دامبلدور از اتاق خود بیرون آمد و ورقه ای در دست گفت:
- فرزندانم! نامه کامل شد. وقت فرستادنه.

دژ مرگ:

درحالی که مرگخواران درحال چرت بعد از ظهر بودند آماندا سراسیمه وارد کادر شد، در لرد را بی مقدمه باز کرد و گفت:
- ارباب! ارباب! از قلعه روشنایی نامه اومده! ارباب میشه منو بکش...
- آماندا! چطور جرئت کردی آرامش ما را بر هم بزنی؟
- متاسفم ارباب! ارباب...میشه منو بکشید؟
- خیر آماندا! ما تورا نمیکشیم! ...حالا متن نامه را بخوان.

آماندا به سرعت شروع به خواندن کرد:
نقل قول:
تام عزیز.
بدین وسیله از شما درخواست میشود که مراحل را تغییر داده و مسابقه را در هاگوارتز برگزار کنید.
با احترام، آلبوس دامبلدور

- تغییر مراحل؟ مسابقه در هاگوارتز؟...باید درباره اش فکر کنیم...

چند دقیقه بعد - قلعه ی روشنایی:

جیسون با افکتی خفن وارد اتاق دامبلدور شد و گفت:
- پروف دژ مرگ به نامه جواب داده.
- بخون فرزندم. بخون.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
تصویر تغییر اندازه داده شده

= = = = = = = =
- تو فيلما وقتي يکي از کما خارج ميشه، بازيگر زن مياد و بهش گل تقديم ميکنه. اما من...از يه خواب کوتاه بيدار شدم...ديدم دنيا به فنا رفته...و به جای گل يه دسته مرده ی مغز خوار بهم تقديم کردن.

Night Of The Living Deadpool
= = = = = = = =
من یعنی مسافرت...مسافرت یعنی من!

= = = = = = = =

تصویر تغییر اندازه داده شده
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: سه‌شنبه 16 خرداد 1396 23:37
نمایش جزئیات
آفلاین
لوئیس با تعجب دامبلدور را نگاه کرد و گفت:
_مذاکره؟خب کجا قراره نشست سران دو گروه برگزار بشه؟
_باید مکانی بی طرف انتخاب بشه.شما کجا رو برای نشست پیشنهاد میکنید فرزندانم؟

دامبلدور به محفلیون متفکر منتظر نگاه کرد تا اینکه هاگرید گفت:
_هاگوارتز چطوره پروفسور؟

زمزمه ی اعضای محفل بلند شد.
_هاگوارتز؟
_چطور این فکر به ذهنت رسید هاگرید؟
_نه نمیشه امنیت هاگوارتز رو به خطر انداخت.
_فکر خوبیه.

اعضای محفل که در حال اعتراض بودند با شنیدن جمله ی آخر متعجب به گوینده اش که پروتی بود نگاه کردند.پروتی هم که توجه بقیه را به خودش دید گفت:
_ اولا احتمال قبولش از طرف مرگخوارها زیاده؛ چون فکر میکنن میتونن با حضور در هاگوارتز توجه دانش آموزا رو که در اصل نسل آینده ی مرگخوارها و محفلی ها هستن؛ جلب کنن ولی ما باید با سیاست جلو بریم و دقیقا از همین نقشه استفاده کنیم ولی به نفع خودمون... ببینید هاگوارتز یه مکان بی طرفه البته اسما چون رسما با مدیریت پروفسور هاگوارتز تو جبهه ی ماست. با حضورمون در روزهای مسابقه میتونیم به دانش آموزا نشون بدیم اهداف مرگخوارها سیاهه و جنایت محض!دوما ما خیلی بیشتر از مرگخوارها هاگوارتز رو میشناسیم پس می تونیم از مکان اونجا به عنوان فرصتی برای برنده شدن استفاده کنیم.

اعضای محفل که از منطق پشت حرف های پروتی خوششون اومده بود؛ کم کم با تکون دادن سرشون به تایید حرف هاش پرداختند.دامبلدور با لبخند نگاه محبت آمیزی به پروتی انداخت و گفت:
_آفرین دخترم.خب لوئیس یک کاغذ بیار برای تام نامه بنویسم و تقاضای یک نشست رو برای تنظیم دقیق قوانین و مراحل مسابقه بدم.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
قدم قدم تا ‏ روشنایی، ازشمعی در تاریکی تا نوری پرابهت و فراگیر!
می جنگیم تا آخرین نفس!!
می جنگیم برای پیروزی!!!‏
برای عشق!!!!‏
برای گریفیندور.

پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: دوشنبه 18 مرداد 1395 15:28
نمایش جزئیات
آفلاین
دامبلدور محفلیون را به صف کرده بود و با لبخندی بر لب در مجاورت آن ها رژه میرفت. پس از پنج دقیقه ادامه رژه اما شروع به صحبت کرد:
- خب فرزندانم. اولین کاری که باید برای مسابقه بکنیم اینه که وظایف رو تقسیم بکنیم. البته با اینکه هرکس نماینده محفل در یک مسابقه میشه و محفلیون در مسابقه با هم ارتباط ندارن، اما الان و برای تمرین که میتونیم همکاری کنیم! همکاری رو فراموش نکنین. همکاری خیلی مهمه فرزندانم!

دامبلدور رویش را به سمت لوئیس برگرداند و گفت:
- حالا لیست رو برای همه و با صدای رسا بخون... از سرعتت هم استفاده نکن آروم بخون فرزندم!

لوئیس چند لحظه ای را در ناراحتی برای اینکه نمی تواند از سرعت خارق العاده اش استفاده کند گذراند. سپس چند سرفه کوتاه کرد و گفت:
- مرحله اول، مسابقات دود کردن... دود کردن؟! دقیقاً چیو باید دود کنی؟
- من هم نمیدانم فرزندم. اما خیلی هم مهم نیست. فقط کافی است محفلی ای که وظیفه دود کردن را به میسپاریم به دود کردن مسلط باشد.

دامبلدور درحالی که با ریشش ور میرفت محفلیون را از نظر گذراند و نظرش را روی ربکا جریکو قفل کرد.
- آه ربکا! بی شک دود کردن چیزی برای یک فرزند روشناییِ هفت تیر کش بسیار ساده است! اینطور نیست فرزندم؟
- البته که همینطوره پروف! دود کردن هرچیزی هم که باشه من خیلی خوب از پسش بر میام!
- پس نماینده محفل در مرحله اول ربکا است. لوئیس، ادامه بده.

لوئیس نفس عمیقی کشید و با صدایی کلفت شده گفت:
- مرحله دوم، تنفس زیر ماسک... از زیر همه ماسک ها میشه تنفس کرد ها.

دامبلدور باز هم درحالی که با ریشش ور میرفت محفلیون را از نظر گذراند و این بار نگاهش را بر روی هاگرید قفل کرد.
- هاگرید عزیز! از آنجایی که تو غول هستی و بینی ات هم مانند دیگر اعضای بدنت بزرگ است شما را نماینده محفل در این مرحله مینمایم!

هاگرید چیزی نگفت اما لبخندی درمقیاس ایکس لارج تقدیم دامبلدور کرد و سرش را به نشانه تایید تکان داد. دامبلدور خطاب به لوئیس گفت:
- ادامه بده فرزندم!
- مرحله سوم، گاومیش دوانی. معنی این یکی دیگه واضحه پروفسور!
- بله فرزندم اما محفلی ای برای این مرحله نداریم. هیچکس در ضمینه گاومیش در اینجا سررشته ندارد فرزندم.
- تازه این که چیزی نیست پروفسور مرحله بعدی معجون سازی با مانع ـه. معجون ساز هم توی محفل نداریم پروف!
- پس دیگر چاره ای نداریم. باید با تام درباره تغییر روند و موضوع مراحل گفت و گو کنیم!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1395 13:50
نمایش جزئیات
آفلاین
فردا صبح:

تق تق تق

- کی داره در می زنه؟
- من نمی دونم.
- منم نمی دونم.
- شاید باورتون نشه! امّا منم نمی دونم!

- گاومیش پیشتاز هسته! نامه ره ره آورده!

صدای گاومیش از پشت در آمد. در جلوی در محفلیون به یکدیگر نگاه می کردند. کسی جرات تکان خوردن نداشت. همه مشغول اندیشیدن بودن که ناگهان هاگرید تکانکی خورد.

- دمت گرم، خودت برو دم در.
- سر راه واسه منم چایی بیار.
- این دندونای منم ببر مسواک بزن.
- آنتنم بچرخون، جومونگ شیش داره.
- به مرغ و خروسام آب و دون بده.
- گووووشنمه!

هاگرید این را فریاد زد و بدون توجه به خیل درخواست ها، راهی آشپزخانه شد. گاومیش پیشتاز نیز که بسیار معطل شده بود، پاکت نامه را از پنجره به درون خانه گریمولد پرتاب کرد که به تابلوی مادر سیریوس خورده و جیغ پیرزن را در آورد و تنها زمانی که دامبلدور با آغوش باز آمد تا با عشق پیرزن را به سکوت دعوت کند، مادر سیریوس با جیغی بنفش به کار خود پایان داده و پس از ادای عبارت « بلا به دور!» پرده ها را روی خودش کشید.

- خب بذارید ببینم تام چه جور مسابقه ای برگذار کرده...

نقل قول:
مسابقه دژ مرگ و قلعه روشنایی!


مرحله اوّل: مسابقات دود کردن.

مرحله دوّم: تنفس زیر ماسک.

مرحله سوّم: گاومیش دوانی.

مرحله چهارم: معجون سازی با مانع.

مرحله پنجم: مکش خون، ده لیتر.

و در نهایت مرحله ششم و مرحله پایانی...: ابراز علاقه خاص.

مکان برگذاری و نحوه برگذاری و قوانین آن بعدا اعلام خواهد شد.


با تنفر و انزجار، لرد ولدمورت



دامبلدور جمله آخر را خواند و با نگاهی خیره به محفلی هایش نگاهی انداخت. مسلما آیتم های مسابقه با دقت خاصی انتخاب شده بودند. محفلیون باید خودشان را برای چنین مسابقاتی آماده می کردند...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: شنبه 16 مرداد 1395 12:40
نمایش جزئیات
آفلاین
سوژه جدید!

- اون لیمو رو لطفاً بده فرزندم!

جیمز که به نظرش لیمو خوردن دامبلدور عجیب بود نگاهش را از پروف بر نداشت و کورمال کورمال بر روی میز به دنبال لیمو گشت. در همین حال شروع به صحبت هم کرد:
- تا حالا ندیده بودم لیمو بخورید پروف!
- آخه شنیدم خیلی مقویه فرزندم. شنیدم از طاس شدن سر هم جلو گیری میکنه.

جیمز لیمو ترش را به پروف تحویل داد. پروف هم درحالی که هسته های لیمو را در می آورد گفت:
- دقت کردید قلعه روشنایی چقدر خوشبو شده فرزندانم. اینا همه نشونه فراگیر شدن صلح ودوستیه!

- راستشو بخواین پروف... این بود بخاطر اینه که رز کل شیشه ادکلنش رو تو قلعه خالی کرد... هنگام ویبره رفتن.

دامبلدور در جواب به حرف ویولت با فرمت تفکر گفت:
_ که اینطور فرزندانم. پس هنوز به اندازه کافی سفید نیستیم...

اما قبل از اینکه بتواند حرفش را تمام کند صدای در زدن شنیده شد. دامبلدور از روی صندلی بلند شد و با باز کردن در با چهره لرد سیاه مواجه شد.
- اوه تام. واسه آشتی اومدی؟!
- نخیر پشمک. ما وقتمان را برای همچین کارهای بی ارزشی هدر نمیدهیم.

رودولف از پشت لرد سیاه نعره زد:
- پس چی فکر کردی پشمک! فکر کردی لرد ما مثل تو وقتش رو از سر چهارراه آورده؟! آره؟!
- رودولف!
- چشم سرورم دهنم رو میبندم یه قفل هم روش میزنم.
- به هر حال...

لرد سیاه به سمت دامبلدور برگشت و ادامه داد:
- ... ما برای یک مسابقه آمدیدم. مسابقه بین قلعه روشنایی شما و دژ مرگ ماست که ببینیم کدوم بهتره. دژ ما هم متحرک بود خودمون آوردیمش اینجا. باید ببینیم که روشنایی قلعه شما به سیاهی دژ ما میچربد یا برعکسش.
- مسابقه خیلی خوبیه تام. یه راه عالی برای ایجاد صلح و دوستی!
- مراحل، قوانین و جایزه مسابقه را در یک کاغذ نوشته و تنظیم کرده ایم که فردا با پست پیشتاز برایت میفرستیم پشمک!

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: سه‌شنبه 1 دی 1394 01:21
نمایش جزئیات
آفلاین
×پست پایانی آنتحاریک×


در همان لحظه که همگی داشتند آماده می‌شدند بروند به این و آن کادوی کریسمس بدهند و موش بخوره آمریکا رو و خاک بر سر غرب منحط و یعنی که چه این همه غرب‌زدگی و آموزش فرهنگ ِ بی‌ادبی ِ غربی‌ها به نوگلان و جوانان باغ ِ وطن، صدای قرررروووومف!! پوشووومف!! بوشووومف!! گرومپ!! ـی از گوشه کنار کادر به گوش رسید و قلعه‌ی روشنایی و کلهم اجمعین بازیگران و عوامل پشت، رو، زیر، بالا و منتهی‌الیه ِ طرفین ِ صحنه رفتن رو ویبره!

قبل از این که هاگرید اذعان بداره: «اروا خاک آقام من نبودم! » صدای هواری از بیرون قلعه‌ی روشنایی شنیده می‌شه:
- ملّت توی قلعه! تخلیه کنین می‌خوایم با بولدوزر ( ) از رو قلعه رد شیم!

کلهم اجمعین بازیگران و عوامل پشت، رو، زیر، بالا و منتهی‌الیه ِ طرفین ِ صحنه:

دوباره هوار ِ بولدوزر از بیرون ِ قلعه:
- قلعه افتاده تو طرح ِ کمربندی ِ ریدل به محفل! بریزید بیرون می‌خوایم با بولدوزر از روش رد شیم!

گیدیون کله‌شو از پنجره برد بیرون و صداشو انداخت رو سرش:
- ینی چی می‌خواید از رو قلعه رد شی؟! این قلعه واس ماس! کلّش..

که گوله‌ی برفی تالاااپ خورد تو صورتش و بوق شد.
- اولندش که سوژه کل‌یوم جدی بود، الان دارین پامی‌شین برین کادو کریسمس بدین به خلق‌الله! دومندش که خوش خوشانتونم باشه بهتون اخطار دادیم، خونه ریدلا رو که داشتیم خراب می‌کردیم، لرد ولدمورت یه لُنگ پیچیده بود دور خودش و همونطوری که جیغ می‌کشید و به همه آوادا می‌زد، از حموم پرید بیرون! سومندش که تو الان یه شناسه‌ی بسته شده بیش نیستی! برو رد کارت عامو!

بدین ترتیب بولدوزر از روی تاپیک رد شده و کلهم اجمعین بازیگران و عوامل پشت، رو، زیر، بالا و منتهی‌الیه ِ طرفین ِ صحنه و حتی خانواده‌ی محترم آقای رجبی را با خاک گوررررر یکسان نمود!

تا شما باشید سوژه‌ی جدی لامصبو طنزش نکنین! سوژه‌خورها! شناسه‌های بسته شده! مرلین‌زده‌ها!

The End!

×تنها ژانگولر است که می‌ماند! ×

.
.
.

×فک کردم دیدم نه ارزشی بازی هم می‌ماند! ×

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
But Life has a happy end. :)
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: سه‌شنبه 9 دی 1393 21:20
نمایش جزئیات
آفلاین
نقل قول:

تاریخ و ساعت: ۱۳۹۲/۱۲/۲۸| ۲۲:۰۱:۲۹
ویولت: دوستان یک خبر خوب و یک خبر بد دارم...


10
تصویر تغییر اندازه داده شده

بعد

کمی به کریـــسمــس
قــلعــه روشـــنـــایــــی

گید در حالی که از شدت ترس مانند تسترال میدوید پیچید توی اولین پیچ قلعه روشنایی، یعنی هاگوارتز و اولین نفری را که دید پرید بغلش!
هاگرید: چته؟ چرا میپری رو آدم؟
گید: روووووح...دامــــ...بلــ...دور

هاگرید اومد جواب بده که دید دامبلدور با لبخند پت و پهنش دارد از دور به سمت آن ها حرکت میکند و آغوشش را باز کرده

هاگرید به گفتن عبارت کوتاه: "دَدَم آی" بسنده کرد و سپس در حالی که گیدیون در بغلش بود مانند فیلی که موش دیده باشد با نعره به سمت سالن داخلی هاگوارتز دوید...

در حین دویدن هاگرید:
گیدیون: هاگرید درستش "دَدَم وای" نه "دَدَم آی"
هاگرید: وسط دعوا نرخ تعیین نکن گیریون! فقط من چشمام کوچیکه نمیتونم ببینم دقیقا کدوم سمت داریم میریم تو فرمون بده بگو کدوم طرف بدوئیم!
گیدیون: راست... راست.... بابا میگم راست چرا چپ میریـــ....

هاگرید در حالی که گیدیون در بغلش بود دوید و دوید تا اینکه اولین موجود زنده ای را که دیدند پرید در آغوشش و فریاد زد:
_ روووووووووووووووووح!

و آن موجود موجودی نبود جز یک موجود نارنجی یعنی یوآن آبرکومبی که پس از پریدن هاگرید در آغوشش تنها توانست زیر او آرام بگیرد و زوزه ای() از درد بکشد...

با این حرکت کل قلعه بیدار شدند و در حالی که چشم هایشان را میمالیدند به سالن اصلی آمدند تا ببینند چه شده...

دورا تانکس خمیازه ای کشید و گفت:
_ دوباره چرا این زوزه کشید؟ نکنه باز هم گرگینه دیده؟!
فلورانسو: اوووم هاگرید چی شده؟

هاگرید از روی یوآن که دیگر احتمالا چیزی از او باقی نمانده بود بلند شد و در حالی که سرخ شده بود گفت:
_ هیچی حاچ خانوم! شما خودشو نگران نکنید. من رسیدگی میکنم.
فلورانسو: اولا حاچ خانم باباته! ثانیا با من اینجوری خجالتی حرف نزن! همین مونده دیگه غول عاشقم بشه!

هاگرید بغض کرد و گیدیون نزدیکش آمد، بازوهای غول آسایش را نوازش کرد و گفت:
_ چته خب فلو؟ هاگریدو نبین گنده س دلش اندازه گنجشکه. بعدشم تو پریزاد فرانسوی هستی هر کی میبینتت ناخوداگاه جذبت میشه خب! هاگریدم دل داره خب! از خداتم باشه تو این بی شوهری!

فلو آمد کفش پاشنه دارش را در بیارد و جواب درخوری به گیدیون بدهد که ناگهان دامبلدور از دور ظاهر شد و دوباره هاگرید و گیدیون نعره کشیدند که "روووووح"...

فرد جرج ویزلی که ساکن گروه هافلپاف بود در همین لحظه به طور یهویی ظاهر شد و گفت:
_ بابا نترسید! این که روح نیست خود دامبلدوره!
هاگرید: پرفسور دامبلدور که مرد! این روحشه!
فرد: نخیر اینجا هیچکس نمیمیره! قوانین ایفاست! میفهمید؟
هاگرید: آهان از اون لحاظ!

ویولت: بله! نذاشتید که من خبر خوبمو بدم...دامبلدور و ما تصمیم گرفتیم امسال یه کار جالب بکنیم. اونم اینکه چون دامبلدور شبیه بابانوئل مشنگاست شب کریسمس یواشکی بریم در خونه مشنگا و به بچه هاشون کادوی جادوئی بدیم تا باور کنند بابانوئل وجود داره!
هاگرید: اونوقت، یورتمه شو کی میکشه؟
ویولت: تسترال ها دیگه!
هاگرید: بچه مشنگا تسترال ببینن که سکته میکنن!
دورا: یعنی امسال توی قلعه روشنایی مون نمیمونیم؟
فلورانسو: چه اشکالی داره؟ یه سالم توی هاگوارتز نمونیم. تنوع میشه دیگه. تازه میریم کلی جاهارو میگردیم و احتمالا کلی ماجرا خواهیم داشت تو کریسمس. میتونیم به دورمشترانگ هم یه سری بزنیم. الان حتما کلی قشنگ شده با کوه برفی که روش خوابیده.

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
پاسخ به: قلعه ي روشنايي!
ارسال شده در: چهارشنبه 28 اسفند 1392 21:01
نمایش جزئیات
آفلاین
گیدیون که به ویولت خیره شده بود.
ویولت تلفن همراه خود را بالا تر گرفت تا دیگران هم ببینند و ادامه داد:
_ به این می گویند تلفن همراه ولی ما به طور عامیانه میگیم گوشی شما با این وسیله می توانید با دیگران ارتباط برقرار کنید ، عکس بگیرید ، فیلم بگیرید و کلی کار دیگه. اگر زنگ بخوره با زدن دکمه سبز می توانید جواب بدید یا با زدن دکمه قرمز اونو رد کنید. بقیه توضیحات هم می توانید روی این برگه ای که نوشتم بخوانید.
_ ویولت؟
_ بله؟
_ هر نفر باید یکی از اینا داشته باشه درست؟
_ درست
_ چند تا گوشی داریم؟
_ 2 3 تا
_ ولی ما بیشتر از 2 3 تاییم چه جوری می خوایم همدیگرو خبر کنیم؟
گیدیون این سخنان را گفت و منتظر جواب ماند. ویولت جواب داد:
_ به 3 گروه تقسیم می شویم سر گروه هر گروهی 1 تلفن همراه داره و می توانه با اون با سایر سر گروه ها تمام بگیره.
گیدیون سرش را به معنی فهمیدن تکان داد. ویولت تلفن همراه را در جیبش گذشت سپس از کوله پشتی روی زمین یک تفنگ در آورد.
_ این دیگه چیه؟
_ بهش می گویند اسلحه یا به طور عامیانه تفنگ. با این وسیله می توانید از خودتون دفاع کنید ، شکار کنید و چندین کار دیگه.
او این را گفت و سپس تیری از آن تفنگ به سمت بالا شلیک کرد و ادامه داد:
_ به این میگن تیر. تفنگ با تیر شلیک میکنه بدون تیر این تفنگ فقط صدا میکنه ولی اتفاقی نمی افتد.
باز هم درباره ی این وسیله می توانید نوشته همراهش را بخوانید.
سپس به کوله پشی اشاره کرد و ادامه داد:
_ توی این کوله پشتی چند تا چیز ضروری هست که نوشته ای همراهش است. به ترتیب بیایید وسیایل مشنگی را بردارید و نوشته اش را بخوانید و طرز کارش را بیاموزید.
ویولت تلفن همراه را از جیبش در آورد و در کوله انداخت و گفت:
_ شروع کنید.
گیدیون که مجذوب گوشی شده بود جلو تر دوید و به سرعت گوشی را از کوله خارج کرد و هم زمان که به آن می نگریست نوشته همراهش را هم می خواند.
ناگهان گوشی در دست او لرزید. گیدیون که نمی دانست آن چیست گفت:
_ ویولت؟
_ چی شده گیدیون؟
_ این چرا می لرزه؟
_ می لرزه؟ بدش من ببینم.
ویولت گوشی را از دست گیدیون قاپید و جواب داد:
_ الو؟...سلام...چه خبر؟... واقعا؟
با گفتن این کلمه لبخند رضایت بر لبانش نشست. ادامه داد:
_چی؟؟
لبخند ویولت محو شد.
_ باشه...باشه...خدافظ
او تلفن را قطع کرد و با صدای بلند اعلام کرد:
_ دوستان یک خبر خوب و یک خبر بد دارم...

افرادی که لایک کردند

اولین لایک را ثبت کن!
ارزشی نیمه اصیل!


تصویر تغییر اندازه داده شده

نصب جادوگران روی آیفون

  1. در Safari دکمه «اشتراک‌گذاری» (Share) را بزن.
  2. گزینه «Add to Home Screen» (افزودن به صفحه اصلی) را انتخاب کن.
  3. روی «Add» بزن. آیکن جادوگران به صفحه اصلی اضافه می‌شود.